نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia
-
تعداد ارسال ها
714 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
35
تمامی مطالب نوشته شده توسط سان آز
-
ساناز، کودکیات، نوجوانیات، جوانیات... قبل رفتن، شد لااقل یک دورهاش را زندگی کنی؟
- 50 پاسخ
-
- 5
-
-
-
درخواست رصد و ویراستاری رمان دخترم | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
سان آز پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : درخواست انتشار
درود بانو اگر ممکنه تا ۳/۸ زمان بدین، تشکر 🍀💚- 12 پاسخ
-
- 2
-
-
-
من، تو، او معرفی و نقد رمان نوازش روح ناز | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
سان آز پاسخی برای سان آز ارسال کرد در موضوع : صفحه نقد رمان ها
- 3 پاسخ
-
- 3
-
-
-
من، تو، او معرفی و نقد رمان نوازش روح ناز | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
سان آز پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در صفحه نقد رمان ها
نام رمان: نوازش روح ناز نام نویسنده: ساناز بندی «گیلاس» ژانر: عاشقانه خلاصه: آنها که مدام حسرت به دلت انداختند و پشیمانت کردند، من در درونت زاده شدم. عقدههای فروخوردهات بودم و در وجودت ریشه زدم؛ روانت را ربودم و جسمت را خراش انداختم، احساساتت را به مثل تاریکی وجودم درآوردم و منطقت را به بند و اسارت گرفتم. تو نیز از شهر و اجتماع، به روستایی دور افتاده گریختی تا مرا به قتل برسانی؛ اما این من بودم که همیشه قدمی سریعتر از تو برمیداشتم. چیزی به موفقیت، نابودی دائمی تو، نمانده بود که او از راه رسید. او که آمد؛ دیگر نه وسوسههایم و نه فریادهایم، هیچیک در درونت، بر تو، اثر نداشت. مقدمه: گمان میبردم من پیروز خواهم شد؛ اما لبخندهایی که او، روی لبهایت طرح میزد، از قطره اشکهایی که من روی گونههایت میچکاندم، تاثیرگذارتر بودند. پینوشت: این رمان الهام گرفته شده از واقعیت میباشد. «ویژهی مسابقهی رماننویسی»- 3 پاسخ
-
- 4
-
-
-
ساناز، بعضی از روزها و بعضی از شبها گمان میبرم و حس میکنم به زور زندهام؛ دیروز و دیشب و امروز و امشب از همان اوقاتی بودند و هستند که به زور نفس کشیدم و نفس میکشم.
- 50 پاسخ
-
- 5
-
-
-
ساناز، آرامش و تعادل در من دو چیزی فانیاند؛ حتی زبالهها هم میتوانند بَر همَش بزنند.
- 50 پاسخ
-
- 2
-
-
-
ساناز، روزی خواهد رسید؛ به جرم کشتنت در درونم قصاص شوم. هرچند به گمانم هر روز در حال قصاصم. اگر چنین نیست؛ پس چرا هر لحظه در حال خفه شدنم؟
- 50 پاسخ
-
- 6
-
-
-
ساناز، گفتند این نیز میگذرد؛ آری هر بار گذشت اما هر مرتبه تاری از گیسوانم سپید شدند.
- 50 پاسخ
-
- 6
-
-
-
ساناز، اگر دنیا پادساعتگرد میچرخید و زمان به عقب بازمیگشت چه میشد؟ به نظرت باز هم تصمیم به مرگ میگرفتی یا زنده میماندی؟
- 50 پاسخ
-
- 7
-
-
-
ساناز، به غمِ کدام من بگریم؟ به حسرتهای کودک درونم؟ یا... به پشیمانیهای پیرزن درونم؟
- 50 پاسخ
-
- 6
-
-
-
ساناز، این بغض همان اشکهاییست که هرگز برایت نگریستم؛ گویی سنگی بلعیدهام، نمیتوانم قورتش دهم و در حال خفه شدن و مردنم.
- 50 پاسخ
-
- 7
-
-
-
ساناز، این روزها بسی بسیار روانم خسته است، بسی بسیار روحم خسته است، بسی بسیار جسمم خسته است؛ و چیزی جز خوابِ ابدی چارهام را گرهگشایی نمیکند.
- 50 پاسخ
-
- 7
-
-
-
ساناز، به آغوش گرمت نیازمندم؛ هرچند سهمم از تو فقط سنگ سردِ قبرِ توست.
- 50 پاسخ
-
- 7
-
-
-
ساناز، تو که رفتی اندر احوالات خوش را همراه خود بردی؛ کاش حداقل لبخندی محو روی لبانم به یادگار میگذاشتی.
- 50 پاسخ
-
- 7
-
-
-
ساناز، روزگاری این دلنوشتهام وصیت نامهام خواهد شد؛ من جز غم، چیزی برای به میراث گذاشتن ندارم.
- 50 پاسخ
-
- 7
-
-
-
نفر قبل رو پاک میکردم حتی اگه با خودکار نوشته شده بود.
- 20 پاسخ
-
- 1
-
-
نویسندگی و کالاف و دوستام
- 14 پاسخ
-
- 1
-
-
خاکستری؛ همه چیز از دقیقاََ صفر آغاز میگردد؛ از همان دوران جنین بودن در بطن مادر. از همان ابتدا آدمیزاد شروع به احساس کردن و اندیشیدن میکند و آنهنگام که دیده به جهان میگشاید، تازه داستان زندگیاش رنگ و بو میگیرد. احساسات و تفکراتش چون بذر در دل خاک حیاتش میرویند و در آخر به درخت تبدیل میشوند. پس از آن صفر به گردش در میآید؛ یا به سوی مثبتها، یا به سوی منفیها و یا حتی در رفت و آمد میان هر دو. و این خود آدمیزاد است که حین هر تجربهای، مسیر ترددش را مشخص میسازد. انسان نه مطلقاََ سپید است و نه مطلقاََ سیاه و همگی از جمله من و تو، خنثی و خاکستری خلق شدهایم. و حتی براش این داستان رو نوشتم:
- 10 پاسخ
-
- 3
-
-
-
-
من، تو، او رمان نوازش روح ناز | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
سان آز پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در رمان های متروکه
نام رمان: نوازش روح ناز نام نویسنده: ساناز بندی «گیلاس» ژانر: عاشقانه خلاصه: آنها که مدام حسرت به دلت انداختند و پشیمانت کردند، من در درونت زاده شدم. عقدههای فروخوردهات بودم و در وجودت ریشه زدم؛ روانت را ربودم و جسمت را خراش انداختم، احساساتت را به مثل تاریکی وجودم درآوردم و منطقت را به بند و اسارت گرفتم. تو نیز از شهر و اجتماع، به روستایی دور افتاده گریختی تا مرا به قتل برسانی؛ اما این من بودم که همیشه قدمی سریعتر از تو برمیداشتم. چیزی به موفقیت، نابودی دائمی تو، نمانده بود که او از راه رسید. او که آمد؛ دیگر نه وسوسههایم و نه فریادهایم، هیچیک در درونت، بر تو، اثر نداشت. مقدمه: گمان میبردم من پیروز خواهم شد؛ اما لبخندهایی که او، روی لبهایت طرح میزد، از قطره اشکهایی که من روی گونههایت میچکاندم، تاثیرگذارتر بودند. پینوشت: این رمان الهام گرفته شده از واقعیت میباشد. «ویژهی مسابقهی رماننویسی»- 1 پاسخ
-
- 18
-
-
-
-
-
درخواست نقد رمان و داستان | انجمن نودهشتیا
سان آز پاسخی برای سادات.۸۲ ارسال کرد در موضوع : صفحه نقد رمان ها
درخواست نقد داستان پایان یافتهم رو دارم مدیر منتقدین خودت مجابم میکنی از این راه وارد شم😂 -
اساطیری ایرانی تاپیک معرفی و نقد رمان هوزاد؛ معشوقهی اهرمن | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
سان آز پاسخی برای سان آز ارسال کرد در موضوع : صفحه نقد رمان ها
قربونت برم بچه😂🍀💚