رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

سان آز

مدیر ارشد
  • تعداد ارسال ها

    714
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    35

تمامی مطالب نوشته شده توسط سان آز

  1. ساناز، کودکی‌ات، نوجوانی‌ات، جوانی‌ات... قبل رفتن، شد لااقل یک دوره‌اش را زندگی کنی؟
  2. زندگی تابلوی خطر نداشت؛ وگرنه در باتلاق‌ها غرق نمی‌شدیم.

  3. درود بانو اگر ممکنه تا ۳/۸ زمان بدین، تشکر 🍀💚
  4. نام رمان: نوازش روح ناز نام نویسنده: ساناز بندی «گیلاس» ژانر: عاشقانه خلاصه: آن‌ها که مدام حسرت به دلت انداختند و پشیمانت کردند، من در درونت زاده شدم. عقده‌های فروخورده‌‌ات بودم و در وجودت ریشه زدم؛ روانت را ربودم و جسمت را خراش انداختم، احساساتت را به مثل تاریکی وجودم درآوردم و منطقت را به بند و اسارت گرفتم. تو نیز از شهر و اجتماع، به روستایی دور افتاده گریختی تا مرا به قتل برسانی؛ اما این من بودم که همیشه قدمی سریع‌تر از تو برمی‌داشتم. چیزی به موفقیت، نابودی دائمی تو، نمانده بود که او از راه رسید. او که آمد؛ دیگر نه وسوسه‌هایم و نه فریادهایم، هیچ‌یک در درونت، بر تو، اثر نداشت. مقدمه: گمان می‌بردم من پیروز خواهم شد؛ اما لبخندهایی که او، روی لب‌هایت طرح می‌زد، از قطره اشک‌هایی که من روی گونه‌هایت می‌چکاندم، تاثیرگذارتر بودند. پی‌نوشت: این رمان الهام گرفته شده از واقعیت می‌باشد. «ویژه‌ی مسابقه‌ی رمان‌نویسی»
  5. ساناز، بعضی از روزها و بعضی از شب‌ها گمان می‌برم و حس می‌کنم به زور زنده‌ام؛ دیروز و دیشب و امروز و امشب از همان اوقاتی بودند و هستند که به زور نفس کشیدم و نفس می‌کشم.
  6. ساناز، آرامش و تعادل در من دو چیزی فانی‌اند؛ حتی زباله‌ها هم می‌توانند بَر همَش بزنند.
  7.  

    ممنون می‌شم با راوی رمانم هم‌قدم بشین. {•~•}

     

  8. ساناز، روزی خواهد رسید؛ به جرم کشتنت در درونم قصاص شوم. هرچند به گمانم هر روز در حال قصاصم. اگر چنین نیست؛ پس چرا هر لحظه در حال خفه شدنم؟
  9. ساناز، گفتند این نیز می‌گذرد؛ آری هر بار گذشت اما هر مرتبه تاری از گیسوانم سپید شدند.
  10. ساناز، اگر دنیا پادساعتگرد می‌چرخید و زمان به عقب بازمی‌گشت چه می‌شد؟ به نظرت باز هم تصمیم به مرگ می‌گرفتی یا زنده می‌ماندی؟
  11. ساناز، به غمِ کدام من بگریم؟ به حسرت‌های کودک درونم؟ یا... به پشیمانی‌های پیرزن درونم؟
  12. ساناز، این بغض همان اشک‌هاییست که هرگز برایت نگریستم؛ گویی سنگی بلعیده‌ام، نمی‌توانم قورتش دهم و در حال خفه شدن و مردنم.
  13. ساناز، این روزها بسی بسیار روانم خسته‌ است، بسی بسیار روحم خسته‌ است، بسی بسیار جسمم خسته است؛ و چیزی جز خوابِ ابدی چاره‌ام را گره‌گشایی نمی‌کند.
  14. ساناز، به آغوش گرمت نیازمندم؛ هرچند سهمم از تو فقط سنگ سردِ قبرِ توست.
  15. ساناز، تو که رفتی اندر احوالات خوش را همراه خود بردی؛ کاش حداقل لبخندی محو روی لبانم به یادگار می‌گذاشتی.
  16. ساناز، روزگاری این دلنوشته‌ام وصیت نامه‌ام خواهد شد؛ من جز غم، چیزی برای به میراث گذاشتن ندارم.
  17. نفر قبل رو پاک میکردم حتی اگه با خودکار نوشته شده بود.
  18. سان آز

    زندگی بدون چی نمیشه !؟

    نویسندگی و کالاف و دوستام
  19. خاکستری؛ همه چیز از دقیقاََ صفر آغاز می‌گردد؛ از همان دوران جنین بودن در بطن مادر. از همان ابتدا آدمیزاد شروع به احساس کردن و اندیشیدن می‌کند و آن‌هنگام که دیده به جهان می‌گشاید، تازه داستان زندگی‌اش رنگ و بو می‌گیرد. احساسات و تفکراتش چون بذر در دل خاک حیاتش می‌رویند و در آخر به درخت تبدیل می‌شوند. پس از آن صفر به گردش در می‌آید؛ یا به سوی مثبت‌ها، یا به سوی منفی‌ها و یا حتی در رفت و آمد میان هر دو. و این خود آدمیزاد است که حین هر تجربه‌ای، مسیر ترددش را مشخص می‌سازد. انسان نه مطلقاََ سپید است و نه مطلقاََ سیاه و همگی از جمله من و تو، خنثی و خاکستری خلق شده‌ایم. و حتی براش این داستان رو نوشتم:
  20. میاو •~•

     

    1. روشـنـا

      روشـنـا

      واقعا کم فرستادی دمت گرم😂💕

    2. سان آز

      سان آز

      بخونی تو یه روز تمومش می‌کنی... گذرش حس نمی‌شه

    3. روشـنـا

      روشـنـا

      باشه میخونم

  21. نام رمان: نوازش روح ناز نام نویسنده: ساناز بندی «گیلاس» ژانر: عاشقانه خلاصه: آن‌ها که مدام حسرت به دلت انداختند و پشیمانت کردند، من در درونت زاده شدم. عقده‌های فروخورده‌‌ات بودم و در وجودت ریشه زدم؛ روانت را ربودم و جسمت را خراش انداختم، احساساتت را به مثل تاریکی وجودم درآوردم و منطقت را به بند و اسارت گرفتم. تو نیز از شهر و اجتماع، به روستایی دور افتاده گریختی تا مرا به قتل برسانی؛ اما این من بودم که همیشه قدمی سریع‌تر از تو برمی‌داشتم. چیزی به موفقیت، نابودی دائمی تو، نمانده بود که او از راه رسید. او که آمد؛ دیگر نه وسوسه‌هایم و نه فریادهایم، هیچ‌یک در درونت، بر تو، اثر نداشت. مقدمه: گمان می‌بردم من پیروز خواهم شد؛ اما لبخندهایی که او، روی لب‌هایت طرح می‌زد، از قطره اشک‌هایی که من روی گونه‌هایت می‌چکاندم، تاثیرگذارتر بودند. پی‌نوشت: این رمان الهام گرفته شده از واقعیت می‌باشد. «ویژه‌ی مسابقه‌ی رمان‌نویسی»
  22. درخواست نقد داستان پایان یافته‌م رو دارم مدیر منتقدین خودت مجابم میکنی از این راه وارد شم😂
×
×
  • اضافه کردن...