رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

خانوم سین

مدیر اجرایی
  • تعداد ارسال ها

    392
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

تمامی مطالب نوشته شده توسط خانوم سین

  1. #پارت55 در آن نیم ساعت ما از دور برای تارا و سهیل چشم و ابرو می‌آمدیم و با لب‌خوانی باهمدیگر صحبت می‌کردیم. تارا التماس می‌کرد که هیچی نگوییم و بس کنیم اما رها ول کن نبود، سهیل از دور تهدیدمان می‌کرد اما خودش هم می‌دانست کارساز نیست. نگاه های سنگین او را یکی در میان حس میکردم اما اهمیتی نمی‌دادم چون تمام شده بود آن روز هایی که با اهمیت دادن هایش و سنگینیِ نگاهش تمامِ لذتِ زیبای توجهش حس شیرینی را در دلم سرازیر می‌کرد. من دیگر آن شهرزاد سابق نبودم عوض شده بودم و خودم را در آن موقعیت های اشتباه دیگر قرار نمی‌دادم من یک مادره مجردِ زخم خورده از روزگار بودم. یادم آمد آن شبی را که فهمیدم او چه مریضی داشت و برای چه مرا رها کرد، و هنوز هم بر این نظر پایبند بودم که او نباید با آن بی‌رحمی مرا در بی‌خبری رها می‌کرد! حدود سی و پنج دقیقه گذشت که احمد آقا، برادر حاج صالح آمد بعد از خوش آمد گویی و تبریک شب یلدا و این مرسومات، گفت: خب بی زحمت اگر میشه آقا داماد بره پیش عروس خانوم بنشینه. خاتون بلند شد و سهیل با معذرت خواهی از خاتون که مجبور شد بلند شود تا سهیل بیاید جلو رفت و کنار تارای تا بناگوش قرمز شده‌مان نشست احمدآقا شروع کرد به خواندن خطبه‌ی محرمیت. با شنیدن آن آیات لبخند تلخی روی لبانم آمد، روزی من نشسته بودم برای خواندن همین آیات محرمیتِ بین من و او اما حالا… محرمیت‌مان دقیقا در شش ماهگیِ شیدا تمام شد و من از آن به بعد تمام امیدم برای آمدنش فروپاشید. من آن سر کشور با فرزندمان سر و کله میزدم و مشغول بزرگ کردنش و زندگی‌مان بودم و او این سر کشور مشغول مبارزه با بیماری‌اش و بعد از خوب شدنش هم زندگی عادی اش. باز هم می‌گویم که نامردی بود کارش، نمی‌توانم او را ببخشم تا حداقل خودم آرام بگیرم. حالا یِر به یِر بودیم، او مریضی‌اش را از من پنهان کرده بود و من اینکه شیدا دختر من و او است را! با صدای دست زدن ها و صلوات گفتن ها، به خود آمدم و من هم همراه شدم. تا یک ربع تبریک ها و روبوسی ها انجام شد آخرین نفرات، من و شیدای درون آغوشم، رها و شهریار بودیم که به سمت آن دو رفتیم من و رها با تارا روبوسی کردیم و برایشان آرزوی خوشبختی کردیم تارا شیدا خواست در آغوش بگیرد و شیدا هم از خدا خواسته دست انداخت دور گردنش و در آغوشش رفت. - تارا جون یعنی الان شما شدی زن عمو سهیل؟ سهیل جلو آمد و آرام زمزمه وار گفت: زن نه عموجون، بلا و آرومِ جون! تارا گوشه‌ی لبش را گزید من خندیدم و رها و شهریار قیافه‌شان را جمع کردند. - حالم و بهم زدی سهیل! سهیل دست در جیبش کرد. - شهریارخان نوبت شما هم میرسه، می‌بینیم شما رو هم. و بعد رو به ما گفت: نوبت شهریار که رسید، باهاتون شرط می‌بندم که زن زلیل تر از همه همین آقاست!
  2. #پارت54 مهرانه جان به تارا نگاه انداخت. - بچه های این خونه همه شون مثل بچه‌ی خودم هستن. مخصوصا دختراش! خیلی نگران بودم که بلاخره کِی سهیل می‌خواد برای ازدواج اقدام کنه و چه کسی رو میخواد انتخاب کنه. وقتی سهیل بهمون گفت که تارا رو می‌خواد و ازمون میخواد که بریم جلویی هم من هم سینا خیلی خوشحال شدیم هم دختر نداشته ام بود هم برادرزاده‌ام، و حالا که میدونستیم سهیل هم دوستش داره دیگه کلی ذوق کردم که قراره بشه عروس و دختر واقعیم. آقا سینا که از همان بیرون آمدنمان لبخند داشت دست رو زانویش گذاشت. - راستش شرمنده که بدون گل و شیرینی اومدیم رسم اینه بریم خونه‌ی پدر عروس و عروس خانم و از پدرش خواستگاری کنیم. اما از اونجایی که آقا پسر من هُله دیگه فرصت نشد، شرمنده. دایی پدرام لبخند مردانه ای زد. - نزن این حرف و سیناجان، چه حرفیه؟ مهم اینه قصد و نیت‌تون خیره بقیه‌ش تجملات بازیه. خاتون با ذوق تارا را نگاه کرد. - حالا ببینم عروس خانم، وکیلم؟ رها تند دست راستم را گرفت و فشرد، من هم محکم فشردم. از استرس و ذوقی بود که درون‌مان شروع به ولوله کرده بود. تارا شرم‌زده نگاهش را به دایی پدرام و زندایی شبنم داد، زندایی شبنم را همچون مادر خودش می‌دانست و صمیمیتی که باهم داشتند مانند دو خواهر بود. دایی پدرام با نگاه پدرانه و مهربانش اجازه را داد و زندایی شبنم با لبخند و نگاهِ پر شده از ذوق به عنوان تأیید سر تکان داد. - با اجازه‌ی مامانِ خدابیامرزم، پدرم، و شبنم جون و… خاتون… و بقیه بزرگ‌ترها… بله. و آن سکوت تبدیل شد به صدای گوش کر کنِ دست و کِل و سوت. وقتی جمع ساکت شد خاتون گفت: خب به نظرم همین امشب یه محرمیت بین شون خونده بشه، ها؟ دایی پدرام و آقا سینا گفتند: - هرچی شما صلاح بدونید خاتون. - حرف، حرف شماست. خاتون به سمت حاج صالح کرد. - حاج آقا اگر زحمتی نیست زنگ بزنید برادرتون اگر وقت دارن و ما مزاحم شب یلداشون نیستیم بیان محرم شوند کنند‌. خانواده‌ی حاج صالح گل از گل‌شان شکفته بود و در این خوشحالی شریک بودند. حاج صالح دست در جیب کت شکلاتی رنگش کرد. - الان زنگ می‌زنم به احمدآقا. مریم خانوم لبخندی زد ابرو بالا برد. - برادر شوهرم خداخیرش بده برا همه‌ی امورات خیر وقت داره و حتی تو بدترین شرایط باشه هم می‌ره، میاد حتماً. خلاصه چهار دقیقه هم هست حرف زدند و حاج صالح گفت که برادرش درحال رفتن به مهمانی بود اما قرار است همسر و فرزندانش را برساند و بیاید و نیم ساعت طول می‌کشد.
  3. منم از انجمن گرگینه ها خوشم اومده همین اول کاری اصلا بهش نمیخوره که بخواد ترسناک باشه😂

    1. آتناملازاده

      آتناملازاده

      خوب بیا باهم بنویسیم تو ترسناکش بکن چون من زیاد ایده برای ادامه ش ندارم 

    2. خانوم سین

      خانوم سین

      این مورد رو ضعف دارم توی ژانر ترسناک نمی‌تونم اون حس ترس رو به خواننده القا کنم 🥲

    3. آتناملازاده

      آتناملازاده

      من هم متسفانه همین مشکل رو دارم

  4. #پارت_شصت‌ودو ذهنم این ارغوان رو یادآوری کرد. - ولی راستش من باید به ارغوان بگم. چون اگر بخوام بپیچونم با تو بیام بیرون باید به مامان اینا بهونه ی ارغوان و بیارم که حواسش باشه. شهاب: - من حتی اگر خانواده‌ت هم بخوان بدونند مشکلی ندارم اتفاقا برامون خیلی هم خوبه. اما اگر تو اینجوری میخوای باشه. لبخندی زدم. - مرسی عزیزم. شهاب اول نگاهم کرد و بعد خندید. - اینجور لفظا بهت نمیاد ترنم. - جدی؟ چرا؟ - چونکه همه اش با من یا جدی برخورد کردی یا اخم کردی یا تیکه انداختی. کلا با من دعوا داشتی. پشت چشم نازک کردم براش. - چون حقت بود. - برا چی خب؟ اخم کردم. - اولا که یکسره سازه رفتن داشتی نافت و انگار با کلمه ی رفتن و جمله ی من باید برم بریده بودن. دوما فکر نکن لفظایی که برا نسترن به کار بردی و نگاهاش و اون روزه اوله دانشگاهم اومده بودی کتاب دادی بهم با اون دختره حرف زدی و با نسترن اومدی دانشگاه رو یادم میره ها! مظلوم نگاهم کرد و جدی نگاهش کردم. - ترنم جان عزیزم باورکن نسترن واقعا برای من مثل هانیه است، من خیلی ساله ایران نبودم اینکه اون چه افکار و چه حسی درمورد من داره که من مسئولش نیستم. اون روز هم قرار بود ناهار بیان خونه ما منم دانشگاه کار داشتم باهام اومده بود که باهم برگردیم خونه. اون دختری که توی حیاط داشتم باهاش حرف میزدم هم از بچه های سال اول بود الان داره اونم تخصص میگیره منو دیده بود تعجب کرده بود محمد اینا هم میشناسنش میدونن که اون روز دیدمش ازشون بپرسی اونا هم بهت میگن هیچی هم بین مون نیست مثلِ دوتا دوسته ساده ی دوران دانشجویی هستیم که فقط سلام علیک و احوالپرسی دارن. صداش و حرفاش صداقت داشت همین‌که برام توضیح داد و گفت که از محمد و امین بپرسم خودش نشون دهنده ی صداقتش بود. پس هرچی شک و دودلی تو دلم مونده بود ازش دود شد رفت هوا. اما هنوز یه موضوعی مونده بود! با دلخوری گفتم: اما نسترن چی؟ درسته گفتی به چشمِ خواهر نگاهش میکنی اما منم بهت گفتم تو اینجوری هستی از کجا معلوم اونم تو رو به چشمِ بردار ببینه؟ باشه میگیم تو نبودی اما مگه دسته خوده آدمه عاشق شدن؟ طرف میتونه حتی از آب خوردنِ طرف داستان بسازه برای خودش. تو که دیگه عزیزِمن و اینا حواله اش کردی.
  5. نسیم یعنی به جد دارم میگم از حجم مرموز بودن رمانت دارم دیوونه میشم

    هم ایده اش ایده ایه که فکر نکنم تاحالا نوشته شده باشه، هم اینکه نوشتارت و توضیحاتی که نوشتی و... بابا کلا همه چیش محشره(ایموجی بغض خوشحال)

    من خیلی به ندرت جذب اینجور رمان ها میشم اما هم رمان تو رو خیلی خوشم اومده هم رمان ساختمان سایه ی هانیه رو

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 2
    2. Silent

      Silent

      عشقییی❤️ انشاءالله که همینطور ادامه داده باشم و خراب نکرده باشم🥲

    3. خانوم سین

      خانوم سین

      ایشالله بقیه شم سر فرصت میخونم و من مطمئنم که قطعا همینطور خوب و خفن ادامه دادی و خراب نکردی 

    4. Silent

      Silent

      فداتشمم😘

  6. #پارت_شصت‌ویک چشماش جدی شده بود و خیره نگاهم میکرد. حرفِ بدی زده بودم؟ با اینکه بهونه بود اما نه حرف بدی نبود خب! - برات یه پیشنهاد بهتر دارم. سوالی نگاهش کردم گفت: اون خلخال رو فقط برای من بپوش. شوکه نگاهش کردم. - جدی دارم میگم. شوکه خندیدم. - شهاب جان من اونوقت چجوری برای شما اینو بپوشم؟ شونه بالا انداخت. - اونش و من نمی‌دونم، البته بلاخره که یه روزی میشه که شما خانومِ خونه‌ی من میشی و اون موقع می‌تونی. اما فکرشم نکن بزارم برای کسی غیر از من، اون و بپوشی! خیره نگاهش کردم سعی کردم بحث و بپیچونم. - خب ببینم تصمیم مون و نباید بگیریم؟ که دوست باشیم یا اینکه میای خواستگاری؟ یهو انگار یادش رفت. - قصدِ اومدن جلویی دارم اما فعلا زوده چون خودت که میبینی هم عزاداریم هم محرمه. میتونی تا سالِ امیر صبر کنی؟ میدونی که کسی که برادرش فوت میکنه بساطِ عروسی راه نمیندازه. حتی میدونی که محمد و هانیه هم برنامه شون و انداختن بعد از چهلم و مراسمِ آنچنانی نمیگیرن درحدی که برن سر خونه زندگیشون. سرم و تکون دادم. - آره میدونم. صبر می‌کنم خودمم دلم نمی‌خواد تا سالش کاری کنیم. شهاب به نشونه ی تایید حرفام سرش رو تکون داد. - خانومیِ شما رو میرسونه. لبخندی زدم از تعریفش. - میگم به یه بزرگتر مثلِ محمد بگم؟ سرم تند چرخید طرفش که تعجب کرد. - چیه دختر؟ چرا اینجوری شدی؟ هُل زده شده بودم. - نه شهاب به محمد نگی ها، خجالت میکشم ازش دلم نمیخواد فکر کنه از اعتمادش سو استفاده کردم. نگاهش مهربون شد. - عزیزِ دلم اگر قرار بر سو استفاده کردن از اعتماد باشه اونی که این کار رو کرده منم نه تو. مخالف بودم در هر صورت! - نه شهاب نمیخوام فعلا خانواده ی من یا خانواده ی تو و کلا کسی بدونه تا وقتی که بیای جلویی.
  7. ♦️سلام و وقت بخیر؛ درود بر اعضای گرامی انجمن نویسندگی نودهشتیا! انجمن نودهشتیا؛ همواره به دنبال ایجاد فضایی پویا برای رشد و شکوفایی استعدادهای نویسندگی و... بوده است. اکنون، در راستای تقویت بدنه نظارتی خود، قصد داریم تیم نظارت رو گسترش بدیم. از شما علاقه‌مندان به نظم و کیفیت دعوت می‌کنیم تا به جمع ناظران انجمن بپیوندید. این موقعیت، فرصتی است برای یادگیری، توسعه مهارت‌های ارتباطی و مدیریتی، و سهیم شدن در پیشرفت انجمن. اگر فردی مسئولیت‌پذیر و علاقه‌مند به حفظ چارچوب‌های کیفی اثرات انجمن هستید، جهت اعلام آمادگی، در همین تاپیک اعلام فرمایید💙 •مسئولیت‌پذیری بالا •آشنایی با قوانین انجمن •توانایی مدیریت •ارتقای کیفیت محتوایی •نظم‌دهی بهتر لذا در صورت نیازِ شما ناظر عزیز و خوش‌سلیقه، آموزش نظارت هم داده می‌شود! مشتاقانه منتظر حضور پرانرژی شما در «تیم نظارت و ناظران»؛ هستیم🌺
  8. #پارت_شصت وای که امون حرف زدن نمی‌داد جفت پا می‌پرید وسطه حرفم. جعبه های توی دستم رو گذاشتم رو داشبورد خودم و کشیدم جلو و کفِ دستم و افقی گذاشتم رو دهنش که حرفش تو دهنش موند و هنگ نگاهم کرد. این کارا از من بعید بود که با یه پسر اونم نامحرم این کار رو کنم اما الان از شهاب کی نزدیک تر به قلبم بود؟ زل زدم تو چشماش و سعی کردم لبخندی که زدم زیبا باشه. - منم دوستت دارم شهاب، حتی بیشتر از تو. اون زمان هایی که همه اش درموردِ نرفتنت حرف میزدم برای این بود که بتونم با حرفام تو رو نگه دارم و از رفتن منصرف کنم. اما نمیدونستم چشم هام قراره به زانو دربیارت. اول مات با چشم های گرد شده نگاهم کرد با دیدنِ نگاهش دهنم به خنده باز شد و همزمان با خندیدن عقب کشیدم و سر جام نشستم و نگاهش کردم از فرط هیجان بود فکر کنم که قفسه ی سینه اش شروع به بالا و پائین شدن کرد حالا دیگه چشم ها و دهن هردومون بود که میخندید، به جد میتونستم بگم حالا من یکی از اون تعداد افرادِ خوشبخت در دنیا بودم که دنیا داشت به روم لبخند میزد و روی شیرینش رو بعد چند وقت نشون میداد. شهاب تک خنده توی گلویی زد از اونا که سیبک گلوش تکون میخورد و من ضعف میکردم؛ کامل چرخید سمتم دست چپش روی پاش بود آرنجِ دست راستش رو گذشت لبه ی بالاییِ صندلی انگشت اشاره اش رو روی لبش حالت افقی گذاشت نگاهش پر از شیفتگی و شوق بود انقدری که خجالت کشیدم از گونه هام حرارت میزد، خندان دستش رو از جلوی دهنش آورد پائین. - گونه هاشو نگاه، چه گل انداخته. دلم دیگه میدونست حالا نازکش داره و هوای ناز کردن داشت. - اینجوری نگاهم نکن خب، خجالت میکشم. خندید. - دست خودم نیست تری خانو… اوخ ببخشید یادم نبود رو اسمت حساسی! لبخند کوچکی زدم. - عیب نداره. لبخندی زد و نگاهش رو بین جعبه های مخمل روی داشبورد و من جا به جا کرد. - یه سوال بپرسم؟ سرم رو به تایید تکون دادم. - خلخال و برای چی میخواستی؟ جا خوردم از سوالش، واقعا توقع نداشتم بخواد سوال کنه. و واقعا روم نمیشد که جوابش رو بدم بگم برای چی چون واقعا دلم نمیخواست الان با اون روی من که هیچکس ازش خبر نداره رو به رو بشه چون واقعا خیلی زود بود و نباید الان متوجهش میشد. نگاهِ منتظرش هنوز روم بود دم دستی ترین بهونه رو آوردم. - خوشم اومده بود ازش خیلی قشنگ بود به عنوانِ پا بند مثلا تو یه مهمونی جایی میتونم پام کنم.
  9. #پارت_پنجاه‌ونه قلبم تو دهنم میزد. اون چیزی که باید می‌گفت و چرا نمی‌گفت؟ خدایا صبرم دیگه داشت تموم می‌شد، جونم به لبم رسیده بود دیگه! - آ.. آقا شهاب م... من نم... نمیفهمم مقصدتون از این حرف ها چیه واقعا. صدام لرزون از دهانم بیرون اومد و به گوشش رسید. دست راستش رو توی موهاش کشید و عقب داد؛ نفسِ عمیقی کشید زل زد توی چشم هام با حس های متفاوتی داشتم نگاهش میکردم. - ترنم… دیگه درست و غلطش رو نمیدونم اما، میدونم خودخواهیه اما اگر یکی دیگه رو بخوای نابود میشم چون تو رو برای خودم، دلم و ذهنم میخوام. هروقت تو بودی آروم بودم حتی زمانی که برای امیر پرِ غصه بودیم. هروقت و هرجا تو هستی خیالم راحته که بودنت دلخوشم میکنه. نمیزاره به چیزهای دیگه فکر کنم. من واقعا دوستت دارم ترنم. و تمام… گفت، همونی باید می‌گفت و گفت و قلبم به یکباره انگار از بند رها شد و هُری ریخت. چشم‌هام بخاطرِ حرفاش پر شده بود، خدایا قلبم داشت وایمیستاد، حرفش که تموم شد بخاطرِ هیجان و تشویش درونیم اشکم از گوشه ی چشمم شروع به ریختن کرد، از گوشه‌ی چشمم شروع شد به سمت گونه و بعد چونه ام راه پیدا کرد. لحنش و مدل حرف زدنش انقدر افسانه‌ای و خالصانه و عاشقانه بود که تمامِ بدنم مور زد. خب دیگه از دنیا چی میخواستم مگه؟ اون اتفاقی که فکر می‌کردم هیچوقت اتفاق نمیوفته یا اگرم بیوفته برای من نمیوفته، اتفاق افتاده بود و چی از این بهتر بود؟ خدا جونم مرسی عاشقتم. فقط تو منو دلم رو دیدی که چقدر می‌خوایمش. مرسی که مهرم و تو دلش انداختی. نوکرتم اوس کریم! با دیدنِ گریه ام نگاهش غمگین شد دستش رو روی زانوش مشت کرد. - ترنم؟ گریه میکنی؟ برای چی آخه؟ نکنه... نکنه من... سرم و به نشونه ی نه، دو طرف تکون دادم سر انگشتام و تند زیر چشمم کشیدم. - نه نه همچین چیزی نیست راستش... حرفم و خوردم، نوبته من بود و نمیدونستم چی بگم بهش. چجوری بگم. - شهاب من... یکهو پرید وسط حرفم. - ترنم من عجله ای برای جوابت ندارم خب؟ یعنی دارم ها ولی میدونم تو مهم تری و نیاز به فکر داری من حاض...
  10. #پارت53 تارا دست به پهلو شد و نفسش را تند و کلافه بیرون داد نگاهش را دور آشپزخانه گرداند، مهرانه جان در میان درگاه قرار گرفت. - دخترا میاید بیرون یه لحظه؟ رها: - اتفاقی افتاده خاله؟ نگاهش را به تارا داد و گفت: میوفته. و بعد با زدن چشمکی بیرون رفت، ابروهایم ناخودآگاه بالا پرید و همزمان با رها به سمت تارا که رو به روی ما نشسته بود سر چرخاندیم تارا با چشمان گرد شده جایی که مهرانه جان ایستاده بود را نگاه می‌کرد رها نگاهم کرد که نگاهش کردم. - یعنی چی؟ من: - فکر کنم وقتش رسیده! و بعد دوباره نگاهم را به تارا دادم که با همان چشمان گرد شده ما را نگاه می‌کرد؛ از داخل هال صدای خاتون بلند شد: - تاراجان مادر میای؟ همراه رها ریز ریز به تارا که در شوک رفته بود خندیدیم رها روی میز با ریتم ضرب گرفت: - آخ بادا بادا مبارک بادا، ایشالله مبارک بادا. تارا به خودش آمد. - دهنتو ببند رها... وای نه... الان؟ امشب؟ ای سهیل من از دست تو چیکار کنم! رها صدا بلند کرد. - الان میایم خاتون. از جایش بلند شد و به طرف تارا رفت. - پاشو، پاشو بینم همه منتظرن تو نشستی اینجا. پاشو دیگه. تارا: - نمیام دارم از همین الان میمیرم از خجالت. من: - تا دو دقیقه دیگه پا نشی می‌دونی که سهیل میاد میبرتت جلو چشم بقیه! از سهیل واقعاً بعید نبود این کار را کند، مخصوصاً حالا که انگار قرار است امشب خواستگاری باشد و او بی تحمل تر از همه‌است، تارا هم انگار این را می‌دانست که تند بلند شد. - هرچی میکشم از دست این سهیله. بلند شدم و سه نفری از آشپزخانه بیرون زدیم نگاه ها به طرفمان چرخید و تارا صورتش گل انداخت خاتون کنار خودش جا باز کرد و گفت: بیا تاراجان، بیا مادر بشین اینجا پیشم. تارا با قدم های آرام و مضطرب به سمت خاتون رفت و کنارش قرار گرفت. رها آرام به بازویم کوبید با چشم و ابرو به طرفی اشاره زد، سر برگرداندم که دیدم سهیل به همراه پدرش روی مبل دونفره‌ای که کنار مبلی که آن دو نشسته بودند، نشسته بود. نگاهش به زیر افتاده بود و مشخص بود که برای اولین بار در عمرش دارد خجالت می‌کشد. آرام خندیدم و و زیر گوشش پچ زدم: - ببین کی داره خجالت میکشه. رها: - ای خدا بلاخره یه دور خجالت کشیدن رو هم دیدیم. من: - بریم بشینیم زشته وایستادیم. به طرف پشتی های کنار مبل‌ها رفتیم و نشستیم که خاله پریچهر گفت: بیاید بالا دیگه برا چی نشستید رو زمین؟ رها: - پایین راحت تریم. خاتون نگاهش را بین آن دو چرخاند و با لبخند شروع کرد. - راستش این دورهم جمع شدن امشب دوتا موضوع داره، یکیش اینکه هم شب یلداست و طبق سنت های قدیمی جمع شدن دورهم واجب ترین چیزه. بلاخره نسل در نسل داره این آیینِ زیبا می‌گرده و از یادگارِ باستانی‌مون هستش. موضوع دوم هم اینه که چند روز پیش آقا سهیل اومد پیشم گفت می‌خوام برام بزرگ‌تری کنید برام برید خواستگاریِ تاراخانوم، گفتم بچه جان تو خودت مادر پدر داری من چرا؟ گفت که باهاشون درمیون گذاشته و موافق هستن که من تاراجانم و برا سهیل جانم خواستگاری کنم. دیروز که با پدرام بیرون بودیم براش گفتم همه چی رو، گفت هرچی که خود تارا بخواد. اما بازم بلاخره اجازه ی پدر و مادر مهمه. سکوت کرد برای نفس گرفتن، بحث خواستگاری که آمده بود وسط جو جدی شده بود اما لبخندهای زیادی را می‌شد دید.
  11. #پارت_پنجاه‌وهشت نگاهش رو داد به جعبه، توی جعبه یه تمام ستِ نقره بود با نگینِ صورتیِ پررنگ و رگه های صورتیِ پررنگ ترِ. این همون ستی بود که وقتی رفته بودیم مغازه ی دوستِ آقاجون تا برا محمد و هانیه حلقه و ستِ طلا و نقره شون رو بخریم دیده بودم و خوشم اومده بود. با خودم عهد کرده بودم پولم و براش جمع کنم بیام بخرم، اما حالا شهاب داده بود به من و گفته بود این برای منه! - اون یکیش رو هم نگاه کن. دستم لرزید و آروم اون و هم باز کردم از دیدنِ خلخالِ پای طلای ظریفی که داخلش بود چشمام گرد تر شد و نفسم حبس شد و با مکث سرم با حیرت چرخید سمتش. - این دوتا یکی از چیزهایی بود که میخواستم زمانش که رسید بدم بهت. تو متوجه نشده بودی اما من نگاهت رو به این ست تو طلافروشی و به این خلخال توی بازار دیده بودم. و شانسی که آورده بودم این بود که فروش نرفته بودن. آب دهنم و به سختی قورت دادم. - آقا شهاب! صدام التماسی شده بود، داشتم از خجالت آب میشدم قشنگ بخاطرِ اون خلخال. نگاهم کرد. - خواهش میکنم! دوتا پلک زد گفت: فقط دلم میخواد بدونم چجوری منی رو که از اون سر دنیا... به زور میومدم این سر دنیا رو... موندگار کردی؟ هنگ کردم، به معنای واقعی کیش و مات شدم. همینجوری نگاهش کردم اما اون سرش رو برگردوند رو به روش رو نگاه کرد و اخم کرد. - من فقط اومدم یه کاری رو انجام بدم برگردم، قصد موندن نداشتم. معتقد بودم که اینجا برای خودم به چیزی که میخواستم نمیرسیدم. اصلا برای همین از اول انتخابم رفتن بود... اما اومدم اینجا به همون بهونه‌ی مریضیه مامان. اصلا این چیزا رو فکر نمیکردم یعنی ذهنم نمیرفت طرفش... یک ماهِ اول خوب بود اما ماهِ دوم یه طوفان اومد و همه چی و تغییر داد. به خودم اومدم دیدم ای دلِ غافل... تموم شد آقاشهاب... باختی همه چی رو... به خودم اومدم دیدم تمامِ زندگیم، تمامِ خوابام، تمامِ فکرم شده بود یه دختری که با چشم های آهوییِ خمار مانندش وقتی نگاهم میکرد وجودم به غلیان در می اومد. هرجا رو نگاه میکردم اون و چشماش بودن، به خودم اومدم و دیدم ماهِ توی آسمون و که نگاه میکنم برقِ چشماش و میبینم. هرجا که میرم چشم میچرخونم ببینم اون دخترِ چشم آهویی هم هست یا نه؟ هرجا که بود چشمم دنبالش کشیده میشد و منتظرِ یه نیم نگاه ازش بودم. سکوت کرد باز. جونم داشت بالا میومد و حرفش رو تموم نمیکرد. شده بودم مثلِ یه تشنه ای که نیاز داشتم سیراب بشم اما اونی که باید منو میرسوند به لبِ چشمه، همون وسطِ راه منو نگه داشته بود و نمیزاشت تشنگیم بر طرف بشه. دلم میخواست یقه شو بگیرم داد بزنم سرش بگم بگو و تمومش کن لعنتی داری میکشی منو. اما حیف که نمیشد. - داشتم کارت پروازم و میگرفتم، داشتم دلم و میزاشتم و با مغزم میرفتم اما دیدم خب من و مغزم بدونِ دلم هیچی نیستیم. در حقِ خودم نامردی بود اگر میرفتم و پشتمم نگاه نمیکردم اما دوباره همون چشم ها جلو چشمام ظاهر شد اما با این فرق که ازم دلخور بودن. نمیدونم چجوری اما به خودم که اومدم دیدم زیرِ بارون جلوی خونه مون وایستادم. سر برگردوند سمتم نفسم حبس شده بود و فقط نگاهش میکردم. - ترنم، این چه بلاییه که سرم آوردی؟ چشمات کم خواب و خوراک ازم گرفته بود... حالا موندگارم هم کرد؟
  12. #پارت_پنجاه‌وهفت چند دقیقه تو سکوت سپری شد. از گوشه چشم نگاهش کردم. به فرمونِ ماشین زل زده بود. تیپش پیراهن سفید بود با شلوارِ لی. آستینِ پیراهنش رو تا آرنجش تا زده بود. رگ های دستش مشخص بود. نفسی کشیدم نگاهم و برداشتم و به خودم نگاه کردم. شلوار دم‌پای کتونِ مشکی و مانتوی تا بالای زانو مشکی و مقنعه ی مشکی. روش هم یه سوییشرتِ زرشکی پوشیده بودم. سرم رو برگردوندم سمتش و نگاهش کردم تو خودش بود و حالیش نشده بود داشتم نگاهش میکردم. بعده یک هفته داشتم میدیدمش و بی پروا نگاهش میکردم. یخم آب شده بود و پررویی بود خجالت رو هم قورت داده بودم، اما مشکل نداشتم. سکوتش طولانی شده بود. - اتفاقی افتاده که خواستید باهام حرف بزنید؟ شهاب یکه خورد و گیج نگاهم کرد، فکر کنم خیلی توی فکر بود که چهره اش این مدلی شده بود. دوباره سوالم و تکرار کردم لب هاش رو روی همدیگه فشرد. - آها، خب اتفاقی نیوفتاده... یعنی افتاده‌ها... اما خداروشکر بد نیست. مکث کرد ادامه داد. - یعنی اصلا به هیچ وجه بد نیست. سرم و تکون دادم و منتظر موندم حرف بزنه. مضطرب شروع کرد به بازی با انگشتاش. - راستش این یک هفته خیلی درگیر بودم با خودم. هیچکس رو نمیدیدم و حرف نمیزدم، باید با خودم کنار میومدم و درگیریِ ذهنیم و برطرف میکردم. از همه لحاظ و همه مورد. اینکه آیا موندنم، و دلیلِ موندنم اینقدر با ارزشه که از درس و کار و زندگیم که اون سرِ دنیاست بزنم بیام اینجا ادامه بدم؟ من: - خب؟ به نتیجه ای هم رسیدید؟ همونجور که دستش رو نگاه میکرد سرش رو تکون داد. - رسیدم. سرش رو برگردوند سمتم و زل زد تو چشمام، اما قبلِ اینکه حرفی بزنه خم شد سمتِ داشبورد و درش رو باز کرد، از داخلش دوتا جعبه ی مخملیِ سرمه ای درآورد و در رو بست کشید عقب و جعبه رو گرفت سمتم. - اینها برای توعه. چشمام درشت شد، برای منه؟ به چه مناسبتی؟ اصلا شهاب برای چی به من داره اینو میده؟ چرا مرموز حرف میزنه؟ چرا مستقیم نمیگه برای چی میخواد با من حرف بزنه؟ - برای من؟ به چه مناسبتی؟ شهاب: - بله، بگیر ببین داخل جعبه ها رو. با تردید از دستش گرفتم یکی از جعبه ها رو آروم بازش کردم با دیدنِ چیزی که داخلش بود چشمام گرد تر شد. اینو از کجا آورده؟ حسابی با چیزی که دیده بودم گیج شدم سرم چرخید سمتش. - آقا شهاب من متوجهِ منظورتون نمیشم. برای چی این رو میدید به من؟
  13. #پارت52 دم عمیقی گرفتم با حرفی که همسر حاج صالح زد نفسم در سینه حبس شد. - خب خاتون جون نظرتون چیه ماه دیگه نیمه شعبان مراسم جشن نامزدی بچه ها رو بگیریم؟ نمیدانم چه شد اما او هم به سرفه افتاد نفسم را بیرون دادم و بی تفاوت سر بالا گرفتم و نگاهش کردم سهیل از دیدِ من، گونه‌ای که انگار از قصد است محکم پشتش زد و در مقابل سوال های بقیه که می‌پرسیدند چه شده گفت: هیچی نیست هُل کرده. هل نشو داداشن جان، هل نشو! و بعد با «خوبم، بسه»ای که چاوش گفت، عقب کشید چرخید و به سمت من و رها که همان موقع درمیان سرفه های چاوش کنارم نشسته بود آمد زیرلب کنار گوشمان پچ زد. - به خدا خودشم نمیدونه داره چیکار می‌کنه با زندگیش. رها هم همراهی اش کرد. - چرا دهنش و جلو خاتون باز نمی‌کنه؟ سهیل: - نمی‌دونم خودمم نمی‌دونم. نگاهم را دو چرخاندم و مانند آن دو پیچ زدم. - ساکت باشید چند تا از نگاه ها روی شما دوتاست. رها سرش را به طرف من برگرداند کمی سر نزدیک کرد. - می‌خوای یه حرکتی بزنی؟ به طرفش سر برگرداندم، تیپ امروزش تلفیقی از رنگ صورتی و طوسی بود. - نه عزیزم نمی‌خوام من کاره ای نیستم نقش مهمی هم ندارم. با حرف خاتون هردو به سمتش سر برگرداندیم: - مریم جان عجله که نداریم، این دوتا جوون هم قرار نیست فرار کنند که! رها زیرلب زمزمه کرد. - هرجور شده میخواد دخترش و به طایفه ما قالب کنه. مریم خانوم خنده‌ای کرد: - عجله نداریم وقت هم بسیاره اما تو کار خیر که نباید وقفه انداخت! شیدا را از گوشه‌ی چشم دیدم رد شد و به سمت او رفت و در آغوشش قرار گرفت لپش را کشید‌ و چیزی در گوشش گفت که هردو خندیدند خاتون نگاهی به مریم خانوم انداخت. - بندازیمش برا بعد از فروردین؟ چون سر آقا چاوش تا آخر فروردین شلوغه. مریم خانوم سر برگرداند و چاوش را نگاه کرد. - آره آقا چاوش؟ این چه سوالی بود دیگر؟! چاوش سر برگرداند به طرفشان، ابروی راستش را بالا داد با پوزخندی گفت: خاتون مگه دروغ هم میگن حاج خانوم؟ مریم خانوم هُل زده چشمانش گرد شد. - نه منظورم این نبود، منظورم این بود که... چاوش میان حرفش پرید. - در هر صورت من تا آخر فروردین سرم شلوغه. انشالله اردیبهشت. مریم خانوم خواست چیزی بگوید که سارا چادرش را که روی شانه هایش بود را روی سرش گذاشت و با لبخند موجهی روی صورتش نگاهش را بین خاتون و مادرش چرخاند. - عیب نداره مامان جان اینجوری منو آقا چاوش بیشتر همدیگه رو میشناسیم. و وقتی زیادی برای کارامون داریم و سر فرصت بهشون رسیدگی می‌کنیم. مریم خانوم نگاهی به حاج صالح کرد حاج صالح هیچی نگفت و در نهایت مریم خانم سر تکان داد. - باشه پس اگر اینجوری بهتره بمونه برای اون طرف سال. و کسی چه می‌دانست آن طرف سال چه اتفاقی می‌افتد! با اشاره‌ی تارا سه نفری همراه رها بلند شدیم و در مقابل چشمانِ دنبال کننده‌ی سارا به آشپزخانه رفتیم. تا وارد شدیم تارا ابرو درهم کرد. - من میگم چاوش چیز خور شده یا دعایی چیزی براش گرفتن که دهنش بسته‌ست. رها صندلی را بیرون کشید و نشست. - هیچکدوم، چاوش نمی‌خواد حرمت و احترامی بشکنه و ناراحتی پیش بیاد. تارا هم جلو آمد صندلی کج کرد و نشست. - تا کی؟ تا زمانی که دست تو دست اون بره سر سفره عقد؟ تا کی چاوش می‌خواد هیچ کاری نکنه من نمی‌دونم. رها آرنج دست راستش را روی میز گذاشت و کلافه قسمت شقیقه اش را به کف دست راستش تکیه داد. - نمی‌دونم تارا به خدا خودمم نمی‌دونم چرا داره این کار رو می‌کنه. پریروز که بیرون بودم رفته بودم میدون هفده شهریور با یه پسره دیدمش داشت می‌رفت تو پاساژ. دیدی که فیلمش رو! فیلم را هم به من نشان داده بود. امروز زودتر به اینجا آمده بود برای نشان دادن فیلم. سارا با یک مانتوی کوتاه صورتی، شلوار جذب مشکی، شال سفید و کتانی سفید مشکی آدیداس پوشیده بود و یک کیف مشکی با زنجیر طلایی روی شانه‌اش بود، آن سارا و آرایشی که کرده بود با این سارای ساده و بی آرایش و چادری زمین تا آسمان فرق می‌کرد. پسری که همراهش بود هم قد و قواره ی چاوش بود اما برعکس چاوش، بور و چشم سبز بود. یک ست کت و شلوار لی و تیشرت سفید و کتانیِ اسپرت سفید زده بود.
  14. #پارت51 و شاید باورتان نشود اما چاوش به خاتون گفت که پسر حاج توکلی آدم مناسبی برای من نیست و او را محترمانه رد کنند! و من وقتی این را از زبان خاتون شنیدم؛ حیرت زده و حیران شده، خنده‌ی عصبی‌ام گرفته بود و نمی‌دانستم چه کنم، فقط سکوت کردم تا یک جا با او برخورد کنم. هندوانه‌های قاچ شده را درون ظرف دایره‌ای میوه‌خوری ریختم و ماهچهره جان گفت: خب دیگه چی نیازه؟ نگاهم را چرخاندم، پیش دستی ها و چنگال ها را برداشته بود، گفتم: یه همین مونده بود دیگه که الان بزاریم داخل یخچال خنک تر بشه بعد از شام بیاریم. چشم ریز کرد بعد گفت: نه آها توی یخچال یه ظرف بزرگ انار دون شده‌ست اونم باید ببریم. به طرف یخچال رفتم درش را باز کردم، ظرف پر از انار به چشمم خورد و لبخندی زدم. به طرز عجیبی هوس کرده بودم! در یخچال را بستم و چرخیدم. - ساعت چند باید سفره رو بندازیم؟ ماهچهره جان: - ساعت تازه هفت و نیم هستش، نه بیایم وسایل و حاضر کنیم یه ربع به نه هم سفره رو پهن کنیم. من: - خوبه. با وارد شدن شخصی نگاهمان به طرف درگاه آشپزخانه برگشت، سارا بود. آه راستی یادم رفت بگویم که خانواده‌ی حاج صالح هم در مهمانیِ شب یلدایمان بودند! نگاه‌مان را که روی خودش دید لبخندی زد و بعد رو به ماچهره جان کرد. - کمک نیاز ندارید قربونتون برم؟ ماهچهره جان لبخند بزرگی روی صورتش نشاند. - نه عزیزم کارامون تموم شده تا شام، بریم شهرزاد جان؟ بعد سر به طرفم برگرداند کمی گردن کج کرد و ابرو بالا برد، فهمیدم که علامت داده است. - بریم. و سارا جلو تر از ما رفت، ماهچهره جان کمی ابرو درهم کرد و گفت: حیف که با چیزی که ازش دیدم نگاهم نسبت بهش عوض شده وگرنه دختر بدی به نظر نمیومد هیچوقت. من: - مگه شما…؟ حرفم را خواند، از آشپزخانه بیرون زدیم سر تکان داد و تن صدایش را آرام کرد. - رها چند روز پیش‌ها می‌بینتش ازش فیلم میگیره برا بچه ها می‌فرسته؛ ماهان بهم نشون داد. در مقابل نگاه ها که یا مهربان بود یا جدی و تیز بود یا هم که بی تفاوت کنار همدیگر نشستیم. - اولش نمی‌خواستم باور کنم زنگ زدم بهش گفتم اصلا چیز خوبی نیست این کار، بعد برگشت گفت خاله حقیقت والا همینه دیگه نمی‌خواید باور کنید دیگه به خودتون مربوط میشه. «آهان»ی زمزمه کردم و سر برگرداندم که با نگاه موشکافانه‌ی مادر سارا رو به رو شدم، وقتی نگاهم را دید تند خودش را به کوچه‌ی علی چپ زد و سر برگرداند! خداوندا موجوداتت یک زره زیادی عجیب نشدند؟ گفتم: چرا دیگه ماهان و نمی‌فرستید اینجا؟ ماهچهره جان لبخندی زد گفت: من که از خدامه بیاد از خونه بیرون خودش میگه می‌خوام برا امتحانای ترم اولم بخونم. بجز حجره دیگه جایی نمیره. من: - از کی شروع میشه؟ ماهچهره جان: - پس فردا شروع میشه سرتکان دادم، سر و صدای بچه ها از اتاق خاتون می‌آمد انگاری سردشان شده بود و به داخل آمده بودند. نگاهم را چرخاندم و روی او که زیر چشمی نگاهم میکرد ثابت شد، حواسش به همسر آینده اش نبود که با فاصله‌ای مشخص شده کنارش نشسته بود و داشت برایش بلبل زبانی می‌کرد. حرکتش مسخره و رومخ‌ام بود دوست داشتم هرچه زودتر همه چی تمام شود! بی تفاوت و نرم نگاهم را از روی او برداشتم و روی رها دادم که داشت دم در با جدیت به حرف های شهریار گوش می‌کرد. سنگینی نگاهم را حس کرد سر چرخاند سمتم چشمکی زد نیمچه لبخندی زدم و بعد باز سر برگرداند. سرم را پایین انداختم، نمی‌دانم این حس بدِ درونِ سینه‌ام چیست که از صبح مرا چسبیده است و آنقدر شدید است که حالم را سنگین کرده است. احساس میکنم وزنه‌های سنگینی را روی قفسه‌ی سینه‌ام گذاشتند و اجازه‌ی نفس کشیدن را به من نداده‌اند. سر دلم از هنگام حاضر شدنم تا به الان حس خوبی ندارد و انگار یکی دارد به آن هی چنگ میزند.
  15. #پارت_پنجاه‌وشش نگاهم رو به سرتاسرِ جیپ دادم، واقعا خوشگل بود! من عاشقِ اینجور ماشین ها بودم، گنده! نگاهم آخر رسید به شهاب ساعد دست راستش و گذاشته بود رو کاپوت تکیه زده بود بهش. یه جوری داشت نگاهم میکرد که سر دلم یه جوری شد اما سریع معذب شدم و خجالت کشیدم دستم و بندِ کوله ام کردم. پاک آبروی خودم و بردم. - مبارکتون باشه. لبخندش یه نموره بیشتر شد با چشم و ابرو اومدن اشاره زد به داخل. بشین. اول خودش نشست قفلِ درِ سمت شاگرد رو باز کرد بعدشم قبل اینکه من در باز کنم خودش در رو از داخل برام باز کرد. دستمو به لبه در ماشین گرفتم و یکم بیشتر باز کردم پام رو گذاشتم روی اونجایی که باید میزاشتم روش و بعد برم بالا و بشینم تو ماشین، خودم و کشیدم بالا و در نهایت نشستم در رو پشت سرم بستم. ناخودآگاه نگاهم آنالیزگر داخل ماشین و نگاه کرد. روکش صندلی ها هم مشکی بود و جلوی ماشین هم همین. اما دنده ش استیل بود با شماره دنده های مشکی! شهاب خواست استارت بزنه که تند گفتم: هیمنجا خوبه، اگر میشه همینجا وایستیم. شهاب نگاهم کرد. - میریم یه جا که تو معذب نباشی. دلم میخواست بگم هرجا توباشی من راحتم، آخ خاک تو سرت ترنم آدم باش الان وقت این فکرها نیست. - خب کجا؟ سر برگردوند استارت زد: - میبینی. ماشین رو روشن کرد دنده جا به جا کرد و ماشین رو به حرکت درآورد. وارد یه خیابون شد و رفت سمتِ کوچه بن بستی که آخر خیابون بود و بعدش کوچه میشد، بن بستِ «مولانا». هیچ خونه ای اونجا نبود و فقط دیوار بود. ته کوچه هم که بسته بود. از بالای دیوار های بلندی که دو طرف کوچه بن بست بود شاخ و برگ های زرد شده‌ی درخت ها که نشون میداد اون ملک ها باغ بودند؛ بیرون زده بود. ماشین رو نمیدونم چجوری اما سر و ته کرد و زیرِ یکی از درخت ها که پر شاخه و برگ بود و جلوی ماشین قرار گرفته بود نگه داشت و خاموش کرد. - همینجا خوبه؟ بندِ کوله‌ی روی پام قرار گرفته توی مشتم داشت له میشد از بس فشارش داده بودم. بدنم گُر گرفته بود و داشتم میمردم. سکوت کردم سرش رو تکون داد عقب رفت و تکیه داد.
  16. #پارت_پنجاه‌وپنج شهاب نگاهش رو بین من و استاد جا به جا کرد انگار که مثلا فرصتی گیرآورده باشه تند گفت: استاد خانم شایگان با شما کلاس داره الان؟ استاد سریع ساعت کاسیوی استیلش رو نگاه کرد گفت: آره الانم دو دقیقه از کلاسشون رفته. شهاب: - راستش من با ایشون یه کاری دارم ضروریه اگر طول کشید و نشد بیان سرِ کلاس میشه این دفعه براشون غیبت نزنید؟ بخاطرِ من! استاد وکیلی لبخندی زد جوری که انگار حرف عادی زده و قوانین کلاسش زیر پا گذاشته نشده گفت: باشه پسر موردی نداره، خانم شایگان جزوه ها رو از خانم آذرپناه بگیرید. خشکم زده بود، الان اجازه داد یعنی؟ اونم کی؟ استاد وکیلیِ سفت و سخت؟ ارغوان زیر گوشم زمزمه کرد. - باورم نمیشه! استاد از شهاب خداحافظی کرد و از کنارمون رد شد ارغوان با نگاه چرخوندن بین من و شهاب لبخند هل هلکی زد. - منم دیگه میرم زودتر از استاد برسم، خداحافظ آقا شهاب. زود بیا ترنم. و تند چرخید و همزمان با «خداحافظ» گفتن ما پله ها رو بالا رفت و وارد دانشکده شد. سرم رو که چرخوندم شهاب نگاهش رو از پشت سر گرفت و نگاهم کرد. - میای باهام؟ بلاجبار سر تکون دادم و دوشادوشش حرکت کردم؛ نگاهِ تعدادی انگشت شمار از دخترها و پسرها رو حس میکردم. گوشه ی لبم و گزیدم. اوف الان دو روز دیگه میرن پر می‌کنن این دختره با یه پسره بود اون موقع است که اخطار حراست رو شاخمه! از دانشگاه بیرون زدیم گفت: بیاید بریم اون طرف خیابون. سرم و تکون دادم رفتیم اون طرف خیابون؛ من جلوی یه ماشینِ جیپ به رنگِ مشکی وایستادم و منتظر موندم تا تاکسی بیاد و سوار بشیم. اما نگاه حسرت بارم به جیبپی بود که شهاب به سمتِ درِ راننده‌ی اون ماشین رفت. - اونجا وایستادی برای چی؟ بیا سوارشو دیگه! گیج نگاهم رو کشوندم سمتش. - بیام سوارشم؟ سوارِِ چی؟ همزمان با کشیدن سرش به سمت راست با ابروهاش هم به جیپ اشاره کرد. - سوارِ ایشون. امروز خریدمش! خوشحالی تو رگ و خونم نفوذ کرد از بس که عشق این ماشین بودم. با خنده سمتِ ماشین رفتم و اونورِ ماشین وایستادم و همزمان نگاه خوشحالم رو به ماشین دادم. - واقعنی امروز خریدی؟ چقدر خوشگله این.
  17. #پارت50 #شهرزاد *** به ساعت نگاه می‌کنم، هنوز تا نیمه‌شبِ بلند ترین شب سال خیلی مانده. بلند می‌شوم و پنجره را باز می‌کنم؛ هوای سرد صورت سردم را نوازش می‌دهد به آسمانی که امشب عجیب پر ستاره‌است نگاه می‌کنم. در تاریکیِ خانه من تنهایی را به خوبی حس میکنم صدای خنده‌ها از داخل خانه‌ی خاتون می‌آید، بچه‌ها لباس های گرم پوشیده و با شوق هندوانه و آجیل بازی می‌کنند، اما اینجا سکوت مطلق است. یاد بچگی‌هایم افتادم، وقتی کنار مادربزرگ می‌نشستم و قصه‌هایش را گوش می‌دادیم. آن زمان ها که فامیل هایمان هنوز گرگ نشده بودند، شاید هم بودند و دنبال فرصت برای رخ نشان دادن می‌گشتند. یاد شب‌هایی می‌افتم که بابا برایمان فال حافظ می‌گرفت و ما با هیجان منتظر خواندن و تفسیر کردنش بودیم. و چهار سال چاوش شب یلدا را مهمان‌مان بود. سال‌هاست که چاوش، پدر و مادرم، خواهر و برادرم دیگر نیستند، اما من هنوز عادت نکرده‌ام که در شب یلدا حضور ندارند و من مانده‌ام با خاطرات‌شان و این سکوتی که سالهاست در تنهایی‌ام با من عجین شده‌است. دلم برای شلوغی خانه‌ی مادربزرگ، برای صدای بچه‌های فامیل، برای گرمای حضور آن خانواده‌های گرگ نشده تنگ شده. با صدای خندان خاله ماهچهره نگاه از آسمان گرفتم و به سمت حوضچه نگاه کردم: - شهرزاد خانوم نمیای؟ منتظریم تا هندوانه‌ی خریداری شده‌تون و بخوریم‌ها! نیم.چه لبخندی زدم. - الان میارم. سر تکان داد. - بدو پس‌! عقب کشیدم و پنجره را بستم پس از روشن کردن چراغ از در خانه بیرون رفتم و به سمت حوض رفتم که صدایش از پشت سر آمد: - صبر کنید من درمیارم. و از آن شب به اینور توجه های زیر پوستی‌اش را به خودم می‌دیدم. نمی‌دانم چرا و به چه دلیل بود کارهایش اما گاهی عذابم می‌داد. با خاله ماهچهره کمی عقب کشیدیم جلو آمد و هندوانه‌ای را که موقع برگشت از سرکار خریده بودم را از داخل حوض درآورد و گفت: تا آشپزخونه میارم. و بعد خودش راهش را گرفت و هندوانه را با خودش برد. دنبالش مانند جوجه اردک حرکت کردیم و داخل شدیم و به آشپزخانه رفتیم هنداونه را روی سطح صاف سینک گذاشت تشکر زیرلبی کردم و از داخل کشوی ابزارهای غذاخوری و آشپزی، چاقو را بیرون آوردم و آن را از وسط نصف می‌کنم. قرمزی‌اش و آن به اصطلاح «گُل» وسطش باعث می‌شود چشمانم برق بزند. صدای خاله ماهچهره آمد: شاید باورت نشه اما دلم میخواد همه‌ش رو تکی بخورم. خنده‌ای کردم. - راستش منم همین نظر رو دارم. مشغول قاچ کردن هردو هندوانه شدیم. همگی امشب اینجا بودند و حضور داشتند، بعد از مدت ها در یک جمع خانوادگی با اینکه نسبت نزدیکی نداشتم حاضر شده بودم در این یک ماه توجهات او به من و شیدا بیشتر شده بود و زمانی که او خانه بود شیدا با او وقت می‌گذراند، البته که اهورا و هورا را هم با خودشان همراه می‌کرد. بیرون و تفریح می‌رفتند. مدتی بود که دنبال خانه‌ای کوچک و نقلی برای خودم می‌گشتم؛ برای زمانی که وقتی شیدا و پدرش به همدیگر رسیدند و پدرش خواست همسر جدیدش را بیاورد از اینجا بروم. و خاتون نمیدانم این را از کجا فهمید و وقتی یک روز از دنبالِ خانه گشتن برمی‌گشتم که رها زنگ زد. - شهرزاد بدو بیا که خاتون کارت داره، در ضمن عصبیه حواست باشه. و خود را تند به خانه‌ی خاتون رساندم و او را شاکی دیدم وقتی از او پرسیدم: چی شده خاتون جان؟ گفت: - اگر فکر کردی میزارم از اینجا بری که کاملاً اشتباه کردی عزیزجان، فکر کردی من الکی میگم تو و دخترت رو از خودم می‌دونم؟ یه مادر مگه می‌زاره دخترش، اونم همچین دختری تنها با یه بچه بره تو یه خونه‌ی دیگه زندگی کنه؟ گفتم: آخه خاتون شاید شما یا آقا چاوش بخواین خانومشون و بیارن اینجا نمیشه که! خاتون: - اگر ساراست که این‌جا رو نمی‌پسنده، از این محله فراریه! آقا چاوش هم خودش خونه داره می‌تونه عروسش رو ببره اونجا. و چه جالب، چاوش خانه داشت؟! گفتم: اما خاتون… نذاشت ادامه‌ی حرفم را بزنم و با بغض گفت: قطعا داستان زندگی منو از دخترا شنیدی. وقتی تو پاتو گذاشتی تو این خونه یه آن با خودم گفتم گوهرشادم اومده! تو برای من مثل گوهرشادی شهرزاد. با اینکه بقیه بچه هام هم بودن اما حس کردم خدا بعد سالها یه دختری برام فرستاده که میتونه برام مثل گوهرشاد باشه. اصلا شاید تو و شیدا رو گوهرشاد و حاج علی برای من فرستادن که غم نبودشون کم بشه. و من از این تفسیر قشنگ حیران ماندم و دیگر نتوانستم چیزی بگویم. بارها که توجهش را به خودمان دیدم به او گفتم که نیاز نیست اینها را خرج ما کند اما گوشش بدهکار نبود که نبود، یک بار جوابم را داد و گفت: شیدا هم بچه‌ی این خونه‌ست باید باهاش مثل بقیه ی بچه ها رفتار بشه. اگر درگیری هایم با او را فاکتور بگیریم روزهای خوبی را اینجا سپری کرده‌ایم و از اینکه شیدا خوشحال است خوشحالم.
  18. ♦️سلام و وقت بخیر؛

    به منظور ارتقای کیفیت محتوایی و نظم‌دهی بهتر، قصد داریم تیم نظارت رو گسترش بدیم. اگر مسئولیت‌پذیر هستید و تمایل دارید در کنار ما به بهبود فضای انجمن کمک کنید، دعوت می‌کنیم جهت اعلام آمادگی زیر همین نمایه اعلام فرمایید💙

    منتظر حضور پرانرژی شما در تیم نظارت و ناظرها؛ هستیم🌺

  19. این آقای همسایه ی مهندس که اسمش و نمی‌دونم چیه چرا ذهنش مائده رو به یاد نمیاره؟

    نمی‌خوای رمز گشایی کنی برامون که چه اتفاقی افتاده در گذشته؟ من دارم از کنجکاوی میمیرم خب 

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 5
    2. خانوم سین

      خانوم سین

      چرا با بچه ها اینجوری کردییییی😂😂

    3. هانیه پروین

      هانیه پروین

      چمیدونم منم فکر می‌کردم مائده دختر خانمیه، وحشی دراومد طرف 

    4. خانوم سین

      خانوم سین

      😂😂 یه آن چشمام گرد شد گفتم یا خدا چرا این اینجوری کرد با توپ و بچه ها 

      آقای همسایه جرعت نکرد حرفی بزنه 

  20. #پارت49 به محض رفتنشان به داخل آشپزخانه؛ شیدا و اهورا و هورا به سمت‌شان رفتند شیدا گفت: عمو چاوش میشه برامون کارتون بزاری؟ هورا چشمانش را گرد و مظلوم کرد خواهشمندانه گفت: خواهش میشه داداش! چاوش لبخندی زد و به جلو خم شد بینیِ هر دویشان را کشید و گفت: چی می‌خواید ببیند؟ اهورا: - هتل ترانسیلوانیا فصل دو داداش چاوش! چاوش به اتاقش اشاره زد و گفت: بدو پس برو تو اتاقم، از بغل کمد کیف لپ‌تاپ رو، با گوشیم که روی تختم هستش بیار براتون دانلود کنم بزارم. شیدا و هورا، جیغ کشیدند و «آخ جون» گویان بالا پایین پریدند، هر سه تایی‌شان خندیدند و شیدا دست دور گردن چاوش انداخت خود را سمتش کشید و بوسه‌ای روی گونه‌اش گذاشت عقب کشید گفت: تو بهترین عمو چاوش دنیایی! چشمانِ چاوش پر از باران شهاب‌سنگ شد، سهیل با حس سنگینی نگاهی سر چرخاند و شهرزاد را سینی به دست؛ از پسِ آویز های چوبیِ درگاهیِ آشپزخانه دید. چشمانِ شهرزاد پر شده بود و... نکند... نکند شیدا... شیدا فرزند آن دو است؟ نگاه به سمت شیدا برگرداند و… خدایا نیم رخ‌شان چقدر عجیب شبیه همدیگر بود! گوشی تارا که به صدا درآمد سهیل فرصت را مناسب دید و گفت: تارا جان بیا گوشیت زنگ میزنه. تارا به سرعت بیرون آمد گفت: کیه؟ سهیل شانه بالا انداخت و گفت: نمی‌دونم گوشیت بالاست. تارا به طرف پله ها رفت سهیل بلند شد و به طرف آشپزخانه رفت به محض وارد شدن گفت: شهرزاد؟ شهرزاد لیوان آخر را درون سینی گذاشت و به سمتش برگشت. - بله؟ سهیل ولوم صدایش را پایین آورد. - شیدا، دختر تو و چاوشه، درسته؟ دستان رها از کار افتاد و هردو خیره نگاهش کردند، سهیل نگاهش را بین آن دو چرخاند مصرانه گفت: آره شهرزاد؟ رها نفس عمیقی کشید، نه می‌شد انکار کرد نه می‌شد مهر تأیید زد، اما چاره چه بود؟ الان تأیید می‌کردند بهتر از چند وقت دیگر بود که می‌فهمیدند و از آنها که گفته بودند نه دلخور می‌شد! - بله آقا سهیل، شیدا دختر شهرزاد و چاوش هستش. و الان این رو هیچ‌کسی بجز ما سه تا این رو نمی‌دونه. تا وقتی که شهرزاد نخواد بگه نه من، و نه تو حق حرف زدن نداریم. سهیل هوری دلش پایین ریخت و هیجانی شد، دو قدم جلو رفت. - خب چرا نمی‌خوای بگی شهرزاد؟ می‌دونی چاوش اینو بشنوه خوشحال میشه؟ از ذوق میمیره! شهرزاد سر تکان داد. - می‌دونم سهیل، قصد گفتنش رو داشتم اما اگر قرار نبود با سارا ازدواج کنه همون اول می‌گفتم. بهانه‌ی خوبی بود، سهیل کلافه گفت: گور بابای سارا شهرزاد، گور باباش! من می‌فهمم نگرانی اما به قدر کافی هم چاوش رو می‌شناسم. شیدا بچه‌ی چاوش هستش و اینو می‌دونم که نمی‌تونه بخاطر یکی دیگه غید بچه‌ای که از خودشه رو بزنه! شهرزاد ابرو درهم کشید. - بهم وقت بده سهیل، باید به عنوان یک مادر برای شیدا، که پدرش قراره با یکی دیگه ازدواج کنه تمام شرایطش رو بسنجنم! سهیل سر تکان داد. - حق داری به عنوان یک مادر حواست باشه اما به چاوش هم فکر کن، باشه؟ شهرزاد سر تکان داد و سهیل از آشپزخانه بیرون رفت، شهرزاد چرخید و دو دستش را روی میز گذاشت نفش عمیقی کشید رها گفت: نگران نباش سهیل دهنش قرصه هیچی به چاوش نمیگه. شهرزاد سر بالا گرفت نگاه سرگردانش را به او داد. - می‌دونی چی سخته برام رها؟ این‌که خودم دارم این وسط زجر می‌کشم بیشتر از هرکسی اما... اما ممکنه تقصیر کار باشم، ممکنه آدمی که کاری که باید بکنه رو انجام نداده. رها به سمت گاز چرخید دست چپش را به پهلویش زد و با صدای آرامی گفت: شهرزاد هیچکس قرار نیست تو رو مقصر بدونه، نه تو رو نه چاوش رو. چاوش چرا اشتباه کرد اما بقیه حق توبیخ کردن تون رو ندارند. تو یه مادری نمی‌تونی همین‌جوری الکی الکی بدون اعتماد و مطمئن بودن بچه‌ت و بسپری دست یکی دیگه. چاوش هم می‌دونم بفهمه بچه داره، اونم از تو مخصوصاً، دنیا رو براش بهشت می‌کنه جلوی همه هم ازش محافظت می‌کنه. و بعد با خنده سر چرخاند به سمت شهرزاد. - حتی اصلا دیدی غید همه رو دوباره زد دستتون و گرفت برد یه جا دیگه! شهرزاد تک خندی کرد. - اینکه عمراً همچین اتفاقی بیوفته خب؟ ولی می‌دونی حرف مشترک چاوش و سهیل چی بود؟ رها دست چپش را به پهلویش زد گردن دراز کرد و داخل ماهیتابه را نگاه کرد. - چی بود؟ شهرزاد گفت: این‌که هردوشون توی حرفشون گفتن «گور بابای سارا»! رها همزمان ابرو بالا انداخت و چرخید گفت: جدی؟ چاوش؟ سرتکان داد و گفت: رها… دارم از دست چاوش خل میشم. دلم می‌خواد از دستش فرار کنم. رها با خنده نگاهش کرد گفت: از اولش که خل بودی جانم، اما خب حق داری سردرگم باشی. با چیزی که تو شنیدی امروز و عکسی که تو دیدی منم بودم قطعا همین احساسات رو داشتم. تارا داخل شد و گفت: بابا کچلم کرد از بس زنگ زد. رها: - دایی چی میگه مگه؟ تارا سفره را از داخل کشوی کابینت درآورد و گفت: میگه اگر بچه ها اذیت می‌کنند زنگ بزن بیام ببرمشون. میگم چه اذیتی؟ با شیدا بازی می‌کنند الآنم دارن انیمیشن می‌بینند با لپ تاپ چاوش.
  21. #پارت48 شهرزاد سرعقب کشید تا دست چاوش از چانه‌اش رها شود اما نشد و گفت: ول کن چونه‌م رو، با چه اجازه‌ای به من دست میزنی؟ یه وقت از شأن و منزلتت پیش خدا کم نشه آقا چاوش! چاوش به فاصله‌ی پنج انگشت صورت جلو کشید، بدنش گُر گرفته بود از عصبانیت، پوست گردنش قرمز شده بود و اگر می‌توانست همین الان می‌رفت دم در خانه‌ی حاجی توکلی و می‌گفت که بهتر است خواهرزاده‌اش فکر شهرزاد را از سرش بیرون کند. جالبی‌اش اینجا بود که هنوز خود را مالک شهرزاد می‌دانست! - به علی قسم شهرزاد، اگر حتی یک لحظه فکرت بره سمتش، گردنش و خرد میکنم! چشمان شهرزاد گرد شد گفت: اصلا تو چیکاره‌ی حسنی که بخوای بری گردنش رو خرد کنی؟ چانه‌اش را رها کرد و عقب کشید، بدون جواب دادن از خانه بیرون زد که شهرزاد گفت: با تو هستم مثلاً آقا چاوش؟ تو کی هستی اصلا؟ چاوش دست به در گرفت نیم تنه داخل کشید با لبخندی خونسردانه که می‌دانست حرص شهرزاد را در می‌آورد گفت: اونی که قدرت عاشق شدن و ازت گرفته و تا همیشه توی بند و زندانشی! و بعد از جلوی چشمان شهرزادِ مات شده محو شد و خدایا این مردک اعتماد به سقف را می‌بینی؟ چگونه این بنده‌ات را ساختی که حتی با این‌که خیلی چیزها تقصیرش است اما این حرف‌ها را می‌زند؟ شهرزاد به خودش آمد و از روی فشار و حرص حرفش جیغ خفیفی کشید دست مشت شده‌اش را جلوی دهانش گرفت و گفت: عه، عه، عه، مردکِ پررو. مرد حسابی تو سنت بالا رفت اون حیا و خجالتت هم رفت؟! به سمت اتاق رفت و هنوز در تعجب کارها و حرف های چاوش بود: - بی‌خوابی روش اثر گذاشته مخش تاب برداشته! مانتو و شال خونی شده‌اش را با پانچوی طوسی‌اش و یک شال لیمویی عوض کرد و از اتاق بیرون رفت صورتش را درون روشویی شست و دوباره به خانه‌ی خاتون رفت. داخل که شد رها و تارا تندی به سمتش آمدند رها دستش را گرفت و تارا بازویش را، گفت: خوبی شهرزاد؟ چیشدی یکهو؟ چاوش از اتاقش لباس عوض کرده بیرون آمد، یک ست ورزشی آدیداس سرمه‌ای رنگ بود. با دیدن اینکه تارا و رها، شهرزاد را جلوی در نگهش داشتند گفت: ای بابا خوبه دو دقیقه پیش گفتم وقتی اومد سوال پیچش نکنید‌ها! سرها به سمتش چرخید و رها گفت: خب دوستمه می‌خوام ببینم چش شد! چاوش به سمت سهیل و شهریار که روی مبل سه نفره نشسته بودند رفت و گفت: من که گفتم دلش برای خانواده‌ش تنگ شده بود، نکنه حرفم و باور ندارید؟ رها سکوت کرد و سهیل هم هیچی نگفت، تارا گفت: نه اینجوری نیست داداش. شهرزاد دست چپش را روی کتف تارا گذاشت و گفت: من خوبم. بریم ادامه‌ی غذا؟ البته اگر درستش نکردید! رها: - خاتون زنگ زد گفت امشب پیش اکرم خانم میمونه مواظبش باشه چون انگار یکم حالش بد شده بود. ماهم تازه شروع کردیم به سرخ کردن کتلت. شهرزاد سر تکان داد و گفت: خوبه پس، بریم. سه نفری جلوی نگاه چاوش و سهیل و شهریار به آشپزخانه رفتند.
  22. #پارت48 چاوش مصرانه گفت: شهرزاد! شهرزاد چشم باز کرد و بدون اینکه نگاهش کند گفت: توی کمد پایینیِ روشویی جعبه کمک های اولیه‌ست. چاوش به سمت دستشویی قدم برداشت و چند ثانیه بعد با جعبه آمد جلویش نشست و در را باز کرد وسایل پانسمان را از درون آن بیرون آورد و گفت: دستت و بیار بالا. و بعد نگاهش به لباس خونی شده‌اش داد گفت: لباستم باید عوض کنی خونی کردیش. شهرزاد دستش را بالا برد و گفت: بتادین نزن روش. چاوش با مسخره‌گی نگاهش کرد گفت: چشم! خون روی دستانش را با محلول شستشوی زخم تمیز کرد گازاستریل را باریک قیچی کرد رویش بتادین ریخت و گفت: می‌دونی که می‌سوزه پس تحمل کن. شهرزاد سر تکان داد و چشم بست، چاوش نیم نگاهی به او انداخت و بعد گاز استریل را روی انگشتش که پوستش رفته بود قرار داد وقتی سوزش را احساس چشمانش محکم روی هم فشار داد و «آخ»ی گفت دست چپش را به دیوار گرفت؛ چاوش با دست راستش باند را بیرون آورد گفت: - میتونی نگهش داری باند و ببندم؟ شهرزاد چشم باز کرد و سر تکان داد دست چپش را به طرف گازاستریل برد و نگهش داشت چاوش باند را دور انگشتش چرخاند برید و بعد بست گفت: خودت می‌دونی دیگه باید حواست باشه بهش فعلا آب نخوره. بعد پماد بزن بهش اگر نداری بگو بخرم بیارم. شهرزاد: - شما وظیفه ای نسبت به من و دخترم نداری آقا چاوش نگران نباش برید محبت ها و این اخلاقیاتتون رو برا نامزدتون خرج کنید، نه من! اذیت کردنش که به جایی برنمی‌خورد، می‌خورد؟ چاوش لبخندی شیفته زد به جلو خم شد آرنج روی زانویش گذاشت گفت: ممنون از پیشنهادتون، ازش استقبال میکنم. بلاخره خوشحالیش ارجح تره! شهرزاد ابرو درهم کرد، مردک پررو به های معذرت خواهی و اینکه بگوید اشتباه بود رفتنش این حرف ها را می‌گوید، شهرزاد سر تکان داد و برای درآوردن حرص او هم که شده گفت: آفرین، دقیقاً آدمی که کسی رو یه روزی ول کرده رفته حتماً می‌تونه آدم درست یکی دیگه باشه، منم اتفاقا یه خواستگار دارم می‌خوام روش فکر کنم شما هم انگاری میشناسش. آخ شهرزاد آخ که این راهش نبود، او چه گفت؟ خواستگار دارد و آن مردک را می‌شناسد؟ کی بود آن مردکی که جرعت کرده بود جلو بیاید؟ شهرزاد از دیدن نگاه عصبی‌اش و آن رگِ بیرون زده‌ی گردنش لذت برد، دوست داشت بگوید: - تا تو باشی که سعی نکنی بخوای منو اذیت کنی. چاوش ابروی راستش را بالا برد و گفت: کی هست اونوقت؟ شهرزاد: - خواهرزاده‌ی حاج آقا توکلی! چاوش: - ایمان خواهرزاده‌ی حاج آقا توکلی پیش نماز مسجد؟ شهرزاد سرش را تکان داد گفت: آره، مادرش منو با خاتون هفته‌ی پیش که رفته بودیم بیرون دید. حالا نظر شما چیه؟ انگار همسن شماست خاتون میگفت یه وقتا تو کوچه باهم بازی می‌کردید بلاخره باید بهتر بشناسیدش. چاوش به جلو خم شد دست به جلو برد و چانه اش را بین دو انگشت شصت و سبابه گرفت و گفت: جرعت داری حتی یک ثانیه بهش فکر کنی؟ چشمان شهرزاد از آن حرکتش گرد شد و از او این حرکت بعید بود، چه باعث شده بود به نامحرمِ از همه محرم‌ترش دست بزند؟!
  23. #پارت47 چاوش دست در موهایش کشید و عقب داد گفت: ترجیح میدادم از من متنفر باشی تا اینکه وقتی معلوم نبود دو روز بعدش زنده هستم یا نه پام بسوزی. دست راست شهرزاد ناخودآگاه به سمت یقه‌ی پیراهن سرمه‌ای اش رفت و درون دستش مشت شد او را تکان داد و گفت: تو غلط کردی که جای من تصمیم گرفتی چاوش، اشتباه کردی که ترجیح دادی تنفر از موندن بهتره. من روزی هزار دور سوختم که چرا ولم کردی؟ شبا تا صبح بی‌خوابی کشیدم که چرا چاوش بدون اینکه چیزی بهم بگه گذاشت رفت؟ چاوش تو رفتی پشت سرتم نگاه نکردی که چجوری آمار شدم رو زمین. رفتی و ندیدی که بلایی سرم آوردی بی‌معرفت. چاوش دست به سمت دستش برد که از آستینش بگیرد و دستش را عقب بکشد که خودش دستش را عقب کشید گفت: دستت و به من نزن چاوش، من الان پر از حس بدم و نزار این حس بدتر بشه. چاوش با همان اخم گفت: آروم بگیر شهرزاد، لطفاً! شهرزاد رو برگرداند و چاوش درمانده شد، جای توضیح نداشت و او کارش را سال‌ها پیش کرده بود و شهرزاد حالا با فهمیدنش از چاله درآمده بود و افتاده بود داخل چاه! دست درون موهایش کشید و پشت گردنش نگه داشت، گفت: من زندگیم و گذاشتم رفتم شهرزاد. من تمام آرزو و آرامشم و گذاشتم و رفتم. شهرزاد جای من نبودی وقتی دکتر بهت بگه هیچ اطمینانی نیست که زنده بمونی چقدر خرد بشی، که از خودت بپرسی سهم واقعی من از زندگی همینه؟ من از بچگی نه طعم پدر رو چشیدم نه مادر، نه خواهر داشتم نه برادر که از خودم باشن، هرچقدر هم خاتون و آقاجون و خاله ها و دایی ها و بچه هاشون خوب بودن بازم جای خانواده‌ی خودم نمی‌شدند. اومدم تهران دانشگاه و از یه جا به بعد تو به چشمم اومدی. دقیقا همون روزی که وقتی دوستِ هم دانشگاهیت رو، رو به روی من توی کوچه پشتی دانشگاه دیدی و من دیدم که چقدر با نفرت نگاهش کردی. از یه جایی به بعد خودخواه شدم و همه چیزی که متعلق به تو بود رو برای خودم می‌خواستم. وقتی چیزیت میشد خودم تب می‌کردم اما طاقت نداشتم ببینم تو داری اذیت شدن من و می‌بینی، نمی‌خواستم به جایی برسم که مرگ من رو جلو چشمات ببینی. شهرزاد سرش را برگرداند سمتش و گفت: پس چرا وقتی خوب شدی نیومدی دنبالم ها؟ چرا؟ چرا نیومدی ازم معذرت خواهی کنی؟ چرا نیومدی تمام افکاری که شب و روز همدم و همراهم شده بود رو از ذهنم بیرون کنی؟ چاوش به جای جواب، نگاهش را به طرف دستِ خونی‌اش برد بدون جواب دادن از جایش بلند شد کفش هایش را درآورد و دوباره وارد خانه شد گفت: جعبه کمک اولیه داری؟ شهرزاد لج کنان تکیه زد به در و گفت: برو بیرون، اینجا واینستا. چاوش ابروهایش بیشتر درهم شد گفت: سوال پرسیدم شهرزاد! شهرزاد: - آقا چاوش بهتره برید بیرون. و بعد پوزخندی زد و ادامه داد: نامزدتون اگر بفهمه شما اینجایید ناراحت میشه. چاوش صدا بلند کرد: - گور باباش بگو کجاست وسیله های پانسمانت؟ شهرزاد چشمانش را بست، چاوش در جلد زورگویی اش فرو رفته بود.
×
×
  • اضافه کردن...