-
تعداد ارسال ها
2,833 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
65
تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL
-
هاگوارتز رمان جادویِ احساس | غزال گرائیلی عضو هاگوراتز نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت هفتاد با اطمینان و تحکم گفتم: ـ اصلا حرفتو قبول ندارم! آناستازیا که دید به هیچ صراطی مستقیم نیستم گفت: ـ خب ولش کن! الان اینو بهم بگو که برای گرفتن اون معجون چه فکری توی سرت هست؟! گفتم: ـ میخواستم با کمک جسیکا پیداش کنم اما فهمیدم که اونم خبر نداره. بعدش خواستم از طریق دزدیدنش از ویچر، کفریش کنم تا مجبور بشه جای معجون احساسات و بهم بگه اما الان تقریبا ده روز گذشته و با اینکه فهمیده دخترش پیش منه، هیچ خبری ازش نیست. آناستازیا یکم فکر کرد و گفت: ـ من راستش یه فکر دیگهایی دارم که نمیدونم تو قبول میکنی یا نه! با تعجب بهش نگاه کردم اما قبل از اینکه چیزی بهم بگه، به اتاقی که جسیکا داخلش بود و نگاه کرد و آروم رو بهم گفت: ـ بیا بریم پایین تا باهات درمیون بذارم! نمیدونم چرا نمیتونست به جسیکا اعتماد کنه، در صورتی که قدرت جادوگری تا ته قلب آذما رو میفهمه و مثل یه حس ششم عمل میکنه! اونم جادوگری مثل آناستازیا که تو این کار خیلی خبره هست. -
رمان مَنِ دیگر | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت دویست و شصت و نهم همینجور که هق هق میکرد، رو به سنگ قبر فرهاد گفت: ـ خیالت راحت؛ هم من و هم کوروش از این به بعد این خانواده خط قرمزمونه و کسی نمیتونه ما رو زمین بزنه! تازه بابا امیر هم کمکمون میکنه...حق با بابا بود من خیلی قضاوتت کردم... یکم مکث کرد و دستی به سنگ قبر کشید و گفت: ـ بابا! بالاخره فرهاد هم قبول کرد و دلش نسبت به پدرش پاک شد و یه بار دیگه به من ثابت شد که همه چیز با اذن خدا رو میشه و هر کس به سزای عملش میرسه... ( عشقِ از دست رفته هنوز عشق است ، فقط شکلش عوض میشود. نمیتوانی لبخندِ او را ببینی یا برایش غذا بیاوری یا مویش را نوازش کنی یا او را دورِ زمین رقص بگردانی … ولی وقتی آن حسها ضعیف میشود ، حسِ دیگری قوی میشود : خاطره ! خاطره شریکِ تو میشود ، آن را میپرورانی ، آن را میگیری و با آن میرقصی ، زندگی باید تمام شود … عشق نه !) تاریخ اتمام رمان : 1404/8/18- 262 پاسخ
-
- 1
-
-
- اجتماعی، درد بی پناهی
- رمان_آنلاین
-
(و 4 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان مَنِ دیگر | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت دویست و شصت و هشتم با دستمال توی دستم آروم اشک گوشه چشممو پاک کردم. موقعی که رسیدیم، دست امیر و گرفتم و همزمان باهمه رفتیم پیش سنگ قبرش...کوروش قبل از اینکه ما برسیم، دسته گل سفارش داده بود و سپرده بود تا قبرش و بشورن. اینقدر صدا و چهرش تو ذهنم زندست که واقعا باورم نمیشه بالای پونزده ساله که مرده! ارمغان تا رسید، نشست کنار سنگ قبرش و فاتحه خوند و بعدش گفت: ـ سلام آقا فرهاد، بالاخره خانوادت و برات آوردم! میدونم که از اون بالا بالاها داری میبینی و بالاخره روحت شاد شده! دیگه از این لحظه به بعد تو آرامش بخواب! منم نشستم کنار سنگ قبرش و دولا شدم و با تموم این دلتنگی و انتظار، سنگ قبرش و بوسیدم و آروم زمزمه کردم و گفتم: ـ اصلا خبر داری چقدر دلتنگتم بی معرفت! بعدش نشستم و به فرهاد نگاه کردم و با لبخند نگاش کردم و گفتم: ـ بیا پسرم! فرهاد اومد کنارم نشست و تا سنگ قبر و دید طاقت نیاورد و زد زیر گریه! به پشتش دستی کشیدم که گفت: ـ فکر نمیکردم، اینقدر گریهام بگیره! گفتم: ـ اشکال نداره عزیزم، گریه کن تا سبک بشی!- 262 پاسخ
-
- اجتماعی، درد بی پناهی
- رمان_آنلاین
-
(و 4 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان مَنِ دیگر | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت دویست و شصت و هفتم فرهاد لبخندی به امیر زد و محکم پدرش و در آغوش گرفت و گفت: ـ چشم بابا، اینبارم هرچی تو بگی! امیر گفت: ـ خودت هم راضی شدی دیگه؟ فرهاد گفت: ـ دیگه بابا این حرفایی که زدی، هر کس دیگهایی هم بود و منطقی فکر میکرد راضی میشد... یکم مکث کرد و ادامه داد: ـ بابام ناخواسته تو رو بعنوان بهترین آدمی که من توی زندگیم شناختم، به من هدیه داد و تو شدی تنها قهرمان قصهی من! صرفا بابت همین موضوع میبخشمش و بهش حق میدم. امیر سر فرهاد و بوسید و گفت: ـ خب پس حله دیگه! فردا غروب که تینا و ملودی از دانشگاه برگشتن، با همدیگه میریم سرخاکش. *** ساعت تقریبا دو بعدازظهر با دوتا ماشین راه افتادیم سمت بهشت زهرا...دل تو دلم نبود که فرهاد و ببینم و باهاش حرف بزنم. بگم که با بچههاش اومدم سرخاکش...بگم که جوری که اون میخواست این قضیه رو تموم کنه و نتونست، پسرش کوروش پیگیری کرد و مادرش به سزای عملش رسید و الان کنار هم خوشحال و خوشبخت داریم زندگی میکنیم و جای اون پیش ما خالیه...- 262 پاسخ
-
- اجتماعی، درد بی پناهی
- رمان_آنلاین
-
(و 4 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان مَنِ دیگر | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت دویست و شصت و ششم بعد از من امیر گفت: ـ فرهاد، میدونی که تو رو حتی از خودمم بیشتر دوست دارم. حتی منم فردا میخوام برم بهشت زهرا و ازش تشکر کنم که باعث شد بابای همچین پسری باشم و یکی مثل تو بهم بگه بابا...اون آدم هرکاری هم کرده باشه، بازم پدرته! کدوممون هیچوقت تو زندگیم اشتباه نکردیم؟! هممون داریم یبار زندگی میکنیم و از قبل تمام تصمیمات و آدم های زندگیمون توی تقدیرمون نوشته شده، حتی اگه پدرت هم اشتباه کرده باشه، صلاح و حکمت تو این بوده... بعدش امیر رفت نزدیک فرهاد و بهش لبخند زد و گفت: ـ صلاحش این بود که تو پسر من شدی! بهترین خانواده دنیا نصیب من شد. بعدش با عشق به من نگاه کرد و گفت: ـ کنار بهترین زن دنیا، روزامو گذروندم! بعدش دوباره به فرهاد نگاه کرد و گفت: ـ پس بهتره دلخوریا رو کنار بذاری! من مطمئنم که خودتم دوست داری باهاش حرف بزنی و ببینیش! دست مرده از دنیا کوتاهه! اون خدابیامرز هم ضربه بدی از مادرش خورد...بذار روحش در آرامش باشه و اون سمت دنیا، ضربه دیگشو از طعنه و قضاوت های پسرش نخوره! خدایی از حرفای امیر حظ کردم...بار دیگه تو دلم خداروشکر کردم که مثل یه فرشته نجات تو زندگیه من بود...تنها کسی که میتونست فرهاد یه دنده رو قانع کنه، امیر بود.- 262 پاسخ
-
- اجتماعی، درد بی پناهی
- رمان_آنلاین
-
(و 4 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان مَنِ دیگر | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت دویست و شصت و پنجم پیشونیم و بوسید و گفت: ـ مرسی عزیزم! کوروش یهو رفت تو خودش و با تردید گفت: ـ راستش حالا که همتون هستین، من میخواستم یه چیز دیگه هم بگم؟! با نگرانی پرسیدم: ـ اتفاق بدی... حرفم و قطع کرد و گفت: ـ نه مامان...راستش فردا تولد بابائه، من میخواستم بگم حالا که هممون پیش همیم، بریم سرخاکش و ما رو از اون بالا ببینه و یکم روحش در آرامش باشه. اتفاقا این موضوع تو ذهن خودمم بود اما گفتم حالا که همه خوشحالن، راجب این موضوع حرفی نزنم و اوقات تلخی به بار نیاد و قرار بود فردا به ارمغان بگم و باهم بریم سرخاکش...حتی دلم برای سنگ قبرش هم تنگ شده بود! هممون بعد از گفتم این حرف کوروش، برگشتیم و به فرهاد نگاه کردیم. فرهاد به من نگاه کرد و پرسید: ـ نظرت چیه مامان؟! گفتم: ـ پسرم اگه هممون باهم بریم، واقعا روح فرهاد هم به آرامش میرسه. من مطمئنم خیلی خوشحال میشه که شما دوتا برادر و کنار هم ببینه عزیزم...کوروش راست میگه!- 262 پاسخ
-
- اجتماعی، درد بی پناهی
- رمان_آنلاین
-
(و 4 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان مَنِ دیگر | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت دویست و شصت و چهارم فرهاد با نارضایتی گفت: ـ آ آ، چرا اول کوروش بعد من؟ خندیدم که کوروش جای من گفت: ـ چون من یک دقیقه زودتر از تو بدنیا اومدم. ارمغان که همینجور از بحثهای این دو برادر میخندید، گفت: ـ خیلی خب این بحثها اضافیه، شب قرعه کشی میکنیم ببینیم اول برای کدومتون بریم خواستگاری. با این حرفش همچون خندیدیم. یهو صدای امیر از اون سمت حیاط اومد: ـ آهای اهالی، من اومدم. برگشتم و دیدم چهرش خوشحاله و دستش به بسته شیرینیه. فرهاد گفت: ـ بابا واحد و گرفتی؟! امیر گفت: ـ آره پسرم، قرارداد بستیم و قراره فردا کارگرا بارو از کرمانشاه بیارن تهران. ارمغان گفت: ـ خب پس خداروشکر اینم حل شد، تبریک میگم آقا امیر. امیر: ـ دست شما درد نکنه! رفتم سمتش و با شادی گفتم: ـ خیلی خوشحال شدم امیر، برات خیر و برکت بیاره این مغازه جدید.- 262 پاسخ
-
- اجتماعی، درد بی پناهی
- رمان_آنلاین
-
(و 4 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
هاگوارتز رمان جادویِ احساس | غزال گرائیلی عضو هاگوراتز نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت شصت و نهم با ذوق گفتم: ـ جدی؟ وای آخجون! بعدش جسیکا بلند شد و با تعجب پرسیدم: ـ کجا؟! بدون اینکه برگرده سمتم گفت: ـ خستهام؛ میخوام استراحت کنم! زیرلب آروم زمزمه کردم و گفتم: ـ خدایِ من، این دختر چش شده؟! آناستازیا خیلی عادی گفت: ـ ولش کن آرنولد؛ زیادی بهش رو دادی! اینو هیچوقت یادت نره که هر چی باشه! اون دختر همون جادوگر بدذات ویچره. اما من اینو قبول نداشتم چون روشناییه توی دل جسیکا رو دیده بودم. گفتم: ـ نه اون با پدرش خیلی متفاوته، اوایل به ظلم و تاریکی عادت کرده بود اما من تو وجودش و و چشماش دیدم که دلش میخواست عوض بشه. آناستازیا شونهایی بالا انداخت و گفت: ـ اتفاقا من دقیقا برعکس تو فکر میکنم. خیلی موذی و آب زیر کاه بنظر میاد. -
هاگوارتز رمان جادویِ احساس | غزال گرائیلی عضو هاگوراتز نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت شصت و هشتم دستم و گذاشتم روی زانوهایش که یهو برگشت و بهم نگاه کرد و از فکر خارج شد. با خوشرویی بخش گفتم: ـ نگفتی که چی اینقدر ذهنت و به خودش مشغول کرده؟! بازم چشماش کلی حرف داشت...تا رفت دهنش و باز کنه و حرف بزنه، آناستازیا یهو با هیجان گفت: ـ وای آرنولد، خدایی فکرشو نمیکردم که تو تنهی درخت یه همچین جایی درست کرده باشی. ایول به این فکر واقعا! ویچر تا سالیان سال بگرده، نمیتونه مخفیگاهتو پیدا کنه! از هیجانش خندم گرفت و گفتم: ـ چرا فکرشو نمیکردی؟! ما که تو دنیای جادوگری، کلی از این کارا انجام میدیم. گفت: ـ اما قدرت تو بخاطر باوری که داری، یه مقدار بیشتر از جادوگرای دیگست...الان اگه به من میگفتن اینکارو کنم تا ته قدرتمم استفاده میکردم نمیتونستم یه همچین شاهکاری خلق کنم! با حالت مسخره کردن گفتم: ـ یکم بیشتر اغراق کن! با حالت جدی گفت: ـ دارم جدی میگم! گفتم: ـ تهش یه چندتا ورده مخصوصه که بهت یاد میدم، نگران نباش. -
رمان مَنِ دیگر | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت دویست و شصت و سوم منو محکم میشوند تو بغلش و گفت: ـ خیلی دوستت دارم مامان. بالاخره نیمه دیگه قلبم بعد اینهمه مدت آروم شد چون کلمه دوستت دارم و از زبون پسری که مدتها پیشم نبود و شنیده بودم. خدا رو شکر کردم که بالاخره بعد از اینهمه وقت، کنار کسایی که دوسشون داشتم بودم. فرهاد ارمغان رو توی آغوشش گرفت و یه چیزی زیر گوشش گفت. ارمغان خندید...کوروش رو به فرهاد گفت: ـ چی میگی تو؟! جای فرهاد، ارمغان رو به من با همون لحن خنده گفت: ـ خب یلدا ، کی قراره بریم خواستگاری؟! منم برای اینکه اذیتشون کنم، خندیدم و گفتم: ـ برای کدومشون؟! ارمغان هم چشمکی بهم زد و گفت: ـ برای فرهاد دیگه... کوروش با حالت شاکی رو به ارمغان گفت: ـ دستت درد نکنه مامان خانوم، نو که اومد به بازار، کهنه میشه دل آزار؟! من ریز ریز میخندیدم...کوروش واقعا موضوع و جدی گرفته بود. ارمغان رفت سمتش و بغلش کرد و گفت: ـ شوخی کردم پسرم! برای جفتتون... گفتم: ـ هفته بعد یه روز و تعیین میکنیم، اول برای کوروش میریم خواستگاری و بعدشم برای فرهاد.- 262 پاسخ
-
- اجتماعی، درد بی پناهی
- رمان_آنلاین
-
(و 4 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان مَنِ دیگر | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت دویست و شصت و دوم بعدش کوروش یه نگاهی به من کرد و رو به ارمغان گفت: ـ مامان با اجازت میخوام این تاج گل و من رو سر مامان یلدا بذارم... ارمغان گفت: ـ اون مادرته پسرم، واسش هر کاری که دلت میخواد انجام بده، اصلنم لازم نیست که بابتش از من اجازه بگیری! کوروش بهش لبخند عمیقی زد و صورتش و بوسید. فرهاد هم گفت: ـ پس منم با افتخار این تاج گل و روی سر ارمغان چشم قشنگم میذارم! ارمغان با هر حرف فرهاد، جوری میخندید که از چشماش اشک میومد...همینجور که قهقهه میزد گفت: ـ خدا نکشتت پسر؛ آخرین باری که اینجوری خندیدم فکر کنم چندین سال پیش بوده! بعدشم سرشو برد جلو تا فرهاد تاج گل و روی سرش بذاره. همین حین هم کوروش اومد نزدیکم من و پیشونیم و بوسید و تاج گل و گذاشت روی سرم و گفت: ـ امیدوارم دوسش داشته باشی! از شوق زیاد، اشک شادی توی چشمام حلقه زد و دست راستش و بوسیدم و گفتم: ـ مگه میشه از چیزی که تو با دست خودت برام درست کردی و دوست نداشته باشم پسرم؟! عاشقشم...خیلیم برام با ارزشه.- 262 پاسخ
-
- اجتماعی، درد بی پناهی
- رمان_آنلاین
-
(و 4 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
هاگوارتز رمان جادویِ احساس | غزال گرائیلی عضو هاگوراتز نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت شصت و هفتم با نگرانی نگام کرد و گفت: ـ سوتی موتی که ندادین؟! خندیدم و گفتم: ـ نه خیالت راحت! بعدشم به جفتشون گفتم: ـ بچها برید عقب تا درو وا کنم! بعد با گردنبند جادوییم، ورد مخصوص قفل مخفیگاه رو خوندم و هر سه تامون وارد شدیم. شنلها رو درآوردیم و آناستازیا گفت: ـ وای خدایا! چقدر اینجا بانمکه! در و دیواراشو نگاه... بعدشم مشغول به قدم زدن تو خونه شد و با کنجکاوی به همه جای خونه سرم کشید...جسیکا همون اول که اومدیم بدون هیچ حرفی رفت ساکت یه گوشه نشست و چیزی نگفت. یعنی این دختر چش شده بود؟! هرچی فکر کردم به نتیجهایی نرسیدم...اون دختری که تا دو ساعت پیش اینقدر خوشحال بود و از شادی چشماش برق میزد و دنبال امید میدویید و بادبادک هوا میکرد، حالا با کوهی از ناراحتی و چهره غمبار یه گوشه نشسته و به یه نقطه خیره شده. همینجور که آناستازیا مشغول قدم زدن تو خونه بود، رفتم کنارش نشستم و به چهرش که مشغول فکر کردن بود، خیره شدم اما اینقدر تو فکر بود که اصلا متوجه حضور من کنارش نشد! -
رمان مَنِ دیگر | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت دویست و شصت و یک از طرز حرف زدن فرهاد هم خندم میگرفت و هم خجالتم میومد اما ارمغان حسابی خوشش اومده بود از فرهاد...یهو کوروش رو به فرهاد گفت: ـ همزمان باهم نشون بدیم تا واکنشها رو ببینیم فرهاد هم با ادعا گفت: ـ قبوله، هرکی باخت امشب به کل خانواده کباب میده. کوروش هم قبول کرد و یهو جفتشون دستاشون و آوردن جلو از با گلهای داوودی زرد و ارغوانی که تو حیاط جلوییشون داشت، یه تاج گل درست کرده بودن و فرهاد لابلای اون گلها یکم گل میخک هم گذاشته بود. منو ارمغان جفتمون شگفت زده شدیم و باهم گفتیم: ـ چقدر قشنگه! کوروش به فرهاد نگاه کرد و گفت: ـ مثل اینکه جفتمون بُردیم! چشمای جفتشون اکلیلی شد. اون تاج گل قشنگ که همیشه یه یادگاری خوب گوشه قلبم بود این بار توسط پسرام برای منو ارمغان درست شده بود...اشک تو چشمای جفتمون جمع شده بود. فرهاد گفت: ـ توروخدا اوضاع رو درام نکنین دیگه! برای اینکه روحیتون خوب شه و خوشحال بشین اینکارو کردیم. ارمغان با شادی رو بهش گفت: ـ خیلی کار قشنگی کردین، پسرم! بینهایت برامون با ارزشه. مگه نه یلدا؟! تایید کردم و گفتم: ـ صد در صد!- 262 پاسخ
-
- اجتماعی، درد بی پناهی
- رمان_آنلاین
-
(و 4 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان مَنِ دیگر | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت دویست و شصتم تا ارمغان رفت حرفی بزنه، یهو صدای کوروش و فرهاد با همدیگه اومد: ـ مامان...مامان! جفتمون برگشتیم سمتشون...مثل بچها میدوییدن سمت ما...فرهاد رو به من گفت: ـ مامان یه چیزی برای شما درست کردیم! منو ارمغان با خنده به این حالتشون با تعجب و کنجکاوی نگاشون کردیم و ارمغان پرسید: ـ چی درست کردی پسر شیطون؟؟ فرهاد خندید و گفت: ـ یه چیزی که جفتتون عاشقش میشین ارمغان چشم قشنگ. با خجالت گفتم: ـ فرهاد این چه طرز حرف زدن با بزرگترته؟! حالا ارمغان با صدای بلند میخندید و میگفت: ـ واقعا ملودی راست میگفت که شخصیت خیلی بامزهایی داره، راحت باش پسرم...هر جوری دوست داری صدا بزن. کوروش یهو بهش گفت: ـ هوی آقا فرهاد، من روی مامانم غیرت دارمااا، حواستو جمع کن. فرهاد به کوروش پوزخندی زد و گفت: ـ خب حالا از پشتت اون و دربیار و نشون بده، گرچه بعید میدونم ارمغان چشم قشنگ خوشش بیاد.- 262 پاسخ
-
- اجتماعی، درد بی پناهی
- رمان_آنلاین
-
(و 4 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان مَنِ دیگر | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت دویست و پنجاه و نهم ارمغان گفت: ـ ولی اگه خاتون نبود... حرفشو قطع کردم و گفتم: ـ گذشتهها گذشته...شاید منو فرهاد هیچوقت توی تقدیر هم نبودیم ولی به زور خواستیم مال هم باشیم، نمیدونم... ارمغان گفت: ـ یلدا یکی از زمین هایی که فرهاد برای بچش خریده بود، سمت ونک خالیه و کوروش پارسال کلی کارگر آورد و الان نزدیکه ساخته بشه...خیلی هم جاش قشنگه. نگاش کردم و گفتم: ـ مرسی ازت اما یادت باشه ارمغان جا مهم نیست آدما اگه تو یه انباری هم کنار کسایی باشن که دوسشون دارن، بازم خوشبختن. ارمغان با سر حرفم و تایید کرد و گفت: ـ به منم سر میزنی دیگه مگه نه؟! دستی به شونهاش کشیدم و گفتم: ـ حتماً! خیلی هم ازت ممنونم که پسرم و مثل یه مرد واقعی بزرگ کردی ارمغان. ارمغان خندید و گفت: ـ کی بریم براش خواستگاری؟! ازم قول گرفت برای تولد سوگل براش یه نقاشی بکشم! خندیدم و گفتم: ـ یه روز و مشخص میکنیم و با خانوادشون قرار میذاریم.- 262 پاسخ
-
- اجتماعی، درد بی پناهی
- رمان_آنلاین
-
(و 4 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان مَنِ دیگر | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت دویست و پنجاه و هشتم گفت بچه هام دخترای مورد علاقشونو پیدا کردن و بهمون معرفی کردن و کوروش هم گفت که قراره بره اداره آگاهی و در کنار سوگل کارشو اونجا ادامه بده. قضیه ملودی و فرهاد هم که مشخص شده بود و خداروشکر خانوادش هم با این وصلت موافق بودن و به علاقه دخترشون احترام گذاشتن...بعد اینهمه مدت رفتم سمت ته باغ، پیش همون درخت معروف و جایی که منو فرهاد دور از چشم بقیه قرار میذاشتیم اما دیدم که اون درخت معروف قطع شده و اون قسمت زمین خالی شده. یاد اون روزا افتادم و تو گذشته غرق شدم که با صدای ارمغان به خودم اومدم: ـ سه ماه بعد از ازدواجمون، فرهاد گفت قطعش کنن. لبخند تلخی زدم و بهش نگاه کردم و چیزی نگفتم که ادامه داد و گفت: ـ اونقدر عاشقت بود که هرشب وقتی پشت بالکن اتاق سیگار میکشید، به این درخت خیره میشد...یه روز دیگه طاقت نیاورد و گفت که قطعش کنن. بعد از اون دیگه سمت بالکن نرفت. گفتم: ـ اشتباه نکن! فرهاد بنظرم چون عاشق تو شده بود و دوستت داشت، اون درخت و قطع کرد تا هر چیزی از این خونه که منو یادش مینداخت و از بین ببره و نتونه حتی تو فکرش هم به تو خیانت کنه. لبخندی زد و چشمای سبزش برقی زد و گفت: ـ هیچوقت اینجوری بهش فکر نکرده بودم! همیشه حس کردم که زمانی که فرهاد با من ازدواج هم کرد چشمش دنبال اون دختری بود که دوسش داشت یعنی تو. ـ ارمغان، من برای فرهاد همون روزی که اومد خونمون و اون همه تحقیرم کرد، تموم شدم و منو توی دلش کشت فقط نتونست به همین راحتی منو بندازه دور اما بخاطر تو خیلی راحت از من دست کشید... مطمئن باش چون خیلی دوستت داشت، اینکارو کرد.- 262 پاسخ
-
- اجتماعی، درد بی پناهی
- رمان_آنلاین
-
(و 4 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان مَنِ دیگر | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت دویست و پنجاه و هفتم ( یلدا ) بالاخره عدالت جای خودش و پیدا کرد و با کمک پسرم کوروش، خاتون راهی زندان شد و یکم دلم آروم شد. ارمغان و بعد بیست و خوردی سال دیدم و هنوزم همون زن دل رحم و مهربونیت بود که چهلم فرهاد دیده بودمش. از بس کوروش و دوست داشت، دلش نمیخواست ازش دور بشه و به ما پیشنهاد داد که برای همیشه اثاث کشی کنیم به تهران و دیگه از همدیگه جدا نباشیم. با اینکه برام سخت بود اما منم دلم میخواست کنار دوتا بچههام باشم و دلم نمیخواست که ارمغان رو از کوروش دور کنم چون بهرحال اونم حق مادری به گردنش داشت. امیر انگار خیلی راضی نبود و فکر میکرد که چون من به پسرام رسیدم، دیگه به اون احتیاجی ندارم اما یه چیز و اشتباه فهمیده بود که من در کنارش بینهایت خوشحال بودم و دلم نمیخواست از دستش بدم! اون هرچی بود، پدر دخترم تینا و پسرم فرهاد بود. تمام این مدت که تنها بودم و کسی پشتم نبود، امیر بود که هر لحظه پا به پای درد و دلام نشست و بهم امیدواری داد... همیشه تشویقم کرد و یه پناهگاه امن برای قلبم شد. من شاید هیچوقت نتونستم بهش بگم اما خیلی دوسش داشتم و دارم و واقعا از اینجای زندگیم نمیتونم بدون وجود امیر به زندگیم ادامه بدم. بالاخره از ترس نبودنش، امشب جلوی جمع اعتراف کردم که چقدر دوسش دارم و شرط موندنم تو تهران اینه که امیر هم پیشم باشه. علاوه بر من، اگه امیر نمیموند، اینقدر فرهاد بهش وابستگی داشت که اونم همراهش میرفت کرمانشاه و پیشم نمیموند. خداروشکر که امیر قبول کرد پیشمون بمونه...قرار شد واحد بالای گالری نقاشی ارمغان و برای مغازه چرم فروشی امیر اجاره کنیم و فرهاد بره بالا سر کارخونه برنج فروشی اصلانی و اعتبار کارخونهایی که خاتون با قاچاق اسلحه و پول حروم خرابش کرده بود و دوباره برگردونه و اونو درستش کنه.- 262 پاسخ
-
- اجتماعی، درد بی پناهی
- رمان_آنلاین
-
(و 4 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
هاگوارتز رمان جادویِ احساس | غزال گرائیلی عضو هاگوراتز نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت شصت و ششم جسیکا همینجور وایستاده بود و بهمون نگاه میکرد. گفتم: ـ بیا دیگه پرنسس! به چی نگاه میکنی؟! جسیکا بدون هیچ حرفی نزدیکمون شد و دستشو گذاشت روی دست من. این دختر بعد دیدم آناستازیا یه چیزیش شده بود! حالا اینکه موضوع چی بود و من واقعا نمیفهمیدم...حسادت بود؟ عصبانیت بود؟! ناراحتی بود؟! نمیدونم واقعا اما باید میفهمیدم....بعد از اینکه دستشو گذاشت روی طرح بال پرنده، آناستازیا گفت: ـ خب آمادهاین؟! بعدش دستشو گذاشت روی دستای ما و چشماشو بست و رو به من گفت: ـ آرنولد، جایی که باید فرود بیایم و توی ذهنت تصور کن... گفتم: ـ باشه. بعدش یه وردی خوندم و با سرعت زیاد، از روی زمین بلند شدیم و بعد چند دقیقه جلوی در مخفیگاه فرود اومدیم. بعدش خندیدیم و گفتم: ـ آخیش خیلی خوب شد! واقعا خیلی راه طولانی بود و احتمالا نصفه شب میرسیدیم خونه. آناستازیا یهو به آسمون بالای سرمون خیره شد و با ترس گفت: ـ آرنولد!! اینجا چه خبره؟!!! چقدر نگهبان تو آسمون هست!!!! عادی پوزخند زدم و گفتم: ـ اونارو ویچر فرستاده تا بخوان مخفیگاه منو پیدا کنن. -
هاگوارتز رمان جادویِ احساس | غزال گرائیلی عضو هاگوراتز نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت شصت و پنجم بعد یهو قیافش رفت تو هم و خیلی ناراحت شد...پرسیدم: ـ اما؟! چشماش پر از اشک شد و گفت: ـ اما دو سال پیش، یه از خدا بیخبر که داشت تیراندازی میکرد، یه تیرش میخوره به یه بال پرندهام...خیلی سعی کردم ترمیمش کنم...از تموم قدرتم کمک گرفتم از بابام خواستم کاری بکنه تا خوب بشه ولی نشد...چون ذات پرنده رهایی و پروازه...و اینکه خوب نشدن بالش، حس و حال درونیش و خراب کرد و بعد چند وقت از دنیا رفت. بعد از اینکه وینی رو از دست دادم، اون بال پرندهام که زخمی شده بود رو با قدرتی که داشتم و یه ورد مخصوص روی بازوم حک کردم. هر موقع دستم رو این قسمت بازوم بذارم، مثل یه پرنده پرواز میکنم و جایی که میخوام، فرود میام... با ناراحتی گفتم: ـ برای پرندت واقعا متاسفم ولی تو پرواز میکنی و میری، ما چی؟! با لبخند به ما نگاه کرد و گفت: ـ وقتی هم که شما دستتون و بذارین روی دست من، به قدرت من وصل میشین و با همدیگه به پرواز در میایم. گفتم: ـ خب دیگه! حله پس...چون قدرت پرواز منم توی اُدیل( اسبمه ) که اونو از اصطبل نیوردم...اینجوری مجبور هم نمیشیم که تا پناهگاه پیاده بریم. اونم تایید کرد و بازوشو آورد جلو و من دستم و گذاشتم روی اون طرح پرنده. -
رمان مَنِ دیگر | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت دویست و پنجاه و ششم بعدشم پرید بین یلدا و فرهاد...از صمیمیت بینشون کیف میکردم. از اینکه اینقدر امیر مرد درست و خوبی بود که خانوادش بدون اون حاضر نبودن حتی یه لحظه تو یه جای غریب بمونن....نمیدونم چقدر بهشون خیره مونده بودم که آقا امیر رو بهم گفت: ـ چرا اینجوری نگاه میکنی پسر؟! بدون بیا اینجا ببینم... با کلی ذوق منم رفتم تو آغوشش و حس اینکه منم عضو خانوادشونم و با عمق وجودم حس کردم و لذت بردم. همین لحظه ملودی بلند شد و گفت: ـ صبر کنین که این لحظه قشنگ و ثبت کنیم... بعد گوشیشو درآورد و همین لحظه یلدا رو به ارمغان و خاله آتوسا و عمو آرمان گفت: ـ لطفاً شما هم بیاین، یادگاری میمونه! همه هم با ذوق وارد این قاب قشنگ شدن و سوگل رو به ملودی گفت: ـ عزیزم تو هم برو وایستا...من عکس میگیرم. گفتم: ـ سلفی بگیر که خودتم بیفتی! خندید و گفت: ـ چشم عزیزم! بعدش گفت: ـ سه، دو، یک...- 262 پاسخ
-
- اجتماعی، درد بی پناهی
- رمان_آنلاین
-
(و 4 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان مَنِ دیگر | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت دویست و پنجاه و پنجم آقا امیر خیلی از واکنش مامان جا خورد! حس کردم اصلا انتظار اینو نداشت مامان بخاطرش اینقدر ناراحت بشه....رفت نزدیکش و اشکاشو پاک کرد و گفت: ـ چرا اینجوری گریه میکنی عزیزم؟! قلبت درد میاد یلدا جان...منو ببین! مامان یلدا رو بهش گفت: ـ امیر من عاشق فرهاد بودم اما تو برای من حکم یه عزیزی که همیشه پشتمه، همیشه تشویقم میکنه و بهم اعتماد داره..همیشه مثل یه پدر برام تکیه گاهه و برام امنه و به درد دلام گوش میده، بودی...من تو رو خیلی دوست دارم امیر! دنیا فرهاد و ازم گرفت اما نمیخوام که تنها تکیه گاهمو ازم بگیره...من بدون تو نمیخوام اینجا بمونم امیر! تو هرجا باشی منم همون جام. بعدش فرهاد بلند شد و گفت: ـ بابا اگه فکر کردی که منم بدون تو اینجا میمونم، سخت در اشتباهی! حتی اگه کوروش هم ازم بخواد، در صورتی اینجا میمونم که تو کنارم باشی... بعدش خندید و گفت: ـ بعدشم من از مدیریت و کارخونه چی میفهمم؟! تو باید باشی که راهنماییم کنی دیگه! آقا امیر که مشخص بود تابحال این اعتراف و از یلدا نشنیده و شوکه شده، با بغض خوشحالی هم فرهاد و هم یلدا رو در آغوش گرفت و گفت: ـ قربون جفتتون بشم من! چشم، اگه شما اینجوری میخواین باشه! بعدش تینا بلند شد و گفت: ـ ا؟؟ بابا پس من چی؟؟- 262 پاسخ
-
- اجتماعی، درد بی پناهی
- رمان_آنلاین
-
(و 4 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان مَنِ دیگر | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت دویست و پنجاه و چهارم آقا امیر لبخندی بهش زد و گفت: ـ عزیزم، هرجایی که حال دلت خوشه همونجا باش! اینجوری منم خیلی خوشحال ترم و واقعا از خدا ممنونم که بعد اینهمه سال بالاخره پیش کوروش و فرهاد، دلت آروم گرفت... فرهاد یکم تو جاش جابجا شد و با نگرانی پرسید: ـ بابا چرا مثل خداحافظی داری باهامون حرف میزنی؟! آقا امیر لبخندی زد و گفت: ـ پسرم من کار و بار و تمام زندگیم کرمانشاهه! حالا ارمغان خانوم دستشون درد نکنه خیلی بهم لطف داشتن اما من... همین لحظه مامان یلدا با نگرانی حرفشو قطع کرد و گفت: ـ نمیشه... همه یهو چشم دوختیم به مامان یلدا! با استرس گفت: ـ من بدون تو نمیتونم. آقا امیر بازم بهش لبخندی زد و گفت: ـ میتونی عزیزم! همه عزیزات اینجان، دورت بگردم...الآنم همه چیز رو شده و دیگه نیاز نیست از کسی بترسی، منم هر از گاهی میام و بهتون سر میزنم چون دختر و پسر خودمم اینجان و بینهایت دلم براشون تنگ میشه! مامان یلدا یهو اشکش درومد و با گریه گفت: ـ یعنی...یعنی میخوای منو ول کنی و بری؟- 262 پاسخ
-
- اجتماعی، درد بی پناهی
- رمان_آنلاین
-
(و 4 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
هاگوارتز رمان جادویِ احساس | غزال گرائیلی عضو هاگوراتز نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت شصت و چهارم اصلا انتظار نداشتم چنین چیزی و بگه...همزمان منو آناستازیا خندیدیم و من گفتم: ـ دیوونه شدی دختر؟! آناستازیا گفت: ـ منو باش فکر میکردم چه چیز مهمی قراره بگه! رفتم نزدیکش و موهای کوتاهش و گذاشتم پشت گوشش و گفتم: ـ میخوای بغلت کنم؟! سریعا چشماشو دزدید و گفت: ـ نه...اصلا...منظورم و بد فهمیدی! منظورم این بود که فقط یکم استراحت کنیم. به آسمون نگاه کردم و گفتم: ـ آخه داره شب میشه و موقع شب خیابونا خلوته و امکانش هست از صدای پاهامون متوجه ما بشن. تا جسیکا رفت حرفی بزنه، آناستازیا گفت: ـ صبر کن آرنولد! من یه فکر بهتری دارم! با تعجب بهش نگاه کردم...اومد نزدیکم و آستین لباسشو زد بالا...روی قسمت بازوی چپش عکس یه بال پرنده طراحی شده بود. با دیدنش گفتم: ـ چقدر قشنگه! حرفمو تایید کرد و گفت: ـ قبلا یه پرنده نامه رسون به اسم وینی داشتم، پدرم توی تولد پنج سالگیم اونو بهم هدیه داد و چینی شد تنها دوست و رفیق تنهاییام اما... -
رمان مَنِ دیگر | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت دویست و پنجاه و سوم همه ساکت شدن و خودمم کنجکاو بودم که مامان چی میخواد بگه...مامان نگاهی به من کرد و گفت: ـ راستش...راستش میدونین که کوروش حتی اگه پسر واقعی من نباشه اما تنها دارایی و تکیه گاه من تو این زندگیه. میدونم که بودن خانوادش، برادرش کنارش خیلی بهش قوت قلب میده...برای همین میخواستم اگه براتون ممکنه، شما هم بیاین تهران و همه کنار هم دیگه باشیم... چه فکر خوبی کرده بود! یبار دیگه به وجود همچین آدمی تو زندگیم افتخار کردم. با رضایت خاطر، رفتم کنارش نشستم و دستش و گذاشتم تو دستام و گفتم: ـ خیلی فکر خوبی کردی مامان! اینم اضافه کنم که وقتش رسیده فرهاد بره بالا سر کارخونه و یه دستی به سر و روی پرونده ها بکشه! من به عدالتی ایمان دارم. فرهاد گفت: ـ تو خودت کجایی که من باید برم بالاسر کارخونه؟! گفتم: ـ من کارم تو اداره آگاهیه ! الآنم که دیگه هیچ اجباری رو سرم نیست، میخوام با سوگل تو شغل مورد علاقم کارمو ادامه بدم... مامان ارمغان گفت: ـ راستی از کوروش شنیدم که آقا امیر تو کار چرم سازی هستن...طبقه بالای گالری نقاشی من یه واحدش خالیه؛ میتونیم اونجا رو براتون بگیریم. همشون ساکت بودن...من رو به مامان یلدا گفتم: ـ مامان نظرت چیه؟! مامان یه نگاهی به آقا امیر کرد و آقا امیر لبخندی بهش زد و گفت: ـ نمیدونم والا...حالا بخوابم الان دنبال خونه بگردیم، شاید سخت بشه اما هرچی که فرهاد و امیر گفتن...منم به همون راضیم.- 262 پاسخ
-
- اجتماعی، درد بی پناهی
- رمان_آنلاین
-
(و 4 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
هاگوارتز رمان جادویِ احساس | غزال گرائیلی عضو هاگوراتز نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت شصت و سوم جسیکا با بیرمقی بدون اینکه نگاش کنه، گفت: ـ نمیدونم، پدرم اصلا کاراشو با من مشورت نمیکرد. آناستازیا پوزخندی زد و گفت: ـ اینجوری میخوای کمک کنی؟! مداخله کردم و رو به آناستازیا گفتم: ـ من به جسیکا اعتماد دارم! اگه چیزی بدونه، مطمئنم که بهم میگه... یهو وایستاد...همزمان منم وایستادم! فکر کردم چیزی دیده...با ترس پرسیدم: ـ چی شده پرنسس؟! تو چشماش غم جمع شده بود، میخواست چیزی و فریاد بزنه اما انگار جلوی خودشو میگرفت...همینجور بهش نگاه کردم و گفتم: ـ بگو دیگه؟؟ چیزی دیدی؟! یهو انگار مصمم شد و گفت: ـ آرنولد...اون...یعنی...یعنی من... کنجکاو بودم تا حرفشو تموم کنه، چشم دوختم به دهنش اما انگار پشیمون شد...شروع کرد به بازی کردن با دستاش و گفت: ـ هیچی...راستش...میخواستم بگم که من خیلی خسته شدم!