-
تعداد ارسال ها
714 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
35
تمامی مطالب نوشته شده توسط سان آز
-
نامهی هفدهم ایران، دخترِ سرحال من! مادرت، در نوجوانی بزرگ شد و در جوانی پیر. مادرت، در نوجوانی ذات دنیا را شناخت و در جوانی گیسوانش سپید شدند. «ایران، اگه زنده موندم و تو رو بدنیا آوردم؛ قول بده که به جای من از زندگی لذت ببری.»
- 21 پاسخ
-
- 3
-
-
-
✏️ • بخش یک: «ایدهسازی» ~ صفحهی صفر: مقدمهچینی ایدهسازی چیست؟ فرق فردی که فقط مینویسه با یه نویسنده در یه نکتهس: اون فرد فقط واژهها رو کنار هم میچینه تا صرفاً یه چیزی نوشته باشه؛ اما نویسنده واژهها رو کنار هم میچینه تا یه دنیا بسازه. و نویسنده تنها در صورتی میتونه خالق یه دنیای خارقالعاده باشه که از خلاقیت و تخیلات فردی خودش استفاده کنه. و در اینجا ممکنه سوالی توی ذهن نویسنده ظاهر بشه؛ آیا دنیایی که ساختم، از خلاقیت و تخیلات فردی خودم بوده؟ اگه جواب بله باشه؛ نویسنده با چیدن واژهها و دمیدن افکار و احساسات خودش به عنوان روح درون واژهها، تونسته یه شاهکار خلق کنه. اگه جواب خیر باشه؛ نویسنده دنیایی رو به واژه درآورده که روحش از وجود خودش، یعنی از افکار و احساساتش، برداشت نشده. هرچند، به راحتی میشه جواب خیر رو به بله تبدیل کرد؛ با بازسازی دنیای خلقشده، یعنی کوبیدن و از نو ساختن اثر. چجوری یه دنیای تکراری رو بکوبیم و یه دنیای منحصربهفرد رو خلق کنیم؟ پاسخ اینه: با منطق خودمون فکر کنیم، با احساسات خودمون حس کنیم و با خلاقیت و تخیلات خودمون جزئیات و کلیات پیرنگ رو بسازیم؛ طوری که یه ایدهی ساده و کلیشهای، به یه ایدهی پیچیده و ناب تبدیل بشه. با خوندن صفحهی یک، دو و سه از بخش یک، یاد میگیریم که چطوری از یه ایده، به خلق یه پیرنگ برسیم.
- 8 پاسخ
-
- 10
-
-
-
ابول ساقی و ساغرا رمان کاسنی چهار آتیشه | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
سان آز پاسخی برای سان آز ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
پارت سی و دوم چشمهای کشیده و در عین حال درشت و قهوهای رنگ ساغر، پروانههای توی قلب ابولفضل رو دوباره به پرواز درآورد. اما ابولفضل، بیتوجه به هرج و مرجی که توی قلبش راه افتاده بود، آب دهنش رو قورت داد و با لحنی که سعی داشت آروم و جدی به نظر برسه، دهن گشود. - شمارهم رو گوشیت افتاده، ذخیرهش کن که توی تلگرام باهات در ارتباط بمونم؛ میخوام از پیشبرد مراحل به همدیگه گزارش بدیم. ساغر حین تکون دادن سرش به نشونهی فهمیدن، توی جهات بالا و پایین، لحن آروم و جدی ابولفضل رو توی کلامش تقلید کرد. - باشه؛ باهات در تماسم. ابولفضل قدمی بلند برداشت و از عطاری خارج شد. سپس، به سمت ساغر چرخید و تا خواست خداحافظی کنه، کلام ساغر باعث سکوتش شد. - فقط یه سوال... ابولفضل با دست تسبیحدارش، حینی که دست به تهریشهای صورتش میکشید، نگاه منتظرش رو به ساغر دوخت. - چی ذهنت رو مشغول کرده، ذکیخان؟ ساغر از «ذکیخان» خطاب شدنش، لبخندی کمرنگ و صدادار، ناخواسته روی چهرهش طرح خورد. سپس بدون اینکه تلاشی برای از بین بردنش داشته باشه، با لحنی آلوده به خنده سوالش رو پرسید. - به نظرت چقدر طول میکشه تا شروع کنیم؟ ابولفضل دست تسبیحدارش رو توی جیبش فرو برد و دست آزادش رو به صورت مشتشده، بالا آورد. انگشت اشارهی دستش رو گشود و در همین حین پاسخ ساغر رو داد. - یک هفته! تای ابروهای ساغر به بالا پریدن و گوشهی لبهاش به پایین؛ چرا که انتظار چنین بازهی کوتاهی رو نداشت. هرچند با این وجود، بازهی جواب ابولفضل توی ذهنش، به عنوان بازهی قطعی برای انجام و اتمام مراحل پیشزمینه ثبت شد.- 41 پاسخ
-
- 4
-
-
-
ابول ساقی و ساغرا رمان کاسنی چهار آتیشه | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
سان آز پاسخی برای سان آز ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
پارت سی و یکم ساغر لب برچید و حینی که با غیض جعبه رو از روی زمین برمیداشت، روی پاهاش ایستاد. همونطور که به سمت قفسه میرفت، با لحنی مبارزه طلب، دهن گشود. - بسیار خب؛ همین کار رو میکنیم! سپس، جعبه رو سر جای اولش قرار داد و به سمت راهپلهی مارپیچی قدم برداشت. دست راستش رو روی نردهی فلزی گذاشت و دست چپش رو هم به کمرش زد. سرش رو به سمت ابولفضل که پشت به او و رو به دیگ تقطیر نشسته بود، چرخوند. طولی نکشید که گره اخمش با دیدن شونههای پهن ابولفضل باز شد و گوشهی لبهاش، به نشونهی تمجید پایین پریدن. ثانیههایی کوتاه خیرهی منظرهی روبروش، ابولفضل چهارشونه، بود؛ اما با چرخش دورانی و ناگهانی سر و تن ابولفضل به سمتش، سریعاً ابروهاش رو به هم گره زد و با لحنی خنثی ابولفضل رو مخاطب قرار داد. - پاشو بریم. تای چپ ابروی ابولفضل بالا پرید، لبخند کجش روی نیمهی راست لبهاش نشست و نگاه زیرکانهش به ساغر دوخته شد؛ چرا که ابولفضل، خیرگی نگاه ساغر به خودش رو حس کرده بود. ابولفضل از روی زمین برخاست و حینی که به سمت راهپله قدم برمیداشت، مشغول زدودن گرد و خاکِ ناموجود، از روی بخش ماتحتانی شلوارش شد. - بریم ذکریا جان. ساغر در سکوت از پلهها بالا رفت و ابوالفضل هم پشت سرش. هر دو پلهها رو طی کردن و از زیرزمین مخفی خارج شدن. ابولفضل حینی که به سمت خروجی عطاری قدم برمیداشت، دستش رو داخل جیب شلوارش فرو برد و تسبیحش رو بیرون کشید. ساغر هم پشت سر ابولفضل داشت به سمت در حرکت میکرد؛ تا اینکه هر دو پشتِ درهای شیشهای و بستهی مغازه متوقف شده و ایستادن. ساغر کلید قفل در رو چرخوند، سپس در رو به سمتی کشید و اون رو گشود. با باز شدن در، سوز شب به تن و بدن ساغر و ابولفضل لرز انداخت. ابولفضل سرش رو به سمت راست چرخوند و نگاهش رو به پایین، به نیمرخ ساغر دوخت. ساغر که متوجه نگاه ابولفضل شد، سرش رو به سمت چپ چرخوند و نگاهش رو به بالا، به چشمهای منتظر ابولفضل دوخت.- 41 پاسخ
-
- 4
-
-
-
اساطیری ایرانی رمانِ هوزاد؛ معشوقهی اهرمن | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
سان آز پاسخی برای سان آز ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت صد و بیست و ششم لبخندی ناخواسته روی لبان اهرمن نقش بست؛ چرا که هوزاد، حتی در اوج بیماری نیز، دست از سپید و نورانی بودن، برنمیداشت. اهرمن در سکوت، بدون آنکه دستش را از زیر دست هوزاد بیرون بکشد، روی زمین، روی زانوانش نشست. با دست آزاد، دستمال را از درون کاسه برداشت و پس از چلاندن آب اضافی دستمال، از جایش برخاست. همانطور که روی لبهی تخت قرار میگرفت، محتاطانه دستش را به همراه دست تبدار هوزاد، از زیر پتو بیرون کشید؛ طوریکه هوزاد به خواب رفته، بیدار نشود. دستمال را روی دست هوزاد گذاشت و حینی که نوازشوارانه به خنککردن داغی دست او میپرداخت، زیر لب نیز با ایزد سخن میگفت. - ایزد؛ خالق گیتی، تمام درد و رنج تن هوزاد را پس بگیر و همگی را به من ببخش. دست هوزاد را روی قفسهی سینهاش نهاد و در عوض، دست راست او را از زیر پتو بیرون کشید. دست ظریف و تبدار هوزاد را روی کف دست خود گذاشت و دوباره حین تکرار ذکرش، مشغول مرطوب کردن دست او شد. - ایزد؛ خالق گیتی، تمام درد و رنج تن هوزاد را پس بگیر و همگی را به من ببخش. دست راست هوزاد را نیز، روی قفسهی سینهاش نهاد و دستمال را به سوی گردن او هدایت کرد. در همانحال که خیسی دستمال را روی گردن تبدار او میکشید، دوباره ذکر نیایش خود را، زمزمهوارانه به زبان آورد. - ایزد؛ خالق گیتی، تمام درد و رنج تن هوزاد را پس بگیر و همگی را به من ببخش. دستمال را تا روی چانهی هوزاد کشید. سپس، مادامی که در تلاش بود تا با مرطوبیتش، تب را از گوش تا گوش فک هوزاد بزداید، دوباره ایزاد را زیر لب مخاطب قرار داد. - ایزد؛ خالق گیتی، تمام درد و رنج تن هوزاد را پس بگیر و همگی را به من ببخش. دستمال را تا گونهی چپ هوزاد بالا برد و پس از مرطوب کردنش، دستش را به سوی گونهی راستش هدایت کرد. حینی که دستمال را روی گونهی آتیشنش میکشید، دوباره زمزمهاش برای ایزد را تکرار کرد. - ایزد؛ خالق گیتی، تمام درد و رنج تن هوزاد را پس بگیر و همگی را به من ببخش. دم کوتاهی گرفت و بازدمش را با افسوس و کشیده بیرون داد. همانطور که روی تخت نشسته بود، کمر خم کرد و دستمال را داخل کاسه فرو برد. لحظهای بعد، دستمال را از درون کاسه بیرون کشید و مشغول چلاندنش شد. در آخر نیز، صاف در جایش نشست و پس از تا کردن دستمال، آن را روی پیشانی هوزاد گذاشت. نگاه غمزدهاش را به چهرهی همیشه سپید هوزاد که حال به سرخی میزد، دوخت. دوباره بازدمش را با افسوس و کشیده بیرون داد و روی صورت هوزاد خم شد تا بوسهای، روی گونههای به رنگ گیلاس و تبدار هوزادش بنشاند.- 128 پاسخ
-
- 1
-
-
- هوزاد؛ معشوقهی اهرمن
- ساناز بندی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
اساطیری ایرانی رمانِ هوزاد؛ معشوقهی اهرمن | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
سان آز پاسخی برای سان آز ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت صد و بیست و پنجم بلافاصله، لیوان را به سوی دهان هوزادِ نیمخیز شده، برد و لبهاش را به لبان خشک او چسباند. هوزاد به پشتی تخت تکیه داد و لیوان را به دستان لرزان خود گرفت. پلک روی پلک گذاشت و عسلیهای بیفروغش را بست. جرعهای از شربت را که نوشید، خشکی از گلویش پر کشید و تا حدودی نرم شد. از آنجایی که شربت، کلافگی و خارش را از گلوی زخمیاش از بین برد، هوزاد با رغبت بیشتری مشغول جرعهجرعه نوشیدنش شد. اهرمن که رضایت هوزاد را از روی لبخند محو او تشخیص داد، دمی از سر آسودگی بلعید. سپس دستمال را از روی سینی برداشت و درون کاسه فرو برد. دستمال خیس را از درون کاسه بیرون آورد و بعد از چلاندن و گرفتن آب اضافی، از جایش برخاست. روی تخت، روی زانوی راستش نشست و پای چپش را از لبهی تخت آویزان کرد. سپس، دستش را به آرامی به سوی هوزاد برد و دستمال مرطوب را روی گونهی تبدار و گیلاسرنگ هوزاد گذاشت. نوازشوارانه، دستمال را روی جایجای چهرهی هوزاد میکشید، تا دمای بدنش را پایین بیاورد؛ از گونههایش گرفته تا پیشانیاش، چانهاش و حتی بینیاش. هوزاد که از تحت نوازش گرفتن صورتش غرق در خوابآلودگی شده بود، لیوان نیمهپر را به سوی اهرمن گرفت و با لحن خشداری که به زور، به گوش اهرمن میرسید، لب از روی لب برداشت. - سپاس، کافیه؛ میخوام بخوابم. اهرمن حینی که از جایش برمیخاست، لیوان را از دست هوزاد گرفت. سپس خم شد و پس از قرار دادن لیوان درون سینی، دستمال را نیز، داخل کاسه انداخت. بلافاصله، صاف ایستاد و به یاری هوزاد شتافت تا دراز بکشد. حینی که او را روی تخت میخواباند، با لحنی سرشار از پیشمانی زمزمه کرد. - کاش آب بازی نمیکردیم... کاش شنا نمیکردیم... کاش زودتر برمیگشتیم. هوزاد آب دهانش را به سختی قورت داد؛ طوریکه گلویش به سوزش افتاد و صورتش جمع شد. در همان حالت، با لحنی مهربان، به سختی اهرمن را مخاطب قرار داد. - خودت رو سرزنش نکن... با دستان بیجانش پتو را تا زیر چانهاش بالا کشید. از زیر پتو، دست اهرمن را گرفت و همانطور که دست او را با بیحالی میفشرد، با لحنی خردمندانه، به کلامش ادامه بخشید. - آدمیزاد گاهی برای داشتن گنج، باید رنج بکشه. رنج من نیز، کوتاهمدت خواهد بود؛ پس نگران نباش.- 128 پاسخ
-
- 1
-
-
- هوزاد؛ معشوقهی اهرمن
- ساناز بندی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
✏️ • بخش یک: «ایدهسازی» ~ صفحهی صفر: مقدمهچینی ~ صفحهی اول: گفتگو با هوشمصنوعی ~ صفحهی دوم: تعیین کلیات پیرنگ ~ صفحهی سوم: تعیین جزئیات پیرنگ ✏️ • بخش دو: «لحن انحصاری» ~ صفحهی صفر: مقدمهچینی ~ صفحهی اول: شخصیت راوی ~ صفحهی دوم: روایت راوی ✏️ • بخش سه: «شخصیت بیهمتا» ~ صفحهی صفر: مقدمهچینی ~ صفحهی اول: شخصیتها از برون ~ صفحهی دوم: شخصیتها از درون ✏️ • بخش چهار: «فضای ششبعدی» ~ صفحهی صفر: مقدمهچینی ~ صفحهی اول: بعد زمانی ~ صفحهی دوم: بعد مکانی ~ صفحهی سوم: بعد احساسی ~ صفحهی چهارم: بعد روانی-عاطفی ~ صفحهی پنجم: بعد اجتماعی-فرهنگی ~ صفحهی ششم: بعد نمادین ✏️ • بخش پنج: «قلم ناب» ~ صفحهی صفر: مقدمهچینی ~ صفحهی اول: سطح قلم ~ صفحهی دوم: نگارش قلم ✏️ • بخش شش: «قضاوت نویسنده» ~ صفحهی صفر: مقدمهچینی ~ صفحهی اول: قضاوت احساسی ~ صفحهی دوم: قضاوت منطقی
- 8 پاسخ
-
- 12
-
-
-
-
پارت هفتم دریا از رفتار اردشیر شاه سرگشته و سردرگم شده و ناخواسته ابروانش را در هم کشیده بود؛ اما پس از شنیدن فرمان او، با خم کردن سرش اطاعت خود را نشان داد. اردشیر شاه پس از به نمایش گذاشتن لبخندی دلگرمکننده به نگاه حیران دریا، گامهای باصلابت و شاهانهاش را به سوی تختش برداشت و رویش جای گرفت. به پشتی مخملین تختش تکیه داد و دست راستش را، روی دستهاش که شیری کندهکاری شده بود، گذاشت. سپس حینی که یال مجسمه را نواش میکرد، با چشمانی ریز شده، دریا و دزدان دریایی را زیر نظر گرفت. دریا نیز پس از اطاعت، گامهای بلندش را روی زمین کوبید و تا میانهی تالار رفت. به نزد سربازان و دزدان دریایی که آزاد شده و در حال ماساژ دادن عضلات خود بودند، رسید. لحظهای کوتاه متوقف شد؛ اما به یکباره پس از برانداز کردن سر تا پای شاهو با نگاهی سرشار از تمسخر، تنهای به او زد و حین قدم برداشتن به سوی خروجی، با صدایی که تنفر درونش محسوساً میرقصید، لب از روی لب برداشت. - راه بیفتین؛ دنبالم کنین. شاهو مادامی که مردمکهایش را با غیض درون حدقههایش میچرخاند، لب زیرینش را گزید و دستانش را مشت ساخت. شاهو هر چند که دست به زن نداشت؛ اما بسی بسیار خواستار خفه کردن دریا بود. شاهو با همان دستان مشت شده، راه کج کرد و به دنبال دریا راه افتاد. یارانش نیز به تبعیت از او، به سوی خروجی گام برداشتند. سربازان هم، پشت سر آنان قرار گرفتند تا از فرار و هرگونه هرج و مرجی جلوگیری کنند. پس از طی کردن مسیر، به مهمانسرای سلطنتی که داخل یکی از عمارتهای قصر بود، رسیدند؛ عمارتی یک طبقه که حیاطی مربع شکل داشت و نگاه هر بینندهای را به مرکزش و معماری اتاقهایش، مجذوب میساخت. چرا که در مرکز حیاط، دور بید مجنون کهنسال را، حوضی دایرهای شکل ساخته و روی لبههایش، چراغدانهایی کوچک قرار داده بودند. دور تا دور عمارت نیز، پر بود از اتاقهایی گنبدی شکل، با دیوارهایی نگارین و در و پنجرههایی چوبی. چشمان شاهو و یارانش میخکوب مرکز حیاط بود؛ چرا که نور سپید رنگ ماه و نور زرد رنگ چراغدانها، بید را چون مجنونی جادویی به نظر میرساندند. اما دریا با بیاعتنایی محض نسبت به آن همه زیبایی، با مسئول مهمانسرا سخن میگفت. در نهایت کلید یکی از اتاقهای خالی را گرفت و به سوی شاهو گام برداشت. شاهو همچنان خیرهی درخت بود که به یکباره، دریا با آن صورت خنثایش مقابل نگاهش ظاهر شد. طول بسیاری نکشید که ابروان شاهو در هم گره خوردند و نگاهش رنگ ستیزانهای به خود گرفت. دریا کلید را به روی سینهی شاهو کوبید و حینی که به نقطهای بیستاره از آسمان اشاره میکرد، با لحنی سرد شاهو را مخاطب قرار داد. - اولین اتاق از سمت چپ برای شما، دزدان دریایی به اصطلاح مهمان، در نظر گرفته شده. تا زمانی که ماه به این نقطه از آسمان میرسه، زمان دارین که استحمام کنین؛ چون شاهنشاه شما رو به ضیافت شام دعوت کردن. سپس حینی که میچرخید، چشمغرهای سرد به نمایش نگاه شاهو که دم و بازدمهایش در حال تحلیل رفتن بود، گذاشت و مسیر خروج از عمارت را به پیش گرفت. سربازانش نیز در پی او، به سوی دروازه گام برداشتند و مشغول تقسیمبندی شیفت نگهبانی شدند. در انتها، قرار بر این شد که دو تیم چهار نفره تقسیم شوند؛ دو نفر اطراف دروازه کشیک بدهند و دو نفر مقابل اقامتگاه دزدان دریایی. شاهو همانطور که دندانهایش را روی هم میفشرد، با نفرت به ماه زل زده بود و چهرهی سرد و مغرور دریا را درونش میدید. لحظاتی بعد، شاهو دستانش را مشت ساخت و رو به تصویر خیالی دریا روی ماه، غرید. - اگه من انتقام این خار و خفیف شدنها رو نگیرم شاه دریا نیستم؛ بلکه گوسفند دریاییام! سپس کمر خم کرد، با غیض کلید را از روی زمین سنگی چند زد و برداشت. بلافاصله، صاف ایستاد و به یارانش چشم دوخت. یارانش، هر پنج نفرشان، سکوت اختیار کرده بودند؛ چرا که میدانستند ناخدایشان هنگام عصبانیت به دیو مبدل میشود. - بریم استحمام کنیم. بعدش باید نزد شاهنشاه بریم تا بفهمیم که چرا، انقدر با ما مهماننواز شدن!
-
مشتاقم بدونم چی میشه و عاشق آدمیزاد میشه یا فرشته؟
و اینکه قراره چجوری آدمارو به سمت تاریکی بیاره؟
اهرمن منم قرار بود برترین بندهی اهورامزدا رو وسوسه کنه و به دوزخ ببره؛ اما عاشقش شد😂
-
ابول ساقی و ساغرا رمان کاسنی چهار آتیشه | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
سان آز پاسخی برای سان آز ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
پارت سیام ساغر که توقع نداشت ابولفضل حرفش رو باور نکنه، ابروهاش رو به هم گره زد و لبهاش رو توی حالت غنچهشده جمع کرد. - اما من واقعاً از نوادگان ذکریای رازیام! این عطاری هم قبل از انقلاب بار بود؛ در واقع جد و آبادم، همهشون عرقکِش و عرقخور و عرقفروش بودن! ابولفضل که داشت لپهاش رو از درون میگزید تا جلوی خندهش رو بگیره، با شنیدن مشاغل جد و آباء ساغر، صدای «پق» خندهش، به یکباره از حنجرهش به بیرون گریخت. ابولفضل به سرعت کف دست چپش رو روی دهنش گذاشت و حینی که دستش رو روی لبهاش میفشرد، پی در پی گلوش رو صاف کرد تا قهقهه نزنه. با هر لحظهای که میگذشت، گره اخم ساغر محکمتر و فشار بند انگشتهاش به کف دستهاش، بیشتر میشد؛ طوریکه ثانیه به ثانیه واکنشهاش تشدید میگرفتن. ساغر به یکباره توی جاش پرید. روی زانوهاش ایستاد و دستهای مشت شدهش رو گشود. اخمآلود و دست به کمر، با لحنی حق به جانب، سوال تهدیدآمیزانهش رو پرسید. - یعنی باور نمیکنی؟ ابولفضل تا خواست با لحنی آلوده به خنده، جواب خنثاش رو اعلام کنه، ماجرای امروزشون توی پارک به یادش اومد؛ اینکه ساغر هیچکدوم از حرفهاش رو بدون مدرک باور نکرد. پس طولی نکشید که میل به خندهی ابولفضل از بین رفت و با لحنی حق به جانبتر از ساغر، لحن و جملهی چند ساعت پیشتر ساغر رو به کار برد. - به قول خودت؛ ثابت کن! «به قول خودت» رو با صدای خودش به زبون آورد و «ثابت کن» رو با صدایی تقلید شده؛ که در حد صدای زنانهی ساغر، نازک بود. ساغر هم که انتظار چنین چیزی رو نداشت، چشمهاش گشاد شدن، دو تای ابروهاش بالا پریدن و با دهنی نیمهباز، متعجب و کوتاه خندید. - ادای من رو درمیاری؟ ابولفضل که از شرایط به وجود اومده لذت میبرد، نگاه براق از سرخوشیش رو به ساغر مبهوت و خشمناک دوخت. سپس لبخند کجش رو به گونهی راستش چسبوند و با لحنی سوزنده لب از روی لب برداشت. - نه ذکریا جان، ولی من هم مثل خودت تا مدرک نبینم، باور نمیکنم. الان هم بهتره شروع کنیم؛ من مرحلهی اول رو اوکی میکنم، تو هم دنبال مرحلهی دوم و صد البته مدرک اثبات باش.- 41 پاسخ
-
- 3
-
-
-
ابول ساقی و ساغرا رمان کاسنی چهار آتیشه | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
سان آز پاسخی برای سان آز ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
پارت بیست و نهم نگاه ابولفضل بدون اینکه حتی یکبار پلک بزنه، محو ساغر بود و گوشهاش هم چیزی نمیشنید؛ گویی ساغر اثر پروانهای توی دل ابولفضل گذاشته بود. ساغر دستش رو در همون حالت که به سمت ابولفضل گرفته و دست دادنشون رو انتظار میکشید، توی جهات بالا و پایین، مقابل صورت ابولفضل تکون داد. - نمیخوای همکارم بشی؟ ابولفضل با شنیدن صدای ساغر، هوش و حواسش رو از پروانههایی که توی قفسهی سینهش قلقلکش میدادن و مورمورش میکردن، گرفت و با کجلبخندی محو، خیرهی چهرهی منتظر ساغر شد. ثانیهای بعد، دست راستش رو به سمت ساغر دراز کرد و دست ظریف ساغر رو با دست مردونهی خودش گرفت. حینی که دست ساغر رو به آرومی میفشرد، با لحنی مفتخرانه لب از روی لب برداشت. - همکاری با ذکریای رازی برای من باعث افتخاره! ساغر که این رو شنید، لحظاتی کوتاه لبهاش رو سفت به هم چسبوند تا دوباره، سبکسرانه نخنده. در عوض تای ابروی چپش رو بالا انداخت و لبخندی مرموزانه روی لبهاش نشوند. - میخوای راز این زیرزمین رو بدونی؟ غنچهی فضولی ابولفضل به یکباره توی وجودش شکوفه زد؛ طوریکه چشمهاش درشت شدن، نگاهش برق زد و لبخند کجش تا گوشهی دیگهی لبش کش اومد. - آره، آره بگو؛ مشتاقم که بدونم. ساغر چشمهای ریز شدهش رو به ابولفضل دوخت و حینی که دست به سینه میشد، با لحنی پر افتخار ابولفضل رو مخاطب قرار داد. - من از نوادگان ذکریای رازیام! ابولفضل با نگاهی جدی، میخکوب ساغر بود و با فرض بر اینکه ساغر شوخی کرده، کوتاه خندید و به این شکل واکنش نشون داد. - با توجه به شغلی که داری، واقعاً شوخی بامزهای بود! یادم بنداز بعداً به عنوان تبلیغات سایت ازش استفاده کنم.- 41 پاسخ
-
- 3
-
-
-
اساطیری ایرانی رمانِ هوزاد؛ معشوقهی اهرمن | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
سان آز پاسخی برای سان آز ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت صد و بیست و چهارم قلب اهرمن، از بابت لحن کودکانه و ملتمسانهی هوزاد، از درون سینهاش به به درون شکمش فرو ریخت. اهرمن دست آزادش را روی دست نرم و ظریف هوزاد نهاد و عاشقانه زمزمه کرد. - میرم برات شربت عسل درست کنم. هوزاد غمگین لب برچید و با همان لحن ناز و کودکانهاش که برای اهرمن تازگی داشت، پافشاری کرد. - شربت نمیخوام! اهرمن گره دست هوزاد را محتاطانه از دور انگشتش گشود. دست هوزاد را تا صورتش بالا آورد و حینی که با دست او، مشغول نوازش پوست تهریشدار خود میشد، با لحنی متقاعدکننده اما عاشقانه، لب از روی لب برداشت. - جانا، باید از اون شربت بنوشی تا خشکی گلوت از بین بره. حق با اهرمن بود؛ گلوی هوزاد خشک و متورم شده بود، از درون میخارید و او را آزار میداد. هوزاد دست آزادش را روی گردنش گذاشت و سرفهزنان مشغول مالیدن پوست گلویش شد. اهرمن با دیدن آن صحنه، بوسهی کوتاهی روی کف دست هوزاد کاشت و پس از با احتیاط نهادن دست هوزاد روی تخت، با عجله به سوی پلهها، گامهایی بلند برداشت. - زود برمیگردم. از پلهها بالا رفت. سینی غذا را نیز، از مقابل ستون، از روی زمین برداشت و دواندوان راهی آشپزخانهی زیرزمین شد. دریچهی در را گشود و پلهها را تا پایین طی کرد. سپس، سینی را گوشهای روی سکوی سنگی رها ساخته و مشغول تهیهی شربت عسل شد. در طول مدت، به قدری عجله داشت که دستپاچه بود؛ طوریکه بارها بند انگشتان خود را با آتش اجاق و داغی کتری سوزاند، اما توانست شربت را درست کند. در آخر نیز، لیوان شربت را روی سینی گذاشت و پس از نهادن قاشق، کاسهی آب جوش و دستمالی نو روی سینی، از آشپزخانه بیرون رفت. وارد آتشکده شد و پلیهای منتهی به زیرزمین را طی کرد. هوزاد همچنان داشت گلویش را میمالید؛ اما این مرتبه خشنتر انجامش میداد، که نشاندهندهی وخیمتر شدن بیماریاش بود. اهرمن با قدمهایی بلند، خود را به تخت او رساند. روی زانوانش نشست و سینی را روی زمین نهاد. حینی که با دست چپ لیوان را از روی سینی برمیداشت و با دست دیگرش به یاری هوزاد میشتافت، هوزاد را مخاطب قرار داد. - هوزاد، برخیز این رو بنوش تا خارش گلوت از بین بره.- 128 پاسخ
-
- 2
-
-
-
- هوزاد؛ معشوقهی اهرمن
- ساناز بندی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
اساطیری ایرانی رمانِ هوزاد؛ معشوقهی اهرمن | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
سان آز پاسخی برای سان آز ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت صد و بیست و سوم اهرمن کاسهی خالی را داخل سینی قرار داد. با نگرانی خیره هوزادش که بیمار بود، شد و با لحنی غمزده پرسید. - سیر شدی بانو؟ هوزاد عسلیهای بیفروغ و خمارش را، تصادفاً به لبان اهرمن دوخت و زمزمهوارانه پاسخ داد. - آری، سپاسگذارم فقط... ناگهانی کلامش را برید. سپس حینی که کف دستانش را روی زمین میگذاشت تا روی زانوان لرزانش بایستد، ادامه داد. - میشه یاری کنی برخیزم و برم؟ اهرمن به یکباره، روی کاسهی زانوانش ایستاد و در همان حالت، به سوی هوزاد خیز برداشت. - خودم میبرمت. بلافاصله، دست راستش را دور شانههای هوزاد و دست چپش را دور زانوان او پیچاند و تن ظریف و بیحال او را به آغوش کشید. عاقبت نیز، به تندی از جایش برخاست؛ طوری که هوزاد، ترسیدهخاطر هینی کشید و دو دستش را دور گردن اهرمن حلقه ساخت. قلبهایشان نیز، یکدیگر را در آغوش گرفتند؛ چرا که سینههایشان به یکدیگر چسبید. اهرمن پلهها را طی کرد و هوزاد به آغوش، وارد زیرزمین شد. در طول مسیر، هر دو معذب به نظر میرسیدند؛ این از سکوت بینشان و صد البته، قورت دادنهای مداوم آب دهنشان، آشکار بود. اهرمن، هوزاد را به سمت تخت برد و به آرامی، او را رویش خواباند. حینی که گیسوان فر و کمند هوزاد را نوازش میکرد، لب از روی لب برداشت. - سردته؟ هوزاد که سرش را به نشانهی تایید تکان داد، اهرمن پتو را تا شانههایش بالا کشید. لحظهای بعد، روی صورتِ هوزاد خم شد و دو بوسه، روی گونههای گیلاسرنگ او کاشت. اهرمن پس از بوسههای عمیق و بیصدایش، کمرش را راست کرد و صاف ایستاد. سپس، تا خواست بچرخد و به سوی پلهها گام بردارد، دست هوزاد دور انگشتِ اشارهاش حلقه شد. - اهرمن؛ کنارم بمون!- 128 پاسخ
-
- 3
-
-
-
- هوزاد؛ معشوقهی اهرمن
- ساناز بندی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
شخصیتش رو دوست دارم!
خیلی بیپروا و گستاخانهست؛ که من عاشقشم.
فقط یه پیشنهاد دارم؛ اونم اینه که پاراگرافبندیها رو رعایت کنی.
پارگرافهای طولانی باعث میشه که نتونی بخونی. این رو به عنوان کسی که یه اختلال روانی داره میگم؛ پارگرافای بلندت رو نتونستم خوب بخونم.
کاش درستشون کنی دوباره بشینم بخونم😂💓
-
پارت ششم چشمان اردشیر شاه با دیدن دریاسالار، دریا، که سالم و سلامت، آن هم به همراه دزدان دریایی بازگشته بود، درخشید. از روی تختش برخاست و با قدمهایی شاهوارانه از پلههای مرمرین پایین رفت. سپس مقابل دریا ایستاد، کمر خم ساخت و از بازوان زرهپوش او گرفت. دریا را وادار به ایستادن کرد و در همان حین، با لحنی پدرانه او را مخاطب قرار داد. - درود پدرت بر تو دخترم؛ خوش بازگشتی! لبخندی عمیق روی لبان دریا پهن شد. دریا در جایش ایستاد و نگاه دلتنگش را به اردشیر شاه دوخت. اردشیر شاه نیز، نتوانست مقابل حاضران اندرون تالار، جلوی خود را بگیرد؛ طوریکه دریا را به آغوش کشید و بوسهای پدرانه بر فرق سر او کاشت. والدین دریا، از نزدیکان اردشیر شاه بودند که حین بازگشت به تیسفون، کشتیشان مورد هجوم دزدان دریایی آن زمان قرار گرفت. لحظهی حمله دزدان، دریای خردسال داخل اتاقک در حال استراحت بود و با شنیدن صدای جنگ از بیرون، طبق گفتهها و تاکیدات پدر و مادرش پنهان شد. پس از خوابیدن صداها، دریا از مخفیگاهش بیرون آمد و دید که پدرش، مادرش و تمام ناویان کشته شدهاند و ثروتشان نیز به تاراج رفتهاست. دریا به مدت نیمروز، بالای سر پدرش و مادرش و ناویانشان گریست؛ اما عاقبت با دانش دست و پا شکستهای که از کشتیرانی داشت، کشتیِ قبرستانشده را به اسکله رساند. اردشیر شاه که آن زمان تازه به سلطنت رسیده بود، خواست دریا را به عنوان فرزند خواندهاش برگزیند؛ ولیکن با مخالفت درباریان مواجه شد. هرچند دریا زیر نظر اردشیر شاه رشد کرد و تربیت او را گرفت؛ دریا همیشه دختر اردشیر بود و اردشیر همیشه پدر دریا! - پدر، به لطف نیایشهای شما که بدرقهی راهم بودن، ماموریتم رو با موفقیت به پایان رسوندم. دریا حینی که از آغوش اردشیر شاه فاصله میگرفت، این را گفت و خود را کنار کشید. اردشیر شاه نگاهش را به دزدان دریایی که چشمان گشاد شدهشان، بین شاهنشاه کشور و دریالاسالار در گردش بود، دوخت؛ گویی هر شش نفرشان، دهانشان از رابطهی بین آن دو، باز مانده بود. اردشیر شاه کف دست چپش را روی شانهی دریا گذاشت و به نشان افتخار، چند مرتبهای رویش کوبید. سپس لبخند مقتدرانهای روی لبانش نشاند و به سوی شاهو و یارانش گام برداشت. - شگفتا! چه کسانی رو میبینم؟ دزدان افسانهای تنگهی هرمز! سپس اخم کمرنگی روی پیشانیاش طرح زد. مقابل شاهو ایستاد، کمر خم ساخت و از بازوان عریان و عضلانی او گرفت. شاهو را وادار به ایستادن کرد و در همان حین، با لحنی دلخور سربازان را مخاطب قرار داد. - چرا مهمانان رو بستین؟ ریسمانها رو باز کنین. شاهو و یارانش که از تضادِ رفتار شاهنشاه و رفتار زیردستان او با خودشان در بهت بودند، ابروانشان همزمان با یکدیگر بالا پریدند. شاهو چشمان ریز شدهاش را به نگاه نافذ اردشیر شاه دوخت و با لحنی کنجکاو از شخص او پرسید. - شاهنشاه اردشیر، با تمام اعدامیها قبل از مرگشون مهربان میشن؟ لبان اردشیر شاه از یکدیگر فاصله گرفتند و صدای خندهی کوتاه و شاهانهاش از حنجرهاش بیرون آمد. پس از لحظات کوتاهی، اردشیر شاه خندهاش را به لبخندی دوستانه مبدل کرد و پاسخ شاهو را این چنین داد. - نه پسر جوان، به عنوان دزد اینجا نیستین؛ بلکه مهمان مایید. پس از گفتهاش لبخند اطمینانبخشانهای روی لبانش نشاند. سپس چرخید و به سوی دریا قدم برداشت. به نزد دریا که رسید، دست راستش را روی شانهی راست او نهاد و با صدایی آرام فرمان داد. - به اونها اقامتگاه بدین و پس از استحمام، به تالار غذاخوری سطلنتی همراهیشون کنین.
-
ابول ساقی و ساغرا رمان کاسنی چهار آتیشه | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
سان آز پاسخی برای سان آز ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
پارت بیست و هشتم ابولفضل دو دستش رو اطرافش گشود و سرش رو به سمتِ راست چرخوند. سپس چشم بست و نیمرخ زاویهدارش رو تقدیم ساغر کرد. در آخر، با لحنی مفتخرانه که اغراقآمیز بود، لب از روی لب برداشت. - نام: ابولفضل نجیب، لقب: ابول ساقی، مدرک: ارشد آیتی، آیکیو: ۱۵۰ و اما شغل... ابولفضل کلامش رو لحظهای کوتاه برید. سپس دو دستش رو بست و بعد از پایین انداختن سرش، با لحنی شرمنده و آلوده به خنده ادامه داد. - شغل: ساقی فراری. ساغر که کجلبخند به لب و دست به سینه داشت به بیوگرافی خندهدار ابولفضل از خودش گوش میکرد، با شنیدن شغلش نتونست جلوی انفجار ناگهانیش رو بگیره و مثل یه بمب ترکید. لحظاتی طولانی، دو دستش رو جلوی دهنش گذاشته بود، تا صدای قهقهههای نسبتاً بلندش رو کمتر کنه؛ اما بیتاثیر بود و خندهش توی زیرزمین اکو میشد. ابولفضل ابروهاش رو به هم گره زد و با جدیتی ساختگی که رگههای خنده درونش موج میزد، با غمی مصنوعی نالید. - خندهدار نیست؛ باید گریه کنیم که مهندس مملکت ساقی فراری شده! ساغر لب زیرینش رو گزید، چشمهای تَر شدهش رو به ابولفضل دوخت و حینی که سعی داشت خندهش رو بخوره، گفت: - برای همین میخندم دیگه! ابولفضل کجلبخندش رو به گونهی راستش چسبوند و صدای پوزخندش رو افسوسوارانه و «هعی» مانند، از حنجرهش بیرون داد. ساغر هم برای صاف شدن گلوش، سرفهای زد. سپس دست راستش رو به سمت ابولفضل دراز کرد و با خندهای که به لبخندی ملیح مبدل شده بود، نگاه مهربونش رو به ابولفضل دوخت. - اونا لیاقت هوش و ذکاوتت رو نداشتن؛ ولی من ازت حمایت میکنم. ابولفضل نجیب نابغه، با من همکاری میکنی؟ گفته شدن اون جمله و بیان شدن اون سوال توسط ساغر همانا و فرو ریختن قلبِ ابولفضل، از درون قفسهی سینهش به درون شکمش، همانا؛ دل ابولفضل، برای نخستین مرتبه در طول زندگیش، برای یه دختر بالغ اما منحصر به فرد، لرزید.- 41 پاسخ
-
- 5
-
-
-
ابول ساقی و ساغرا رمان کاسنی چهار آتیشه | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
سان آز پاسخی برای سان آز ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
پارت بیست و هفتم اخم ساغر از بین رفت و در عوض هر دو تای ابروهاش بالا پریدن؛ چرا که تحت تاثیر نقشهی بینقص ابولفضل قرار گرفته بود. ساغر هیچ فکرش رو هم نمیکرد که بتونه یه روز، شخصی شبیه به خودش رو ملاقات کنه؛ اما اون شخص، حالا جلوش نشسته بود و داشت باهاش نقشهی همکاری میریخت. ابولفضل که به پایین مایل شدن مفتخرانهی گوشهی لبهای ساغر رو دید، کجلبخند غرورآمیزی روی لبهاش نشوند و سرش رو به مرکز جعبه نزدیکتر کرد. ساغر و ابولفضل، هر دو، دستهاشون رو روی گوشههای جعبه گذاشته بودن و صورتهاشون دقیقاً مقابل هم قرار داشت؛ اونقدری که فاصلهشون به شدت کم بود و بازدمهاشون توی چهرههای همدیگه پخش میشد. نزدیکی بیش از حدشون به همدیگه، باعث شده بود که ناخواسته به دو تصادف گذشتهشون فکر کنن؛ با نفسهای محبوس توی سینه، نگاه گشاد شدهشون رو به هم دوخته بودن و این در حالی بود که تصاویر متحرک اون صحنهها، داشت توی مغزهاشون نقش میبست. ساغر دوباره اخمهاش رو توی هم کشید و با تکون دادن سرش به چپ و راست، از دست افکار و تصورات نابهجاش گریخت. حواس ابولفضل هم، به تکون خوردن سر ساغر معطوف شد و اون هم به خودش اومد. ابولفضل بلافاصله سرش رو کمی عقب کشید و نامحسوس دم عمیقی بلعید. سپس نگاه نافذ و غیر قابل خواناش رو به ساغر دوخت و با لحنی آروم و افتخارآمیز لب از روی لب برداشت. - هیچ درزی توی نقشهم نیست که مو لاش بره! ساغر هم به تقلید از ابولفضل، خودش رو عقب کشید و صاف نشست. سپس دست به سینه شد و نگاه تحریف شدهش رو که تلاش بر بیاحساس جلوه دادنش داشت، به ابولفضل دوخت. - بسیار خب، ادامه بده! ابولفضل که متوجه تغییر رباتیکی ساغر شده بود، لبهاش رو روی هم فشرد تا جلوی خندهش رو بگیره؛ چرا که ساغر با اون مود یخناک و مصنوعیش، برای ابولفضل به شدت بامزه به نظر میرسید. ابولفضل گلوش رو صاف کرد و حینی که داشت با انگشت اشاره و وسطش روی جعبه ریتم میگرفت، با همون لحن جدیش که مختص ارائههای مهندسی بود، به ادامهی توضیحاتش پرداخت. - خب مرحلهی آخر، با دستگاههای درببندی و کاور حرارتی بطری، میتونیم بستهبندی حرفهای و ضددستکاری داشته باشیم. چون مشتریها ممکنه از هر شهر و استان دیگهای وارد سایت ما بشن و سفارش بدن. اگه بطریها پلمپ باشن، میتونیم به راحتی از پست پیشتاز استفاده کنیم! نظرت؟ ساغر با دهنی باز و چشمهایی که برقِ ذوق درونشون آشکار بود، انگشت شست دست راستش رو به آرومی، به نشونهی «لایک» بالا آورد و با لحنی افتخارآمیز و آلوده به بهت، زمزمه کرد. - بنازم پسر؛ خیلی ایول داری!- 41 پاسخ
-
- 5
-
-
-
پارت پنجم سربازان علاوه بر حضور بر روی برجهای دیدهبانی، دو طرف دروازه نیز، زرهپوش و نیزه به دست حاضر بودند. همهی سربازان با دیدن دریای سوار بر اسب، احترامی نظامی گذاشته و دروازه را گشودند. دریا به همراه همگی از دروازه گذشته و وارد شهر شدند. سپس مسیر قصر را به پیش گرفتند؛ مسیری سنگفرششده با نخلهایی کوتاه، مجسمههای شاهان ساسانی و چراغدانهایی عظیم در دو سویش. صدای نعلهای اسب دریا با صدای پچپچ مردم درهم آمیخته میشد؛ مردمی که متشکل از هر سن و جنسیتی، کنار یکدیگر ایستاده و هر یک با واکنشی منحصر بهفرد، دزدان دریایی را مینگریستند که بالاخره دستگیر شدهاند. پشت دروازهی قصر، دریا از اسبش پیاده شد و افسارش را به دست یکی از سربازان داد. سرباز نیز، افسار به دست به سوی اصطبل راه افتاد. سربازان قصر، پس از احترام نظامی دروازه را گشودند. دریا لبخند کجی تحویلشان داد و قدم درون حیاط بیرونی قصر، که کفپوشهایی سیاه و سفید داشت و از دیوارهایش چراغدان آویزان بود، گذاشت. کارمندانِ آراستهی قصر که همگی لباسهایی سپید و بلند به تن داشتند و در رفت و آمد بودند، با ورود دریا و همراهانش به صف شده و به نشان ادب سر خم کردند. دریا نیز لبخند زنان، متقابلاً برایشان سر خم کرد. سپس از کنارِ حوض بزرگی که فواراههای بسیاری درون خود جای داده بود، گذشتند و به ورودی تالار بارعام، تالار اصلی و رسمی قصر، رسیدند. ورودی تالار دو ستون بلند با سرستونهای گاوکُش داشت و بوی بخور و عود از آتشدانهای نزدیک به ستونها برمیخاست. به جای در نیز، پردههایی زربفت طلایی و قرمز که سنگین به نظر میرسیدند، آویخته بودند. دریا در جایش چرخید و به ورودی پشت کرد. سپس دست به سینه شد و مشغول براندازی چهرههای مبهوت دزدان دریایی که محوطهی قصر را با دهانهایی نیمهباز دید میزدند، شد. در آخر، نگاه جدیاش را به شاهو دوخت و با لحنی جدی و دستوری لب از روی لب برداشت. - آهای دزد، به نفعته حواست به رفتار و کلامت مقابل شاهنشاه باشه! شاهو دندانهایش را سفت و محکم روی هم فشرد؛ طوریکه صورتش به سرخی زد و رگهای شقیقههایش متورم شدند. در همان حین، از لابهلای دندانهایش، با لحنی پر از تنفر و تمسخر دریا را مخاطب قرار داد. - بسیار خب نوکرِ حلقه به گوش شاهنشاه؛ حواسم به همه چیز هست! تای چپ ابروی دریا بالا پرید و تای ابروی راستش خمیده شد. یاران شاهو و سربازان دریا، بر خلاف آن دو تمایل داشتند به ناخدای زنستیز و فرماندهی مردستیز خود بخندند. دریا دم عمیقی بلعید و بازدمش را کشیده به بیرون پس داد. او در تلاش بود که خویشتنداری کند؛ چرا که هیچ نمیخواست مقابل شاهنشاه حاضر در تالار، دستان مشت شدهاش را به جایجای صورت شاهو بکوبد. - ورودمون رو اعلام کن. دریا بود که این را به یکی از کارمندان سپیدپوش تالار که آنسوی ستون ایستاده بود، گفت. کارمند حینی که سرش را به نشانهی اطاعت خم میکرد، لبخندی روی لبان سرخش نشاند و وارد تالار شد. لحظاتی بعد، پردهها توسط او کنار زده شدند و صدایش با لحنی خوشرو دریا را مخاطب قرار داد. - بفرمایید فرمانده؛ شاهنشاه اجازهی ورود دادند. دریا شانههایش را بالا اندخت، سینه ستبر ساخت و سپس با قدمهایی با صلابت وارد شد. بقیه نیز، پشت سر او در سکوت، به داخل تالار گام برداشتند. شاهو و یارانش با دهانی باز خیرهی نقاشیهای سقف که نبرد شاهنشاهان را نشان میداد بودند؛ که به یکباره با ضربهی پای سربازان به پشت زانوانشان، در میانهی تالار، رو به اردشیر شاه زمینگیر به زانو درآمدند. اردشیر شاه با جامهای زربفت و تاج مرواریدی بر سر، روی تختِ طلاییاش که پایههایی به شکل شیر داشت، نشسته بود. دریا تا پلههای مرمرین انتهای تالار، که به تخت ختم میشد، گام برداشت و روی زانوی راستش نشست. کف دست راستش را نیز، روی سینهاش گذاشت و با لحنی پر از احترام، لب از روی لب برداشت. - درود بر شاهِ شاهان، شاهنشاه اردشیر بابکان!
-
اساطیری ایرانی رمانِ هوزاد؛ معشوقهی اهرمن | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
سان آز پاسخی برای سان آز ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت صد و بیست و دوم ساعتها گذشت. آسمان نارنجی شده و نشان از غروب خورشید میداد. طبق محاسابات اهرمن، سوپ قرار بود برای ظهرانه آماده شود؛ اما برای وعدهی شبانه آماده شد. اهرمن، سینی به دست وارد آتشکده شد. در کمال تعجب، هوزاد را دید که همچنان مقابل آتش مقدس نشسته و همچنان مشغول نیایش بود. دم عمیقی بلعید و بازدمش را پرفشار و کشیده بیرون داد. - امان از دلبرِ دیندار ما! لبخندی محو روی نیمهی راست لبانش نشست. به سوی یکی از ستونهای سنگی رفت. سینی را روی زمین گذاشت و سپس به سوی هوزاد گام برداشت. بیآنکه بنشیند، خم شد و از شانههای هوزاد گرفت. حینی که او را وادار به برخاستن میکرد، نچنچ گویان لب از روی لب برداشت. - نچ نچ نچ؛ ببین با خودت چیکار کردی! لبخندی لرزان روی لبهای هوزاد شکوفه زد. هوزاد همانطور که در تلاش بود سرفههایی بیصدا داشته باشد، روی زانوان بیجانش ایستاد. - چیزی نشده؛ خو... سرفه امانش نداد تا جملهاش را کامل کند و کلامش را برید. اهرمن حینی که او را محتاطانه به سوی ستون هدایت میکرد، ابروانش را در هم کشید و با لحنی حق به جانب غر زد. - آری، چیزی نشده و حالت بسیار هم عالیه؛ دخترک لجباز! هوزاد در سکوت با اهرمن همقدم شد. اهرمن عاقبت هوزاد را مقابل ستون، روی زمین نشاند. سپس مقابلش روی زمین نشست. بلافاصله، دو دستش را روی شانههای هوزاد نهاد و او را وادار کرد که به ستون تکیه بزند. کاسهی مسی حاوی سوپ و قاشق را به دست گرفت. قاشقی سوپ برداشت و پس از فوت کردنش، آن را به سوی دهان هوزاد برد. - آآآآ... هوزاد به سختی لبان ترک خردهاش را از هم فاصله داد و محتوای قاشق را به زور بلعید. حال جسمانیاش تعریف نداشت و گویی جانش داشت به صورت تدریجی بدنش را ترک میساخت. اهرمن حینی که با صورتی در هم و نگران خیرهی چهرهی تبدار و چشمان خمار هوزاد بود، سوپ را به هوزاد خوراند. هرچند هوزاد بیمیل بود و از روی تعارف و فقط در جهت سپاسگذاری از زحمات اهرمن برای پختنش، قاشق به قاشق از غذا را به زور قورت میداد.- 128 پاسخ
-
- 1
-
-
- هوزاد؛ معشوقهی اهرمن
- ساناز بندی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
اساطیری ایرانی رمانِ هوزاد؛ معشوقهی اهرمن | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
سان آز پاسخی برای سان آز ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت صد و بیست و یکم اهرمن به قدری از آن میم مالکیت، غرق لذت شده بود که چون کودکی ذوقزده، لبانش را روی هم فشرد و سرش را پایین انداخت. چندی بعد، بوسهای ناگهانی روی گونهی تبدار و گیلاسرنگ هوزاد چسباند و از جایش برخاست. - بانو میرم برات سوپ بپزم. هوزاد انگشتانش را دورِ بدنهی لیوان پیچاند و با لحنی معذب لب از روی لب برداشت. - انقدر بخاطر من خودت رو آزار نده! اهرمن پشت سر هوزاد ایستاد و کمرش را خم ساخت. سپس با دست راست از چانهی هوزاد گرفت و سرش را بالا آورد. صورت هوزاد را موازی با صورت خود تنظیم کرد و پس از به تقریباً هیچ رساندن فاصلهی لبانشان، زمزمهوارانه لب از روی لب برداشت. - دیگه چنین چیزهایی رو نگو؛ میدونی که جونم رو هم برات میدم. هوزاد شوکه از نزدیکی بیش از حدشان، آب دهانش را قورت داد و ناخواسته لبانش را درون دهانش کشید. اهرمن که از حرکت هوزاد خندهاش گرفته بود؛ کج خندید. - بالاخره که روزی میبوسمت! سپس لبانش را روی جایگاه لبان هوزاد گذاشت و با اینکه لبان او درون دهانش پنهان بود، تن هر دو از این حرکت اهرمن لرزید و نفس درون سینههایشان محبوس ماند. لحظاتی طولانی، در همان حالت گذشت؛ طوریکه هوزاد با چشمانی گشاد شده و بیفروغ، اهرمن نیز با چشمانی خمار و پر از نیاز خیرهی چانههای یکدیگر بودند. اهرمن به یکباره لبانش را کمی از صورت هوزاد فاصله داد و تا امتداد پیشانی هوزاد کشید؛ در طول حرکتش نیز بوسههایی روی تیغهی بینی، وسط ابرو و پیشانی او نشاند. در آخر، سرش را به نزدیکی گوش چپش برد و عاشقانه زمزمه کرد. - دوستت میدارم بانو. سپس کمر راست کرد، ایستاد و همانطور که با کجلبخندی محو و چشمانی خمار هوزاد را مینگریست، عقبعقب گام برداشت. پیش از خروج از آتشکده نیز، هوزاد را مخاطب قرار داد. - تا آماده شدن ظهرانه به اتاقت برگرد و استراحت کن.- 128 پاسخ
-
- 1
-
-
- هوزاد؛ معشوقهی اهرمن
- ساناز بندی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
فراخوان مقام مدیر انجمن
سان آز پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : همه چیز در مورد نودهشتیا
۲۴ ساعته گوشی دستمه و خیلی چک میکنم انجمن رو- 14 پاسخ
-
- 2
-
-
-
فراخوان مقام مدیر انجمن
سان آز پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : همه چیز در مورد نودهشتیا
منم آمادهام ؛)- 14 پاسخ
-
- 2
-