به اطلاع کاربران میرسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شدهاند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity
تخته امتیازات
مطالب محبوب
در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز از زمان 12/28/2025 در پست ها
-
نام رمان: ساندویچ با سُسِ خونِ اضافه! نویسنده: هانیه پروین | عضو هاگوارتز نودهشتیا ژانر رمان: عاشقانه، فانتزی، گوتیک خلاصه رمان: رستوران "بلادبورن" (Bloodborn) حالا یه شجرهی دویست ساله از خدمت به جامعه خونآشامی داره. دولت انگلستان اونها رو به رسمیت شناخت و بهشون مجوز ساخت این رستوران رو داد، اما با دو شرط سخت! حالا که نوهی بلادبورنِ بزرگ، نارسیس، این رستوران رو به دست گرفته، فقط یک اشتباه کافیه تا ارثیهی خانوادگیش به گاف بره و پلمب بشه. گرگینهها در سایه لبخند میزنن و بازرسِ احمق، مورد هدف خشمِ نارسیس قرار میگیره...7 امتیاز
-
بسم الله الرحمن الرحیم #پارت_اول _ آقای نمازی! دستم روو بالا بالا و تکون دادم. _ حاضر استاد. بدون توجه به مسخره بازی های من گفت: _ خوب مثل اینکه چند دانشجوی نو ورود داریم. آقای پیام چشمه، خانم یلدا شاهانی، خانم ملکا نمازی... سمت دختری که معرفی کرد برگشتم. یک دختر با صورت گرد و بامزه سفید و لپهای بیرون زده که روش سرخی کوچیکی داشت و چشم های ریز سبز، در حالی که مانتو نقره ای پوشیده بود و موهای رنگ کرده طلایی ش از دو طرف شال سفیدش بیرون زده بود. همه داشتند نگاهش میکردند استاد نگاهی به ما دوتا انداخت. _ آشنای هستید؟ قبل از اینکه دختره چیزی بگه من گفتم: _ خواهرم! چشمهای دختره گرد شد. استاد نگاهی به پانی خواهرم که کنار من نشسته بود انداخت. انقدر اون هم جا خورده بود که استاد شک کرد و پرسید: _ جدا؟ _ نه نه دختر عمومه. خنده ش گرفت. _ آخر سر کدوم؟ دوباره به دختره نگاه کردم. _ حالا که دقت میکنم همسر آیندهم. همه کلاس زیر خنده زدن. دختر ایشی گفت و بعد از چپ چپ نگاه کردن به من روش رو گرفت. پانیز به بازوم زد. _ دیونه! خنده ای تحویلش دادم. خودش هم خندش گرفت.6 امتیاز
-
مقدمه: نگاهم به عشق همیشه مثل یه شوخی بود. مثل یه بازی که میتونست واسه یه مدت وقتم رو پر کنه. ولی یه روزی، یه جایی، یه زمانی که اصلاً انتظارش رو نداشتم همه چیز شوخی شوخی جدی شد. عشق در قلبم رو زد و من توی بازی عشق باختم. نه جونم رو، نه داراییم رو که قلبم رو باختم. یک جفت چشم وحشی قلب رمیدهی من رو به دام انداخت. آنوقت بود که فهمیدم عشق شوخی شوخی از آدم دل میبرد.6 امتیاز
-
نام رمان: تاج و زین نویسنده :مهدیه طاهری | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: تخیلی، ماجراجویانه، عاشقانه، فانتزی خلاصه: فرمانده ارتشی که دستور قتلش صادر شده و چارهای جز کمک گرفتن از دزد حرفهای ندارد ولی سرنوشت چیز دیگری برایشان رقم میزند. مقدمه: سرنوشت چه برایت رقم میزند؟ لباس طلا میمیرد یا ملکه میشود؟ شعلهای که از زیر خاکستر شهر برمیخیزد ممکن است همه چیز را بسوزاند یا زندگی را گرم کند. سرنوشت را نمیتوان تغییر داد، باید با تقدیر سوخت و ساخت شاید زندگی صلاح بهتری برایت درنظر دارد.5 امتیاز
-
سلااام ما اینجا همدیگه رو به صورت مجازی میشناسیم رمان و داستانهای همدیگه رو خوندیم تو مسابقه با هم رقابت کردیم پروفایل هم رو دیدیم و تو چت باکس به هم برخورد کردیم و تو این گپ و گفتها حتما یه تصویری از طرف مقابل تو ذهن شمای نویسنده شکل گرفته. من خودم همیشه خیلی دوست دارم بدونم طرف مقابل من رو چه شکلی میبینه.👀 یه نفر رو تگ کنید و بگید که اون تو ذهن شما چه شکلیه🙃 پایهاید؟ @bano.z @سایه مولوی @هانیه پروین @QAZAL5 امتیاز
-
خلاصه: پدرام پسر شیطون و حاضر جوابی هست که توی دانشگاه همراه با خواهر دو قلوش پانیز درس می خونه و متوجه میشه که یکی از شاگردهای جدید فامیلی شبیه به فامیل خودش داره. اون اول این مسئله رو به فال شوخی می گیره اما نمی دونه که اون دختر اصلا اهل شوخی نیست. کم کم اون دختر از یک همکلاسی براش بالاتر میره مقدمه نفر بعدی5 امتیاز
-
5 امتیاز
-
# دومین متن نیمه شب اینو از من به یادگار داشته باشین : پیگیر شدن بیجا رو کنار بذارین! باور کنین که اینجوری حس خیلی بهتری بهتون دست میده، اینو بهتون قول میدم... قبلا خیلی دنبال این بودم که چرا طرف اینجوری کرد؟! چرا اینو گفت؟! چرا الکی رفتارشو عوض کرد و هزارتا داستان دیگه... الان به اندازه پی داستانو میگیرم. اگه قابل حل و منطقی بود که تلاش میکنم حل بشه اگه نه که دیگه خودمو درگیر نمیکنم... روحم خیلی وقته کشش این مسائلو ندارع... و حالم خیلی بهتره وقتی خیلی از مسائلو پیگیری نمیکنم. 22:22 دوم بهمن5 امتیاز
-
#پارت دو... آلفرد را به عقب هل داد و آن هم پاهایش به جنازهای گیر کرد و افتاد، قبل از اینکه بلند شود سیگرون شمشیرش را زیر گلوی او گذاشت و گفت: - دانلاو مال ماست، فرانکها(فرانسویهای امروزی) را از سرزمینمان بیرون کردیم و حالا نوبت شما آنگلوساکسون هاست(انگلیسیها). و روی کتف راستش خراشی انداخت و گفت: - به ارباب و مردمت بگو که به دست سیگرون شکست خوردی. آلفرد بلند شد و گفت: - فعلا شما بردید ولی دفعهی بعد نابودت میکنم مطمئن باش. و به سمت غرب حرکت کرد و وقتی از سیگرون دور شد فریاد زد: - همه را نابود کنید. سیگرون نیزهای از روی زمین برداشت و بعد از هدف گرفتن با شدت پرتاب کرد که داخل گلوی آلفرد رفت و روی زانو افتاد و سیگرون خطاب به کسی زیر گلویش با انگشت خط کشید و مرد بلافاصله سر از تن آلفرد جدا کرد و و با نیزه بالا گرفت سیگرون فریاد زد: - آهای یاران آلفرد! چشمانتان را باز کنید و با دقت سر فرماندهتان را ببینید، شما هیچ شانسی در برابر سپاه من ندارید، خودتان را تسلیم کنید تا آسیب نبینید. هاکون شیمر داد زد: - هر کس بخواهد عقب نشینی کند خودم میکشمش. همان موقع صدایش با ضربه شمشیر گردا قطع شد سیگرون خندهای از سر اقتدار و غرور سر داد و گفت: - تسلیم شوید تا زنده بمانید. عدهای شمشیرهایشان را انداختند و زانو زدند و عدهای برای حفاظت از جان خودشان فرار کردند. سیگرون گفت: - نگذارید کسی فرار کند. عدهای از افرادش به دنبال سربازان فراری رفتند و بیشتر از نیمی را کشتند و مابقی را اسیر کردند و پیش سیگرون بردند بعد از بستن دست و پای اسیران، جنگجویان دانلاو فریادی از سر شادی و شجاعت زدند. .... سیگرون و افرادش با افراد اسیر شده وارد دهکدهی شدند مردمی که برای تماشا و سپاسگزاری آمده بودند با دست مشت شده بر روی قلب و سر خم شده زانو زده بودند سیگرون که با ژشت پیروزمندانهاش از بین مردم گذشت و همراه افرادش وارد قلعهی کوچک شاه اریک یتنسون شدند. مردی قوی هیکل با تاجی بر سر و شنلی طلایی رنگ که نشان از حاکمیت و قدرت او میداد در کنارش هِلگا اِسترلینگ زنی جوان، زیبا و همسری مهربان قرار داشت و بسیاری از وزیران و افراد که پشت سرشان بودند. سیگرون وُلوا، رَگنار هِلمسُن، گردا شیلد دوتیر و هارالد یِتِنسون در مقابلشان زانو زدند و مشت به سینه کوفتد و تعظیم کردند اریک یتنسون گفت: - چه کردهای سیگرون ولوا؟. سیگرون گفت: - قربان! سپاه آنگلوساکسون را نابود کردیم و وارد دانلاو شدیم آنجا را برای برگشت علیاحضرت اریک یتنسون و بانو هلگا استرلینگ خالی کردیم و سربازان شجاع ما الان منتظر بازگشت مردم هستند. شاه اریک گفت: - دشمن نابود شد؟. سیگرون: - بله قربان ! ما برای شما تحفهای آوردیم که خوشحالتان میکند. دو نفر از سربازان با سینی گرد فلزی که رویش درپوش گذاشته بودند نزدیک شاه رفتند، وزیر مِیسون دارکوِل درپوشها را برداشت و از دیدن سر آلفرد وستمن و هاکون شیمر حالش بد شد بلافاصله درپوشها را گذاشت دماغش را گرفت و سر چرخاند. شاه اریک خندهای از سر قدرت سر داد و شمشیر سیگرون را از غلافش درآورد و نگاهی انداخت و بعد لبهی تیز آن را روی کتف راست سیگرون گذاشت و گفت: - آهای سیگرون ولوا تو لطف بزرگی به ما کردی، خانههایمان، دخترانمان، غنایممان، جنگجویانمان و از همه مهم تر سرزمینمان را نجات دادی.5 امتیاز
-
ساندویچ چهل🩸 از ماشین پیاده شدم و به طرف ساختمون پا تند کردم. نمنم بارون شروع به باریدن کرده بود. صدای کشیده شدن لاستیکهای ماشینم رو از پشتسر شنیدم و غر زدم: - واسه همین نمیذارم رانندگی کنی. برخلاف تصورم، ساختمون شورای محلی اصلا جای ساکتی نبود. وقتی از در شیشهای رد شدم، لابی و میز پذیرش رو دیدم. پرچم بریتانیا به همراه گلدونهای کوچیک روی میز بودن و زنی که اون پشت ایستاده بود، موهای روشنی داشت که پشت سرش جمع کرده بود. بازرس با زن خوش و بش کرد و بعد، به طرف آسانسور رفت. من از راهپله استفاده کردم. طبقه سوم که آسانسور ایستاد، من هم پشت دیوار منتظر بودم. بازرس از راهرو رد شد و در این حین، برای همکارهاش هم دست تکون داد. - احوالت چطوره باب؟ - اوه رزی! چه رنگموی قشنگی! - کلکسیونت کامل شد بیلی؟ و از این قبیل سوالات مسخره که انگار جواب دادن بهشون، آدمها رو خوشحال میکرد. وارد اتاقی شد که کنارش نوشته بود: بخش بازرسی. - خوشحالم که میبینمت پسر، الکس گفت امروزو مرخصی گرفتی. بازرس به همکارش چیزی گفت که نشنیدم. بعد کشوی میزش رو باز کرد، کمی طول کشید تا پرونده رو پیدا کنه. کشو رو قفل کرد و کلیدش رو توی جیبش گذاشت. سریع از در فاصله گرفتم. همه چیز تحتکنترل به نظر میرسید تا اینکه یه زن جوون سد راه بازرس شد. صداشون رو نمیشنیدم و نمیتونستم بهشون نزدیکتر بشم. - خانم؟ با شما هستم، با کی کار دارین؟ به مردی با موهای جوگندمی که این سوال رو ازم پرسیده بود، نگاه کردم. لبخند زدم و گفتم: - برای پیگیری مجوز اینجا بودم، خوشبختانه کارم تموم شد و دارم میرم. مرد که انگار بدش نمیاومد توی ساعت کاریش با من لاس بزنه، لبخند زد تا دندونهای لمینیت شدش رو به رخ بکشه. یک چشمم به بازرس بود که چیزی گفت و زن مقابلش از خنده ریسه رفت. چی اینقدر خندهدار بود؟5 امتیاز
-
ساندویچ شماره دو🩸 در دفتر بیهوا باز شد و ویل از پشت اون، گردن کشید. - بین تو و کلارا چه اتفاقی افتاد؟ چشم غره رفتم. - چیزی نشده، کلارا بیخودی شلوغش میکنه. عینک مربعی شکلش رو جابهجا کرد. نگاه لرزونش مدام بین من و جورج جابهجا میشد. - وای ویل! به خاطر مسیح! از یه جوجهتیغی کوچیک اینقدر میترسی؟ سیبک گلوش بالا و پایین شد. موهاش که انگار هفت روزِ هفته به جریان الکتریسیته وصل بود، لرزیدن. نفس عمیقی کشیدم. - ویل، کاری داشتی؟ سرش رو تکون داد. اون ویلیامه، سرآشپز فراموشکار و ترسوی بلادبورن که وقتی بحث آشپزی وسط باشه، جادو میکنه. - منوی جدید رو آماده کردم، باید تاییدش کنی. - معطل چی هستی؟ بدش من! با چشمهای وحشتزده به جورج نگاه کرد. جلو رفتم و منو رو از دستش بیرون کشیدم. - خب، بذار ببینم اینجا چی داریم: جگر لهشده در لخته، رودهپیچ خونابهای، لاشهی دودی، سوپ مغز جوشان، گوشتکوب خونچکیده... نگاهم به ویل افتاد که همچنان از پشت در به من نگاه میکرد. - چیز دیگهایم هست که بخوای بهم بگی؟ لبهاش رو جمع کرد، کمی فکر کرد و بشکن زد. - آها! میخواستم بگم کلارا بطری ممنوعه رو با خودش بُرد. چشمهام درشت شد. - الان باید اینو بهم بگی؟! صورتش رو جمع کرد، برام قیافه گرفت و گفت: - من اونی نیستم که کلارا رو به گریه انداخت. هُلش دادم و از دفتر بیرون زدم. دختره احمق! کت و کیفم رو برداشتم، باید دنبالش میرفتم. پلهها رو به سرعت نور پایین رفتم و با تنه به حسابدار بدتیپمون، از سالن اصلی رستوران گذشتم. آخه کی الان رنگ دستمالش رو با جورابش ست میکنه؟ یکی از پیشخدمتها وسط رستوران جلوی راهم سبز شد. پیشونیش از قطرات عرق، برق میزد و لبخند زورکیای، دهن باریکش رو قاب کرده بود. با مِنمن گفت: - عذر میخوام ولی باید بهتون بگم... - برو به جهنم! پیشخدمت رو به کناری هُل دادم که به یکی از میزها خورد و آستین سفید مشتری، توی کاسه سوپش فرو رفت. داشتم از در بیرون میرفتم که پیشخدمت با همه توانش داد زد: - بازرس اینجاست!5 امتیاز
-
ساندویچ شماره یک🩸 میخواستم شب آرومی داشته باشم، ولی وقتی کلاغ از پنجره پرید توی دفترم، فهمیدم امشب قراره خون ریخته بشه. اینجا نشسته بود، چنگالهاش درست روی شونه سمت راستم بود که زخمش هنوز تیر میکشید. این کلاغ نشونه بود، نشونه اتفاقهای شوم. برای همین هم اینقدر دوستش داشتم! سرش رو نوازش کردم و گفتم: - اوه! پسر خوب. و بلافاصله یکی از پَرهای سیاهش رو کندم. - اوپس! متاسفم، لازمش دارم. قلمپر رو آغشته به جوهر قرمز کردم و شروع به امضای برگههای جلوم. کلارا دماغش رو چین داد و همینطور که برگهها رو یکییکی جلوم میذاشت، گفت: - میدونی که چیزی به اسم خودکار اختراع شده نارسیس؟ دستم رو مقابل صورتم بالا بردم و از دیدن برق ناخنهای ده سانتیم، غرق لذت شدم. - به این ناخنهای تیز و بینقص نگاه کن! باید برای فرو رفتن توی کاسه چشم یه آدمیزاد کافی باشه، نه؟ کلارا برگهها رو از جلوم برداشت و طرهای از موهای کوتاه و لختش رو دور انگشتش چرخوند؛ این کاری بود که هفت هزاربار در روز انجام میداد، پیچوندن موهاش دور انگشتش و تبلیغ خودکارها! یه نگاه سرسری به ناخنهام انداخت که روز گذشته، دو ساعتِ تموم زمان بُرده بود تا روشون لاک قرمز بزنم. - فقط باید کوتاهشون کنی. - اوه! بذار بهت بگم باید چیکار کنم... از پشت میزم بلند شدم تا همقدش بشم. - تنها کاری که لازمه بکنم اینه که نذارم کارکنای رستوران، تحت هیچ شرایطی، عاشق یه آدمیزاد بشن! روی میز خم شدم و نگاه افسار گریختهم رو به مردمکهای لرزون کلارا دوختم. اگه میخواست من رو دور بزنه، باید درست و حسابی این کار رو انجام میداد. کلاغ از روی شونه من بلند شد و توی قاب پنجره نشست، از این مکالمه خوشش نیومده بود. آروم گفتم: - موافق نیستی؟ لب باریک و سرخش رو به دندون نیشش کشید. سرش رو پایین انداخت و لب زد: - من فقط... - تو فقط از قوانین سرپیچی کردی! گوشهاش رو با دست پوشوند و برگههای امضا شده، کف زمین پخش شدن. - داد... نزن! دست به کمر شدم و ابرو بالا انداختم. - کافیه یکبار دیگه با متیو ملاقات کنی کلارا... - داری تهدیدم میکنی؟! من دوست توام نارسیس، این هیچ معنایی برات نداره؟ شونهام رو بالا انداختم، جوجهتیغی بانمکم رو از زمین برداشتم و شکمش رو قلقلک دادم. - چون دوستمی، اون کودن داره به زندگی بیارزشش ادامه میده. کلارا بازوم رو کشید و با صدای لرزون، التماس کرد: - با متیو کاری نداشته باش... خواهش میکنم. از اینکه در مقابلم اینقدر درمونده بشه، اون هم به خاطر یه آدمیزاد، متنفر بودم! گلوش رو گرفتم و اون رو محکم به دیوار چسبوندم. لبخندِ نیشنمایی بهش زدم: - من که کاری باهاش ندارم، ولی حیوونای گرسنه زیادی رو میشناسم که بهش علاقمندن کلارا. گفتی کجا کار میکنه؟ توی باغوحش، درسته؟ با صدای بلند گریه کرد. - دیگه... هیچوقت... نمیبینمش. با هقهق از دفترم بیرون زد. به سمت کلاغ برگشتم که عجیب نگاهم میکرد. بهش پرخاش کردم: - چیه؟! اینم تقصیر منه؟ - قارقار! شقیقهام رو مالش دادم. - هوف!5 امتیاز
-
بسم الله الرحمن الرحیم این رمان رو همه باهم می خوایم بنویسیم به این شکل که مثلا یکی اسمش رو میگه یکی ژانر یکی خلاصه یکی مقدمه بعد هرکی چند خط یا پارت می نویسه و نفر بعدی ادامه میده ببینیم چی در میاد نفر اول اسم انتحاب کنه هرچی دوست داره4 امتیاز
-
۱. لطفا خودتون رو معرفی کنید. درود بر شما من زینب چرم گر هستم متولد خرداد سال ۷۷ ، اهل تهران و قم هستم و نمیتونم خودم رو فقط متعلق به یکیشون بدونم ، متاهلم و عاشقانه همسرم رو دوست دارم ، و مشوق اصلیم تو این راه همسرمه❤️ ۲. آثاری که نوشتید رو نام ببرید. دو رمان و یک داستان در حال نوشتن دارم رمان ها : چرخه دنیا ، اخرین نگهبان شعله (فصل اول) داستان :راز یک قتل ۳. از کی نوشتن رو شروع کردید و اصلا چرا قلم به دست گرفتید؟ والا من از سال ۹۵ تقریبا مینوشتم ولی خب تازه امسال (۱۴۰۴)به خودم جرعت دادم تا به اشتراکشون بزارم و به طور رسمی نویسندگی رو استارت بزنم من همیشه قوه تخیل بالایی داشتم و دوست دارم دنیایی که تو ذهنم میگذره رو روی کاغذ بیارم ، و امیدوارم با قلمم بتونم ، حتی شده چند دقیقه هر شخصی رو از دقدقه های روزمره دور کنم . ۴. بهترین کتابی که خوندید رو بهمون معرفی میکنید؟ بینوایان ، غرور و تعصب ۵. بزرگترین چالش شما بهعنوان یک نویسنده در حال حاضر چیه؟ اینه که بتونم اثری خلق کنم ، که بتونه حتی شده برای یک نفر آموزنده و جذاب باشه ۶. هدف نهاییتون در مسیر نوشتن کجاست؟ جایی که بتونم داستانی خلق کنم که بتونه یک جهان رو تحت تاثیر قرار بده ۷. ایدههای آثار زیباتون رو از کجا پیدا میکنید؟ تو دنیای فانتزی و رویایی ذهنم ، با توجه به تجربیاتی که تو طول زندگی به دست میارم ۸. از چه چه چیزهایی الهام میگیرید؟ بعضی وقت ها یک اهنگ ، بعضی وقت ها یک نقاشی ، گاهی هم خاطرات و.... ۹. به عشق اعتقاد دارید؟ صد در صد ۱۰. دقیقا چی رو درباره قلم و نوشتههاتون دوست دارید؟ این که با شخصیت های داستانم زندگی می کنم و تو صادقانه ترین حالت خودم رو تو موقعیت هاشون قرار میدم و مینویسم ۱۱. خانواده و اطرافیان در مسیر نوشتن شما چه نقشی داشتن؟ مشوق های اصلیم پدرم و همسرم هستن ، من استعداد های هنری رو از پدرم به ارث بردم و همیشه پدر و مادرم تو این راه مشوقم بودن ، و از ثانیه ای که با همسرم اشنا شدم مشوق همراه اصلیم بوده و من رو سمت استعداد هام هُل داده❤️ ۱۲. اولین کسی که اثرتون رو خوند چه کسی بود و چه بازخوردی نشون داد؟ همسرم بود و کلی ذوق کرد ،(البته نقد هم تحویلم داد ) هر پارتی که مینویسم رو دنبال می کنه! ۱۳. توصیهتون برای نویسندگان تازهکار و پرذوقی که این مصاحبه رو میخونن چیه؟ به خودتون و قلمتون اعتماد داشته باشید ، من خودم هم تازه کار به حساب میام ، ولی مطمئن باشین ، دنیای ذهنتون خیلی قشنگ و جذابه بدون ترس ازشون بنویسید تا با خوندنشون لذت ببریم ۱۴. انجمن نودهشتیا چه تاثیری در مسیر نوشتن شما داشت؟ فضای صمیمیش یکی از علت هایی بود که جرعت کردم تا نوشته هام رو به اشتراک بزارم و بدونم کسانی هستن که تو این راه کمکم می کنن ، واقعا از تک تک اعضای نودهشتیا، بابت این صمیمیت ممنونم ۱۵. چه کاری در نویسندگی، براتون نامعقوله و تحملش نمیکنید؟ کپی برداری داستان بدون اطلاع نویسنده ! واقعا عزیزان نویسنده برای نوشتن یک رمان خیلی چالش دارن ، و این کار واقعا ناراحت کننده هست ۱۶. در مقابل نقدهای تند چه واکنش و احساسی دارین؟ ازشون استقبال می کنم ، چون نقد باعث رشد انسانه! ۱۷. و در آخر... به خودتون افتخار میکنید؟ بله ، و برای همه ارزوی موفقیت دارم @bano.z4 امتیاز
-
4 امتیاز
-
#سومین متن نیمه شب امروز داشتم به این فکر میکردم که فقط هم اینجوری نیست که ما از دست داده باشیم! دلم سوخت برای اونایی که ما رو از دست دادن نه که ما خیلی خفن بوده باشیما! نه ، فقط انگار ما کسایی رو از دست دادیم که مطمئن نبودیم دوستمون دارند.. و اونا کسایی رو که مطمئن بودند دوستشون دارن و بنظر میرسه که اونا بازنده های بزرگتریاند... و اینو بدونین که جای خالیه ما توی دلشون با هیچ چیزی پُر نمیشه! چون حسرت دوست داشتن واقعی همیشه توی دل آدما میمونه. 21:21 سوم بهمن4 امتیاز
-
پارت اول شنلم و در اوردم و به رخت اویز چوبی آویزونش کردم نزدیک غروب بود ، یک راست به سمت آشپزخانه رفتم و چند سیب زمینی برای شام بار گذاشتم . از اشپزخونه که بیرون اومدم چشمم به مادرجون افتاد که مثل همیشه زیر کرسی به خواب رفته بود . اروم اروم زیر کرسی جای گرفتم که بیدار نشه ، می خواستم پاهای یخ کردم کمی داغ بشه ، که با حس نکردن گرما نگاهی به منقل زغالی انداختم که دیدم همشون خاکستر شدن . پوفی کشیدم و منقل رو بیرون اوردم و بعد پوشیدن شنل از خونه خارج شدم ، اول زغال ها رو الک کردم و دوباره به منقل برگردوندم و شروع کردم به درست کردن زغال جدید ، کارم که تموم شد برگشتم داخل ، مادرجون بیدار شده بود و بادیدنم لبخند زد و گفت : _اومدی ، ننه ، خسته نباشی. لبخدی به روش پاشیدم و گفتم : _ نیم ساعتی هست اومدم مادر جون ، خواب بودید. _ ای ننه ، پیری هم بد دردیه ، روز شبم رو نمیفهمم ، کل روزم به خواب میگذره. لبخندی به غر غرش زدم و منقل رو زیر کرسی برگردوندم و گفتم : _چیزی نمی خواید ؟ _نه ننه قربونت بشم تو از صبح پی کار بودی ، یکم بشین گرم شی . سریع زیر کرسی جا گرفتم و لحاف رو تا شونم بالا کشیدم . چند دقیقه که گذشت ، مامان و بوژان هم رسیدن ، بوژان سبدی پر از کاهو ، کلم ، هویج ، و چند گوجه دستش بود ، با دیدنشون گفتم : _سلام خسته نباشید. مامان لبخندی به روم پاشید گفت : _تو هم خسته نباشی عزیزکم ، تازه رسیدی ؟ نگاهی به چهره خسته و آشفته اش کردم و گفتم : _ یک بیست دقیقه ای هست ، چیزی شده ، انگار درهمی ؟4 امتیاز
-
#پارت چهار... سیگرون هم بخاطر از دست دادن رفیقی که تازه پیدایش کرده بود ناراحت بود. ویل همر گفت: - نباید این اتفاق بیفتد، ما نمیگذاریم خون بچههایمان پایمال شود، آهای مردم چرا بیکار ایستادید و من را نگاه میکنید، باید شهرمان را نجات بدهیم، خانههایمان را نجات بدیم، تا زندگی بهتری برای جوانان و بچههایمان درست کنیم. هلگا از حصار محافظتی بیرون آمد و گفت: - آقای همر درست میگوید باید اول آتش را خاموش کنیم. و مشت خاکی از روی زمین برداشت و روی آتش ریخت و گفت: - من به تنهایی نمیتوانم، باید با کمک هم آتش را خاموش کنیم، مردمی که من میشناختم ضعیف نبودند و در همه کارها همکاری داشتند الان هم باید همین کارا بکنیم. ویل همر فریدا را ول کرد و بلند شد و گفت: - حق با بانو هلگاست ما باید آتش را خاموش کنیم. بعد شروع کرد به خاک ریختن روی آتش کرد و مردم هم به کمکشان آمدند. سیگرون بلند شد و گفت: - هارالد یتنسون. هارالد به سرعت پیش سیگرون رفت و گفت: - بله قربان. سیگرون گفت: - ارتش را جمع کن باید برویم و جان مردمان را نجات بدهیم. هارالد چشمی گفت و برای هماهنگی کارها رفت... سیگرون و هلمسن روی نقشهی مرزهای دانلاو تمرکز کرده بودند اریک گفت: - سیگرون، تو فرماندهی لشکر ما هستی تو بانوی فاتح هستی، باید جوانانمان را از چنگ آن دیو صفتها نجات بدهی. سیگرون تعظیمی کرد و گفت: - بله جناب یتنسون ما تمام تلاشمان را میکنیم شما باید مواظب جان خود و بانو هلگا باشید. هارالد گفت: - حق با سیگرون است شما باید مواظب خودتان باشید همه چیز را به ما بسپارید. شاه اریک گفت: - هارالد تو باید مواظب ما باشی. هارالد گفت: - اگر اجازه بدهید بانو گردا و سیلاس فیکمَن(جنگجو) مواظب شما باشند و من به میدان نبرد میروم. اریک دست روی شانههای هارالد گذاشت و گفت: - نه هارالد، تو حق جنگ نداری و باید اینجا بمانی. هارالد یتنسون؟... برادرزادهی شاه اریک بود یعنی پسرِ اَلیستِر یتنسون، در زمان حکومت کَلمِنت یتنسون قرار بر به پادشاهی رسیدن الیستر بود ولی او درست قبل از به حکومت رسیدن در جنگ کشته شد و جانشینی به پسر دوم کلمنت یعنی اریک رسید و هارالد به خونخواهی پدرش جنگجو شد. امروز چهارمین سالگرد کلمنت یتنسون بود حاکم بی لیاقتی که کشور را به آنگلوساکسونها واگذار کرده بود و زندگی مردم را به نابودی کشانده بود اریک قبل از به حکومت رسیدن از وضعیتی که پدرش برای کشور درست کرده بود ناراضی بود و شبی که پدرش خواب بود بالشتی روی صورتش گذاشت و او را کشت تا وضع کشور را درست کند ولی همه فکر میکنند پادشاهشان بخاطر جنگاوریهایی که کرده توسط الهه اودین( الههی جنگ و دانایی، افرادی که در نبرد کشته میشدند به تالار اودین میرفتند) برگزید شده. رگنار هلمسن گفت: - فرمانده همه چیز برای نبرد آماده است. سیگرون اعلان جنگ کرد و ارتش سوار بر اسب به سمت مرزهای دانلاو تاختند و از مسیر منحرف شدند و تصمیم بر رفتن از روی کوه بود، نقشهی هلمسن بینظیر بود با مسیری که تعیین کرده بود زود تر از دشمنی که سرعتشان بخاطر اسرا به کندی لاکپشت بود به مقصد رسیدند.4 امتیاز
-
ساندویچ شصت و چهار☠️ یکیشون خیلی کوتاه با تلفن حرف زد و بعد، دوباره شروع به راه رفتن جلوی در انبار کرد. باید میرفتم و با چشمهای خودم میدیدم اونجا چه خبره! سنگ بزرگی که جلوی پام بود رو برداشتم و به دورترین نقطه از خودم پرت کردم. صدای بلندی که ایجاد کرد، توجه نگهبانها رو به خودش جلب کرد. سری برای دوستش تکون داد و به طرف صدا رفت. حالا فقط یه گرگینه اونجا بود. زانوهام رو خم کردم و قدمهای بدون صدا و سریع برداشتم. پشت به من ایستاده بود و خوشحال بودم که موقع مرگش، صورتش رو نخواهم دید. من ریرا نبودم که از این کار لذت ببرم. درست پشت سرش وایستادم، احتمالا منتظر برگشت دوستش بود. اینقدر نزدیک بودم که حتی میتونستم صدای نفسهاش رو بشنوم. ادموند همیشه بابت اینکه میتونستم بدون اینکه کسی بفهمه به هدیههای کریسمس دستبرد بزنم، بهم حسادت میکرد. فکر کردن به ادموند، باعث شد قبل از بالا بردن خنجر لبخند بزنم. خنجر بالا رفت و قبل از اینکه روی گردن گرگینه بشینه، زمزمه کردم: - متاسفم. صدای خِرخِرش رو شنیدم. رنگ خونش زیر نور ماه، میدرخشید. روی صورت زمین افتاد و من وقتی از کنارش رد میشدم، خنجرم رو از گردنش بیرون کشیدم. کلید رو از جیبش برداشتم و در آهنی انبار رو هول دادم، باید اعتراف کنم که سنگین بود. با باز شدن در، صدای زمزمهها برای لحظه کوتاهی قطع شد. بعد، نور ماه، به تاریکی انبار غلبه کرد و من تونستم صورتهای رنگپریدهشون رو ببینم. کلارا جلو اومد. نفس راحتی کشیدم و گفتم: - میدونستم که زندهان! کلارا دستهاشون رو باز کرده بود، با این وجود میتونستم حدس بزنم که چقدر محکم بسته بودنشون. چرا که رد طنابها روی مچ دست و پاهاشون، زخمی و خونمُرده شده بود. سه دختر و چهار پسر اونجا بودن. طوری به من نگاه میکردن، انگار قرار بود سلاخیشون کنم. کلارا مقابلشون ایستاد و گفت: - نترسید! ما فقط میخوایم کمک کنیم. سه دختر و یک از پسرها همون لحظه زیر گریه زدن. یکی از اونها گفت: - خیلی ترسیده بودیم، ممنونیم، از شما خیلی ممنونیم. کلارا لبخند زد و دوتاشون رو در آغوش گرفت. یکی از دخترها به من نزدیک شد که چشمغرهای بهش رفتم تا سرجاش بمونه و نزدیک نشه. چشمهام رو چرخوندم و بلند گفتم: - خیلی خب... ما باید از اینجا بریم، همین الان! همون لحظه، صدای محکمی که انتظارش رو نداشتم، بلند گفت: - جایی میرفتید؟ کلارا جیغ کشید و بچهها پشتش قایم شدن. همهشون با چشمهای وقزده و مردمکهای لرزون، به پشت سرم خیره شده بودن. برنگشته هم میدونستم چه کسی اینجاست، این صدا رو میشناختم؛ همون صدایی بود که ریرا نشونم داد. آروم به سمتش برگشتم. کلارا حق داشت... اون هنوزم جذاب بود!4 امتیاز
-
ساندویچ شصت و سه🍔 نگاه خیرهام رو از روش برنداشتم. کلارا به شکل نمایشی خندید و دستی به موهای کوتاهش کشید. بالاخره اعتراف کرد: - خیلی خب، بازرس عصبیم کرد. ابرویی بالا انداختم و تکرار کردم: - بازرس عصبیت کرد؟! به نقطه نامعلومی زل زد و گفت: - آره، میگفت شما چهجور دوستی هستید که تنهاش میذارید و از این چرت و پرتا. به نظرش کاملا مشخص بود که تو قراره بدون ما وارد حرکت بشی. به لبهای صورتیرنگ کلارا نگاه میکردم که بدون وقفه تکون میخوردن، من حتی صداش رو هم واضح میشنیدم اما نمیدونم چرا، اصلا معنی حرفهاش رو نمیفهمیدم. چونهش رو بالا گرفت و ادامه داد: - البته من میدونستم همه اینا فقط نقشهست که ما رو سرگرم کنه و خودش در بره، اما بازم با غرهاش عصبانی شدم دیگه. با انگشتهاش بازی کرد. به ماشین که خیلی دورتر از ما بود، نگاهی انداختم. به یاد آوردم وقتی میخواستم ویل رو بفرستم، بازرس چی گفته بود: "من جایی نمیرم!" سرم رو تکون دادم تا افکار بینتیجه، از گوشهام بیرون بریزن. شونههای کلارا رو محکم گرفتم و گفتم: - برگرد به ماشین! - ولی من دوستتم، باید باهات بیام. - فقط برو کلا... وقتی صدام بلند شد، با دستپاچگی دستش رو جلوی دهنم گذاشت و من رو همراه خودش خم کرد. - هیس! - کی اونجاست؟ صدای یکی از مردهای جلوی انبار بود. به چشمهای کلارا نگاه کردم که از اضطراب، مدام این طرف و اون طرف رو نگاه میکرد. دستش رو از جلوی دهنم کنار زدم و گفتم: - اون پنجره کوچیکو میبینی؟ باید از اونجا وارد انبار بشی. - خب توام بیا! جواب دادنم کمی زمان بُرد. - من... سرگرمشون میکنم. کلارا سرش رو تکون داد و هنگام تبدیل، مردمکهاش قرمز و درخشان شدن. خفاش کوچولو بال زد و به طرف پنجره انبار رفت. حالا باید حواس اون دوتا رو پرت میکردم؛ اگه فقط یکی از ما رو میدیدن، زیر اون دندونهای گرگیشون تیکهتیکه میشدیم.4 امتیاز
-
ساندویچ شصت و دو🍔 با رفتن ویل، درِ کافه اون طرف خیابون هم باز شد و زن بلوند با چهره درهم ازش بیرون اومد. این کافه باید باریستاش رو عوض میکرد، وگرنه نمیتونست زیاد اینجا دووم بیاره. - منتظر چی هستی؟ سری برای کلارا تکون دادم و ماشین رو روشن کردم. از ردیف ماشینهای پارکشده خارج شدم و سرعتم رو بیشتر کردم. چیزی به شب نمونده بود و دومین روزم داشت به گذشته میپیوست. بعد از حدود نیمساعت رانندگی، وقتی ستارههای شب روشنتر از همیشه بودن، بالاخره رسیدیم. کلارا گفت: - فکر کردم میریم دیدن سباستین، اینجا دیگه کجاست؟ - اون انبارو اونجا میبینی؟ وقتی با سباستین بودم، یادمه که از این مکان برای کارهای مخفیانهش استفاده میکرد. کلارا انگشت اشاره من رو دنبال کرد و متوجه انبار شد. سرش رو به نشون تفهیم، بالا و پایین کرد. نیک سرکی کشید و پرسید: - تو فکر میکنی اون بچهها رو اینجا نگهداشته؟ در رو باز کردم و گفتم: - میفهمیم. ازشون خواستم توی ماشین منتظر بمونن. بازرس وقتی این رو شنید، فاصله بین ابروهاش رو کمتر کرد و اون اخم محبوبش رو به چهره نشوند. قبل از اینکه بتونم پیاده بشم، نیک مچ دستم رو گرفت و گفت: - اگه اونجا بودن، بهمون خبر بده. لطفا تنها حرکت نکن! باشه؟ نیشخند زدم. دستم رو رها کرد و من از ماشین فاصله گرفتم. با احتیاط به انباری نزدیک شدم و متوجه دو نفر جلوی در شدم. دو مرد درشت هیکل اونجا بود که داشتن نگهبانی میدادن. - چطور بریم داخل؟ وارد گارد دفاعیم شدم و در یک آن، خنجرم رو برای حفاظت از خودم، بالا آوردم. کلارا لبخند خجلی زد و دستهاش رو بالا گرفت: - آروم باش! منم. نفسی که توی سینهم حبس شده بود رو به بیرون فوت کردم و خنجر رو پایین آوردم. چشمهای کلارا در تاریکی شب میدرخشید. گفتم: - فکر میکردم بهت گفتم که تو ماشین منتظر بمونی. لبهاش رو غنچه کرد و گفت: - من که چیزی نشنیدم.4 امتیاز
-
ساندویچ شصت و یک🍔 چشمهای همه خالی بود و این یعنی مغزشون پر از افکار متناقضه. چقدر خوب که فکر کردن، بیصداست و من نظرشون درباره خودم رو نمیشنیدم، هر چند حدس میزدم چی از سرشون میگذره. کنار زدم و ماشین رو متوقف کردم، انگار ترمزِ افکارشون رو هم کشیدم. به اطراف نگاه کردن و ویل با پوزخند گفت: - خدافظ بازرس. به زن قد بلندی که از جلوی ماشین رد میشد، نگاه میکردم و معطوف کیف دوشیِ اون بودم؛ به نظر میرسید از تولیدات خاص و محدود برند موردعلاقه منه. بازرس گفت: - من جایی نمیرم. زن وارد کافهای با تم سیاه و زرد شد. ای کاش میتونستم بهش بگم قهوههای اونجا افتضاحن و باید خودش رو نجات بده، ولی اولویتهای دیگهای داشتم. به هر حال، اینطوری هم نیست که مردم بتونن مزه قهوه رو از روی استوری اینستاگرامش متوجه بشن. کلارا به پشت سرش نگاه کرد و گفت: - تو که واسه رفتن از پیش ما لحظهشماری میکردی، چی شد نظرت عوض شد؟ قبل از اینکه بازرس جوابی بده، گفتم: - بازرس جایی نمیره، ویل میره. ویل که غافلگیر شده بود و غرورش جلوی بازرس، سرخورده به نظر میرسید، گفت: - ولی من میخوام اون گرگِ جذاب رو ببینم! - ویل! نیک معترضانه اسمش رو صدا زد. انگار اون هم با وجود اینکه اغلب مواقع، منطقی و حسابشده عمل میکرد، روی چشم چرونی دوستپسرش حساس بود. قبل از اینکه ماجرا بزرگ بشه، مداخله کردم: - من جای دیگه بهت نیاز دارم. باید بری خونه، یه نقشه رو پیدا کنی و به کلبهای که الان رفتم ببری... کلارا یه تیکه کاغذ بهم بده! کلارا دستش رو توی کیف کوچیکش بُرد و جیرینگجیرینگِ آویزهای عروسکی کیفش، توی ماشین پیچید. برگه کوچیک نارنجیرنگی رو به سمتم گرفت. برگه رو روی فرمون گذاشتم و همونطور که مینوشتم، ادامه دادم: - فقط توی کلبه بذارش و از اونجا بیا بیرون! شنیدی چی گفتم؟ ویل از احساس مهم بودن ماموریتش، سینهش رو جلد داده بود. با جدیت تمام، سرش رو تکون داد. برگه رو به سمتش گرفتم: - اینجا نوشتم نقشه رو کجا مخفی کردم. برگه رو از دستم قاپید و نگاهی به نوشتههای روش انداخت. در رو باز کرد تا پیاده بشه، بازرس لحظه آخر گفت: - متنفرم از اینکه اینو بهت بگم، ولی مراقب باش! شاید مامورای پلیس اونجا پیداشون بشه. نیک بهش خاطر نشان کرد که از در مخفی برای ورود استفاده کنه و ویلیام که حالا از جانب همه، جدی گرفته شده بود، احترام نظامی گذاشت و دور شد.4 امتیاز
-
ساندویچ شصت🍔 - چی؟! ویل و نیک، همزمان این رو پرسیدن. شونهای بالا انداختم و به جلوم خیره شدم، بدون اینکه بدونم دارم به چی نگاه میکنم. - چرا ازدواج نکردین؟ تا جایی که فهمیدم، نقاط مشترک زیادی هم دارین. بازرس با اخمهای درهم این رو ازم پرسید. دیدم که ویل، سقلمهای بهش زد، اما اون اهمیت نداد. کلارا چشمغرهای رفت که بازرس نمیتونست ببینه، بعد بهش گفت: - این یه ازدواج قراردادی بود، برای تموم شدن جنگ بین خونآشاما و گرگینهها. بازرس پوزخندی زد و گفت: - بیخیال کلارا! میخوای باور کنم دوستت کوچکترین اهمیتی به صلح و آرامش اطرافیانش میده؟ فرمون توی مُشتم بیشتر فشرده شد. صورتم بدون کوچکترین واکنشی، از توی آینه داشت بازرس رو حین ادای اون کلماتِ گندهتر از دهنش نظاره میکرد. کلارا فقط اخمهاش رو توی هم فرو کرد و چیزی در دفاع از من نگفت. خب، این یکی کمی درد داشت، فقط کمی. - حق با توئه، صلح اونا کوچکترین اهمیتی برای من نداشت، هنوزم نداره. من دنبال سهم خودم از این قرارداد بودم... چشمهام رو ریز کردم و گفتم: - بلادبورنو میخواستم. بازرس همچنان از توی آینه نگاهم میکرد. خط اخمش عمیقتر از قبل شده بود و باعث شد از خودم بپرسم مگه این دقیقا همون کلماتی نیست که انتظار داشت از من بشنوه؟ ویلیام آرنجش رو به شیشه تکیه زد و گفت: - شرط میبندم پدربزرگ خوشتیپت اینو ازت خواست. باید به ویل میگفتم که پدربزرگ خوشتیپم از کسی چیزی نمیخواد، اون فقط دستور میده و ما مُهرههایی هستیم که باید ازش اطاعت کنیم. کلارا با لبهای غنچهشده گفت: - اینطورم نبود که سباستین، آدم بدی باشه. اون واقعا جذابه... حداقل تا چند سال قبل که اینطور بود. هنوزم نمیفهمم مشکلت با اون پسر بیچاره چی بود که بعد از گرفتن رستوران، زیر همهچی زدی و ولش کر... نگاه تیزم رو که دید، دهنش رو بست. کلارا درست میگفت، اما نه درباره خوشتیپ بودن سباستین... اون واقعا من و مشکلاتم رو نمیفهمید. ماشین رو روشن کردم و گفتم: - به اندازه کافی شنیدین، باید بچهها رو پیدا کنیم. کلارا با چشمهایی که امید رو دوباره بهشون راه داده بود، نگاهم کرد و پرسید: - میدونی کجان؟ سالمن؟ پام رو روی پدال گاز فشردم و گفتم: - امیدوارم که باشن.4 امتیاز
-
ساندویچ پنجاه و نه🍔 نگاه کینهتوزانه ویلیام، به سمت بازرس نشونه رفت. نیک دست ویل رو لمس کرد و گفت: - بعدا داستان اون پیرمرد احمقو برام تعریف کن. صورت ویل در لحظه، پر از آرامش و محبت شد. انگار هر لحظه ممکن بود توی نگاه نیک غرق بشه! با شیدایی گفت: - تو تنها کسی هستی که منو میفهمه. واکنش بازرس از چشمم دور نموند. دیدم که چطور چهرش رو مچاله کرد و عضلاتش منقبض شد. معترضانه گفت: - میشه منو از وسط این دوتا کفتر عاشق بردارید؟ لبخندم رو قبل از اینکه از چشمهام به لبهام برسه، پس زدم و گلوم رو صاف کردم. بازرس یقه پیرهنش رو از گلوش فاصله داد و پرسید: - بالاخره میگین سباستین کدوم خریه یا نه؟ - خر نه، اون گرگینهست. دستی به صورتش کشید. کلارا روی صندلیش ولو شد و یکی از لپهاش رو پر از باد کرد. نیک از پشت سرم پرسید: - چه دلیلی داره یه گرگینه همچین نقشهای برای بلادبورن بکشه؟ اینطور نیست که پلمب شدن رستوران، سودی برای اون حرومزادهها داشته باشه. ویل با تعجب گفت: - نیکولاس! تو... تو بلدی فحش بدی؟ هیجانزده شده بود و من میترسیدم که فراموش کنه سه نفر دیگه هم توی ماشین حضور دارن! نیک رو نمیدیدم ولی حدس میزدم چقدر به هم ریخته، حرف زدن از گرگینهها همیشه منقلبش میکرد. اونها ارزشمندترین داراییش رو ازش گرفته بودن، پدرش رو. کلارا برای اختتامیه ماجرا گفت: - اون یه گرگینه معمولی نیست... به من نگاه کرد، انگار میخواست از چشمهام بخونه که مشکلی با بازگو کردن گذشتهام ندارم. بیدرنگ حرفش رو ادامه دادم: - من و سباستین قرار بود باهم ازدواج کنیم.4 امتیاز
-
ساندویچ پنجاه و هشت🍔 وقتی از کلبه خارج شدم، انگار سالها گذشته بود. احساس میکردم ساعتها بهم مُشت زدن و کوه بزرگی رو روی کمرم حمل کردم. تنها چیزی که میخواستم، یک لحظه، فقط یک لحظه بستن چشمهام بدون فکر کردن به چیزی بود. آفتاب از پشت شاخ و برگ درختها داشت هر قدمم رو تماشا میکرد؛ هر چند خودش رو به غروب بود، من داشتم به طلوعم نزدیک میشدم. به محص اینوه توی ماشین نشستم، چهار جفت چشم بهم زل زدن. کلارا پیشدستی کرد و پرسید: - ادموند بود، مگه نه؟ به صورت گِردش نگاه کردم. کلارا از اتفاقات توی کلبه خبر نداشت و هیچوقت هم نمیفهمید. دستهام رو روی سینه جمع کردم تا دورش حلقه نشه، چون این چیزی بود که اون لحظه بیشتر از همه میخواستم. سرم رو به چپ و راست تکون دادم و گفتم: - منم همین فکرو میکردم، ولی این قضیه ربطی به ادموند نداره. صدای از پشت سرم بلند شد: - ادموند کیه؟! کسی به سوال بازرس اعتنا نکرد. اون هم بعد از اینکه یک یکمون رو در انتظار جواب، رصد کرد، بیخیال شد و پوف بلندی کشید. کلارا با بیطاقتی پرسید: - خب پس کی پشت این ماجراست؟ دستهام رو روی فرمون گذاشتم و گفتم: - اون عوضیِ از خود راضی، سباستین. کلارا ابروی کوتاهش رو بالا انداخت، اون تنها کسی بود که از ماجرای سباستین با خبر بود. ویل نتونست بیشتر از این ساکت بمونه؛ همونطور که موهای فرفریش رو میخاروند و فکر میکرد، گفت: - تنها سباستینی که من میشناسم، پیرمرد بیدندونی بود که تو همسایگی مادربزرگم زندگی میکرد. همیشه من و بقیه بچهها رو میترسوند و خوراکیهامونو به زور از دستمون میگرفت... بازرس با چشمهای وقزده نالید: - محص رضای خدا! یکی حرفاشو ترجمه کنه.4 امتیاز
-
ساندویچ پنجاه و هفت🍔 با وحشت به سباستین و برادر کوچیکترش نگاه کردم، اما اونها همچنان مشغول صحبت با همدیگه بودن. - نگران نباش! جادوگر درست از کنار سباستین گذشت و گفت: - این فقط انعکاسی از گذشتهست، اونا نمیتونن تو رو ببینن نارسیس. نفسم رو آروم به بیرون فوت کردم. به تنه درخت چنگ زدم و بلند شدم. ریرا به من نزدیکتر شد. حالا که میدونستم سباستین من رو نمیبینه، راحتتر میتونستم نگاهشون کنم. جادوگر چونهش رو بالا گرفت و پرسید: - جوابی که میخواستی رو... پیدا کردی؟ سباستین و مارکو همچنان داشتن درباره جزئیات نقشهشون صحبت میکردن و هر لحظه از فکرِ بلایی که قرار بود به سر من بیارن، خوشحالتر میشدن. سرم رو تکون دادم: - بله. - پس کار ما اینجا تموم شده. پلک زدم و... به کلبه برگشته بودم. کلبهای که نه جادوگر و نه موشهای موذیش، هیچکدوم اونجا نبودن. سایهم روی دیوار چوبی کلبه افتاده بود و از جادوگر هیچ اثری باقی نمونده بود، به جز یک ساعت شنی. گوشم زنگ زد و همون لحظه، صداش رو شنیدم که گفت: - تو خوب میدونی اگه اون چیزی که میخوام رو برام نیاری، چه اتفاقی میافته، مگه نه؟ صدای خندههای سرخوشش توی سرم پیچید. ناخوداگاه آب دهانم رو قورت دادم. من با جادوگری معامله کردم که زمانی، نوزادهای خودش رو تکهتکه کرده بود؛ پس خوب میدونستم چه چیزی در انتظارمه.4 امتیاز
-
ساندویچ پنجاه و شش🍔 از چشمهای جادوگر دود سیاهی بلند شد و من رو طوری در بر گرفت که دیگه نمیتونستم هیچ چیزی ببینم. صدای زوزه ضعیفی توی حلزونی گوشم میپیچید و هر لحظه هم داشت بلندتر میشد، انگار داشتم به منبع صدا نزدیکتر میشدم. وقتی دود محو شد، من دیگه توی اون کلبه نبودم. به اطرافم نگاهم کردم، با درختهای بلند محاصره شده بودم. جایی وسط جنگل بودم، ولی کجا؟ زمزمه کردم: - اینجا کجاست؟ صدای پا شنیدم، دونفر داشتن بهم نزدیک میشدن. پشت یکی از درختها مخفی شدم. چند لحظه بعد، اون دو نفر اینقدر نزدیک شده بودن که صدای حرفهاشون رو به وضوح میشنیدم: - بهشون بگو آماده باشن! امروز میریم سراغ شکار هفتم. گوشهام تیز شدن، این صدا رو قبلا شنیده بودم اما هر چقدر فکر کردم، به یاد نیاوردم کجا شنیدمش. نفر دوم گفت: - با اون شیشتای قبلی چیکار کنیم؟ خیلی سر و صدا میکنن. باید چهرهشون رو میدیدم. آروم سرم رو خم کردم تا ببینم اون دو نفر کی هستن. همون لحظه، نفر اول گفت: - برای اونا برنامههای خوبی دارم! - واقعا شبیه پدر شدی سباستین. دیدن چهره اون دو نفر همزمان شد با شنیدن اسمش... سباستین. به قدری غافلگیر شده بودم که جسم ضعیفم از تعادل خارج شد و روی زمین افتادم.4 امتیاز
-
ساندویچ پنجاه و پنج🍷 سکوتش، بهم اجازه پیشروی داد: - نمیدونی. ریرا که هیچوقت دوست نداشت دستکم گرفته بشه، ابروی هلالیشکلش رو بالا انداخت و گفت: - اینطور نیست که ندونم، فقط... - فقط اینکه اون کشتارگاه، خارج از محدوده چشم سوم توئه؛ درست میگم؟ دستهاش رو به کمر زد و تابی به گردن باریکش داد. به گوشهای از کلبه زل زد و به نظر میرسید که داره با خودش حرف میزنه. - اون دزدای دریایی نادون! با خواهرم تبانی کردن و در قبال ارواحی که بهش پیشکش میکنن، زمان و موقعیتمکانی کشتیهایی که میخوان رو ازش میگیرن؛ کشتیهای پر از طلا و جواهرات... طوری آه کشید که چیزی نمونده بود دلم به حالش بسوزه! انگار از تصور اونهمه روح تازه، پر از حسرت و حسادت شده بود. بهترین زمان برای گفتن پیشنهادم بود. قدمی به جلو برداشتم تا توجهش رو جلب کنم، بعد گفتم: - جادوگر بزرگ! من نقشه کشتارگاه دزداندریایی رو به شما پیشکش میکنم. غم از چهره افسونگرش رخت بست و اون چشمهای پر از جادو، به آنی ستارهبارون شدن. لبخند بزرگی روی صورت استخوانیش نشست و گفت: - معامله انجام شد. بلند قهقهه زد و از دهانش، صدای خنده جادوگران مُرده هم شنیده میشد. گوشهام رو گرفتم تا به جنون نرسم. من همیشه از اینکه مرکز توجه باشم لذت میبرم اما اینکه صدها موش با چشمهای سرخشون به من نگاه کنن، اون توجهی نیست که دلم بخواد! وقتی صداها کمتر شد، فریاد زدم: - حالا نوبت توئه ریرا!4 امتیاز
-
ساندویچ پنجاه و چهار🍔 سرم رو بلند کردم و به چشمهایی که به سیاهی قیر بودن، نگاه کردم. ریرا در موضع قدرت بود و ضعف من نسبت به کلارا، اسباب تفریحش رو فراهم کرده بود. دستی به گلوی سوزناکم کشیدم و گفتم: - من پیشنهاد بهتری برات دارم. وقتی با گوشهای خودم صدام رو شنیدم، تازه متوجه شدم تارهای صوتیم به چه روزی افتادن. نمیتونستم ببینم، ولی مطمئن بودم که موهای جادوگر روی گلوم رد انداخته بودن. ریرا چشمهاش رو ریز کرد و گفت: - من میدونم چی ازت میخوام نارسیس. انگار صدای اون موشهای احمق، داشت مغزم رو میجوید. حتی یکلحظه هم به اینکه کلارا رو بهش بدم فکر نکردم. مشتهام از شدت خشم میلرزید وقتی گفتم: - باشه، ولی تو مشتاق نیستی پیشنهادم رو بشنوی؟ پرههای بینی قلمیش، مچاله شد. ریرا سر تا پای من رو برانداز کرد و توی جواب دادن، وقفه انداخت. سایه خودم رو دیدم که بهش نزدیک شد و در گوشش، چیزی فسفس کرد. ریرا سری برای سایه خائنم تکون داد و گفت: - میشنوم. شونههام افتاد و بدنم از اون حالت دفاعی، خارج شد. به اینجاش فکر نکرده بودم. باید یه چیز ارزشمند پیدا میکردم تا توجهش رو جلب کنم. به چشمهای خمارش نگاه گذرایی انداختم... چی برای معامله با این جادوگر داشتم؟ ناخوداگاه، لب پایینم رو گاز گرفته بود. - نارسیس؟ اسمم رو که صدا کرد، جرقهای در اعماق ذهنم روشن شد. خودشه! چشمهام از هجوم هیجان درشت شد. نفسی گرفتم و با لبخند کنترلشدهای بهش گفتم: - شنیدم تو عاشق مکیدن روحهای تازهای ریرا، اون روحهایی که هنوز به طور کامل از دنیا دست نکشیدن و در زمان حیاتشون، انرژی وصفناپذیری داشتن... لازم نبود گفتههام رو تایید کنه، چرا که از همین فاصله هم میتونستم ببینم چطور دهنش آب افتاده و آماده شکاره. گفتم: - تو میدونی کشتارگاه دزدان دریایی کجاست؟4 امتیاز
-
ساندویچ پنجاه و سه💀 قسم میخورم که مردمکهای سیاهش برق زدن! یک قدم نزدیکتر شد و بوی وال مُرده، شدیدتر از قبل، نفس کشیدن رو برام سخت کرد. موهای بلندش که توی هوا معلق بودن، به طرفم هجوم آوردن و دور گلوم پیچیدن. - بذار ببینم... چشمهام از حدقه بیرون زد، داشتم خفه میشدم! هر لحظه تصویر ریرا تارتر میشد و من به مرگ نزدیک و نزدیکتر میشدم. فرشته مرگ رو میدیدم که با ردای سفیدش، مقابلم ایستاده بود و روحم رو فرا میخوند. ریرا با بیصبری گفت: - زود باش نارسیس! چیزی که میخوامو نشونم بده. توی اون لحظات، خوب میدونستم که باید افکارم رو کنترل کنم و اونچه برام ارزشمند بود رو متصور نشم؛ اما نتونستم. نتونستم وقتی فرشته مرگ لمسم میکنه، به کلارا و مادر فکر نکنم. قبل از اینکه چشمهام کامل بسته بشن، کلارا توی ذهنم پررنگ شد. چرا که همه موجودات در لحظه مرگشون، به عزیزترینشون فکر میکنن. صدای ریرا رو شنیدم که گفت: - عالیه! همون لحظه، راه نفسم باز شد. با طمع، تمام ریههام رو پر از هوا کردم و سرفه، امونم رو برید. به زمین چنگ زدم و با چشمهایی که در اثر خفگی، پر از اشک شده بود، نالیدم: - نه... ریرا لبخند زد، لبخندی که اینبار چهرش رو ترسناک کرد، نه زیبا. دهنش به شکل اغراقآمیزی بزرگ شده بود و لبخندش گوش تا گوش امتداد داشت. با صدایی که حالا دو رگه و جیغ مانند شده بود، گفت: - میدونی قوانین معامله با من چطوره نارسیس. تو کلارا رو به من میدی و من هم در مقابل، حقیقتی که میخوای رو نشونت میدم.4 امتیاز
-
ساندویچ پنجاه و دو🍔 گوشم سوت کشید! نالهای از درد سر دادم و خم شدم. حافظهم داشت خودش رو کنکاش میکرد و این اتفاق، خارج از اراده من بود. سرم رو دیوانهوار به اطراف تکون دادم: - نه، نه، نه، نه... من این کارو نکردم. با فریادم، همه چیز به حالت سکون برگشت. روی زانوهام افتادم، نفسنفس میزدم. ریرا از من دور شد و گفت: - من فقط اون سوالی رو ازت پرسیدم که خودت جرئتشو نداشتی. سایهم که روی دیوار کلبه افتاده بود، از من جدا شد و مستقل از من، به سمت تاریک خونه قدم برداشت، سمتی که جادوگر ایستاده بود. هر چی بیشتر اینجا میموندم، ضعیفتر میشدم. به سختی بلند شدم، ریههام از بوی جادوی سیاه ریرا میسوخت و به خاطر ترک سایهم، سرم سبک شده بود. دستهام رو مشت کردم و گفتم: - من دنبال حقیقتم، همین. صدام انگار داشت توی غار میپیچید و به گوش خودم میرسید. ریرا چونهش رو لمس کرد و پرسید: - چی داری که بهم پیشکش کنی؟ معامله با جادوگر همیشه تاوان داشت. این، قسمتِ مورد علاقه اون بود؛ تنها دلیلی که به فراخوان ما موجودات زمینی جواب میداد، پیشکشهای عجیبی بود که شاید کسی نمیدونست چرا براش ارزشمنده. چونهم رو بالا دادم و پرسیدم: - چی میخوای؟4 امتیاز
-
ساندویچ پنجاه و یک💀 شنل سیاهرنگی از شونههای نحیفش آویزون بود. در زیبایی، به ملکهها میموند؛ حتی موهای بلند و سیاهش از موهای گرهخورده من، مرتبتر بهنظر میرسید. انگشت اشارهش رو بلند کرد و گفت: - جلو بیا نارسیس، بذار چشماتو ببینم. صداش به سرخوشی یک زن بیست ساله بود، هیچکس فکرش رو هم نمیکرد که اون دستهای ظریف، چه پلیدیهایی در تاریخ رقم زده. چند قدم جلوتر رفتم و سرم رو بلند کردم. به سختی گفتم: - به کمکت نیاز دارم ریرا. لبهای سرخ ریرا لبخند زیبایی زد که دلبری چهرش رو چند برابر کرد. موشها هنوز نظارهگر گفتگوی ما بودن. - از آخرین باری که دیدمت، سالهای زیادی گذشته. همچنان به کفپوش چوبی کلبه چشم دوخته بودم. آخرین نفری که برای مدت طولانی به اون چشمها نگاه کرد، عقلش رو از دست داد و با دست خالی، چشمهای خودش رو از کاسه درآورد. با فریبایی ذاتی که در صداش داشت، ازم پرسید: - بگو از این پیرزن چی میخوای؟ نفسی از هوای آغشته به اسطوخودوس گرفتم و گفتم: - حقیقت رو میخوام. یکنفر با اسم من، دست به جنایت زده... باید بدونم کی این کارو کرده. ریرا سکوت کرده بود. خوب میدونستم که اون، همه چیزهایی که گفتم رو میدونست، اما باید از زبون من میشنید تا بتونه معاملهای ترتیب بده. - چرا خودت دنبالش نمیگردی؟ تُن صدای آروم ریرا، همون چیزی بود که باید ازش میترسیدم. آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: - وقتم کمه، فرصت جستوجو ندا... ریرا با آسودگی محض گفت: - دروغه! نفسم حبس شد. ریرا به سمتم اومد و با هر قدمش، زمین زیر پام شروع به لرزیدن کرد. درست کنارم ایستاده بود وقتی توی گوشم نجوا کرد: - تو میترسی کسی که دنبالشی، خودت باشی نارسیس. سرم رو بلند کردم و در سیاهیِ چشمهای آلوده به جادوش، غرق شدم. با افسونگری پرسید: - تو اون بچهها رو کُشتی؟4 امتیاز
-
ساندویچ پنجاه🍔 از ماشین پیاده شدم و به طرف کلبه رفتم. دیوارهای کهنهش هر لحظه ممکن بود فرو بریزن اما اون دیوارها بیشتر از دویست ساله که همینطور بودن. پنجرهها با غبار و خاک پوشونده شده بودن و سرنخی از داخل کلبه نمیدادن، اما من نیاز به سرنخ نداشتم. هر چی باشه، اولین بارم نبود که به اینجا میاومدم. به در چوبی، فشار کوچیکی وارد کردم. در با صدای قیژ بلندی توی لولای زنگزدش رقصید و باز شد. بینیم رو گرفتم، بویی شبیه به ترکیب لاشه وال آبی و زنجبیل به مشام میرسید... بوی جادوی سیاه بود. در نگاه اول، فقط یه کلبه رها شده به نظر میرسید که سالها بود کسی توش پا نگذاشته بود. هوهوی بادی از من رد شد و در رو محکم کوبید! نفسم حبس شد، اون اینجا بود. خنجری که همیشه به کمرم داشتم رو بیرون کشیدم و مچ دستم رو با یک حرکت سریع، بُریدم. خون بدون معطلی، مچ دستم رو آلوده کرد. با صدای محکم فریاد زدم: - من، نارسیس، تقاضای ملاقات با جادوگر رو دارم. سه بار این جمله رو تکرار کردم. زمین زیر پام شروع به لرزیدن کرد، سرم رو بین دستهام فشردم. صدای جیغ صدها زن رو بیخ گوشم میشنیدم! این صدای فریاد تمام جادوگرهایی بودن که در آتش سوزونده شده بودن. جادوگر فریاد زد: - کی جرئت کرده منو فرا بخونه؟ گوشم سوت کشید! دهها موش با سرعت از کنارم میگذشتن. وقتی صدای فریاد کمتر شد، تونستم چشمهام رو باز کنم. کمی زمان بُرد تا تاریِ دیدم برطرف بشه و بتونم ببینمش. اونجا ایستاده بود و موشها پشت سرش بودن. چشمهای روشنشون تو دل تاریکی برق میزد! جادوگر مردمکهای تماما سیاهش رو به من دوخت و گفت: -بازم تو؟! بلند خندید و صدای قهقههش، باعث تکون خوردن جمجمهم شد. دندونهام رو بههم ساییدم. اون قدرتمندترین جادوگر قرن بود و تظاهر به قویبودن در مقابلش، بیفایده.4 امتیاز
-
🩸ساندویچ چهل و چهار پرونده خیس رو روی پاهام گذاشتم و با احتیاط بازش کردم. برگهها خیس شده بودن و کوچکترین فشاری، پارهشون میکرد. برگهها رو یکییکی نگاه کردم. کلی عکس هم توی پرونده بود که من اصلا ازشون خبر نداشتم. - اینا دیگه چیه؟ بازرس خودش رو جلو کشید و عکسها رو نگاه کرد. گفت: - یعنی چی؟ تو از اینا خبر نداشتی؟ با اخم، سرم رو تکون دادم. بازرس نگاه مشکوکی بهم انداخت و سعی کرد با سوالش، مچم رو بگیره: - پس فکر کردی به خاطر چی رستورانو پلمب کردیم؟ از گوشه چشم نگاهش کردم. چشمهامون به سمت هم نشونه رفته بود و هیچ کدوم پلک نمیزدیم. - هرچیزی به جز این! بازرس دوباره پرسید، انگار باورم نداشت: - یعنی تو دستور اینا رو ندادی؟ - ببخشید؟! معلومه که نه. عقب کشید و به صندلیش تکیه زد. دستهاش رو روی سینهش جمع کرده بود وقتی گفت: - ولی به نظر من که اینکار فقط از تو برمیاد. عکسها رو دوباره نگاه کردم. هفت تا عکس از هفت آینه مختلف که همگی نوشتههای یکسان داشتن: "نارسیس این خدمت شما رو هرگز فراموش نمیکنه." عکس های بیشتری توی پرونده بود، همینطور شکایتنامههایی که توسط خانوادههای اون هفت نفر تنظیم شده بود. برگهها و عکسها جلوم پخش شده بودن و من نمیدونستم دقیقا کجای این ماجرا هستم. - من درگیر چه کوفتی شدم؟!4 امتیاز
-
ساندویچ چهل و سه🩸 من روی صندلی راننده نشستم و بازرس هم پشت جا خوش کرد. بخاری رو روشن کردم که کلارا با چشمهای گِردشده پرسید: - چرا بخاری زدی؟ به بازرس اشاره کردم که آب از موها و چونهش چکه میکرد. کلارا به پشت سرش نگاهی انداخت و لبهاش رو جمع کرد تا نزنه زیر خنده! - وای! جفتتون موش آبکشیده شدین. پرونده چی شد؟ بازرس پرونده رو بالا گرفت و گفت: - منو نداشتین چیکار میکردین؟ شونهای بالا انداختم. - میدزدیدیمش. کلارا هم تایید کرد: - منصفانهست. تمام بدنم به لرز افتاده بود و بیشتر از این نمیتونستم کنترلش کنم. موهای چسبیده به پیشونیم رو کنار زدم و گفتم: - کلارا تو با ماشین ویل برگرد. - چرا؟ دندونهام داشت به وضوح روی هم میلرزید. با بیصبری فریاد زدم: - کاری که میگمو انجام بده! چند ثانیه چشمهای دلخورش رو به صورتم دوخت. از آینه وسط به بازرس نگاه کردم و گفتم: - کُتتو بده بهش! بازرس کتش رو درآورد و به کلارا داد. اون هم بدون نگاه دیگهای به من، پیاده شد و همونطور که کت رو روی سرش نگهداشته بود، به طرف ماشین ویل دوید. با خیال راحت خودم رو روی صندلی رو رها کردم. دندونهام بههم میخورد و لرز تمام بدن خیسم رو در بر گرفته بود. ماشین ویل حرکت کرد اما من و بازرس ده دقیقهای اونجا بودیم. اونقدر که شیشههای ماشین از گرما بخار کرد و دیگه منظره بیرون رو نمیدیدیم. - عجیب نیست که داری میلرزی؟ نفسهام آروم شده بود و خواب داشت بهم غلبه میکرد که صدای بازرس، هوشیارم کرد. تکیهام رو برداشتم و بخاری رو کمتر کردم. بدون جواب به سوالش، گفتم: - پرونده رو بده ببینم.4 امتیاز
-
ساندویچ سی و هفت🩸 همیشه توی ماشین، بطری آب داشتم. شروع به شستن زخمهام کردم. برخورد آب، سوزش جراحاتم رو کمتر کرد. هر لحظه سرم رو بالا میآوردم و اطرافم رو رصد میکردم تا کسی من رو توی اون وضع نبینه. در نهایت، بعد از بستن زخمهام با تکهای از پارچه لباسم، به خونه برگشتم. در رو که باز کردم، ویل و نیک جلوی تلویزیون بودن. کلارا زیر گوش بازرس چیزی زمزمه کرد که از چشمم دور نموند. بعد به سمتم اومد و با دیدن دستهام، جیغ کشید: - چه بلایی سر دستات اومده؟ به سمتم اومد و من دستم رو عقب کشیدم. بازرس از آشپزخونه بیرون اومده بود و با کنجکاوی، از دور ما رو نگاه میکرد. ویل و نیک هم با فریاد کلارا، توجهشون جلب شد. از مرکز توجه بودن خوشم میاومد، اما نه برای دلسوزی. کوتاه گفتم: - چیزی نیست. به بازرس نگاه کردم و پرسیدم: - پرونده رو پیدا کردی؟ بازرس و کلارا نگاه کوتاهی به همدیگه انداختن و بعد، بازرس جلو اومد. چهره جدی به خودش گرفته بود که با موهای شونهنخوردش در تضاد بود. گفت: - اینجا نیست. ویلیام متفکر چونهش رو لمس کرد و گفت: - منظورت از اینجا دقیقا کجاست؟ مثلا توی اتاق نشیمن نیست؟ یا توی اتاقخواب نبود؟ زیر مبلها رو گشتی؟ زیر فرش چطور؟ گاوصندوق داری؟ وای نه! تو اینقدر حقوق نمیگیری که حتی پسانداز داشته باشی، چطور میتونی یه گاوصندوق... من و کلارا همزمان گفتیم: - ویل خفه شو! ويليام دستهاش رو روی سینه جمع کرد و به شکل نمایشی ازمون دور شد. بازرس فرصت پیدا کرد تا اعتراف کنه: - توی خونه نیست، من اشتباه میکردم. پرونده توی اداره، توی کشوی میزمه. به گوشه فرش خیره شده بود و بعد از گفتن این حرف، نفس راحتی کشید. نفسراحتی که آدمها معمولا بعد از زمین گذاشتن یه بار سنگین میکشن.4 امتیاز
-
ساندویچ سی و پنج🩸 - نارسیس بدون بلادبورن هیچی نیست، اونجا چیزی فراتر از یه رستوران براش ارزش داره. میتونی درک کنی فرانک؟ بازرس ناخوداگاه سرش رو به نشونه تفهیم تکون داد. یک آن، به خودش اومد و فهمید چیکار کرده، اما دیگه دیر شده بود. وقتی به کلارا نگاه کرد، پوزخند مرموزی روی لبهای صورتیش بود. پیروزمندانه گفت: - پس درسته... تو فرانک ویکندی، همون قاتل فراری! گوشهای بازرس داغ شد. سالها بود که با این اسم خطاب نشده بود، انگار برخلاف این دوروز، بالاخره یه حسی داشت توی چشمهاش نمایان میشد... حس ترس! با لحن سردی پرسید: - تو از کجا... - نارسیس همه چیزو میدونه. بازرس احساس کرد سرش داره گیج میره. رازی که باعث شد از کشورش فرار کنه، داشت فاش میشد؛ اونم به همین راحتی. کلارا که بازرس رو کیش و مات شده دید، ادامه داد: - نمیدونم چرا در این باره بهت چیزی نگفته، به راحتی میتونست از نقطهضعفت استفاده کنه و به هدفش برسه، اما تصمیم گرفت سکوت کنه. این از نارسیسی که من میشناسم، خیلی بعیده... به اینجای حرفهاش که رسید، ساکت شد. انگار این اتفاق، پازلی بود که هیچجوره نمیتونست حلش کنه. نفسی گرفت و ادامه داد: - فقط اینو میدونم که اگه تا فردا بلادبورنو پس نگیره، هیچوقت خودشو نمیبخشه و مرگ مادرش بیهوده میشه. صدای باز شدن در، به بازرس فرصتِ سوال پرسیدن رو نداد. نارسیس برگشته بود و صورتش مثل همیشه، یه تیکه یخ منجمد بود. کلارا قبل از اینکه آشپزخونه رو ترک کنه، آروم زیر گوش بازرس گفت: - نگران نباش! تا وقتی نارسیس نخواد از این راز استفاده کنه، من هم حق این کارو ندارم.4 امتیاز
-
ساندویچ سی و چهار🩸 (از زبان سوم شخص) با کوبیده شدن در توسط نارسیس، سکوت عجیبی خونه رو فرا گرفت. مردی که داشت مراحل تغذیه ملخها رو توی تلویزیون شرح میداد، تنها متکلم خونه محسوب میشد. بازرس نفس راحتی کشید، به نظرش دیگه لازم نبود وانمود به گَشتن کنه و نارسیس هم متوجه شده بود که بازرس قرار نیست کمکی بهش بکنه. امیدوار بود به زودی توی آلونکش تنها بشه و هیچوقت دوباره نارسیس رو نبینه. کلارا وقتی مطمئن شد نارسیس از خونه رفته، از اتاق بیرون اومد. به نیک گفت: - من حواسم بهش هست. نیکولاس هم به سمت ویل رفت و یک مشت از پفیلای پنیرش رو توی دهنش جا داد. کلارا یقه بازرس رو گرفت و توی صورتش غرید: - حالم از دروغگوها بههم میخوره! یک روز کامل وقتمونو هدر دادی و هیچی به هیچی. شما آدما همتون شکل همین، همتون پست و دورو و عوضی هستید! آب دهن کلارا با شدت توی صورت بازرس پرت میشد. همهچیز اینقدر ناگهانی اتفاق افتاده بود که حتی نتونست اعتراض کنه. حدس زد اولین آدمی نیست که این دخترکوچولو رو از خودش ناامید کرده. - متاسفم! کلارا جا خورد، خودشم همینطور. نمیدونست چرا از دختر پریشون جلوش عذرخواهی کرده بود، فقط حس میکرد به نمایندگی از آدمهای دیگه، لازم بود این کار رو انجام بده. خشم کلارا فروکش کرد. یقیه بازرس رو ول کرد و نفسعمیقی کشید. بازرس هرلحظه منتظر بود دوباره طغیان کنه! اما کلارا راه دیگهای رو انتخاب کرد. به مردمکهای قهوهای بازرس نگاه کرد و صادقه گفت: - نارسیس... فقط دو روز دیگه وقت داره، وگرنه رستورانو برای همیشه به عموش میبازه. اون لحظه، بازرس نتونست به این احتمال فکر نکنه که شاید عموی اون گربهوحشی، گزینه خیلی بهتری برای مدیریت رستوران باشه. البته که از این افکار چیزی به زبون نیاورد تا کلارا بتونه حرفش رو بزنه.4 امتیاز
-
ساندویچ سی و سه🩸 به ساعت مچیم نگاه کردم. هدیه یکی از مشتریهای قدیمی بلادبورن بود اما هیچوقت ازش استفاده نکرده بودم. حالا که گذر زمان برام مهم شده و هر ثانیه برام باارزشه، ساعت رو انداختم. حواسم رو معطوف عقربهها کردم. درست یک ساعت بود که به خونه بازرس رسیدیم و اون هنوز داشت دنبال پرونده میگشت. به اتاقخوابش رفتم و پرسیدم: - داری چیکار میکنی؟ سرش رو از زیر تخت بیرون آورد و گفت: - باید همینجاها باشه. - پرونده رستوران زیر تختته؟! گردنش رو خاروند و خنده مصنوعی تحویلم داد. - حق با توعه! نمیتونه اینجا باشه. بذار ببینم... صدای کفشهای کلارا رو شنیدم که وارد اتاق شد، نیمبوتهای زنبوری پوشیده بود. توی راه یک کلمه هم حرف نزد و فقط سرش توی تبلتش بود، یه رویداد عجیب و تاریخی! بازرس بشکنی زد و گفت: - فهمیدم! حتما تو ماکروویو قایمش کردم. بعد با عجله از اتاق بیرون رفت. کلارا همونطور که با دقت من رو زیر نظر گرفته بود، گفت: - میدونی که داره بهمون دروغ میگه، مگه نه؟ به چهارچوب در تکیه زده بود. از کنارش رد شدم و گفتم: - میرم بیرون هوا بخورم. توی سالن، ویل رو دیدم که روی کاناپه نشسته بود و مستندی مربوط به ملخهای غولآسا تماشا میکرد. یک بسته پفیلا توی دستش بود که بوی پنیرش، توی کل خونه پخش شده بود. نیک اما دست به سینه، بازرس رو زیر نظر داشت تا تلاش بیخود نکنه و با کسی تماس نگیره. با دیدن من، سرش رو به چپ و راست تکون داد. اون هم فهمیده بود که بازرس داره بازیمون میده. از خونه بیرون زدم و در رو پشت سرم کوبیدم. به سمت نزدیکترین درخت رفتم، جلوش ایستادم و مشتهایی که تا اون لحظه به سختی مهارشون کرده بودم رو آزاد کردم. مشتهام یکییکی روی تنه درخت فرود میاومدن. استخونهام از درد مینالیدن ولی من اونقدر ادامه میدادم تا مجبور نشم به کسی آسیب بزنم...4 امتیاز
-
ساندویچ سی و دو🩸 نفس آلوده به خستگیم رو آروم از بین لبهام به بیرون فوت کردم. از اتاقم خارج شدم و پلهها رو سریعتر از زمانی که میاومدم، پیمودم. صدای بازرس رو از پایین پلهها شنیدم: - از خود بتهوونم بهتر میزنه! صدای ضعیف پیانو داشت بلندتر میشد. این قطعه رو میشناختم، برای الیزه از بتهوون بود. رسیدنم به پایین پلهها با دست زدن بچهها همزمان شد. بازرس کاملا تحت تاثیر نوازندگی عنکبوتها قرار گرفته بود و براشون سوت میکشید. چشمش که به من افتاد، جلو اومد و گفت: - سابرینا رو با خودم میبرم خونه. از گوشه چشم به عنکبوت نسبتاً بزرگی که روی کِلاویههای پیانو بود و در برابر تشویق ویل و نیک تعظیم میکرد، نگاهی انداختم. اسمش سابرینا بود. بازرس رو با بیحوصلگی کنار زدم و به سمت پیانو رفتم. صدای دستها قطع شد و ویل گفت: - صاحبش اومد! سابرینا و بقیه عنکبوتها از جلوی چشمم دور شدن. وقتی کلارا هم پایین اومد، رو به همهشون گفتم: - پرونده رستوران خونه بازرسه، میریم اونجا. جلوتر از بقیه حرکت کردم. موقع رد شدن از جلوی مجسمه مادر، نگاهش رو روی خودم احساس کردم. نیک پرسید: - خوبی؟ این اولین باری بود که بعد از اون بحث، باهم حرف میزدیم. هنوز هم باورم نمیشد کسی که اون حرفها رو بهم زد، نیک بوده باشه. جواب دادم: - قویتر از همیشه. چرا که خوب بودن حالم، اهمیتی نداشت؛ اونچه مهم و نجاتدهندهست، قوی بودن منه. از اینکه باید مسافت طولانی رو برای رسيدن به خونه بازرس رانندگی میکردم، کلافه بودم. اون خونه واقعا حوصلهسربر بود و مجبور بودم دوباره بهش برگردم.4 امتیاز
-
ساندویچ سی و یک🩸 از پلههای منتهی به اتاقخوابم بالا رفتم، کلارا پشت سرم بود و پا روی جایپای من میذاشت. در اتاقم رو باز کردم و وارد شدم. کلوچه نارگیلی موردعلاقم، هنوز کنار تخت، دستنخورده باقی مونده بود. پریروز وقتی اتاقم رو ترک کردم، فکرش رو هم نمیکردم چه اتفاقاتی در انتظارمه. روی تخت بزرگم نشستم و تلاش کردم در برابر وسوسه بالشت نرمم مقاومت کنم. به کلارا که جلوم ایستاده و به نقطه کوری زل زده بود، اشاره کردم: - موضوع چیه؟ بیدرنگ شروع به حرفزدن کرد، انگار که ساعتها بود داشت دیالوگ این لحظه رو مینوشت و حالا فقط کافی بود همه رو از حفظ برام بازگو کنه. - موضوع تویی! خواهش میکنم بهم بگو داری چیکار میکنی نارسیس! نقشهت چیه؟ اصلا نقشهای وجود داره؟ همیشه به خونسردیت حسادت میکردم ولی الان که داریم رستورانو از دست میدیم... با همون خونسردی حسادتبرانگیز گفتم: - نمیدیم. کلارا پاش رو به زمین کوبید. در این فاصله که من به اتاقشکنجه رفتم و برگشتم، پشت چشمهاش سایه شاین صورتی زده بود. اعتراف کردم: - خوشگل شدی. با جنون به موهای کوتاهش چنگ زد و اونها رو کشید. صداش جیغجیغی شده بود: - چه جوری قراره بلادبورنو پس بگیریم؟ این آدمیزاد احمق که قدرتی نداره. ابرویی بالا انداختم و گفتم: - دویست سال پیش، من هم قدرتی نداشتم کلارا... مسئله همینه. آدما هیچوقت نمیفهمن چه تواناییهایی دارن، مگه اینکه مجبور بشن. نگاهش بین چشمهام در گردش بود. گفتم: - حالا اگه تموم شد، باید بریم. بلند شدم و از کنارش رد شدم. قبل از اینکه دستگیره رو لمس کنم، صدای کلارا از پشتسر متوقفم کرد: - تو یه چیزی میدونی نارسی، قسم میخورم که میدونی. بگو اون چیه! نقطهضعف بازرس چیه؟4 امتیاز
-
ساندویچ سی🩸 کلارا چشمغرهای بهش رفت. کوتاه گفتم: - لازمش داریم. به نظر نمیرسید قانع شده باشه، اما مطیعانه، نیک و ویل رو بیدار کرد. چشمهام رو مالیدم، داشتن در تمنای یک ساعت خواب، میسوختن. روز دوم شروع شده بود. بازرس رو دیدم که مقابل مجسمه مادر ایستاده و با اخم حاصل از تفکر نگاهش میکنه. وقتی از پشت بهش نزدیک شدم، شنیدم که زیر لب زمزمه کرد: - قبلا کجا دیده بودمش؟ - میشناسیش؟ از جا پرید. به سمتم برگشت و گفت: - نه، شبیه یکی از عمههامه. دروغ میگفت، بازرس عمهای نداشت و مجسمه مامان اصلا قابل تشخیص نبود. همونطور که کلارا تا امروز نمیدونست این پیکرسنگی مادرمه. به سمت صدای پا برگشتم. کلارا به همراه نیک و ویل، آماده بودن. ویلیام خمیازهای کشید و با چشمهای نیمهباز گفت: - حتی خونآشاما هم به چندساعت خواب نیاز دارن نارسیس. کلارا بیتوجه بهش، جلو اومد و آروم گفت: - میشه حرف بزنیم؟ سرم رو تکون دادم. متوجه بودم که در تمام مدت، زیر ذرهبین نگاه نیک بودیم. به بازرس اشاره کردم و گفتم: - نیک، ویل، چشم ازش برندارین! بازرس با شگفت سرش رو بالا گرفت و گفت: - اینا حرف میزنن؟! نیشخندی زدم. - پیانو هم میزنن. به عنکبوتهای ریز و درشتی که دورش جمع شده بودن نگاه کردم. عجیب بود که با بازرس صمیمی شده بودن، آخرین بار وقتی ویل خواست سر یکیشون رو نوازش کنه، رفت توی لباس زیرش و نیشش زد!4 امتیاز
-
ساندویچ بیست و هشت🩸 چشمهاش درشت شد و ساندویچ رو به بیرون تُف کرد. اگه ویل اینجا بود و میدید بازرس با همبرگرش چطور رفتار کرده، بیشک از حال میرفت. میون سرفههاش گفتم: - بازی بسه بازرس! من رستورانمو میخوام، تو هم آزادیتو. این یه معامله دو سر بُرده. - خونه... پرونده رستورانت توی خونمه. چشم باریک کردم، نباید اینقدر راحت میبود. یه چیزی سرجاش نیست. جواب دادم: - خوبه، بگو کجاست تا بفرستم بیارنش. سرش رو تکون داد و گفت: - نه، نمیتونید پیداش کنید. مخفیش کردم... فقط خودم میدونم کجاست. موهام رو از جلوی صورتم کنار زدم. دو روز بود که دوش نگرفته بودم و وقتی لمسشون کردم، حس میکردم حسابی چرب شدن. وقتی سکوتم رو دید، اصرار کرد: - قسم میخورم که راست میگم، باید بهم اعتماد کنی. دست به کمر زدم و با تمسخر گفتم: - اعتماد؟! اونم به یه آدمیزاد؟ سرم رو به چپ و راست تکون دادم. - مثل اینکه تو هنوز نمیدونی کجا ایستادی. اگه ما خونآشامها به آدما اعتماد میکردیم، خیلی وقت پیش منقرض شده بودیم. بازرس پوفی کشید. - لااقل دستامو باز کن! توی چشمهاش نگاه کردم و دنبال ذرهای صداقت گشتم تا راحتتر دروغش رو باور کنم. اگه نقشه داشت تا با پلیس تماس بگیره... همهچیز تبدیل به فاجعه میشد! وقتی برخلاف میلم، دستهاش رو باز کردم، لبخند یه وری تحویلم دادم که به خیال خودش جذاب بود؛ برای من، بیشتر شبیه لبخند یه سوسک، درست یک دقیقه قبل از دمپایی خوردن بود. - غصه نخور نانا خانم، دوستی واسه همین روزاست دی... تبر رو به شاهرگش چسبوندم. دستهاش رو بالا برد و غرید: - چه مرگته؟ بکش اونور! دِ آخه اسباببازی که نیست. - نارسیس، اسم من نارسیسه. خوب یادت نگهدار چون با این روند، آخرین اسمیه که قبل از مرگت نجوا میکنی.4 امتیاز
-
ساندویچ شماره بیست و هفت🩸 نَرده سرد رو لمس کردم و قبل از اینکه از پلهها پایین برم، کلارا بازوم رو از پشت کشید. غمِ چشمهاش ماسیده بود و الان، تعجب توی چشمهای درشتش مشهود بود. - صبر کن ببینم! چطور ممکنه کسی از اتاق شکنجه زنده برگرده؟ با همون چشمهای تهی، بهش خیره شدم و جواب دادم: - هنوز اون چیزی که میخوامو بهم نداده. کلارا چشمهاش رو بست و نفسعمیقی کشید. سعی داشت آروم بمونه. شمرده شمرده گفت: - گفتی یه آتو ازش پیدا کردی، نگفتی؟ قرار شد ازش استفاده کنی تا بازرسو به حرف بیاری. چی بود اون؟ زبونم رو روی لبهام کشیدم. کوکتل بهم سرگیجه خفیفی داده بود که تمرکز رو برام سختتر میکرد. - چیز بدردبخوری نبود. کلارا چشم باریک کرد و لبهاش رو جمع کرد. مشتش رو از دور دستم باز کردم و پلهها رو به سختی پایین رفتم. سرم کمی سبک شده بود و احساس خوابآلودگی داشتم. وقتی وارد اتاق شکنجه شدم، اولین چیزی که نظرم رو به خودش جلب کرد، سوختگی متورمی بود که روی گونه بازرس بود. با صدای کشیده گفت: - زود به زود دلت برام تنگ میشه! اینبار حتی سرش رو بلند نکرد تا من رو ببینه. ساندویچ رو به طرف دهنش بُردم که صورتش رو با وحشت عقب کشید. نفسنفس میزد. - نترس! مشعل اونجاست. به دیوار اشاره کردم، نگاهش رو از صورتم جدا نکرد. چونهام رو بالا گرفتم و گفتم: - باید انرژی داشته باشی که کمکم کنی، بخورش! همبرگر رو نزدیک دهنش بردم ولی دندونهاش رو قفل کرده بود. آهی کشیدم: - چرا همیشه راه سخت رو انتخاب میکنی بازرس؟ دست آزادم رو روی گلوش گذاشتم و فشردم. طولی نکشید که دهنش رو برای بلعیدن اکسیژن باز کرد. ساندویچ رو توی دهنش چپوندم و دستم رو از روی گلوش برداشتم. با نگاه مشکوک براندازم کرد. - خوشمزست؟ انگشتهای چربم رو با مالیدن به پیرهنش، تمیز کردم و گفتم: - ویل میگفت با خون تازه روباه درستش کرده، امیدوارم طمعشو دوست داشته باشی.4 امتیاز
-
ساندویچ شماره بیست و شش🩸 هلال ماه با ابرهای سیاهِ شب محاصره شده بود اما با گستاخی تمام، همچنان میدرخشید. از پشت پنجره میتونستم ببینمش. روز اول به پایان رسیده بود و فقط دو روز دیگه، مهلت داشتم. ادموند خوشحال بود، احتمالا با لیندا شکست من رو جشن میگیرن و لحظهشماری میکنن تا این دو روز هم به پایان برسه. از پنجره فاصله گرفتم. صدای گریه ضعیفی از آشپزخونه شنیده میشد. وقتی به آشپزخونه رفتم، دیدمش. کلارا بود که زانوهاش رو بغل گرفته بود و بیصدا اشک میریخت. وقتی نزدیک شدم، عکس توی گوشیش توجهم رو جلب کرد. یه سلفی از خودش و متیو که توش، تیشرتهای ست پوشیده بودن و با انگشتهاشون قلب درست کرده بودن. کلارا متوجه من شد. دماغش رو بالا کشید و با آستین لباسش، صورتش رو پاک کرد. وقتی دید دارم به گوشیش نگاه میکنم، از روی زمین برشداشت. بلند شد و بدون اینکه نگاهم کنه، پرسید: - چیزی میخواستی؟ یخچال رو باز کردم و همبرگرم رو برداشتم. چشمم به نوشیدنی روی میز افتاد، لیوان رو برداشتم و یکنفسه سرش کشیدم. کوکتل کلاسیک بود. تُندی کوکتل، گلوم رو زد و باعث شد چشمهام رو برای چندلحظه ببندم. قبل از اینکه از آشپزخونه برم، پرسیدم: - خیلی دوسش داشتی؟ پشت به کلارا بودم و نمیتونستم صورتش رو ببینم. فینفین کرد و با صدای لرزونش لب زد: - هیچوقت کسیو اندازه متیو دوست نداشتم. سرم رو تکون دادم و از آشپزخونه خارج شدم. نیک رو دیدم که با فاصله کمی ایستاده بود و نگاهم میکرد. کلارا از پشت سرم گفت: - واسه چی میری پایین نارسی؟ همینطور که به نیک نگاه میکردم، جوابش رو دادم: - باید بهم بگه چطور بلادبورنو پس بگیرم. لحظاتی سکوت کرد و بعد با صدای بلند از تعجب پرسید: - مگه بازرس زندهست؟!4 امتیاز
-
ساندویچ شماره بیست و پنج🩸 نفس کلارا حبس شد و برای لحظاتی، حتی پلک هم نزد. دستهام رو روی سینه جمع کردم و دوباره به پیکر سنگی مقابلم نگاه کردم. با لکنت گفت: - چرا این شکلی... منظورم اینه که کمی... فقط کمی غیرعادیه. سرم رو به نشونه تایید، تکون دادم. کلارا اولین و احتمالا تنها کسی بود که هویت مجسمه رو براش فاش میکردم؛ خودش هرگز این رو نمیفهمید. - آخرین باری که مامانو دیدم، همین شکلی بود. انگشتهای باریک و سرد کلارا با هدف همدردی، دور بازوم پیچیده شد. به چشمهای اشکآلودش نگاه کردم. با لبهای برچیده گفت: - متاسفم. - تخمچشمهاش از حدقه جدا شده بود و روی زمین افتاده بود... با این وجود، نگاشون کن! هنوزم دارن منو تماشا میکنن. اون روزم همینطور داشتن نگام میکردن. کلارا همیشه بیدرنگ از کنار پیکر میگذشت تا مبادا اتفاقی، نگاهش بهش بیوفته؛ حالا ولی تمام قد در کنار من ایستاده بود و مجسمه مادر رو نگاه میکرد. - نمیتونم تصور کنم چقدر بهت سخت گذشته. هربار چشمهام رو میبستم، این تصویری بود که میدیدمش. این رو به کلارا نگفتم و با ملایمت، بازوم رو از بین انگشتهای یخیش آزاد کردم. به دستش خیره شد. پرسیدم: - چی شد؟ دستش رو بست و شونه بالا انداخت. - چیز مهمی نیست، برای یه لحظه فکر کردم انگشتهام گرم شدن. دستم رو مشت کردم. کلارا برای خوردن ساندویچش، من و مجسمه مادر رو ترک کرد. باید به اتاق شکنجه بر میگشتم.4 امتیاز
-
چقدر نامــــرده براش عادیه خونـــسرده برسونید موزیک رو بهش، بلکه بــــرگرده... آخه قلبم بود🤫4 امتیاز
-
ساندویچ شماره پنج🩸 اونجا بود. درست روی در بزرگ و باشکوه رستوران، یک برگه سفید با این محتوا چسبونده شده بود: "این محل بنا به دستور دایرهی بهداشت محیط و بر اساس مقررات ایمنی و بهداشت مواد غذایی تعطیل شده است. ورود یا بازگشایی این مکان بدون مجوز از مقام محلی، تخلف محسوب میشود." ویلیام از پشت بهم نزدیک شد و گفت: - میتونستن بهتر عمل کنن، منظورم اینه که فقط نگاش کن! اصلا در شان بلادبورن نیست. باید مراسمی چیزی میگرفتن و به تو هم خبر... کلارا میشه کمتر آرنجتو توی پهلوم فرو کنی؟ اون کاغذ هیچ وزنی نداشت اما شبیه یه خنجر توی گلوم فرو رفته بود و اجازه نمیداد نفس بکشم، یه خنجر آلوده به زهر. - چطور این اتفاق افتاد؟ نیک و ویلیام به هم نگاه کردن و همزمان، سیبک گلوی جفتشون بالا و پایین شد. حواسم بود که مردمک چشمهای کلارا چطور تبدیل به دو توپِ شناور در اشک شده بود. پشت به در ورودی بلابورن ايستادم تا اون برگه جلوی چشمم نباشه. - کلارا تقصیر تو نیست. رو به نیک فریاد زدم: - نمیخواین بگین چه اتفاقی افتا... گوشیم توی جیب دامنم شدوع به لرزش کرد. دستهام رو مشت کردم. کلارا یک قدم نزدیکتر شد و گفت: - جواب نده! گوشی رو از جیبم بیرون کشیدم و با دیدن اسم ذخیره شدش، گلوم رو صاف کردم. دکمه سبز رو لمس کردم و بلافاصله گفتم: - میتونم توضیح بدم. صدای نفسهای سنگین پشت خط شبیه غرش یک شیر قبل از پرش روی طعمهش بود. ویلیام و نیک دستهای همدیگه رو گرفته بودن، من میدونستم بین این دونفر یه خبری هست. - بیا عمارت! - حتما همین الا... صدای بوقهای ممتد نشون داد این مکالمه خیلی وقته که از طرف اون تموم شده. گوشی رو پایین آوردم و به کلارا نگاه کردم. - چی گفت؟ چی گفت؟ انگشت اشارهام رو به سمت نیک و ویل گرفتم. - به وقتش به حساب شما دونفر میرسم. تو رستوران من قرار میذارید؟ دستهاشون رو عقب کشیدن، نیک به کفشهاش و ویلیام به آسمون خیره شد. سینهام رو از هوای شب پر کردم و گفتم: - تو راه برام تعریف کن چه اتفاقی افتاده.4 امتیاز
-
ساندویچ شماره سه🩸 برای لحظهای ایستادم و برای ادای احترام به بازرس، انگشت وسطم رو بالا بردم. این دولت کوفتی فقط روی برگه ما رو قبول کرده بود، وگرنه کدوم رستورانی هر دو هفته بازرسی میشد! در ماشینم رو کوبیدم و استارت زدم. حین رانندگی، کفشهای پاشنهبلندم رو درآوردم و روی صندلی شاگرد انداختم. ماهِ کامل، بزرگتر از همیشه وسط آسمون میدرخشید. - کلارا... کلارا... امیدوارم زنده بمونی تا خودم اون جسم بدردنخورتو بسوزونم! فاصله زیادی با صخره نارا نداشتم؛ این اسمی بود که کلارا روش گذاشته بود، ترکیبی از اول و آخر اسممون. وقتی بهش خیانت شد، وقتی مادرم مُرد، یا هر اتفاق نحس دیگهای توی زندگیمون افتاد، به اون صخره رفتیم و از ته دل جیغ زدیم. به هر دلیل مسخرهای، هربار هم دوباره به زندگیهامون برگشتیم و هیچوقت خودمون رو از اون بالا پرت نکردیم... لااقل تا امشب. از ماشین پیاده شدم و به بالای صخره رسیدم. خدای من! داشت بطری رو به طرف دهنش میبرد. به طرفش دویدم و سیلی محکمی روی صورتش نشوندم. بطری از دستش افتاد و از صخره سقوط کرد. - زده به سرت؟ شونههاش رو تکون دادم. - میفهمی داری چی کار میکنی؟ ارزششو داره؟ به خاطر یه آدمیزاد؟! چهرهاش که از درد جمع شد، متوجه شدم با نهایت توانم شونههاش رو فشار دادم. رهاش کردم، پشت بهش ایستادم و دستم رو به سرم گرفتم تا به هیجاناتم تسلط پیدا کنم. تا اون لحظه، متوجه تپشهای دیوونهوار قلبم نشده بودم. با چهره آرومتری مقابلش نشستم. زانوهاش رو بغل گرفته بود و ریمل سی و شش پوندیش روی صورتش ردهای زشت و زنندهای به جا گذاشته بود، ردهایی که فریاد میزدن این دختر به کمک نیاز داره. دستش رو گرفتم. چشمهای کهرباییش، براقتر از ماه به نظر میرسید. - من... من فقط... من خیلی احمقم نارسیس؟ ابروهام درهم گره خورد. - نیستی. انگار تموم اون پریشونحالیش، آرامش قبل از طوفان بود؛ چون ناگهان با صدای بلندی زد زیر گریه و قبل از اینکه بفهمم دقیقا چرا باید به کت چرم هشت هزار پوندیم گند بزنه، خودش رو توی بغلم انداخت. - متیو باهام تموم کرد. خرگوش وحشی که مقابلم بود، اجازه نداد به اندازه کافی درباره خبر کلارا ناراحت بشم. ادامه داد: - میخواستم باهاش فرار کنم نارسیس، میخواستم بهش بگم چقدر دوستش دارم... خیلی بیشتر از جونم. احتمالا قلبم وقتی اینها رو شنید، کمی فشرده شد. حتی دلم خواست کلارا رو از بالای صخره هُل بدهم، اما دستهام رو مشت کردم. - گوشیمو روشن کردم و دیدم تموم شده! رابطهای که من حاضر بودم سرش همه چیزمو ببازم، دوساعت قبلش با یه پیام مسخره تموم شده بود. نتونستم جلوی زبونم رو بگیرم. - این دلیل نمیشه آبمقدس بخوری.4 امتیاز
-
-جادوی اول- صدای انفجاری مهیب، تمام مدرسه و محوطهی بیرونی رو لرزوند! تمام دانشآموزان توی محوطه، به سمت صدا چرخیدن. دودی از پشت درختهای صنوبر به آسمون میرفت و یکهو یک نفر جیغی کشید: - تو بازم گند زدی! جیغ، متعلق به خانم یویو بود. زنی میانسال و بد اخلاق که همیشه پشت سر آدریان ظاهر میشد و او رو دعوا میکرد. آدریان، پسرک ۱۶ ساله که با صورت روی زمین افتاده بود، خودش رو به سختی از روی زمین بلند کرد و شوکه، به دیگ منفجر شده خیره شد. اونقدری شوکه بود که قدرت جواب پس دادن به غرها و دعواهای خانم یویو رو نداشت. ذهنش خالی از فکر شده بود و فقط با نگاهی تاریک، به خرابکاریاش خیره شده بود. تینا و کریستوفر، از پشت بوتهها بیرون اومدن. خانم یویو با دیدن اون دونفر، با صدای تیز و ظریفش جیغ زد: - خدا لعنتتون کنه! همیشه باعث خرابکاری میشید! بیاید بیرون ببینم. تینا و کریستوفر با شرم و ترس، از میون بوتههای شمشاد بیرون اومدن و پا روی خاکسترهای روی چمنها گذاشتن. نگاه کریستوفر به چهرهی پریشون آدریان افتاد. تمام صورتش پر از دوده و خاکستر بود و موهای بورش روی هوا پراکنده بودن؛ نامرتب تر از همیشه. خانم یویو دستهای چروکیدهاش رو توی هوا تکون داد، انگار به مرض سکته کردن رسیده بود. - باورم نمیشه تونسته باشین با چوب مشک و عنبر، این فاجعه رو درست کنید. همین حالا باید بریم پیش مدیر چانگ. *** آدریان، داغان تر از چیزی بود که خودش بتونه حرکت کنه. تینا و کریستوفر زیربغل های آدریان رو گرفته بودن و پشت سر قدمهای بلند و سریع خانم یویو، تقریباً به سختی میدویدن. چرا که آدریان تمام قدرت حرکت و تکلم خودش رو از دست داده بود. وقتی از میون راهروهای مدرسه عبور میکردن، نگاه و خندههای بچهها، باعث میشه تینا ذره ذره از شرم آب بشه و کریستوفر به این فکر میکرد که مبادا سوفی، دختر مورد علاقش اون رو کنار آدریان ببینه.4 امتیاز