رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

QAZAL

نویسنده اختصاصی
  • تعداد ارسال ها

    3,065
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    69

تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL

  1. پارت دویست و دوازدهم پوریا با عصبانیت از کنارم رد شد و گفت: ـ چی میگی ملیکا؟! بعدش همون‌جوری که می‌رفت سمت اتاقش، در اتاق رو محکم باز کرد و گفت: ـ ببین! تو توی این اتاق کسی رو میبینی؟؟ من فقط یهو چشمش روی میز ثابت شد و سکوت کرد، مطمئن شدم که نامه رو دیده... منم برای اینکه به روی خودم نیارم، سریع گفتم: ـ تو فقط چی پوریا؟! اما جوابی نداد، آروم رفت سمت میز و نامه رو برداشت، بازم حرفی نزد... رفتم و درست پشت سرش وایستادم و گفتم: ـ چی شده پوریا؟! چیزی دیدی؟! دو ور نامه رو توی دستش نگاه کرد و بدون روشو برگردونه گفت: ـ تنهام بذار! ـ اما پوریا... بهم نگاه کرد و گفت: ـ لطفاً! وقتی بهم نگاه کرد، من بغض توی چشماش و دیدم و واقعا برای بغضش جیگرم کباب شد. این‌قدر که همیشه پوریا رو شخصیت محکم و قوی می‌دونستم، هیچ‌وقت فکرشو نمی‌کردم که یه دختر بتونه اونو به این حال و روز دربیاره. دلم براش سوخت اما از یه طرف حس حسادت مثل آتیش به جونم افتاده بود و سعی می‌کردم به خودم بقبولونم که کار درستی کردم. وقتی پوریا این‌جور به‌خاطر نامه‌ ازش بغض می‌کنه، اگه نمی‌رفت... قطعا اوضاع بر وفق مرادم پیش نمی‌رفت.
  2. پارت دویست و یازدهم پوریا مثل دیوونه‌ها تو اتاق قدم می‌زد و می‌گفت: ـ خدای من! مگه میشه؟! انگاری این دختر آب شده و رفته زیر زمین، ببینم عفت خانوم، چرا دیشب دوبار بهم زنگ زده بودین؟؟ وای!! پس مارمولک کار خودشو کرده بود! عفت سرشو انداخت پایین و گفت: ـ هیچی پسرم، می‌خواستم ببینم برای شام میای یا نه؟ پوریا با دلخوری گفت: ـ من باوان و به شما سپرده بودم، عفت خانوم! عفت خانوم اون‌قدر شرمنده و ناراحت بود که حد نداشت و من مطمئنم که اگه تهدیدش نمی‌کردم، همین الان همه چیزایی که اتفاق افتاده بود و به پوریا می‌گفت! برای این‌که عفت خانوم عذاب وجدان نگیره، گفتم: ـ ببینم پوریا، تو اصلا تو اتاقشو خوب گشتی؟؟! شاید رو بالکن باشه و تو رو ندیده باشه! پوریا با کلافگی اومد سمتم و گفت: ـ منظورت چیه ملیکا؟! رفتم در و باز کردم و دیدم تختش خالیه دیگه! پس اون نامه روی میز و ندیده بود! سریع گفتم: ـ می‌خوای باهم بریم اتاقشو بگردیم؟! شاید یجایی رفته باشه و بخواد برگرده!
  3. #پنجمین متن نیمه شب وقتی ازم میپرسن چرا عصبیم و میگم نمیدونم! دلیلش این نیست که نمیدونم دلیلش اینه که... صدتا چیز کوچیک که به نظرت چرت میرسن روی هم جمع شدن و تهش شده عصبانیت من حالا بیام این صدتا رو تعریف کنم و تقدم و تأخر بچینم که تهش تازه بفهمنت یا نفهمنت! همون فکر کنن دیوونه ایی چیزی هستم راحت تره! 22:22 پنجم بهمن ‌
  4. پارت دویست و دهم یهو به این فکر افتادم که یعنی نامه رو پیدا نکرده؟! رو بهش گفتم: ـ بذار ببینم چیزی تو اتاقش هست یا نه! شاید به یادداشتی چیزی گذاشته باشه! بعدش پوریا گفت: ـ دیروز عفت خانوم با گوشیش بهم زنگ زد، وقتی رسیدم سمت مرکز شهر دو تا میس کال از دست رفته ازش برام اومد. سریع گفتم: ـ شاید... شاید همین‌جوری زنگ زده باشه. از کنارم رد شد و با عجله رفت تو خونه و گفت: ـ باشه بازم بپرسم خیالم راحت میشه، ارتباطش با عفت خانوم خیلی خوب بود، شاید اون دیدش! امیدوار بودم که این زن حرفی نزنه! باورم نمی‌شد که به‌خاطر یه دختر عوضی چجوری خودشو داشت به آب و آتیش می‌زد! ببینم زمانی که اون نامه رو می‌خونی چه احساسی پیدا می‌کنی آقا پوریا، همراه پوریا راه افتادم سمت اتاق عفت خانوم، درشو با عجله باز کرد، عفت خانوم مشغول تسبیح زدن سر سجاده نماز بود و با دیدن پوریا، سجادشو جمع کرد و گفت: ـ سلام پسرم! پوریا سریع پرسید: ـ عفت خانوم باوان کجاست؟! عفت خانوم آب دهنش و قورت داد و یه نگاه به من کرد و گفت: ـ من... من نمی‌دونم پسرم! صبح یکم کمرم درد می‌کرد، بهش سر نزدم، مگه تو اتاقش نیست؟!
  5. پارت دویست و نهم صبح روز بعد با سر و صدایی از داخل خونه از خواب بیدار شدم. صدای پوریا بود، سریع از اتاقم رفتم بیرون، از پنجره سالن پذیرایی دیدم که پوریا داره با یکسری از نگهبانا جر و بحث می‌کنه، شالم و گذاشتم دور گردنم و مثل این‌که بی‌خبرم رفتم بیرون و ازش پرسیدم: ـ پوریا؟ چه خبر شده؟! پوریا با عصبانیت به من نگاه کرد و گفت: ـ ملیکا هیچ معلومه که تو این خونه چه‌خبره؟! خودمو زدم به اون راه و گفتم: ـ ساعت هشت صبحه پوریا، چه خبر شده؟ نکنه حمل و نقل بد پیش رفته؟ پوریا دستی به پیشونیش کشید و گفت: ـ ملیکا، باوان کجاست؟! شونه‌امو انداختم بالا و منم قیافه حق به جانب گرفتم و گفتم: ـ من چمیدونم پوریا! مگه من نگهبانشم؟! تو اتاقش و دیدی؟! گفت: ـ نبود! داشتم می‌رفتم داخل خونه که گفتم: ـ شاید رفته باشه داخل باغ! پوریا پشت سرم میومد و با اصرار می‌گفت: ـ مگه میشه تو این خونه به این بزرگی با این همه نگهبان، کسی ندونه و ندیده باشه که این دختر کجاست؟!
  6. QAZAL

    چه شکلی میبینیش؟!

    @سایه مولوی تو منو یاد شخصیت مولان میندازی که خیلی قویه و به هیچ عنوان رو به سختی‌ها کم نمیاره و تو همه شرایط وجه مثبت مسائل و میبینه و امیدواره✨
  7. QAZAL

    چه شکلی میبینیش؟!

    @سایه مولوی آخههه مرسییی🥹😍😍
  8. پارت دویست و هشتم صندلی رو بردم نزدیک‌ترش و به چشماش نگاه کردم و گفتم: ـ خوبه، پس بدون اگه یه کلمه راجب چیزایی که امشب شنیدی، حرفی به پوریا بزنی... پا می‌ذارم رو تک تک خاطراتی که توی بچگی باهم داشتیم و زندگیت و برات جهنم می‌کنم عفت خانوم. عفت خانوم با ترس آب دهنش رو قورت داد و سکوت کرد... از روی صندلی بلند شدم و گفتم: ـ سکوتت و این‌جوری می‌فهمم که کاملا متوجه حرفم شدی، مگه نه؟ با ترس سرش و چندین بار تکون داد... داشتم می‌رفتم بیرون که ازم پرسید: ـ ولی... ولی باوان... با چشم غره برگشتم سمتش و حرفش و قطع کردم و گفتم: ـ اون دختر دیر یا زود یا باید از این خونه می‌رفت یا می‌مرد. الآنم که پدرم جونش و بهش بخشید... بعدشم لازم نیست دیگه نگران حالش باشی. مطمئن باش الان خیلی هم خوشحال‌تره و جاش هم امنه. عفت خانوم با اینکه قانع نشده بود اما مجبورا حرفم و قبول کرد. چشاش ترسیده بود و می‌دونستم که حرفی نمی‌زنه و مطمئنا پوریا هم با خواندن اون نامه، برای همیشه این دختر از چشمش میفته و ازش متنفر میشه. اون وقته که خودمو بهش نزدیک‌تر می‌کنم و تمام تلاشم و می‌کنم که توی دلش جا باز کنم و مطمئنا می‌فهمه که من مثل باوان نیستم و از صمیم قلبم دوسش دارم. بی‌صبرانه منتظر این بودم تا پوریا برگرده و عکس‌العملش و نسبت به این اتفاق بدونم.
  9. # چهارمین متن نیمه شب گاهی دلیل اینکه نمیتونیم یه نفر رو ببخشیم اینه که نمیتونیم خودمون رو ببخشیم! چون یه روزی .. یه ساعتی،. حتی بیشتر از خودمون به اون آدم اعتماد کردیم و ازش انتظار داشتیم! در واقع ما حماقت خودمون رو نمیتونیم ببخشیم و فراموش کنیم. اصل ماجرا اینجاس. و همیشه حسرت اون وقت از دست رفته گوشه دلمون میمونه... 23:23 چهارم بهمن
  10. QAZAL

    چه شکلی میبینیش؟!

    این جوونم، چ قشنگگگ😭🫂🥹🥹♥️
  11. پارت دویست و هفتم منم به خاطر این‌که سریع از سرم رفعش کنم با سر حرفم و تایید کردم. بعد این‌که مطمئن شدم که رفتن، منم رفتم تو اتاقی که باوان بود و تمام اتاق و مرتب کردم. بعدش رفتم و نامه رو گذاشتم رو میزش و پشت پاکت نوشتم: برای پوریا! حالا که همه‌چیز تمام شده بود، نوبت به عفت رسیده بود. اجازه نمیدم که این آدم بیاد و همه‌چیزو به پوریا گزارش بده و تمام نقشه‌هامو خراب کنه. رفتم تو اتاقش... می‌دونستم با چیزایی که شنیده، هنوز نخوابیده...بدون در زدن وارد اتاقش شدم که دیدم خیلی سراسیمه کنار پنجره وایستاده. با دیدن من کمی ترسید اما سعی کرد خیلی به روی خودش نیاره و اومد نزدیکم و بازم با استرس پرسید: ـ چی شده دخترم؟ اتفاق بدی که نیفتاده؟! با خیال راحت رفتم و روی صندلی نشستم و به تختش اشاره کردم و گفتم: ـ برو اونجا بشین! دستم و گذاشتم زیر چونه ام و ازش پرسیدم: ـ عفت خانوم تابه‌حال تو خونه‌ی ما کسی اذیتت کرده یا چمیدونم تابحال کسی اینجا بهت بی‌احترامی کرده؟! یکم مکث کرد و روسریشو درست کرد و گفت: ـ استغفرالله دخترم! این چه حرفیه؟!
  12. QAZAL

    چه شکلی میبینیش؟!

    @هانیه پروین هانیه هم بهم یکم وایب آنه و مقدار زیادی وایب سوبورجو یازگی جوشکن ( بازیگر ترکی ) رو میده! همون قدر ظریف با موهای فرفری🥹
  13. QAZAL

    چه شکلی میبینیش؟!

    و البته آدمی که کلی داستان با توصیف های عالی داره که می‌تونه برای بقیه تعریف کنه🥹
  14. QAZAL

    چه شکلی میبینیش؟!

    آخهههه😂♥️♥️🫂منم تو رو یه مامان خیلی مهربون و یه دختر با دقت و اهل هنر میبینم🥹🙌
  15. QAZAL

    چه شکلی میبینیش؟!

    @shirin_s مثلا من تو رو با عکس پروفایلت شبیه سفید برفی میبینم😍🥹
  16. پارت دویست و ششم آرون که هنوزم داخل اتاق بود، متوجه صدای در شد و درو باز کرد، وقتی رفتم تو اتاقش دیدم که پتو رو تختش افتاده پایین و اتاق کاملا بهم ریختست! خوده باوان هم با چشمای بسته روی زمین افتاده و آرون هم با چهره ناراحت بالای سرش نشسته! از کنار باوان رد شدم و کلید انبارمون و دادم دستش و گفتم: ـ سریع‌تر پاشو برو سمت همون آدرسی که برات فرستادم! بعد اینکه رسیدی هم اون خط و از بین ببر! همون‌جوری که دستش جلوی صورتش بود گفت: ـ من... من... من چیکار کردم؟! نمی‌خواستم اینکارو کنم، مجبورم کرد. با کلافگی بازوشو گرفتم و گفتم: ـ آرون الان وقت این حرفا نیست، بجنب. دیدم بهم نگاه کرد و گفت: ـ اون واقعا دختر خیلی خوبیه و من اصلا دلم نمی‌خواست به‌جز من کس دیگه‌ایی رو دوست داشته باشه! کنارش نشستم و گفتم: ـ آرون الان وقت عذاب وجدان گرفتم نیست! تا بیدار نشده، پاشو برو! ببین اگه تو اینکارو نمی‌کردی باهات نمیومد! مگه اعتراف عشقشو به پوریا رو از زبون خودش نشنیدی؟! دماغشو کشید بالا و گفت: ـ چرا شنیدم! بعدش بدون معطلی بلند شد و باوان و گذاشت رو دوشش و آروم از پله‌ها رفت پایین، همون‌جوری که داشت می‌رفت رو بهم گفت: ـ بالاخره عشقش و به من که فراموش کرده رو یادش میاد! من مطمئنم.
  17. پارت دویست و پنجم آرون تا یجایی آروم بود اما اونجایی عصبانی شد که باوان عشقش و پوریا پیشش اعتراف کرد...باوان دویید سمت در اتاقش و با صدای بلند اسم پوریا رو صدا می‌زد و کمک می‌خواست، دم در وایستاده بودم اما کاری نمی‌کردم چون این دختر باید از اینجا می‌رفت. تو همین حین دیدم که صدای پای یه نفر از پله‌ها میاد و سریع برگشتم سمتش و دیدم که عفته و با دلهره پرسید: ـ خانوم چه خبر شده؟ صدای باوانه؟ اجازه بدین برم ببینم چه خبر شده! این زن زیاد از حد با باوان صمیمی شده بود و دور و برش میپلکید! با همه نگهبانا حرف زده بودم اما اینو یادم رفت، از این‌که لحظه‌ی آخری بخواد همه چیزو خراب کنه واقعا اعصابم خورد شد و با لحن تند ولی صدایی که شنیده نشه رفتم سمتش و گفتم: ـ تو هیچ‌کاری نمی‌کنی! حالا هم برو تو اتاقت! با ترس به در اتاق اشاره کرد و گفت: ـ اما خانوم... با عصبانیت حرفشو قطع کردم و گفتم: ـ همین حالا برو تو اتاقت! دیگه چیزی نپرسید اما از چشماش که موقع رفتن هم به در نگاه می‌کرد مشخص بود که هنوزم نگرانه! می‌دونم چجوری دهنشو ببندم تا حرفی به پوریا نزنه! فقط باید بعد رفتن باوان از اینجا باهاش حرف می‌زدم، تو همین فکرا بودم که صدا داخل اتاق قطع شد، آروم دستم و بردم سمت دستگیره در که بازش کنم اما دیدم که قفله!
  18. پارت دویست و چهارم بنابراین رفتم تو اتاقم و ورقه‌ایی درآوردم و از جانب باوان شروع کردم به نامه نوشتن: سلام پوریا، می‌دونم خیلی جاها بهم کمک کردی و کنارم بودی و نذاشتی از جانب عموت بهم آسیبی برسه. حرفام و باور کردی و پشتم وایستادی اما حقیقت ماجرا اینه که من نتونستم آرون و فراموش کنم. می‌دونم خیلی احمقانست که این آدم و بعد اون همه کاری که کرد دوست داشته باشم اما متأسفانه اختیار قلب آدما دست خودشون نیست و نتونستم اونو از ذهن و قلبم بیرون کنم. با وجود اون همه بدی واقعا دوسش داشتم، امشبم که بعد این همه وقت اومد دنبالم، یجورایی کاراش و از ذهنم پاک کردم، بهم گفت که پشیمون شده و من براش خیلی مهم بودم و تمام سکه‌ها و شمش‌هایی که گرفته بود و پس داد. امیدوارم درکم کنی و یه روزی منو ببخشی پوریا، من با آرون برمی‌گردم چون اصلا اینجا احساس امنیت نمی‌کنم. مرسی که کنارم بودی ( باوان ) همین لحظه صداهایی از سمت در اتاق باوان شنیدم و حدس زدم که آرون اومده باشه، به گوشیم نگاه کردم و دیدم پیام داده که: من رسیدم! سریع دوییدم سمت در اتاقش و گوشم و چسبوندم به در آرون داشت متقاعدش می‌کرد که باهاش برگرده اما باوان واقعا از دستش عصبانی بود و با صدای بلند بهش می‌گفت که بره همون جایی که بود.
  19. #سومین متن نیمه شب امروز داشتم به این فکر می‌کردم که فقط هم اینجوری نیست که ما از دست داده باشیم! دلم سوخت برای اونایی که ما رو از دست دادن نه که ما خیلی خفن بوده باشیما! نه ، فقط انگار ما کسایی رو از دست دادیم که مطمئن نبودیم دوستمون دارند.. و اونا کسایی رو که مطمئن بودند دوستشون دارن و بنظر می‌رسه که اونا بازنده های بزرگتری‌اند... و اینو بدونین که جای خالیه ما توی دلشون با هیچ چیزی پُر نمیشه! چون حسرت دوست داشتن واقعی همیشه توی دل آدما میمونه. 21:21 سوم بهمن
  20. پارت دویست و سوم بعدش قطع کردم، پدر قضیه گوشیه پوریا رو حل کرده بود و الان نوبت نگهبانا بود. باید بهشون می‌گفتم که حواسشون به پوریا باشه و پیشش به هیچ عنوان سوتی ندن! پایین نگهبانا رو جمع کردم و رو بهشون گفتم: ـ امشب آرون میاد اینجا! به هیچ عنوان، هیچ کدومتون کاری انجام نمی‌ده! چشم و گوشتونو می‌بندین. همشون یک صدا گفتن: ـ چشم خانوم! ادامه دادم: ـ اگر هم پوریا یا شاهین بابت این موضوع ازتون پرسیدن، به روی خودتون نمیارین! متوجه شدین؟! دوباره همشون به نشونه تایید سرشون و تکون دادن. با حالت تهدید به همشون نگاه کردم و گفتم: ـ اگه بشنوم یا ببینم کسی حرفی بابت این موضوع بهشون گفته، بدون کوچیک‌ترین مکثی می‌کشمتون، فهمیدین؟! همشون با ترس بهم نگاه کردن و گفتن: ـ بله خانوم! ـ خوبه! حالا برید سر کارتون. همشون پراکنده شدن و رفتن سرجای خودشون مستقر شدن. باید این قضیه رو جوری نشون می‌دادم که انگار باوان با خواسته خودش همراه آرون رفته تا پوریا کامل ازش ناامید بشه و اصلا به فکر این نیفته که دنبالش بگرده.
  21. پارت دویست و دوم از قیافش مشخص بود که از رفتارم تعجب کرده و خیلیم ترسیده...زبونش بند اومده بود. دلم خنک شد، تمام اداها و اطوارش بخاطر دلگرمیش به پوریا بود و حالا که پوریا نبود و داشت گورشو از خونمون گم می‌کرد، باید حذف دلمو بهش میزدم، انگشت تهدید رو گرفتم سمتش و گفتم: ـ دیگه هم دور و بر پوریا نمی‌پلکی! که البته بعید می‌دونم بتونی پیشش باشی‌. و بعدش با عصبانیت در و روش بستم، اصلا برام مهم نبود که راجبم چه فکری می‌کنه، فقط منتظر بودم که گورشو گم کنه! ورقه‌ی مچاله شده‌ایی که ازش گرفته بودم و باز کردم، توش نوشته بود: احتیاج دارم که دختر کوچولوی سالیوان بغلم کنه و بگه که منم دوستت دارم. این دیگه چیه؟! دختر کوچولوی سالیوان دیگه کی بود؟ نکنه منظورش همین دختره بوده باشه! خوب شد قبل این‌که این دختره کامل ورقه رو باز کنه، از دستش گرفتم. اوضاع واقعا وخیم تر از اون چیزی بود که فکرشو می‌کردم. ورقه مچاله شده رو گذاشتم روی میز و سریعا به اون شماره‌ایی که به آرون داده بودم، تماس گرفتم، آرون برداشت و گفتم: ـ آرون، بیا سمت ویلا، پوریا رفته! آرون: ـ دارم میام.
  22. پارت دویست و یکم کلید برق و خاموش کردم و همون‌طور که می‌رفتم سمت در گفتم: ـ برمی‌گردیم پدر، پوریا تهش می‌فهمه که باید کنار ما وایسته! بعدش از اتاق رفتم بیرون و آروم از پله ها رفتم بالا تا یه سر و گوشی آب بدم و ببینم که این دختره داره چیکار می‌کنه! در کمال تعجب دیدم که در اتاق پوریا بازه و برق روشنه، متوجه شدم که باوان تو اتاقشه! با توپ پُر رفتم سمت اتاق و دیدم که روبه روی میز کارش وایستاده و یه ورقه تو دستشه، سریع از پشت سرش، ورقه رو از دستش برداشتم و با عصبانیت که توی صدام موج میزد گفتم: ـ تو، توی این اتاق چیکار داری؟ خیلی عادی گفت: ـ اومدم ببینم پوریا... تا اسم پوریا رو شنیدم گُر گرفتم و گفتم: ـ حالا که دیدی پوریا اینجا نیست، چرا داری وسایلش و می‌‌گردی؟ دنبال چی هستی تو؟ از این حرفم جا خورد، فکر می‌کرد نمی‌دونم که داره از هر فرصتی استفاده می‌کنه تا پوریا رو بکشه سمت خودش، با تته پته گفت: ـ من... من.. فقط نذاشتم جملش رو تموم کنه؛ حالا که پوریا نبود، جرعت گرفته بودم و با حرص رفتم سمتش و بازوشو محکم گرفتم توی دستام و با قدرت از اتاق پرتش کردم بیرون و گفتم: ـ گمشو!
  23. پارت دویست پدر با کلافگی پرسید؛ ـ باز چیشده؟! گفتم: ـ چرا خواستین که گوشی پوریا رو از دسترس خارج کنه؟! پدر یه نگاهی بهم کرد و گفت: ـ بعضاً یه سوالاتی می‌پرسی که واقعا به هوشت شک می‌کنم ملیکا! چیزی نگفتم که خودش ادامه داد و گفت: ـ به‌خاطر این‌که اون دختر وقتی پوریا رو پیش خودش نبینه، بهش زنگ میزنه... برای این‌که بهش دسترسی نداشته باشه... حرف پدر و قطع کردم و با شادی گفتم: ـ آفرین پدر، چطور به ذهن خودم نرسید؟! کار خیلی خوبی کردین. پدر تو تختش جابه‌جا شد و بهش کمک کردم تا پتو رو بکشه روی تنش و گفتم: ـ خوب بخوابی! پدر گفت: ـ امیدوارم که از فردا به همون روال سابق زندگیمون برگردیم!
  24. پارت صد و نود و نهم قبل اینکه قطع کنه، پدر گفت: ـ محسن، یه کار دیگه هم دارم! کنجکاو بودم که پدر چی میخواست بگه! محسن از پشت خط گفت: ـ سراپا گوشم، بفرمایید. ـ گوشی پوریا رو یجوری گیر بیار و بذارش رو حالت ایرپلین، نمی‌خوام برای چند ساعت گوشیش در دسترس باشه! تعجب کردم که پدر چرا یه همچین درخواستی کرده، محسنم مشخص بود که تعجب کرده اما چیزی نپرسید و با همون لحن گفت: ـ چشم! پدر گفت: ـ مطمئن باش پاداش اینکارتو میگیری! محسن با ذوق گفت: ـ خیلی ممنونم ازتون! بعدش گوشی و قطع کرد و رو بهم گفت: ـ از اینجا به بعدش با توئه ملیکا! حواست به اون دختر و کارکنا باشه و مطمئن باش که اون بی‌عرضه کارشو به درستی انجام میده! با خیال راحت گفت: ـ اونو بسپارش به من پدر! فقط یه چیزی...
  25. # دومین متن نیمه شب اینو از من به یادگار داشته باشین : پیگیر شدن بیجا رو کنار بذارین! باور کنین که اینجوری حس خیلی بهتری بهتون دست میده، اینو بهتون قول میدم... قبلا خیلی دنبال این بودم که چرا طرف اینجوری کرد؟! چرا اینو گفت؟! چرا الکی رفتارشو عوض کرد و هزارتا داستان دیگه... الان به اندازه پی داستانو میگیرم. اگه قابل حل و منطقی بود که تلاش می‌کنم حل بشه اگه نه که دیگه خودمو درگیر نمی‌کنم... روحم خیلی وقته کشش این مسائلو ندارع... و حالم خیلی بهتره وقتی خیلی از مسائلو پیگیری نمی‌کنم. 22:22 دوم بهمن
×
×
  • اضافه کردن...