رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

تخته امتیازات

  1. QAZAL

    QAZAL

    نویسنده اختصاصی


    • امتیاز

      25

    • تعداد ارسال ها

      2,283


  2. Yammakh

    Yammakh

    پلیس انجمن


    • امتیاز

      18

    • تعداد ارسال ها

      123


  3. سایان

    سایان

    مدیر اجرایی


    • امتیاز

      8

    • تعداد ارسال ها

      183


  4. nastaran

    nastaran

    مدیر فنی


    • امتیاز

      6

    • تعداد ارسال ها

      134


مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در 02/13/2026 در پست ها

  1. نام رمان: داریوش بی تاج نویسنده: نسترن اکبریان ژانر رمان: مافیایی، عاشقانه خلاصه رمان: در شهری که هر قدم می تواند آخرین قدم باشد، مردی با لقب بی تاج، مغز متفکر یک امپراتوری زیرزمینی است، با تاجی که از دست داده و دشمنانی که کمین کرده‌اند. دختری که هیچ کس انتظارش را ندارد، کلید راز های خانواده ای ثروتمند را در دست دارد و ناخواسته وارد بازی خطرناک بی تاج می شود. وقتی مسیرشان به هم می رسد، نه تنها دشمنان مشترک تهدیدشان می کنند، بلکه نیروی عشق، قلب و اراده شان را به چالش می‌کشد.
    3 امتیاز
  2. فصل اول_ تاج افتاده پارت اول هوای صبح، سنگینی و رطوبتی داشت که روی پوست می نشست. امروز، روزی بود که باند بزرگ شهر باید با فقدان رئیس روبه رو میشد. خسرو سورش، سر دسته باند تاج بود که مرگ نا به هنگامش، همه را در بهتی عظیم فرو برد. اعضای باند، هر کدام با چهره ای غم آلود و نگاهی پر از تردید، پس از خاک سپاری، در حیاط بزرگ خانه او جمع شده بودند. هرکس به نحوی احساس خود را پنهان می‌کرد. بعضی خشم داشتند، بعضی ترس و بعضی هم کنجکاوی؛ اما هیچ‌کس نمی توانست انکار کند که خلا قدرت، مثل طوفانی آرام، همه را تهدید می کرد. داریوش کنار دیوار ایستاده بود؛ قد بلند، استوار و با لباس هایی شیک و اتو کشیده! سنگینی ای روی سینه اش حس میکرد که برابر با غم از دست دادن پدر بود. پدری که شاید خون و ریشه اش شامل او نمیشد اما دست محبتش از کودکی تا کنون، او را سفت در آغوش فشرده بود. همه آن چهل پنجاه نفری که در حیاط خانه خسرو جمع شده بودند تا درگذشتش را تسلیت بگویند، انتظار یک چیز را می کشیدند! رو شدن وصیتی که دست کمالی، وکیل مورد اعتماد خسرو سپرده شده بود. وصیتی که مشخص میکرد پس از خسرو، قدرت به کدامشان واگذار میشد. کمالی با یک دفترچه چرمی قهوه ای رنگ و پاکت نامه مهر و موم شده ای در دستش، بالاخره از خانه خسرو بیرون آمد و مقابل جمعیت ایستاد. ادای احترامش را با سلامی بلند و رسا به آنها اعلام کرد. داریوش تکیه اش را از دیوار برداشت و چند قدم جلوتر پشت به جمعیت، روی صندلی نشست. لیوان آب مقابلش را یک نفس سر کشید و با حس سنگینی نگاهی، سر چرخاند. سامیار بود! بردار زاده عیاش و بلند پرواز خسرو که از قضا خودش را جایگزین خسرو میدانست! پدر سامیار سالها پیش فوت شده و خودش میانه خوبی با خسرو و به خصوص داریوش نداشت. داریوشی که شاید فرزند واقعیش نبود اما نزدیک تر از هرکس به او و خبره تر از همه آنها در مدیریت کار های باند تاج بود! صدای آرش کمالی، آرام اما پرقدرت، فضا را پر کرد. همه ساکت شدند. آرش پاکت را باز کرد و با حرکتی مطمئن شروع به خواندن کرد: - وصیت خسرو سروش چنین است: پس از مرگ من، قدرت و کنترل باند تاج به فردی واگذار می شود که وفاداری و شایستگی خود را ثابت کرده است. اولین اولویت، حفظ امنیت خانواده و دارایی‌هاست، دوم وفاداری به اعضای باند و سوم، تداوم نفوذ ما در کشور! چشمان جمع، یکی پس از دیگری، به دفتر دوخته شد. بعضی‌ها اخم کردند، بعضی به آرامی نفس می کشیدند و بعضی، با لبخند کوتاهی، نگاهشان را میان داریوش و سامیار میچرخاندند. افراد نزدیک تر به خسرو، داریوش را لایق میدیدند و برخی دیگر که نسبت فامیلی دور و نزدیک داشتند، مخالف واگذاری تاج به شخصی که خون خاندان سوروش در رگ هایش نبود، بودند. سامیار، مشت‌هایش را آرام باز و بسته کرد و نگاهش را مستقیم به داریوش دوخته بود، انگار که داشت برای او رجز میخواند و نمی توانست باور کند که شاید داریوش، در آینده نزدیک قدرت واقعی را در دست گیرد. حسادت و تهدید در نگاهش موج می‌زد، کمالی پس از مکثی کوتاه ادامه داد: - پس از بررسی کامل وفاداری و شایستگی، کنترل سهام و دارایی های کلیدی به فردی مطمئن و مورد اعتماد منتقل شده تا از هرگونه سوءاستفاده یا آشفتگی جلوگیری شود. اما عنوان رسمی ریاست را به سامیار سورش برادرزاده ام می دهم تا روند فعالیت ها در نبود من بدون هیچ خللی ادامه یابد. از همه اعضای خانواده و نزدیکانم میخواهم به خواست من اعتماد و از وارثم، حمایت کنند. همه به هم نگاه کردند. نفس ها در سنگینی فضای حیاط حبص شد. تقریبا همه جا خورده بودند، حتی آنهایی که مخالف با وارث شدن داریوش بودند... گویی همه شان میدانستند شخصی لایق تر از او نمیتوانست باند تاج را مدیریت کند و حال، همه چیز بر خلاف ذهنشان داشت پیش میرفت. برخی در گوشی باهم پچ پچ میکردند و کم کم نگاه های تحقیر آمیز و پوزخند ها خطاب به داریوش داشت بالا میگرفت. داریوش با نگاه آرامش در واکنش به لبخند کش آمده سامیار، اخمی کرد و از جا بلند شد. سرش پایین بود و چیزی درونش شکسته بود. نفسش تنگ شده بود اما دلش نمیخواست میان جمع کفتار ها، ضعف نشان دهد. خوب میدانست که حتی آن شخص مطمعنی که خسرو دارایی ها را به نامش زده بود، خودش نبود، چه برسد به جانشینش... از مقابل جمعیت به سرعت گذشت و وارد خانه کاخ مانند خسرو شد. مسیر اتاقش را به تندی طی کرد و پس از رسیدن به نقطه امنش، خشمش فوران کرد. پیش از هرچیز تصویر خودش را در آینه شکست و گلدان ها را به سمت قاب عکسش پرت کرد. اولین باری بود که داشت مزه بی پدری پس از خسرو و حال بی اعتمادی مطلق او به خودش را میچشید.
    3 امتیاز
  3. بنظرم زندگی مثل شکلات تلخ میمونه با اینکه تلخه، اما باز هم لذتبخشه.
    3 امتیاز
  4. مزه‌ی یک جام پر زهر که با عسل شیرین شده، درسته مزه‌اش خوبه ولی کشنده‌ است
    3 امتیاز
  5. پارت سی و دوم با احساس درد شدیدی که مدام از توی گردنم به سرم و شونه‌هام منتقل می‌شد و بازمی‌گشت، توی جام نشستم. گردنم تیر می‌کشید. دست چپم رو روی گردنم گذاشتم و حینی که ماساژش می‌دادم، پلک از روی پلک برداشتم. هر چه تاری دیدم از بین می‌رفت، اطراف واضح‌تر می‌شد. و دو جفت چشم توی قاب‌های پیر و جوان که منتظر به من زل زده بودن. آب دهنم رو قورت دادم و کمی ازشون فاصله گرفتم. - چه بد که بعد یه شب کامل بالآخره مرده! به شخصی که این حرف رو زده بود خیره شدم. همان جفت چشم‌های جوان بود؛ پسره‌ی عوضی با اون لحن زدنش که شبیه احمق‌ها بود داشت راجع به مرگم اظهار نظر می‌کرد. البته شاید هم ادبیات وارونی بود، در هر صورت مهم نیست. اخم آلود خودم رو روی زمین تخته‌ای و قهوه‌ی رنگ کشیدم تا عاقبت به گوشه‌ی دیوار رسیدم. توی بخش سه گوش دیوار جای گرفتم و با حفظ اخم توی صورتم، دست‌هام رو دور زانوهام حلقه کردم. زندانی‌ها هم که دیدن اهمیتی به هیچ‌کدوم ندادم، هر کدوم پی کار خودشون رو گرفتن و متفرق شدن. با اخم و دزدکی مشغول به کنکاش اطراف شدم. توی چرخش دوم مردمک‌هام، چشم‌هام روی شخصی آشنا قفل شد. خوش ریش؟ اون هم سلولی من بود؟ پناه بر سرنوشت! البته سرنوشت نه؛ بلکه بازی سیاه روزگارِ زندگی من! گره اخم‌هام باز شدن. خوش ریش با تای ابرویی بالا رفته نگاهم می‌کرد. هنوز هم چشم‌هاش غیرقابل نفوذ و پر از هیچی بودن. یعنی بقیه‌ی افراد اینجا هم می‌تونستن مثل اون قلبی سرشار از مهر داشته باشن؟ آیا اون‌ها هم مثل من قربانی بودن؟ که حضور من در این سلول این رو ثابت می‌کرد، اون‌ها هم قربانی بودن! اما اعتماد کردن به این زودی جایز نبود. در عرض یه دقیقه به اون قاچاقچی اعتماد کردم و در عرض سی ثانیه با چاقوش من رو روانه‌ی این وارونه‌آباد کرد، پس باید با عجولیت می‌جنگیدم. یک آن هر دوئه اون‌ها جلوم نشستن. خوش ریش هم بعد از خطاب شدنش توسط پیرمرد به اون‌ها پیوست. هر دو روی چهره‌هاشون لبخندی به پهنای صورت‌هاشون بود، جز خوش ریش که خنثی نگاهم می‌کرد. آب دهنم رو قورت دادم. و شوک بعدی، پیرمردی که شبیه افراد عرفانی بود، اون هم لب از روی لب برداشت. - من چاکرا هستم. ناراحتم که حالت بده الان و اینو بدون نفرین من همیشه پشت تو هم خواهد بود. چشم‌هام دیگه گنجایش اون همه کلمه‌ی متضاد با لحن و لبخند مهربونشون رو نداشت. اما پسر جوان که حالا چهره‌ش از همگی معصوم‌تر به نظر می‌رسید لب از روی لب برداشت. - قصدم دوزتی نیزت و می‌خوام دژمنت باژم. عم لقبم.. هم.. لُپ لُپه.
    2 امتیاز
  6. پارت سی و یکم و در آخر همگی مثل گوسفندهایی که با بازیگوشی از نیسان پیاده می‌شن و مسیرِ کشتارگاه رو به پیش می‌گیرن، از فرودگاه خارج شدیم و پیاده توی مسیرِ زندان، به حرکت افتادیم. و گویی نزدیک بود که داشتیم بدون هیچ وسیله‌ی نقلیه‌ای قدم برمی‌داشتیم. و باز هم احساس یه همبرگر رو داشتم که بین دو تا نون گرفتار شده؛ البته همه‌ی زندانی‌ها مثل من توی یه صف بودن و از هر دو طرف سربازی محاصره‌شون کرده بود. و من آخرین نفر بودم و نفر جلوییِ من خوش ریش بود. انقدر قدِ بلندی داشت که به جلو هیچ‌گونه دیدی نداشتم. قدم به زور تا مابین دو کتفش می‌رسید و کمر پهنش تنها منظره‌ی قابل دید برای چشم‌های من بود. بالاخره به ساختمانی رسیدیم؛ دیوار‌هایی نیمه بلند و قرمزی داشت. با رسیدن ما، درهای سیاه رنگش گشوده شدن و همگی به ترتیب پا توی زندان گذاشتن. اما من و دو سربازِ محافظم ایستاده بودیم، که قطع به یقین اون دو منتظرم بودن و تنها فرد متوقف شده من بودم. من بودم که با دهنی نیمه باز به تابلوهای مشکی متصل شده روی سر در زندان، زل زده و می‌نگریستم. «تنها زندانِ مرکزی ناریا؛ نارهت» که این چندان غیرقابل هضم به نظر نمی‌رسید. چیزی که قابل هضم نبود تابلوی شعاریِ «شهروندان نیمز باید گرگ باشند، چرا که بره‌ها دریده می‌شوند، زندان نارهِت مکانی برای اصلاح بره‌ها و پرورش گرگ» بود. اطلاعی از اینکه چند دقیقه محوِ شعار روی سر درِ زندان داشته‌م ندارم، اما در آخر وقتی پاهام از روی زمین فاصله گرفتن و جسمم غیر عمداً و توسطِ غیر خودم به حرکت افتاد، به خودم اومدم. در سکوت، سرباز‌ها از دو بازوهام گرفته بودنم و من رو با خودشون می‌بردن. عاقبت وارد زندان شدیم و حینی که من در تلاش برای هضم شعارِ دیده شده داشتم، مرحله به مرحله به زندانی تلقی شدن، نزدیک و نزدیک‌تر می‌شدم. ابتدا پس از باز کردن دستبند داخل اتاقکی وادار به عریان شدنم کردن و سپس بعد از بازرسی بدنی کوفتی که موجب آب شدن چند کیلو از گوشت‌های نداشته‌ی بدنم شد، بقچه‌ی جدیدی توی بغلم انداختن. بقچه‌ای متشکل از لباس؛ لباس زیر و فرم بنفش رنگی که تفاوتش با قبلی شماره‌ی زندانی بود که روی سینه‌ی چپم هک شده بود. عدد نحس ۲۶ به تنهایی هم می‌تونست زندگی من رو به سایش بکشونه، اما عوضی از جفتِ دوقلوش نیز دعوت کرده بود تا باهم این بلا رو سرِ منِ بخت برگشته بیارن. و عدد ۶۲۲۶ روی پیراهنم با تموم وجودش پوزخندی روی تنِ رقمیِ خودش نشونده بود و حرصم می‌داد. حینی که بخشِ عدد دار پیراهنم رو چنگ زده بودم و بین دست‌هام پوزخندش رو خفه می‌کردم، چمدون بنفش رنگی که حاوی نمی‌دونم‌ها بود رو به دست گرفتم. با چشم‌هایی ریز شده، موشکافانه به چمدون می‌نگریستم تا درونش رو کشف کنم، ولی غیرممکن بود و قطعاً دیوانه شده بودم. گرفتار چنین درگیری‌های ذهنی‌ای بودم که یک آن با دردی که توی گردنم پیچید روی زمین سقوط کردم. و چشم‌هام که بسته شدن و درودی برای بیهوشی فرستادن!
    2 امتیاز
  7. پارت سی‌ام با حس اینکه قلبم از توی قفسه‌ی سینه‌م به گلوم کوچ کرده، هراسان چشم‌هام رو گشودم. حس می‌کردم بدنم داره از خودم خارج می‌شه. بعد از چند لحظه متوجه شدم هواپیما در حال فروده. گردنم به قدری خشک شده بود که نمی‌تونستم تکونش بدم؛ دقیقاً مثل یه تیکه چوب بی جان. - آی گردنم! وای! چشم‌هام رو توی حدقه چرخوندم و یک آن با نگاه غیرقابل نفوذ خوش ریش چشم تو چشم شدم. نگاهم توی نگاه پر از دشنامش قفل و سرم روی شونه‌‌ی پهنش بود. حالا فهمیدم چرا نگاهش پر از فحشه. لب گزیدم و تلاش بر بالا بردن سرم کردم، ولیکن نشد؛ گردنم خشک بود و تلاش بی فایده. احتمالاً چند ساعت توی اون حالت لعنتی مونده بود. آب دهنم رو قورت داده و دست‌های بسته‌م رو به سمت سرم بردم. از موهای کوتاه شده‌م گرفتم و گردنم رو راست کردم. صدای فریادِ خفه شده توی گلوم آزاد شد. بی صدا عربده می‌زدم و تلاش بر این داشتم گردن خشک و خفته‌م رو با ماساژ بیدار کنم، اما با دست‌های بسته‌م چنین چیزی ممکن نبود. پس اجازه دادم گلوم بی صدا به فریاد زدنش ادامه بده و چشم‌هام بگرین. گردنم روی شونه‌ی سمتِ چپم سقوط کرده بود و من که از درد مدام دولا و راست می‌شدم! توی درد غرق بودم که ناگهان دست‌هایی گرم روی گردنم نشستن. و دست‌هایی فروتن که گردنم رو به باد ماساژ گرفتن! اشک‌هام بند اومدن و بغضی از مهربانی ناجی توی گلوم ریشه زد. و مسیر دست‌ها که به خوش ریش ختم می‌شد. باورم نمی‌شد که اون در حال کمک رسانی دوباره به من باشه. تا اینجا شخصیتش مخالف حالات صورتش به نظر می‌رسید. با اینکه توی چشم‌هاش مهری نداشت اما یقیناً وجودش پر از مهربونی بود. لبخندی دردناک روی صورتم شکل گرفت؛ اون، خوش‌ ریش، واقعاً آدم خوش قلبی بود. تا وقتی که هواپیما کاملاً از حرکت بی حرکت شد گردنم رو ماساژ داد. و دردی که کاملاً از بین رفت! حینی که کمربند دورم رو باز می‌کردم، گردنم رو یکبار به سمت شونه‌ی راستم و یکبار به سمت شونه‌ی چپم مایل کردم. و صدای تقِ شکستن دردِ استخون‌های گردنم که روحم رو پرانرژی کرد. خوش ریش ایستاد تا مثل بقیه از هواپیما خارج شه. گوشه‌ی پیراهنش رو گرفتم تا بایسته. متوقف شد و به سمتم چرخید. از پایین هم خوش چهره بود. ماسکم رو پایین کشیدم و لبخندی روی لب‌هام نشوندم. - می‌دونم که اگه سپاسگذار باشم ممکنه با درصد بازی بخوای خودت رو دلیل قرار بدی ولی خب سپاس! گوشه‌ی چپِ لبش کمی بالا رفت؛ شبیه لبخند بود، لبخندی با وضوح ۱۰ درصدی. - دستت بشکنه‌ای نیازی نیست، اولین باره که منطقم به حسم پیروز شد و به کسی کمک کردم. از داخلِ گلوی پر بغضم، قهقهه خودش رو به بیرون شلیک کرد. شنیدنِ تشکرِ وارونه از دهن مردی مثل اون، حقیقتاً خیلی بامزه بود.
    2 امتیاز
  8. شوکه شدم! چرا ایزدان همش دنبال من هستن؟ خب برن دنبال یه نور دیگه بگردن. تیوان مات و مبهوت جواب داد: - این بده! سایورا باهاشون نرو مقامت کن. حق ندارند به تو چیزی رو اجبار کنند. مگه میشه کسی جلو ایزدان مقاومت کنه؟ نفس‌هام به شمار افتاد و وحشت جونم رو گرفت. تریستان داره باهاشون مبارزه می‌کنه. آرتین چشم‌هاش گشاد شد و لب زد: - ایزد؟! واقعا ایزد! تایید کردم و سرم رو فشار دادم. رو زمین بودم آسمانی‌ها اومدن، روی آسمانم ایزدها برای اومدنم اومدن، برم پیش ایزد‌ها کی‌ها میان؟ آشینا: بکشمشون؟ اومدن داخل من و دنبال تو می‌گردن. خشکم زد و بلند شدم گفتم: - نه، دست نگه دار بذار اول حرف بزنیم. امپراتور گیج پرسید: - با کی حرف می‌زنی؟ دستی رو صورتم کشیدم و نمی‌دونستم چی جواب امپراتور تیوان رو بدم‌. با صدای برخورده شمشیر‌ها در کالسکه در حال پرواز رو باز کردم. باد شدید به صورتم خورد و از دور یه اژدهای بزرگ و عظیم رو دیدم که بدنش خونی بود! دو تا ایزد داشتن با تریستان مبارزه می‌کردن! یه چیزی وحشتناک تو وجودم غرش کرد. کسی حق نداره تریستان رو این جوری آسیب بزنه! کسی حق نداره. از خشم زیاد ناخن‌هام تو کف دستم فرو رفت. جواهراتم نوارانی شد. ایزدان حضورم رو انگار حس کردن و سر هاشون سمت من چرخید. دست از مبارزه با تریستان کشیدن. کالسکه روی زمین فرود اومد و با خشم عجیبی بیرون اومدم. باد موهام رو به بازی گرفت، بی‌اهمیت و خشمگین به ایزد‌ها نگاه کردم. یکیشون زن بود. یه زن مو بلند خاکستری با چشم‌های آبی بال‌هایی خاکستری روشن که روی پیشونیش مهره درخشان بود. نفس‌های کش‌دار و عمیق کشیدم و به دومی خیره شدم. یه مرد مو بلند قهوه‌ای با چشم‌های دو رنگ طلایی و آبی بال‌هاش هم سفید بود. رو به روشون قرار گرفتم و به تریستان خیره شدم. نتونستم تحمل کنم و از وسط دو ایزد رد شدم و رو به روی اژدهای بزرگ و عظیم ایستادم. تیغه بال‌هاش رو به زمین کوبید و سرش رو پایین اورد. دستم رو روی پیشونیش گذاشتم و نوازشش کردم. تنها چیزی که حس می‌کردم. خشم، خشم، خشم بود. انگار یکی داشت از درون آتیشم می‌زد. یکی از ایزدها دهن باز کرد حرفی بزنه غرشی کردم که خودم باورم نشد. - خفه شو. برگشتم و تو چشم‌هاش خیره شدم. دستم رو سمت غار دراز کردم و دونه دونه انگشت‌هام رو جمع کردم. مردی مو نقره‌ای از غار با مشت شدن دستم بیرون پرت شد. چهار بال سفید داشت و بهش می‌اومد قدرتش از این دوتا بیشتر باشه. مشتم رو برعکس کردم و سرد لب‌زدم: - به درونم بیا. غار نورانی شد و آشینا از خوشحالی جیغ بلند کشید و تمام غار به گرده‌های نورانی رنگ‌ و رنگ تبدیل شد و با قدرت وارد قلبم شد. زیر پاهای ایزدان خالی شد و سریع بال زدن. نفس‌های وحشتناک کشیدم و با صدای غریب پرسیدم: - چه چیزی شما رو به سمت غار من هدایت کرده؟ مرد مو نقره‌ای چهار بال پرواز کرد سمت من اومد. ناباور به جواهراتم خیره شد و لب زد: - چقدر شبیه وارانشا هستی! خشمم به سرعت از بین رفت. با گفتن این اسم انگار یکی بدنم رو محکم تکون داد و لب زدم: - وا... وارانشا؟ دورم ناباور چرخید و دست روی دهنش گذاشت. - وای من! فقط شاخ‌هات و بال‌هات کمه وگرنه یه نسخه کپی ولی شبیه دختر اون می‌شدی! نکنه خواهرشی یا اوم... بچش؟! نه نه نه امکان نداره بچه‌اش باشی اون مرد مغرور هیچ وقت با کسی نبوده. خودش گفت و خودش هم ناباور خندید. موجی هیجان، بغض عجیب، خشم دوباره ولی این بار فرق می‌کرد. این اسم کاری به وجودم کرد می‌خواستم جیغ بزنم. یقه لباس ایزد چهار بال رو گرفتم و جیغ زدم: - وارانشا کیه؟ خشکش زد و به پیشونی و جواهراتم نگاه کرد و لب زد: - وارانشا؟ اون ایزد مطلق وامپگاد‌ها هستش، کسی که به برتری و شکوه والا رسیده. تنها وامپگادی که کسی قادر نیست بکشتش. آشینا: پس حرفم درست بود، تو یه وامپگادی فقط نه معمولی یه ایزد وامپگادی باورم نمیشه خیلی ترسناکه! وقتی یه وامپگاد معمولی می‌تونه تو یه چشم به هم زدن ده‌ها ایزد رو بکشه یه ایزد وامپگادی چکار می‌کنه! تو شکمم یه چیزی مچاله شد و گلوم تنگ شد. من... من واقعا هیولام؟! به آسمان نگاه کردم و لب زدم: - ایزد وامپگاد‌ها! ایزد چهار بال دستم رو از روی یقه‌اش کنار زد و پوزخند زد: - متاسفانه ایزد وامپگاد‌ها به همراه الهه‌نور نیارا جنگی سخت بینشون افتاد و وارانشا به همراه الهه نور مرد. تو بوی یه وامپگاد نمیدی بوی نور میدی؛ فقط ظاهرت و قیافت شبیه وارانشا هستش. شکمم رو فشار دادم و با درد به ایزد چهار بال خیره شدم. تصویر وقتی فلوت می‌زدم و اون دوتا رو برهنه تو بغل هم دیدم یادم اومد. اون رنگ نگاه تو چشم‌هاشون! چرا باید با هم بجنگن و هم دیگه رو بکشن؟ سرم پایین افتاد که شمشیری درخشان زیر گردنم قرار گرفت. گیج سرم رو بالا اوردم که یه ایزد جدیدِ مو سفید درخشان و چشم‌های طلایی با نفرت نگاهم کرد. - نیارا خواهر من بود؛ کسی به شکل تو، یه وامپگاد کثیف اونو کشت. می‌کشمت قبل این که بال و پر بگیری حروم زاده. قلبم تو دهنم اومد. نه از ترس، از نفرت تو چشم‌هاش! ایزد چهار بال نقره‌ای داد زد: - نیهاد؟ حق نداری بکشیش این یه دستوره. مرد مو سفید که فهمیدم اسمش نیهاده نعره زد: - این یه وامپگاده به جواهراتش نگاه کن. می‌خوای باز دنیا رو به کام مرگ ببری دنیل؟ الان بچه وامپگاده همین که اون روی خودش رو نشون بده دنیا به کام مرگ میره مثل خواهرم، باید بکشمش. دنیل همون ایزد چهار بال نقره‌ای تیز به نیهاد خیره شد و گفت: - تمامش کن. نیهاد شمشیر رو محکم‌تر روی گردن من فشار داد که تاسیان تبدیل به مار شد و روی شمشیر چنبره زد و هیس ترسناکی کرد. نیهاد خشمگین تاسیان رو پرت کرد و غرش کرد: - من نکشم ایزدان و الهگان دیگه متوجه بشن این موجود مکروه یه وامپگاده می‌کشنش. مات به تاسیانی که پرت کرد نگاه کردم. تریستان تبدیل شده به آدم با قدم‌های محکم و سرد جلو اومد و گفت: - می‌تونی ثابت کنی ملکه من یه وامپگاده؟ فقط از جواهراتش میگی؟ بدن تریستان لرزید‌ و روی بدنش جواهرتی زیبا شکل گرفت و گفت: - پس من هم یه وامپگادم یا اژدهای تاریکی؟ نیهاد شوکه عقب رفت و ناباور به تریستان خیره شد. من هم شوکه شدم. باورم نمیشه! تریستان بدنش این جوری پر از جواهرات زیبا با نگین‌هایی که نور سلطنتی می‌زدن بود. صدای بال زدن اومد. یه فضای سنگین، یه حضور وحشتناک! یه عقاب سفید غولپیکر! کنار من فرود اومد و بال و پرش خیلی ترسناک تو بدنش رفت و تبدیل به... به... آکیلا شد. ایزدان به آکیلا احترام گذاشتن و آکیلا سرد گفت: - تریستان عقب بکش. تریستان سرد تایید کرد و دستبند روی دستم شد. تاسیان هم انگشتر روی دست من. آکیلا نیم نگاهی به من انداخت. استخون‌هام به لرزه افتاد و گفت: - چی شده این جوری به جون هم افتادید؟ دنیل نگاهی به من کرد و بعد آکیلا جواب داد: - چیزی نیست که بخواد آکیلای بزرگ رو نگران کنه، اومدیم فرد منتخب رو ببریم تا جایگاه ایزد نور رو بگیره. دنیل کلافه دست تو موهاش کرد. دید آکیلا جواب نمیده و تیز فقط داره نگاهش می‌کنه. هول کرد و جواب داد: - خیلی... خیلی شبیه وارانشا هستش. نیهاد میگه وامپگاده واقعا درسته؟ آکیلا نگاهم کرد و به ایزدان گفت: - امور دنیا دست شماست؟ کسی گفته برای صحت یه شباهت شمشیر زیر گردن کسی بذارید؟ نیهاد غرش کرد: - آکیلاخان، شما ببینید کپی وارانشاست. قلبم مثل بچه می‌زد. تنها یه صدا تو گوشم می‌پیچید: «سایورا فرزند نور و تاریکی زندگی کن، دنبال گذشته خودت نگرد چون تو مسیرش کشته میشی.» یعنی جا بزنم؟ عقب بکشم یا جلو برم؟ به دست‌هام نگاه کردم و جلو رفتم و دروغی گفتم که خودم توش موندم. - من سایورا هستم، فرزند پرنسس آرزو و ایزد تاریکی من... من ایزد نور و تاریکی هستم. دست‌هام رو از هم باز‌کردم. چهار بال‌های طلاییم رو بیرون دادم و تو یه دستم نور و تو یه دستم تاریکی رو احضار کردم. با بغض جواب دادم. - زمانی که منو به همراه مادرم می‌خواستن آتیش بزنند یکی منو نجات داد، بزرگم کرد تو همین دنیا زیر همین سقف من بزرگ شدم. چطور تا حالا این شخص وارانشا وار نبودم ولی حالا هستم؟ آکیلا از دروغم چشم‌هاش قهقهه زد. لب‌هام رو فشار دادم و به همه که شوکه بودن خیره شدم و گفتم: - من وامپگاد نیستم، غذای من چیزیه که شما‌ها می‌خورید. مگه نه یه وامپگاد فقط پرتو، نور، هستی و کیهان رو می‌خوره؟ پس چرا من نمی‌خورم؟ چون شبیه اون مردی که می‌گید هستم باید کشته بشم؟ کسایی رو دیدم که شبیه هم هستن ولی از یه خون و یه نژاد نیستن باید بمیرند؟ آکیلا دستی تو موهای سفیدش کرد و به من اشاره زد: - شنیدید؟ یه دختر بچه رو بخاطر کار اشتباه ایزد تاریکی شکوندید. دنیل مات لب زد: - تو... تو ایزد تاریکی هستی؟ با بغض سر تکون دادم. فلوتم رو در اوردم و گفتم: - من برای اثباتش می‌تونم فلوت مادرم پرنسس آرزو هم نشون بدم. نیهاد نعره زد: - دروغه، تو حتما نسبتی با وارانشا داری. برای این که همجوشی کنم، نزدیکش شدم. جوری زدم زیر گوشش دلم براش سوخت. سه ثانیه دستم رو نگه داشتم. نفسم حبس شد و تمام احساساتش واردم شد. روحم با روحش هم جوشی کرد. هر دردش دردم شد، هر خنده‌اش خندام شد. شوکه شدم تو وجودش، غم، یه عالمه غم، خشم، هزار و خورده غصه، درد بود. تونستم ببینم وارانشا رو همونی بود که تو زمان فلوت زدن ازش یه رویا دیدم. نیارا رو دیدم چه زن شادی بود. چشم‌هام خسته بسته شد، حالم بد و خواب آلود شدم. خسته به صورت متعجبش نگاه کردم و گفتم: - می‌دونم دلت خواهرت رو می‌خواد ولی با کشتن من بر می‌گرده؟ اگه وارانشا اشتباه کرد، ایزد تاریکی هم اشتباه کرد با پرنسس آرزو بود؛ من هم باید مثل تو برم ایزد تاریکی رو بکشم چون اون کاری کرد، مادرم و کل سانتروها خودکشی کنند؟ دستش رو صورتش اومد. به نگاه‌های متعجب توجه نکردم. عمیق تو چشم‌هام خیره شد. آهی کشیدم و عقب رفتم. یهو تلخ گفت: - باشه پس اگه واقعا یه وامپگاد نیستی نباید به خون من هم میلی داشته باشی. هرچقدر خودت رو پنهان کرده باشی هیولای درونت رو نمی‌تونی پنهان کنی. رگ دستش رو زد و خون طلایش قطره قطره چکه کرد. جلو رفتم و با اخم خیره به خونش گفتم: - دلت می‌خواد یه بار دیگه زیر گوشت بزنم؟ دستش رو تو دستم گرفتم و با قدرت درمانگری خوبش کردم. حیرت زده لب زد: - امکان نداره! آکیلا منو عقب کشید و گفت: - از این جا برید. دنیل بازوی نیهاد شوکه که به دست خوب شده‌اش نگاه می‌کرد کشید و جواب داد: - آکیلاخان، بذارید سایورا جانشین ایزد نور بشه. آکیلا اشاره زد که برن. نه حرفی نه چیزی. دنیل کلافه نزدیکم شد و چیزی سمتم گرفت: - لطفا قبولش کن، من هیچ دشمنی نه به تو دارم نه حتی وارانشا منو وارانشا دوست‌های هم بودیم. هرکسیش که می‌خوای باشی مطمئنم اون مغرور هیچ وقت با کسی نبوده. اما تو... ایزد نور به تو نیاز داریم قبل از فرو ریختن این جهان کمکمون کن تولد‌ها همه داره از جنس تاریکی میشه و نور از این دنیا کم رنگ. به قطب نما نگاه کردم. بی‌حال و با سر گیج از خواب ازش گرفتم. - بیام که باز بخاطر یه شباهت منو بکشید یا بگید من وامپگادم. داشتم سقوط می‌کردم بیفتم امپراتور تیوان منو گرفت. دنیل مات شد و لب زد: - تیوان! زنده‌ای؟ امپراتور تیوان با اخم سردی جواب داد: - زندم؛ و می‌بینی من الهه نور رو تو بغلم گرفتم اگه وامپگاد بود من نابود می‌شدم این طور نیست؟ نیهاد خشک و متحیر سر تکون داد. نزدیکم شد و با بغض سرش رو خم کرد. - ببخش گفتم وامپگادی، هیچ وامپگادی نمی‌تونه کنار امپراتور آسمان بایسته یا بخواد بغلش کنه. خسته و دلخور از خودم بخاطر دروغم چشم گرفتم و سرم رو تو سینه تیوان فرو کردم گفتم: - از این جا برید. تیوان موهام رو نوازش کرد. منو با خودش و آرتین به قصر خودش با یه سرمای ملایم انتقال داد. تا سرما رفت ما هم تو قصر امپراتور بودیم. آشالان پسر تیوان شوکه پرسید: - بابا چی شده؟ امپراتور منو روی مبل دراز کش کرد که مبل خاکستر شد. با مخ روی زمین خوردم. از درد نالیدم و فقط صدای شوکه تیوان رو شنیدم. - ای وای... یادم رفت نباید بذارمش روی وسایل مادی. می‌خواستم از خنده بترکم ولی چشم‌هام بسته شد و از هوش رفتم.
    2 امتیاز
  9. اگه زندگی مثل خوراکی ها مزه داشت، به نظرتون چه مزه ای می داد؟
    2 امتیاز
  10. مزه‌ی شربت استامینوفن
    2 امتیاز
  11. تند! تندی تنها مزه‌ایه که هیچ گیرنده‌ای در زبان نداره اما احساس میشه! چون گیرنده‌ی طعم تندی در زبان گیرنده‌ی حس درد هست. و خب بنظرم ماهم مثل زبون، آمادگی همچین پدیده‌ای(زندگی) رو نداریم. اما خب خودشو با حوادث بد یا خوبش چتر میکنه روی افکارمون، احساسات‌مون، عقاید مون و.... و علارغم میل ما چشیده میشه و جالبیش اینجاست زندگی عین طعم تندی گاهی در عین آزار دهنده بودنش لذت بخشه. و مثل طعم تندی موندگار نیست کم‌کم آثار‌ ناراحت کنندش‌ رفع میشه تا حدی که یادمون میره
    2 امتیاز
  12. زندگی واسه من مزه شربت سرماخوردگی میده، تلخه ولی خوبت می‌کنه.
    2 امتیاز
  13. بچه های کوچیکو دیدین که اب دماغشون راه میفته و اصلا هم اعتقادی به پاک کردنش ندارن؟! به نظرم زندگی مثل اون طعم شور و شیرین رو باهم داره. یعنی گاهی اون قدره شوره که حالت ازش بهم می خوره و گاهی انقدر شیرین که اصلا حالت قابل توصیف نیست.
    2 امتیاز
  14. پارت سی و چهارم سه روز از ورودم به سلول گذشته بود. سلولی که اتاقش مربعی و بزرگ بود و زمینی چوبی و دیوارهایی به رنگ سبز داشت. البته به عنوان ضمیمه؛ دیوارها سبز خالص نبودن و روی هر دیوار چندین گرگ وجود داشت که هر کدوم با وحشی‌گری به نحوی یه گوسفند بیچاره رو دریده بودن. و خونریزی گوسفندها که توی هنرِ هنرمند به چشم می‌خورد هربار من رو از ترس می‌لرزوند. قطع به یقین داستان این دکوراسیون و این طراحی‌های روی دیوار به شعارِ سر درِ زندان ربط صد درصدی داشت. توی این سه روز نحس حتی یکبار هم دستشویی نرفته بودم. حتی از اسم سرویس بهداشتی هم می‌ترسیدم چه رسد به اقدام برای دیدن دوباره‌ش. مردم از ارتفاع و اقیانوس و نمی‌دونم از تاریکی هراس داشتن و من از دستشویی و دستشویی کردن. حتی توی تروما داشتن و فوبیا هم خدا و تیم بدبخت‌کُنش بهم رحم نکرده بودن. جوری قضیه‌ی اون لحظه‌ی کذایی توی فرودگاه، توی سرویس بهداشتی روی روحیه‌م تأثیر منفی گذاشته بود که توی این سه روز، در کل سه جرعه آب نوشیده و ۹ دونه لوبیا خورده بودم. توی این سه روز پس از لحظه‌ی معارفه با هیچکس حرفی نزده بودم چون می‌دونستم هنوز هم با ادبیات وارونه‌ی این کره‌ی لعنتی کنار نیومده‌م. و می دونستم جمله سازی‌هام با زبان زمینی، به دشمن تراشی ختم می‌شه. حتی نمی‌تونستم برای مشکلم از کسی درخواست کمک کنم، چون جنسیتم لو می‌رفت و اعدام می‌شدم. و حالا پشت به همه، توی جای همیشگی‌م، مقابل سه گوشه‌ی دیوار نشسته بودم و دست راستم رو لرزون روی دست چپم گرفته بودم. و دست راستی که چاقویی تیز و برنده‌ای رو لای انگشت‌هاش فشرده بود! و بله قصدم خودکشی بود! چون دیگه تحمل گرسنگی و تشنگی رو نداشتم. چون الان روده و مثانه‌م دیگه کِشِش و گنجایش نگه داشتن مایعات و جامدات دفعی رو نداشتن. چون رژیم گرفتن که برای دوری از دستشویی رفتن بود هم با شکست مواجه شده بود، حتی با اینکه فقط و فقط ۳ جرعه آب و ۹ دونه لوبیا خورده بودم! بغضم شکست و قطرات اشکِ چشم‌هام روی دست چپم فرود اومدن. من فقط دو گزینه داشتم؛ یا رفتن به دستشویی یا مردن. دستشویی رفتن حقیرانه بود و مردن برای دستشویی نرفتن حقیرانه‌تر. اشک می‌ریختم و بی صدا عربده می‌زدم. با عزمی جزم شده و جزمی عزم شده، بالاخره جرعتم رو به خرج دادم. اما درست لحظه‌ای که چاقو رو روی دستم می‌فشردم صدای خمیازه‌‌ای کشیده و بلند توی مغزم پیچید. سرم رو چرخوندم و اطراف رو بررسی کردم اما هیچ شخصی کنارم نبود. شاید لحظات آخری دیوانه هم شده بودم و توهم هم می‌زدم. ـ «داری چیکار میکنی؟» اشک‌هام بند اومدن و نفس‌هام توی سینه حبس شدن. صدای من بود؛ صدایِ سابقِ من! صدای من بود؛ صدای دخترانه‌ی من! صدای من بود؛ داشت بین دو نمیکره‌های مغزم پژواک می‌شد! با بهت زمزمه کردم. - ت.. ت.. ت.. تو کی هستی؟ صدای جیغش گوش‌هام رو خراشید. - «من عقلتم احمق!»
    1 امتیاز
  15. -جادوی بیست و سوم- تینا و آدریان همزمان به هم نگاه کردند. آن نگاه کوتاه، پر از حرف‌هایی بود که جرئت گفتنش را نداشتند. آدریان با احتیاط گفت: - کریس… تو دیروز توی محوطه... کریستوفر دستش را بالا آورد. - آه، اون اتفاق کوچولو؟ یه خراش سطحی بود. شماها زیادی حساسین. خراش سطحی؟ آدریان هنوز تصویر خون روی چمن‌های تازه کوتاه شده را از ذهنش پاک نکرده بود. هنوز بوی تند بیمارستان توی بینی‌اش بود. خراش سطحی؟ آن‌هم وقتی که پسرک نمی‌تونست لحظه‌ی دیدن حفره‌ی چشم تخلیه شده ی کریستوفر رو ازیاد ببره. باد آرامی شمشادها را تکان داد. برگ‌ها خش‌خش کردند. کریستوفر سرش را کمی کج کرد. نگاهش به جایی غیر از صورت اونها بود. انگار داشت به صدایی گوش می‌داد که بقیه نمی‌شنیدن. زیر لب گفت: - عجیبه تینا پلک راستش لحظه‌ای پرید و پرسید: - چی عجیبه؟ کریستوفر لبخند زد. آن لبخند، مثل لبخند همیشگی‌اش نبود. زیادی صاف بود؛ زیادی مرتب. - هیچی. فقط فکر کردم یکی صدام کرد. آدریان ناخودآگاه پشت سرش را نگاه کرد. کسی نبود. فقط شمشاد‌های سبز و درخت‌ها که نور کمرنگ عصر از بینشون عبور می‌کرد. و در نزدیکی، درب شیشه‌ای گلخانه! چشم آدریان برای لحظه‌ای به آن افتاد. انعکاس‌شان در تیرگی درب شیشه‌ای دیده میشد. سه نفر کنار هم اما، انعکاس کریستوفر هنوز دست به سینه بود. درحالی‌که خودِ کریستوفر حالا دست‌هاش رو در جیب شلوارش فرو کرده بود. آدریان پلک زد. انعکاس عادی بود؛ انگار که آدریان فقط یک توهم رو دیده. سرش رو که به سمت بچه‌ها چرخوند، با دیدن کریستوفر در نزدیکی خودش در جا پرید و یک پاش رو عقب تر گذاشت. او خیلی نزدیک‌تر از حد معمول ایستاده بود. آن‌قدر که آدریان بوی آدامس نعنایی که از ابتدای روز می‌جوید، حس کرد. - شما دوتا یه‌جوری نگام می‌کنین که انگار من یه هیولای آینه‌ای‌ام. و خودش به شوخی بی‌مزه‌اش خندید. تینا هم خندید. آن خنده از آن خنده‌هایی بود که بیشتر برای پر کردن سکوت است تا از ته دل. - هیولای آینه‌ای چیه دیگه؟ تینا گفت؛ اما خودش خوب فهمید ته جمله‌اش، صداش لرزید. کریستوفر شانه بالا انداخت. - نمی‌دونم. فقط یه اصطلاح ساختگیه؛ ولی به نظرم جالبه. نه؟
    1 امتیاز
  16. پارت 2 نگاهم تو تاریکی میچرخه نور کم سویی باعث میشه جسم مه آلود رو بروم رو ببینم آروم آروم نزدیک میشم سعی میکنم با دقت به فرد روبروم نگاه کنم با دیدن فرد روبروم مکث میکنم از هیجان زیاد احساس میکنم نمیتونم نفس بکشم آروم زیر لب اسمشو صدا میکنم اما صدایی نمیشنوم آروم بهش نزدیک میشم احساس میکنم قلبم تند تر میتپه دستمو بالا میارم از هیجان می‌لرزه اروم روی شونش میزارم شونش تکونی میخوره و آروم برمیگرده خودشه! احساس میکنم چشمام تار میبینن حتی پلک هم نمیزنم میترسم پلک بزنم و اون اینجا نباشه چونم کمی میلرزه نگاهم میکنه بدون هیج حرفی همزمان با قطره اشکی که روی گونم میشینه محکم بغلش میکنم دستام دور کمرش حلقه میکنم ... با صدای زنگ از ترسیده از خواب میپرم دست لرزونم رو روی قفسه سینم میزارم ک از ترس تند تند می‌کوبه نگاهی به دور و بر اتاق میندازم اتاق تاریک بود با حرص و عصبانیت زنگی ک کنار تخت گذاشته رو برمیدارم و به دیوار روبروم میکوبم کل تنم از عصبانیت میلرزه خیره میشم ب تیکه های شکستش در تاریکی اتاق زیر لب با چونه ای لرزون زمزمه میکنم: _همش خواب بود. عصبی دستی به صورتم میکشم سعی میکنم با نفس های عمیق آروم بشم اما بعد از سومین نفس عمیقی ک میکشم گریم میگیره نمیتونم حتی خودمو کنترل کنم دستای لرزونم روی صورتم میزارم کمی برمیگردم و توی تاریکی اتاق خیره میشم به تقویم هوشمند اگر امروز رو حساب میکردم 6ماه بود ک به آترین برگشته بودم! عصبی موهای پریشونم رو از روی صورتم کنار میزنم و از روی تخت بلند می‌شم و به سمت آینه هوشمند اتاقم میرم خیره میشم به چهره پریشونی درون آینه هیچی از من نمونده بود ! من اون دختری نیستم ک یکسال پیش بودم تمام منو ازبین برده بودند و الان از بیخبری میسوختم و میساختم توی این شیش ماه متوجه شدم بیخبری بدترین دردیه ک میشه تجربه کرد! دستی به صورتم میکشم و قطره های اشک روی گونم رو پاک میکنم تنها چیزی که میخاستم این بود ک پیداش کرده باشند. میدونستم ک دیگ قرارنیست هیچ وقت ببینمش اما همینک حالش خوب باشه برای من کافی بود. بی حوصله لباس ساده میپوشم و از روی میز هوشمند آبی رنگ اتاق ک با برخورد دستم با میز نور هاش روشن میشه ساعتم رو بر میدارم نگاهی به ساعت میندازم تقریبا الان دیگ باید سر میز صبحانه باشیم ساعت دستم میکنم و به سمن در میرم همینک نزدیک در میشم سمت راست از میان درز کوچکی سبز رنگ میشه و در باز میشع اروم و بی حوصله همونطور دست به سینه وارد راه رو میشم و آهسته بدون توجه به آسانسور از پله های اشرافی پایین میرم صدای صحبت های ریزی به گوشم میخوره سرم پایینه و به قدم هام نگاه میکنم وقتی به میز نزدیک میشم بی توجه به اینک چه کسایی سر میز حاضرن زیر لب زمزمه میکنم: _سلام و میشینم روی صندلی مخصوص خودم به محض نشستن بل تشخیص دمای بدنم تن سردمو تشخیص میده و دمای صندلی گرم میشه هنوزم بی توجه به افراد سر میزنم و خیره به میزم _نوا حالت خوبه؟ آروم سرمو بلاخره بالا میارم و نگاهی به ریون مبندازم کمی اخم داشت نگران بهم نکاه میکرد سعی میکنم لبخندی بزنم: _خوبم نگاهم رو میچرخونم و به وارگون نگاه میکنم با اخم به من خیره شده احتمالا سوالی که اون میخاست بپرسه رو ریون پرسیده بود. باصدای قدم های محکمی کمی سرمو میچرخونم بلاخره بعد از مدت ها تونستم ببینمشون سعی میکنم پوزخندم رو مخفی نگه دارم سرمو برمیگردونم و خشک و محکم میشینم جوری ک یک سرباز باید بشینه! درست مثل وارگون و ریون و البته ویولت اگر که اینجا بود! تنها کسی که کمی شبیه من بود توی این خوانواده ناتالی بود بجز اون هیچ کدوم شبیه من نبودن البته خوانواده ی منم نیستن ک بخان شبیه من باشن یا من شبیه اونا باشم! با نزدیک شدنشون به میز وارگون و ریون صاف وای میستن درست مثل یک نظامی ولی من تکون نمیخورم عصبی دستامو زیر میز مشت میکنم و هنوز خیره به میزم فکمو از عصبانیت روی هم میسابم برای هزارمین بار حالم از این خوانواده بهم میخوره،
    1 امتیاز
  17. پارت سی و سوم دیگه از مرز تعجب به مرز سکته تغییر موضع داده بودم. با صورتی که از بهت مثل سفره پهن شده بود، به دستِ منتظر لُپ‌لُپ نگریستم. قصدش دست دادن بود؟ دست راستم رو به سمت دستش بردم و نوک انگشت‌هاش رو به آرومی فشردم. نمی‌دونم چرا دلم نمی‌خواست معصومیت چهره‌ش رو ضایع کنم. اون هم کودکانه خندید و دستش رو عقب کشید. ناخودآگاه لبخندی روی لبم نقش بست. با اینکه دریغ از یه کلمه که از جملاتشون متوجه شده باشم، اما توی چشم‌هاشون چیز بدی به دیده نمی‌رسید. - احتمال زنده شدنت با توجه به ضربه‌ای که خوردی ۵۹ درصد بود ولی تو با ۴۱ درصد بهش غلبه کردی و مردی. و با توجه به شخصیتم لقبم درصد هستش. با شنیدن صدا و معارفه‌ی خوش ریش، سرم به سمتش چرخیده بود و حالا داشتم قهقهه می‌زدم. نگاهم به چشم‌های منتظرشون افتاد، خنده رو کافی دونستم. روی چهار زانو نشستم و حینی که لبخندی روی صورتم نقش می‌زدم لب از روی لب برداشتم. - من هم از دیدنتون خوشحالم. یک آن چهره‌ی همگی به جز درصد توی هم رفت. حرف اشتباهی زده بودم؟ وای نه، ادبیات اینجا وارونه بود! و آسمانِ چشم‌هاشون، که غم توی هرکدوم به پرواز در اومده بود. باید این وضعیت رو جمع می‌کردم چون در غیر این صورت زندگی ۲ ساله‌م به سایش می‌رفت. - م.. من بیماری روانی دارم. همه چی برام وارونه‌س. پس از دستم نارا... یعنی خوشحال نشید. و لپ‌لپ که در کسری از ثانیه دوباره لبخندی روی چهره‌ی معصومش طرح زد. - یعنی باید وارونک صدات کنیم؟ به زور لبخندی دست و پا شکسته به چهره زدم و صورتم رو به نشونه‌ی تأیید تکان دادم. با لبخند از من فاصله گرفتن و هرکدوم پی کار خودشون برگشتن. تنها کسی که در حضورم نشسته بود خوش ریش بود یا همان درصد! دست به سینه و با ابروهایی توی هم پیچیده موشکافانه بررسی‌م می‌کرد. تای ابروش رو بالا داد. - تو واقعا بیماری روانی داری؟ سرم رو به نشونه‌ی تأیید به سمت بالا و پایین هدایت کردم. یک آن روی زمینِ چوبی خودش رو سر داد و فاصله بینمون رو از بین برد. کمرش رو خم کرد و صورتش رو روبروی قفسه‌ی سینه‌م گرفت. و من که حینی کشیدم و سرم رو عقب بردم. قلبم به قدری تند می‌زد که قفسه‌ی سینه‌‌ی خائنم احتمالاً این رو نشون درصد می‌داد. با نفس‌هایی حبس شده، بهش زل زده بودم. اون عوضی هم دست به ریش داشت به عدد روی پیراهنم نگاه می‌کرد. - ۶۲ هُم.. ۲۶ هُم.. آهان! میشه گفت این اعداد وارونه دارن بیماری روانی تو رو نشون می‌دن. خنده‌م گرفت اما شرم و عصبانیت کف گرگی‌ای روی پیشونیش خوابوند. درصد که احتمال این حرکت رو از جانب من محال می‌دونست، به علت زوری که برای هل دادنش خرج کرده بودم، پخش زمین شد.
    1 امتیاز
  18. وای از این درد و غم و وای از این تنهایی محو چشمان تو ام به به عجب زیبایی تو که هم رودی و بارانی و هم دریایی قلب هر کوهی و هر دشتی و هر صحرایی هستت از درد فقیران خبری ؟! دارایی !! من اگر گریه کنم ، ناله کنم ، می آیی ؟ دل من لوت کویر است و تو از گل هایی من همان عاشقم ، آن زن ، تو همان آقایی ؟ من که زاییده ترسم ، تو چه بی پروایی تو که هم جمعی و هم فردی و هم منهایی ! من همان عاشقم ، آن زن ، تو همان آقایی ؟ شاعر : ماهک _ ن _ نویسنده شرقی
    1 امتیاز
  19. پارت سی و یکم سبزعلی گفت: ـ خیره خیره! نگاش کردم و منتظر وایستادم تا بگه و بعد اینکه نفسش جا اومد، گفت: ـ طالب، رفته بودم بازار و بعدش زهره خانوم و دیدم و بهم گفت تا بهت بگم بری همون جای همیشگی چون یه چیزی هست که باید بهت بده! با تعجب پرسیدم: ـ چه چیزی؟! گفت: ـ نمی‌دونم. گفتم: ـ الان باید برم؟! ـ آره! ـ پس تو مواظب گوسفندا و سگ گله باش تا من برگردم. ـ باشه. و با سرعت از اونجا دور شدم و رفتم سمت رود هراز تا زهره رو ببینم و این مدت هم واقعا دلم براش خیلی تنگ شده بود! از دور دیدمش و براش دست تکون دادم و قبل از سلام کردن گفتم: ـ چیزی شده زهره خانم؟! خندید و گفت: ـ سلام آقا محمد؛ نه آروم باشین!
    1 امتیاز
  20. پارت سی‌ام با اینکه فهمیدم بهرحال خانوم جان میخواد جلوی پام سنگ بندازه ولی بنظرم پر بیراه هم نمی‌گفت! اگه دستم پُر بود، پیش خانواده زهره سر بلندتر بودم! اما همینکه پدرم قبول کرده بود دیگه خانوم جان نمی‌تونست مخالفتی کنه! از فردا صبح بعد از مکتب خونه، راهیه صحرا و دشت شدم. شیر گاوها رو میدوشیدم و از شیرشون کره می‌گرفتم تا برم و شهر بفروشم. گله رو چرا می‌بردم و همراه پدرم می‌رفتم سمت مرتع و کشاورزی می‌کردم. پول خوبی هم تو این بین در می‌آوردم. تمام کتابها و قرآنم و همراه خودم داشتم و لابلا میخوندمشون و رو به طبیعت به یاد زهره شعر می‌خوندم و با کبوترا و اکثر حیوانات از احوال خودم و عشقی که به زهره داشتم حرف میزدم...حتی خودمم احساس می‌کردم که این عشق جانسوز داره کاری می‌کنه که من عقلم و از دست بدم! چقدر رسیدن به وصال یار، مقابلش این همه مانع بود! از زهره هم کم و بیش خبر داشتم و وقتی که بهش خبر دادم با پدرم صحبت کردم و با اصرار من مخالفتی نکرد، بی‌نهایت خوشحال شد. بهش گفتم که بخاطر اینکه میرم سمت دشت و صحرا تا با دست پر بیام خاستگاریت، کمتر میتونم ببینمت و اونم مثل همیشه صبوری به خرج داد و هم به ابروش نیورد. یک روز که مثل همیشه گوسفندا رو به چرا برده بودم و در حال نی زدن بودم، صدای سبزعلی رو شنیدم که منو صدا می‌زد. بلند شدم و از بالای تپه براش دست تکون دادم و گفتم: ـ من اینجام سبزعلی! سبزعلی که منو دید، دویید سمتم و نفس نفس زنان گفت: ـ طالب برات یه خبر دارم! با ترس نگاش کردم و گفتم: ـ خیر باشه!
    1 امتیاز
  21. اگر خود سابقم‌ یا وقتی جوانتر‌ بودم قرار بود لحظاتی ازم کمک بخواد برای اینکه راحت‌ در این جهان تاب بیاره من بهش چندتا نکته رو گوش زد می‌کردم: ۱.تا نرسیدی به هدفت حرفشو‌ نزن حتی جلوی خودت توی آینه ۲.همه حسون همه بخیلن پس به هيچکس اعتماد کامل‌ نکن. ۳.رفقا حتی اگر برات جان‌بر کف هم باشن، بیش از حد صمیمی شدن باهاشون سمه ۴.مسافرت تنها جائیه که همه خود واقعی‌شونو نشون میدن ۵.همیشه در جریان زندگی باش اگر وایسی این جریان آسیب بهت میزنه اما اگر حرکت کنی حتی اهسته‌تر از قبل فقط کمی فشارش رو احساس میکنی. ۶.گاهی سکوت از پشیمونی بعد از حرفی که زدی بهتره و گاهی تپش قلب و جواب دادن به کسی که ازش میترسی‌ از افکار مزاحم بعدش خیلی بهتره. ۷.آقایون وقتی وسعت مالی دارند و خانم‌ها وقتی در آزادی و استقلال رفتاری وسعت دارند بشناس‌شون. ۸.عشق بدترین درد برای یه آدم خود‌طلب انحصار طلبه که عین سرطان سرعتت‌رو کند میکنه. و... حیف وقت کمه وگرنه تجربیات الان من، من قبلی رو خیلی زودتر به جایی خیلی جلوتر از الان من میرسونه
    1 امتیاز
  22. آشینا: محافظ‌های مخفی، مدیر مدرسه برای تو قرار داده؛ اسمشون گولبیا هست. استاد گالیکاس با جدیت پرسید: - خانم سانترو؛ باچاکرا برای یکی از همکلاسی‌هات یه تیکه کاغذ یا پاک‌کن بفرست فعلا از وسایل خطرناک دوری کنید. تایید کردم و برای سارا، نورا و روشا با کاغذ پروانه درست کردم و فرستادم سمتشون، پروانه‌های کاغذی پرواز کنان روی سر سارا، نورا و روشا مثل گیر سر نشستن‌. از خوشحالی خندیدن و دست روی سر‌هاشون گذاشتن و پروانه رو لمس کردن. استاد گالیکاس دست زد و گفت: - خانم سانترو ر‌و تشویق کنید؛ کاغذ رو وادار به فرم دهی کرد. همه برای من دست زدن و آرتین سوت زد. لبخند محو زدم و آرتین هم با چاکرا چند تا توپ درست کرد و تو سر صدرا و دو تا پسر دیگه زد. استاد خندید و گفت: - راضیم، ولی قرار نیست برای آزار و اذیت استفاده بشه آرتین. آرتین شاد و لوده چشمک زد: - چشم یاد می‌گیرم گل درست کنم مخ بزنم باهاش. همه از خنده منفجر شدن و استاد هم وادار به خندیدن کرد. استاد دستش رو بالا اورد و گفت: - خب بذارید تجاهمی هم نشونتون بدم بریم حیاط انجمن؟ همه تایید کردن. بلند شدم و وسایلم رو تو کیفم ریختم‌. دامنم رو درست کردم که دیدم جورابم بالای زانوم کج شده. اخم کردم و خواستم درستش کنم. آرتین کنار پاهام نشست و نگاهم کرد. نیم نگاهی بهش کردم. جورابم رو درست کردم. - چیزی شده؟ با چشم‌های گیج خندید. - چطوری باید رفتار کنم؟ بلند شدم. دستم رو سمتش دراز کردم. دستم رو گرفت و بلندش کردم جواب دادم: - مثل همیشه؛ من نمی‌خوام تغییر کنی... خودت بودن قشنگه. روی هلال ماهش زدم درخشید و از کنارش گذشتم. روشا و نادین هم پشت سرم حرکت کردن. بدبخت هنگ کرد ولی نه آرتین مثل همیشه قابل فکر نبود و قهقهه زد: - باشه، خودم می‌مونم. برای تو... ابروهام بالا‌پرید و لبخند زدم‌. درسته آرتین باید شاد باشه من شادیش رو می‌خوام. نگرفتمش تغییرش بدم یا اسیر خودم کنمش، سلاح خودم کردمش تا از اون پدر عوضیش نجاتش بدم. وارد محوطه شدم و نسیم عطردار روحم رو جلا داد. با لذت پله‌ها رو پایین اومدم‌. با دیدن سه تا گولبیا که داشتن تو محوطه پرسه می‌زدن ایستادم. همشون مراقب من بودن! استاد گالیکاس همراه دو تا از دانش آموز‌ها که سیبل دستشون بود اومد. استاد یک دونه از سیبل‌ها رو شناور کرد گفت: - اسم می‌خودم یکی یکی بیاید‌، اول... آسیم. آسیم دستی تو موهای روشنش کرد و با غرور پرسید: - استاد چکار کنم؟ استاد: هدف بگیر بزن با هرچی. آسیم به اطراف خیره شد و یه سنگ کوچیک برداشت با چاکرا هدایتش کرد و پرتاب کرد. ولی کجا رفت خدا می‌دونه! با دهن باز به سنگی که به‌جای اینکه به سیبل بخور رفت تو هوا خیره شدیم. استاد با جدیت جواب دادم: بد نبود، بعدی... روشا. هیچکس مسخره نکرد چون می‌دونستن خودشون هم بدتر از آسیم گند می‌زنند. روشا با دقت به سیبل خیره شد و سنگی پرتاب کرد. وسط قسمت زرد نخورد اما به سیبل زد. یکم دیگه می‌تونست. استاد لبخند زد: آفرین دخترم عالی بودی. نفر بعدی... صدرا بعدش سارا. روشا جیغ زد: - ایول. صدرا جلو اومد. یه سنگ برداشت و تو خال زد! استاد تشویقش کرد من هم دست زدم. سارا هم زد ولی تو باقالی‌ها رفت. نوبت آرتین شد. با خنده گفت: - دیدید با توپ چطور تو سرتون زدم حالا این جا رو تماشا کنید بینندگان. دستی رو روی صورتش کشید. دست‌هاش رو مثل اسلحه گرفت و هدف گرفت. بدون هیچ شئ چاکراش تیز شد و به سیبل زد. سیبل‌با همه قدرت تکون خورد و سوراخ شد. دقیقه خود خالش مثل روزنه شد‌. لبخند زدم. دختر بعدی هم زد نتونست. اسم نادین رو استاد خوند. نادین اخم کرد و کف دستش رو بالا اورد و سیبل رو جوری زد ما نفهمیدیم. فقط فهمیدیم سیبل نابود شد. عقب رفت و با رضایت لبخند زد. استاد با خوشحالی گفت: - بیشتر کلاس عالی هستن! سایورا نوبت تو هستش. جلو رفتم و بازوم رو فشار دادم. چشم‌هام رو بستم. با تفنگ شکاری بابا یادم داده بود ولی... ولی با جادو نمی‌دونم. تو جنگل وقتی می‌رفتیم گیاه دارویی جمع کنیم همیشه برای حیوانات وحشی همراه خودمون اسلحه شکاری داشتیم. مسابقه تیرندازی، اسب سواری، چوب زنی و غیره هر ماه بر پا بود. با یاد آوری اون روز‌های ساده و خوش، اون روز‌های بدون جادو و زیبا واقعا دل آدم رو می‌گیره که برگردی به اون زمان. بزگردی به روزی که ارباب رو لعنت کنی که چرا دست روی من گذاشتی با چهارتا زن که بابام سکته کنه. چرا حقیقت رو گفتی من دختر بابام نیستم تا بابام رو، روستام رو از دست بدم؟ با بغض به سیبل نگاه کردم. صدای بابا مثل لالایی تو گوشم پیچید‌. « آروم نفس بکش، هدف بگیر، از پرش اسلحه نترس...» بغضم سنگین تر شد. این جا جادویه هیچ پرشی نداره. دستم رو بالا اوردم و هدف رو گرفتم و بعد چاکرام رو رها کردم. چاکرام زوزه کشان هوا رو کنار زد و خال سیبل رو سوراخ کرد و از بین رفت. استاد لبخندی به من زد و به بقیه هم گفت بیان که آسیم بغ کرده گفت: - استاد یه بار دیگه بزنم؟ حق داشت همه خوب زدن بجز آسیم که فرستاد ناکجا آباد. استاد تایید کرد که می‌تونه. رفتم روی صندلی حیاط نشستم و چشم‌هام رو خسته از فکر‌هام بستم‌. فکر‌هایی که همش دنیای انسان‌ها رو با این جا مقایسه می‌کردم. به آسمونی که هم رنگ حتی آسمون انسان‌ها نبود خیره شدم. این جا سه قمر داشت و آسمونی مه آلود‌تر بود و ابر‌هاش پر بار تر، آسمونش رنگی‌تر و ماهش کمی هاله آبی داشت و خورشیدش داغ‌تر بود. یه خورشید که هاله بنفش و قرمز داشت. روشا کنارم نشست و پرسید: - چیزی شده؟ خیلی تو خودتی؟ خمیازه کشیدم و جواب دادم: - نه؛ فقط کار‌هام زیاده دارم فکر می‌کنم رفتم خونه چطور برنامه ریزیش کنم انجام بدم. لبخند زد و سرش رو روی شونه من گذاشت: - تو می‌تونی و راحت از پسش برمیای. استاد با صدای بلند گفت: - از آموزشگاه یه بخش نامه اومده من باید پنج تا ده نفر رو معرفی کنم برای آزمون. یه مسابقه‌است تو جنگل بهش میگن زنده موندن در جنگل. هر دوازده مدرسه از سراسر آسمان هم شرکت می‌کنند. تیم برنده هم برای مدرسه‌اش و هم برای خودش کسب مقام می‌کنه. از شما می‌خوام خوب تمرین کنید چون تا ماه دیگه شما نصف جادو‌های اولیه رو با این پشتکارتون یاد می‌گیرید. سارا پرسید: - استاد برای کیه این مسابقه؟ استاد دست تو جیب کرد و گفت: - ماه دیگه که همه آموزش‌های اولیه برای زنده موندن رو گذرونده باشن. مطمئنم مدیر نمی‌ذاره من به این مسابقه پا بذارم پس خودم رو خوشحالش نکردم. همه بچه‌ها رو سر استاد ریخته بودن و سوال پیچش می‌کردن. انقدر که زنگ خورد و استاد خوش صدامون فرار کرد. صدرا پرید روی گردن آرتین و گفت: - بریم کافه یه چیز گرم و داغ بزنیم؟ آرتین لنگ‌های صدرا رو گرفت و رفت. نادین کنارم نشست و کنجکاو پرسید: - اون هلال ماه روی سینه آرتین چیه؟ شبیه هلال ماه رو پیشونی تو هستش ولی کوچیک‌تر؟ تایید کردم و جواب دادم: - آرتین دیگه مال منه. دهن نادین و روشا باز موند و نگاهم کردن. خندیدم و روشا گفت: - ازدواج کردید تو بیست دقیقه که تو اتاق بودید؟! شوکه شدم و یهو پقی زدم زیر خنده. یعنی نابود شدم چقدر منحرفه. زدم روی پاهاش و بریده بریده جواب دادم: - وای‌... دلم... خدا... نه دختر اشتباه فهمیدی، آرتین با روحم پیوند خورده برای همین گفتم مال منه. خشکشون زده بود و نمی‌تونستن حرف بزنند. آروم‌تر ادامه دادم: - نمی‌خوام وارد جزئیات بشم فقط تا این حد بدونید آرتین مال منه. از لحاظ احساسی نه؛ از لحاظ جسمی و روحی. روشا لب زد: - پدرش غوغا می‌کنه؟! تلخ و خشمگین شدم. - پدرش غلط کرده. نادین ناباور لب زد: - مال خودته؟! یعنی روحش با مُهر روح خودت زدی؟ دقیقا این جور که نادین می‌گفت نبود‌. ولی نمی‌خواستم بگم آرتین سلاح روحی منه می‌خوام خودش بگه نه من. پس شونه بالا انداختم و جواب دادم: - احتمالا. نادین دست روی صورتش کشید و لب زد: - چقدر این پسر خر شانسه! روشا هم تایید کرد. - تو شانس خوابوندنش نه تو شکم مادرش. خب داشتن خیلی واضح به آرتین حسادت می‌کردن‌. روی پاهای جفتشون زدم و گفتم: - تا از زندگی کسی خبر ندارید حسرتش رو نخورید. بلند شدم و کش و قوس اومدم. آروم شعری رو زمزمه کردم. - حسرت آن زندگیه پر شور را نخور غم حیران مانند فلک بر سرش بار‌ها زده‌است. تو خودت را نگری کن، از خودت راضی باش زندگی‌های پر زرق و برق هیچ تمنایی ندارند «آلن.ایزدقلم» به چشم‌های جفتشون خیره شدم و وارد کلاس شدم. همون لحظه‌ هم میکال و مدیر سمت من اومدن. ایستادم و کنجکاو نگاهشون کردم. مدیر فورا با اخم غلیظ گفت: - بریم جایگاه مخصوص تو حرف بزنیم. تایید کردم و سمت اتاقک شیشه‌ای رفتم. با دیدن آرتین ابرو بالا انداختم. همه با هم وارد شدیم و روی مبل شزلون نشستم. همه نشستن و پرسیدم: - اگه موضوع در مورد آرتین هستش، با عرض شرمندگی من موظف به توضیح نیستم. مدیر شوکه گفت: - یعنی چی موظف نیستی؟ نشان ماه تو روی سینه آرتین افتاده. به سینه آرتین نگاه کردم و جواب دادم: - درسته زیباست. آرتین خندید و روش رو از من گرفت. میکال با اخم جواب داد: - با آرتین چکار کردی؟ نیشخند تاریک زدم که ترس به جون همه افتاد. - کاری که روز اول دیدنش باید می‌کردم‌. مدیر ترسید و حیرت زده صداش بالا رفت: - من چی جواب پدرش رو بدم؟ قهقهه عصبی زدم و جواب دادم: - بگو پسرش برای سایوراست؛ مطمئنم خوشحالش می کنه. آرتین عمیق نگاهم کرد و لبخند زد. بلند شدم و ادامه دادم: - مهم نیست شما چیزی بگید جناب کریثامن، خودم شخصا به همراه امپراتور و شاهان خدمت شاه عناصر، پدر آرتین میرم و از اون آرتین رو با تمام مدراکش و زندگیش می‌گیرم. از الان یا آرتین رو فرزند من بدونید یا جزئی از من. از اتاق بیرون زدم و آرتین هم با سرعت دوید سمت منو دستم رو گرفت. نیم نگاهیش کردم و شوکه پرسید: - فرزند تو؟ دختر من یک سال از تو بزرگ‌ترم! سرخ شدم و دست روی صورتم گذاشتم. - چه میدونم یهو از دهنم پرید. قهقهه زد و دستم انداخت. - مامانی، برای من به‌به بخر. خندیدم و دنبالش کردم. - بیا پسر مامانی اول باید یه چیزی یادت بدم. با خنده پا به فرار گذاشت و من هم دنبالش. چقدر سریع می‌دوید! هن هن کنان وارد کلاس شدم و گفتم: - وای وای... چرا انقدر سریعی؟! روی نیمکت لم داد و جواب داد: - تمرین زیاد داشتم. به کلاس نگاه کردم کسی نبود! عمیق نگاهم کرد و لب زد: - یعنی واقعا می‌تونم از اون قصر کوفتی برای همیشه بیرون بزنم؟ به خودم اشاره کردم و جواب دادم: - آره پیش من میای زندگی می‌کنی. خیر چشم‌هام شد و چشم‌هاش پر از اشک. - قول میدم سلاح خوبی برای تو باشم. اگه... اگه فقط از اون جهنم بیرون بیام. زنگ خورد و سر تکون دادم. - قول میدم جوری بگیرمت که پدرت حتی تو تنهایی‌هاش هم نگه پسری به اسم آرتین داشتم. دست روی چشم‌هاش گذاشت و زمزمه‌کرد: - یه چیزی باید بهت بگم من... من سیگاریم و الکل هم می‌خورم. دست به سینه غر زدم: - شانسمه دیگه تریستان هم همین جوریه. تلخ لب زد: - نمی‌خوای بگی نخورم؟ چند نفر با سر و صدا تو کلاس اومدن. با دیدن ما سکوت کردن و کنجکاو شدن. لبخند زدم و جواب دادم: - اصلا، خودت یه روز با میل خودت فاصله بگیر من هیچی رو به تو تحمیل نمی‌کنم. از روی نمیکت بلند شد و روی صندلیش نشست و لب زد: - ممنون. شنیدم با این که زیر لبی گفت ولی من کامل شنیدمش‌. نشستم پشت میز خودم. استاد کلاره خودش رو تو کلاس ما انداخت و گفت: - آه... استاد عالیسو مخ منو گرفته بود! رفت با سرعت روی صندلیش نشست. همه یکی یکی اومدن و شوکه به استادی که زود وارد کلاس شده بود نگاه کردن. استاد کلاره خیلی بانمک و بامزه بود. دستی تو موهای کوتاهش کرد و وقتی دید کامل شدیم گفت: - سلام دختر و پسرای خوشگلم. به آرتین نگاه کرد و لبخند زد. همه با انرژی سلام گفتیم و پرسید: - آرتین جواهر روی پیشونیت خیلی بهت میاد و قشنگ‌ترت کرده، فقط اون هلال ماه نگرانم کرده خیلی شبیه هلال ماه مخفی زیر جواهر پیشونی سایورا جونه. آرتین ماه روی سینه‌اش رو نوازش کرد و جواب داد: - میگم ولی نه الان، وقتی کامل رها شدم میگم این ماه زیبا که شبیه ماه سایوراست چیه. استاد کلاره کنجکاو «باشه» گفت و بلند درسش رو شروع کرد و گفت: - خب خب، همه شما تو نواختن عالی هستید. ساز‌های شما با روح‌هاتون یکیه. بجز روشا که می‌گفت یه ساز دیگه می‌زده ولی روحش ساز دیگه قبول کرده. روشا تایید کرد. استاد آروم‌تر گفت: - شما دو ماه منو جلو انداختید. پس من درس رو جلو‌تر میدم. شما رو به پنج گروه چهار نفره تقسیم می‌کنم. که هر قطعه‌ای رو که میدم باید با هماهنگی بهترین صداش رو ازش در بیارید. همه به هم دیگه خیره شدیم و آرتین گفت: - این عالیه! استاد شروع کرد گروه بندی و نوبت به گروه ما رسید و گفت: - سایورا و آرتین دیدم چطوری با هم می‌زدید و عالی هم بودید پس شما رو با هم می‌ذارم. خیلی دوست دارم صدرا هم بذارم تو گروه شما ولی باید دو دختر و دو پسر تو گروه بذاریم. صدرا اعتراض کرد و فریاد زد: - خب پنج نفر تو چهار گروه بذارید. آرتین هم تایید کرد. استاد کلاره با اخم بامزه جواب داد: - هوم، درست میگید ولی نمیشه، مدیر این اجازه رو نمیده. من فقط می‌تونم تعیین کنم کی با کی باشه دو پسر دو دختر. آرتین بلند شد و گفت: - خب باشه من و صدرا و سایورا حالا یه دختر لازم داریم. استاد کلاره لبخند زد و جواب داد: - روشا و نادین محافظ‌های درون مدرسه سایورا هستن آرتین تو هر گروهی یکیشون یا دوتاشون باید باشه. آرتین و صدرا به هم دیگه نگاه کردن. آرتین تایید کرد: - باشه کاریش نمیشه کرد. نادین با اخم گفت: - صدرا یه رزم کاره فوق‌العاده هستش منو صدرا با هم با یه استاد آموزش دیدیم می‌تونیم بریم از مدیر این اجازه رو بگیریم که تو گروه باید دو دختر باشه ولی میشه صدرا رو جا یکی از دخترا بیاریم؟ صدرا بلند شد و تایید کرد: - استاد کلاره لطفا. استاد به در کلاس اشاره کرد و گفت: - برید و تلاش خودتون رو بکنید. صدرا بلند شد و از کلاس بیرون زد. نادین هم همراهیش کرد. روشا زیر گوشم پچ پچ کرد: - از خداشه من تو گروه نباشم. خندیدم و گفتم: - چرا؟ شونه بالا انداخت و لب زد: - مرض داره خاک تو سر انگار نه انگار خواهرشم میگه یکم بدون تو بودن یعنی اکسیژن اضافی. دهنم باز موند، نمی‌دونستم بخندم یا گریه کنم. آروم‌تر گفت: - ولی می‌دونی بخوام خودم رو با صدرا مقایسه کنم، صدرا از من قوی‌تره و ما برای محافظت از تو باید هرکاری کنیم. من خودمم راضی بودم، عقب کشیدم تا صدرا تو گروه موسیقی تو بیاد‌. چون من و نادین برای درس نیومدیم برای حفاظت از تو این جا هستیم. درس خوندن برای شکارچی‌ها یه چیز وقت تلف کردنیه، ما آموز‌های خودمون رو دیدیم. شوکه شدم ولی اون فقط لبخند زد. دستش رو فشار دادم و لب زدم: - تو یه دوست خوب هستی. شوکه شد و لب زد: - دو... دوست؟ سر تکون دادم. متعجب خودش رو جلو‌تر کشید. استاد کلاره هم رفت بیرون تا ببینه جریان چی شد. - سایورا واقعا منو دوست خودت می‌دونی؟ لبخند محو زدم و تایید کردم. - تو و نادین رو محافظم نمی‌بینم بلکه دوست‌های خودم می‌بینم‌. چشم‌هاش پر اشک شد و دستم رو بیشتر فشار داد. با بغض لب زد: - این خیلی برای من با ارزشه سایورا، تو عمرم انقدر خوشحال نشدم. اشک تو چشم‌هاش با انگشت گرفت. نمی‌دونستم یه حرفم انقدر خوشحالش کرده، واقعا دوست خودم می‌دیدمش. با بغض سنگین‌تر ادامه داد: - شکارچی‌ها زیاد با کسی دوست نمیشن، سخت‌وسنگ بار میان تا بهتر بتونن شکار کنن و مبارزه کنند. خیلی باید براش سخت باشه. خندید و دست روی صورتش گذاشت. - لعنتی احساساتی شدم. برای همین نادین خوشش نمیاد دختر تو گروه باشه. اخم کردم و روی دستش زدم: - چرت نگو دیگه! همون لحظه نادین، صدرا و استاد کلاره اومدن. نادین کنار روشا نشست و محکم تو کمرش زد. - چته؟ داری مثل بچه‌ها گریه می‌کنی؟ فقط تو گروه موسیقی نیستی وگرنه اتاق هامون هم تو خونه یکیه. روشا دلخور تو پاهاش زد و استاد گفت: - خب پس ما دو گروه متفاوت داریم که یکی دختراش بیشتره یکی پسراش. مدیر این اجازه رو داد که این اتفاق بیفته و حتی آقای نواسترای عزیز پا درمیونی کردن. گروه‌ها شامل: آرتین، صدرا، نادین و سایورا. گروه بعدی: روشا، سارا، نورا، آسیم. صدرا لبخند زد و استاد کلاره پنج برگه در اورد و گفت: ـ اسم گروه‌هاتون رو بگید بنویسم. برید پیش گروه‌هاتون بشینید فقط ده دقیقه وقت دارید. کلاس پر از هم‌همه شد و هر کی رفت پیش هم گروهی خودش نشست. صدرا و آرتین کنارم اومدن و نادین هم که دست راستم می‌نشست. به هر سه نفرشون خیره شدم و گفتم: - اسم گروه چی باشه؟ صدرا فورا جواب داد: - نغمه‌ی دل‌ها. بنظرم خوب بود! اما آرتین صورتش رو کج کرد. - اصلاً، حالم به هم خورد. نادین هم تاییدش کرد و گفت: - سرود شکار دل چطوره؟ هومم! چه جالب بود! آرتین خندید: - خودت شکارچی هستی برای هفت پشتمون کافیه. نادین خندید و گفت: - خودت بگو ببینم هی همه چی رو رد می‌کنی؟ آرتین متفکر جواب داد: - بنظرم بذاریم... اوم... گروه s.a.n.s نادین و صدرا هر دو گفتن نه؛ آرتین حرص خورد و به من پرید: - تو چرا هیچی نمیگی؟ رفتی روی سایلنت؟ لبخند زدم و جواب دادم: - اخه هیچی تو ذهنم نمیاد بگم از نظر من هم هر سه اسم‌ها خوب و قشنگ بودن. نادین رو میز ضربه آهنگ زد: - خوب یه چیزی بگو ما هم بدون فکر گفتیم. دست زیر چونه‌ام گذاشتم. واقعا هیچی به ذهنم می‌رسید. همین جوری الکی جواب دادم: - گروه باران‌تلخ یا روشنایی در دل‌تاریکی، کدوم؟ همشون یه جوری نگاهم کردن. نادین هنوز داشت روی میز ضرب می‌زد و گفت: - جفتش عالی بود. صدرا و آرتین هم تایید کردن که آرتین با اخم دست تو جیب کرد و سمت من خم شد گفت: - خودتو یکم دیگه تکون بده یه اسم سوم بگو. خندیدم و چشم‌هام رو بستم که استاد کلاره گفت: - زود وقت داره تمام میشه. اسمی تو سرم جرقه زد که با چشم‌های گشاد فورا گفتم: -‌ تایم یخ زده. چشم‌های همشون گرد شد. یه سکوت عجیب بین ما پیچید. حتی نادین هم انگشت‌هاش از حرکت ایستاد و دیگه روی میز ضرب نزد. کم‌کم لبخند رضایت روی لب ما چهارتا اومد که استاد کلاره از ما پرسید: - اسم گروه شما چیه؟ همزمان یه اسم رو گفتیم: - تایم‌یخ‌زده. استاد شوکه شد و ناباور پرسید: - چرا این اسم سنگین و مرموز؟ بلند شدم و جواب دادم: - چون کسی که آوای ما رو بشنوه خشکش میزنه و ساعت براش معنا نداره. آرتین هم با پوزخند گفت: - همینه ملکه نور من. نادین هم بلند شد و با افتخار تک خنده زد و جواب داد: - می‌خوایم همین باشه ساعتی که با ما یخ میزنه. صدرا خنده پر لذت کرد. - تایم یخ زده یعنی بشنو و خشک شو تو جای خودت. استاد کلاره خندید و گفت: - باشه همین رو اسم گروهتون میزنم. همه خیره ما شدن. و آرتین خودش رو کنار صدرا و نادین جا داد و نشست. استاد از گروه بعد پرسید. گروه اول: تایم‌یخ‌زده گروه دوم: شعله گروه سوم: هرم در آب گروه چهارم: نغمه در سکوت گروه پنجم: آوا رُز استاد کلاره گروه بندی‌ها رو درست کرد و گفت: - ببینید؛ من الان گروه‌های شما رو نوشتم و درست کردم. می‌تونید این گروه رو تو درس‌ها و آموز‌های دیگه‌ هم ادامه بدید. می‌خواید من اسامی گر‌وه رو به مدیر بدم که تا آخر تدریس با هم باشید؟ به گروهم که هر سه پسر بودن خیره شدم. یعنی تا ابد باید این سه تا رو تحمل کنم؟ ووایی! فکرش هم مو به تن آدم سیخ می‌کنه. هر سه به من که لرزیدم نگاه کردن و از خنده منفجر شدن! انگار فهمیدن من به چی فکر می‌کنم. بیشتر مورمور شدم و وحشت کردم. بی‌اراده غریدم: - زهرمار. خنده‌اشون شدت گرفت و نادین با خنده گفت: - بخدا حدس میزنم داشت فکر می‌کرد یعنی ما تا ابد یه گروهیم. آرتین هم با قهقهه‌ای که داشت سر می‌خورد زیر میز و پاهای درازش می‌اومد زیر پاهام پاشیده شده جواب داد: - وای... وای اصلا نگاهش حرف میزد. صدرا سرخ از خنده نالید: - حق داره. استاد کلاره و بچه‌های گروه هم خندیدن‌. نورا بلند و با خنده گفت: - من هم بودم سکته می‌زدم با شما سه تا تو یه گروه باشم. منو بگو کلا آب شده بودم از خجالت و سرم رو روی میزم فشار دادم. انقدر ضایع بود رفتارم! چرا خنده‌اشون رو تمام نمی‌کند؟ جوری می‌خندیدن که کل کلاس از خنده به اگزوز سوزی راه افتاده بود. همون موقعه هم زنگ خورد و من نفس راحتی کشیدم. استاد با خنده گفت: - خدا تحمل زیادی بهت بده بتونی هر سه تاشون رو تحمل کنی. دهنم باز موند! باز به اون سه‌تا که به زور داشت بلند می شدن نگاه کردم. آرتین گونه‌هاش رو گرفته بود و با خنده گفت: - اخــــ... درد گرفت از بس خندیدم بدنم حس نداره. نادین هم با خنده هولش داد. - رو من خودتو نریز من از تو الان شل ترم. صدرا روی جفتشون افتاد و هر سه پخش میزشون شدن. عمیق فاجعه بود و لب زدم: - با وجودشون نیاز ندارم کسی منو بکشه. استاد کلاره قهقهه زد و رفت. به آرتین اشاره کردم و گفتم: - بیا بریم آرتین‌. خنده آرتین خشک شد و بلند شد گفت: - خداحافظ بچه‌ها، صدرا فردا می بینمت‌. کنار من ایستاد و با قدم‌های محکم راه رفت. انگار نه انگار اون موقعه داشت از خنده روی زمین پاشیده می‌شد. کنار هم قرار که گرفته بودیم از کنار هرکی که رد می‌شدیم زمزمه می کرد. - زوج هستن؟ - با هم هستن؟ - ببین دختره چقدر جواهر داره شنیدم کلاس هفده هستش مغرور و از خود راضیه و به همه دستور میده. اون پسر جیگره هم برای خودش کرده... با رفتنم صداشون دیگه به گوشم نرسید. از محوطه مدرسه بیرون زدیم و به دورم نگاه کردم. امپراتور دنبالم اومده بود.‌ چندتا محافظ و سرباز از سرزمین‌عناصر ها دنبال آرتین اومدن. تا خواستن ببرنش گفتم: - به شاه عناصر بگو امروز به قصر امپراتور بیاد؛ آرتین هم با شما نمیاد. رنگ سرباز‌ها پرید و محافظی فورا گفت: - ملکه آسمان، ما همچین اجازه‌ای نمی‌تونیم بدیم. ولیعهد رو باید ببریم به قصرشون این دستور به ما داده شده. سرد جواب دادم: - ولیعهد؟ این جا ولیعهدی نمی‌بینم. آرتین برای منه و اگه پدرش می‌خواد ببینه می‌تونه به قصر امپراتور بیاد‌. امپراتور تیوان پیش ما اومد و همه بهش احترام گذاشتن و گفت: - چی شده؟ با دیدن آرتین رنگش برید و لب زد: - سایورا؛ ولیعهد آسمان رو چکار کردی؟ چرا نشان تو روی بدنشه و روی سرش جواهر داره؟ لبخند زد و گفتم: - برای خودم کردمش از الان آرتین ماله من تکیه‌ای از وجودمه. از کنار امپراتور گذاشتم و همراه آرتین که از ترس دست‌هاش یخ زده بود کنارم نشست و لب زدم: - نترس هیچی نمیشه. امپراتور به سرباز‌ها حرف زد و اومد پیش ما نشست. کالسکه حرکت کرد و گفت: - بگو چکار کردی سایورا؟ دستم رو روی پاهای آرتین گذاشتم و جواب دادم: - آرتین سلاح روحی منه. تیوان تو نتونستی شمشیر من باشی پس من شمشیرم رو کاملا و با رضایت خودم و خودش انتخاب کردم. آرتین از الان سلاح منه، کسی می‌تونه سلاح روحی کسی رو ازش بگیره؟ چشم‌های تیوان گرد شد و لب زد: - آرتین یه فرد زنده هستش! امکان نداره سلاح تو بشه. شونه بالا انداختم. - حالا که شده. تیوان به آرتین خیره شد و ترسناک پرسید: - تو راضی هستی؟ واقعا زندگی ولیعهدیت رو ول کردی سلاح روحی بشی؟ تو در آینده شاه عناصر می‌شدی! آرتین دستش مشت شد. قلبش تند تند می‌زد و گفت: - می‌خوام سلاح ملکه آسمان باشم نه شاه و نه ولیعهد، من تمام سختی‌های راه ملکه رو با تیغه‌ام می‌شکافم با شعله‌ام می‌سوزنم. تیوان خنده ناباور کرد. - یه فرد زنده سلاح شده؟! اصلا امکان نداره! به من و آرتین خیره شد. اهمیت ندادم و به بیرون خیره شدم. تصمیم گرفته شده، به قول بابا وقتی تصمیمت رو بگیری خدا هم تو رو نمی‌تونه از تصمیمت منصرف کنه. آشینا: برای آرتین یه اتاق درست کردم. خوشحال شدم و تشکر کردم. دود آبی و سیاه رنگی تو کالسکه پیچید و تاسیان ظاهر شد. شوکه رو به من کرد و رنگ پریده گفت: - ایزدان دوباره دنبالت اومدن، میگن باید تو رو ببینند‌. دارند با تریستان می‌جنگن.
    1 امتیاز
  23. پارت بیست و نهم تا خانوم جان رفت حرفی بزنه، پدرم دستش و به حالت سکوت برد بالا و خانوم جان هم حرفش و خورد. بعد همونجور که به من نگاه می‌کرد، گفت: ـ یعنی واقعا اینقدر خاطرشو میخوای؟! چشمام برق زد! بالاخره جسارتی که به خرج دادم، دل پدر و نرم کرده بود و با ذوق گفتم: ـ بله! بیشتر از اون چیزی که فکرش و بکنین! پدر بهم نگاه کرد و ادامه دادم و گفتم: ـ پدر من تصمیم خودم و گرفتم! حتی اگه رسوای عالم هم بشم و تمام در و همسایه راجبم حرف بزنن، برام مهم نیست؛ من این دختر و خیلی دوست دارم و حاضرم جونمو براش فدا کنم. خانوم جان رو به پدر گفت: ـ نمی‌خوای چیزی بگی؟! پدر به خانوم جان نگاه کرد و گفت: ـ وقتی اینقدر شیفته و دلباخته همدیگه هستن، کاری از دست کسی برنمیاد... بعدش به من نگاه کرد و گفت: ـ ولی طالب تمام مسئولیتش با خودته! محمود چلاوی خیلی آدم سرسختیه و یه پسر داره لنگه خودش! ممکنه کاری که می‌کنی جنگی که بین دو طایفه هست و بیشتر کنه اما اینو بدون من فقط به خواسته تو احترام میگذارم ولی تو این موضوع کوچیکترین دخالتی نمی‌کنم و همش به پای خودته پسرم. بازم همینکه رضایت داده بود و نقشه‌های خانوم جان نقش برآب شد، جای شمارش باقی بود و سریع گفتم: ـ تمام مسئولیتش و به دوش میگیرم و اصلا پا پس نمی‌کشم! خانوم جان که دید پدر هم قانع شده با لحن تقریبا آرومی گفت: ـ همینجور دست خالی که نمیشه رفت خواستگاری!! حداقل اینه که یه یکسال همراه پدرت به کشاورزی تو مراتع و چرا برو و یه مقدار پول تو دستات باشه تا جلوی خانوادشون شرمنده نشیم.
    1 امتیاز
  24. پارت بیست و هشتم تمام جسارتمو جمع کردم تا پدر و قانع کنم. من هر جوری که بود پای قولم به زهره وایمیستادم! دیگه این بار این موضوع هم مثل خیلی از مسائل دیگه تو دلم دفن نمی‌کنم و نمی‌ذارم از درون باعث بشه که حسرت عشقی که دارم، توی دلم بمونه! بنابراین قبل از اینکه پدر از خونه بره بیرون رو بهش گفتم: ـ نمی‌تونم پدر! پدر وایستاد ولی برنگشت سمتم و خانوم جان لبشو گاز گرفت و گفت: ـ رو حرف پدرت حرف میزنی؟! بعدش قبل از اینکه اجازه بده من چیزی بگم به پدرم گفت: ـ باور کن آقا من دو هفته قبل بهش گفتم خواهرزادم فریبا رو بیشتر مناسبش میبینم، هم اصل و نسبش و می‌شناسیم و هم خودش و خانوادشو... دیگه نتونستم طاقت بیارم تا جای من تصمیم بگیره، اولین بارش نبود که تو موضوعاتی که بین منو پدرم بود، دخالت می‌کرد! با عصبانیت حرفشو و قطع کردم و گفتم: ـ منم همون دو هفته پیش بهت گفتم که نسبت به اون دختر هیچ حسی ندارم. خانوم جان از این جسارت و صدای بلندم متعجب شد! فکر نمی‌کرد هیچوقت باهاش این مدلی صحبت کنم! اما کم نیوردم و ادامه دادم و گفتم: ـ من فقط زهره رو میخوام و این دشمنی بین طایفه ها اصلا برام مهم نیست! اونقدری دوسش دارم که حاضرم تمام تلاشمو بکنم تا خانوادشو راضی کنم پدر... پدر ساکت شده بود و فقط بهم نگاه می‌کرد. هم اون هم خانوم جان حس میکنم از تعجب خشکشون زده بود. ادامه دادم و گفتم: ـ بعدشم بنظرتون اینهمه سال این دشمنی کافی نیست؟ شاید بهم رسیدنمون باعث بشه، این دشمنی هم تموم بشه.
    1 امتیاز
  25. پارت بیست و هفتم دوباره ساکت شدم که این‌بار خانوم جان با لحنی در از خشم ازم پرسید: ـ محمد پدرت با توئه! گفتم: ـ اسمش...اسمش زهره است. خانوم جان سریع بلند شد و گفت: ـ پس حقیقت داره!! به حرکات خانوم جان خیره شده بودم! پدرم هم از این همه عصبانیتش تعجب کرده بود و پرسید: ـ چی شده خانوم؟ خانوم جان همون‌جوری که نگاهش به من بود گفت: ـ این روزا از زبون زنای همسایه یه چیزایی می‌شنیدم اما باور نمی‌کردم که حقیقت داشته باشه! اینقدری تو رو عاقل می‌دونستم که فکر می‌کردم چنین کاری نمی‌کنی! پدر این بار بلند شد و رو به خانوم جان گفت: ـ زن ! یجوری حرف بزن که منم بفهمم اینجا چه خبره! خانوم جان رو به پدر گفت: ـ کل محل دارن راجب محمد و دختر محمود چلاوی، زهره حرف می‌زنن! منم مثل احمقا جواب همشون و میدادم و می‌گفتم که محمد پسر عاقلیه و قطعا عاشق دختر طایفه‌ایی که باهامون دشمنی دارند نمیشه! پدر که موضوع رو شنید رو به من گفت: ـ داره راست میگه طالب؟! به چشمای پدر که با غضب بهم نگاه می‌کرد، خیره شدم و گفتم: ـ درسته! اما پدر منو زهره همدیگه رو دوست داریم و واقعا نمی‌تونیم... پدر با صدای بلند حرفمو قطع کرد و گفت: ـ دیگه راجب این موضوع نمی‌خوام چیزی بشنوم! اون دختر و فراموش کن طالب!
    1 امتیاز
  26. پارت بیست و ششم به چشمای بابا خیره شدم که گفت: ـ بگو دیگه طالب! چرا نیم ساعته زل زدی به من؟! از توی باغ کلی بهم اصرار کردی که کار خیلی مهمی داری و الان هیچ حرفی نمی‌زنی! آب دهنم و قورت دادم که خانوم جان هم اومد پیش بابا نشست و گفت: ـ لابد بازم راجب مکتب خونه و... حرفش و قطع کردم و به صورت خیلی مستقیم حرفمو زدم! می‌دونستم که اگه این دست و اون دست کنم، حرف تو گلوم گیر می‌کنه و نمیتونم بگم! بنابراین چشمامو بستم و یه بند گفتم: ـ من می‌خوام زن بگیرم! خانوم جان تو جاش جابجا شد و با تعجب بهم نگاه کرد و گفت: ـ بسم الله الرحمن الرحیم!!! بابا که انگار حرفم و هضم نکرده بود دوباره پرسید: ـ چی؟! نفس عمیقی کشیدم و همینجور که به گل های روی قالی نگاه می‌کردم گفتم: ـ گفتم که می‌خوام زن بگیرم! به یه دختر مدتهاست علاقمندم و می‌خوام باهاش یه زندگی تشکیل بدم! خانوم جان صورتش از حرص قرمز شده بود! احتمالا بخاطر این بود که منظورم از اون دختر، فریبا خواهرزادش نبود! اما بازم خشمش و قورت داد تا ببینه بابا چی میگه ! بابا بهم نگاهی کرد و گفت: ـ فکر نمی‌کردم تو این وادیا باشی طالب! حالا این دختر خانومی که میگی، کی هست؟! حرف بابا، خانوم جان و یکم متعجب کرد. انتظار داشت پدرم با حالت تندی مخالفت کنه و جوابش منفی باشه اما پدر انگار موافق بود ولی مطمئن نبودم که اگه اسم زهره رو بگم، بازم موافق باشه.
    1 امتیاز
  27. پارت بیست و پنجم با شرمندگی نگاش کردم و گفتم: ـ بازم ازتون معذرت می‌خوام! اگه یکم بیشتر دقت می‌کردم! شاید این اتفاق نمی‌افتاد! همش تقصیره... حرفمو با تحکم قطع کرد و گفت: ـ اصلا تقصیر شما نیست آقا محمد! به هیچ وجه خودتون و سرزنش نکنید. اتفاقی بود که افتاد...امیدوارم که آخر این قضیه به خیر و خوشی پیش بره. گفتم: ـ می‌ره، نگران نباشید! اگه ما عقب نکشیم، به هیچ عنوان هیچ چیز نمی‌تونه مانع راهمون بشه. نگام کرد و گفت: ـ حق با شماست...من برم آقا محمد، دیگه هوا داره تاریک میشه. سریع گفتم: ـ می‌خواین من... حرفمو قطع کرد و گفت: ـ نه ممنونم؛ من خودم میرم. گفتم: ـ حتما خبرشو بهتون می‌رسونم! لبخندی زد و گفت: ـ خیلی متشکرم، خداحافظ! بعدش رفت...سریع راه افتادم سمت خونه تا با پدر بابت این موضوع صحبت کنم! دیگه نباید این موضوع رو اینقدر طول میدادم. دلم نمی‌خواست دیگه سر زهره همچین بلایی بیاد و پشت سرمون حرف باشه! مطمئناً تا همین الان هم نقل محافل بودیم.
    1 امتیاز
  28. پارت بیست و چهارم گفتم: ـ نگران نباش! من همین امشب با پدرم صحبت می‌کنم زهره خانوم! زهره نگاهش برق زد و با لبخند گفت: ـ واقعیت اینه که نمی‌خوام بیشتر از این حرف تو دهن این مردم باشیم آقا محمد! حرفشو تایید کردم و گفتم: ـ کاملا حق با توئه! می‌فهممت...من به هیچ عنوان ازت دست نمی‌کشم! مثل اینکه قولی که اینجا بهم دادیم و یادت رفته! چهره زهره پر از غم شد و گفت: ـ نه آقا محمد؛ یادم نرفته اما میدونین که بین چلاوی و آملی سالیان ساله که جنگ بزرگی هست و الان نمی‌دونم با این وضعیت... مصمم نگاهش کردم و گفتم: ـ من به هیچ عنوان از عشق شما دست نمی‌کشم! تمام تلاشم و می‌کنم تا بله رو از خانوادتون بگیرم زهره خانوم! بهم اعتماد کن! با شادی نگام کرد و گفت: ـ بهت اعتماد دارم! گفتم: ـ روغن گل میخک و رزماری رو براتون میارم! با هم مخلوطش کنین و شبا به این قسمت صورتتون که کبود شده بزنین! انشالا که زودتر خوب میشه! گونه‌هاش سرخ شد و گفت: ـ ممنونم که به فکرمی!
    1 امتیاز
  29. پارت بیست و سوم تمام طول درسایی که ملا داشت میداد، نگاهم به زهره و فکر کردن به حالش بود! مطمئناً کار پدر یا برادرشه که ایشالا دستشون بشکنه! اما آخه چرا؟! شاید موضوع رو فهمیدم اما چجوری؟! ما که خیلی مراقب بودیم!! نکنه نامه‌هایی که برای زهره می‌فرستادم، و دیده باشن؟؟! اما اگه هم اینطور باشه، منو زهره با همدیگه سوگند یاد کردیم که به هیچ عنوان از هم دیگه نگذریم و تحت هر شرایطی پشت هم وایستیم! امروز هم هرجور شده بالاخره با بابا صحبت می‌کنم تا در اسرع وقت بریم خواستگاریش! اون دختر تمام اون چیزی بود که من از دنیا میخواستم. بعد از تمام شدن مکتب، زهره به من اشاره کرد که به همون جای همیشگی می‌رود و بعد تموم شدن کلاس اومد پیشم و بهم گفت: ـ آقا محمد خواهش می‌کنم، یکم با فاصله با من حرکت کنین! نذارین بیشتر از این پشت سرمون حرف دربیارن! حق با زهره بود، نگاه های خیره بچه‌ای کلاس، نگاه کردم تو محل همشون حاکی از این بود که یه چیزایی فهمیدن. اما بازم بخاطر زهره، به حرفش احترام گذاشتم و با فاصله ازش حرکت کردم تا رسیدیم نزدیک رود هراز و پیش درخت بلوط...تا رفتم بپرسم، زهره خودش پیش قدم شد و با بغض گفت: ـ اول از همه معذرت می‌خوام که دیروز شما رو اینجا کاشتم آقا محمد! نمی‌تونستم بیام چون که... به اینجا که رسید مکث کرد و اشکاشو پاک کرد، رفتم کنارش و ازش پرسیدم: ـ چرا زهره ؟ باهات چیکار کردن؟! گفت: ـ مادرخونده‌ام گردنبندی که بهم دادین و پیدا کرد و گذاشت کف دست پدرم! از اونور هم یکی از اقوام ما رو با همدیگه وقتی داشتیم از اینجا برمیگشتیم، دیده و گذاشت کف دست برادرم غلامعلی! بعدش...بعدش دیگه حتی بهم اجازه ندادن براشون توضیح بدم و اینه حال و روزم! خواستم به کبودیه صورتش دست بزنم اما دلم نیومد! زهره گفت: ـ آقا محمد میدونین که من با شما سوگند یاد کردم و به هیچ عنوان از شما دست نمی‌کشم اما حرف ما الان همه جا پیچیده!
    1 امتیاز
  30. پارت بیست و دوم اما زهره قدم‌هاش و تندتر کرد و از یجایی به بعد اینقدر سریع دوییدم تا رسیدن بهش! بدون اینکه روبندش و کنار بزنه، ایستاد و گفت: ـ آقا محمد الان وسط بازاریم! سریع گفتم: ـ برام مهم نیست!! چطور شد که دیروز نیومدی تا ببینمت؟؟! خواهر سبزعلی می‌گفت حالت خیلی خوب نیست! چی شده زهره خانوم؟! دوباره یکم مکث کرد و به راه خودش ادامه داد. نگاه های خیره مردم به خودمون و می‌دیدم اما واقعا به درجه‌ایی رسیده بودم که اصلا برام مهم نبود! زهره با سرعت حرکت می‌کرد تا اینکه همزمان رسیدیم دم در مکتب خونه! داشت کفششو درمی‌آورد که یهو با عصبانیت رفتم جلوی چهارچوب در وایستادم و گفتم: ـ تا نگی چیشده، نمی‌ذارم از این در بری داخل! زهره بدون هیچ حرفی آروم روبندش و داد کنار و چیزی که دیدم، دلمو بی‌نهایت به درد آورد! با چشمای پُر از اشک بهم نگاه کرد و گفت: ـ اینو اصرار داشتی ببینی؟! باورم نمی‌شد اما کل صورت سمت چپش کبود بود و گوشه لبش هم انگار زخم شده بود!! با تته پته پرسیدم: ـ کی باهات اینکار و کرده؟! آروم شروع کرد به گریه کردن و به اطرافش نگاه کرد و گفت: ـ آقا محمد، بخدا الان زمان خوبی نیست! یکم بهم گوش بده...شرایط و از اینی که هست، بدتر نکن! نمی‌خواستم ناراحت تر از این بشه و گفتم: ـ پس بعد مکتب خونه بیا همون جای همیشگی! باشه!؟ سرشو به حالت تایید تکون داد و بعدش از کنارم رد شد و وارد کلاس شد.
    1 امتیاز
  31. پارت بیست و یکم انگار خون تو رگام بعد از شنیدن این جمله منجمد شده بود! یعنی چه اتفاقی افتاده بود؟! زهره مریض شده بود یا موضوع چیزه دیگه‌ایی بود...زهرا خانوم که دید من زیادی تو فکر فرو رفتم، دستی جلوی چشمام تکون داد و گفت: ـ آقا طالب؟؟ خوبین؟! تا رفتم جوابشو بدم، سبزعلی از پشتش اومد و گفت: ـ تویی طالب؟! چرا نمیای بالا؟! با حالت بی رمقی فقط از زهرا خانوم تشکر کردم و رو به سبزعلی گفتم: ـ فردا تو مکتب خونه میبینمت! خیلی حالم گرفته شد!! دلم می‌خواست اگه هزاران بلا و درد و مریضی هست، سر من بیاد اما برای زهره من اتفاقی نمی‌افتاد! اینکه نمی‌دونستم الان تو چه حالیه، بیشتر اعصابم خورد می‌شد!! اون شب تا صبح خوابم نبرد! دم دمای صبح، دل و زدم به دریا و بعد خوندن نماز صبح، آروم از خونه خارج شدم. رفتم و دقیقا روبروی خونشون پشت صندوق صدقات منتظرش وایستادم تا بلکه از خونه خارج بشه و ببینمش! فکر کنم یه نیم ساعتی اونجا منتظر موندم که دیدم پدرش با یه ابهت مردونه که باعث می‌شد کل آدمای چلاوی ازش بترسن و حساب ببرن، با اسبش از خونه خارج شد. بازم منتظر موندم تا زهره بیاد و بلکه ببینمش! تو دلم هزار بار اسم خدا رو صدا زدم که امروز بیاد سمت مکتب خونه و بفهمم چه خبر شده! تو همین فکرا بودم که زهره از خونه خارج شد...دیگه برام مهم نبود اهالی محل مارو ببینن یا نه! برام مهم این بود ببینم زهره حالش خوبه!فقط همین. از پشت سر دنبالش راه افتادم و صداش می‌زدم: ـ زهره...زهره خانوم...
    1 امتیاز
  32. پارت بیست و نهم - سپاس که به فکرم بودین! با حفظ حالت یخناکش پاسخش رو به روحیه‌م کوبید. - لباس خیس؛ احتمال هیپوترمی ۷۰ درصد. آب بینی؛ احتمال تشدید بیماری ۸۵ درصد. پتو؛ کاهش احتمال هیپوترمی تا ۳۰ درصد. دستمال کاغذی دعانویسی شده؛ کاهش انتشار ویروس تا ۲۰ درصد. ماسک دعا نویسی شده؛ کاهش انتشار ویروس تا ۷۰ درصد و.. لب‌هاش رو روی هم فشرد، گردنش رو به سمتم چرخوند و نگاه سرد و غیرقابل نفوذش رو بهم دوخت. و بالاخره تیر خلاصی از دهنش پرتاب شد. - و استفاده‌ی هر سه به صورت همزمان؛ کاهش انتشار ویروس به من ۹۰ درصد. سپس بدون هیچ تغییری روی حالات صورتش، سر چرخوند. و من که با دهنی نیمه باز و چهره‌ای پهن شده از بهت، نگاهم روی نیم‌رخش قفل بود. و آب لعنتی بینی‌م که بی وقت تا بالای لبم پایین اومده بود. سریع با دستمال زدودمش و بلافاصله با ماسک بنفش رنگ، بینی و دهنم رو پوشوندم. - هیپوترمی چیه؟ پتوی بنفش رو روی خودم کشیدم و منتظر خیره‌ش شدم. چند ثانیه‌ای گذشت تا بالاخره جوابم رو داد. - هیپوترمی کاهش دمای بدن به زیر ۳۵ درجه‌ی سانتیگراده. علائم: لرز، گیجی، کندی و در مراحل پیشرفته و حاد به آغوش کشیدن من، سپس طرد شدن از سوی من و در نهایت به آغوش گرفتن سربازی که بوی عرق می‌ده. و دوباره منِ بهت زده و پلک‌ زدن‌های از روی تعجبم با دهنی نیمه باز. احساسم به من می‌گفت من با این آدمیزاد آشنایی دیرینه دارم ولیکن به خاطر نمی‌آوردم که کجا دیدمش. چشم‌هام رو ریز کردم و حینی که پوست لب پایینی‌م رو می‌جوئیدم، موشکافانه به نیم‌رخ خوش ریش خیره نگریستم. نگاهم روی نقطه‌ای از صورتش بود و حواسم توی ذهنم. پس از کمی تأمل عاقبت به یاد آوردم. اون شبیهِ هوش مصنوعی بود، چت‌جی‌بی‌تی و یا حتی دیپ‌سیک! دقیقا مثل اون‌ها حرف می‌زد. جوری که انگار کره‌ی زمین از روی خوش ریش اون‌ها رو ساخته بود. این بشری که روبروی من نشسته بود شبیه اشخاصی بود که من به جاشون دانشگاه می‌رفتم، چون عملاً تمام کارهای درسی‌م رو هوش‌های مصنوعی انجام می‌دادن، نه من! زیر ماسک خندیدم؛ اون اتوکشیده‌، خشک‌رفتار، ظالم، مهربون و رباتِ هوشمند بود! چند دقیقه‌ که گذشت سرم حسابی سنگینی می‌کرد و روی گردنم راست نمی‌ایستاد. چشم‌هام هم دیگه تحمل باز موندن رو نداشتن، پس تصمیم گرفتم کمی چرت بزنم. و لحظه‌ی آخرِ پیش از به خواب رفتنم، سرم روی شونه‌ی خوش ریش فرود اومد.
    1 امتیاز
  33. پارت بیست و هشتم مثل گله‌ی گوسفندهایی که به صف و روی پاهای خودشون سوار نیسان می‌شن و مقصدِ کشتارگاه و قصابی رو به پیش می‌گیرن، ما هم به صف و روی پاهای خودمون از مراحل گذشتیم و سوار هواپیما شدیم. جز زندانی و سرباز چیزی به چشم نمی‌خورد. کل صندلی‌های هواپیما توسط زندانی‌هایی با لباس‌های زرد، سبز، آبی و بنفش و سربازهایی با لباس‌های سیاه اشغال شده بودن. هم سمت راست و هم سمت چپِ هواپیما ردیف‌ها سه صندلی داشتن. و من از بخت خوبم مثل همبرگرِ بینِ دوتا نون، روی صندلی وسط گرفتار بودم. سمت پنجره سربازی جدید نشسته بود و سمت راهرو، همون زندانی خوش ریش. و هر حرکت کوچیک مساوی بود با برخورد غیر عمدی با یکی از این دو. و نکته‌ی غیرقابل تحمل بوی زننده‌ی عرقِ سرباز بود. عوضی فکر کنم یه سال لباس‌هاش رو نشسته بود چون بوی گندش با این دماغ و بویایی از کار افتاده‌م هم به مشامم می‌رسید. با لپ‌هایی باد شده که از بابت زندانی کردن عق‌هام توی دهنم بود، خودم و گردنم رو به سمت مخالف سرباز مایل کردم. و این موجب شد که سرم روی شونه‌ی خوش ریش قرار بگیره. از گردنش رایحه‌ی خوش‌بویی می‌اومد، جوری که عطرش لبخندی محو رو روی لب‌هام طرح زد. - چیکار می‌کنی؟ لحن یخناکش احتمال این رو می‌داد که صاحبش شخصی اتوکشیده‌ و فوق خشک‌رفتار باشه. حینی که بینی‌م رو بالا می‌کشیدم با چشم‌هایی که از بوی عطر گردنش بیشتر از پیش‌تر سرمستِ خواب می‌شدم، زمزمه کردم. - سربازه بوی عرق میده ولی از تو بوی عطر میاد. چشم‌هام داشت بسته می‌شد که عوضی شونه‌ش رو بالا داد. انقدر حرکتش شدت داشت که سرم پرتاب شد. مظلومانه و با ناراحتی لب برچیدم و دست‌ به سینه شدم؛ این رفتار رسمش بود اون هم با یه آدم مریض الحال؟ عوضی ظالم! سرمای لعنتی این وسط قوز بالای قوز بود. و یه قوز بالاتر از اون آب بینی‌م بود که هر ثانیه به بیرون فواره می‌زد. با انجماد و فوران سرماخوردگی از بینی‌م درگیر بودم که با صدای خوش ریش به خودم اومدم. - بگیر! نگاهم رو به دست‌های بسته و منتظرش دوختم. توی یه دستش بسته‌ی دستمال کاغذی جیبی و ماسک بود و توی دست دیگه‌ش یه پتوی مسافرتی. و نگاهش که به روبرو بود و دست‌هاش که به سمت من بودن! ابروهام بالا پریدن. اتوکشیده، خشک‌رفتار، ظالم ولی مهربان؟ به نظر می‌رسید شخصیت دو قطبی‌ای داشته باشه. برخلاف افکارم لبخندی زدم و محترمانه هر دو رو از دستش چنگ زدم. شخصیتش به خودش مرتبط بود و من فقط باید بابت لطفش تشکر می‌کردم.
    1 امتیاز
  34. پارت بیست و هفتم علامت سوالی به بزرگی مجسمه‌ی آزادی توی ذهنم ساخته شد. - چرا باید بریم اونجا؟ نگاه مبهوتش رو بهم دوخت. - چند دهه‌ای می‌شه که زندانای ناریا تعطیل شدن. و ناریا در عوض اومده یکی از شهراشو تبدیل به زندان کرده؛ یعنی نارهِت الان یه زندانه. فقط یه زندان توی این کشور وجود داشت؟ اون هم نه یه زندان معمولی، بلکه زندانی به بزرگی یه شهر. اون هم نه یه شهر معمولی، بلکه شهری به بزرگی تهرانِ زمین. - هوا گرمه، با این لباسای خشکت گرما نمی‌خوری؟ با انزجار نگاهم رو ازش پس گرفتم. مرتیکه‌ی وارونه با این ادبیات وارون‌ زده‌‌تر از خودش داشت روی مخم رژه می‌رفت. سرباز زمانی که دید اهمیتی به نگرانی‌ش ندادم، با اکراه بازوم رو گرفت. هرچند کینه‌ای بود، چون تقریباً چنگ زد یا میشه گفت نیشگون گرفت. زمین رو می‌‌پاییدم و قدم جای قدم‌های سرباز می‌ذاشتم. با توجه به فضای اطراف، داخل فرودگاه بودیم. و بالاخره به حضور سربازها و زندانی‌های دیگه رسیدیم. همگی با چشم‌هایی ریز شده لباس‌هام رو برانداز می‌کردن، باید هم بهت می‌زدشون. آخه کدوم احمقی توی این هوای سرد خودش رو تبدیل به موش آب کشیده می‌کنه، جز من؟ زندانی‌ها دستبند به دست، داخل سالن انتظار، روی صندلی نشسته بودن. به اجبار سرباز، سمت چپِ زندانی‌ای که لباسش هم‌رنگ من بود، نشستم. با اکراه کمی روی صندلی جابجا شد، انگار که مایل نبود خیس بشه. لب برچیده نگاهم رو از چهره‌ی خوش ریش و جذابش گرفتم. حیف که جوان رعنا و زیبایی بود وگرنه صورتش رو له می‌کردم. البته وعده‌هام باد هوا بودن وگرنه بی‌عفت‌گر رو تا قصد کشت کتک می‌‌زدم و حالا اون جای من نشسته بود. اما نمی‌شد بدون اعمال تلافی به سبک خودم به حرکت زشتش عقب نشینی کنم، پس تا جای ممکن زاویه‌ی بین دو پام رو افزایش دادم تا پارچه‌ی خیس شلوارم بهش نزدیک‌تر بشه. اون هم لنگ‌های بلندش رو به سمت راست خم کرد تا خدای نکرده شلوارش با زانوی خیسم کوچیک‌ترین برخوردی نداشته باشه. لبخندی روی لبم نشوندم. حقا که هیچ‌وقت قرار نبود بالغ بشم، حتی توی این وضعیت هم دلم تلافی‌های بچگانه می‌خواست. لبخند از روی صورتم پرکشید. آهی از روی افسوس سر دادم و سپس چشم‌هام رو بستم. خدایا ببین به کجا رسیدم، کاش کمی دلت به حال من می‌سوخت، فقط یکم! هر چه بیشتر زمان سپری می‌شد، هوا سردتر می‌شد و من دست کمی از مجسمه‌های یخی نداشتم. با اون لباس‌های خیسِ توی تنم هم به لرز افتاده بودم و دندون‌هام پی در پی به هم می‌خوردن. و کم‌کم آب بینی‌م هم رقیق شد و آبشار راه انداخت. برای زدودنش آستینم رو مدام روی سوراخ‌های بینی‌م می‌کشیدم و زیر لب فحش نثار این دنیا و تغییر جنسیت می‌کردم، چون وضعیت کثافت الانم زیر سر این‌ها بود.
    1 امتیاز
  35. پارت نوزدهم سریعا و با ذوق گردنبند و از تو جیبم درآوردم و گفتم: ـ این برای شماست زهره خانوم! مال مادرمه و خیلی برام با ارزشه! زهره با شادی گردنبند و از دستم گرفت و گفت: ـ خیلی قشنگه! ادامه دادم و گفتم: ـ پدرم گفته بود مادرم قبل از مرگش گفته این گردنبند باید تو گردن عروس طالب باشه و من خواستم این... یکم مکث کردم و سرمو انداختم پایین و ادامه دادم و گفتم: ـ خواستم نماد عشق من به شما باشه! اگه شما هم بخواین با هم همینجا سوگند یاد کنیم که تا آخر عمرمون برای همدیگه باشیم و پای هم وایستیم! زهره گردنبند و گرفت سمتم و گفت: ـ قبول می‌کنم! راستش منم خیلی وقته دارم به شما فکر می‌کنم و نمیتونم هیچکس دیگه ایی رو بجز شما کنار خودم تصور کنم. گردنبند و از دستش گرفتم و با خوشحالی گفتم: ـ پس اجازه میدین که براتون بندازمش؟! گفت: ـ حتما! و براش گذاشتم و کنار رود هراز باهم سوگند یاد کردیم که عشقمون همیشه پایدار باشه و هر اتفاقی هم بیفته ، ما پشت این عشق بزرگ وایستیم. از اون روز دنیا برام یجور دیگه قشنگ شد!
    1 امتیاز
  36. پارت بیست و ششم یادش بخیر، قدیم‌ها وقتی جوجه نوجوان بودم همیشه فکر می‌کردم به عنوان دانش آموز توی مدرسه مورد ظلم و ستم قرار گرفتم، اما خدا خیرشون بده اون زمان حداقل بین فیزیک و حسابان یه زنگ تفریح می‌ذاشتن، این‌جا از این خبرها نبود. یا حتی وقتی جوجه جوانی دانشجو شدم، گاهی اوقات توی یه روز دوتا امتحان برامون برنامه ریزی می‌کردن، اما خدا خیرشون بده اون موقع حداقل بین دو تا آزمون چند ساعتی وقفه ایجاد می‌کردن، این‌جا از این خبرها نبود. این‌جا من از وقتی که چشم باز کرده بودم؛ شوک پشت شوک بود که به صدجا از بدنم فرو می‌رفت، توی زمین به هیچ عنوان اینجوری نبود. بیخیالِ نقدهام، با چشم‌هایی بی فروغ و لباس‌هایی که به جای چشم‌هام می‌گریستن از سرویس خارج شدم. و بعد از هر قدمم که زمین از اشک لباس‌هام خیس می‌شد! بغض توی گلوم مثل تیکه سنگ‌های ریز و درشت به نظر می‌رسید که روی هم انباشته شده بودن و نه اجازه‌ی تنفس می‌دادن و نه اجازه‌ی خرد شدن. این بغض شکستنی نبود، فقط به مرور زمان می‌شد فرسایشش داد. دو دستم رو مشت کردم، مچ دست‌هام رو به چسبوندم و جلوی سرباز گرفتم. بی تفاوت به نگاه ناباور و صورت پهن شده از بهتش، گردنم رو چرخوندم. و از گوشه‌ی چشم به سرویس چشم دوختم. با دیدن تابلویی که روش «سرویس‌های کثافت‌زایی» نوشته شده بود، انگار جریان از مغز تاریکم عبور کرد. و این اولین بار بود که توی این دنیا از ته دل می‌خندیدم و چشم‌هام برق می‌زد. به قدری قهقهه زدم که چشم‌هام اشک توی خودشون جوشوندن. سرویس‌های کثافت‌زایی واقعاً بی‌نظیر و شاهکار توی ذهنم به نظر می‌رسید. چون بر خلاف اسمش تمیز بود؛ به قدری که موزاییک‌هاش برق می‌زدن، انگار که در و دیوارش رو با لیس تمیز کرده باشن. و تنها کثافتی که اون لحظه اون‌جا حضور داشت من بودم با اون حادثه‌ی یُدی. البته به عنوان ضمیمه، کره‌ی زمین هم سرویس‌های بهداشتی‌ش واقعا بهداشتی بودن، به ویژه بخش بانوانش. با زده شدن دستبند به خودم اومدم و گردنم رو سرجای اولش برگردوندم. - چرا لباسات خشکن؟ خشک؟ حتماً منظورش خیس بود. چهره‌ای اخم‌آلود به خودم گرفتم. چه دلیلی داشت به این سوالش، پاسخ زننده‌م رو ارائه کنم؟ پس قضیه رو پیچ دادم. - برمی‌گردیم کلانتری؟ - نچ، می‌ریم نارهِت. نِ، آ، رِ، هِ، تِ که بالعکسش تِ، هِ، رِ، آ، نِ می‌شد و به عبارتی؛ تهران! چی؟ تهران؟
    1 امتیاز
  37. پارت بیست و پنجم سرباز با دیدن من که با وحشت و عجله از بخش زنان خارج می‌شدم، کوتاه خندید و انگشتش رو به قسمت آقایون گرفت. نگاهم عمداً فحشی نثارش کرد و بدنم غیر عمداً وارد سرویس آقایون شد. بی وقفه به سمت یکی از درها جهیدم و برای گشودنش لگد زدم. در رو پشت سرم بستم و قفل کردم. خب تا اینجا اومدم، ولی بقیه‌ش رو چه باید می‌کردم؟ صورتم داشت ذوب می‌شد، به گمونم دچار شرم نیابتی شده بودم. من نه بلد بودم و نه خجالت اجازه‌ی رها شدن از دست ادرار رو بهم می‌داد. با چه رویی باید مورد انجام قرارش می‌دادم؟ باید می‌نشستم یا می‌ایستادم؟ پس از یکی دوتا کردن و تاس انداختن و سکه انداختن توی ذهنم، بنابر شنیده‌ها تصمیم گرفتم ایستاده باشم. شلوار و لباس زیر رو پایین کشیدم. آب دهنم رو قورت دادم، پناه بر خدا از شر این دنیای وارونده شده! دست راستم رو روی دست چپم گذاشتم و با شست راستم مضطربانه به پوست دست چپم چنگ زدم؛ پی در پی و وحشیانه. لعنت به تصمیمم، لعنت به پول کلیه‌م، لعنت به زنیکه‌ی قاچاقچی، لعنت به چاقوش، لعنت به دریا، لعنت به ساحل، لعنت به مرتیکه‌ی عفت‌گیر، لعنت به مرتیکه‌ی سرگرد، لعنت به پلیس جوان پشت سیستمی، لعنت به مرتیکه‌ی بازجو، لعنت به سرسره‌ی عمل، لعنت به مرتیکه‌ی سلمونی و لعنت به این تغییر جنسیت و لعنت به همه‌ی سربازهایی که تا حالا سر راهم قرار گرفته بودن. عاقبت بلافاصله پس از لعن و نفرین کردن شروع به انجام مراحلی که یاد نداشتم، کردم. طبق شنیده‌هام هدف‌گیری توی این‌ کار مهم بود اما خب انگار حین لعنت و نفرین فرستادن خیلی فشار به بدنم وارد شد و همین موجب شد هدف اشتباهاً «جهت بالا» باشه. و من بودم و مایع اسیدی و ید‌دار و تیزبو که از روی موهای جلوی پیشونیم روی صورتم می‌چکید. درسته! از روی موهام می‌چکید و از روی پیشونی‌م، ابروهام، پلک‌هام، چشم‌هام، مژه‌هام، گونه‌هام، بینی‌م، لب‌هام و چونه‌م جاری می‌شد و قطره‌قطره روی پیراهنم می‌ریخت. و من حتی این رو هم تجربه کردم؛ صورت ادرار زده! خدایا با تمام توان و قوای وجودم ازت تشکر می‌کنم. و لطفاً مدال رو به جای من توی گردن‌های اون تیم بدبخت‌کُنت بنداز؛ چون اگه من روزی بخوام این رو انجام بدم، گردن تک‌تکشون رو می‌شکونم. و اشک ریختم، عق زدم، هق زدم و حین تمام این‌ کارها با شیلنگ دستشویی دوش‌ گرفتم. و اشک ریختم، عق زدم، هق زدم و حین تمام این کار‌ها لباس‌هام رو با مایع دستشویی شستم. و اشک ریختم، عق زدم، هق زدم و حین تمام اینکارها لباس‌های خیس رو تن کرده و از دستشویی خارج شدم.
    1 امتیاز
  38. پارت بیست و چهارم بنظر داشتم موفق می‌شدم چرا که انگار بدنم ظرفیتش رو افزایش داده بود، پس گذاشتم لب‌هام با طرح زدن لبخندِ پیروزمندانه روی خودشون جشن بگیرن. ولی زهی خیال باطل! با شنیدن صدای چکه‌چکه چشم‌هام با وحشت گشوده شدن. با حالتی بین انجماد و خشک شدگی به شیشه‌های خیس از بارون اتوبوس زل زدم. خدایا متشکرم چون فقط کمبود همین رو داشتم؛ فقط حضور تیم بدبخت‌کُنت کم بود که سریعاً وارد به عملشون کردی. دقیقاً چندین دقیقه بود که داشتم خودم رو زجر می‌دادم تا جلوی این لعنتی‌ها رو بگیرم و تو با صدای قطره‌های بارون بدنم رو تحریک به بیرون‌روی کردی و همه‌ی تلاشم هدر شد. واقعاً ممنونم ازت! لب‌هام رو روی هم فشردم و با نفرت بارون رو زیر نظر بُرنده‌ی نگاهم گرفتم. از توی چشم‌هام آتیش بیرون می‌زد و اگه این شیشه‌ی نحس بین من و اون قطراتِ قاتلِ آبروی من وجود نداشت، همه‌شون رو بخار می‌کردن. مردم عاشق بارون بودن و حینش صحنه‌های عاشقانه‌ رقم می‌زدن و من.. البته شاید من هم داشتم صحنه‌ی رمانتیک می‌ساختم. فقط معشوقه‌ی من آبروی من بود و نمی‌خواستم اون رو به شل شدگی مثانه و روده‌م ببازم. البته من هم همیشه شیفته‌ی بارون بودم و هر بهار زیر قطراتش آهنگ می‌خوندم و می‌رقصیدم؛ قبلاً، ولی الان شکل دشمنِ خونی من در اومده بود و داشت زجرم می‌داد. خدایا کجایی که ببینی بارون هم بهم خیانت کرد! توی همین تفکرات غرق بودم که راننده ترمز زد و پشت بندش درها باز شدن. توی جام جهیدم، با دست‌های بسته‌م دست سرباز رو‌ گرفتم و دوئیدم. و سربازی که با بهت و وحشت دنبالم می‌کرد. - دستشویی! دستشویی! منو ببر دستشویی! سرباز دیلاق‌قد که متوجه بحرانی بودن اوضاع شده بود، به سرعتش افزود. و اینبار من بودم که دنبالش می‌تاختم. با تمام سرعت گام پشت گام می‌ذاشتم؛ مثل یوزی که داشت به قرار دعوای دعوت شده‌ش با کفتارها می‌رفت. اصلاً چیزی جز توالت برام مهم نبود، پس فقط می‌دوئیدم. عاقبت وارد ساختمانی شدیم و بعد از کلی پیچ و خم دادن و راهرو به راهرو شدن، بالاخره به جایی که شبیه به سرویس بهداشتی به نظر می‌رسید، رسیدیم. سرباز خیلی فرز دست‌هام رو از حصار دستبند آزاد ساخت. مچم بین انگشت‌هاش گرفتار بود، بلافاصله با شوق دستش رو توی سینه‌ش پرتاب کردم و با توجه به شکل روی تابلوها وارد بخش زنانه شدم. دو زن جوان جلوی آینه داشتن به خودشون رژ می‌مالیدن. با دیدن من توی آینه چشم‌هاشون توی کاسه گرد شد و جیغ‌های کر کنندشون گوش‌هام رو خراشید. اوه، فکر کنم یادم رفته بود که الان مذکر شدم. یکی از اون‌ها که با دیدنم رژش رو تا روی چونه‌ش کشیده بود، به سمتم یورش آورد، ولی پیش از درگیری عقب‌گرد کردم و از سرویس خارج شدم.
    1 امتیاز
  39. پارت بیست و سوم قضاوت عادلانه و طبق گفته‌ی خودشون عدالت عالی‌شون به پایان رسیده بود. و حالا توی اتوبوس نشسته بودیم و توی مسیر نمی‌دونم‌آباد قرار داشتیم. اون همه سیاه بختی کم بود، مثانه و روده‌ی پر رو کجای دلم می‌ذاشتم؟ هیچ دلم نمی‌خواست با این بدن جدید، با این جنسیت غریب به دستشویی برم. حتی با فکر کردن بهش یا تصور کردنش، موهای تنم سیخ می‌شدن. حقیقتاً بلد نبودم با این بدن کار کنم. و آیا وظیفه‌‌ی این سیستم زن‌ستیز آموختن مردانگی به من نبود؟ مثلاً مردم از خردسالی حین تجربه‌هاشون با جنسیت‌هاشون آشنا می‌شن. و حتی ممکنه تحت آموزش قرار گرفته باشن تا در اعمال صلاح ازش استفاده کنن، مثل دستشویی کردن نه اینکه تبدیل به سلاحش کنن، مثل بی‌عفت‌ کردن مردم! خودم رو منقبض و لپ‌هام رو باد کردم. صورتم بی شک شبیه گوجه شده بود، البته گوجه‌ای که زیر فشار له شده. ولی انقباض هم بی فایده بود، نه مثانه‌م و نه روده‌م، هیچ‌کدوم دیگه بیشتر از اون نمی‌تونستن اون جامدات و مایعات لعنتی رو هورت بکشن. سرم رو به عقب چرخوندم، سربازِ من یه صندلی عقب‌تر، پشت من نشسته بود. با صورتی سرخ و چشم‌هایی ملتمسانه به سربازِ من خیره شدم. خب داشت ازم محافظت می‌کرد تا فرار نکنم، سربازِ من به حساب نمی‌اومد؟ - دستشویی! سرش رو با بیخیالی تکون داد. - یکم دیگه می‌رسیم. سر برگردوندم. لبخند ملیحی روی لب‌های کبود شده از فشارم نشوندم و چشم‌های خیس شده از شدت همون فشار زهرماری رو بستم. یکم دیگه دقیقا کی می‌شد؟ تا ساعاتی دیگه، تا روزهایی دیگه، تا هرگزی دیگه! خب درست اطلاع دادن چی ازتون کم می‌کرد لعنتی‌ها؟ پا روی پا انداختم. جوری رون دوتا پام رو بهم می‌فشردم که کم‌کم داشت استخون درد به سراغم می‌دوئید. دم، بازدم، دم، بازدم، دم، بازدم؛ عمیق و طولانی. درسته! دستشویی داشتن یه امر دنیوی بود و من باید بهش غلبه می‌کردم. باید به نحوی روده و مثانه‌م رو دعوت به قورت دادن جامدات و مایعات می‌کردم. باید حواس مغزم رو پرت جریانی دیگه می‌کردم. پس حینی که اون ژست، اون حالت و اون تنفس حفظ می‌شد، دست‌های بسته‌م به طور کاملاً عمدی به سمت صورتم هدایت شد. شست راستم رو توی دهنم فرو بردم و مشغول مکیدنش شدم. من خدای شیکبایی بودم؛ خدای ایستادگی و استقامت در برابر رنج، شرم، غم، ترس، دلتنگی، خشم، خستگی، تنفر، نگرانی، دشمنی، نومیدی، حسادت، نارضایتی، پشیمانی، دل‌شکستگی، دلخوری، حقارت، بی انگیزگی، کلافگی، سردرگمی، رنجیدگی، بی‌عدالتی، دلسوزی، خودباختگی، بی میلی، انزجاز و حتی عقده. و توانایی انهدام همگی رو تنها با یه حرکت داشتم؛ مکیدن شستِ دستِ راستم!
    1 امتیاز
  40. پارت بیست و دوم من حکم چی رو داشتم؟ چرا هر شخص به من می‌رسید مثل گاری من رو می‌کشید؟ قسم به خدا که دوباره زنده شدنم بعد از سقط شدنم توی دریا، نوعی فنا بود؛ فنایی ادامه دار که هر لحظه بیشتر از پیش‌تر توش زجه می‌زدم. بعد از عبور از ایست بازرسی و گشته شدن، رسماً وارد سالن اصلی شدیم. و حین گشتن که نامردها به گوش‌هام هم رحم نکردن و انگشت داخلشون کردن، چه رسد به بخش‌های خصوصی بدنم که در رابطه با اون‌ها سکوت اراده می‌کنم! انگار مثلاً می‌خواستم اسلحه رو توی کجای بدنم فرو کرده و حملش کنم که چنین رفتاری داشتن عوضی‌ها! خیلی دلم می‌خواست همه جا رو زیر نظر بگیرم و فضای اونجا رو توی مغزم ثبت کنم، اما غیرممکن بود. چون نگاهم روی ساعت غول پیکرِ نصب شده روی دیوار مقابلم، قفل بود. و پناه بر خدا که عقربه‌ی ثانیه شمار، پادساعتگرد می‌چرخید یعنی خلاف جهت نرمالِ کره‌ی زمین! چشم‌هام رو بستم و دوباره گشودم ولی همچنان حرکتش پادساعتگرد بود. با نگاهی پر از بهت و دهنی نیمه‌باز خندیدم. شاید هم داشتم می‌نالیدم و از خنده خواهش کرده بودم تا جای احساسات دیگه رو بگیره. هر لحظه‌ نفس کشیدن توی این دنیا پر از شگفتی بود، حداقل برای من! تا به کی قرار بود توی این دنیا اسیر باشم؟ این دنیا کی می‌خواست برای من عادی بشه؟ البته به نظرم نمی‌تونست چنین قصدی داشته باشه. این دنیا هدف شومش سکته دادن من بود، غیر این غیرممکن بود! - د راه بیفت. صدای سرباز و بعد کشیده شدنم توسط صاحب صدا، من رو از مغزم گرفت و به دنیا پرتاب کرد. مقابل دری ایستادیم، سرباز در رو گشود و من رو با احتیاط فراوان به داخل هل داد. بعد از من وارد اتاق شد. بازوم رو بین دستش گرفت و من رو به سمت چپ هدایت کرد. سپس دستش رو روی شونه‌م گذاشت و با فشار آوردن، من رو روی صندلی نشوند. خودش هم روی صندلی کناریم جا گرفت. با لب‌ها و صورتی جمع شده میزان بیزاریم رو بهش نشون دادم و حینی که چشم غره می‌رفتم ازش روی برگردوندم. توی اتاق محاکمه بودیم. میزی روبروم وجود داشت که فقط توی سریال‌ها دیده بودم، آخه نه که هر سال پنج بار دزدی می‌کردم برای همین با جایگاه قاضی آشنایی دیرینه داشتم. اینجا هم مثل کلانتری از دکوراسیون قرمز بهره برده بودن، انگار داشتن ثابت می‌کردن که سیستمِ قانون توی این دنیا خون‌خواره. هیچکس هم جز من و سرباز توی اتاق نبود. همین که این فکر از سرم گذشت دری که روی دیوار سمت چپ قرار داشت، گشوده شد. مردی با لباس سرتاسر سیاه از توی چهارچوب گذشت و به سمت جایگاه پا تند کرد. پس ایشون قاضی بودن! صورتش شبیه عروسک خرسی بچگی‌هام بود، انقدر پشم وز و به رنگ زاغ روی سر و صورتش داشت که فقط نوک بینی‌ش دیده می‌شد. نرسیده چکش رو از روی میز برداشت و روی جایی که نمی‌دیدمش، کوبید. - پرونده‌ی بیست‌ بیسته‌ شیش، قربانی دازا زاناس. طبق شواهد، متهم به فرار از دست مجرمِ بی‌عفت‌گر، آسیب رسیدن وی در حین فرار و در کما بودن وی می‌باشد و با استناد از ماده‌ی ۲۱ قانون نیمز، قربانی به دو سال حبس محکوم می‌شود. سپس چکش رو سرجای اولش قرار داد و رفت! به همین سادگی! مطمئنم نشیمنگاهش حتی روی صندلی هم قرار نگرفته بود. و ۲ سال حبس برای بی‌گناه بودن و قربانی بودن. پلک چپم بی‌قراری می‌کرد و می‌پرید. دهنم نیمه باز بود و چشم‌های درشت شده‌م روی جای خالی قاضی ثابت مونده بودن.
    1 امتیاز
  41. پارت بیست و یکم توی معنویت غرق بودم که یک آن در باز شد، چند سرباز از چهارچوب فلزی گذر کردن و وارد شدن. هر کدوم از اون‌ها به سمت یه بازداشتی رفت و بهش دستبند زد. و اون جوری که به نظر می‌رسید گویا نفر آخر من بودم! خدایا همین الان داشتم می‌نالیدم، حداقل بعد از دو ساعت اون تیم رو سراغم می‌فرستادی! و بله! آخرین سرباز به سمت من اومد و دست‌هام دوباره توی بندِ دستبند اسیر شدن. آب دهنم رو قورت دادم که تکون خوردن سیبک گلوم به بالا و پایین حس شد، اصلاً دوستش نداشتم. - ک.. کجا داریم می‌ریم؟ سرباز با جدیت جوابم رو داد. - دادگاه. آخه به این زودی؟ بابا کمی صبر، کمی تأمل، آخه تا به کی این میزان عجولیت؟ فکر کنم لعنتی‌ها حتی اجازه نداده بودن یک ثانیه از ثبت پرنده‌م بگذره، حالا اگه قاتل بودم سُر و مُر و گُنده داشتم توی شهر قدم می‌زدم. و دوباره من بودم که کشون‌کشون کشیده شدم. سرباز قدم‌های بلند برمی‌داشت و من عملاً پشت سرش می‌دوئیدم. حتی تغییر جنسیت هم کمکی به قد و قدم‌های من نکرده بود، در مقایسه با مذکرهای دیگه من تنها یه جوجه‌پسر به نظر می‌رسیدم. از کلانتری خارج شدیم. ماه توی آسمون می‌درخشید. با دیدن ظلمتِ شب پاهام سست شدن. کدوم مکان دولتی‌ای الان بازه که دادگستری باز باشه؟ صدام لرزید. - این وقت شب باید بریم دادگاه؟ سرباز ترمز کرد و ایستاد. و من که پشتش بودم، با ترمز ناگهانیش، صورتم با کمرش تصادف کرد. چرخید و اخمالود خیره‌م شد. - روز به این دل انگیزیه، اشکال کار کجاست؟ صورتم توی هم و گوشه‌ی چپ لبم به نشانه‌ی تعجب بالا رفت. نگاهم رو به تاریکی شب و ماهِ کامل و درخشان دوختم. کجای این مهتاب شبیه روز بود؟ نکنه این‌ها روزها می‌خوابیدن و شب‌ها کار می‌کردن؟ خدایا نه، خدایا من رو همین الان به جهنمت ببر! خدایا قسم به خودت که جهنم بهتر از دنیای این وارون زده‌هاست. سرباز به راهش ادامه داد و من هم پشت سرش به راه افتادم. سرباز و من به اتفاق سربازها و بازداشتی‌های دیگه سوار بر اتوبوس قرمز و صد البته بدشگونِ کلانتری شدیم و احتمالاً مسیر دادگاه رو به پیش گرفتیم. قطعم به یقین رسیده بود و یقینم به قطع که من دیوونه شده بودم، وگرنه مگه آدم عاقل از روی جنون به قاه قاه خندیدن می‌افته؟ و تا دادگاه خندیدم چون اشکی برای ریختن نداشتم. و بالاخره به مکانِ معلوم رسیدیم. ابتدا سرباز‌ها پیاده شدن و سپس ما به ترتیب و پشت سر هم از اتوبوس خارج شدیم. نگاهم به نوشته‌ی روی ساختمان مدنظر افتاد، «مجتمع قضایی رِهشِوب» . ساختمان توی نگاه من دندون و دهن در آورد و پوزخندِ خونینی به لب زد. دقیقا مثل کوسه‌ای که منتظر بود انسانی به اقیانوس بره تا درسته بِدَرَتِش. از این‌ها‌ گذشته، آیا این دنیای وارونه منظورش از رِهشِوب همون بوشهر ما بود، نبود؟
    1 امتیاز
  42. پارت هشتم سبزعلی بعد چند دقیقه اومد پایین و با لحن تندی گفت: ـ چه خبرته طالب؟؟! مگه من معشوقتم که اینجوری صدام میزنی! سریع از تو جیب لباسم، نامه رو درآوردم و دادم دستش و گفتم: ـ خیلی سریع باید اینو به دست زهره برسونی سبزعلی! سبزعلی به نامه توی دستم نگاه کرد و گفت: ـ طالب بیخیال شو توروخدا! آوازه‌اش تو محل بپیچه... حرفش و قطع کردم و گفتم: ـ کاری که بهت میگم و بکن سبزعلی! نمی‌تونی بهم کمک کنی؟! سبزعلی یکم فکر کرد و گفت: ـ چی بهت بگم که عاقل نمیشی! لبخندی زدم و گفتم: ـ دلمو بدجور بهش باختم! سبزعلی سرشو به دو طرف تکون داد و گفت: ـ چی بگم والا! خدا بخیر بگذرونه! نامه رو از دستم گرفت و داشت می‌رفت داخل خونه که گفتم: ـ وایستا! ـ باز چیه؟؟ گفتم: ـ چجوری میخوای به دستش برسونی؟ یه موقع برات دردسر درست نشه!! گفت: ـ نگران نباش! خواهرم زهرا، بعدازظهرا می‌ره پیشش و با همدیگه خیاطی میکنن و زهره بهش بافتنی یاد میده! میدم بهش که به دست زهره برسونه! با ذوق گفتم: ـ حرف نداری!
    1 امتیاز
  43. -جادوی بیست و دوم- سر تمام بچه‌ها با تعجب به سمت در چرخید. آدریان کمی گردنش را کشید تا از پشت سرهای بچه‌ها، ببینه چه کسی وارد کلاس شده. با دیدن شخص، چشم‌هاش درشت شد و ضربان قلبش بالا رفت. قامت ریز نقش کریستوفر، در چهارچوب در قرار گرفته بود و درحالی که دست به سینه بود و آدامسی می‌جوید، به خانم پاتریشیا نگاه می‌کرد. با خودش گفت «این کی حالش خوب شد؟ مگه انقدر زود تونستن درمانش کنن؟». سرش رو خاروند و بیشتر گردن کشید تا مطمئن بشه که اشتباه ندیده. خانم پاتریشیا سرتاپای کریستوفر رو نگاهی کرد و متعجب تر از همه گفت: - آقای فردریک؟! کریستوفر ابروی راستش رو بالا داد. - بله خانم؟ دهان خانم پاتریشیا چندباری باز و بسته شد تا تونست کلمات رو کنارهم بچینه و گفت: - تو حالت خوبه؟ - به نظرتون ظاهرم نشون میده که بَدَم؟ زمزمه‌ی بچه‌ها بلند شد. آدریان به عقب چرخید و در ردیف کناری و پنج صندلی عقب تر، تینا رو دید که مثل خودش با تعجب نگاهش می‌کنه. این دو دوست، هیچوقت این لحن رو از کریستوفر نشنیده بودن. آدریان که دوباره به کریستوفر نگاه کرد، پسرک دست به جیب و بدون توجه به افراد حاظر در کلاس، داخل شد و در رو پشت سرش باز گذاشت. تا وسط کلاس اومد؛ اما انگار که راه گم کرده بود. اطراف رو نگاهی کرد و با دیدن صندلی خالی‌ ردیف اول، با لبخند ابرویی بالا انداخت و با همون پرستیژ، به اول کلاس برگشت و نشست. بعد از چند ثانیه، خانم پاتریشیا خودش رو جمع و جور کرد و با ابراز خوشحالی بابت بهتر شدن حال کریستوفر فردریک، به ادامه‌ی تدریسش پرداخت. آدریان با چشم‌هایی ریز از پشت سر کریستوفر رو زیر نظر داشت. به نظرش چیزی در او اشتباه بود. انگار کریستوفر همیشگی، پشت همون شمشادها جامونده و یک نفر دیگه به جای او اومده. بعد از پایان کلاس، تینا و آدریان، کریستوفر رو کشان‌-کشان به قسمتی از همان شمشادها بردند و سیل سوالاتی بود که به سمتش نشانه گرفتن. - کریس، حالت خوبه؟ کریستوفر به تینا نگاه کرد و گفت: - معلومه خوبم. آدریان که هنوز به نظرش کریستوفر، کریستوفر نبود و انگار به «فریستوکر» تبدیل شده بود، پرسید: - بعد اون اتفاق، همه چیز خوبه؟ کریستوفر نگاه عجیبش رو از تینا گرفت و به آدریان داد. - کدوم اتفاق؟ لبخند مضحک روی لب‌های کریستوفر، بیشتر آدریان رو به می‌انداخت. نیم نگاهی بین او و تینا رد و بدل شد و یکهو کریستوفر گفت: - آها همون اتفاق رو میگی... آره آره، خوبه. آدریان کمی چشم‌هاش رو ریز کرد که تینا پرسید: - کی مرخص شدی؟ - مرخص؟ مطمئن بود یک‌جای کار کریستوفر می‌لنگد.
    1 امتیاز
  44. پارت نوزدهم جرعت نداشتم به هیچکدوم از بازداشتی‌ها نزدیک بشم چه رسد به شروع گفتگو؛ انگار تهدید به اعدام شدن و امضا کردنش کارساز بود. وگرنه در عرض کمتر از یک دقیقه ریز و بوم این دنیای نفرین شده رو عریان می‌کردم، چرا که اجتماعی بودم و وراج. بیخیالِ افکار زانوهام رو تا حد ممکن به شکمم فشردم، درد گرسنگی دیگه واقعاً غیرقابل تحمل شده بود. حس می‌کردم معده‌م به ستون فقراتم چسبیده و با دندون‌های تیز کوسه‌ایش اعضای داخلی شکمم رو می‌خوره. با باز شدن در نگاهم به سمتش چرخید. سربازی که کمی پیش‌تر زمان غذا رو اعلام کرده بود، کیسه‌ی غذا به دست از چهارچوب در گذر کرد و اون‌ها رو زمین گذاشت. از داخلش ظرفی سفید و یکبار مصرف و بطری سفید رنگی که دوغ به نظر می‌رسید بیرون آورد و به یکی از بازداشتی‌ها تقدیمش کرد. و بعد به صورت دایره‌ای وار و منظم مشغول پخش کردن مابقی‌ش شد. بوی غذا داشت سر مستم می‌کرد و من طبق شانس خوبم آخرین نفرِ گیرنده بودم! ولی بالآخره نوبت من هر رسید. محترمانه غذا رو از دستش چنگ زدم و روی زمین گذاشتم. چشم‌هام رو بستم و حینی که تنفس بوی خوشِ غذای مورد علاقه‌م رو به ریه‌هام هدیه می‌دادم، ظرف رو باز کردم. تبسمی عمیق روی لب‌هام نقاشی شد. پلک از روی پلک برداشتم و نگاهم رو به غذا دوختم. لبخند روی لبم ماسید، مثل شیری که تاریخ انقضاش گذشته باشه. با بهت به صحنه‌ی روبروم خیره شدم. چه خبر بود؟ این دیگه چه کوفتی بود که داخل ظرف ریخته بودن؟ انبوهی از سبزی‌های پخته شده‌ که کل ظرف رو پر کرده بودن، لوبیا‌هایی که اگه سرشماریشون می‌کردم به ده‌تا هم نمی‌رسید و کلی تیکه گوشت نیم‌پز. و البته ناگفته نماند کمی برنج گوشه‌ی ظرف؛ دقیقاً اندازه‌ی مشت بچه‌ی خردسالِ زیر ده سال! یعنی این‌ها به جای اینکه برنج رو با خورشت بخورن، خورشت رو با برنج می‌خوردن؟ این به کنار، اصلاً کجای این زهرماری شبیه قرمه‌سبزی بود؟ اشتیاقم و اشتهام در کسری از ثانیه به ناکجاآباد کوچ کردن و نگاه پر از غمِ بی انتهام، روی محتوای ظرف قفل شد. بغضم انقدری توی گلوم بزرگ شده بود که احساس می‌کردم تا قفسه‌ی سینه‌م هم رفته. این دنیای لعنتی حتی غذاهاش هم عجیب الپخت بودن. اما با معده‌ی بیچاره‌م چه می‌کردم؟ یعنی واقعاً مجبور بودم این هنر ناشاهکار آشپز رو به خورد سه قورباغه‌ی داخل معده‌م بدم؟ با لب‌هایی آویزون قاشق رو به سمت ظرف بردم. حاضرم قسم بخورم با هر قاشق، محتوا توی دهنم بزرگ می‌شد. این اصطلاحی بود که ترک‌ها ازش استفاده می‌کردن و به این معنا بود که غذا مزه‌ی مدفوع می‌ده و به زور و با انزجار می‌تونی ببلعیش. هر قاشق رو با بیزاری و به کمک یه جرعه از دوغ می‌جوئیدم و قورت می‌دادم. هرچند دوغ هم عادی نبود، دوغشون به جای نمکی بودن، شیرین بود حتی شیرین‌تر از مربا. رسماً جنون من رو زده بود، چون از آغاز غذا خوردن تا پایان یافتنش، اشک‌هام از لای مژه‌هام روی گونه‌‌هام می‌چکیدن و سپس توی ظرف غذا فرود می‌اومدن. من همه چیز لعنتی این دنیا رو تحمل کرده بودم؛ از در معرض بی عفتی قرار گرفتنم تا زندانی شدنم بابت قربانی بودنم، از کتک خوردنم از بازجو تا وارونه شدن تمام مشخصاتم، از تست لعنتی روانشناسی‌شون تا دریچه و تغییر جنسیت و حتی کوتاه شدن گیس‌های عزیزم! ولی، اما، با این حال، لیکن، ولیکن غذا رو دیگه نمی‌تونستم. بعد از این دیگه ظرفیتم پر شده و داشت لبریز می‌شد.
    1 امتیاز
  45. -جادوی هفدهم- رنگ از چهره‌ی آدریان بی‌نوا پرید و سرمایی از سر تا پاش گذشت. به این فکر کرد که او فقط باعث انفجار یک شیشه‌ی کوچیک شده بود؛ یعنی ماجرا انقدر مهم و بزرگ بود؟ لب‌های خشکش رو تر کرد و چند پلک پشت هم زد. - ب... ببخشید آقا... و... ولی من ف... فقط... آقای دنیلز دوباره به پشت میزش برگشت. رفت و آمدش داشت اعصاب آدریان رو خط خطی می‌کرد. - پارکر وقت برای این مِن مِن کردن‌ها نداریم. باید هرچی زودتر دنیارو نجات بدیم پسر! برای اینکه جلوی رفت و آمد مجدد استادش رو بگیره، خودش به میز نزدیک شد و گفت: - ولی آقا من نمی‌فهمم دارید درمورد چی... - پیداش کردم! آدریان از جا پرید و خیره به دست‌های آقای دنیلز موند. مایکل نگاهی به گوی نارنجی رنگ دستش کرد و بعد، به صورت متعجب آدریان خیره شد. آدریان نگاهش از گوی عجیب به چهره‌ی تقریباً جذاب آقای دنیلز کشیده شد. او دوباره میزش رو دور زد و بازهم روبه روی آدریان ایستاد. گوی رو درست جلوی چشم‌های آدریان گرفت و گفت: - این رو می‌بینی؟ آدریان سرش رو به بالا و پایین به معنای «بله» تکون داد. - می‌دونی چیه؟ اینبار سرش رو به طرفین تکون داد. آقای دنیلز هم سری تکون داد و گفت: - می‌دونستم. انتظارشو داشتم! این یک گوی پیشگوییه!
    1 امتیاز
  46. -جادوی شانزدهم- چشم که باز کرد، خودش رو در دفتر آقای دنیلز دید. مایکل، دست آدریان رو رها کرد و به سمت میزش رفت. پسرک دست‌هاش رو جلوی بدنش قفل کرد و با شک و استرس، چند قدمی به سمتش رفت. در ذهن هر چرندی که می‌تونست برای تبرئه کردن خودش ببافه رو ردیف می‌چید که مایکل با اولین جمله، همه رو نیست و نابود کرد. - باید کمکم کنی پارکر. چشم‌های آدریان تا حدی که می‌تونستن بزرگ و گرد شدن. او؟ به آقای دنیلز؟ دکتر معروف و برجسته‌ی جادوی سیاه؟ امکان نداشت! حتما اشتباه شنیده بود. - ببخشید قربان، چی؟ آقای دنیلز که انگار دنبال چیزی لابه‌لای برگه‌ها و کشوها می‌گشت، دست از کار کشید و به چهره‌ی مبهوت و گیج پسرک خیره شد. - گوشات سنگین شدن پارکر؟ گفتم باید کمکم کنی! آدریان مطمئن شد که اینبار درست شنیده. سوال‌های فراوانی در ذهنش ردیف شد که بدون فکر، تند و پشت سرهم همه رو ردیف کرد. - چه کمکی از دست من برمیاد آقا؟ ی...یعنی من چه کاری می‌تونم انجام بدم که شما از پسش بر نمیاید؟ من فقط یه جادوگر بی عرضه‌ی ۱۶ ساله‌ام و شما... شما... آدریان نمی‌دونست در وصف قدرت آقای دنیلز چی باید بگه. آرزو داشت روزی بتونه مثل اون جادوگری بزرگ بشه! - شما... آقا... بزرگ‌ترین جادوگر تو رشته‌ی خودتون هستین. واقعا... من... خب... دست و پاش رو گم کرده بود؛ کاملا واضح بود. آقای دنیلز کلافه‌ از ناکام موندن در جستجو و حرف‌های بی سر و ته آدریان، پلکی عمیق زد و سرش رو تکون داد. - گوش کن پارکر! آدریان سیخ ایستاد و با همون چشم‌های وق زده، به استاد جوون و جذابش خیره شد. آقای دنیلز میزش رو دور زد و جلو اومد و در یک قدمی آدریان ایستاد. چشم‌های همرنگشون رو به هم دوختن. - حواستو جمع کن پارکر! اون طلسم لعنتی تو نه تنها باعث شد توی کلاست مسخره ی جمع همکلاسی‌هات بشی و مدرسه رو دچار آشوب کنی؛ بلکه الان کل شهر، نه! کل دنیای ما درخطره! میفهمی؟
    1 امتیاز
×
×
  • اضافه کردن...