-
تعداد ارسال ها
386 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
25
تمامی مطالب نوشته شده توسط Alen
-
بزرگسالانه، عاشقانه، خوناشامی رمان برای ادامهی زندگیام، نورباش| الناز سلمانی کاربر نودهشتیا
Alen پاسخی برای Alen ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
... با فریاد «یاعلی!» ایمان از خواب پریدم، اما حتی حال باز کردن چشمام رو هم نداشتم. از زیر دوش بلندم کرد و با بغض نعره زد: ـ صدرا! صدرا بیدار شو! روی تخت خوابوندتم و سرش رو روی سینم گذاشت. خب، قلب من مثل یه آدم عادی نمیزنه. هر دقیقه فقط یه بار نبض داره. یهو بغضش ترکید و با ناله گفت: ـ صدرا! چشمهات رو باز کن! دیگه باهات لجبازی نمیکنم! به خاطر آب سردی که روم ریخته بود، نمیفهمید که زندهام. میخواستم بگم بیدارم که یهو بدن گرمش رو روی تنم گذاشت و زیر گردنم مردونه هق زد. شوکه، چشمهامو باز کردم و گفتم: ـ ایمان، برای من اینجوری زجه میزنی؟ خشکش زد. بعد، یه فریاد کشید و گفت: ـ زندهای؟! بلند شدم، سمت رگال لباس رفتم و گفتم: ـ مرده هم نبودم. فقط حال راه رفتن نداشتم. زیر دوش خوابیدم... در اتاق محکم کوبیده شد. سرم رو بلند کردم. چشه؟ از زنده بودنم ناراحت شد؟ شقیقهم رو خاروندم و یه شلوار سبز کمری با پیرهن سبزش پوشیدم. پیرهن رو توی شلوار زدم. ساعت رو دستم کردم. یه تک گوشوارهی مشکی تو گوشم انداختم. موهام رو یه وری زدم و آخر سر، عطر پاشیدم. دو تا عطسهی حسابی کردم. با هیکلی که داشتم، این لباس عالی بود. قرار بود امسال مجله بزنتم صفحهی اول، پس باید آماده میشدم. البته که دیر شده بود، ولی خب، خواب خوابِ دیگه. نمیتونستم خودم رو سرزنش کنم. از اتاق بیرون اومدم. گربه هنوز خواب بود. گوشیم رو که مثل یه تیکه آشغال با دو انگشت گرفته بودم، کامل تو دست گرفتم و به ایران زنگ زدم. خوابآلود جواب داد. گفتم: ـ بیا پیش بچهگربه. براش یه چیزی درست کن بخوره. از قیافش هم شوکه نشو. منتظر جوابش نموندم و تماس رو قطع کردم. از خونه بیرون زدم و سوار ماشین مشکی شدم. ایمان بیحرف گاز داد. سیگاری روشن کرد. غریدم: ـ خاموش کن. چپچپ نگاهم کرد. سرفهای کردم، سیگار رو ازش گرفتم و محکم روی بازوی برهنهش خاموشش کردم. لبش رو از درد گاز گرفت، اما چیزی نگفت. سیگار رو بیرون پرت کردم و بعد دستم رو با دستمال پاک کردم. خون از بازوش مثل اشک جاری شد. بیتفاوت نگاه گرفتم. با یه دست فرمون رو گرفت و به بادیگاردهای پشتسرمون، که توی ماشین نشسته بودن، گفت: ـ برای لُرد صبحونه بیارید. بوی خون توی ماشین پیچید. لحظهای بعد، جام پایهبلندی سمتم گرفته شد. بوی تازهای داشت. آروم جام رو گرفتم و خوردم. وقتی تموم شد، ایمان جام رو ازم گرفت و عقب فرستاد. سکوتش کلافهم میکرد، اما بیاهمیت چشمامو بستم و چرت زدم. نیم ساعت بعد، گفت: ـ رسیدیم. بادیگاردها پیاده شدن. یکیشون در رو باز کرد. ایمان با اخم گفت: ـ میرم شرکت. دو ساعت دیگه دنبالت میام. اگه نتونستم، به ماتیا میگم بیاد. دستی براش تکون دادم. ـ باشه. با صدای جیغ دختری سرم چرخید. به فرانسوی داد زد: ـ عاشقتم! تو خیلی خوشگلی! چشمکی براش زدم. مامورهای امنیتی جلوی هجوم جمعیت رو گرفته بودن. بدون توجه، سمت ساختمون مشهور رفتم. از فضای شلوغش خوشم نمیاومد. یکراست رفتم و روی یه صندلی خالی نشستم. مردی که عکسهام رو بررسی میکرد، نزدیک شد و با اخم گفت: ـ دیر اومدی! پام رو دراز کردم و گفتم: ـ ولی اومدم. آماده هم اومدم. ـ اون بیرون کلی عکس از طرح لباس گرفتن. بیا تو هم بگیر که زودتر مال تو چاپ بشه تا اونا. حرصی نگاهم کرد و گفت: ـ بریم بگیریم. بلند شدم و دنبالش رفتم. منو به فضای شبیهسازیشدهای برد و گفت: ـ اینجا میخوام یه ژست ناب بگیری که صفحه رو بترکونه. سر تکون دادم و دکمههای پیرهنم رو باز کردم. فضا شبیه یه انبار بود، با تایرهای ماشین که اینور و اونور ریخته شده بودن. دستی توی موهام کشیدم تا بههمریخته بشه. عینک مشکیم رو از روی میز برداشتم. به درِ گاراژ لش و خمار تکیه دادم. من متخصص حرکتهاییام که دخترا عاشقشون هستن. دستهی عینک رو جوری توی دستم نگه داشتم که نیفته. مایکل لبخند زد و گفت: ـ عالیه. نورپردازیها اذیتم میکرد. به جایی غیر از نورها نگاه کردم. عکسها گرفته شد. بعد، نشستم روی زمین. خیلی ایستاده بودم، خسته شده بودم. لش نشستم و سرم رو روی بازوم گذاشتم. یه چرت بزنم. تایسز ماتیا و ایران با چشمهای گرد شده نگاهم میکردند. خودم هم شوکه شده بودم. من کی اینجوری شدم؟ چرا دارم شبیه صدرا میشم؟ اما... خیلی از این ظاهر جدیدم خوشم میاومد. چشمهام سبز عسلی روشن شده بود، موهام سفیدتر از قبل، پوستم هم یکدست روشنتر شده بود. لبهام صورتی روشن و چال گونهام که همیشه یک سمت، روی گونهی چپم میافتاد. ماتیا مدام اینور و اونور میرفت و هی منو نیشگون میگرفت، انگار باورش نمیشد. ایران هم یه صبحانهی مفصل برام آماده کرده بود، بعدش هم مشغول پختن ناهار شده بود. انگار یه جشن گرفته بودن! از فرصت استفاده کردم و رفتم حمام. بعد از دوش، یه تاپ و شلوارک سرهمی صورتی چرک پوشیدم. ایران موهام رو خرگوشی بست. بلند شده بودن و روی شونههام افتاده بودن. با نیش باز نشستم کنار عروسک جدیدم که ماتیا برام خریده بود—یه خرس تپل قرمز با چشمای آبی! محکم بغلش کردم. هنوز چیزی از دیشب یادم نمیاومد، ولی آثار سوختگی روی بدنم کم شده بود. یکی از مبلهای خونه هم نبود! به ایران نگاه کردم. یه هالهی بنفش اطرافش بود، مثل یه لایهی جادویی. کنارم نشست و با لبخند گفت: - بیا جادو یادت بدم، دوست داری؟ چشمام برقی زد. سرم رو تندتند تکون دادم و گفتم: - آره، خیلی! یه حبه قند توی دستم گذاشت و گفت: - خیلی آسونه. باید تبدیلش کنی به شکر. حالا با من بگو: "پاراشوک." چند بار تکرارش کردیم، تلفظش رو یادم داد. دستم رو بالا آوردم، قند رو توی مشتم گرفتم. توی ذهنم تکرار کردم: پاراشوک... میخواستم درست به زبون بیارم، اما... قند، بدون اینکه کلمه رو به زبون بیارم، پودر شد! ایران متعجب چشمهاش رو گرد کرد: - بدون اینکه بگی؟! چند بار پلک زدم. ناباور به دستم نگاه کردم: - پودر شد! ایران خواست بلند بشه که در با شدت باز شد. صدرا با یه لباس سبز با طراحی خاص وارد شد. ایمان هم پشت سرش اومد و در رو محکم بست. چهارستون خونه لرزید! از جا پریدم. بدو بدو به اتاقم فرار کردم که چشمم به صدرا نیفته. ولی فایده نداشت... از موهای خرگوشیم گرفت و منو کشید عقب! - موشه زبون گربه رو خورده؟ - موهام! آخ! درد گرفت... دستم رو روی سرم گذاشتم و اخم کردم. - خودت گفتی وقتی میای، نباید جلوت باشم. خم شد، قدش رو با من یکی کرد و گفت: - از الان اشکال نداره. میرم تو اتاقم، پس تو هم بیا. و بدون اینکه منتظر جوابم بمونه، از کنارم رد شد. ایمان با اخم نگاهش کرد، بعد به من لبخند زد و گفت: - عروسک من خوبه؟ سر تکون دادم، اما چشمم به بازوش افتاد—یه زخم گرد روش بود! بهش اشاره کردم و گفتم: - سوخته... مثل خونه! ایمان نگاهش رو به بازوش دوخت و زمزمه کرد: - این نتیجهی سرپیچی از دستورات بود. ایران با هیجان جلو اومد: - تایسز، ببین چیکار میکنم. اینی که میگم رو یاد بگیر! با دقت نگاهش کردم. زمزمه کرد: - داۋالاش. زخم ایمان شروع کرد به جمع شدن، پوستش داشت ترمیم میشد! دست ایمان رو گرفتم. نشست و همقدمم شد، لبخندی زد و گفت: - منو نکشی عروسک؟ لبخند زدم. توی ذهنم تکرار کردم: داۋالاش... قبل از اینکه کلمه رو کامل بگم، زخم کامل ناپدید شد! حتی اثری هم ازش نموند. چشمهام از تعجب برق زد. - خوب شدی دیگه درد نمیکنه؟ ایمان خندید: - آفرین، خیلی باهوشی! حالا برو اتاق صدرا، وگرنه مثل من باهات رفتار میکنه. سر تکون دادم و بدو بدو رفتم سمت اتاق صدرا. بیفکر در رو باز کردم و... صدرا همون لحظه از حمام بیرون اومده بود. یه حولهی تنپوش سرمهای تنش بود. با بیحوصلگی نگاهم کرد، رفت روی تخت و با یه حرکت، خودش رو ولو کرد! دمپاییهای پشمیش از پاش دراومد. - بیا اینجا. آروم کنارش رفتم. هنوز بهش نرسیده بودم که... یهو داد زد: - هربار میای این اتاق لعنتی، در بزن! از ترس رو زمین افتادم! چشماش رو بست و آرومتر ادامه داد: - میخوای زن من بشی؟ فقط برای محافظتته. هیچ اشتیاقی بهت ندارم. فقط میخوام چند میلیون خونآشام به خاطر قدرت خونت سراغت نیان. چشمهاش رو باز کرد و مستقیم توی چشمهام زل زد. - بگو نه. میخوام بهونهای برای رد کردنت داشته باشم، چون از بچهگربهها خوشم نمیاد. بلند شدم، روی تخت رفتم و توی چشماش خیره شدم. با قاطعیت گفتم: - زنت میشم. چون پیش تو امنیت دارم. صورتش جمع شد. چپچپ نگاهم کرد و با حرص گفت: - چقدر ازت متنفرم! ولی بامزه میگفت. لبخند زدم. - اما من نیستم. چشماش ریز شد. یهو سرم رو گرفت و کوبید روی تخت! بعد، مثل بالش، روی من خوابید...! پاهام رو تکون دادم که ولم کنه، ولی سرم توی تخت فرو رفته بود و صدام درنمیاومد. به زور سرم رو چرخوندم و جیغ زدم: ـ ولم کن، له شدم! نیمخیز شد، با خونسردی نشست و گفت: ـ بالشت خوبی هستی، البته اگه دهنت رو ببندی. چپچپ نگاهش کردم. گوشهی لبش بالا رفت و آروم لب زد: ـ وحشی! پوفی کشید، دندونهاش بیرون اومد و با لحنی جدی گفت: ـ اینجا نه عروسی داریم، نه دینبلی دامبال. من تو رو نشون میکنم و زن من میشی. اگه هم بهم خیانت کنی، یا خفه میشی، یا خودت با دستای خودت کار رو تموم میکنی. نگاهم رو ازش نگرفتم. دستم رو جلو بردم، به دندونش زدم و با کنجکاوی پرسیدم: ـ درد داره؟ لحظهای مکث کرد، بعد متفکرانه گفت: ـ نمیدونم... تو اولین زنی هستی که قراره داشته باشم. اگه درد داشت، جیغ بزن، اگه نه... بازوم رو فشار بده تا کارم رو ادامه بدم، فهمیدی؟ بعد انگشتش رو به چوبی که کنارم بود گرفت و گفت: ـ اگه هم دیدی دارم زیادهروی میکنم، این رو تو قلبم فرو کن. نترس، نمیمیرم که بیشوهر بمونی و بیان دستمالیت کنن! فقط منو به خودم میاره. سر تکون دادم و به چهرهی زیباش خیره شدم. اخم کرد و چپچپ نگاهم کرد: ـ چرا اینقدر ریزی؟ اینجوری کمرم خورد میشه! دراز بکش. قبل از اینکه چیزی بگم، خودش دست پیش گرفت و توی بغلش کشید. قلبم تندتند میزد، هیجان و ترس قاطی شده بود، آب گلوم رو با زحمت قورت دادم. سرش رو به گردنم نزدیک کرد، عمیق نفس کشید و منو محکمتر به خودش فشرد. بعد ناگهان ازم فاصله گرفت، نشست و سرفه کرد... ـ خیلی چندشی! نمیتونم نزدیکت بشم، بچه هم هستی، دیگه بدتر. حرفش انگار جرقه زد تو مغزم. قلبم محکم میکوبید و یه حس عجیب زیر پوستم میدوید. نگاهم چسبید به گردنش... رگش که زیر پوستش تکون میخورد. دست خودم نبود، پریدم روش و دندونامو تو گردنش فرو بردم. یه طعم داغ و فلزی ریخت تو دهنم. شوکه عقب رفتم، دستمو گذاشتم رو لبم... خون. باید بدم میومد، باید حالم بد میشد، ولی... نه! یه جوری بود که دلم بیشتر میخواست. صدرا با اخم و نفسای سنگین نگام کرد. یه آن چرخید و محکم کوبید کنار گوشم، اما این درد... اصلاً به حساب نمیومد. یه چیز دیگه بود که از توی وجودم سر میکشید، یه چیزی که نمیفهمیدم چیه. زبونم لبمو لمس کرد، هنوزم طعمش مونده بود. دوباره گردنشو نگاه کردم، دوباره اون حس لعنتی... ولی این بار اون بود که حمله کرد. سنگین افتاد روم، دندوناشو فرو برد تو پوستم و یه موج داغ تا ته وجودم پیچید. لباسمو محکم تو چنگش گرفت، نفساش داغ بود، نفسای من سنگین. خون که از بدنم کشید، یه حس عجیب تو رگام دوید، یه چیزی که نمیتونستم درکش کنم، ولی بدنم میدونست چطوری بهش جواب بده. بعد از چند لحظه ازم جدا شد، لباش خونی بود، نگاهش عجیب. با صدای گرفته و خشن گفت: ـ ازت متنفرم، اینو تو اون کله پوکت فرو کن! لبخند کمرنگی نشست رو لبم. نمیدونستم چرا... فقط میدونستم دیگه هیچچیز مثل قبل نمیشه. اشکم از شدت حس عجیبی که داشتم دراومد. صدرا ولم کرد، عجیب نگاهم کرد و گفت: ـ هر جا رو خواستی گاز بگیر، ولی بذار این حسی که تو سیصد و بیست و یه سال عمرم تجربه نکردم رو با تو تجربه کنم... قول میدم دیگه نزدیکت نشم. قبل از اینکه بفهمم چی شد، بوسیدم. بلد نبودم، اما یه چیزی تو وجودم بود که باعث شد ناخودآگاه همراهیش کنم. نفسهاش گرم بود، انگار هر لحظه داغتر میشد. حس عجیبی بینمون جریان داشت، یه چیزی فراتر از اون چیزی که میفهمیدم. لبش رو ازم جدا کرد، نگاهم کرد و آروم شونهم رو بوسید، شاید که درد گازهاش کمتر بشه. ردی از دندوناش رو تنم مونده بود. منم ناخودآگاه شونهشو گاز گرفتم. با یه "آخ" کوتاه که گوشنواز بود عقب کشید، اما از برق چشماش معلوم بود که چیزی توی دلش بیشتر از این میخواست. اون روز، انگار وارد دنیایی شدم که هنوز درکش نمیکردم، چیزی که حتی خودم ازش بیخبر بودم... در زده شد و صدای ایمان از پشت در اومد: ـ حال تایسز خوبه؟ -
بزرگسالانه، عاشقانه، خوناشامی رمان برای ادامهی زندگیام، نورباش| الناز سلمانی کاربر نودهشتیا
Alen پاسخی برای Alen ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
بعد ورد خوند، شعلهی آبی رو توی سینهی ماتیا کوبید. ماتیا از درد نعره زد. شعلهی آبی پیچید دور بدنش. با ترس خودمو چسبوندم به صدرا، جیغ زدم: ـ داره میسوزه! ـ الان نشان منو میگیره، دقت کن چطور داره روی سینهش نقش میبنده. روی سینهی ماتیا، که فریاد میزد، نماد برف ششپر شکل گرفت. چی ناز بود! انگار یه کریستال دونهی برف توی سینهش فرو کرده بودن، رفته بود تو گوشتش! دردش انگار آروم گرفت، چون نفسنفس زد و گفت: ـ تموم شد؟ صدرا تأیید کرد و گفت: ـ تمومه، به پایگاه ماه آبی خوش اومدی. ماتیا لبخند زد، به سینهش نگاه کرد و گفت: ـ زیباست! اما چرا روی سینهم دراومد؟ صدرا روی صندلی نشست، رنگش پریده بود، انگار نیرو ازش گرفته شده. گفت: ـ برای هرکی فرق میکنه که کجا ظاهر بشه، اما همشون یکیان. ماتیا پیرهنش رو پوشید و گفت: ـ خیلی درد داشت! به صدرا نگاه کردم، چشمهاش بسته بود. شاریا پیش ما اومد، روی صندلی نشست و گفت: ـ بخور. صدرا دندونهاش بیرون زد، سرش رو تو گردن شاریا برد و خون خورد. لرزون ازش چشم گرفتم و پیش ماتیا رفتم. ـ خوبی؟ با خوشحالی گفت: ـ بهتر از این نمیشم. پچ زدم: ـ میخوای بری؟ من پیش صدرا میترسم، میشه منم با خودت ببری؟ یه نفر زیر گوشم سرفه کرد. برگشتم، با دیدن صدرا زیر گوشم جیغی زدم و دویدم. شاریا خندید و گفت: ـ صدرا اذیتش نکن، خوردنی میشه. صدرا غرید: ـ دیگه بحث رفتن رو پیش نکش، گربه، وگرنه میکشمت. جیغ زدم: ـ من گربه نیستم، تایسز هستم! صدرا چشم باریک کرد. ـ گربه، گربهست، حالا هرچقدر میخواد اسم داشته باشه. دستم مشت شد و به ماتیا نگاه کردم. شایار ساکش رو بهش داد و گفت: ـ بایبای. ماتیا مشتی توی بازوش زد و گفت: ـ انقدر ذوق نکن، من همیشه هستم. شاریا خندید. ـ شکی توش نیست، دلم تنگ میشه برای مزاحم بودنت. ماتیا خندید. ـ لذت ببر از نبودنم. بعد دستش رو برای من تکون داد و گفت: ـ بای، خوشگل عمو! مراقب خودت باش، به حرف منم گوش بده. دستم رو براش تکون دادم. تو هوا شناور شد و با سرعت از خونه رفت. دهنم باز موند. ـ منم میتونم پرواز کنم؟ شاریا سرش رو روی بازوی صدرا گذاشت و گفت: ـ اگه قدرتش رو داشته باشی، صددرصد میتونی. نیشم باز شد. چقدر اینجا هیجانانگیزه! به گوشهاش نگاه کردم، بامزه تکون خورد. خندیدم، دویدم تو خونه، و مستقیم رفتم توی اتاقم. روی تخت پریدم. «میشه پرواز کنم؟ میتونم مثل پرندهها پرواز کنم!» باید سحر میبود و میدید. اون دوست داشت ذهن همه رو بخونه، اما من امشب صدای صدرا رو توی سرم شنیدم. حس میکنم اینجا رو بیشتر از زندگی پیش مامان دوست دارم. اونجا همش باید قایم میشدم تا مهمونهاش برن. کیک و آبمیوه خوردم، یه شکلات چوبی توی دهنم گذاشتم. انقدر رویاپردازی کردم که با شکلات تو دهنم خوابم برد. --- صدرا شاریا رو فرستادم بره. یه بچه دختر توی خونهم بود، خوبیت نداشت شب نگهش دارم، چون هر لحظه ممکن بود برم و گربهی کوچولو تنها میموند. اون انسانه، به غذا نیاز داره، مثل ماتیا. پشت در اتاقش ایستادم. صدای آروم نفس کشیدنش میاومد. بوی تند توتفرنگی هم تو هوا پیچیده بود. بینیم رو مالیدم و در رو باز کردم. با دیدنش شوکه شدم. یه شکلات توی دهنش بود و خوابش برده بود. آب دهنش هم راه افتاده بود. میخواستم طلسم محافظتی که توی نوزادی روش گذاشتم رو بردارم، اما میترسیدم دوباره دنبالش بیان. اون روز داشتیم بچهگربه رو به جای امنی میبردیم که اون اتفاق افتاد. ترمز ماشین ما رو بریده بودن، تا دنبالشون نکنیم. اشتباهی به جای ماشین ما، ماشین کامران رو زیر کردن. کامران مسیرش رو عوض کرده بود تا ما چیزیمون نشه. خیلی تمیز و قشنگ این کار رو کرد، اما با له شدن ماشین، همهچی به هم ریخت. کامران و مهناز مردن، و تایسز داشت جون میداد. مجبور شدم تبدیلش کنم. اما زمان تبدیل، نفسش کاملاً قطع شد. فکر کردم تبدیلم موفقیتآمیز نبوده. چاله کندم و اون روز چالش کردم. اما تا ده قدم از قبر تایسز دور شدم، قلبش شروع کرد زدن. یادم نمیره، مثل دیوونهها خاکها رو کنار زدم و بیرونش آوردم. اولین تبدیلم بود و حالم خیلی افتضاح بد بود. وقتی چشمهای درشت سبز-عسلیش رو باز کرد... نفس راحتی کشیدم. اما با جیغش غریدم: ـ ازت متنفرم، بچهگربه. با حرفم خندید. همش یه ماهش بود. سرم رو روی شکمش گذاشتم، نفسنفسهای آروم زدم. بوی خونش تغییر کرده بود. بوی محشری میداد. گلوی خشکم اذیتم کرد، اما اهمیت ندادم. صورتش عوض شده بود. موهاش کاملاً سفید شده بود. فکر کنم چون نوزاد بود، قدرتم براش زیادی بوده. چون شبیه اصیلزادهها شده بود! جیغ میزد و طلب خون میکرد. اما نباید بهش میدادم. اگه میدادم، کاملاً تبدیل به خونآشام میشد. دستی به موهای سفیدش کشیدم و روی بچهگربه طلسم تغییر شکلدهنده گذاشتم. موهاش خرمایی شد، چشمهاش قهوهای، اما هنوز تناژ رنگ چشم اصلی خودش معلوم بود. حافظهی خودم رو قفل کردم، جوری تنظیمش کردم که با اولین قطرهی خونش، همهچی یادم بیاد. احتیاط، شرط عقل بود. ماتیا حالش بد بود و میخواست خودش بچهی برادرش رو بزرگ کنه، اما اون سنی نداشت. به مهتاب، خواهر دوقلوی مهناز، گفتم که بچه رو بگیره. همهچیز به خوبی پیش رفت، اما وقتی دیدم هنوز دارن دنبال بچه میگردن، به مهتاب گفتم بره ایران. حافظهش رو هم پاک کردم. تا اینکه دوباره دیدمش... و تقدیر، باز اونو رسوند به ما. با خونش، همهچیز یادم اومد. اینکه دیدم قدرتهای منو تا حدودی داره، هم خوشحال شدم هم عصبی. عصبی از اینکه باید تا ابد مثل کش تنبون (!) همراه خودم باشه... خوشحال از اینکه همهی کارها رو میندازم روی دوشش، منم حال میکنم! ولی باید آموزشش بدم. در اتاقش رو بستم و توی اتاق خودم رفتم. اما هنوز نرسیده به تخت، صدای جیغش اومد! کسی تو خونه نیست. پس لابد کابوس دیده. روی تخت لم دادم و چشمهام رو بستم. ولی از خواب بیدار شده بود و داشت گریه میکرد. معلومه ترسیده. روی شکم رفتم و دستهام رو روی گوشم گذاشتم. ولی بازم همهچیز رو میشنیدم... صدای تند ضربان قلبش، عرقی که روی بدنش نشسته، خونی که توی رگهاش جریان داره. کلافه نشستم. هدفون برداشتم و روی گوشم گذاشتم. آها، حالا بهتر شد! باز دراز کشیدم، دوتا پنبه هم برداشتم و توی بینیم گذاشتم. مثل پروانه دراز کشیده بودم و داشتم به آهنگ فرانسوی تند گوش میدادم و سر تکون میدادم که... با خزیدنِ چیزی تو بغلم، شوکه بلند شدم! هدفون و پنبهها از دستم افتاد. اشکش رو با پشت دست پاک کرد. غریدم: ـ اینجا چه غلطی میکنی؟ گریه کرد: ـ میترسم. با اخم توپیدم: ـ از من نمیترسی خونت رو بخورم، بعد از خواب دیدنت میترسی؟ بلند گریه کرد و گفت: ـ نمیخوام کسی دستم بزنه! ماتیا گفت تو نمیذاری کسی دستم بزنه... خواب دیدم امین پیدام کرده و داره دستم رو میگیره... چپچپ نگاهش کردم. ـ امین اینجا چیکار میکنه؟ برو تو اتاقت، بگیر بخواب! سری به منفی تکون داد، چشمهاش رو با مشت کوچیکش مالید و گفت: ـ نمیرم. نعره زدم: ـ غلط کردی! برو تو اتاقت بتمرگ. با بغض از تخت پایین اومد و در رو بست. بلند شدم و کلافه سرم رو مالیدم. مگه میذاره یه خواب راحت داشته باشیم؟ درسته، نیاز به خواب ندارم... اما عاشق خوابم! چه شب، چه روز، خوابم میاد. پوفی کشیدم و دوباره رفتم توی تخت. صدای دویدن اومد، در اتاقم باز شد و وحشتزده گفت: ـ یکی رو دیدم! اون... اون بیرون داشت دور خونه راه میرفت! اخم کردم. توی چشمهاش معلوم بود دروغ نمیگه. منم داشتم یه چیز ضعیف حس میکردم... از اتاق بیرون اومدم. همون موقع در باز شد و ایمان، با ماندانای خونی، اومد تو! ابروهام بالا پرید. ـ چی شده؟ ایمان شوکه نگاهم کرد و گفت: ـ بیداری؟ سعی کردم بدون صدا بیام! درسته. بدون صدا اومده بود. حتی بوی خون ماندانا رو هم محو کرده بود. با جیغ گربه، موهام رو کشیدم و نعره زدم: ـ تو رو به مسیح جیغ نزن! چند بار پلک زد، سر تکون داد و گفت: ـ خونیه... غریدم: ـ کور نیستم. ایمان، ماندانا چشه؟ ایمان ماندانا رو روی زمین گذاشت و گفت: ـ ماندانا چند ساعت دیگه، شاید زودتر، میمیره. فقط میخوام بفهمم برای چی داشته به اینجا نفوذ میکرده. ـ از وقتی تایسز رو آوردم، رفتارش عوض شد. هی کارای مشکوک میکرد. امشب هم، بعد اینکه ماتیا رو تبدیل کردی و شاریا رفت، داشت حفاظها رو برمیداشت... خیلی ماهرانه هم انجام میداد. اومدم برم سمت ماندانا که گربه منو گرفت، سری به منفی تکون داد و گفت: ـ م... مار... کنار پاهاش نشستم. ـ مار چی؟ جیغ زد و دوید: ـ مار دنبالمه! با سرعت توی بغلم گرفتمش و دورم آتشی روشن کردم. محکم گردنم رو گرفت، به خودش لرزید و گریه کرد. ماندانا سرفهای کرد و گفت: ـ پس میتونه نادیدنیها رو از تو بیشتر ببینه، صدرا... ـ نمیتونی تا ابد تایسز رو مخفی کنی. همه میفهمن اون زندهست. بوی خونش، همه رو خبر میکنه. تایسز جیغ زد: ـ یه عالمه مار! یه عالمه مار... قدرت چشمهام رو فعال کردم و نگاه کردم. با دیدن خونه که پر از مار شده بود، شوکه شدم. از زخم ماندانا، مار بیرون میاومد... با اخم گفتم: ـ ایمان، ماندانا رو آتیش بزن. نفرین کشنده روشه... با قطرههای خونش، مار تولید میکنه. ایمان خواست آتشش بزنه، ولی گربه توی بغلم جیغ بلندی زد و از دستش شعلهای وحشتناک بیرون اومد، که با قدرت باد تقویتش کرده بود! ایمان با سرعت پرید و خودش رو نجات داد. ماندانا جیغ میکشید و نعره زد: ـ همه پرنسس خون روشن رو پیدا میکنن! نمیتونی مخفیش کنی! ایمان، شوکه، گفت: ـ تایسز... تمومش کن. ماندانا دیگه مرده! تایسز، با چشمهای سرخ شده و موهای سفید، به ایمان نگاه کرد و دو رگه گفت: ـ من میترسم... به خودم فشارش دادم. طلسمش از بین رفته بود... ایمان، مشکوک، به من نگاه کرد و گفت: ـ تایسز... بچهی توئه؟! اخم کردم. ـ نه، دیوونه شدی؟! ـ دروغ نگو، به موهاش نگاه کن! مگه چندتا آدم تو دنیا موهای سفید مثل تو دارن؟ ایمان با عصبانیت بهم توپید. از آتش نیمهسوزی که کنارمون بود، ماری بیرون خزید. با کفش لهش کردم و غریدم: ـ زر نزن! این بچه من نیست، فقط... فقط... ایمان کلافه موهاش رو چنگ زد. ـ باشه، موهاش نه، اما قدرت آتش تو رو هم داره. مگه تو با چندتا زن بودی؟ زیاد که نبودی! نهایتش دو نفر، یکیشم مهناز. پس چرا هنوز انکار میکنی؟ چشمام رو ریز کردم. ـ گوش کن! گربه، بچهی من نیست. فقط وقتی مهناز باردار بود، بهش خونم رو دادم که بچهش جادوگر بشه. تا قدرت خون مهناز رو بگیره، نه کامران! چون تولد جادوگرها نادره. نفسی کشیدم و ادامه دادم: ـ بعد که به دنیا اومد، دیدیم خونش وحشتناک قویه. میتونه خونآشامها رو تو روز از بین ببره، حتی اگه موقتی باشه. برای اونا مثل الماسه. بعدم تصادف کرد... داشت میمرد، منم مجبور شدم تبدیلش کنم. برای همینه که شبیه منه! ایمان مشکوک نگاهم کرد. ـ اما تایسز نشان اصیلزادهها رو داره. این نشان، فقط مال توئه. کلافه غریدم: ـ گفتم که! از وقتی تو شکم مادرش بود، خونم رو بهش دادم. برای همینه که اصیل شده! دستم رو روی پیشونیم کشیدم. ـ دروغی ندارم بگم. اگه بچهی من بود، میگفتم مال منه! نگاهم افتاد به تایسز، که بیهوش روی شونهم افتاده بود. ایمان نفسش رو سنگین بیرون داد. ـ باشه، قبولت دارم... اما به همه بگو دخترته. ابرو بالا انداختم. ـ عمراً! من و این گربه؟ حرفش رو هم نزن! نگاهش روی مبل خاکستریشده چرخید. نه ردی از ماندانا بود، نه از مبل. لبش رو به هم فشرد. ـ صدرا، دنیا با وجود تایسز به خطر میافته. یه کاری کن کسی نزدیکش نشه. اگه دست کسی به خونش برسه، پردهی بین دنیای ما و انسانها از بین میره. این وسط، آدمای معمولی ضربه میبینن. به سمتم برگشت. ـ ما مأمورای مرزیم. تو هم پادشاه این فرماندهی. میدونم سخته، اما حتی من حاضرم برای تایسز هر کاری کنم. ابرو بالا انداختم. ـ هر کاری؟ بیتردید سر تکون داد. ـ آره، هر کاری. پوزخند زدم. ـ من تایسز رو نشانکردهی خودم میکنم. در عوض، تو با من میمونی و نیازام رو تمکین میکنی. میدونی که... ازت خوشم میاد. تشنهی لمس بدنتم. دستش مشت شد. ـ بهت گفتم، من از این روابط خوشم نمیاد! تایسز رو تو هوا پرت کردم. ایمان با سرعت دوید و گرفتش. نعره زد: ـ چرا اینجوری میکنی؟ مگه عروسکه که پرت میکنی؟ لبخند زدم. ـ برای تو عروسکه، نه؟ پس دیگه نگو "هر کاری"! بیحرف نگاهش روی صورتم چرخید. ـ خونه هم درست کن، بیدار شم اینجوری نبینمش. یک قدم برداشتم، تمام مارها مردن. بدون توجه، به اتاقم رفتم. --- با حس کسی تو بغلم چشم باز کردم. ایمان بود. با چشمای خمار نگاهم کرد. ـ واقعاً ازش محافظت میکنی؟ خندیدم. ـ پس حدسم درست بود. عاشقش شدی؟ سرش رو تو سینهم فرو کرد و با لحن عصبی گفت: ـ هر چی! ولی حق نداری مسخرهم کنی. الان تو بغلت هستم، هر کاری میخوای بکن... اما از تایسز مراقبت کن. پوفی کشیدم. ـ باشه... پس شروع کن، گرم بشم. غر زد: ـ نمیخوام. با حالت پوکر بهش زل زدم. ـ گفتی برای محافظتش هر کاری میکنی! عاجز نالید: ـ لعنتی، خیلی کثیفی. خندیدم و گونهش رو نوازش کردم. ـ تازه اول کاریما. کلافه، دستم رو پس زد. محکم صورتش رو چنگ زد، طوری که رد انگشتش روی پوست سفیدش موند. نفسش رو با دندونای چفتشده بالا کشید و با صدای خشدار گفت: ـ از من انتظار احساس نداشته باش. از این کار حالم بهم میخوره، کثافت خودپرست! قهقهه زدم. از عصبانیت و بیچارگیش لذت میبردم. با خشونت شونهم رو گرفت، اونقدر محکم که از درد لبم باز شد و وحشیانه و با حرص بوسیدم لب هام جر خورد. بعد، با نفسهای تند ولم کرد. تو چشمام خیره شد. رگ پیشونیش از فشار عصبی ورم کرده بود. دستم رو روی پوست داغش کشیدم. میدونستم از این دروغ پشیمون میشم، ولی گفتم: ـ نمیخوام... منم میلی به تو ندارم. تو اصلاً شبیه معیارهای ذهنیم نیستی. وقتی تایسز رو تبدیل کردم، یعنی حفاظت ازش رو هم به عهده گرفتم. شوکه نگاهم کرد. لب زد: ـ صدرا... پوزخند تلخی زدم و بلند شدم. از من متنفر باش. باید باشی. دستش کشیده شد، یهو روی تخت پرت شدم. چشمام گرد شد. صدای ذهنیش تو سرم پیچید: ـ حالا که تا اینجا اومدم، میخوام کنارت دراز بکشم. خستم... خوابم میاد. تا صبح، هیچ کار بدی نکردیم. فقط بوسه بود و تمام. تو بغلم، آروم نفس میکشید. به چشمای بستهش نگاه کردم. حرفش، تو سرم میچرخید. "از الان تا زمان مرگم، مدیونت میشم، ا ز این که خودم رو در اختیارت گذاشتم... ولی به احترام حس بدی که داشتم، خودت رو با همهی عطشت عقب کشیدی." بعد، با یه خندهی ناز خجالتی زمزمه کرد: "جایزهش اینه که هر وقت دوست داشتی، میتونی ببوسیم... و ازم خون بخوری." خندهای توی گلوم حبس کردم. واقعاً تختش کم بود. اگه شاریا سیرابم نمیکرد، جر و جرش میکردم. برای همین ازش گذشتن آسون بود. به حمام رفتم و یه دوش آب سرد گرفتم. اما حال بیرون اومدن نداشتم. همونجا، زیر دوش، با آب سردی که روی تنم میریخت، خوابم برد. -
بزرگسالانه، عاشقانه، خوناشامی رمان برای ادامهی زندگیام، نورباش| الناز سلمانی کاربر نودهشتیا
Alen پاسخی برای Alen ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
صدرا: بدون محافظت سگ، خونه باز هم محافظ داره. به آب زلال که پر از ماهی بود نگاه کردم. خیلی زیبا بود، مثل یه راه جوبی، دور تا دور خونه پیچیده بود. به ویلا نگاه انداختم. دو تا مربع خاکستری به هم چسبیده بود، در و پنجرههاش همه شیشه بود و میشد از بیرون داخلش رو دید! وارد خونه شدیم. بوی عطر خوشبو و باد خنکی پیچید. چشمهام بسته شد و نفس عمیقی کشیدم. ماتیا در رو بست و من به فضای بزرگ خونه نگاه کردم. یه سمت، مبلمان سفید و طلایی، با پوست خرس قطبی که روی یکی از مبلها بود. وحشت کردم. وسط مبلها، یه قالیچه خلوت با شکل هندسه سفید و طوسی بود! به مجسمهها نگاه کردم. دو تا مجسمه بزرگ که دستهاشون روی سینه برهنه خودشون بود. پایینتنه هم که هیچ، همهچیش واضح پیدا بود. به اون قسمت نگاه کردم. آشپزخونه شبهجزیرهای بود. یه اپن سفید داشت با چهار صندلی خاکستری. خیلی خونش شیک بود! یه فضای کوچیک، مثل راهرو بود. ماتیا منو اونجا برد و گفت: ـ بیا، اتاق خودمون رو نشونت بدم. البته اگه من برم، اینجا میشه اتاق خودت. از راهروی باریک کنار دیوار المانند آشپزخونه گذشتیم. با دیدن چهار اتاق، دهنم باز موند. ماتیا پچ زد: ـ به هیچ عنوان وارد اون دو تا اتاق نشو. البته هم نمیتونی بشی، قفل هستن. اما نزدیکش هم نشو. اون دو تا، خط قرمزهای صدرا هستن. این در سفید که سه ستاره تو یه مثلث هستش، اتاق صدرا. و این اتاق که یه آرم طلایی گوزن روشه، مال تو. به اون دو تا در هم که آرم فرشته تیرکموندار روشه، اصلا نزدیک نشو. تایید کردم و وارد اتاق گوزنی شدم. یه تخت بزرگ سفید، یه پاف زرد کنار پاش. کتابخونهی چوبی یکمتری، بالا سرش یه گلدون خالی، دو تا شمع این ور و اون ورش. حمام شیشهای که داخلش معلوم بود، یه وان داشت و یه دوش مستطیلی. دستشویی هم فرنگی بود، شکر خدا این یکی شیشهای نبود! یه کمد استوانهای، چسبیده به دیوار. یه رگال لباس هم کنارش. نورهای بنفش و نارنجی داخل فضای خالی رگال میدرخشید. یه آینه قدی، چسبیده به کمد. لباسهای رنگیِ ماتیا توی رگال، لباسهای زیر و باقی چیزهاش توی کمد. خیلی عالی بود! اما... نور از کجا میاد؟ سقف رو نگاه کردم. نه چراغی، نه حتی یه لوستر کوچیک! ماتیا شونهام رو گرفت. ـ اونجاست. نگاهم روی سر گوزن بزرگ روی دیوار قفل شد. روی شاخهاش یه گوی نورانی بود، یه حباب درخشان! دهنم باز موند. عاشق اتاقش شدم! ماتیا ساکم رو روی تخت گذاشت. ـ چطور؟ مهبوت گفتم: عالیه... اما حمامش افتضاحه. قهقهه زد. ـ نه بری داخل، بخار آب شیشه رو میگیره. چه خوشخیاله! اومدی و من میخواستم با آب سرد حموم کنم، بعد بخار از کجاش بیاد؟ چپچپ نگاهش کردم، غشغش خندید و خودش رو روی تخت انداخت. زنگ عجیب و ملایمی توی خونه پیچید. ماتیا سکوت کرد. اخماش رفت تو هم. ـ کیه این وقت شب؟ از اتاق بیرون رفت. من هم پشت سرش دویدم، کمی ترسیده بودم. در باز شد. صدرا بود. یه رکابی مشکی تنش بود، یه شلوارک سفید. دهنم باز موند. وای، سرخ شدم! یه پسر دیگه هم باهاش بود. یه پسر ناز. البته صدرا یه چیز دیگه بود... پسره چشم زیتونی، موهای بور، ککمکهای ریز روی بینی و گونههاش. لبهای قلوهای که انگار بهشون آب نرسیده... اومد جلو. ـ سلام. صدرا دستش رو باز کرد، پسره با چشمهای اشکی دوید توی بغلش. ـ یک ماه نبودی، من مردم! ماتیا اخم کرد. ـ فعلا که زندهای. پسره چشمغرهای رفت. ـ چند ماه دیگه ازت راحت میشم، خراب کن اوقات خوشم! صدرا پسره رو روی پاهاش نشوند. ـ خوبه، بحث رو کنار بذارید. ماتیا، وسایلت رو جمع کن که از این خونه بری. ماتیا یه "باشه" گفت. با دیدن پسره که هی داشت صدرا رو میبوسید، هنگ کردم! چشمش به من خورد. لبخند زد. زبون درآورد! منم برایش زبون درآوردم! دویدم سمت اتاق، ولی محکم به ماتیا خوردم. میخواستم با پشت زمین بخورم، اما... ماتیا منو تو بغل گرفت، سریع بلندم کرد و برد توی اتاق. ـ هر وقت شاریا اینجا میاد، تو باید بیای این اتاق، فهمیدی؟ ـ چرا؟ ـ پسر بدی نیست، اتفاقا خیلی خوبه. اما... من و شاریا کلکل داریم. مکث کرد. ـ درواقع برای کلکل نمیگم. برای این میگم که صدرا فقط با پسرا رابطه داره. چشمام گرد شد. ـ یعنی مثل مامان باباها با هم میخوابن؟ ـ آره، یه جورایی. سمت کمدش رفت، از توش یه هدفون سیاه بیرون آورد. ـ این برای تو. وقتی صداهای عجیب از اتاق صدرا شنیدی، اینو روی گوشت بذار. چون اصلا برای تو مناسب نیست، باشه؟ تایید کردم. هدفون رو داد دستم. ـ هر وقت شارژش تموم شد، میزنی اینجا توی شارژ. رفت سمت کمد، ساکش رو بیرون کشید. ـ کتابهام رو میذارم برای تو. جالبن، بخون. اما خرابشون نکن. پدرت، یعنی داداشم، اینا رو بهم هدیه داده. نگران شدم. ـ چرا نمیذاره اینجا باشی؟ من بدون تو میترسم. لبخند زد. ـ نترس. کارهایی که گفتم رو انجام ندی، صدرا بهت کاری نداره. مکث کرد. ـ اون از دخترا بدش میاد، پس مطمئن باش کاری بهت نداره. ـ ولی... ـ از هیچی هم نترس. اینجا امنترین جای ممکنه. کلی هم حفاظ داره. ساکش رو بست. ـ لباسهات رو اینجا بذار. هدفون رو هم بده بزنم به شارژ. دادم دستش. تو سکوت، هدفون رو به شارژ زد. چیزی توی حالتش عجیب بود... ـ ماتیا، عصبی هستی؟ نچرخید. اما شونههاش کمی لرزید. دستی به گردنش کشید و خندید. ـ نه، چرا این فکر رو میکنی؟ اما من دیدم. چشمهاش پر از اشک بود! حیرتزده گفتم: گریه میکنی؟ لپم رو کشید، لبخند زد. ـ نه... خوبم. صدای خندهای اومد که داشت به اینجا نزدیک میشد. چیزی به زبانی عجیب گفت. صدرا هم جوابش رو داد. قطره اشکی درشت از چشم ماتیا افتاد. در اتاق باز شد. صدرا بود. نگاه خمارش روی ما چرخید و روی ماتیا که پشتش به در بود، میخ شد. ـ ماتی؟ ماتیا سریع اشکش رو پاک کرد. ـ بله؟ صدرا با اخم گفت: ـ برگرد، دارم با تو حرف میزنم. ماتیا برگشت. ـ بله؟ چشمهای صدرا روی صورتش چرخید. ـ سنت کمه، کلهات هم داغه. فکرت رو درگیر من نکن، حیفه زیر دست و پای من خراب بشی. اشکهای ماتیا بیوقفه چکید. ـ من که چیزی نگفتم، حرفی نزدم! چرا میای الکی حرف میزنی؟ صدرا موهای بههمریختهش رو بیشتر بهم ریخت. توی اتاق اومد، ماتیا رو بغل کرد. ماتیا بلند گریه افتاد، جوری که بغض منم گرفت. صدرا، ماتیا رو مثل یه بچه به خودش فشار داد. ـ آره، میبینم. ماتیا بین گریه هقهق کرد: ـ برو، منتظرش نذار... وگرنه این سری واقعاً میمیره. صدرا ازش فاصله گرفت، خم شد و آروم، ماتیا رو بوسید. سریع چشمهام رو گرفتم. قلبم تندتند میزد. آروم لای انگشتهام رو باز کردم... ماتیا هم با چشمهای اشکی و بسته، داشت همراهیش میکرد. سکتهی دوم هم رد کردم، جیغی زدم، لگدی حوالهی صدرا کردم و داد زدم: ـ ماتیا رو بیارزش نکن، خر! صدرا، ماتیا رو ول کرد و خمار، بهم نگاه کرد. ماتیا حیرتزده، دست روی لبش گذاشت و لب زد: ـ چرا؟ صدرا نگاهش رو از من گرفت. ـ هدیهی خداحافظی بود. سه ساعت دیگه توی حیاط، روی صندلی میبینمت. خواست از اتاق بیرون بره، مکث کرد. ـ به بچهگربه گوشزد کن کارش تکرار بشه، کل خونش رو میخورم، به در اتاقم میچسبونمش. وحشت کردم، عقبعقب رفتم، ولی داد زدم: ـ غلط کردی! چرخید، با چشمهای سرخ نگاهم کرد. نمیدونم چرا، ولی لبخند زدم. ابروهاش بالا پرید. بدون هیچ حرفی از اتاق بیرون رفت و در رو بست. ماتیا روی تخت افتاد و مثل دیوونهها توی خودش وول خورد! هی موهاش رو کشید، هی نشست، بعد خندید، توی تخت غلت زد. با دهن باز به دیوونهبازیش نگاه کردم. چرخید سمتم. ـ تایسز، تو هم دیدی؟ اون منو بوسید! اون هیچکسی رو نمیبوسه، نه مرد، نه زن! فقط یه بار ایمان رو بوسیده، فقط یه بار! خیلی کم پیش میاد کسی رو ببوسه، اما... اون من رو بوسید! لبش رو مک زد، گاز گرفت. ـ قلـبم توی دهنم میزنه! میخوام فریاد بزنم، تایسز! کنارش نشستم. نگران گفتم: ـ نکنه دیوونت کرده؟ سر تکون داد. ـ دیوونش بودم، دیوونهترش هم شدم. چپچپ نگاهش کردم، خندید. یهو صدای فریاد اومد. اما... فرق داشت. با حرف زدن و ناله کردن فرق داشت. چیزی میگفت! چشمهام گرد شد. یاد فریبا و امین و مامان و بقیهی مردها افتادم! ماتیا رفت، هدفون رو آورد، روی گوشم گذاشت. درش آوردم. ـ به چه زبونی حرف میزنن؟ به هدفونی که روی تخت انداخته بودم نگاه کرد. ـ فرانسوی. سریع گفتم: ـ میخوام یادش بگیرم. لبخند زد. ـ ایمان قدرت عجیب انتقال یادگیری و اطلاعات داره. برو بهش بگو، مطمئنم برای تو انجامش میده. من خیلی طول کشید تا یاد بگیرم، اما ایمان با تو مهربونه. حتماً یادت میده. تایید کردم. صدای نالهها بلندتر شد. سرم رو خاروندم. ـ از این صداها، خونهی ما زیاد میاومد. تازه چیزای لزج هم توی بادکنکهای رنگی و طرحدار بود. لبخند زدم. ـ بوی بدی هم میداد. ماتیا بغلم کرد. ـ ببخش که نتونستم ازت مراقبت کنم... چون بچه بودم، تو رو بهم ندادن. سر تکون دادم. ـ اشکال نداره. با نیش باز، حرف رو عوض کرد. ـ گشنته؟ تایید کردم. پایین تخت نشست. ـ بیا اینو نشونت بدم، از الان برای خودته. همیشه برات پرش میکنم. کشوی زیر تخت رو باز کرد. لواشک، پاستیل، کاکائو! کشوی دوم رو باز کرد. چیپس، پفک، چیزای عجیبغریب که توی عمرم ندیده بودم! کشوی سوم رو باز کرد. آبمیوه، رانی، از این حرفها! انواع اقسامش رو داشت. دستم رو گرفت، چرخوندم اونور تخت. ـ اینجا هم هست! باز کرد. انواع کیک و تیتابها! دو تا کشو بود. ـ این دو تا خالیه. با دهن باز گفتم: ـ مغازه رو خریدی آوردی اینجا؟ خندید. ـ شاریا برام میخرید، میآورد. بعد انگار که یه راز رو فاش کنه، گفت: ـ الان هم لابد عجله کرده، وگرنه با دست پر میاد. به قیافش نگاه نکن، سن عزرائیل رو داره، هشتاد و پنج سالشه! قدرتش مرموزه، اما نفرین جاودانگی داره. دو ساله با صدراست. دهنم باز موند. ـ اما میخوره اندازهی تو باشه! لبخند زد و تایید کرد. ـ باید به این شگفتیها عادت کنی. چون چیزای عجیبتری هم میبینی. اگه قدرتت شکوفا بشه و به اندازهی ایمان برسه، میتونی از مرز رد بشی و پا به دنیای اسرارآمیز بذاری. یه چیپس برداشتم، باز کردم. ـ میشه بیشتر بگی؟ قدرت تو چیه؟ دستش رو بالا آورد. چیپسها دونهدونه از پاکت بیرون اومدن و توی هوا شناور شدن. ـ من قدرت باد رو دارم. یه بادافزارم. میتونم بفهمم کی بدنش قدرت داره، کی نداره. حتی از طریق باد میتونم پرواز کنم یا بوها رو شناسایی کنم. چیپسها دونهدونه توی پاکت برگشتن. شگفتزده خندیدم. ـ یادم بده! سر تکون داد. ـ چشمهات رو ببند و قدرتت رو پیدا کن. اون میگفت، من هم انجام میدادم... ـ وقتی قدرتت رو پیدا کردی، هدایتش کن، باهاش دوست شو، با خودت یکیش کن. یهدفعه طوفان شدیدی توی اتاق پیچید. ماتیا با چشمای گشاد شده گفت: ـ وااای! دختر، اینجا رو... ولی قبل از اینکه حرفش تموم بشه، باد مارو از زمین بلند کرد و کوبید به سقف. سعی کردم تعادلمو حفظ کنم، با وحشت داد زدم: ـ بلد نیستم متوقفش کنم! چیکار کنم؟ ماتیا میخواست چیزی بگه، اما باد انقدر شدید بود که حتی نمیتونست دهن باز کنه. در اتاق با شدت باز شد، صدرا اومد تو، دستش رو بالا آورد و ناگهان همهچی آروم شد، انگار نه انگار طوفانی بوده. بدنمون که به سقف چسبیده بود، یواش یواش پایین اومد. صدرا با اخم گفت: ـ دیگه این کارو نکن! اگه اکسیژن هوا رو مسدود میکردی، میمردی. ماتیا، دیگه آموزشش نده. سطح بادش خیلی بالاست، به باد تو نمیخوره. حرف میزد، اما من فقط خیرهی نورهای اطرافش شده بودم. مثل شعلههای سفید و سبز که دورش میچرخیدن. جلو رفتم، دستمو بالا آوردم. وقتی انگشتم به شعلهها خورد، انگار زنده شدن، دور دستم پیچیدن. خندیدم، اما همین که دستمو بیشتر فرو بردم، رنگ آتیش قرمز شد. یهدفعه جیغ کشیدم و عقب پریدم. ماتیا سریع منو گرفت. با نگرانی گفت: ـ چرا اینجوری شد؟! صدرا دقیق نگاهم کرد. ـ داشتی با چی بازی میکردی؟ به آتیشای دورش اشاره کردم. ـ اینا... خیلی قشنگن. صدرا یه قدم نزدیکتر شد، دستمو گرفت و محکم گفت: ـ لباس بپوش، بیا بیرون، کارت دارم. نگاهم افتاد به رکابی برعکس و شلوارکِ پاش. ناخودآگاه به ماتیا نگاه کردم، یهدفعه خشکم زد. ـ ماتیا... چرا این شکلی شدی؟! صدرا سریع پرسید: ـ چه شکلی؟ دور بدنش علاوه بر باد، یه چیز سیاه هم میچرخید. صدرا آروم گفت: ـ میتونی اون رو برداری؟ نزدیک شدم، دستمو بردم توی باد و اون لکهی سیاه رو گرفتم. توی نور نگاش کردم. ـ اینه. صدرا لبخند کجی زد، چشماش درخشید. ـ میتونی نابودش کنی؟ با تردید گفتم: ـ چجوری؟ این مثل جوهر میمونه. خم شد، زیر گوشم زمزمه کرد: ـ بخورش... ببین میتونی؟ با چندش گفتم: ـ چی؟! ولی نگاهش جدی بود. سریع اون چیز سیاه رو گذاشتم دهنم. مزهای نداشت، اما یهدفعه ترکید، یه تلخی و ترشی عجیب پیچید تو دهنم. خواستم بالا بیارم که صدرا سریع دهنمو گرفت، وادارم کرد قورتش بدم. بعد از چند لحظه گفت: ـ خوبه، بچهگربه. تمام بدنم لرزید، با وحشت سرفه کردم. صدرا به ماتیا نگاه کرد. ـ حالا از قدرت بادت استفاده کن. ماتیا دستشو بلند کرد. این بار بادش خیلی قویتر از قبل شد. چشماش برق زد. ـ واوو! نشان پیرزن از روی من برداشته شد! قدرتم چند برابر شده! صدرا آروم گفت: ـ من، بچهگربه رو آموزش میدم. چون قراره جاهای زیادی با من بیاد. شاریا دستی روی مبل گذاشت، نگاهش عمیق شد. ـ نظرتو جلب کرد؟ صدرا دستشو برد لای موهام، آروم نوازش کرد. ـ فکر کنم به یه حیوان خونگی همیشگی نیاز دارم. نگاهم روی شاریا موند. یه چیز نامرئی دورش بود، انگار یه پوشش روی رنگ سیاهش کشیده شده بود. صدرا خم شد، کنار گوشم زمزمه کرد: ـ چی میبینی؟ با مکث گفتم: ـ یه چیز نامرئی... دور یه شعلهی سیاه. صدرا نیشخند زد. ـ بیشتر نگاه کن. چشامو ریز کردم. روی سرش، دو تا گوش و یه شاخ دیدم. سرمو بلند کردم و گفتم: ـ یه جفت گوش... و یه شاخ. چشمای صدرا برق زد. توی ذهنم گفت: ـ هیش، بچهگربه. از حالا با من اینجا حرف میزنی. نباید کسی بفهمه تو چی میبینی. حالا ببین، وقتی حافظهی این دوتا رو پاک کنم، هالهم چه رنگی میشه. سرمو تکون دادم. حافظهی شاریا و ماتیا پاک شد. همون لحظه، رنگ هالهی صدرا سیاه شد. زیر گوشش زمزمه کردم: ـ سیاه... لبخند کمرنگی زد، بغلم کرد. بعد منو روی مبل گذاشت. ـ ماتیا، بریم. نشانم رو روی بدنت بذارم. بچهگربه، تو همراهم بیا. شاریا دستی تکون داد. ـ برو دیگه، کوچولوی بامزه. چپچپ نگاش کردم. ـ بامزه خودتی، گوشدراز! ابروشو بالا انداخت. ـ میبینی؟ با شیطنت خندیدم. ـ چی رو؟ دستشو کشید روی گردنش. ـ هیچی، برو، قبل از اینکه صدرا جوشی بشه. فرصت فکر نبود، دویدم بیرون. اما همون لحظه که رسیدم، با دیدن بالاتنهی برهنهی ماتیا شوکه شدم. پام پیچ خورد، محکم زمین خوردم. ـ من هیچی ندیدم! صدرا با پوزخند گفت: ـ مسخرهبازی درنیار، بیا اینجا. سرمو انداختم پایین، رفتم جلو. صدرا موهامو گرفت، مجبورم کرد به چشمهاش نگاه کنم. رنگ چشماش کمکم قرمز شد. هالهی اطرافش سنگین و ترسناک شد. یه قدم عقب رفتم. دستم رو گرفت، جیغ کشیدم. ـ ببند. دستشو سمت ماه گرفت. نور سفیدی توی دستش جمع شد، بعد با هالهی قرمزش ترکیب شد. توی ذهنم گفت: ـ ببین هاله چه رنگی میشه. -
بزرگسالانه، عاشقانه، خوناشامی رمان برای ادامهی زندگیام، نورباش| الناز سلمانی کاربر نودهشتیا
Alen پاسخی برای Alen ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
ایمان تایید کرد و ایران گفت: ـ اما تنها جایی که اطمینان داریم که بهش آسیب نزنند، خونهی تو هست. ایمان از پشت بغلم کرد و گفت: ـ تو اتاق ماتیا باشه. اگه بفهمند که دختر بچهی دهساله تو پایگاه هست که نشونی نداره، حتماً ازش استفاده میشه. ماتیا یک سال دیگه نشونش رو میگیره، هشت سال هم تایسز رو پیش خودت نگهدار. به دستش که دورم بود نگاه کردم و با جدیت گفتم: ـ ایمان، سوءاستفاده نکن! خونهی من که مهدکودک نیست. وقتی آوردیش یعنی فکر اینجاش هم کردی. ماتیا سریع رو به روم اومد و گفت: ـ بخاطر برادرم که جونش و زندگیش رو بخاطر تو داد، از دخترش محافظت کن. به ماتیا خیره شدم، یه قدم جلو رفتم و مشتی تو صورتش کوبیدم. با سر روی زمین افتاد و گفتم: ـ من جاودان هستم. اون از تو محافظت کرد، از برادر هفتسالهاش! برو مسیح رو شکر کن که پیش خودم نگهت داشتم. ماتیا با بغض نگاهم کرد و گفت: ـ هرکاری بخوای میکنم، اما از تایسز محافظت کن تا بتونه نشونش رو از تو بگیره و عضو رسمی پایگاه بشه. ایمان و ماتیا منتظر نگاهم کردند. به بچهگربه نگاه کردم و گفتم: ـ ایمان، ازش اسکن قدرت بگیر، بفهمیم به کی رفته. ایران شوکه گفت: ـ اون هنوز بچه است! چشم بسته راه رفتم و گفتم: ـ از بچگی آموزشش میدیم. ایمان بیچون و چرا قبول کرد. مگه میتونست قبول نکنه؟ اگه سه بار در روز از دستورم سرپیچی کنه، مجازاتش میکنم. ماتیا نگران گفت: ـ تو اسکن میگیری؟ با همون حالت چشم بسته گفتم: ـ نه! ایمان متوجه حرفم نشدی؟ نمیتونستم من بگیرم چون بوی خونش خیلی قوی بود. همین الان هم به زور خودم رو کنترل کردم که نرم خونش رو بمکم. چشمهام رو باز کردم و به پایگاه نگاه کردم. یه پایگاه بزرگ، هزار متر مربع و دو طبقه. تا وارد شدم به هیاهو چشم دوختم. اینجا تازهکارها هستن و کسانی که قدرت دارند، میآن ثبتنام میکنند. بادیگاردها راه باز کردن از راه باز شده رد شدم. بخش بعدی، بخش آزمونهای اولیه بود. نگاه کردم، داشتن بررسی قدرت میکردن. بعضی دستگاهها صدا میدادند و بعضیها یه بوق یا دو بوق میزدند. سمت چپ هم اسمنویسی بود. به قسمت بعدی رفتم. داشتن آموزش میدیدن که چطور از قدرتهای خودشون استفاده کنند. صد تا کلاس پنجاهمتری بود. قسمت چهارم، تسلط کامل دارند و ماموریتهای هر بخش بهشون داده میشه. قسمت پنجم هم من هستم و به بقیه قسمتها دستور میدم که چیکار کنند و گزارشها برای من میاد. طبقه بالای پایگاه بهتره کسی واردش نشه. اگه هم شدی باید قدرتی در حد ایمان داشته باشی. تنها کسی که از طبقه بالا زنده مونده، ایمان و علیهان هستن. برای همین دست چپ و راست من هستن. ایران جادوگر ما هستش. چهل و هفت سالشه. البته عمرش تا پنجصد سال هم میره، اما نمیتونم بهش کارهای سنگین بدم تا زمانی که ازدواج کنه و برای من بچه بیاره. اون موقع تو کار خفهاش میکنم. جادوگرها خیلی کم پیدا میشن. مثلا مهناز، مادر بچهگربه، قدرتش صد برابر قدرت ایران بود و همیشه شگفتزدهام میکرد. خب، بخوام بگم یه روزی دوست دخترم بوده. مهناز یکی از دوست دخترهای انگشتشمارم هستش. اما بعد که کامران اومد، پیشنهاد دادم با کامران ازدواج کنه چون کامران عاشقش شده بود. اون از کامران بدش نمیاومد و این شد وصلت اونها. گزارشها رو خوندم و گفتم: ـ درخواستیها زیاد شده. ایران، چی خبره؟ ایران توضیح داد: ـ پلیس افبیآی به مورد مشکوکی خورده و انگار راجب پایگاه ما شنیده. برای همین درخواست داده که موارد مشکوک رو ما حل کنیم. جوابی براشون نفرستادم تا شما جواب بدید. خوب بود پلیس و مامورها سمت ما اومدن. اینجوری فضای راحتتری میگیریم. اما باید جدی باهاش بحث بشه. خمار گفتم: ـ دستور ملاقات بده به دفتر خارج از پایگاه. ایران تایید کرد و تو دفترچه سیمی خودش نوشت. یکییکی بهش گفتم چیکار کنه. با هق هق به سوزنهای تو دست و بدنم نگاه کردم. ماتیا کلافه راه میرفت و گفت: ـ ایمان چیزیش نشه؟ ایمان تایسز یادگار برادرمه. هق زدم: ـ درد داره. ایمان با سرعت کنار صفحههای مانیتور بالا سرش نگاه کرد و روی صفحهکلیدها ضربه میزد و به ماتیا اهمیت نمیداد. یهو تو بدنم دوباره شوک برقی داد و جیغ زدم: ـ میسوزه! بدنم داره میسوزه! خدا درد داره! بگو تمامش کنه! از زیر پاهام بادی وزید و کلاه آهنی سرم جیغ بلندی کشید. ایمان بالاخره با اخم شدیدی نگاهم کرد و گفت: ـ خوبه. فکر کنم یه نکته مثبت پیدا کردی که صدرا نظرش به تو جلب بشه. ماتیا چشمهاش برق زد و گفت: ـ هر دو قدرت رو داره؟ ایمان تایید کرد. ـ هر دو قدرت از پدر و مادر داره! ماتیا سریع سونها و کلاهها رو از روی بدن و سرم برداشت. محکم بغل کردم و سرم رو غرق بوس کرد! از این که ماتیا برادر پدرمه خیلی خوشحال بودم. تو همین وقتی که اینجا بودم خیلی خودش رو تو قلبم جا کرده بود. دستم رو گرفت، از روی صندلی پایین آوردم. پاهام سست بود و از گریههای زیاد هق و سکسکه گرفته بودم. ماتیا بغلم کرد و منو جایی برد و گفت: ـ صدرا خیلی خوبه. اگه پا به پای حرفهاش بیای، میبینی مرد خیلی خیلی خوبی هست. صدرا منو بزرگ کرده. بدیش اینه که از دخترا خوشش نمیاد. یعنی مطمئن باش هیچ وقت انگشتش رو بهت نمیزنه. دست و صورتم رو میشست و از صدرا پسر زیبایی که شبیه الههها بود برای من میگفت. درسته صدرا وحشتناکه، اما نمیدونم چرا ازش خوشم میاد. از این که قبول کرد پیشش زندگی کنم خیلی خوشحال شده بودم. اون موهای سفیدش روی پیشونیش عالی بود. چشمهاش وقتی نگاهت میکرد پاهات سست میشد! نیشم باز شد و گفتم: ـ خوبم دیگه. لبخند زد و ادامه داد: ـ خوبه که خوبی. بیا بریم. از سرویس بهداشتی بیرون رفتیم که ایمان صدام کرد. دویدم سمتش و گفت: ـ تایسز، ببین. تو از الان زیر نظر و حفاظت صدرا میری. تا هجده سالگی باید مراقب باشی. بچههایی که نشان نداشته باشن رو حتما میبرن، مخصوصا که الان جادوگر هستی و قدرت فوقالعاده پدرت رو داری. پس پیش صدرا بمون، به من هم اعتماد نکن. خیلیها هستن که بلدن تغییر چهره بدن و فقط صدرا میتونه تشخیص بده. روی مخش نرو. سعی کن بدنت زخمی نشه. وقتی صدرا خونه است حمام نرو. اون بوها رو سریع میفهمه. حمام هم باعث جریان خون میشه و بده. وقتی میاد سریع به اتاقت برو. یا اگه دیدیش، هر سوالی پرسید و هرچی گفت، جوابش رو بده. از بیجوابی متنفره. ماتیا خندید و گفت: ـ به صداهایی که از اتاقش میاد توجه نکن. یا هدفون بهت میدم، آهنگ گوش بده. لعنتی منو به بلوغ کامل رسونده! بهش هم پیشنهاد میدم، میگه من با بچه نمیپرم. ایمان به ماتیا چپ چپ نگاه کرد و گفت: ـ ماتیا یک بار دیگه بهش پیشنهاد بدی زیر گوشت میزنم. ماتیا شونه بالا انداخت و گفت: ـ تو توی خونهاش بمون ببین چه صداهایی میاد. اگه خودت آمپر نچسبوندی، پیشنهاد ندادی. اسمم رو کوکب میذارم. خندیدم. ایمان با ابروی بالا افتاده نگاهم کرد و گفت: ـ خوشحالی؟ سرم رو پایین انداختم و گفتم: ـ عروسک من از صدرا خوشش میاد، اما میترسه؟ به ماتیا نگاه کردم. لب زد: بگو خوشم میاد. دامنم رو تو مشت گرفتم، یکم خم شدم و بلند گفتم: ـ از اون مرد بد اخلاق خوشم میاد. ایمان قهقهه زد و گفت: ـ عه حالا ازش خوشت میاد؟ میخوای عروسک اون بشی؟ اخم کردم و سر تکون دادم و گفتم: ـ نه! اون به من میگه بچه گربه و از بچه گربهها بدش میاد. تایسز پیش صدرا امنیت داره. دیگه هیچ مردی به من دست نمیزنه، مگه نه ماتیا؟ ماتیا تند تند سر تکون داد و صدای لش و لهجه دار قشنگ صدرا اومد. ـ ایمان، گزارش. ایمان لپم رو کشید، بلند شد و گفت: ـ با ولتاژ پایین برسی جواب نداد، مجبور شدم سه فاز بیشتر کنم و ازش گرفتم. خوب جواب هم گرفتم. اون قدرت مادرش و پدرش رو کامل داره. فقط میمونه آموزشش. ما یه جادوگر داریم که ایران آموزشش میده. قدرت کامران هم ماتیا کامل و جامع آموزشش میده. میمونه تست مرحله آخر شما ازش بگیرید. خیره صورت سفید و نورانیش بودم. دوست داشتم یک بار دیگه چشمهای قرمزش که رگهای قرمز زیر چشمش پیدا بود رو ببینم. با این که وحشتناک بود، اما زیباتر میشد. به من نگاه کرد و گفت: ـ گربه کوچولو، خوب آموزش ببین. پنجول هم نکش تا جا پای بزرگا بذاری. اگه تونستی قدرتت رو سریعتر از حد بالا ببری و کامل یاد گرفتی، نشان منو زودتر میگیری تا راحتتر تو محوطه و بیرون از اینجا ولگردی کنی. حالا بریم خونه. من کارم تموم شده، تختم رو میخوام. جلوتر رفت و ماتیا یه ایول گفت. ایمان با چشمهای برقزده گفت: ـ سعی کن نشونت رو زودتر ازش بگیری. اون به حرفی که میزنه عمل میکنه. سر تکون دادم، دستهام مشت شد و لب زدم: ـ من ازش زودتر نشون میگیرم. ایمان موند، ولی من و ماتیا با سرعت پشت سرش رفتیم. خیلی خطرناک نگاهمون میکردن. سریع گفتم: ـ ماتیا، چرا نشان نداشته باشیم خطرناکه؟ نیمنگاهی بهم کرد، انگار نمیدونست چطور به من بگه. صدرا بدون برگشتن گفت: ـ نشان نداشته باشی، یکی بدتر از امین میاد باهات حال میکنه، یا تو رو میبرن تو گروههای دیگه عضو بشی و باید آدم بکشی یا قصابی کنی. نشان نداشتن مثل لباس نپوشیدنه، انگار برهنه رفتی بیرون و میگی بیاید، من متعلق به شما هستم. دهنم باز موند. با ماتیا نگاه کردم. با دندونهای کلیدی گفت: ـ یه بار، منو تو شش سالگی دزدیدن. یه پیرزن میخواست روی من نشان بزنه و جونیم رو با خودش اشتراک بذاره. اون خیلی بد بود، اذیتم میکرد و... صدرا برگشت و گفت: ـ مگه بده، بدون دندون داشت برات؟ ماتیا با چشمهای پر از اشک نعره زد: ـ صدرا! صدرا با یه حرکت تو بغل گرفتش و گفت: ـ عه، باشه! تو دیگه بچه ششساله نیستی، پس چطور به من پیشنهاد میدی؟ وقتی آسیبهای روحیت از بین نرفته؟ ماتیا هق زد و گفت: ـ زخمهاش رو میبینم. چه بخوای، چه نخوای، یادم میاد. صدرا ولش کرد، به راه خودش ادامه داد و گفت: ـ برای بچهای به سن تو، لحظه سختی بود. اینکه نشان بردگی بهت بخوره، خیلی بده. ماتیا اشکش رو پاک کرد و گفت: ـ کی میخوای نشانم کنی؟ یازده ساله با نشان بردگی اون پیرزن هستم. با اینکه کشتیش، هنوز از بین نرفته. از نگاه کثیف اطرافم خوشم نمیاد. صدرا: چند ماه دیگه هجده سالت میشه. ماتیا ناراحت گفت: ـ نمیشه این چند ماه رو نادیده بگیری و پاکم کنی؟ به یه خونه سفید ویلایی رسیدیم. ماتیا سریع در رو باز کرد. صدرا داخل رفت و گفت: ـ امشب، اگه سیراب شدم، بهت میدم. ماتیا خوشحال شد و فریاد زد: ـ ایول، تایسز! تو مثل برکت میمونی. با اومدنت، هی داره خوشحالی سرم نازل میشه. تبسمی زدم و به خونه نگاه کردم. یه حیاط بزرگ چمنی داشت که یه اتاق توی حیاطش بود، اما قفل بود، کرده بودنش انبار. یه درخت بزرگ و زیبا، یه صندلی چوبی هم زیرش. یه سمت دیوار پیچکی بود با گلهای صورتی و قرمز خوشبو. یه مجسمه سگ بزرگ هم بود که از کنار پیچکها، به خونه نگاه میکرد. از دهنش آب چکه میکرد و توی حوض زیر پاهاش میافتاد. البته این حوض دراز و خیلی باریک بود، مثل جوب دور حیاط چرخیده بود. ماتیا پیش سگ رفت و گفت: ـ صدرا، چرا آب نمیده؟ نکنه محافظت خونه مشکل پیدا کرده؟ صدرا انگشتش رو گاز گرفت و توی دهن سگ کرد. خونش از زبون سگ چکه کرد. بعد، آب به سرعت بیرون زد و چشمهای سگ نور داد و همهمون رو اسکن کرد! خیلی جادویی بود و برای منی که تا حالا ندیده بودم، شگفتانگیز. مثل شعبدهبازی. -
بزرگسالانه، عاشقانه، خوناشامی رمان برای ادامهی زندگیام، نورباش| الناز سلمانی کاربر نودهشتیا
Alen پاسخی برای Alen ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
ایمان تأیید کرد: ـ آره. ماتیا بهتزده نگاهم کرد. لب زد: ـ میگم چرا قدرتش اینقدر آشناست! نگو این بچه، دختر برادر منه! تایسز، عمو چقدر بزرگ شدی! با چشمهای گرد به چشمای قهوهای عسلی خیلی روشنش نگاه کردم. چشمهاش مثل من، رگههایی از رنگ توی عسلی داشت! یهو انگار چیزی یادش اومد. رگ گردنش برجسته شد و گفت: ـ کی بهش دستدرازی کرده؟! ترسیده پاهام رو بیشتر جمع کردم. چشمهاش برق افتاده بود. صدرا دستی روی پیشونیش کشید و با تحکم گفت: ـ ماتیا! ماتیا مشتش رو روی پاهاش کوبید و آرومتر گفت: ـ صدرا، باید میدادی من بزرگش کنم. صدرا به من نگاه کرد و گفت: ـ یه بچهی هفتساله چطور میخواست از یه نوزاد مراقبت کنه؟ ماتیا غرید: ـ میتونستم! گیج به ماتیا نگاه کردم. یعنی عمو منه؟ برادرِ پدرم؟ این چطور ممکنه؟ برگشت و با چشمای پر، نگاهم کرد. لب زد: ـ شرمندتم... دیگه نگاهش نکردم. چشمم به دستم افتاد. اشک درشت از مژههام سر خورد و روی دستم چکید. دومی هم پشت سرش افتاد. بعدیها پشت سر هم فرو ریختن. هقریز زدم. انقدر گوشت کنار ناخنم رو کندم که خون زد بیرون. صدای سرفهای اومد. بادیگاردها با سرعت دستم رو پاک کردن، چسب زدن و دستمال رو بیرون انداختن. وحشتزده بهشون نگاه کردم، اما تا چشمم به صدرا خورد، خون توی رگهام یخ زد! زیر چشمهاش رگ قرمز بیرون زده بود. چشمهاش خونآلود، لبهاش رنگپریده، دندونهاش برجسته. از وحشت، صدام درنمیاومد. فقط دهنم باز و بسته میشد. صدرا با صدایی بم و جذاب گفت: ـ یه قطره خون نباید اینجوری تحریکم کنه! خون توی رگهاش بوی بهشت و زندگی میده... از وحشت زیاد، چشمهام سیاهی رفت و بیهوش شدم. --- صدرا روی مبل سلطنتی بادمجونی نشسته بودم و کولیبازیهای ماتیا رو تماشا میکردم. فهمیده بود پدر ایمان، دخترِ برادرش رو صیغهی تقلبی کرده. داشتم از نوشیدنی لذیذم لذت میبردم که تایسز به هوش اومد. یاد ماشین افتادم. اگه کمی دیرتر بوی خون رو از ون پاک میکردن، جنازهش اینجا بود! کنترل خوبی روی خودم دارم. نمیدونم چرا با یه قطره خونش اینطور شدم! باید بفهمم خون توی رگهاش چه رازی داره. مادرش جادوگر بود و پدرش بادافزار از نوع سنجش و ردیاب. حالا باید کشف کنیم، خونش به کدوم سمت کشیده شده؟ جادوگره یا بادافزار؟ اگه جادوگر باشه، عالیه! چون جادوگر پیر پایگاه، بهخاطر سن زیادش دیگه توان فعالیت نداره... با دیدنم باز دهنش باز و بست شد! بیاهمیت ازش چشم گرفتم، از بچهها خوشم نمیاومد، رو اعصاب بودن. گوشیم زنگ خورد، حال نداشتم برش دارم، انقدر نگاهش کردم تا خودش بلند بشه بیاد. ماتیا برادرزادهش رو محکم بغل کرده بود و قربون صدقهش میرفت. ایمان پوفی کشید، گوشیم رو برداشت انداخت روی پاهام و غرید: ـ جواب بده دیگه زنگش رو مخ میره. بالاخره گوشی نزدیکم شد، بغل گوشم گذاشتم. ـ بنال؟ نمیدونم کی بود چون حال هم نداشتم به شماره نگاه کنم. با پیچیدن صدای ایران پوفی کشیدم. ـ عه صدرا اینجوری نگو دلم میگیره اگه رسیدی بیا پایگاه. نالیدم: ـ همونجا هستم. با ذوق گفت: ـ چرا زودتر نگفتی؟ بیحوصله نالیدم: ـ که چی بشه؟ خندید و گفت: ـ انقدر ناله نزن یا همش تو تخت خوابی یا روی مبل لم دادی همش هم داری مینالی. با صدای خوابآلود و مست خدا دادیم گفتم: ـ مشکل داری؟ داشت از تو خونه میاومد و گفت: ـ نه ندارم. سرم رو صاف کردم، گوشی که با گردن گرفته بودم سر خورد و روی مبل افتاد. چشمهام رو بستم و پشتم رو بهش کردم، زودتر بره. ولی انگار هواسش به بچه گرم شد! خمیازهای کشیدم، خوبه از این بچه استفاده میکنم کسی نزدیکم نشه و جذب صورت گربهاش بشن مثل خود گربه، چشمهاش پنجول میکشه. من هم از گربهها بدم میاد. ایمان بالا سرم اومد و صورتش تو صورتم اومد و گفت: ـ پاشو ببینم چقدر لش بازی در میاری! چرخیدم، چشمهاش رو تو تخم چشمهام کوبید. از الان خودم رو معرفی کنم؟ به قول ایمان من یه بشر فوق کثیف هستم چون زندگیم خلاصه شده تو گی بودن و تعداد محدود و انگشتشمار با دختری بودم. هیکل ورزیده رو بیشتر از سینههای برآمده دوست دارم. و عادت دیگهام که ازش لذت میبرم، لش کردن و نوشیدنی خوردن هستش. یکم بیاعصابم و خشن بودن حال عمر سیصد و بیست و یک سالم رو خوب میکنه، یکم جاشنیش آه مردانه و فریاد مردانه، هرکی از من بدش بیاد هم برام اهمیت نداره، اینجوری دورم خلوتتر میشه و زندگیم آسایش بیشتری داره. ایمان تکونم داد و گفت: ـ باز داری با اون ذهن کثیفت به چی فکر میکنی؟ چشمهام رو بستم و لب زدم: ـ چطور مخت رو بزنم ببینی زیر پتوم چی دارم. لبم رو با انگشتش گرفت و چلوند و گفت: ـ چطوره اینها رو بدوزدم از این فکرها راجع به من نکنی؟ به سرم اشاره کردم. ـ باید اینجا رو ریست کنی وگرنه لب بیتقصیره. با تاسف سر تکون داد و گفت: ـ حیف پایگاه زیر دست تو میچرخه! بلند شدم و گفتم: ـ بده؟ لبخند زد و گفت: ـ با این که تو ذهنت یه چیز وول میخوره اما نه تو خیلی خوبی، یه لرد عالی و خاص برای مدیریت پایگاه، کاری به رابطههات ندارم. دست دور گردنش انداختم و گفتم: ـ چرا تو نیومدی پیشم؟ دستم رو از دور گردنش باز کرد و گفت: ـ چون میدونستم به جای قشنگی با تو نمیرسیدم، اگه ماتیا هم بود میاومدم. پوفی کشیدم و دست تو جیبم کردم. ـ باشه فهمیدم، بریم یکم سر و گوشی به پایگاه بزنیم، اما بعدا باید از خونت به من بدی، باشه؟ خندید و گفت: ـ باشه ولی از گردن نمیدم. هولش دادم و غریدم: ـ نمیخوام نیازی هم به خونت ندارم. از در بیرون رفتم، من تنها خوناشامی هستم که تو نور میتونه راه بره و خورشید رو لمس کنه، حتی پدر و مادرم نمیتونند. خیلی از خوناشامها دنبال من هستن تا این راز رو بفهمند. اما من رازی نداشتم، فقط خیلی خاص به دنیا اومدم و یه اصیلزاده هستم، خوناشام مو سفید نداریم اما من با موهای سپید به دنیا اومدم، با این که پدر و مادرم موهای مشکی و زرد داشتن. یه بچه زال به دنیا اوردن که میتونه تو روز روشن بدونه ترس راه بره. من برای خوناشامها مقدس هستم و من رو خدای خودشون میدونند و پرستشم میکنند. و پدر ترسناکم وحشتناک روی من حساسه، مادرمم نگم بهتره. از خونه ایمان بیرون اومدم، بوی بچه گربه که همراه بود هم اومد و بدون این که برگردم گفتم: ـ چرا میاریش؟ ماتیا جواب داد: ـ میخوام به خونه ببرمش، از الان با ما زندگی میکنه، من عموش هست م تنها خانوادهش. شونه بالا انداختم و گفتم: ـ ولی تو همیشه پیش منی، ماتیا منم از بچه گربهها متنفرم، صداهای اتاقم برای روحیهش اصلا مناسب نیست. -
دلنوشته های یواشکی | تکمیل شده نودهشتیا
Alen پاسخی برای زری گل ارسال کرد در موضوع : درخواست ویراستاری
سلام، داره خودتون درست کردید صفحه اول گذاشتم الان هم چک کردم بود.- 2 پاسخ
-
- 1
-
-
سوسک موتور یا ماشین
- 89 پاسخ
-
- 1
-
-
تا حالا صبر کردی بازم صبرکن ببین آخرش چی میشه...
- 14 پاسخ
-
- 4
-
-
-
اسمت منو یاد حلزون توربو میندازه🫧🐌
- 8 پاسخ
-
- 2
-
-
«آینه» فکر کردم خوب شدم... تا وقتی خودم رو دیدم. نه همونی که جلوی بقیه میخنده، اون یکی—تو آینه. زخمهاش چرک کرده بود، نفرت تو رگهاش دویده بود. ازم دلخور بود، ازم بیزار بود. باز خودم رو گم کرده بودم، که تو اومدی. مثل همیشه، بیدلیل. قلبم رو از روی زمین برداشتی، توی سینهم گذاشتی، و گفتی: «دیگه هیچکس عذابت نمیده.» باورم شد... شاید هنوز بشه خوب شد. با تو.
-
بزرگسالانه، عاشقانه، خوناشامی رمان برای ادامهی زندگیام، نورباش| الناز سلمانی کاربر نودهشتیا
Alen پاسخی برای Alen ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
... با حس تکونای آروم، چشم باز کردم. هنوز تو هواپیما بودیم. ایمان، یه هدفون رو گوشش بود و با لپتاپ چیزی طراحی میکرد. کنجکاو شدم، آروم خم شدم و نگاه انداختم، ولی هیچی نفهمیدم. خندید و یه چیزی به زبونی که نمیشناختم گفت. گیج نگاهش کردم. چی گفت؟ لبخند شیطونی زد، انگشتشو گذاشت رو لبش. صداش گرم و مردونه بود، انگار میپیچید تو سرم. یه دفعه، مهماندار با چرخ دستی اومد و تو یه جام باریک، مایع زردی ریخت. جام رو گرفت سمت ایمان. ایمان بدون اینکه بهش نگاه کنه، برداشت و تندتند رو کیبورد تایپ کرد. بعد یه دفعه فارسی گفت: ـ مادر قهوه! دوباره به همون زبون قبلی یه چیزی گفت و یه نفس جام رو سر کشید. مهماندار بازم براش ریخت، بعد نگاهشو به من دوخت و گفت: ـ دوست داری با من بیای؟ سر ایمان سمت من چرخید، لبخند زد، لپمو کشید و گفت: ـ خوب خوابیدی؟ سر تکون دادم. ـ بله. مهماندار هنوز منتظر جواب، نگاهم کرد. یه نگاه به ایمان انداختم، از صندلی پایین اومدم و کنار مهمانداری که هیچی رو سرش نبود و موهاش شرابی بود، ایستادم. ایمان هدفون رو درآورد، زل زد به لپتاپ و گفت: ـ مراقبش باش. به بادیگاردها بگو مواظبش باشن. لباساشم عوض کن، خیلی تو چشمه. زن با احترام سر تکون داد، ساکمو برداشت و با هم راه افتادیم. همهی نگاهها سمت من بود. بعضیا خواب بودن، ولی بعضیا هم انگار کنجکاو بودن. مهماندار یه کم خم شد و آروم گفت: ـ تا حالا ندیدم جناب بزرگمهر با کسی بیاد. همیشه صندلی کنارش خالی بود. این که میبینم یه باربی کوچولو کنارشه، کنجکاوم کرد. چیزی نگفتم. فقط زل زدم به چشمای قهوهای روشنش. آرومتر گفت: ـ دخترش هستی؟ البته فکر نکنم، برای دخترش بودن زیادی بزرگی. چشمامو مالیدم و گفتم: ـ دوستشم... قول داد منو با خودش بیاره. به یه اتاق رسیدیم که تخت داشت، همه چی اونجا بود. یه مرد، با موهای سفید و چشمهای اقیانوسی، روی تخت لم داده بود. یه کم خمار نگاهم کرد، بعد پتو رو کشید روی سرش و گفت: ـ ایمان نیومد؟ مهماندار گفت: ـ گفت نمیخواد قیافهتو ببینه. مرد، بلند شد. با صدای خشدار و خمارش گفت: ـ غلط کرده، مگه دست خودشه؟ طرح من چی شد؟ مهماندار، دستمو گرفت و برد سمت حمام. ـ خبر ندارم، ارباب. مرد، پچزد: ـ همیشه با هم بحث دارن. منم مثل خودش، پچزدم: ـ اون کیه؟ لبخند زد. ـ بعداً باهاش آشنا میشی. برعکس قیافهش، اخلاق نداره. ایمانم هی اذیتش میکنه، بدتر میشه. سر و بدنمو شستم. وقتی با حوله بدنمو خشک میکرد، نگاهش افتاد به کبودی روی ران و شونهم، ولی چیزی نپرسید. یه شلوار لی مشکی و شومیز سفید بهم داد، پوشیدم. دوباره برگشتیم همونجا که مرد، روی تخت ولو بود. مهماندار موهامو با سشوار خشک میکرد که مرد، با لحن خمار و کلافهش گفت: ـ این کیه با خودش آورده؟ از تو آینه، نگاهش کردم. یه نیمآستین خردلی تنش بود. مهماندار، تو همون حین که موهامو خشک میکرد، گفت: ـ نمیدونم. پسره، خمارتر گفت: ـ تو کی هستی؟ زبون داری حرف بزنی؟ از تو آینه، اخم کردم. چشمغره رفت و توی لیوان شیشهای که طرح حبابی داشت، یه چیزی ریخت و مزه کرد. دو مردی که مثل مجسمه، کنار در ایستاده بودن، گفتن: ـ جناب بزرگمهر اومدن، ارباب. در که باز شد، ایمان اومد تو. همون لحظه، مرد، لیوانشو سمتش پرت کرد. ایمان، خیلی خفن، لیوانو تو هوا گرفت. ـ چته؟ باز گرفتت؟ لیوانو گذاشت رو میز آینه، بعد نگاهشو به من دوخت و با خنده گفت: ـ ماهی، این که عروسکتر شد! پسره بلند شد... و از قدش شوکه شدم. لعنتی، چقدر قدبلند و جذاب بود! دستش رو توی جیبش فرو کرد و به سمت چوبلباسی رفت. کت مشکیش رو روی پیرهن خردلیش پوشید. شلوار مشکی هم به پا داشت. بادیگاردها سریع بقیه وسایلش رو جمع کردن. همونطور که راه میرفت، گفت: ـ آره، گرفتم. تو بگو این بچه کیه؟ نکنه مزاجت عوض شده؟ ایمان کیفش رو از این دست به اون دست کرد و با خونسردی گفت: ـ جریان داره، ولی بدون، پدر و مادرش جونت رو نجات دادن. پسر خیره به من نگاه کرد. ماهی، همون مهماندار، موهای من رو میبافت. هواپیما فرود اومد! فکر کنم نشستیم. چون ایمان گفت: ـ بیا بریم، عروسک. پسره جلو رفت و بادیگاردها پشت سرش حرکت کردن. ماهی دست تکون داد و گفت: ـ بایبای. منم براش دست تکون دادم و از هواپیما پیاده شدیم. ایمان دستش رو دور شونهم انداخت. یه ماشین مشکی دراز جلو ما ایستاد. مردی با عجله گفت: ـ رسیدن به خیر! زود سوار شید، الان یه هواپیما توی این باند میشینه. پسر مو سفید رو به ایمان کرد و گفت: ـ تو رانندگی کن. ایمان "باشه" گفت. بادیگاردها سوارم کردن و خودشون هم نشستن. پسره هم اول پاش رو گذاشت داخل، بعد خودش نشست و در رو بست. همون راننده قبلی رو به ایمان کرد و پرسید: ـ این بچه کیه؟ عجب نیرویی از بدنش بیرون میزنه! ایمان با یه جیغ لاستیک، ماشین رو از فرودگاه بیرون برد. ترسیده به مردها نگاه کردم. ایمان از توی آینه نگاهش رو به من دوخت و گفت: ـ ایشون عروسک منه. پسر مو سفید پوزخند زد و با لحنی سنگین گفت: ـ عروسک من! پسر مو خرمایی روشن خندید و گفت: ـ عروسکیه واقعاً برای خودش! ولی ندیدم ایمان تکپر با عروسکها بپره! ایمان کلافه گفت: ـ فکر بد نکنید! دستم رو محکم به صندلی کرمرنگ فشار دادم. پسر مو سفیده صفحهای روی صندلیش رو لمس کرد. یه محفظه بیرون اومد و یه بطری شیشهای سبز تیره با مارک طلایی برداشت. بادیگارد سریع براش باز کرد. نگاهی به من انداخت و گفت: ـ از ما میترسی؟ فقط نگاهش کردم. یهو به سمتم خیز برداشت که منو بگیره. جیغ زدم و پاهام رو توی بدنم جمع کردم. ایمان نگران نگاهم کرد و گفت: ـ صدرا، ولش کن. فعلاً دست بهش نزن، تجربهی سختی رو گذرونده. پسر مو خرمایی گفت: ـ چه تجربهای؟ نکنه زوری بهش زدی؟ ایمان محکم زد توی سرش و گفت: ـ ماتیا، احمقبازی درنیار! تو قدرتشناسی و هنوز نفهمیدی؟ من هیچوقت یه بچه رو لکهدار نمیکنم. همون ماندانا برای هفت پشتم کافیه، پس صفحهی پشت من نذار. صدرا نوشیدنیش رو خورد و با چشمهای خمار، خیره نگاهم کرد. اخم کردم. ماتیا چرخید، زبونش رو برام درآورد و گفت: ـ چند سالته؟ با انگشتم بازی کردم و جواب ندادم. ایمان گفت: ـ ده سالشه. البته هشت ماه دیگه ده سالش میشه. ماتیا اخم کرد: ـ خیلی بچهست! میخوای چیکارش کنی؟ ایمان با اخم گفت: ـ بچهی کامران هستش. معلومه، میبرمش پایگاه. نوشیدنی از دهن صدرا بیرون پاشید. با نعره گفت: ـ بچهی کامران؟ کامران شافعی؟ -
بزرگسالانه، عاشقانه، خوناشامی رمان برای ادامهی زندگیام، نورباش| الناز سلمانی کاربر نودهشتیا
Alen پاسخی برای Alen ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
آهی کشید و سر تکون داد. جیغ زدم و زدم زیر گریه. ایمان با عجله داخل اومد، چشمهاش سرخ شده بود. علیهان براش توضیح داد. ایمان منو تو بغلش گرفت، سرمو نوازش کرد و آروم گفت: ـ هیش... آروم باش عروسک. من خودم بزرگت میکنم. همهکس تو میشم. علیهان با اخم گفت: ـ پروازت چی؟ ایمان غرید: ـ گور باباش! علیهان عصبی گفت: ـ باید بری ایمان. اینهمه زور زدی واسه شرکت... ایمان اشکامو پاک کرد و گفت: ـ پس یه بلیط فوری بگیر، تایسز رو با خودم میبرم. هنوز وقت هست، مدارکشو دارم. من راه میافتم، تو زنگ بزن. علیهان پوفی کشید. ـ رئیسجمهور که نیستم، یه سرگرد خالیام! ایمان نعره زد: ـ میدونم، پس یه کاریش کن! جبران میکنم. علیهان چپچپ نگاهش کرد، بعد نفسش رو فوت کرد و گفت: ـ باشه، گمشو از جلو چشمام، نبینمت! ایمان خندید، دست تکون داد، کفشاشو پوشید و با سرعت رفت سمت ماشین. منو نشوند، خودش نشست و گفت: ـ سفت بچسب عروسک، داریم پرواز میکنیم! کمربندمو بست، گاز داد و با سرعت ماشینو به حرکت درآورد. ترسیده خودمو جمع کردم... تازه یادم اومد... من زیرم نه شلوار جورابی دارم، نه شورت! لبمو گاز گرفتم. چرا وسط این سرعت، این فکرا باید بیاد تو سرم؟! ایمان با سرعت پیچها رو رد کرد و من سکتهای به ضبط خاموش نگاه کردم... ایمان ایستاد، کارتی رو نشون داد و گفت: ـ پرواز دارم، ماشین رو تو پارکینگ میذارم، همون همیشگی میاد میبرتش. نگهبان سری تکون داد و اجازه ورود داد. وارد پارکینگ شدیم. ساک و مدارکش رو برداشت و نگاهم کرد. ـ عروسک، بدو پایین که الان پروازم بلند میشه، میره! عجلهاش به من هم سرایت کرد. سریع پیاده شدم. هنوز درست نایستاده بودم که با یه حرکت بلندم کرد و دوید. ـ حال میکنی؟ لبمو گزیدم، دلم هر لحظه هری میریخت. کجاش حال داشت؟ فقط میترسیدم زمین بخوریم! ساکمو برای بازرسی فرستاد. خودش هم ساکی نداشت، فقط یه کیف رمزدار مشکی تو دستش بود. نوبت من شد، باید برای بازرسی بدنی میرفتم. از گیت رد شدم. زنی جلو اومد، بدنمو چک کرد، بعد لبخند زد، لپمو کشید و گفت: ـ عروسک، چقدر چشمات نازه! لبخند ریزی زدم و تشکر کردم. برگشتم سمت ایمان که اشاره کرد برم کنارش. با اخم داشت با زنی حرف میزد. ـ نه، پاسپورت نداره، بردنش اورژانسیه. زن با ناز گفت: ـ میدونم، جناب بزرگمهر، اما نمیشه. ایمان پوفی کشید، گوشیشو درآورد و شمارهای گرفت. ـ علی، چیکار کردی؟ ... زود باش دیگه! ... سرهنگ پدر توعه، زنگ بزن توضیح بده! ... خب دادی، مرگت چیه؟ چند لحظه بعد، تلفن اونجا زنگ خورد. همون زن جواب داد. بعد از چند ثانیه سرشو بالا گرفت و با احترام گفت: ـ آقای بزرگمهر، لطفاً بفرمایید. اجازه ورود دارید. ایمان لبخند زد، گوشی رو قطع کرد و زیر لب گفت: ـ علی، خیلی بامرامی، دورت بگردم، داداش! بلیطها رو گرفت، دستمو کشید و سمت در ورودی رفتیم.وقتی هواپیمای بزرگ رو دیدم، دهنم باز موند. یه باد شدیدی وزید. حس کردم لباسم داره بالا میره. سریع نشستم. ایمان با تعجب گفت: ـ چی شد؟ با خجالت زمزمه کردم: ـ زی... زیرش لباس نیست. یه دفعه دستشو کوبید روی پیشونیش. بعد بدون حرف بغلم کرد و دوید سمت هواپیما. آخرین نفر ما بودیم که سوار شد. مرد راهنما غر زد: ـ جناب بزرگمهر، یه کم دیگه دیر میکردین، پرواز میکردیم! ایمان با خونسردی خندید: ـ باشه، حالا برای دو دقیقه تأخیر، منت سرم نذار. رفتیم سمت صندلیهامون. وقتی نشستیم، زن مهماندار شروع کرد به توضیح دادن. ایمان کمربند رو برای من و خودش بست. نگاهم افتاد به ران پاهام... کبود بود. انگار یه چیزی تو دلم فرو ریخت. بغض کردم. یاد امین افتادم... دستاش... فشارای محکمش... با صدای گرفتهای زمزمه کردم: ـ من بیارزش شدم؟ ایمان شوکه نگاهم کرد، بعد رد نگاه منو گرفت. کبودیها رو که دید، آروم لباسم رو پایین کشید. ـ بیارزش شدن درد داره، ولی تو نشدی. تو هنوز مثل یه الماس گرونبهایی، خدا دوستت داشته. اشک از چشمم چکید. تو گلوم فشار عجیبی حس کردم. ـ اما سحر میگه اگه یکی... اگه کسی... دست بزنه، دیگه بیارزش میشیم، دیگه کسی ما رو نمیخواد. ایمان نفسشو با حرص بیرون داد. سرشو آورد نزدیکتر و با صدای آرومی کنار گوشم گفت: ـ وقتی بابام دست زد، از اونجا خون اومد؟ آروم سرمو به نشونه منفی تکون دادم. ـ نه... نیومد. لبخند محوی زد. ـ پس هنوز بیارزش نشدی، عروسک کوچولو. با انگشتام بازی کردم و زیرلب گفتم: ـ ممنون که نجاتم دادی. چیزی نگفت. فقط نگاهم کرد. هواپیما تکون خورد و کمکم اوج گرفت. ایمان پرسید: ـ حالت بد نمیشه؟ ـ نه، خوبم. شکمم صدا داد. ایمان انگار شنید. به مهماندار چیزی گفت. زن نگاهی بهم انداخت، لبخندی زد و سری تکون داد. چشمامو بستم. دستی روی سرم کشیده شد. بعد با موهام بازی کرد. اخم کردم و سرمو عقب کشیدم. ـ نکن! ایمان دوتا دستشو بالا برد. ـ باشه، تسلیم! چشم ازش برنداشتم. قیافهاش... هیچ شباهتی به امین نداشت. امین چشمهای روشنی داشت، اما چشمهای ایمان آبیِ تیره و عمیق بود. امین موهاش جوگندمی بود، ولی ایمان موهای بور داشت که قشنگترش میکرد. پوستش سفید، هیکلش متناسب و چهارشونه، ولی نه اونقدر که عجیب باشه. یه هیکل مردونه، بدون اغراق. زل زده بودم بهش که یهو دستشو گذاشت زیر چونهاش. ـ پسندیده شدم؟ لبمو گاز گرفتم. ـ قراره با من چیکار کنی؟ همونطور که زیر چونهاش بود، یه لبخند نصفه زد. ـ میخوام بزرگت کنم. بفرستمت ادامه تحصیل بدی، بعد برای خودت کسی بشی. نگاهمو ریز کردم. ـ نمیخوای زنت بشم؟ قهقههای زد، محو چال گونهش شدم و گفت: ـ عروسک، آخه تو رو کجای دلم بذارم؟ تو جای بچهی منی! من دوازده سال ازت بزرگترم، نه همچین فکری راجعبهت ندارم. همون موقع، مهماندار با یه سینی پر از خوراکی اومد. ایمان یه چیزی رو پایین کشید و زن، سینی رو گذاشت جلوم. لبخند مهربونی زد و گفت: ـ چیزی نیاز داشتید، به ما بگید، جناب بزرگمهر. ایمان تایید کرد. وقتی زن رفت، با ذوق به خوراکیها نگاه کردم و گفتم: ـ همه تو رو میشناسن! شونه بالا انداخت و گفت: ـ شاید... دوست داری معروف باشم؟ آبمیوه رو باز کردم و یه قلپ خوردم. ـ اُم... نمیدونم، معروفی رو تاحالا تجربه نکردم، ولی همه معروفا رو دوست دارن. کیک رو باز کرد، داد دستم. ـ آره، هم دوست دارن، هم تو خطرن. گاز بزرگی از کیک زدم و با آبمیوه قورت دادم. انقدر گشنهم بود که همه چی یادم رفت. امین، مامان، همهی ماجراها... «بچه بودن، خوب بودن، خوب بود... همه چی با یه خوشحالی کوچیک از یادت میرفت، فکرم زیاد نمیشد... کاش تا ابد بچه میموندم.» بعد از خوردن، چشمام سنگین شد و خوابم برد. -
"میبینمت… از دور. مثل همیشه، با اون لبخند نصفهنیمهات که انگار دردات رو تو خودش قورت داده. دستم میخواد بیاد سمتت، اما عقل، میکشه عقب… میترسم. نه از تو… از خودم. از اینکه یه بار دیگه، با تمام قلب لعنتیم بیام جلو، و تو، با تمام آرامشت، بری."
-
"چشمای خیرهسرت یه جوری آتیشم میزنه، که هر روز بیشتر از دیروز، خونم به جوش میاد. نه به خاطر تو… به خاطر این قلبِ زخمی لعنتیمه. قلبی که یاد گرفته پشت دردش قایم شه، ولی هنوزم میخواد جلو تو، یه محافظ بیباک و بیرحم باشه… یه سپر، نه یه عاشق."
-
"دل هنوزم تو رو میخواد… اما مگه یه قلب شکسته، سهم دوباره داره؟ تو با اون دستای نرم و بیادعات، قلب ساختی برام… از خاکسترم. ولی میترسم… نه از تو، از خودم. از اینکه یه کلمهی اشتباه بگم، یه سکوت بدتر از فریاد داشته باشم… و تو، همون لحظهای بری که داشتم یاد میگرفتم چطور عاشقت باشم."
-
"تو بودی که دردِ توی جونم رو آروم کردی... اما من چی کار کردم؟ بهجای اینکه دستات رو بگیرم، پشتم رو کردم. فکر کردم اگه دور بمونم، اگه هیچی نگم، قویتر میمونم... اما حالا میفهمم، سکوتِ من بدتر از هر فریادی بود که میتونستم سرت بزنم. من زندگی کردم، ولی با یه قلب بیحس... و حالا اون قلب، فقط وقتی یاد تو میافته، هنوز میتپه."
-
"میدونی چی سخته؟ نه اینکه نباشی… نه اینکه بری… سخته که هنوزم وقتی اسمت میاد، یه چیزی تو گلوم گیر میکنه. سخته که دیگه حتی نتونم با خودم حرف بزنم بدون اینکه صداتو قاطی خیالم کنم. من، اون رائودینیام که همه فکر میکنن سرده… ولی اگه یه روز، فقط یه روز، میدیدی چی توی دلم وول میخوره، میفهمیدی، منم یهبار واسه همیشه، واقعی دوستت داشتم… و همون یهبار، منو به فنا داد."
-
"دلم گرفته… مثل رودی که دلش یه ماهی میخواد، ولی خودش خوب میدونه این آب دیگه ماهی قبول نمیکنه. نه که خودش نخواد، نه… ولی اونقدری سنگ تو دلش افتاده که حتی نفس کشیدن واسه ماهی سخته."
-
به نام آفرینش کهکشان ها نام اثر: رائودین «برگرفته از رمان سایورا» ژانر: عاشقانه، تراژدی شاعر: آلن.ایزدقلم *** مقدمه «دوستداشتن تو آسون بود… تا وقتی عقل، زخمای دلم رو یادم نیاورده بود.» من، رائودینم. اون که نگاهش سرد بود، اما دلش از آتیش سوختهتر. اگه قراره توی این واژهها غرق شی، بدون که با یه عشق آروم طرف نیستی… اینا، تکهپارههای قلبیه که هنوز یاد تو رو فراموش نکرده.
-
درخواست کاور رمان برای ادامه زندگیام نور باش| الناز سلمانی کاربر نودهشتیا
Alen پاسخی برای Alen ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
مثل خودت عالی شد ممنون🌹🩷- 15 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست کاور رمان برای ادامه زندگیام نور باش| الناز سلمانی کاربر نودهشتیا
Alen پاسخی برای Alen ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
ممنون دلبر جان؛ فقط نظرت چیه اندازه قاب نوشتاری « ادامهی و نور» رو بزرگ تر کنی اینجوری نصفه نشه؟ -
درخواست کاور رمان برای ادامه زندگیام نور باش| الناز سلمانی کاربر نودهشتیا
Alen پاسخی برای Alen ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
نه شما بزن و درست کن نمی خواستم جسارت کنم فقط خواستم منظورم رو برسونم اگه میشه شما برای من زیبا درستش کن.🌹🩷- 15 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست کاور رمان برای ادامه زندگیام نور باش| الناز سلمانی کاربر نودهشتیا
Alen پاسخی برای Alen ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
سلام گلم این چطوره؟ من می خوام تصویر شخصیت ها معلوم باشه. -
درخواست کاور رمان برای ادامه زندگیام نور باش| الناز سلمانی کاربر نودهشتیا
Alen پاسخی برای Alen ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور