به اطلاع کاربران میرسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شدهاند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity
تخته امتیازات
مطالب محبوب
در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در 02/02/2026 در پست ها
-
پارت پانزدهم مادر جون نم چشمش رو گرفت و گفت : _من پیر تر از اونیم که به خوام این داستان رو با جزئیات براتون تعریف کنم ، این کتاب هم قراره بعد از من به پدرتون واز پدرتون به تو برسه امیتیس ، پس از الان به بعد این کتاب دسته تو امانت هست ، با برادرت بخونیدش ، امیدوارم با خوندنش پدرتون رو درک کنید ! بعد هم با سختی از زیر کرسی بلند شد و لنگان به طرف اشپزخونه رفت ، صدای دلداری هایی که به مامان میداد رو میشنیدم ! کتاب رو برداشتم بین خودمون و بوژان گرفتمش ، بازش کردم ، صفحه اول نوشته شده بود : _زمانی که خورشید برای نخستینبار بر زمین تابید، شعلهای از قلبش جدا شد و در اعماق زمین افتاد آن شعله تبدیل به دختری شد که جسدش از خاک، نفسش از آتش، و روحش از فروغ جاودان بود. او را آذرمیرا نامیدند: پاسبان آتشهای ابدی که هیچگاه خاموش نمیشوند. تو مقدمه کتاب نوشته بود این کتاب نزد نوادگان الهه باد (بانو مه پَر ، استاد اخرین نگهبان) به امانت سپرده میشود. ایشان این داستان را از زبان خود بانوی فروغ ابدی (آذرمیرا) نقل کرده اند. با خوندن کلمه نوادگان الهه باد نگاهی بین من و بوژان رد و بدل شد و بوژان حرف من رو به زبون اورد: _الهه باد ، آمی مگه این کتاب میراث ما نیست؟! یعنی ما نوادگان الهه باد هستیم؟!3 امتیاز
-
پارت چهاردهم نگاهی به مامان انداختم که ساکت و نگران به اون کتاب نگاه می کرد ، لبم و با زبون تر کردم و گفتم : _خب این کتاب چه ربطی به رفتن بابا داره؟؟ صدای ضعیف مامان به گوشم رسید : _همون طور که میدونید من و پدرتون عمو زاده هم هستیم ، این کتاب میراث خانوادگی ما هست و نسل به نسل صد ها ساله که بینمون میچرخه و به فرزند بزرگ خانواده به ارث میرسه ، از اونجایی که مادر جون فرزند بزرگ خانواده بوده دست مادرجون هست ، قرار بر اینه که داستان این کتاب رو تمام اعضای خانواده برای نسل بعد تعریف کنن حتی فرزندان کوچک تر ، طبق گفته های اجدادمون این داستان واقعیه ولی خب خیلی ها دنبالش رفتن و دست خالی برگشتن و از اون به بعد گفتن این داستان افسانه هست و فقط می خواد امید بخش ما باشه! کمی مکث کرد و محزون ادامه داد : _پدرتون هم جزو اون دسته بود که فکر می کرد ، این داستان واقعیه ، بعد به دنیا اومدن بوژان وقتی تاریکی تقریبا نیمی از سرزمین ها رو گرفت و قحطی زیاد شد ، پدرتون دیگه نتونست تحمل کنه و گفت باید فکر چاره ای باشه ، البته نه برای خودش بلکه برای همه ، پس با وجود تمام مخالفت های من یک روز وسایلش رو جمع کرد و به دنبال چیزی که فکر می کرد درسته رفت، چند ماه که گذشت خبری ازش نشد و طبق شنیده های ما هر روز تاریکی جاهای بیش تری رو می گرفت ، و ما هم نا امید تر میشدیم و تقریبا مطمئن شده بودیم پدرتون به دست گارد تاریکی افتاده ، از اون روز با خودم عهد کردم اصلا حرفی راجع به این داستان بهتون نزنم ، ترسیدم شما رو هم از دست بدم ! اشک هاش مانع از این شد که بتونه ادامه بده ، از جاش بلند شد و به آشپزخانه رفت . اشک تو چشم هام حلقه زد ، مگه این داستان چیه که پدر بخاطرش ما رو ترک کرده ! رو به مادرجون گفتم : _من می خوام این داستان رو بشنوم ، می خوام بدونم چی توش هست که ، به خاطرش پدر ما رو ترک کرده !3 امتیاز
-
پارت هفتم اختلال و زیر ساخت و اینترنت ملی! هر سه متعلق به دنیای من بودن، پس فرض به اینکه من توی جهانی متفاوت باشم، نقض میشد. پلیس کشویی رو باز کرد و برگهای رو بیرون کشید. برگه رو به سمتم گرفت. - فعلا مشخصاتتو دستی بنویس تا اختلال برطرف شه. ناخواسته خندهای شاید از روی طعنه روی لبم جا خوش کرد، چرا که قطعاً این اختلال هرگز رفع نمیشد! برگه توسط سرگرد گرفته شد. سپس اون رو جلوم گذاشت و خودکاری رو به دستم داد. نکنه انتظار داشت با دستهای بسته فرم رو پر کنم؟ که دقیقا همینطور بود! با اخمهایی توی هم رفته خودکار رو توی دست راستم گرفتم و به هزار بدبختی، تونستم لرزش دستهای دستبند زده شدهم رو کنترل و خرچنگی فرم رو پر کنم. اسم ساناز آزاد، کشور ایران، شهر مشهد و از این قبیل سوالات و پاسخها. به محض پر شدن فرم سرگرد بازوم رو گرفت و وادار به ایستادنم کرد. خدا خیرش نده، عوضی خیلی ظالم بود! بازوم رها شد، در عوض دوباره به وسط دستبندم چنگ زد و سفت لای انگشتهای بزرگش گرفت. و دوباره من رو کشونکشون تا مکانی نامعلوم الجا برد. و منی که بیحال و گرسنه و تشنه بودم. از ورودی دهنم تا انتهای گلوم خشکی زده بود و هیچ بزاقی برای تر کردنش نداشتم. قورباغهی گرسنهی دیشبِ داخلِ معدهم هم، انگاری گرسنگی صبحانه و ناهار امروز رو زاییده بود و هرسه باهم توی شکمم عربده میزدن. سرگرد من رو داخل راهرویی نسبتاً تنگ برد. هر چه بیشتر توش قدم برمیداشتم سرمای بیشتری به بدنم نفوذ میکرد. دما کاهش داشت یا مغزم داشت مژدهی یه اتفاق مزخرف و ناگوار رو میداد؟ تنم لرزید و پاهام سست شدن. جو به قدری افتضاح بود که دیگه ذهنم به سمت تشنگی و گرسنگی نرفت. فقط و فقط من بودم و دیوارهای سفید و سرمای داخل راهروی طویل. - ک.. کجا داریم می.. میریم؟ و صدای وحشتزدهم که ترسیده و لرزان بود. - بازجویی! با جواب کوبنده و اون صدای قاطعش آب پاکی روی تنم ریخته شد. دیگه بهتر از این نمیشد. معلوم نبود چه بلایی قراره سرم بیاد. توی ذهنم شکنجهگاهی رو تصور میکردم که توش با شوکر و انتهای اسلحه به تن و بدنم رنج میدادن و گاهی هم با انبردست یکی از ناخونهام رو میکشیدن. خدایا نه! بالاخره پس از طی کردن چندین متر به انتهای راهرو رسیدیم. در هم مثل دیوارها و کف راهرو سفید بود و بیروح. دیگه نتونستم به ترسم غلبه کنم و زانوهام تا شدن. و در آخر مثل بستنی که در معرض نور قرار گرفته شده باشه، وا رفتم.2 امتیاز
-
📚✨ اعلان انتشار رمـــان تازه در نودهشتیا ✨📚 🎀 عنوان رمان: زیر بـاران ســـــرنوشت 🖋 نویسنده: @Mahdieh Taheri از نویسندگان خوشذوق انجمن نودهشتیا 🎭 ژانر: عاشقانـــه، ماجراجویانـــه، رمزآلـــود 🌸 خلاصه داستان: دخترک بیگناهی که ناخواسته در دام مردی مرموز و محافظ کار میافتد، سرنوشت آنها را به کجا میکشاند! شیرینی زندگی؟ یا مرگ؟ 📖 برشی از رمان: – خب من شما رو چند وقت پیش، همراه امیر و بهار خانم توی پارک دیدم راستش ازتون خیلی خوشم اومد و تو این مدت دنبالتون بودم تا بتونم باهاتون صحبت کنم البته اگه اجازه بدین. 🔗 لینک دانــــــلود فایل رمان: https://98ia-shop.ir/2026/02/02/دانلود-رمان-زیر-باران-سرنوشت-از-مهدیه-ط/2 امتیاز
-
پارت ششم خدا زمانی که داشت من رو خلق میکرد از خاک کدوم منطقهای من رو آفریده بود که چنین زندگی بی ثمر و خرابی داشتم؟ و نمیدونم زمان با چه سرعتی از دستمون میدوئید، فقط میدونم که خیلی زود به کلانتری رسیدیم. سرگرد از وسط دستبند گرفته بود و من رو کشونکشون با خودش میبرد. سرتاسر کلانتری پر بود از آدمهای زخمی با چشمهایی مظلوم و سرخ. چرا هیچکدوم شبیه مجرم و جانی و قاتل نبودن؟ انگار به بخش درمان شدگان اورژانس اومده بودم، نه کلانتری! با دیدن اون صحنهها فقط استرس مهمون تن و بدنم شده بود، اما نمیتونستم شستم رو بمکم و بهش غلبه کنم. تنها قورت دادن مداوم آب دهنم از دستم برمیاومد، همین! شوکه و منگ به همه جا نگاه میکردم، چرا به جای سبز از قرمز خونین برای دکوراسیون استفاده کرده بودن؟ حالا که فکرش رو میکنم لباس پلیسها هم تماماً مشکی بود، حتی سرباز و راننده! به قدری ابروهام هر لحظه بالاتر و بالاتر میپریدن که انتظار پیوستنشون رو به خط رویش موهام داشتم. راستی چرا به حجابم گیر نمیدادن؟ صورتم از شوک چندصدم توی هم رفت. با ضربهی سرگرد به شونهم به خودم اومدم. جلوی میزی ایستاده بودیم و پشت میز، پلیسی جوان نشسته بود. - د بشین پسرجون، علافمون کردی؟ دوباره پسر خطاب شدم. اخمهام رو توی هم کشیدم و کوبنده گفتم: - من پسر نیستم، دخترم! تای ابروی چپ پلیس پشت میز بالا پرید. موشکافانه به قفسهی سینهم خیره شد و بعد نگاهش تا زیر شکمم پایین اومد. - ولی بنظر میرسه که اینطور نیست، مگه نه خانوم سرگرد؟ رد نگاهش رو گرفتم و به سرگرد رسیدم. چشمهام به قدری گرد شده بودن که هر لحظه احتمال این که مثل توپ شیطونک بیرون بزنن، وجود داشت. به چهرهی سرگرد خیره شدم؛ ابروهایی پر، بینیای گوشتی و یک دنیا سیبیل و ریش! کجای این خانوم بود؟ آخه این با این حجم انبوه از پشم روی صورتش چجوری خانوم بود؟ بابت اجبار فیزیکی سرگرد روی صندلی نشستم. پلیس مقابلم لنز دوربین رو روی صورتم تنظیم کرد و بعد نگاهش رو به سیستم مقابلش دوخت. با انگشت اشاره روی موس با ریتم ضربه میزد و چشمهای ریز شدهش رو به سیستم دوخته بود. چند دقیقهای توی سکوت گذشت اما عاقبت با پوفی که پلیس مقابلم کشید، شکست. - بخاطر اختلال توی زیرساختهای اینترنت ملیمون هویتش شناسایی نمیشه!2 امتیاز
-
پارت پنجم با لبخند و اطمینان حواسم به چشم و ابرو اومدنهای سرباز بود که یک آن با قفل شدن دستبند دور مچهام توسط سرگرد لرزیدم؛ خیلی سرد بودن. - آقای قربانی! شما به جرم فرار از دست مجرم حین بی عفت شدن و آسیب رسیدن به وی بازداشتید، از این پس هر حرفی از جانب شما ضمیمه پروندتون خواهد شد و همچنین حق سکوت و حق گرفتن شارلاتان رو هم دارید. و لبخندم که با هر کلمهی سرگرد ماسیدهتر از لحظه پیشترش به نظر میرسید! واو به واو جملات سرگرد شوک برانگیز بودن. صورتم توی هم رفته بود، انگار که با آجر تا مرز پوکوندن بهش ضربه زده باشی؛ همونقدر له شده. - آخه جناب سرگرد اولا من دخترم و آقا نیستم و دوما اینکه من قربانی بودم! کجای دنیا رسمه که قربانیو دستیگر کنن؟ سوما شارلاتان دیگه چه کوفتیه؟ از شدت سرعت دفاعیهم از نفس افتادم. سرگرد با نگاهی عاقل اندر سهیفانه خیرهم بود، انگار که یه موجود فرا زمینی دیده یا شاید هم یه دیوونهی فراری از تیمارستان؛ چنین حسی از رنگ نگاهش میگرفتم. و در نهایت که اشکم در اومد و به هق زدن افتادم. - بخدا من مقصر نیستم من فقط از دستش فرار کردم و جاخالی دادم. آخه چرا باور نمیکنین که من هلش ندادم؟ سرگرد حینی که من رو به زور داخل ماشین پلیس هل میداد جوابم رو توی صورتم کوبوند. - اگه هلش داده بودی که دستگیر نمیشدی. به سکوت دعوت شدم. از مدار درک من که هیچ از منظومهی افکارم هم خارج بود که چه اتفاقاتی در حال وقوعه. نکنه واقعا مرده بودم و اینجا دنیای پس از مرگ بود؟ یا نکنه مثل سریالهای تخیلی توی دنیای دیگهای افتاده بودم؟ به چهرهی زار و در هم رفتهی خودم توی شیشهی دودی ماشین نگاه انداختم؛ شبیه خودم بود، همون دختر افسرده و رقت انگیز. بزاق دهنم رو جمع کردم و روی صورتم توی شیشه تف انداختم. - خاک تو سرت که اگه فرار نمیکردی به این روز نمیوفتادی بزدل افسرده! سپس با غضبی غمناک چرخیدم تا دیگه نگاهم به صورتِ لعنت شدهم نیوفته. و چشمهای متعجب و وحشت زدهی سرگرد و سرباز و رانندهی ماشین که هیچ اهمیتی برای من نداشت! اونها هم کم از من نداشتن، از آقا خطاب شدنم گرفته تا دستیگر شدنم بابت قربانی بودن و فرار کردن از دست مجرم. و شارلاتان هم بماند که معمایی بیش نبود!2 امتیاز
-
پارت چهارم مرتیکه لبخند شیطانی و عقبرانگیزش رو روی لبهاش نشوند. دستهاش رو دوباره بالا برد و به سمتم جهید. من هم مثل دفعهی پیشترش جاخالی دادم. و مرتیکه که با پیشونی به آغوش پلهی سنگی رفت. و صدای نفسهای خرناسیش که قطع شدن و صدای قطرات خونی که روی زمین سقوط میکرد! نگاهم روی دوربینهای نصب شدهی مغازه ثابت موند. خوشبختانه اونها همه چیز رو ثبت کرده بودند. قانون که نمرده بود، مرده بود؟ حاضرم قسم بخورم تا به اون لحظه حتی مورچه هم به چشم نمیخورد اما حالا اطرافم پر شده بود از آدم. البته اگه صدای کلاغها، سگ و گربههای اضافه شده به اونها رو هم فاکتور میگرفتیم! مردم که متشکل از زنها و مردهای سالخورده بودن غضبناک نگاهم میکردن. استرس رو کنار زدم تا بتونم از مکیدن دست بکشم و شستم رو از دهنم بیرون بیارم. روی پاهای متزلزلم ایستادم. با صدایی لرزونتر از زانوهام مردم رو مخاطب قرار دادم. - م.. من مقصر نیستم! ایناها دوربینا همه چیو ثبت کردن. سپس به دوربینهای مغازه اشاره کردم. با بغض ادامه دادم. - مرتیکه میخواست بی عفتم کنه! یکی از زنها صحبتش رو با تلفن همراهش تموم کرده و اخمناک خیرهم شد. - الان قانون میاد و همه چی مشخص میشه. بینیم رو بالا کشیدم و بعدش ناخواسته پوزخندی زدم. این پیرزن و پیرمردها واقعا کم داشتن! به جای اینکه به من که در معرض بی عفت شدن بودم و قربانی به حساب میاومدم دلداری بدن با چنین لحنی با من صحبت میکردن. دستم رو به کمرم زدم و حینی که با دستم خط و نشون میکشیدم زنیکهی پیر رو مورد مخاطب قرار دادم؛ اون هم با لحنی که مناسب دورهمیهای الوات پایین شهر بود. - د برو بوگو قانون بیاد، اصن بوگو بزرگترشم بیاره! تمام شدن جملهم همانا و به گوش شنیده شدن آژیر ماشین پلیس و آمبولانس هم همانا. با لبخند به رسیدن ناجیهام چشم دوختم و زیر لب دشنام نثار پیرزن کردم؛ با اون روسری طرح لبوبوی نسخهی سیکت.. یعنی سیکرتش! پلیس و آمبولانس سریع به ما رسیدن. نیروهای امداد با نهایت سرعت که انگار روی 4x بودن، لش مرتیکه رو جمع کردن و بعد یقیناً به سمت بیمارستان برگشتن. پیرزن لبوبویی سیکرت به سمت مغازه رفت و قفل در رو باز کرد. قطع به یقین حتی اگر مغازه باز هم بود این پیرزن هیچ دلی برای من نمیسوزند. یکی از پلیسها که سربازی بیش نبود وارد مغازه شد تا دوربینهای مداربسته رو چک کنه. من هم با خیال راحت اما با درگیر کردن احساساتم، ماجرا روی برای جناب سرگرد مقابلم تعریف میکردم. - مطمئنید که هیچ ضربهای بهش وارد نکردین؟ حینی که پلک روی پلک میچسبوندم، لبهام رو هم مطمئن روی هم فشردم و سر تکون دادم. - مطمئنِ مطمئنم قربان! سرباز از مغازه خارج شد. نگاه هممون روی صورتش نشست؛ قفل و ثابت. سرباز به چشمهای سرگرد خیره شد و با زبان اشارهی ابرو، با اون صحبت کرد. و من که با لبخند نظارهگر بودم!2 امتیاز
-
پارت سوم عاقبت به سربالایی رسیدم. همیشه کوهنورد خوبی بودم ولی الان از پس یه نیم تپه هم برنمیاومدم؛ هرچند شدیدا سُر بود. روی خاک دراز کشیدم و سعی کردم به سمت بالا بخزم. یک آن سایهای عظیم الجثه روی خودم حس کردم. بس کردن به تقلا رو جایز دونستم و آب دهنم رو قورت دادم. مرد که خیلی غول پیکر بود دست پر مو و تپلش رو به سمتم دراز کرد و مثل پر کاه من رو به سمت خودش کشید. کنار جاده، نزدیک مرد ایستادم. با لبخند مخاطب قرارش دادم. - خیلی ممنو... نگاه کثیف و هیزش من رو به خفه شدن واداشت. آب دهنم رو قورت دادم. مطمئن بودم نگاهم رنگ وحشت گرفته. مرد لب پایینیش رو خیس کرد و حینی که سرتاپای من رو با اون رنگ نگاه چندشناکش برانداز میکرد، گفت: - عجب پسری! چه بینی وسوسه برانگیزی! و منی که چشمهام از کاسه در اومدن. بینی وسوسه برانگیز؟ از اون گذشته، آخه من که دختر بودم! نکنه مثل محو شدن جای زخمم، یه چیزی به بدنم اضافه شده بود؟ یا نکنه چاقو از پهلوم در اومده و به یه جای بدی از بدنم فرو رفته بود؟ دست لرزونم رو به سمت پاهام بردم و لمسش کردم. چیزی نبود! نفسی از سر آسودگی کشیدم و تا خواستم چیزی بگم مرد دستهاش رو مثل خرس بالا برد و به سمتم یورش آورد. ناخودآگاه جیغی کشیدم و جاخالی دادم. مرد که نه، مرتیکه هم دوباره خواست بهم حمله ور شه. صبر رو جایز ندونستم و توی مسیر جاده شروع به دوئیدن کردم؛ اون هم بدون کفش روی آسفالت داغ. عفتم مهمتر از سوختگی کف پام بود! و من بدو و مرتیکه بدو، من بدو و مرتیکه! چرا با اون هیکل خرسمانندش خسته نمیشد؟ سرم رو به چپ و راست تکون دادم تا مغزم خالی از هر فکری بشه، فعلا باید تمام انرژریم رو صرف دوئیدن میکردم نه افکار بیهوده. چندمتر جلوتر مغازهای وجود داشت و هدفم رسیدن به اونجا بود، پس به سرعتم افزودم. توی چند قدمی مغازه بودم که یک آن پای بدون کفشم روی سنگ تیزی رفت. دردش انقدری زیاد بود که دیگه نشد بدوئم. مرتیکه هم بهم رسیده بود، این رو از صدای نفسهای خرناس مانندش متوجه شدم. به مغازه نگاه کردم و گذاشتم تمام زندگیم با دیدن صحنهی روبروم توی مغزم آواره شه، مغازه بسته بود! با بغض به سمت مرتیکه چرخیدم. با پوزخندی که روی صورت خیس از عرقش نشسته بود، کثیف نگاهم میکرد. دوباره شستم رو به سمت دهنم بردم و شروع به مکیدنش کردم؛ تمام تنم از استرس میلرزید. مرتیکه هلم داد. روی زمین افتادم و کمرم به شدت به پلهی سنگی برخورد کرد.2 امتیاز
-
#پارت سی و دو... هارالد لباس سبز رنگ سیگرون را کنار زد که پیراهن بلندش معلوم شد، به کمربند اشاره کرد و گفت: - از آن خنجری که آماده است قلب مرا پاره کند همه چیز معلوم است؛ درست است که شما فرماندهی ارتش هستی و باهوش، ولی من هم بسیار زیرک هستم. لبخندی زد و گفت: - آمدهایم اینجا تا از چیزی مطمئن شوم، حرفهای آیوار سلینگر. سیگرون: هویت من مشخص است در اسناد محرمانه ثبت شده میتوانید بروید و مطمئن شوید. هارالد: هم از ترال بودن تو خوشحال هستم هم ناراحت؛ میخواهم پیشگویی را به تو بگویم که حدس میزدم راجع به توست. به دور دستها خیره شد و گفت: - در زمان قدیم پیشبینی شده که دختری از فرزندان ترال خواهد آمد که آنگلوساکسون را خواهد گرفت و سرزمین باشکوهی پایه گذاری میکند و اولین فرمانروای زن دانلاو میشود؛ تا حرفهای آیوار سلینگر را شنیدم حدس زدم که آن تو هستی ولی تو ترال بودنت را انکار میکنی. نگاهش کرد و گفت: - سیگرون لطفا حقیقت را بگو، تو آن فرزند ترال هستی که فرمانروا میشود! سیگرون از به دور دستها خیره شد و گفت: - پدر من تاجر بود. هارالد: خبری خوبیست، چرا که ازدواج طبقهی جال با ترالها مشکل است. سیگرون متعجب گفت: - منظورتان چیست؟ هارالد لبخندی زد و گفت: - میخواهم از این پس زندگیم را با تو تقسیم کنم. سیگرون از سر ناباوری نگاهش میکرد هارالد گفت: - نظرت تو چیست؟ سیگرون: قربان نمیخواهم روی حرف شما حرفی بیاورم ولی بهتر است دست نگه داریم تا هویت من مجدد تایید شود. هارالد: یعنی تو مخالفی؟ سیگرون: نه، ولی دلم نمیخواهد دیگران فکر کنند من چیز پنهانی دارم و از ترس، همسر شما شدهام. هارالد: آینده نگریت قابل ستایش است، بسیار خب تا آن موقع منتظر میمانم؛ بهتر است برویم دلم نمیخواهد گردا فکر کند بلایی سر بانویش آوردهام. از کوه پایین آمدند و به سوی شهر بازگشتند، وقتی به میدان شهر رسیدند با کشیدن دهنهی اسب، توقف کردند و به آیوار سلینگر آویزان شده نگاه کردند سیگرون گفت: - تا کی باید آویزان بماند؟ هارالد: دو روز دیگر اعدام میشود تا آن موقع باید همينجا بماند. حرکت کردند سیگرون گفت: - نظر شاه اریک درمورد حرفهایش چیست؟ هارالد: چیزی نگفته. سیگرون: فکر میکنید عاقبت چه میشود؟ هارالد: چه میخواهی بگویی! سیگرون: کمی نگرانم که نکند آن دزد بی خرد با دروغهایش نظر شاه را برگرداند. به خانه رسیدند هارالد گفت: - ولی او راجع به تو چیزی نگفته و تمام قصدش جلب کردن توجه شاه بوده، مطمئن باش اگر ثابت میشد که تو ترالی، بخاطر دورغ گفتنت الان گرفتار تازیانه و شکنجه بودی نه اینطور آزاد.2 امتیاز
-
نام رمان: زیر پوست عشق نویسنده: زهرا | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر رمان: عاشقانه، درام، روانشناختی خلاصه رمان: زندگی آرام و ظاهراً کامل یک زن جوان در هالهای از عشق و امنیت میگذرد. او در خانهای زندگی میکند که هر گوشهاش بوی محبت و توجه میدهد؛ اما چیزی در این میان آرام و بیصدا فشار میآورد. قصه روایتگر روزهایی است که عشق، محافظت، ترس و شک بهقدری درهم میآمیزند که مرز میان امنیت و اسارت رنگ میبازد این رمان چون که به روان شخصیت مرتبط هست بیشتر توصیف داره تا دیالوگ امیدوارم خوشتون بیاد2 امتیاز
-
نام رمان: طرح ناتمام نام نویسنده: بهاره رهدار(یامور) ژانر: جنایی، معمایی، عاشقانه ••خلاصه•• وقتی قتلها فقط قتل نیستند، نشانهها یکی پس از دیگری تکرار میشوند، و هیچ آرامشی در الگویی از این مرگها یافت نمیشود. قاتلی در سایهها حرکت میکند، با ساعتی در دست و نقشهای که تنها خودش از آن خبر دارد؛پنج جسد، پنج شهر، پنج ساعت متفاوت، اما انگاری این پایان ماجرا نیست! جسدهایی با نشانِ دونات صورتی، کابوس رسانهها شدهاند و توییتر زیر هشتگ "قاتل دونات صورتی" در التهاب میسوزد.این بازی بیقانون قاتل را فقط ذهنی خسته، اما نترس و بینقص میتواند تاب بیاورد؛ ذهنی که مرز وهم و واقعیت را میشناسد.آیان باید پیش از آنکه خیلی دیر شود، طرحناتمام را بخواند و به پایان برساند، اما آیا میتواند؟ یا در بازی قاتل سرگردان میماند؟ *** « شاید بخشی از این داستان برحسب واقعیت باشد!» «هرگونه شباهت به اسامی افراد، رخدادهای واقعی و مکانهای نام برده شده تصادفی است!» ✨صفحه نقد رمان✨1 امتیاز
-
سلام وقت بخیر لینک رمان:1 امتیاز
-
دو روزی از اون اعتراف مامانم گذشته بود همش فکر میکردم چقد ادم میتونه عوضی باشه که آبروی دختر بی گناه و ببره. به سمت دانشگاه میرفتیم ولی دلم یاری نمیکرد یهو خودم و روی زمین انداختم و نشستم پانیذ گفت- باز خل شدی؟ چرا نشستی؟. - تو برو من نمیام حوصله ندارم. - مسخره بازی تو تموم کن پاشو بریم. نتونستم مقاومت کتم چون حوصله دمپایی خوردن و نداشتم بلند شد که صدای ملکا اومد که داشت صدام میزد وقتی رسید گفت - ببخشید ممکنه چند لحظه با هم حرف بزنیم؟ پانیذ با اخم که هزارتا فحش به همراه داشت گفت - من میرم تو هم زود بیا. ملکا- شما هم بمونین لطفا. پانیذ مخالفت نکرد ملکا گفت - من میدونستم بابام یه رفیق صمیمی داشته که خیلی ساله ازش دور بوده ولی اصلا فکر نمیکردم که اینجوری بخوان با هم روبرو بشن، میخوام ازتون خواهش کنم کمکم کنین تا اشتی شون بدیم. پانیذ - چرا باید اشتی کنن، حالا نه اینکه بابات ادم خوبیه. ملکا- بابای من خیلی هم خوبه. پانیذ- اره خب اون یه فرشته است، بخاطر همین آبروی مامانم و برد و بابام و آواره ی شهر غریب کرد. ملکا با تعجب نگاهش کرد پانیذ همه چیز و توضیح داد و ملکا گفت -1 امتیاز
-
سلام عزیزم رمانتون هنوز به بیست پارت نرسیده گلم1 امتیاز
-
پارت هشتم پلکهام سنگینی میکرد و چشمهام در حال بسته شدن بودن که سرگرد بازوم رو گرفت. با خشونت ثابت و سرپا نگهم داشت و سپس در اتاق بازجویی رو باز کرد. به داخل هلم داد. روی زمین سقوط کردم و با سمت چپ صورتم روی زمین فرود اومدم. مرتیکهی فلان شده انگار قاتل گرفته بود که چنین رفتاری از خودش نشون میداد. دستهای بستهم رو تکیهگاه کردم و به سختی روی زانوهام نشستم. صورتم از درد توی هم رفته بود و زیر لب ناسزا بود که نثار مرتیکه میشد. یک آن صدای تو دماغی مردی توی اتاق پیچید. - بیا رو صندلی بشین. کنجکاو به جایجای اتاق شدیداً روشن چشم دوختم، در آخر صاحب صدا رو تکیه زده بر دیوار مشاهده کردم. بین نور کور کننده، با لباس سفید پزشکی استتار کرده بود. آب دهنم رو قورت دادم و ایستادم. به سمت میز و صندلیهای واقع بر مرکز اتاق رفتم و روی صندلی نشستم. اون هم اومد و مقابلم نشست. چهرهش حقیقتاً وحشتبرانگیز بود. پوست صورتش اضافه و آویزون به نظر میرسید؛ دقیقا مثل خروسی که تمام پرهاش رو کنده باشن و سیبک آویزون گلوش هم کم از غبغب خروس نداشت. دلم میخواست انگشتم رو بمکم ولی دستم بسته بود، پس در عوض با پای راستم ضرب گرفتم تا ذهنم رو مرتب کنم. - خب پسر جون اسمت چیه؟ و باز هم پسر خطاب شدنم! این جماعت واقعا کم داشتن و هر لحظه بیشتر از پیشتر سلامت روانی من رو مورد هدف گلولهی حرفهاشون قرار میدادن. - من دخترم! صدام میلرزید، اما قاطع بود. مردک ابروهاش رو توی هم گره داد و دوباره صدای تو دماغیش رو برای خراشیدن گوشهام به کار برد. - پسرهی فلان شده گفتم اسمت چیه؟ پوفی سر دادم و زیر لب اسمم رو گفتم. - ساناز آز.. یک آن جریان برق سه فاز از صورتم عبور کرد. سوزش نیمهی راست صورتم بر اثر سیلیش اشک رو مهمون چشمهام کرد. ناباور خیرهش شدم. - پسرهی گستاخ منو مسخره میکنی؟ خشمگین و عمیقاً ناراحت غریدم. - ولی اسم من واقعا ساناز آزا.. و دوباره همون حس سوزش اما این دفعه روی نیمهی چپ صورتم. - اگه تو سانازی پس لابد اینجا هم زمینه! با صورتی در هم، لبهایی جمع شده و دهنی نیمه باز بهش چشم دوختم. انگار که کل مادههای تشکیل دهندهی بدنم، تعجب مغزم رو لمس کردن. - مگه نیست؟! غضبناک دستش رو به سمت صورتم آورد. سریعاً جاخالی دادم ولی عوضی گردنم رو نیشگون گرفت. در هر صورت وحشی بودنش رو ثابت کرد؛ نیشگون به جای سیلی! - واقعا کم داری یا خودتو زدی به اون راه؟ داشتم بهش گوش میدادم ولی صداش رو نمیشنیدم، داشتم بهش نگاه میکردم ولی چهرش رو نمیدیدم. فکر کنم داشتم توی شوک غرق میشدم! صدای باز و بسته شدن محکمِ در، مثل ریسمان دور گلوم بسته شد و من رو از غرق شدن بیرون کشید. - قربان، قربانی دچار بیماری روانی ناشناختهای هستن که اختلال وارونگی نام داره.1 امتیاز
-
#پارت سی و سه... سپس نگاهی امیدوار کننده به سیگرون انداخت و دهنهی اسب را کشید و رفت و در تاریکی ناپدید شد، سیگرون که از رفتنش مطمئن شد، دستش را روی در گذاشت که صدای کسی توجهاش را جلب کرد به پشت سر برگشت، سیرنا گفت: - او تنها راه زنده ماندن توست، پس نجاتش بده. سیگرون: راجع به چه کسی حرف میزنی؟ سیرنا: آیوار را نجات بده تا تو را نجات دهد. و به راهش ادامه داد سیگرون متعجب به محو شدنش نگاه میکرد و سپس شانهای بالا انداخت و وارد حیاط شد. گردا به استقبالش آمد در آغوشش کشید و گفت: - وای سیگرون تو برگشتی! سیگرون سر تکان داد گفت: - آیوار راجع به من حرفی نزده نگران نباش. گردا دستش را روی سینهاش فشرد و رو به آسمان گفت: - سپاسگزارم الهه فریا، یا اودین؛ هر که، تویی که به دادمان رسیدی. سیگرون خندید و گفت: - با کدام حرف میزنی؟ گردا: نمیدانم، شاید هر دو، با یکی برای حرف نزدن آیوار، و آن یکی برای زنده ماندنت، هر که، امیدوارم شنیده باشد. سیگرون مجدد خندید و وارد خانه شدند گردا گفت: - راستی چه شد؟ کجا رفتید؟ سیگرون: با هارالد به کوهستان رفتیم، او به من پیشنهاد ازدواج داد. گردا متعجب و با چشمان گرد شده گفت: - چی؟ هارالد؟! خب... خب تو چه گفتی؟ سیگرون: گفتم بهتر از تا تأیید شدن مجدد هویتم دست نگه داریم. گردا: شاید منظور سیرنا از ملکه شدن تو ازدواج با هارالد است. سیگرون سکوت کرد و مدتی به به آتش زل زد، حرفهای هارالد در ذهنش تکرار میشد. گردا سینی غذا را وسط گذاشت و گفت: - بیا تا غذا سرد نشده. سیگرون نزدیک گردا نشست و قبل از خوردن غذا گفت: - هارالد میگفت در گذشته پیش بینی شده که دختری ترال زاده، آنگلوساکسون را میگیرد و فرمانروای دانلاو میشود، نظر تو چیست؟ گردا: هارالد این را گفته؟! سیگرون سر تکان داد گردا که این تقدیر را برای دوستش میدید گفت: - درست است من هم این پیشگویی را شنیدهام؛ اگر هارالد بگوید پس درست است؛ من همیشه میگفتم که تو برای کارهای بزرگتری ساخته شدهای. سیگرون: در این راه کمکم میکنی؟ گردا دست سیگرون را گرفت و با لبخند سر تکان داد سیگرون آن چشمهای مصمم را خوب میشناخت. سیگرون آخرین لقمهاش را قورت داد و گفت: - قبل از ورود به خانه سیرنا را دیدم، میگفت تنها راه نجات تو آیوار است، میگفت باید نجاتش دهم تا مرا نجات دهد. گردا از سر تاسف سری تکان داد و گفت: - زنک دیوانه، اصلا معلوم نیست کجاها سیر میکند، آنقدر که در آن اتاقک نمورش مانده که عقل از سرش پریده، به او اهمیت نده واگرنه تو هم دیوانه میشوی. سیگرون: ولی به نظرم او از آینده خبر دارد. گردا مدتی ساکت ماند انگار چیزی در ذهنش جابهجا شد گفت: - حق با توست، گاهی دیوانهها چیزی میبینند که ما نمیبینیم. نگاهش را به سیگرون دوخت و گفت: - زمانی که دستت آسیب دید و چند روزی را بیهوش بودی؛ سیرنا پیشبینی کرده بود. سیگرون بعد از خوردن غذا سمت آتش رفت و به آن زل زد، دائم صدایی در ذهن و گوشش میگفت: - نجاتش بده تا نجاتت دهد. سپس بدون چشم برداشتن از آتش گفت: - گردا! چطور میشود یک محکوم به اعدام را نجات داد؟1 امتیاز
-
پارت دویست و چهلم دو سه تا پرستار با یدونه برانکارد اومدن سمتم و منم سریع باوان و گذاشتم روش...با استرس همونحور که پشت سرشون میدوییدم گفتم: ـ لطفا...لطفا بگین بهم که خوب میشه!! اما بدون توجه به حرف من، یکی از اونا به یه پرستار دیگه گفت: ـ نبض داره ولی خیلی ضعیفه! سریع ببرینش اتاق عمل، منم به دکتر بگم بیاد. چی داشتن میگفتن؟! خدایا ازت خواهش میکنم دختری که دوسش دارم و ازم نگیر! اون تمام زندگیه منه..با وجود اون من تونستم عشق و عاشقی رو باور کنم. قول میدم دیگه تنهاش ندارم و ازش مراقبت کنم...عین دیوونه ها تو راهروی بیمارستان راه میرفتم و از صمیم قلبم دعا میکردم. این بلاتکلیفی و انتظار از لحظه به لحظهی عمرم کم میکرد...وقتی شاهین بهم زنگ زد همینجور که گریه میکردم، همه چیزو براش توضیح دادم و یک ساعت بعد اونام اومدن بیمارستان...شاهین سریع اومد سمتم و بغلم کرد و گفت: ـ نگران نباش داداش؛ باوان دختر قویه، من مطمئنم که اینم از سر میگذرونه! اشکام و پاک کردم و گفتم: ـ انشالا! عفت خانوم همینجور که داشت تسبیح میزد گفت: ـ کسی خبری نداد؟! گفتم: ـ نه، الان تقریبا سه ساعته که داخله و هیچکس چیزی بهم نمیگه!1 امتیاز
-
آیان گوشیاش را قفل کرد و با بیرمقی درون جیبش گذاشت. چیز تازهای نبود.از ابتدای پرونده تا همین حالا، همیشه همین بوده؛ مردمی که لمداده روی مبلهای خانهشان، راحت و قضاوتگرانه دربارهی پروندهای نظر میدهند که از بیرون شاید ساده به نظر برسد، اما آنهایی که در دلش گیر افتادهاند، خوب میدانند این پرونده فقط وقتشان را نمیگیرد؛ کمکم عمر، زندگی و حتی روحشان را هم دارد میبلعد.آیان رو به احمدی که مضطرب به نظر میرسید و مدام با گوشیاش ور میرفت، گفت: _ من چیز غیرمعمولی ندیدم احمدی. همیشه از این موارد هست. چون تازه به ما ملحق شدی، اینطوری فکر میکنی. دستی روی شانهی سرباز کشید و خواست از کنارش رد شود که احمدی مانعش شد. _ اما قربان! _ به این چیزا عادت کن. حرف رو حرفم نیار. _ ولی شما باید اینو ببینید، این توییت ایرانی نیست، و خیلی هم به اون قطعه مربوطه! با شنیدن «قطعه»، حواس آیان دوچندان شد. گوشی را از دست احمدی گرفت و به توییتی که به انگلیسی نوشته شده بود خیره ماند. این، تازه بود. « اندونزی، باندونگ، ۱۳ آگوست ۲۰۲۴» در را محکم از سر عصبانیت کوبید و با تمام نیرو پاهایش را به زمین کوفت. دندانهایش از حرص به هم فشرده میشد. چند قدم که از در فاصله گرفت، دوباره برگشت و بیصدا مشتهایش را به سمت در حواله کرد؛ اما در همان لحظه باز شد. چشمهای آبیِ سرشار از شادی به او دوخته شد و با ابروهای بالا انداخته گفت: _ دیگه شناختمت شاگرد، دستت برام رو شده! بهار که مشتهایش مثل شاخهای خشک در هوا مانده بود، با لطافت دستهایش را پایین آورد؛ اما عصبانیت هنوز در وجودش میجوشید. در حرکتی ناگهانی، کیف دستی کوچکش که با استایل سفید و آبیاش ست بود را به سمت او پرتاب کرد.استاد که در چارچوب در ایستاده بود، سریع واکنش نشان داد، کیف را قاپید و نالید: _ خیلی دیگه وقیح شدی، شاگرد! بهار چشمغرهای به راگا رفت و با لهجهی محلی غلیظی که کار هر خارجیای نبود، غر زد: _ بابا راگا! گفتم از این کارا نکن، خوشم نمیاد. دوست ندارم مرکز توجه باشم. _ قدر استعدادی که داری رو چرا نمیفهمی بچه؟ _ این استعداد نیست، عذابه! بهار برگشت، کیفش را از دست استادش گرفت. لحنی که آخرین جمله را با آن گفت، خیلی تلخ بود، راگا متوجه آن شد، سالها بود که راگا دیگه استادش محسوب نمیشدند، و حالا تنها دوست و خانوادهی او در این کشور غریب بود. راگا خوب میدانست چرا شاگردِ فوق باهوشش از ثبت اختراعاتش میترسد و چرا نمیخواهد هوشش را در معرض عموم بگذارد؛ اما منطقش اجازه نمیداد چنین استعدادی هدر برود. راگا دستهایش را روی سینه قفل کرد و پرسید: _ یعنی الان اون توییت رو پاک کنم؟ _ امکانش هست؟ _ نه! و پشت به بهار کرد، در اتاقش را بست.بهار که از این همه گستاخی به ستوه آمده بود، لگدی به در زد، اما با شنیدن قدمهای راگا پا به فرار گذاشت و آنجا نماند؛ چون مرگش حتمی بود! بهار نگرانی و دلسوزی راگا را خوب حس میکرد. بعد از آن استعدادی که بهنظر خودش عذاب بود، دومین ویژگی آزاردهندهاش همین بود که احساسات دیگران را بهراحتی درک میکرد. میدانست نیت راگا کمک به بیرون آمدنش از لاک غیراجتماعیش است، اما همچنان نگران لو رفتن محل زندگی امنش بود.سرش را تکان داد تا افکارش را پس بزند.با خودش گفت: اندونزی کجا، ایران کجا، یک توییتِ دیگه، چرا انقدر سخت میگیری؟ مگه قراره چی بشه؟ خیلی بعیدِ کسی از ایران این رو ببینه؛ اما برخلاف تصور بهار، ویوی توییت راگا از یک میلیون گذشت و سروصدای زیادی به پا کرد، نه فقط بهخاطر عملکرد قطعه، بلکه به این دلیل که ″سازندهاش یک دختر ایرانی بود″. قطعهای الکتروآکوستیکی*، مبتنی بر تشدید صوتی فعال و شبکهی حسگرهای انسانی؛ که در شرایط بحرانی مثل زلزله، آتشسوزی یا فضاهای پرتراکم، توسط سامانهای مرکزی فعال میشد. این سیستم حضور انسانهای زنده و اجساد را تشخیص میداد و با پخش صدا به شناسایی مکان آنها کمک میکرد. حتی بدون دستگاه جانبی، صدای افراد گرفتار را دریافت و پخش میکرد؛ درست مثل یک بلندگو، اما ویژگی منحصربهفردش نه فقط عملکرد، بلکه ساختارش بود؛بهراحتی خاموش نمیشد، با قطع برق یا عدم ارتباط با سامانهی مرکزی از کار نمیافتاد، و حتی صدایش دو برابر میشد. و همینجا بود که همهچیز خطرناک میشد.چون این قطعه، شباهتی نگرانکننده به همان قطعهای داشت که در شکم آخرین قربانی قاتل دونات صورتی پیدا شده بود. --------- *این قطعه کاملا خیالی است و وجود خارجی ندارد.1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
پارت شانزدهم سوالی که پرسید هم زمان شد با برگشت، مامان و مادر جون زیر کرسی ، رو به مادر جون سوال بوژان رو تکرار کردم و مادر جون در جواب گفت : _والا ، منم خبر ندارم ، ولی قدیم که کوچیک بودم چند بار از مامان و بابام شنیده بودم که چند نسل قبل انگار کمی از جادو جنبل سر درمیاوردن ! سری تکون دادم ، که مامان گفت : _نگفتی چرا دیر کردی ؟! چرا انقدر گلی بودی ؟! با دست به پیشونیم زدم به کل حرف های ابدوس از ذهنم رفته بود بیرون ، شروع کردم براشون تعریف کردن ، هر چی بیش تر میگفتم ، نگرانی مامان و مادرجون بیش تر می شد با تموم شدن حرفم ، بوژان به حیاط رفت که گاری کوچکمون رو بیاره ، من و مامان و مادرجون هم شروع کردیم به جمع کردن چیز های ضروری ، در حال جمع کردن بودیم که مامان کیسه ای گرد که بند بلندی داشت سمتم گرفت و گفت : _این رو برای تولدت دوختم ، ولی فکر کنم الان بیش تر به کارت بیاد میتونی وسیله هات رو توش بزاری ، این بند رو که بکشی درش بسته میشه ، این یکی بند هم برای اینه که بتونی رو دوشت بندازیش! به چهره نگرانش نگاه کردم ، تقصیری نداشت درک می کردم چرا بهمون نگفته ، تشکر کردم و بغلش کردم .1 امتیاز
-
پارت دویست و سی و نهم آرون که دیدش بجای من باوان خودشو پرت کرد جلوم و اون تیر خورده، دستپاچه شد و خواست فرار کنه که با فریاد اسلحه رو گرفتم سمتش و بهش شلیک کردم و نزدیکای در افتاد رو زمین...باوان و که به زور نفس میکشید، در آغوش گرفتم و با گریه گفتم: ـ چرا؟؟ چرا اینکار و کردی؟؟ من بدون تو چیکار کنم؟! بریده بریده میگفت: ـ همش...همش تو قراره منو ...نجات بدی، سالیوان؟!...یبارم...یبارم من نجاتت دادم.. شالشو از رو سرش درآوردم و همینطور که اشک میریختم؛ دور شکمش بستم و سعی کردم آروم باشم و گفتم: ـ نگران نباش عزیزم؛ طاقت بیار...میبرمت بیمارستان! دستامو گرفت و بازم بریده بریده گفت: ـ خوش...خوشحالم...که تونستم...ببینمت...ب..برای آخرین بار! خیلی...دوستت دارم. مثل یه بچه کوچیک هق هق میکردم و میگفتم: ـ نه...چیزیت نمیشه!! باوان...باوان صدامو میشنوی؟! اما بی جون افتاد روی دستم و چشماش بسته شد! مصمم گفتم: ـ چیزیت نمیشه عزیزم! نمیذارم اتفاقی برات بیفته! با یه بسم الله، بغلش کردم و با سرعت بردمش، داخل ماشین. دستم و روی زخمش نگه داشتم و میگفتم: ـ الان میرسیم عزیزم! طاقت بیار. اولین بیمارستانی که چشمم خورد وایستادم و سریعا پیاده شدم و با صدای بلند و سراسیمه گفتم: ـ تیر خورده!! لطفا یکی کمک کنه!1 امتیاز
-
سلام وقت بخیر. اشکالاتی که گفتید رو تو رمانم اصلاح کردم.1 امتیاز
-
پارت دویست و سی و هشتم سریع برگشتم و خودمو جلوی باوان سپر کردم. آرون با خنده گفت: ـ به به آقا پوریا!! مشتاق دیدارت بودم. با پوزخند رو بهش گفتم: ـ تو اینقدر ترسویی که فقط میتونی از پشت سر بهم حمله کنی اما دیگه اجازه نمیدم. همونطور که اسلحه رو روبروم گرفته بود گفت: ـ باوان و بفرست بیاد تا خودتم بتونی صحیح و سالم از اینجا بری. شما رو به خیر و ما رو به سلامت. باوان عین یه گنجشک کوچیک پشت سرم کز کرده بود و محکم لباسمو داشت...با صدای بلند خندیدم و گفتم: ـ دیگه چی!! اینجا یا من میمیرم یا تو. اجازه نمیدم به زنی که دوسش دارم، نزدیک بشی! ماشه رو آماده کرد و با حرص گفتم: ـ پوریا خیلی جدیم! بخدا میزنم...من دیگه چیزی برای از دست دادن ندارم. به سر تا پاش نگاه کردم و گفتم: ـ جرئت اینکار و نداری! تا دستمو بردم سمت کمرم...متوجه شد که میخوام اسلحمو دربیارم و در عرض یک لحظه، باوان با جیغ از پشت سرم پرید جلوم و گلوله شلیک شد! نمیتونم توصیف کنم که اون لحظه چقدر برام دردناک بود!! باوانم عین یه گل پژمرده تو بغلم افتاد و به شکمش گلوله خورده بود...با فریاد صداش زدم: ـ باوان!1 امتیاز
-
- اون موقع ماها قم زندگی میکردیم پدرت و منصور رفیق های صمیمی هم بودن و بعدها تو کارگاه کفش سازی با هم شریک شدن، منصور عاشق دختری میشه و میخواد ازش خواستگاری کنه بدون اینکه بفهمه او دختر شیرینی خوردهی کس دیگهایه، تو راه جلوی دختره رو میگیره و میگه ازش خوشش میاد و میخواد همسرش بشه، همون لحظه بابات سر میرسه و حرفاش رو میشنوه و هر چی از دهنش درمیاد و نثار منصور میکنه و با هم گلاویز میشن، منصور هم از سر انتقام پشت سر دختره دروغ میگه و آبروش رو میبره، بابات هم شراکتش رو با منصور بهم میزنه و شبانه لوازمش رو جمع میکنه و با دختره میان همدان و از سر خجالت اسمش رو عوض میکنه و تمام این سالها با اسم جعلی زندگی میکنه. پانیذ - اون دختر کجاست؟ چه بلایی سرش اومد؟. مامان- جای دوری نیست داره زندگی میکنه. پانیذ- چیکار میکنه، اصلا کی هست؟ مامان- همینجاست، الان مامان دوتا بچهی شیطون به نام پیمان و پانیذه. با تعجب گفتم - پشت سر شما حرف زده؟. مامان - متاسفانه، بابات هرگز حاضر نمیشه با اون دختر ازدواج کنی پیمان جون لطفا بیخیالش شو.1 امتیاز
-
پارت دویست و سی و هفتم نتونستم طاقت بیارم و صداش زدم و دوییدم سمتش...با دیدن من خیلی خوشحال شد و همونجوری که چسب و از دهنش باز میکردم گفتم: ـ مگه دستم به اون پسره آشغال نرسه! با گریه گفت: ـ پوریا باور کن که منو به زور از اونجا برد! خیلی تلاش کردم و صدات زدم اما کسی به دادم... انگشت اشارمو گذاشتم رو لبش و گفتم: ـ میدونم همه چیو عزیزم! لازم به توضیح دادن نیست... با لبخند بهم گفت: ـ خیلی دلم برات تنگ شده بود و همش ته دلم امید داشتم که پیدام کنی! طناب دور دست و پاهاش و باز کردم و گفتم: ـ هیچکس حق نداره بدون اجازه من، زنی که دوسش دارم و از پیشم ببره! همینجور که گریه میکرد، مشخص بود که چقدر از گفتم این حرفم خوشحال شده...سریع پرسیدم: ـ کجا رفته اون عوضی؟! با ترس گفت: ـ ولش کن پوریا! بیا از اینجا بریم... با عصبانیت گفتم: ـ اون تقاص کارشو پس میده باوان! بگو کجاست؟ باوان گفت: ـ از حرفاش با نگهبان اینجا فهمیدم که پاسپورت تقلبیه من آماده شده و رفت تا اون بگیره...میگفت که امشب از طریق دریایی میریم سمت قبرس ولی... یهو باوان به پشت سرم نگاه کرد و با جیغ فریاد زد: ـ پوریا!!!1 امتیاز
-
پارت دویست و سی و ششم شاهین بازم با مخالفت گفت: ـ اما داداش، خطرناکه... من تو رو... حرفش و قطع کردم و گفتم: ـ من از پسش برمیام! نگران نباش. با اینکه از قیافش میشد حدس زد که راضی نیست اما با وجود اصرار من، پیاده شد. منم با سرعت خیلی زیاد به سمت کرج راه افتادم. تو مسیر فقط به این فکر میکردم که دیر نرسیده باشم و اونا همون جا باشن... این بار بعد رسیدن به باوان، دیگه دستاشو ول نمیکنم و با همدیگه میریم سمت همون زندگی عادی که جفتمون، آرزوشو داشتیم. حدود دو ساعتی توی راه بودم که بالاخره رسیدم. اسلحمو از داشبورد برداشتم و گذاشتم دور کمرم. همین لحظه شاهین به گوشیم پیامک داد که عفت خانوم و برداشته و با همدیگه رفتن سمت همون هتلی که بهشون گفته بودم و گفته بود اوضاع خونه قاراشمیشه و ملیکا و عمو مازیار همه جا دارن دنبال من میگردن. پوزخندی زدم و با خودم گفتم: ـ حالا حالاها باید بگردن! بذار باوان و از اینجا نجات بدم...میدونم باهاشون چیکار کنم! از سمت انباری صدای خاصی نمیومد! آروم آروم از گوشه دیوار رفتم و به در ورودی نزدیک شدم...خواستم از بیرون یه سر و گوشی آب بدم اما اینقدر داخل تاریک بود که هیچی دیده نمیشد. آروم در و باز کردم و از پشت ستون ها میرفتم جلوتر...برام عجیب بود که صدایی نمیومد! نکنه رفته باشن؟؟ یا نکنه اصلا آرون و باوان اینجا نبوده باشند!! این همه سکوت نوشتهی خوبی نبود!! همینجور به مسیرم ادامه میدادم که یه صدای محو گریه شنیدم...خودش بود...صدای باوان بود...آروم سرمو از پشت جعبه ها بردم جلو و دیدم که دست و پاهاش بسته و دهنش هم چسب زده و داره گریه میکنه.1 امتیاز
-
پارت دوم با احساس وجود ریز مادههایی آزار دهنده توی گلوم سرفهای کردم. پلک از روی پلک برداشتم. نگاهم تار بود و بخاطر چسبندگی مادهای که اسمش رو بخاطر زیست نخوندنم نمیدونم، چشمهام به زور باز بودن. حسِ به خشکی و خراشیدگی گلوم شدت یافت و دوباره به سرفه افتادم؛ مکرر و نفسگیر. دستم رو جلوی دهنم گرفتم و پس از چند ثانیه با مقداری شن آمیخته با خلت و بزاق دهنم، روی کف دستم مواجه شدم. دستم رو با صورتی در هم رفته به زمین مالیدم و نگاهم رو به اطراف دوختم. توی چند متری دریا، روی ساحل بودم. آب دهنم رو قورت دادم تا ساییدگی و خشکی گلوم از بین بره. یک آن توی جام پریدم. من کجا بودم؟ فکر کنم تازه مغزم به کار افتاده بود. روی زانوهای لرزونم ایستادم و اطرافم رو برانداز کردم. مگه من زخمی نشدم؟ مگه من توی دریا نیوفتادم؟ مگه من غرق نشدم؟ ناخودآگاه سرم رو پایین بردم و نگاهم رو به پهلوم دوختم. پیراهن مشکیم رد چاقو و خون روی خودش داشت. لباسم رو بالا زدم ولی با دیدن شکم بدون زخمم ابروهام بالا پریدن. چخبر بود؟ زخم چاقو کجا رفته بود؟ توی پهلوم فقط بخیههای عمل کلیهم وجود داشت، همین! لرز به جونم افتاد. بدنم از شدت استرس و اضطراب به لرزش در اومد. اضطراب مجبورم میکرد دست راستم رو به سمت دهنم ببرم و شستم رو شروع به مکیدن کنم. این کار عادتی مزخرف از زمان نوزادیم بود! احتمالاً مرده بودم و اینجا جایی جز دنیای بعد از مرگ نبود. چشمهام رو ریز کردم و دوباره حینی که انگشتم توی دهنم بود اطراف رو نظارهگر شدم. شبیه جهنم نبود! بین ترس خندهم گرفت، هیچوقت فکرش رو نمیکردم بهشتی باشم! درسته آدم بدی نبودم ولی خب خوب هم نبودم. متفکر به اون چنین افکاری بودم که ناگهان چشمم روی نقطهای قفل شد. چندصد متر جلوتر، متصل به سربلایی، جادهای وجود داشت و مردی پیاده بین درختهای سمت دیگهش به چشم میرسید. بدون درنگ کمی به سمت جاده دویدم و همزمان با جیغ و فریاد سعی بر مخاطب قرار دادن مرد داشتم. - آقا! آقا! آقا.. به گمونم مرد متوجه صدام شد که ایستاد و سر به اطراف چرخوند. فکر کنم به دنبال منبع صدا بود، پس معطل نکردم و با گلویی که استعدادش بلندگویی بود عربده زدم. - آقا کمک! و بالاخره سرش به سمت من چرخید و خیرهم شد. لبخندی روی لبم نشست و با سرعت به سمت سربلایی دوئیدم. انگار خدا انقدری که توی تصوراتم از من متنفر بود، توی واقعیت از من بیزار نبود؛ بالاخره من هم یکی از مخلوقاتش به حساب میاومدم.1 امتیاز
-
پارت سیزدهم مادر جون دستی به گردنش برد و کلیدی که به زنجیر اویز بود رو در اورد ؛ قفل صندوقچه کوچکش که روش رو مخمل قرمز رنگ پوشونده بود ، باز کرد و کتاب قدیمی نیمه قطوری از توش دراورد ، روی کرسی گذاشت ، برگ های کاهی کتاب ، به خاطر قدمت زرد تر شده بودن و به صافی اولیه نبودن ، ولی چیزی که جلب توجه می کرد جلد کتاب بود ، جلدی که از دور آهنی به نظر میرسید ولی وقتی بهش دست میزدی به سنگینی اهن نبود! روی جلد کتاب گردنبندی بود که پلاکش گرد بود و وسطش یک سنگ سفید چند ضلعی دیده میشد ، دور سنگ فلزی بود و هر چهار طرف یکی از نماد های ، اب ، خاک ، آتش، باد حک شده بود ، دستی به گردنبند زدم ، و پلاکش رو تو دست گرفتم ، یه حس عجیب بهم دست داد ، تصویری از یک قلعه تو ذهنم اومد ، گردنبند رو سر جاش گذاشتم و به نقوش حک شده روی جلد نگاه کردم ، بوژان هم مثل من حیرت زده بود ، کتاب خاصی بود و هر کسی با دیدنش حیرت می کرد! بوژان با تحیر گفت : _عجب کتاب عجیبیه!!1 امتیاز
-
پارت یازدهم نزدیک در خونه که شدم صدای بحث مادر جون و مامان به گوشم رسید : مادر جون : _تو باید ،داستان رو براشون میگفتی ، اونا حق دارن بدونن پدرشون با چه هدفی تنهاشون گذاشته ! مامان عصبی گفت : _بس کنید مادر جون ، من نمی خوام بچه هام هم به خاطر یک افسانه مثل بیژن ناپدید بشن ، به بیژن هم گفتم اون داستان فقط یک افسانه اس ! مادر جون : _همیشه اسطوره ها از دل یک افسانه ظهور میکنن آندیا ، این رو هیچ وقت فراموش نکن ، آدمی با امید زنده اس ، با یاس به چیزی نمیرسی جز پوچی ! مامان کلافه گفت : _تو رو خدا ول کن خان جون ، امیتیس سابقه نداشته دیر کنه ، بوژانم که رفت دنبالش هنوز برنگشته ، نکنه اتفاقی براشون افتاده؟! خان جون با لحن آرام بخش گفت : _بد به دلت راه نده ، الان پیداشون میشه ، ولی تو بازم به حرفای من مو سفید گوش کن ، نزار این بچه ها از پدرشون دل چرکین باشن ، داستان رو نه فقط به خاطر میراث خانوادگی بلکه به خاطر بیژن ، براشون بگو ! مامان کلافه گفت : _من چی میگم خان جون ، شما چی میگی؟! دیگه طاقت ندارم خودم میرم دنبالشون ! نفس عمیقی کشیدم و در رو باز کردم ، مامان در حال پوشیدن شنلش بود که با دیدن من گفت : _اخ اومدی مادر دلم هزار راه رفت ، کجایی تا این وقت شب ! جلو رفتم ، مامان انگار تازه وضع لباس هام رو دید که گفت : _این چه سر و وضعیه! کجا بودی ؟ چی شده؟!1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
عزیزم لینک منقضی شده لطف کن مجدد فایل رمان رو ارسال کن1 امتیاز
-
سلام بابت تموم کردن رمانتون بهتون تبریک میگم سایه جان اصول ویراستاری به خوبی در متن شما رعایت شده @shirin_s بره برای فایل1 امتیاز
-
پارت اول بارون توی تاریکی شب به تن و بدنم، داشت ناجوانمردانه سیلی میزد. کولهی کوچیکم رو جوری توی بغلم سفت گرفته بودم که انگار بچهی نداشتهم بود، هرچند کم از اون هم نداشت. زندگی من، کلیهی چپم داخل این کوله بود! قاچاقچیِ رئیس، که زنیکهی پست فطرتی بیش نبود با اون لبخندی که دندونهای زرد و جرم بستهش رو به نمایش میذاشت، داشت قدم به قدم به من نزدیکتر میشد. بخاطر چاقوی تیز توی دستش از وحشت همهش به عقب گام برمیداشتم. و طولی نکشید که گوشهی کشتی گیر افتادم! اگر من رو میکشت چی؟ اگه بجای قاچاق کردن مجموعهی من، زیر مجموعههای من رو یعنی اعضای بدنم رو تکی به کشورای خارجی میفروخت چی؟ اصلا از همهی اینا گذشته با چه خردی به این زن و اوباشش اعتماد کرده بودم؟ با آخرین قدمِ زنیکه و رسیدنش به چند سانتی من، پلک راستم از ترس و استرس شروع به بی قراری و پریدن کرد. آب دهنم رو قورت دادم و تا خواستم چیزی به زبون بیارم قاچاقچی به کولهم چنگ زد. و حینی که کوله رو به سمت خودش میکشید، چاقو رو توی پهلوم فرو کرد. حالا کیف پر پول من دست اون زنیکه بود و چاقوی تیز و برندهی اون توی پهلوی چپم. از شدت درد چشمهای خیسم رو روی هم فشردم و نالان با زانو روی زمین فرود اومدم. صدای پوزخند اون مادر دوست داشتنی به گوشم رسید. - خدافظ دخترهی احمق! بعد از بیان کردن این جمله با صدای گوش خراشش، شوکه چشم باز کردم. باز کردن چشمم مصادف شد با لگد خوردن و واژگونیم. با ضربهش داخل آب پرتاب شده بودم و سعی داشتم شنا کنان تا بالای آب بیام ولی بیفایده بود! درد غیرقابل تحمل پهلوم مثل کلید تنم رو قفل کرده و جلوی کوچیکترین حرکتم رو میگرفت. برای همین هر لحظه بیشتر از پیشتر توی قعر دریا فرو میرفتم. یک دستم دور گلوم بود و دست دیگهم روی پهلوم. دیگه هم توانایی نگه داشتن نفسم رو نداشتم، پس اجازه دادم لپهام با آزادسازی دیاکسیدهای حبس شده، حبابآب بسازن. و قطره اشکهای نومیدانهم که با آب دریا آمیخته میشد! دلار چندصد هزار تومنی که قیمتش هم قدم بود من رو به اینجا رسونده بود یا طلای چند میلیون تومنی که قیمت هر گرمش همسنم بود؟ اشتباهم کجا بود؟ فروختن کلیهم؟ تصمیمم برای فرار؟ یا اعتمادم به اون قاچاقچیها؟ البته الان فرقی هم نداشت چرا که من در هر حال رو به اتمام بودم. و چشمهام که بالاخره پس از ثبت آخرین لحظات زندگی رقتانگیز و فلاکتبارم به سوی مرگ بسته شدن.1 امتیاز
-
انقدر حال بابا بد بود که ما هم هیچ اعتراضی نکردیم. وقتی رسیدیم بابا پیاده شد و به سرعت به داخل خونه رفت اما ما نذاشتیم مامان داخل بره - مامان اون آقا کی بود؟! واقعا برادر بابا بود؟! یعنی عموی ما؟! - وای نه، اون یکی از دوست های پدرت بود. یکجورایی هم قوم و خویش منصوب میشد اما در اصل دوست پدرت بود. - خوب؟ مامان در حالی که یکم گیج و بی حوصله بود گفت: - بسیار خوب، بهتون توضیح میدم. رفت و روی تاب توی حیاط نشست. ما دوتا مثل بچه خوب پایین جلوی پاش نشستیم. - از چی شروع کنم؟ - این آقا کی بود؟1 امتیاز
-
@pen lady قلبم خسته نباشی، لطف کن زمان تعیین کن که نویسنده بدونه تا کی تموم میشه1 امتیاز
-
" به نام خداوند رنگین کمان " نام رمان: مادمازل جیزل نام نویسنده: M.L.CARMEN ژانر: اجتماعی خلاصه: چشمانم را باز میکنم؛ اطرافم پر شده از سیاهی، سیاهیای تاریک تر از تمام شبهای تنهایی زندگیام! دستانم را برای محافظت از گوشهایم بلند میکنم، برای محافظت از آنها در برابر صداهای شیطانیای که با هر بار شنیدن آنها تمام بدنم به لرزه میافتد! در آن سیاهی مرگبار، به دنبال کورسوی امیدی میگردم، کورسویی از امید تا بدن یخ زدهام را در بر بگیرد و آن را به روشنایی روز هدیه دهد. با قدمهایی آرام به جلو حرکت میکنم اما چیزی در مقابلم مانع از حرکتم به جلو میشود با دیدن تصویر شخصی که در آن تاریکی مطلق در شئ آیینه مانند میبینم، دستانم را از گوشهایم جدا میکنم و به سوی آن دراز میکنم، با قرار گرفتن دستانم روی شیشه و گونههای سفید شدهی دخترک از سرما، به یکباره سیاهی دور و اطرافم رنگ میبازد، صداهای اطرافم خاموش میشوند و من در آن لحظه به تصویر شخصی نگاه میکنم که میان جنگل سرسبزی ایستاده و خیره به من با لبخندی زیبا برایم دست تکان میدهد آری؛ او، من هستم! مقدمه: کسی چه میداند؟ شاید در همین لحظه، زنی برای مرد سیاستمدارش میرقصد، یا پیانو میزند، آواز میخواند وَ جلوی جنگ جهانی بعدی را میگیرد! کسی چه میداند؟ شاید تنها شرط معشوقهی هیتلر، به خاک و خون کشیدن دنیا بود! کسی سر از کار زن ها در نمی آورد! با سکوتشان شعر میخوانند؛ با لبهایشان قطعنامه صادر میکنند؛ با موهایشان جنگ میطلبند، باچشمهایشان صلح! کسی چه میداند؟ شاید آخرین بازماندهی دنیا زنی باشد، که با شیطان تانگو میرقصد! - لینک صفحه معرفی و نقد رمان مادمازل جیزل - گالری رمان مادمازل جیزل1 امتیاز
-
" مادمازل جیزل " ~ پارت دوم از جا برخواست و از آنها دور شد اما هنوز صدای مادام سوفی را میشنید که با صدای بلند پشت سرش داد و هوار میکرد. - دخترهی خیره سر، دخترت از همان بچگی همینگونه بیادب بود، باید کمی او را ادب میکردی که اکنون با بزرگترش اینگونه رفتار نکند. من از همان اول به دخترم آموختم که چگونه به بزرگترش احترام بگذ... او این حرفها را خطاب به مادرش میزد، این کاملا مشخص بود. البته که مثل همیشه هیچ گونه صدایی از طرف مادرش بلند نشد. در این هجده سال زندگیاش تا جایی که به یاد دارد مادرش یکبار هم از او در برابر سایر افراد طرفداری نکرده بود و همیشه بر خلاف او بود. بالاخره توانست جایی برای خودش پیدا کند و آرام در آنجا نشست و به روبهرویش خیره شد. امروز روز آخر سال بود و تمام مردم دهکده برای جشن گرفتن سال جدید به خانهی آقای بِنِت آمده بودند. هر چند که او اصلا دلش نمیخواست اکنون اینجا باشد، اما به اجبار مادرش به آنجا آمده بود. در مقابلش مردان و زنانی را میدید که دایرهی بزرگی تشکیل داده بودند و با گرفتن دستان یکدیگر دایره را قفل کرده بودند، همانگونه که به دور حیاط بزرگ خانهی آقای بِنِت تاب میخوردند، به نوبت پای راست و بعد از آن پای چپشان را بالا میآوردند و میرقصیدند. حواسش کاملا به رقص بود اما گوشهایش ناخودآگاه مشغول شنیدن صحبتهای دو زن که در کنارش نشسته بودند، شده بودند. - امروز بالاخره سال جدید شروع میشود و وارد سال هزار و هشت و بیست میشویم، امیدوارم که سال خوبی باشد. زن کناریاش با هیجانی که کاملا در صدایش مشخص بود، گفت: - امیدوارم! عیسئ مسیح کمک کند که همسری نیز برای دخترم پیدا شود، آن وقت امسال بهترین سال میشود. زن کناری خندهای کرد. - مطمئن باش که این چنین میشود. دخترت، دختر زیبایی است و در کارهای خانه هم بسیار عالی عمل میکند، حتما یک مرد عالی برایش پیدا میشود. آنقدر در افکار خودش قوطهور شده بود که دیگر صدای زنها به گوشش نمیرسید. هیچوقت در زندگیاش متوجه نشده و مطمئن بود که نخواهد شد که چرا آنقدر موضوع شوهر دادن دخترها در این دهکده مهم است؟ آنقدر مهم بود که بخواهند عزت نفس دخترانشان را اینگونه خورد کنند و عین خیالشان هم نباشد؟ با یادآوری این موضوع دوباره افکارش مغشوش شده و تفکراتش به سراغش آمده بودند. نگاهش هنوز به روبهرو خیره مامده بود اما هیچ چیز از آن رقص را که اکنون خیلی پر جنب و جوشتر شده بود، نمیدید. در افکارش غرق شده بود که با خوردن دستی محکم روی شانهاش به یکباره از آنها بیرون کشیده شد. دستش را روی شانهاش که به زقزق افتاده بود گذاشت و با عصبانیت سرش را بلند کرد تا ببنید چه کسی اینگونه بر سر شانهاش کوبیده است که با دیدن مادرش و چهرهی حق به جانب و عصبیای که داشت، پوف کلافهای کشید. میدانست که دوباره قرار است چه چیزهایی را بشنود. - دخترهی خیرهسر، چرا اینگونه با هِلِن صحبت کردی؟ بعد از آن که تو رفتی همه به اینکه دختری به بیادبی تو ندیدهاند اعتراف کردند! نگاهش را از او گرفت و به سوی مخالفش دوخت. نمیخواست با او چشم در چشم شود. - برایم اهمیتی ندارد که آنها چه در موردم فکر میکنند. مادرش روی صندلی خالیای که در کنارش قرار داشت، نشست. - برایت اهمیتی ندارد که درموردت چه فکری میکنند؟ آبروی پدرت چه؟ آن هم برایت اهمیتی ندارد؟ با عصبانیت به سویش برگشت. - آبروی پدرم؟ این دو چه ربطی به یکدیگر دارند؟ آن دختر هر چه از دهانش در آمده بود به من گفته بود و من حق دفاع از خود را نداشتم؟ - آن دختر چندین سال از تو بزرگتر است و شوهر کرده است، چندین بچه دارد، چگونه میتوانی اینگونه سخن بگویی؟ چشمانش را در حدقه گرداند. حتی لحظهای هم نمیتوانست این زن را تحمل کند. - مادر! محض رضای خدا، رهایم کن! مادرش با شنیدن صدای بلند او به سرعت از جایش برخواست. - جیزل! با شنیدن نامش از زبان مادرش آن هم با این صدای بلند که باعث شده بود چندین نفر به سویشان برگردند، از جایش بلند شد. - مادر، به خانهی خودمان میروم، اینگونه هر دو راحتتر هستیم. دیگر تاب آنجا ماندن را نداشت. به سرعت از او فاصله گرفت و به سوی درب ورودی حیاط رفت که کاملا باز مانده بود تا کسانی که میخواهند به جشن بیایند بتوانند به راحتی وارد شوند. با دستش دامن سبز رنگش را به دست گرفت تا جلوی دست و پایش را نگیرد و بدون توجه به چیزی از درب خانه خارج شد. هوا کمکم رو به تاریکی میرفت. امروز برعکس تمامی روزهای دیگر که تمامی مردم دهکده در این ساعت از روز چراغهای نفتی کوچک درب خانههایشان را روشن میکردند، تمامی آنها خاموش بودند، چون هیچکس در دهکده باقی نمانده بود کا بخواهد چراغ خانهاش را روشن کند، اکنون همه در خانهی بِنِتها مشغول پایکوبی و رقص بودند. با گذاشتن اولین قدم بر بر روی زمین گلی خارج از خانه و مطمئن شدن از اینکه دیگر کسی در اطرافش نیست که بخواهد با پایش لباسش را لگد کند، آن را رها کرد و به راهش ادامه داد. نگاهش را به آسمان بالای سرش دوخته بود و به ستارههایی نگاه میکرد که کمکم یکی پس از دیگری در آسمان نمایان میشدند. چیزی که همیشه بیشتر از همه در دهکده دوست داشت، همین آسمان پر ستارهی شبهایش بود. آسمان آنقدر در این دهکده زیبا بود که به هیچ عنوان نمیتوانست دست از نگاه کردن آن بکشد و هر روز باید به تماشای آن مینشست که همیشه هم بخاطر این کار ازطرف مادرش سرزنش میشد. او همیشه میگفت: - دختر نباید اینقدر سر به هوا باشد، لااقل کمی هم که شده کاری بکن که باعث سر بلندیام شوی. البته که او زیاد به مادرش گوش نمیداد. چون اگر میخواست به او گوش بدهد و هر روز با او جر و بحث داشته باشد تا کنون دیوانه میشد.1 امتیاز
-
" مادمازل جیزل " ~ پارت اول دستش را به دامنش بند کرده بود و با قدمهای آرامی که سعی میکرد تا آنجا که ممکن است جلب توجه نکنند، از میان انبوه افرادی که در آن مکان جمع شده بودند میگذشت و به جلو میرفت. خیلی از آمدنش به آنجا نگذشته بود، اما به راحتی میتوانست صدای پچپچ کسانی که دور و اطرافش هستند و متوجهی آمدن او شدهاند را بشنود. دامن بلند چین داری که به اجبار مادرش به تن کرده بود مانع از درست راه رفتنش میشد، چون با هر قدم جلو رفتن تکهای از آن زیر پای یکی از افراد حاضر در آنجا که با سر خوشی مشغول رقص بود، گیر میکرد. تا آن لحظه از زندگیاش لباسی به آن زشتی نپوشیده بود. رنگ سبزی داشت، اما نه آن رنگ سبز زیبایی که شاید کمی هم که شده به چشمش زیبا بیاید، بلکه رنگ سبز لجنی همراه با گلهای رنگارنگ آبی و سفید! همانطور که با خود میاندیشید که تا کنون توانسته خود را به خوبی از دیدهی بقیه افراد حاظر در مهمانی پنهان کند و به جلو میرفت، دستی از سمت راستش، آن دستش را که دامن لباسش را در دست داشت، کشید و به سوی دیگری برد. لحظهای بعد، روبهروی گروهی از خانمهای دهکدهیشان ایستاده بود و مادرش نیز در کنارش قرار داشت. میخواست دهانش را باز کند و به آنها ادای احترام کند اما یکی از آنها که او را به نام مادام سوفی میشناختند، مجال حرف زدن به او نداد. - دختر، دوباره اینگونه از خانه خارج شدی؟ چند بار تا کنون به تو گفتهام که این شایستهی یک دختر نیست؟! و چشم غرهای به او رفت. حتی با اینکه او، اشارهی مستقیمی نکرده بود، میتوانست متوجه بشود که دربارهی چه صحبت میکند. موهایش! مادام سوفی عادت داشت که همیشه او را بخاطر موهایش سرزنش کند. آن هم بخاطر اینکه او موهایش را همیشه آزادانه در اطرافش رها میکرد. مادام سوفی این موضوع را خارج از ادب میدانست و همیشه میکوشید که این را به او گوشزد کند. همیشه صدای زمختش را در ذهن داشت که داد میزد و میگفت " دختران اصیل همیشه سعی میکنند موهای خود را بسته و شیک نگه دارند" اما البته که او اهمیتی نمیداد. دهانش را باز کرد تا جوابی به او بدهد، اما قبل از آن دختر مادام سوفی که بسیار هم بد عنق و بیادب بود، شروع به حرف زدن کرد. - مادر، رهایش کن، بگذار زندگیاش را بکند! اگر چه، هر شخص دیگری بود، فکر میکرد که اکنون دارد از او طرفداری میکند اما لحن پر از کنایه و تمسخرش این را نشان نمیداد. با همان پوزخندی که به لب داشت کمی به سویش خم شد. - شنیدهام که هنوز نتوانستی کسی را برای خودت دست و پا کنی، تو را چه شده؟ حتما میخواهی از تنهایی مانند بشکههای سیر ته دخمهها بوی ترشیات همه جا را بردارد! با شنیدن آن حرفها آن هم از دهان این دخترک با عصانیت به او چشم دوخت. اگر میتوانست حتما او را همانجا خفه میکرد، اما حیف که مادرش ایستاده بود. - دخترم، مگر نمیدانی؟ او به تازگی نامزد کرده است. دیگر تنها نیست. این صدای مادرش بود که او را از افکار پلیدش دربارهی آن دختر بیرون کشید. هِلِن دختر مادام سوفی که تا کنون نگاهش را به او دوخته بود به سوی مادرش برگشت. - اوه خدای من، باورم نمیشود! بالاخره این دخترک توانسته کسی را بیاید؟ سپس مکثی کرد، زیرچشمی و با تمسخر سر تا پای او را بر انداز کرد. - حتی اگر بخواهیم بگوییم این دختر رفته و از او خواهش کرده که بیاید و با او نامزد شود، چگونه آن مرد قبول کرده است؟ با شنیدن صدایش دیگر نتوانست این حجم از وقاحت را تحمل کند. نگاهش را که تا کنون از حرص به زمین دوخته بود، بلند کرد و مستقیم به چشمان هلن خیره شد. - همانطور که تو توانستهای کسی را برای خودت بیابی و خانهات به جای اینکه بیشتر شبیه خانه باشد شبیه به پرورشگاه کودکان است، اکنون متوجه شدی چگونه؟ هلن که تا آن لحظه پوزخندی به لب داشت، اکنون با عصبانیت به او خیره شده بود. میخواست دهانش را باز کند و حرفی بزند، اما پسر کوچکش که روی پایش نشسته بود و با ظرف غذایی بازی میکرد آن را روی زمین انداخت و باعث شد تمام لباس هلن با غذای ظرف تزئین شود.1 امتیاز
-
فصل یک - «الکتروآکوستیکی» «ایران، گرگان تابستان سال ۱۴۰۳، ساعت هفت صبح» چهرهاش، که به شکلی زشت درهم رفته بود، مانند یک نقشهای پر از ترک و شکاف روی صورتش به چشم میآمد. خطوط ترسناکی که زیر پوستش نمایان بود، نشان میداد که زمان در این مرد تنها، فقط بیرحمی به جا گذاشته. قدمهایش تند و سنگین، مثل پتک بر زمین فرود میآمد، و کارآموزش با تمام توان، سعی داشت که او را دنبال کند. دستهای مشت کردهاش در جیب کت لی، هر لحظه آماده بودند که صورت دکتر را در اتاق کالبدشکافی خرد کنند. عصبانیتش، فضا را سنگین کرده بود؛ و انگار این راهروی طولانی با سرامیکهای سفید که از بالا نور مصنوعی کمجان و سوسو زنندهای به آن میتابید، هیچ وقت قصد به پایان رسیدن نداشت! همه چیز در این راهرو طوری بود که انگار در هیچکجا جز این ساختمان، دنیای دیگری وجود ندارد. بوی مواد ضدعفونیکننده، رطوبت ناشی از تهویهی نامناسب، و آن بوی فلزی ماندگار خون که در هر گوشه به چشم میخورد، هوای این مکان را غمگینتر از هر زمان دیگری کرده بود. آیان به مقصدش رسید، بدون اینکه دستهایش را از جیبهایش در بیاورد، با پا درب اتاق را باز کرد. درب با صدای بلندی به دیوار برخورد کرد و نوشتۀ «ورود به سالن تشریح» به رنگ آبی پررنگ درون کادر فلزی را پوشاند. نگاهش به کارآموز افتاد که با نفسهای بریده، بعد از مشقت فراوان، بالاخره به او رسید. آیان با نگاه سنگینی که به او انداخت، کارآموز ترس را در دلش فرو برد، و کاری که او در آن لحظه انجام داد، چیزی جز جمع و جور کردن خود و تلاش برای دور کردن ترس از قلبش نبود. سرگرد، با جثهی عظیم و چهارشانهاش، مثل یک دیوار فولادی در برابر کارآموزی که با قدی کوتاهتر از او گویی در برابر یک کوه ایستاده بود، به نظر میرسید. پیشانی کشیدهی کارآموز، عرق کرده بود و سعی میکرد با دستهای ظریفش آنها را پاک کند، اما رطوبت هوای داخل ساختمان، خونپاشیده شدنهای بیپایان، و این فضای سرد و غیرانسانی، چیزی جز دلهره برایش باقی نمیگذاشت. قرار بود دوباره جسدی مثل قبلیها را ببیند، اما انگار اینبار تفاوتی داشت، چون چیزی در هوا سنگینتر از همیشه به نظر میرسید.1 امتیاز
-
••مقدمه•• مرگ همیشه آغاز نیست؛ گاهی امتدادیست از یک امضای سرد، برای بقا. جسدهایی که با نظمی بیمارگونه و بیرحم، در شهرهای دور و نزدیک ردیف میشوند، دونات صورتیای که روی سینهی بریدهی زنها جا خوش میکند، مثل تمسخری کودکانه از یک جنون خونخوار است؛و چهرهای که پشت سکوت و عقربهها پنهان مانده، بهنظرتان اینها نشانهی چیست؟هر آنچه که باشد، دیگر این فقط یک پرونده نیست. این، طرحیست ناتمام که مرگ، آن را با دستان قطعشده، با لبهای دوختهشده، و با نگاهی که دیگر هرگز پلک نمیزند، کامل میکند.آیان، مردی برخاسته از زخمها، حالا میان جنازههایی به صف شده، دنبال منطق میگردد.اما کدام منطق؟وقتی قاتل با قوانین خودش، با لذت خودش، و با امضایی که از دل هیچ انسان عاقلی برنمیآید، میکشد و جان میگیرد؟چگونه میتوان او را فهمید؟ و سؤال همینجاست: اگر نقشهای که با خون رسم میشود، مقصدی نداشته باشد و فقط منتظر کسی باشد که با پای خودش وارد آن شود، آیا مطمئنی که راه رفتنِ او، از همین حالا شروع نشده؟شروعی از دل یک عشق قدیمی از سرگرد؟شاید نفر بعدی، همان کسی باشد که هرگز نباید انتخاب میشد.1 امتیاز