-
تعداد ارسال ها
723 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
10
تمامی مطالب نوشته شده توسط آتناملازاده
-
به در خونه که رسیدیم ماشین رو توی پارکینگ پارک کرد و به سمت آسانسور رفتیم و سوار شدیم. یکم معذب بودم با یک خانم توی آسانسور بودم. توی طبقه که نگه داشت پیاده شدیم و زنگ زدم. یاسر در رو باز کرد و با دیدن الماس هل شد. - ا الماس توهم هستی! - واه، مگه چیه؟ - هیچی هیچی خوش آمدی! و دستش رو به سمتش دراز کرد. الماس سرد دست داد و گفت: - نیاز به خوش آمد گویی تو برای اومدن به خونه م ندارم. و از کنارش گذشت. یاسر که حسابی کنف شده بود لبهاش رو روی هم فشار داد و بیتوجه به من داخل خونه رفت. بیشعور! من بی توجه به اون سرحال داخل رفتم. اون روز حال خوبی داشتم. بعضــی روزها قـــرار نیسـت دنیــا عــوض شــود؛ ڪافــی ســت نــگاه مـا بہ دنیــا ڪمی مــهربانتــر شـود.
- 146 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان آغوش | آتنا(ملیکا) ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
چه شد که بار دگر یاد آشنا کردی چه شد که شیوه ی بیگانگی رها کردی به قهر رفتنو جور و جفا شعار تو بود چه شد که بر سر مهر آمدی وفا کردی منم که جور و جفا دیدمو وفا کردم تویی که مهر و وفا دیدیو جفا کردی بیا که چشم تو تا شرمو ناز دارد کس نپرسد از تو که این ماجرا چرا کردی بیا که چشم تو تا شرمو ناز دارد کس نپرسد از تو که این ماجرا چرا کردی بیا که با همه نامهربانیت ای ماه خوش آمدی و گل آوردی و صفا کردی اگر چه کار جهان بر مراد ما نشود بیا که کار جهان بر مراد ما کردی بیا که چشم تو تا شرمو ناز دارد کس نپرسد از تو که این ماجرا چرا کردی بیا که چشم تو تا شرمو ناز دارد کس نپرسد از تو که این ماجرا چرا کردی بیا که چشم تو تا شرمو ناز دارد کس نپرسد از تو که این ماجرا چرا کردی بیا که چشم تو تا شرمو ناز دارد کس نپرسد از تو که این ماجرا چرا کردی به بازداشتگاه مخصوص همکارها بردنم. نگران یک کنار نشستم و به فکر فرو رفتم. کار کی بود! دنیل؟ یعنی بدون خبر من با آرمین این همکاری رو انجام داده؟ نه فکر نکنم؛ اون جرات همچین کاری رو نداره. پس کار کی میتونه باشه؟ شاید آرمین نفوذیهای دیگهای داخل این مجموعه داره و من رو قربانی قرار داده. لعنت بهش! میخواد از شر من خلاص بشه. اگه من اعدام بشم چه بلایی سر برادرهام میاد! یک ساعتی کلافه داشتم فکر میکردم که در باز شد و یک نفر رو به داخل فرستادن. نگاه کردم. توی تاریکی اول خوب تشخیص ندادم بعد از جا پریدم. - دنیل! اون هم که انگار به همین مشکل خورده بود متوجه من شد و سریع جلو اومد. ترسیده بود. - دانیال! بازوش رو گرفتم و نگران نگاهش کردم. - تو رو هم گرفتن؟! چه سوال مسخرهای بود! گرفته بودنش و برای اینکه آینه دق من بشه توی همین بازداشتگاه آوردن. - اینجا چه خبرِ؟! ما رو برای چی گرفتن؟! آوردمش کنار دیوار نشوندمش و خودم هم کنارش نشستم و آروم طوری که اگه شنود بود متوجه نشه پرسیدم: - تو با آرمین برای ماجرای سال هشتاد و هشت همکاری میکردی؟ - نه بخدا! من هرکاری که انجام میدادم زیر دید خودت بود. جز چیزهایی که میگفتی انجام نمیدادم. - پس کار کیه! و کلافه دستی توی موهام کشیدم و گفتم: - از بابک و پرهام چه خبر؟ - بابک رو هم آوردن. وحشتزده نگاهش کردم سریع گفت: - اما گفتن فقط یک بازجویی ساده ازش میگیرن. پرهام هم از صبح خونه نبود ولی دنبال اون هم بودن. مکث کردم. چیز تلخی یکلحظه توی ذهنم اومد. پوریا! نه، نه اون اینکار رو نکرده. امکان نداره! من دارم ذهنم رو گیج میکنم. ولی... واقعا کی میتونه همچین کاری کرده باشه؟ همه افراد زیر دست من زیر نظر کاملم بودن. انقدر هم جاسوس داشتم که کسی رو نتونه وارد کار من کنه. فقط یک نفر بود که من اصلا بهش شک نکردم و تا هرجا که میخواست میتونست نفوذ کنه چون من هیچی رو ازش پنهان نمیکردم. لعنت به من! لعنت به پرهام! لعنت به این دنیا! لعنت به سرنوشت! یعنی دوباره از داداشم رودست خوردم! دوباره خیانت دیدم! اینهمه درد از کجا! قرار صبر ایوب باشم! سرم رو به دیوار تکیه دادم. باربد، الینا، پوریا و بابک! آره حتی بابک. برای اولین بار با خودم فکر کردم شاید اشتباه از من هست. شاید اشتباه از من هست که همیشه سعی دارم از دیگران مواظبت کنم. -
- ماشین دارید؟ - اسنپ میگیرم. - باشه خوب میرسونمتون. چه خوب! این جز نقشه نبود اما برامون خوب بود. - نه بابا نیازی نیست زحمت بکشید. - زحمتی نیست! یک سر هم به مامان میزنم و برای مهمونی دیروز ازشون تشکر میکنم. - اگه اینطور هست باشه. صندلی کنار راننده نشستم. تا اونجا سعی داشت هر چرت و پرتی رو بگه و بخنده. من هم سعی می کردم همراهیش کنم اما توی ذهنم میگفتم: این چقدر شر میگه.
- 146 پاسخ
-
- 1
-
-
حرمان یعنی چی
-
جواب سلامش رو دادم و سویچ رو به سمتش گرفتم. - برای شما! گرفت و در حالی که مستقیم توی چشمهام زل زده بود با همون لبخند گفت: - ممنون! و درحالی که طره ای از موهاش رو از جلوی چشمش کنار میزد گفت: - شمارتون همین بود دیگه؟ طبیعتا میدونست که همون شمارهای که بهش زنگ زدم شمارهم هست اما این سوال رو پرسید که بگه یعنی قرار باهات در ارتباط باشم. نیشخندی زدم و بدون جواب دادن گفتم: - خداحافظ! و به سمتی شروع به حرکت کردم. گفت: - کجا؟ - خونه مادرتون میرم.
- 146 پاسخ
-
- 2
-
-
- سلام! یکم مکث کرد و به طوری که انگار براش آشنا میام گفت: - سلام، شما؟ - سیاوشم. یکم لحنش بهتر شد: - ا سلام سیاوش خان خوب هستید؟ هه، از وقتی شنید خارج می تونم ببرمش خوش صحبت شده! - ممنون خانم! شما خوب هستید؟ من پایینم، ماشینتون رو آوردم. - ا، دستتون درد نکنه! باشه، الان میام. - باشه، منتظرتونم. یکم بعد پایین اومد. یک تیشرت و شلوار تنش بود و شال رو ساده روی سرش انداخته بود. ماشین رو خاموش کردم و پیاده شدم. به سمتم اومد و نرسیده سرخوش گفت: - سلام!
- 146 پاسخ
-
- 2
-
-
اخم هام درهم رفت. یقه لباسش رو گرفتم و جلو کشیدمش. - زیادی داری گوه خوری می کنی ها! کارم به جایی رسیده تو بچه قرتی برای من اولا دومم می کنی! دندون هات رو توی دهنت خورد می کنم. مشتم رو بالا بردم. گفت: - سیاوش به خدا دستت به من بخوره قید همه چیز رو میزنم میرم ازت شکایت می کنم. یقه ش رو به عقب هل دادم. - نکبت ترسو! یقه لباسش رو درست کرد و چشم غره ای به من رفت و سمت ماشین خودش رفت و غیب شد. من هم سوار ماشین این دختره شدم. ای بابا چقدر صندلی جلو هست. صندلی رو عقب کشیدم و حرکت کردم. به جلوی خونه ش که رسیدم با گوشی و شماره ای که یاسر بهم داده بود بهش زنگ زدم. شماره من رو نداشت. - بله، بفرمایید!
- 146 پاسخ
-
- 2
-
-
رمان آغوش | آتنا(ملیکا) ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
۱۷۶ نگاهم کرد و پوزخند زد. یکی از سرهنگها گفت: - رزمآور، به خودت بیا. حواسم جمع شد و احترام گذاشتم. سرهنگ گفت: - بشین رزمآور. همینطور که نگاهم به نگین بود جلو رفتم و مقابلش نشستم. نگاهش رو از من گرفت اما هنوز پوزخند روی لبش بود. این اینجا چی میخواست! هرچی میخواست چیز خوبی نبود. چه سکوت بدی دفتر رو گرفته بود. یکی از سرهنگها به حرف اومد: - جناب دانیال شباهنگ، ایشون رو میشناسید؟ - بله... دختر داییم هست. - فقط دختر داییتون؟ لحن سرزنشآمیزش باعث شد برای اینکه بهم تهمت پنهانکاری نزنند بگم: - همسر قبلی آرمین بوده. - ایشون مدت کوتاهی هست که با ما همکاری میکنند و تونستن اطلاعات دست اولی بهمون تحویل بدن. نگاه سردی به نگین انداختم. پس آدم شده بود. - چه اطلاعاتی؟ - طبق اطلاعات ایشون آرمین توی ماجراهای سال پیش کمک مالی و واسطهگری قویی برای فتنه بوده. با همون سردی و خونسردی گفتم: - خوب این رو که خودمون هم میدونستیم. - بله، ما حدس میزدیم اما الان مدارک معتبری توی دستمون هست. و مدارک درباره یک مسئله دیگه. - چه مسئلهای؟ اینبار سرهنگ بود که نگاهم کرد. نگاه اون هم سرد بود اما پشت سردی نگاهش تردید و دلخوری میدیدم. - جاسوسی نیروی نظامی.... به عهده آرمین بود. مکث کردم. اول خوب متوجه نشدم و بعد وا رفتم. - نه... بهتزده گفتم: - کار من نبود! همه فقط نگاهم میکردن. حتی نگین هم رنگش پریده بود. التماسآمیز گفتم: - بخدا کار من نبود! کی دیده بود من برای چیزی التماس کنم. اینجا هم نگران خودم نبودم. اون نگاه ناامید سرهنگ داشت دیونهم میکرد. نگین که انگار تازه فهمیده بود با این اطلاعات من رو توی دردسر انداخته ترسیده گفت: - نه کار دانیال نیست! به اون نگاه کردن. - شما دلیلی داری؟ گیج شد. - نه... اما میدونم دانیال همچین کاری نمیکنه. روشون رو گرفتن. حالا همه نگاهها به من بود. - خوب جناب شباهنگ شما توجیحی در اینباره دارید؟ سرم رو به دو طرف تکون دادم و گفتم: - نه... و زمزمه کردم: - اما کار من نیست. - یا کار شماست یا برادرتون دنیل. رنگم پرید. نگین هم بهتزده بود. یعنی ممکن بود کار دنیل باشه! - خوب، احساس میکنید کار برادرتون هست؟ سرم رو به دو طرف تکون دادم. - نه. - پس کار خودتون هست؟ سکوت کردم. اگه انکار میکردم نگاهها بیشتر روی دنیل میرفت. اما الان هم رفته بود. دوباره آبان رو صدا زد و گفت: - رزمآور رو به بازداشتگاه ببرید. آبان نگاهم کرد. خودم آخرین نگاه سرزنشآمیز رو به نگین که حسابی ترسیده بود انداختم و جلوتر از آبان راه افتادم. بیرون که رسیدم چشمم به الینا خورد که داشت نگاهم میکرد. رنگ از چهرهش پریده بود و توی چشمهاش نگرانی و دلسوزی برق میزد. از کنارش گذاشتم و به سمت بازداشتگاه رفتم. -
با پوزخند درحالی که صورتش سرخ از خشم شده بود گفت: - من حداقل سواد دارم، تو چی داری! - انقدر دارم که دختر پولدار جوون عاشق من شده اما تو یک پیرزن قبولت کرده. داد کشید: - ببند بابا! - خفه شو اوسکل! و جفتمون با خشم رومون رو گرفتیم. به ویلا که رسیدیم ماشین رو به من سپرد و گفت: - وای بحالت اگه بالا بکشیش. - خفه شو حیوون! فکر کردی من مثل تو هستم.
- 146 پاسخ
-
- 2
-
-
- بابا من تازه دو جلسه این دختر رو دیدم. به اعتراض گفت: - چطور توی دو جلسه مخ صدف رو تونستی بزنی، مخ اون دختره رو نتونستی بزنی! نگاهش کردم. - مخ صدف رو تونستم بزنم؟ انگار متوجه برق چشم هام شد. که اعتراض آمیز گفت: - خودت رو جمع کن. روی صدف برنامه ریزی نکن. آخه تو توانایی تشکیل زندگی داری؟ پوزخند زدم و گفتم: - شاید اومدم مثل تو آویزون یک زن شدم.
- 146 پاسخ
-
- 2
-
-
روزی در حسینیه جماران منبر رفتم و خاطراتی از زندگی مقام معظم رهبری بیان کردم. بعد از سخنرانی، شخصی که خود را پزشک معرفی می کرد به من مراجعه کرد و گفت: اجازه بدهید من هم یک خاطره برای شما بگویم: روزی در مطب بیمارستان نشسته بودم، بیماران را ویزیت می کردم که خانم بسیار محجبه ای به همراه فرزندش به عنون بیمار به من مراجعه کردند. پس از معاینه، قیافه فرزند مرا به فکر فرو برد، چون به مقام معظم رهبری شباهت فراوانی داشت. از مادر آن نوجوان سؤال کردم که آیا شما با آیت الله خامنه ای نسبتی دارید؟ گفت: بله، من همسر ایشان هستم. تعجب وجودم را فرا گرفت، به خانم مقام معظم رهبری عرض کردم: مگر شما پزشک خصوصی ندارید؟ ایشان گفتند: «خیر، آقا چنین کاری را اجازه نمی دهند و می گویند شما باید مانند سایر مردم، به بیمارستان مراجعه کنید.» زمانی که رفتند، من دیگر نتوانستم به کارم ادامه بدهم. سرم را روی میز گذاشتم و بسیار گریه کردم. من این خاطره را از زبان آن پزشک شنیدم. تمام مشخصات وی را به یاد دارم، اما با این حال از عالم بزرگواری هم پرسیدم، ایشان نیز موضوع را تایید فرمودند. حجه الاسلام والمسلمین آقای احدی (یکی از اساتید حوزه علمیه قم) ❤
- 16 پاسخ
-
- 2
-
-
اون شب تا صبح از شدت فکر نتونستم بخوابم. فردا سراغ یاسر رفتم. قرار بود من ماشین اون دختره رو براش ببرم. دوست داشتم توی خونه باشه شاید بتونم صدف رو هم ببینیم اما زنگ خونه رو که زدم پایین اومد. توی ماشین چیزهایی که بین من و الماس گذشت رو تعریف کردم. به ویلا رسیدیم و ماشین الماس رو بهم نشون داد. سوتی کشیدم. - این چی هست؟ - النترا. - عجب چیزیه! این دختر منبع درآمدش کجاست؟ پوزخند زد و گفت: - شرکت باباش.
- 146 پاسخ
-
- 2
-
-
در رو باز کردم و وارد خونه شدم. میدونستم فرهاد میترسه تنها بخوابه. وارد هال که شدم دیدم از آشپزخونه بیرون اومد و به سمتم دوید. - بابا! بعد با هیجان سلام کرد. درحالی که ته دلم یکم خوشحال شده بودم که سرحاله با سردی جواب سلامش رو دادم و پرسیدم: - چه خبره؟ - عمو کلی غذا مختلف و خیلی خوشمزه آورده. بیا ببین. به سمت آشپزخونه رفتم و چند ثانیه متفکرانه به غذاهایی که امشب حسابی ازشون خورده بودم نگاه کردم. فرهاد با هیجان گفت: - میبینی چقدر مشتی هستند! بخوریم؟ - هوم، من سیرم، تو بخور.
- 146 پاسخ
-
- 3
-
-
عاشق شو
- 13 پاسخ
-
- 1
-
-
- سرگرمی
- انجمن نودهشتیا
-
(و 4 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان آغوش | آتنا(ملیکا) ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
۱۷۵ یکلحظه چشمهام رو روی هم فشار دادم. لعنت بهت الینا! لعنت بهت! روبهروی ویلا نگه داشتم. *** از مهمونی برگشتیم. مهران مدهوش بود و تلوتلو میخورد. اولین بار بود که نوشیدنی میخورد. داشت به سمت در حیاط میرفت که صداش زدم: - مهران! ایستاد و گیج نگاهم کرد. چشمهاش بزور باز میموند. - هوم! دنیل هم ایستاد و نگاهم کرد. با چشم به دنیل اشاره کردم داخل برو. اون که رفت و مطمئن شدم در بستهست، و البته اطلاع داشتم که امشب بابک خونه مادربزرگ هست به سمت مهران رفتم. همینطور گیج نگاهم میکرد که به داخل استخر پرتش کردم. فریادی کشید: - هه! شروع به دست و پا زدن کرد. نمیدونستم شنا بلد هست یا نه اما بالاخره با اینحال و شوکه شدن بعید بود که بتونه شنا کنه. به داخل آب پریدم و زیر پاش رفتم و به داخل کشیدمش. خیلی زود سرش به زیر آب رسید و دیگه فقط میتونست دست و پا بزنه و صدایی ازش در نمیاومد. سفت نگهش داشتم و گذاشتم هرچقدر میخواد دست و پا بزنه. من توی نگه داشتن نفسم اوستا بودم. یکم که گذشت دیدم دست و پا نمیزنه. بجای پاهاش کمرش رو گرفتم و به سمت کناره استخر بردم و خارجش کردم. خوبه کسی با این سر و صداها بیرون نیومده بود. *** پرهام به اتاقم اومد و توی درگاه ایستاد. یک دستش رو به درگاه تکیه داد و گفت: - پسرِ بهوش اومد. - باشه، اومدم. اون رفت و من هم بلند شدم و به اتاق دنیل که مهران رو اونجا خوابونده بودن رفتم. با چشم به دنیل که روی صندلی کنار تخت نشسته بود اشاره کردم که بیرون بره. اتاق دنیل کاغذ دیواریهای سورمهای داشت با فرش فانتزی دودی، سرویس چوب مشکی و رو تختیِ نقرهای. فرش وسط اتاق کوچیکش بود و تخت روبهروی در و کمد بزرگ اتاقش کنار در و میز کار کنار کمد. دنیل با اتاقهای کوچیک بیشتر حال میکرد. کنار تخت نشستم. یکم سکوت کردم بعد گفتم: - میدونم بیداری. واکنشی نشون نداد. - اینکار رو کردم که بفهمی که من میتونم به اوج رفاه و لذت برسونمت، هم میتونم از زندگی ساقطتت کنم بدون اینکه کسی بفهمه کار من بوده. حالا تصمیم با تو هست. قرار هست به من خدمت کنی یا اونهایی که براشون گزارش میبری؟ کمی طول کشید. بعد چشمهاش رو باز کرد و لبخند زد. *** وارد اداره که شدم احساس کردم نگاهها بهم خیلی یکجوری هست. از بینشون رد شدم و به سمت دفترم رفتم. پشت میزم که قرار گرفتم دیدم کامپیوترم روشن هست. بدتر از اون عکسی بود که روی صفحه کامپیوترم قرار داشت. یک عکس مسخره از یک مرد که اسلحهش رو روی شقیقهش گذاشته بود و زیرش نوشته شده بود: * بنگ! و چند شکلک خنده. از جا پریدم و صدا زدم: - کسی اونجا هست؟ در باز شد و آبان داخل اومد و احترام گذاشت. نگاه اون هم مثل بقیه خیلی سرد بود. - بله قربان! - کی امروز به دفتر من اومده؟ سکوت کرد. - مگه با تو نیستیم؟ بجای اینکه جواب من رو بده گفت: - سرهنگ به من دستور دادن که وقتی شما اومدید به دفتر ایشون ببرمتون. اینبار من سکوت کردم. اینکه سرهنگ من رو به دفترش بخواد عجیب نبود اما اینکه بگه آبان من رو مثل یک مجرم به دفترش ببره عجیب بود. نگاهی به عکس روی کامپیوتر کردم و درحالی که یکم احساس اضطراب میکردم گفتم: - خیلی خوب، بریم. من جلوتر راه افتادم و اون پشت سرم اومد. وارد دفتر که شدم اون وارد نشد. متوجه شدم جز سرهنگ چند فرد دیگه هم اونجا هستن که با کمی دقت بعضیهاشون که سرهنگهای رده بالا بودن رو شناختم اما کسی رو اونجا دیدم که باعث شد خشکم بزنه. انقدر متعجب مونده بودم که یادم رفت احترام نظامی بذارم. بزور لبهای خشکم رو از هم جدا کردم و زمزمه کردم: - نگین! -
- داداش بزنم برات؟ - نه داداش من فقط اومدم کنارتون بشینم هم صحبت بشیم. - داداش اومدی بوی خوشی اومد. نماز شب خوندی؟ همه خندیدن. یک ساعتی پیش اون ها نشستم و بعد درحالی که بوی گند و گوه کشیده بودم بلند شدم و خداحفظی کردم. گفتن: - دوباره بیار. - فکر نمی کردم انقدر باحال باشی! دستی براشون تکون دادم و راه افتادم. حالا با این بو چیکار کنم؟ ای بابا! به خونه که رسیدم دیدم برق روشنه. حق نداشت بیشتر از ساعت یازده خونه مادربزرگش باشه و باید برمیگشت خونه تا من بیام. این به این خاطر بود که نمی خواستم دنبالش برم و مامان متوجه بشه چه ساعتی میام. در خونه رو باز کردم و وارد شدم و برای اولین بار فکر کردم شاید اگه این خونه رو بفروشم و با پولش خونه توی شهرستان بگیرم و بقیه رو به کاری بزنم بهتر باشه.
- 146 پاسخ
-
- 3
-
-
رمان ملکه اسواتنی | آتناملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت هشتاد و پنج و به آغوشش کشیدم. از بالای شونهش به مادر و پدرش نگاه میکردم. مادرش داشت گریه میکرد و پدرش هم غمگین بود. از بچه جدا شدم و به صبیه گفتم: - توی ماشین بذارش. بچه رو بغل کرد و به سمت ماشین برد. پول رو به پدرش دادم. مادرش زیر لب گفت: - نه! مرد چپچپ نگاهش کرد. - خفهشو! من پول رو بهش دادم. میتونست با اون پول به شهر بره و چیزی برای زندگیش بگیره. برگشتم و به سمت ماشین رفتم. مادر داشت گریه میکرد، بچه هم داشت گریه میکرد. به زانیا نگاه کردم که با ناراحتی و تعجب به گریه اونها نگاه میکرد. به سمت مرد برگشتم که داشت به زن تشر میزد که ساکت باشه تا ما بچه رو برنگردونیم. وقتی دید من مقابلش ایستادم رنگش پرید. فکر کرد بچه رو میخوام پس بدم. اما من نقشه دیگهای داشتم. - همسرت رو هم میفروشی؟ برگهاش ریخت. - چ... چی؟! - همسرت رو هم میفروشی؟ دو برابر این پول میدم. همسرش هم بهتزده من رو نگاه کرد. مرد گفت: - همسرم! و به همسرش نگاه کرد. و بعد به من. - همسرم! - میفروشی یا برم؟ این رو که گفتم فهمید باید برای تصمیم عجله کنه. - میفروشم... میفروشم. زنش بهتزده نگاهش کرد و من به یکی از افرادی که همراهم بود اشاره کردم پول رو بده. - اگه لوازمی داری جمع کن و سوار شو. چند دقیقه بعد زن درحالی که محکم بچهش رو بغل کرده بود توی ماشین عقبی نشسته بود. زانیا با ذوق از داشتن خواهر جدیدش که توی سنی بود که میتونست باهاش بازی کنه به آرایشگرم میگفت. صبیه که رانندگی میکرد بعد از یک سکوت نسبتا طولانی بالاخره طاقت نیاورد و پرسید: - چرا بچهای رو به فرزندی گرفتی اما مادرش هم آوردی؟ نیشخند زدم. - هیچکی بیشتر از فردی که زندگی و عزیزانش رو نجات دادی بهت وفادار نمیمونه. - یعنی قرار نیست اون بچه رو به عنوان بچه خودت بزرگ کنی؟ با رضایت خاطر گفتم: - چرا. قرار نیست هیچکدومشون به رو بیارن که مادر و دختر هستن. - خوب... اینطور چه تاثیری برای تو داره؟ نیشخندی زدم. - این رو در طول زمان میبینید. با اینکه به جواب نرسیده بودن اما دیگه چیزی نپرسیدن. بقیه سفر به دیدن قبیله لب بشقابیها و دیدن قبیلهای که حلقه به گردنشون میاندازن گذشت. بعد تصمیم گرفتم به کاخ خودم برگردم. اگه بگم سواد رو بخشیدم که دروغ گفتم. ولی خشمم کمتر شده بود. به چیزی که فکر میکردم قدرتم بود. نمیخواستم با دور شدن من کسی به اون جایگاه نزدیک بشه. دخترها هم همین نظر رو داشتن: - اگه تو نباشی مادر شوهرت یا زنهای شوهرت قدرت رو بدست میارن. - شاید هم یک دختر جدید وارد ماجرا بشه. همه اینها باعث شد که به اسواتنی خبر بفرستم دارم برمیگردم و راه افتادم. میدونستم از برگشتم خوشحال میشه. شنیده بودم که کمکم یک حدسهایی سر اینکه من چرا نیستم شروع شده و حتی ایرانیها در اینباره نامه به دربار دادن که اگه هموطن ما قرار باشه اصلا برنگرده ماهم دیگه براتون کار نمیکنیم. برای همین وقتی من اومدم حسابی ذوق کرد و توی باغ به استقبالم اومد و من رو محکم توی آغوشش کشید. -
دست توی جیبش کرد و گفت: - گندت بزنند! بعد پول رو کف دستم انداخت و آماده حرکت شد اما قبلش گفت: - راستی خیلی جیگر شده بودی! و چشمک زد. برو گمشو بابایی تحویلش دادم و اون به راه خود رفت من به راه خود. یکم گشت کردم و بالاخره یک تعداد عملی پیدا کردم که دور آتیش نشسته بودن. بینشون رفتم. من رو شناختن. - به سیاوش خان! - سیاوش خان رو چه به ما! و با خنده بین خودشون جا باز کردن. من رو می شناختن. گنده لات محل بودم. هفته ای یکبار دعوا و کتک کاری راه میانداختم.
- 146 پاسخ
-
- 3
-
-
سلام
یک پارت برامون توی رمان همه بچه های انجمن نمی نویسی؟
-
پوزخند زدم و روم رو گرفتم. اما اون هم حق داشت. به کوچه که رسیدیم گفتم: - بهتر من رو با تو نبینند که اگه شکی هم به کارهای من کردن نتونند نشونی پیدا کنند. - باشه، تو پیاده شو. قبلش لباسها رو عوض کن. پیاده شدم و پشت در ماشین لباسها رو عوض کردم. بوی خوش عطر ازم بلند بود. - ای گندت بزنند! این رو چیکار کنم؟ - برو یکجا بوی دود بگیری. نوچی کشیدم و یاد پولم افتادم. - هو! پولم رو بده.
- 146 پاسخ
-
- 3
-
-
رمان ملکه اسواتنی | آتناملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت هشتاد و چهار دستور دادم همه بچههایی که برای فروش هست رو برام بیارن. همه محلیها با خوشحالی بچههاشون رو آوردن. از بین هفت بچه پنج رو پسند کردم. پسر هفت ساله پسر چهار ساله پسر سه ساله پسر نه ساله دختر سه ساله اینکه بیشتر پسر پسند کردم بخاطر این بود که یک ترس ریز از وقتی داشتم که دختر بزرگ بشه و شاید دل سواد رو ببره. اما اون دختر خیلی به دلم نشسته بود. چشمهاش گیرایی خاصی داشت. با همشون یکم درحالی که زانیا کنارم بود صحبت کردم و چند سوال پرسیدم و روی جوابها و نوع رفتارشون دقت کردم. چند ساعتی اینکار طول کشید. بعد به زانیا گفتم: - نظر تو با کدومه؟ - من جز پسر نه ساله بقیه رو دوست دارم. اون سنش زیاده. پس پسر نه ساله کم شد. با آرایشگرم و صبیه مشورت کردم. آرایشگرم گفت: - من که بنظرم اینکار رو نکن اما اگه میخوای انجام بدی پسر چهار ساله خوبه. صبیه هم دختر رو پیشنهاد داد. توی تردید گیر کرده بودم. بالاخره دلم رو به دریا زدم و پسر هفت ساله رو انتخاب کردم. همراهها چپچپ نگاهم کردن. با نظر هیچکدومشون هماهنگ نبود. روبهروی پسر نشستم. - اسمت چیه؟ درحالی که یکم گیج و خجالتزده بود گفت: - بوکواِنا! - بوکوانا! میدونی من کی هستم؟ - شما ملکه یکجایی هستید. خندم گرفت. لبهام رو بهم فشار دادم و گفتم: - خودت هم دوست داری پسر من باشی؟ اشک توی چشمهاش جمع شد. معلوم بود دور شدن از خانوادهش خیلی براش سخت بود اما گفت: - بله بانو! صداش از گریه میلرزید. - اگه خیلی برات سخته میتونی اینجا بمونی. سرش رو بالا آورد و بهتزده نگاهم کرد. - وواقعا امکانش هست؟! خانوادهش چپچپ نگاهش کردن اما من بدون توجه به پسر گفتم: - اگه تو بخوای آره. - ممنون بانو! احترام گذاشت و بعد بدو بدو ازم دور شد. پدرش درحالی که با فحش دنبالش میکرد چند قدم رفت اما بعد که دید بهش نمیرسه کلافه برگشت. من به زانیا گفتم: - تو خواهر یا برادرت رو انتخاب کن. زانیا به بچهها نگاه میکنه و بعد با دست یکی رو نشون میده. - این. به دختره نگاه کردم. یکم دلم لرزید اما به روی خودم نیاوردم. به چشمهای سیاه و قشنگ دختر زل زدم. چیزی توی نگاهش بود که من رو هم جذب خودش میکرد. مادر دختر رو دیدم که اشک توی چشمش جمع شد و روش رو گرفت. همسرش ضربه آرومی با دست روی پاش زد یعنی واکنش نشون نده. به سمت دختر رفتم و زانو زدم و بازوهاش رو گرفتم. یک انگشتش توی دهنش بود. - اسمت چیه؟ با یکم ترس به مادرش نگاه کرد اما وقتی دید مادرش سرش رو برگردونده و نگاهش نمیکنه گفت: - جاسمین. لبخند زدم. مثل اسم یاسمین خودمون بود و راحت میتونستم حفظ کنم. - چه اسم قشنگی! -
- بهت خوش گذشت؟ - هی! - چیه؟ بغ کردی. با دست به غذاها اشاره کردم. - برای ننه ت ته مونده میاری؟ دستی روی صورتش کشید. کلافه شده بود. شاید هم شرمنده. - چیکار کنم دیگه! اینبار که کلا بخاطر بودن تو نمیتونست بیاد اما در کل دریا راضی نیست. میگه کلاسم رو پایین میارن. - توهم برای دفاع از مادرت هیچکاری نکردی! - چیکار می تونم بکنم؟ بالاخره این اموال برای اون هست و خرج خودم و حتی کمک خرج به مامان رو اون داره میده. همین ها رو هم که می تونم بیارم بخاطر دریاست. پرویی کنم یک لگد میزنه در... پرتم می کنه بیرون.
- 146 پاسخ
-
- 3
-
-
و رفت. دو بار در طول رفتن برگشت و عقب رو نگاه کرد و هردفعه دید که من نگاهش میکنم. یکم سرعتش رو تندتر می کرد و به در که رسید، در رو که باز کرد برگشت و رو به من دست تکون داد. من هم دستم رو یکم بالا آوردم و اون رفت و من هم نفس عمیقی کشیدم و دوباره حرکت کردم و همینطور کراواتم رو باز کردم. - اه! خدا رو شکر از شر همه این بچه بازی های امشب خلاص شدم. به خونه یاسر رفتم. تازه رسیده بودن. پیاده شدم و همینطور که زیر چشمی به صدف نگاه میکردم سویچ رو به یاسر دادم. - بگیر که شر خودت و همه نقشههات کم بشه. - بشین میرسونمت. از کنار صدف که زیر چشمی نگاهم میکرد رد شدم و به بچه خواب توی دستش نگاه کردم و سوار شدم. یاسر چند ظرف غذا گذاشته بود که احتمالا برای ما بیاره. توی مهمونی هاشون که جایی نداریم، پس مونده غذاشون رو باید بخوریم.
- 146 پاسخ
-
- 3
-
-
رمان آغوش | آتنا(ملیکا) ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
اون هم اهمیتی نمیداد. البته متوجه بیقرار بودنش میشدم اما سعی داشت در مقابل این فشاری که احساس میکرد ما از دستی بهش میدیم مقاومت کنه و به روی خودش نیاره. دنیل خیلی بهم اصرار میکرد: - چرا هیچکاری نمیکنی؟! تو برای سادهترین کارهای ما سعی میکنی کنترلمون کنی اما حالا اون داره گند میزنه توی خانواده ولی تو هیچکاری نمیکنی. این بحثها و جواب ندادن من باعث شد که دنیل از من هم دلخور بود. این مهمونی هم دوست داشتم باهم بریم که هم خودش آروم بشه هم شاید یکم نسبت به من نرمتر بشه. دوست نداشتم حالا که فشار رفتن بابک روی دوشش هست از دست من هم کلافه باشه. عصر مهران با سرخوشی اومد. اول بابک رو دید و حسابی سر به سرش گذاشت. - به، حاج آقا! چه خبر؟ چیکارها میکنی؟ صدای بابک رو نشنیدم. مهران درحالی که باهاش خوش و بش میکرد به سمت اتاق من اومد. در اتاق باز بود. وارد شد و گفت: - با اجازه! بلند شدم و باهاش دست دادم. چشمهاش برق میزد. معلوم بود که فکر میکنه خیلی زودتر از اون چیزی که تصور داشتن من توی دامشون افتادم. مسخرهتر از این نیست که فکر کرده من دوبار از یک سوراخ گزیده میشم. باکس رو بدستش دادم. - خدمت شما آقا! از دستم گرفت و سریع درش آورد. با دیدن کت و شلوار چشمهاش برق زد. - داداش چکاریه! این خیلی گرونه! - زیرش هم نگاه کن. کفش چرم و بقیه مخلفات رو که دید دیگه دهنش بسته نمیشد. کلی پول همین آشغالها شده بود. - حاجی! یاد خواهرش افتادم که هیچوقت کنترل هیجاناتش رو از دست نمیداد اما الان معلوم مهران از نقشش خارج شده و واقعا هیجانزده شده. - مبارک باشه! بپوش زود که بریم. مشغول پوشیدن لباسها شد. من هم کت و شلوارک رو پوشیدم. مهمونیش رسمی نبود اما من عادت نداشتم غیر رسمی به مهمونی برم. کت و شلوار من مشکی بود و پیراهنم کرم. دو دکمه پیراهنم رو باز گذاشتم. صدای مهران اومد: - او! من چه چیزی شدم! به سمتش برگشتم و نگاهش کردم. هرکی با کت و شلوار به اون گرونی چیزی میشه! البته از حق نگذریم خودش خوشگل بود. خوشتیپ یا جذاب نه، خوشگل بود. حتی ته ریشش حالت مردونه به چهرهش نداده بود. تا کی باید این شباهتش به الینا رو تحمل کنم! این هم کار بود که آرمین به من داد! - بریم؟ - آره، بریم. باهم بیرون رفتیم. دنیل روی مبل نشسته بود. یک پیراهن براق آبی روشن با شلوار مشکی پوشیده بود. - دنیل بریم. بلند شد و گفت: - بریم. هر سه پایین رفتیم. مهران عقب نشست و دنیل کنارم بغ نشست. بهش گفتم: - کمربندت رو ببند. پوفی کشید و کمربندش رو بست. آهنگ آرومی گذاشتم و حرکت کردم. کاش از اول میدونستم تو مال دیگرونی کاش از اول میفهمیدم تو با من نمیمونی کاش از اول میدونستم تو سهم من نمیشی کاش میفهمیدم که تو از عشق من گریزونی از فکر و قلبم تو نمیری که به همین زودی تو اون فرشته پاکی که من فکر میکردم نبودی میدونم هر جا که هستی با هر کسی نشستی به راحتی فراموشم میکنی تو به زودی این همه عاشق بودم تو نفهمیدی با تو صادق بودم تو نفهمیدی من که عاشق بودم تو نفهمیدی با تو صادق بودم تو نفهمیدی کاش از اول میفهمیدم تو مغروری کاش میدونستم از دنیای من دوری کاش آروم آروم از قلب من میرفتی چه دروغهای شیرینی به من میگفتی این همه عاشق بودم تو نفهمیدی با تو صادق بودم تو نفهمیدی من که عاشق بودم تو نفهمیدی با تو صادق بودم تو نفهمیدی من که عاشق بودم تو نفهمیدی با تو صادق بودم تو نفهمیدی من که عاشق بودم تو نفهمیدی با تو صادق بودم تو نفهمیدی