رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

تخته امتیازات

  1. هانیه پروین

    هانیه پروین

    مدیر فنی


    • امتیاز

      46

    • تعداد ارسال ها

      921


  2. s.a

    s.a

    رصد


    • امتیاز

      12

    • تعداد ارسال ها

      48


  3. SETAYESH_KH

    SETAYESH_KH

    رفیق نودهشتیا


    • امتیاز

      3

    • تعداد ارسال ها

      105


  4. آتناملازاده

    آتناملازاده

    عضو ویژه


    • امتیاز

      3

    • تعداد ارسال ها

      195


مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در 01/30/2026 در پست ها

  1. 📚✨ اعلان انتشار رمــــــان تازه در نودهشتیا ✨📚 🎀 عنوان رمان: جادوی احســــــاس 🖋 نویسنده: @QAZAL از نویسندگان فعال انجمن نودهشتیا 🎭 ژانر: تخیلــــــی، فانتــــــزی 🌸 خلاصه داستان: در این شهر همه مردم برای زنده ماندن، هر چی احساس در وجود خود دارند را به ویچر می‌فروشند و با این کار... 📖 برشی از رمان: یکی از جادوگرا اونو آورده بود تو اتاقم و پرتش کرد پیش پاهام…بلند شدم و گفتم: ـ می‌دونی قراره چی سرت بیاد؟! 🔗 لینک دانــــــلود فایل رمان: https://98ia-shop.ir/2026/01/20/دانلود-رمان-جادوی-احساس-از-غزال-گرائیل/
    2 امتیاز
  2. @اِللا لطیفــی مدیر نظارت به محض آنلاین شدن رسیدگی می‌کنن سارا جانم❤️✨️
    2 امتیاز
  3. ما هنوز توی شوک بودیم که این ها چی میگن که بابا بلند شد و بیرون رفت. مامان هم بلند شد و به ما اشاره کرد بیرون بریم. ما خیلی گیج بلند شدیم و وقتی داشتیم می رفتیم منصور گفت: - زن داداش! مامان به سمتش برگشت و چند ثانیه نگاهش کرد بعد گفت: - من واقعا نمی دونم چی بگم. و بیرون رفت. ماهم بیرون رفتیم. بابا تند سوار ماشین شد و ما پشت مامان می دویدیم. - مامان این آقا چی میگه؟! - چرا به بابا گفت داداش؟! مامان بدون توجه به ما سوار شد و ما که نشستیم بابا پاش رو روی گاز فشار داد و با سرعت تمام حرکت کرد. تا حالا ندیده بودم بابا از عصبانیت سرعت ماشین رو بالا ببره معمولا همیشه خیلی رعایت می کرد. جالبیش این بود که مامان هم هیچ اعتراضی نمی کرد.
    2 امتیاز
  4. نام رمان: زندان؛ ن‌ادن‌ز نام نویسنده: ساناز بندی ژانر: کمدی سیاه، عاشقانه، روانشناختی خلاصه: دخترک وامانده از وضعیت نابسامانش در کشورش، پس از فروختن کلیه‌اش تمامی مراحل فرار را طی می‌کند تا از طریق قاچاق از آن مرز و بوم رهایی یابد. روز موعود قاچاقچی‌ها پس از ربودن تمام ثروت همراهش، او را به درون دریا می‌اندازند. دخترک می‌میرد اما در دنیایی موازی زنده می‌شود؛ دنیایی که در آن همه چیز وارونه است، از زندگی روزمره‌ی عجیب مردم گرفته تا قوانین غریبش. او که با اصول آن دنیا آشنا نیست بلافاصله پس از حادثه‌ای روانه‌ی زندان می‌شود. مقدمه: به کره‌ی نیمز، یکی از موازی‌های کره‌ی زمین خوش آمدید. در این کره همه چیز نسبت به کره‌ی شما وارونه است؛ از شاغل بودن کودکان گرفته تا محصل بودن والدینشان. از گریستن در جشن ازدواج و تولد گرفته تا خندیدن در مجلس ختم. و اما مهم‌ترین آنان؛ در این کره از مجرم‌ها در اخبار تقدیر و دل‌جویی می‌شود و قربانی‌ها را محاکمه و زندانی می‌کنند.
    1 امتیاز
  5. نام رمان: نفس در سایه‌ی مهراب ژانر: عاشقانه‌، درام، خانوادگی نویسنده: ستایش خطیبی | کاربر انجمن نودهشتیا خلاصه: او از دست اجبار فرار کرد، به جایی امن پناه برد، به آن مکانِ اجباری اما امن! اما سایه‌ها هنوز دنبال او بودند. رازها، بدهی‌ها و نقشه‌ها… همه به هم گره خورده‌اند. و هیچ‌چیز آن‌طور که به نظر دخترک می‌رسد نیست، آمد… بدون هشدار، بدون سر و صدا. دخترک باید از دست چه کسی فرار می‌کرد؟ از دست اویی که ناگهان در قلب عمارت به چشم می‌خورد؟ رازها و نقشه‌ها، عشق و انتقام… همه در سایه‌ها پنهان شده‌اند بلاخره سر باز می‌کند! سخنی با خواننده: مکان اتفاقات در ترکیه-فتحیه می‌باشد، و تمامی مکالمات به ترکی است، جاهایی که مکالمات فارسی صحبت می‌شود داخل متن گفته شده‌است. گالری رمان "نفس در سایـــه‌ی مهـــراب" صفحه نقد و بررسی رمان "نفس در سایـــه‌ی مهـــراب"
    1 امتیاز
  6. نام رمان: سهم من از تو نویسنده: سارا | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه، فانتزی خلاصه: اوا می‌خواهد جایگاه لیا را بگیرد. دارا باید انتخاب کند که بین عشق واقعی و یک بازی قدرت، کدام را نگه دارد. قصر بر سر یک نفر تقسیم شده، اما یک راز کوچک در راه است؛ رازی که می‌تواند بازی را برای همیشه عوض کند و سهم لیا را از مردی که عاشقش است، به او پس بدهد. آیا این راز، انتقام لیا است یا آغاز یک جنگ بزرگ‌تر؟
    1 امتیاز
  7. ☘️درود خدمت نویسندگان عزیز☘️ 💢از آنکه انجمن ما را برای انتشار آثار خود انتخاب کرده اید نهایت تشکر را داریم.💢 🔴رمان های برتر از نظر کیفیت و قلم به چند دسته تقسیم می شوند، در صورتی که اثر شما دارای صلاحیت باشد به یکی از تالار های زیر منتقل می شود. 1.نخبگان برگزیده: رمان هایی که از همه نظر قوی و جدید هستند. شامل ایده ناب، قلم قوی، پیرنگ مشخص و جذابیت موضوع. 2.مورد تایید مدیران: رمان های تایید شده از نظر مدیران نودهشتیا که به نسبت سایر رمان های درحال تایپ برتری دارند و لایق دیده شدن بیشتر هستند. 3.مورد پسند کاربران: رمان هایی که بیشترین میزان بازدید و واکنش را از سوی کاربران نودهشتیا دریافت کرده اند و البته که از نظر ارکان نوشتاری یک رمان مناسب هستند. همه رمان ها زیر نظر بررسی مدیریت هستند و اگر رمانی به تالار برتر منتقل شد، لینک تاپیک جهت اطلاع رسانی کاربران و نویسنده توسط مدیر مربوطه که انتقال را انجام داده است در این تاپیک اعلام می گردد. با تشکر
    1 امتیاز
  8. https://forum.98ia.net/topic/5403-رمان-سهم-من-از-تو-سارا-کاربر-انجمن-نودهشتیا/#replyForm
    1 امتیاز
  9. #پارت_سوم #جاوید(مهراب) از همان لحظه‌ای که او را در خواب دیدم، فهمیدم اشتباه کرده‌ام. اشتباه من این نبود که به او کمک کردم؛ اشتباه این بود که گذاشتم بماند. وقتی خوابید، روبه‌رویش نشستم؛ چراغ کم‌نور، صدای باران، بوی الکل و پارچه‌های خونی که در سطل جمع شده بودند، همه چیز را سنگین کرده بود. نگاه از صورتش گرفتم و گوشی را از روی میز برداشتم. تمام تردیدها فرو ریختند. نتیجه همان بود که حدس می‌زدم: فرهاد ساراچ‌اوغلو. نامش مثل استخوانی در گلوی من گیر کرد. خانواده‌ای که روزگاری با چند امضا، پدر مرا زمین زدند؛ نه با ضربه، بلکه با ورشکستگی، بیماری و سکته. پدر هیچ‌وقت فریاد نزد، هیچ‌وقت شکایت نکرد؛ نتوانست، چون مُرد. چون از من گرفتندش. و من ماندم با این سؤال که سال‌ها ذهنم را آزار داد: «اگر آن‌ها نبودند، الان چه می‌شد؟» سال‌ها طول کشید تا بفهمم انتقام نه انفجار است، نه شلیک. انتقام زمان می‌خواهد، نفوذ می‌خواهد، صبر می‌خواهد. برای همین به ترکیه برگشته بودم؛ نه برای خاطره، نه برای آرامش، بلکه برای بستن پرونده‌های باز مانده‌ی چندسال گذشته. و اکنون، پرونده‌ی بازِ ساراچ‌اوغلوها، و مشخصاً تنها دخترشان، نَفَس، روی میز من بود. نقشه‌ها از همین امشب شکل می‌گرفتند؛ نه هیجانی، نه از سر خشم، بلکه دقیق و ضربتی. مرحله‌ی اول: فرهاد ساراچ‌اوغلو فرهاد را نه با فریاد، نه با تهدید، نه حتی با بدهی‌ها زمین می‌زنم؛ بلکه با قراردادهایی که بدون خواندن امضا کرده، با شریک‌هایی که فکر می‌کردند امن‌ترین نقطه‌ی دنیا هستند. زمین خوردنشان خونین نخواهد بود، اما آرام هم نخواهد بود. اگر بخواهم آرام پیش بروم، آن‌قدر آرام جلو می‌روم که نفهمند چه زمانی افتاده‌اند جلوی پایم و تنها فرصت التماس داشته باشند. مرحله‌ی دوم: امیرپاشا دمیر امیرپاشا با پول بزرگ شده بود و از ترس دیگران تغذیه می‌کرد. اما یک ضعف داشت: بیش از حد تشنه‌ی دیده شدن بود. اسمش همه‌جا بود: در هر پروژه، هر معامله، هر فساد کوچکی. لازم نبود نابودش کنم؛ فقط کافی بود نور را رویش بیندازم و کمی دستکاری کنم. اما مشکل درست همین‌جا بود: نفس. هیچ‌وقت نمی‌خواستم او را وارد داستان کنم؛ اما هر بار اسمش در ذهنم می‌آمد، نقشه مکث می‌کرد. او دختر همان خانواده بود، دردانه‌ی پدرش. اما کاری که کرده بود، او را از آن خانواده جدا کرده بود. مجبور بودم نفس را بکشم وسط. حتی اگر لازم می‌شد، با تهدیدش، داستانشان را کنترل کنم. با صدای حرکتش روی پارکت‌های کف کلبه بیدار شدم. آرام راه می‌رفت؛ انگار هنوز مطمئن نبود این‌جا واقعی باشد. چشم‌هایم را نیمه‌باز نگه داشتم. با چهره‌ای دردمند از اتاق بیرون آمد. تی‌شرت مشکی ساده‌ی من و شلوار ورزشی گشاد روی تنش بود؛ احتمالاً از کمد کلبه برداشته بود. اهمیتی نداشت؛ زیاد اینجا نمی‌آمدم و روی لباس‌هایم حساس نبودم. موهایش باز و پریشان بود، آرایش صورتش پاک شده و رنگ از چهره‌اش رفته بود. پتو را کنار زدم و نشستم. نگاهش به من افتاد؛ مکث کرد. - سلام… صبح بخیر. - سلام. بلند شدم تا سمت سرویس بروم که چشمم به میز چیده شده افتاد. - تو کردی؟ با تعجب گفتم؛ کی بیدار شده بود که وقت این کارها را داشته باشد؟ لبه‌ی لبش را گزید: - اوهوم… ببخشید، البته بی‌اجازه انجام دادم. بی‌خیال، در سرویس را باز کردم: - عیب نداره. بعد از انجام کارها بیرون آمدم. نشسته بود پشت میز. جلو رفتم و روبه‌رویش نشستم. - می‌خوریم، بعد می‌ریم خونه‌تون. فنجان را گرفت. دست‌هایش هنوز می‌لرزید. - امیر… اسمش مثل خراش از دهانش بیرون آمد. - امیر چی؟ با بغض گفت: - امیر دنبالمه. پام برسه خونه، می‌دونم میاد سر وقت‌م. با مکث نگاهش کردم و گفتم: - بیاد. فعلاً کاری نمی‌تونه بکنه. سرش را بالا آورد؛ نگاهش پر از سؤال بود: - تو از کجا این‌قدر مطمئنی؟ جوابی ندادم. بعضی اطمینان‌ها توضیح ندارند.
    1 امتیاز
  10. #پارت_دوم جاوید مکث کرد. نگاهش به دهانه‌ی کوچه دوخته شد؛ صداها نزدیک‌تر می‌شدند، سایه‌ها به هم می‌ریختند، اما با این حال پرسید: - اسمت چیه؟ نَفَس با صدایی لرزان پاسخ داد: - نفس. نامش در دهان جاوید سنگین نشست؛ گویی واژه‌ای بود که جای درستی نداشت، یا شاید زیادی آشنا بود. لحظه‌ای درنگ کرد و سپس گفت: منم مـ… جاویدم. نباید هویتش فاش می‌شد. تمام مکالمه به ترکی جریان داشت؛ زبانی که هم پوشش بود و هم فاصله. جاوید کتش را از تن درآورد و آرام روی شانه‌های نَفَس انداخت. - گوش کن، نفس… الان با من می‌آی. ساکت، آروم، هرچی گفتم. نفس با نگاهی پر از تردید و درد به او خیره شد: - تو کی هستی؟ جاوید نگاهش را از او برنداشت، اما پاسخی نداد. فقط دستش را دراز کرد. نَفَس پس از مکثی طولانی، دستش را در دست او گذاشت؛ درست در همان لحظه که صدای فریاد امیر از ته کوچه پیچید: - نفس! جاوید دستش را محکم‌تر گرفت. شل شدن بدن نَفَس و فشار زخم پهلویش را حس کرد؛ بی‌درنگ دستش را زیر کتف و زانوهای او برد. - منو نگه دار. نَفَس با دست‌هایی لرزان، بازوانش را دور گردن جاوید حلقه کرد. جاوید بدنش را کج کرد، از کوچه بیرون زد و با تمام توان دوید. باران شدت گرفته بود؛ ضربه‌های تندش بر سقف و شیشه‌های خودرو، ضرب‌آهنگ تپش‌های قلبش شده بود. ماشین را از جاده‌ی اصلی به پیچ‌وخم‌های تاریک و بی‌تابلو کشاند. چراغ‌ها تنها چند متر جلوتر را روشن می‌کردند. نَفَس، مچاله و بی‌قرار، درازکشیده روی صندلی عقب بود؛ کت جاوید هنوز روی شانه‌هایش قرار داشت، اما لرزش بدنش بند نمی‌آمد. جاوید کوتاه پرسید: - سردته؟ نَفَس پس از مکثی کوتاه گفت: سردمه… سرم گیج می‌ره. جاوید دنده عوض کرد: - تحمل کن، یه ربع دیگه رسیدیم. نفس بی‌مقدمه پرسید: - چرا کمکم کردی؟ جاوید نگاهش را از آینه به او دوخت: - سؤال بهتری نداری؟ نفس بی‌درنگ گفت: - دارم. مکثی کرد و دوباره پرسید: - تو کی هستی؟ جاوید لحظه‌ای سکوت کرد، سپس با لحنی مبهم گفت: - شاید نجات‌دهنده‌ت! حدود یک ربع بعد، به کلبه‌ای در دل جنگل رسیدند؛ کلبه‌ای چوبی، قدیمی، با چراغی کم‌نور درون و ایوانی روشن. نه آن‌قدر لوکس بود و نه کاملاً فرسوده، اما در آن لحظه، امن به نظر می‌رسید. جاوید پیاده شد و دور زد تا در را باز کند. نَفَس که روی پا ایستاده بود، با هجوم دوباره‌ی درد پهلو خم شد. جاوید بازوهایش را گرفت: - آروم… من هستم. همین جمله، همین سه کلمه، سد اشک‌های نَفَس را شکست. برای اولین بار گریه کرد و ناخودآگاه سرش را روی بازوی جاوید گذاشت. آرام وارد کلبه شدند. جاوید چراغ را روشن کرد، کشوی قدیمی را بیرون کشید و جعبه‌ی کمک‌های اولیه را برداشت. بوی چوب سوخته، الکل و بتادین در فضا پیچید. — دراز بکش. نفس روی مبل زرشکی دراز کشید. جاوید کوسن نقره‌ای را زیر سرش گذاشت، زانو زد و دست‌های لرزانش را از بدنش کنار زد. برای اولین بار چشمش به خون خشک‌شده روی لباس افتاد. - باید این قسمتش رو برش بدم، اشکالی نداره؟ مکثی کرد و آرام‌تر افزود: - اگه اجازه بدی البته. نَفَس سر تکان داد؛ لبانش جمع شد: - فقط از شر این درد خلاصم کن. جاوید با دقت پارچه را برش زد. گلوله سطحی بود و می‌توانست خارج شود، اما می‌دانست آستانه‌ی تحمل درد او پایین است. - خوش‌شانسی آوردی. نَفَس با پوزخندی لرزان گفت: - تو به این می‌گی خوش‌شانسی؟ یادم نبود اسم این اوضاع خوش‌شانسیه! جاوید بدون آن‌که نگاهش کند پاسخ داد: - به زنده موندنت آره. اگه از نزدیک‌تر زده بودن، الان باید جنازه‌ات رو جمع می‌کردن. لحنش تند و آمیخته به خشم بود. کوسن دیگری جلو آورد: - می‌خوام تیر رو از بدنت دربیارم. چیزی ندارم که باهاش درد و تحمل کنی سر‌کننده می‌زنم، اما اگه درد داشت، اینو گاز بگیر. سر‌کننده را به دست نَفَس داد. با تماس الکل، بدنش سوخت؛ ناله‌ای کوتاه کرد و سرش را در کوسن فرو برد. جاوید مکث کرد: - ببخش. نفس نفس‌بریده گفت: - نه… ادامه بده. تمومش کن. نگاهش در نگاه جاوید گره خورد: - بدتر از این نیست که اونا امشب روح منو کشتن. جاوید لحظه‌ای ایستاد. زمان کش آمد؛ لحظاتی طولانی، پر از درد، فشار و خون، تا سرانجام کار به پایان رسید. وقتی پنس را برای بیرون کشیدن گلوله جلو برد، جیغی دلخراش کلبه را پر کرد و نَفَس بی‌هوش شد. بی‌هوشی‌اش، کار جاوید را آسان‌تر کرد. پانسمان را بست و زیر لب گفت: - تموم شد.
    1 امتیاز
  11. 1 امتیاز
  12. پارت ده *** (دارا) نور خورشید به سختی از میان پرده‌های ضخیم اتاقم راهی به درون پیدا می‌کرد و چشم‌هایم را که انگار با چسب به هم چسبیده بودند، به درد می‌آورد. سردردی گیج‌کننده امانم نمی‌داد و اولین چیزی که درک کردم، صدای آشنای امیر بود که نامم را تکرار می‌کرد. با تلاش فراوان پلک‌هایم را باز کردم و خود را روی زمین سرد اتاق یافتم. امیر بالای سرم ایستاده بود، چهره‌اش ترکیبی از نگرانی و کلافگی بود. _“دارا! چطور شدی؟ چرا اینجا افتادی؟ نزدیک بود سکته کنم!” امیر با لحنی که سعی داشت عصبانیت را در آن پنهان کند، شروع به غرغر کرد. _“چرا دیشب اینطوری بی‌هوش شدی و من باید نگران تو باشم؟ بزرگ شدی دیگه بسته چرا دیشب انقدر نوشیدی؟” همانطور که سعی می‌کردم روی پاهایم بایستم، خاطرات دیشب مثل سیلی به ذهنم هجوم آوردند. ناگهان همه چیز برایم روشن شد. کار او. کاری که او با من کرد. خشمی فروخورده در وجودم جوشید. بدون اینکه جوابی به امیر بدهم، با عجله به سمت اتاق مادرم رفتم. در را با شدت باز کردم و با چهره‌ای برافروخته وارد شدم. او همانجا ایستاده بود، انگار منتظر من بود. _“چطور تونستی؟” صدایم می‌لرزید، اما از شدت خشم بود نه ترس. _ “چطور تونستی با من این کار رو بکنی؟” مادرم سعی کرد آرامش خود را حفظ کند، اما من دیگر چیزی جز تصاویر دیشب نمی‌دیدم. _“دارا، عزیزم…” _“ساکت شو!” فریاد زدم و نزدیک‌تر رفتم.: _" به خاطر کاری که با من کردی، قسم می‌خورم لیا رو به این قصر می‌ارم. هر جور شده! و هیچ‌کس، هیچ‌کس نمی‌تونه جلوی من رو بگیره!” از اتاقش بیرون آمدم، قلبم از شدت تپش درد می‌کرد. امیر هنوز آنجا بود. نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم صدایی آرام‌تر، اما محکم داشته باشم. _“امیر، یک دستور فوری لازم دارم.” به او گفتم. _“ورود مادرم به قصر مرکزی، باید ممنوع بشه. فوراً!” نگاهی به او انداختم، انگار می‌خواست مطمئن شود حرفم را جدی گرفته‌ام. سپس ادامه دادم: _“و حالا، برو کارهای لازم برای جشن ازدواج رو انجام بده. من می‌خوام لیا رو به این قصر بیارم و همه چیز باید بی‌نقص باشه.” با این حرف، برگشتم و به سمت اتاقم رفتم. دیگر وقت ضعیف بودن نبود. وقت آن بود که خودم سرنوشتم را بسازم. *** مادر دارا، در حالی که انگشتان ظریفش شیشه‌ی جام شراب را دور می‌زد، به اوا که با چشمانی نگران به او خیره شده بود، لبخند زد. نور شمع‌ها سایه‌هایی رقصان بر چهره‌ی هر دو می‌انداخت و سکوت اتاق، گویی سنگین‌تر از همیشه بود. _“عزیزم اوا، آرام باش.” صدای مادر دارا، لطیف و تسلی‌بخش بود، اما در پس آن، خردی سرد و حسابگر نهفته بود. _“می‌دانم این روزها چقدر سخت است. این لجبازی‌های دارا… واقعاً آدم را کلافه می‌کند.” اوا که دست‌هایش را در هم گره کرده بود، به آرامی سر تکان داد. _“ولی عمه جان … او قسم خورده لیا را به قصر بیاورد. این… این یعنی پایان همه چیز . یعنی من دیگر هیچ جایی در این قصر نخواهم داشت.” مادر دارا جرعه‌ای از شراب نوشید و سپس جام را با صدایی آرام روی میز گذاشت. _“اوا جان، دارا هنوز خیلی جوان و ناپخته است. فکر می‌کند با یک فریاد و چند دستور، همه چیز درست می‌شود. او نمی‌فهمد که قدرت واقعی در کجا نهفته است. در صبر، در تدبیر، و در… استفاده از فرصت‌ها.” چشمانش برقی زد. _ “او فکر می‌کند با آوردن لیا، همه چیز را درست کرده است. چه ساده‌لوحانه! فکر می‌کند من اجازه می‌دهم؟ ” اوا با کنجکاوی پرسید: _ “یعنی… یعنی شما نقشه‌ای دارید؟” مادر دارا لبخندی مرموز زد.
    1 امتیاز
  13. پارت نه *** (دارا) آن شب، هوا در کاخ سنگین‌تر از همیشه بود. مادرم، اصرار عجیبی داشت که شام را با هم صرف کنیم. نه تنها او، بلکه آوا هم حضور داشت. سعی کردم بی‌تفاوتی‌ام را حفظ کنم، اما حس می‌کردم چیزی پشت این مهمانی خودجوش پنهان است. مادرم با لحنی که سعی داشت بسیار دوستانه باشد، جامی از نوشیدنی مخصوص خودش را به سمتم گرفت. _“این را امتحان کن، دارا. معجون جدیدی است، برای آرامش اعصاب بعد از یک روز پرکار.” نگاهی به جام انداختم. رنگش عمیق و جذاب بود. تردید داشتم، اما اصرار مادرم و حضور آوا که با کنجکاوی نگاهم می‌کرد، باعث شد جام را بگیرم. _ “متشکرم، مادر.” نوشیدم. طعمش تلخ و شیرین بود، و بلافاصله گرمایی عجیب در وجودم پیچید. مادرم با لبخندی رضایت‌بخش به آوا نگاه کرد، گویی که نقشه‌اش در حال اجرا بود. هرچه بیشتر می‌نوشیدم، دنیای اطرافم تارتر و مبهم‌تر می‌شد. کلمات در ذهنم می‌چرخیدند، اما به سختی می‌توانستم آن‌ها را به زبان بیاورم. مادرم با لحنی که انگار نگرانم بود، گفت: _“دارا جان، به نظر می‌رسد کمی خسته هستی. بهتر است استراحت کنی.” همان لحظه، در باز شد و آوا با لباسی متفاوت از قبل،لباسی باز که تمام اندامش را به نمایش میگذاشت، وارد اتاق شد. در نور کم، و در آن حالت گیجی، صورتش برایم آشنا به نظر می‌رسید. گیجی الکل، توهم را در ذهنم تشدید کرد. چهره‌اش… چهره‌ی لیا بود! شاید لیا آمده بود تا مرا در این حال ببیند و مراقبم باشد. لبخندی لرزان زدم و با صدایی که به سختی از گلویم خارج می‌شد، گفتم: “لیا… تویی؟ چطور… چطور اینقدر زود برگشتی؟” آوا با لبخندی شبیه لبخند شیاطین به من نگاه کرد. _ “دارا… من لیا نیستم. من آوا هستم.” اما در آن حالت، کلماتش در ذهنم گم شدند. فقط چهره‌ی آشنایی را می‌دیدم که فکر می‌کردم لیا است. دستم را به سمتش دراز کردم، با همان احساس نزدیکی و عشقی که به لیا داشتم. “لیا… بیا… نزدیک‌تر بیا.” همانطور که سعی می‌کردم روی پاهایم بایستم، متوجه شدم که مادرم با تلفن همراهش در حال فیلم گرفتن است. نور صفحه تلفن در تاریکی اتاق می‌درخشید. لحظه‌ای به خودم آمدم. فیلم گرفتن از من در این وضعیت؟ آن هم در اتاقم؟ و چرا آوا اینجاست؟ با نزدیک شدن من به آوا، او ناگهان عقب رفت. حس کردم یک جای کار می‌لنگد. چشمانم را به سختی باز و بسته کردم، سعی کردم گیجی را کنار بزنم. دوباره به چهره‌ی آوا نگاه کردم. نه، این لیا نبود. این آوا بود. چشمانش پر از شرارت بود، مثل مادرم. در همان حالت گیجی متوجه خروج مادرم از اتاق شدم و پشت سرش اوا به سرعت خارج شد و در را بست . وضعیتم ان قدر خوب نبود که بروم و دلیل کار مادرم را بپرسم گیجی امانم را بریده بود روی زمین افتادم و چشمانم بسته شد .
    1 امتیاز
  14. پارت هشت ملکه مادر که حس می‌کرد فضا برایش مساعد نیست، رو به من کرد و گفت: «بعداً درباره‌ی این موضوع دوباره صحبت خواهیم کرد.» سپس با آوا از اتاق خارج شد. وقتی صدای بسته شدن در آمد، نفس عمیقی کشیدم و به سمت صندلی‌ام برگشتم. امیر با خنده گفت: «خوب شد امدما،نجاتت دادم.دوباره بحث لیا بود؟حالا با این همه مخالفت میخوای چیکار کنی!» لبخندی زدم و گفتم: «چیزی نیست، امیر. فقط مسائل خانوادگی.» امیر با همان لحن شاد و پرانرژی‌اش ادامه داد: «مسائل خانوادگی معمولاً از این جذاب تر نیستند! ولی خب، مهم اینه که الان من اینجام تا اوضاع رو کمی بهتر کنم.» سپس رو به من کرد و با لبخندی که نشان از یک پیشنهاد خوب داشت، گفت: «نظرت چیه به دیدن لیا بری؟ شاید صحبت کردن باهاش ، یا حتی فقط بودن در کنارش، حالت رو بهتر کنه. من فکر می‌کنم بعد از این همه تنش، یک دیدار با لیا می‌تونه بهترین کار باشه.» پیشنهاد امیر مثل آبی بود بر آتش. دیگر طاقت ماندن در آن فضا را نداشتم. با سری تکان دادن، قبول کردم و بلافاصله به سمت خانه‌ی لیا حرکت کردم، در حالی که هنوز عطر حضور امیر در اتاق حس می‌شد. اما ذهنم دیگر پیش اتفاقات اتاق نبود، بلکه پرواز کرده بود به سمت خانه‌ی لیا. وقتی به باغچه خانه‌ی لیا رسیدم، او را دیدم که با دقت مشغول رسیدگی به گل‌های شمعدانی بود. با دیدن من، لبخندی واقعی و گرم بر لبانش نشست. انگار حضور من، لبخندش را عمیق‌تر کرد. کنارش نشستم. هوا پر از عطر گل‌های رز و یاس بود و نسیم خنکی می‌وزید. یک سکوت دلنشین بینمان برقرار شد، سکوتی که پر بود از احساسات ناگفته. دستش را که مشغول برداشتن علف‌های هرز بود، به آرامی گرفتم. انگشتانم را دور انگشتانش حلقه کردم و با صدایی که سعی می‌کردم آرام و بدون لرزش باشد، گفتم: “لیا، می‌دونم این روزها چقدر همه‌چیز برامون سخت شده، اما خواستم بدونی که حضور تو، چقدر برای من ارزشمندِ. مثل یک نور در این تاریکی.” لیا سرش را به آرامی بلند کرد و در چشمانم نگاه کرد. لبخندی روی صورتش نقش بست که انگار تمام خستگی‌هایم را از بین برد. با صدایی که کمی خش‌دار شده بود، گفت: “من هم همین حس رو دارم دارا. تا وقتی تو کنارم هستی، احساس می‌کنم می‌تونم از پس هر کوهی بر بیام.” و بعد، بدون هیچ حرفی، سرش را به آرامی روی شانه من گذاشت. آن لحظه، تمام هیاهوی درونم آرام گرفت. حس آرامشی عمیق وجودم را فرا گرفت. لبخندی که از ته دل بود، روی لبم نشست و گفتم: “لیا، دوستت دارم.” او سرش را کمی بلند کرد و نگاهش در نگاه من گره خورد. با همان صدای آرام و پر از محبت همیشگی‌اش، پاسخ داد: “من هم همینطور، دارا.” کمی سکوت کرد و بعد، با همان شیطنت همیشگی که باعث می‌شد لبخند بزنم، پرسید: “شنیدم امروز مادرت حسابی دلخور بوده؟ نکند باز هم سر موضوعی بحث کرده؟” این را که شنیدم، یک لحظه اخم کمرنگی روی صورتم نشست، اما بلافاصله با یادآوری آرامشی که در کنارش داشتم، دوباره خندیدم و گفتم: “ولش کن اونا رو. مهم اینه که الان اینجا، کنار تو هستم.” آن روز، در کنار لیا، با عطر گل‌ها و آرامش حضورش، حس کردم تمام مشکلات دنیا رنگ باختند و تنها چیزی که اهمیت داشت، همین لحظه‌ی ناب بود.
    1 امتیاز
  15. پارت هفت *** (دارا) هوا در اتاق کارم سنگین بود؛ نه از گرمای تابستان، بلکه از فشاری که روی دوشم بود. مشغول بررسی چند سند حیاتی بودم که ناگهان صدای باز شدن در آمد. مادرم بود، با آن وقار همیشگی‌اش، و در کنارش آوا، دختر دایی‌ام، که لبخندی تصنعی بر لب داشت و از چهره‌اش شرارت میبارید. هردو کمی به جلو امدند و سر خود را به معنای تعظیم فرود اوردند .حضور آوا، خصوصاً به همراه مادرم، مثل یک تلنگر بود. سعی کردم تمرکزم را حفظ کنم و به کارم ادامه دهم، اما ناخودآگاه اخم‌هایم در هم رفت. ملکه مادر که انگار متوجه حالت چهره‌ام شده بود، با لحنی که سعی می‌کرد آرام باشد اما خشم پنهانی در آن موج می‌زد، گفت: «دارا جان، مگر قرار نبود امروز کمی وقت برای دیدن آوا بگذاری؟ او از صبح منتظرت بود.» بدون اینکه نگاهم را از کاغذها بردارم، جواب دادم: «کارم دارم، مادر. همانطور که می‌بینید.» ملکه مادر قدمی به جلو برداشت و صدایش کمی بلندتر شد: _«این چه طرز جواب دادن است؟ این دختر، دختر دایی توست! باید حرمت او را بدانی.» نفسم را با صدا بیرون دادم و بالاخره سرم را بلند کردم. نگاهم مستقیم به چشمان مادرم افتاد و گفتم: «من احترامم را بلدم، مادر. اما من اینجا مشغله‌ی مهمی دارم و واقعاً فرصت این دیدارها را ندارم، مخصوصاً این دیدار.» کنایه در صدایم پیدا بود. آوا که تا آن لحظه ساکت ایستاده بود، جلو آمد و با لحنی که سعی می‌کرد شیرین باشد، گفت: «دارا جان، من فقط خواستم یک سر بزنم. قرار نیست مزاحمت شوم. فقط چند دقیقه‌ای…» حرفش را قطع کردم و با لحنی قاطع‌تر و عصبی گفتم: «نه آوا. چند دقیقه هم وقت ندارم. من از این وضعیت خسته شده‌ام. وقتی می‌گویم کار دارم، یعنی کار دارم.» ملکه مادر که دیگر صبرش لبریز شده بود، با صدایی که می‌لرزید، فریاد زد: «تا کی می‌خواهی اینطور لج کنی؟ من تو را به پای این دختر می‌نشانم، دارا! باور کن اگر با زبان خوش قبولش نکنی، مجبور می‌شوم کاری کنم که چاره ای جز قبول کردنش نداشته باشی و خودم تو را به او بچسبانم! یادت نرود من چه قدرتی دارم!» این تهدید دیگر برایم غیرقابل تحمل بود. از جا بلند شدم و با تمام وجودم فریاد زدم: «بیروووون!!» روبه روی مادرم ایستادم و با اخم و حالتی عصبی انگشتم را تهدید وار در هوا گرداندم با صدایی بلند گفتم: "قدرت؟کدام قدرت؟قدرتی که خودم بهتون دادم رو به رخ خودم میکشید؟فراموش کرده اید؟ اگر من نبودم نه شما قدرتی داشتید نه اوا از خانواده ای قدرتمند بود ." قدمی به عقب برداشتم با قیافه ای جدی خیلی ریلکس دست هایم را در جیب های شلوارم فرو بردم و به میز چوبی بزرگم تکیه زدم و رو به مادرم گفتم:"الان هم انقدر با قدرتتون من رو تهدید نکنید اگه بخوام توی یک دقیقه تموم قدرت و ثروتتون رو ازتون میگیرم .من به خواسته هام میرسم ،خودتون که منو میشناسید." صدای نفس‌نفس زدن مادرم و سکوت سنگین آوا در فضا پیچید. درست در اوج این کشمکش، صدای تقه‌ی آرامی به در آمد. امیر بود. با احتیاط در را باز کرد و با دیدن حالت چهره‌ی مادرم و من که هر دو برافروخته بودیم، مکثی کرد. لبخندی زد، اما لبخندی بود که احترام در آن موج می‌زد. به سمت مادرم رفت و با صدایی که کاملاً مؤدبانه بود، گفت: «ملکه مادر، عذر می‌خواهم مزاحم شدم. صحبت هایتان خصوصی بود؟» مادر که هنوز از دست من عصبانی بود، با همان قیافه‌ی درهم نگاهی به امیر انداخت و گفت: «نه، ما داشتیم صحبت می‌کردیم.» لحنش نشان می‌داد که نمی‌خواهد بیش از این درگیر شود. امیر با درک موقعیت، نگاهی به من و سپس به آوا که ساکت کنار مادر ایستاده بود، انداخت و گفت: «بسیار خب. اگر کاری داشتید، من در خدمت هستم.»
    1 امتیاز
  16. پارت شش *** (دارا) در تالار باشکوه شورا، ایستاده بودم. به عنوان پادشاه. نگاه‌های متفکر و بعضاً نگران اعضای شورا، سرداران و مشاورانم را حس می‌کردم. همه منتظر بودند تا ببینند قرار است چه فرمانی صادر شود. هوا سنگین بود، اما نه از ترس، که از هیجان تصمیمی که گرفته بودم. با صدایی رسا و قاطع گفتم: “بزرگان و یاران وفادار من، امروز اینجا جمع شده‌ایم تا از مسائلی فراتر از قلمرو و لشکر سخن بگوییم. موضوعی که به قلب و آینده این پادشاهی مربوط می‌شود: ازدواج من.” انتظار سکوت را داشتم، اما نه این سکوت مرگبار. سپس نام او را بر زبان آوردم: لیا. همانطور که پیش‌بینی می‌کردم، موجی از حیرت در تالار پیچید. لیا، دختری از مردم عادی، که عشقش قلب مرا تسخیر کرده بود. این انتخاب، برای بسیاری، غیرمنتظره و شاید غیرقابل قبول بود. و البته، صدای مادرم، مثل همیشه، اولین اعتراضی بود که شنیدم: “دارا! این چه حرفی است؟ آیا با انتخاب خود، اعتبار این خاندان و سنت‌های ما را زیر سوال نمی‌بری؟ لیا؟ او شایسته این جایگاه نیست!” لحن تند و قاطع او، حتی در آن جمع، مرا تکان نداد. سعی کردم خونسردی‌ام را حفظ کنم. امیر، سردار همیشه همراهم، با نگاهی زیرکانه به من اشاره کرد که برخی از اعضای شورا، رنگشان پریده است. لبخندی کوچک بر لبانم نشست، اما سریع آن را کنترل کردم. باید جدی می‌بودم. مادرم، با لحنی تهدیدآمیز، نزدیک شد و در گوشم نجوا کرد: “اگر از این تصمیم برنگردی، بدان که دیگر روی حمایت من حساب نباید بکنی. آوا، دختر دایی‌ات، انتخاب شایسته‌تری است. او از خونی والا و خانواده‌ای قدرتمند است و این ازدواج، جایگاه تو را محکم خواهد کرد.” او سپس با صدایی بلندتر، دستور خروج اعضای شورا را صادر کرد و گفت که باقی حرف های من با او “مسئله شخصی” است. بعد از خروج آن‌ها، با وقار از جا برخاستم. نگاه مستقیم و قاطع من، نشان از عزمی راسخ داشت. گفتم _ “من اینجا نیامده‌ام تا اجازه بگیرم، بلکه آمده‌ام تا اعلام کنم. تصمیم من برای ازدواج با لیا، قطعی است. این انتخاب قلب من است، نه تحمیلی از سوی سنت‌ها یا فشارهای بیرونی.” به او یادآوری کردم: “پادشاهی که دلش خوش نباشد، هرگز نمی‌تواند مردمانش را خوشبخت کند. من راه و رسم خود را انتخاب کرده‌ام.” سپس قاطعانه گفتم: “من از تهدیدهای شما واهمه‌ای ندارم. پشتیبانان من، امیر و مردمان این سرزمین هستند. من به تنهایی هم از انتخابی که کرده‌ام، دفاع خواهم کرد. مثل اینکه فراموش کرده اید که ما که بودیم و چطور به قدرت رسیدیم؟ من و شما یا حتی اوا هم خون اشرافی ندارد. اصلا چیزی به اسم خون اشرافی وجود ندارد هرکه بیشتر تلاش کند به قدرت میرسد و هرکه به قدرت رسد پادشاهی میکند.” نگاهم را به چشمان مادرم دوختم و با جدیت تمام گفتم: “و بدانید، اگر کوچکترین تلاشی برای آزار لیا صورت گیرد، با تمام قدرت این پادشاهی، با شما برخورد خواهم کرد. من از نقشه‌های پنهانی شما آگاهم و اجازه نخواهم داد عشق من قربانی جاه‌طلبی‌های شما شود.” بدون اینکه منتظر پاسخی از او باشم، تالار را ترک کردم. میدانستم که این تازه آغاز یک مبارزه بزرگ است، اما با قلبی استوار و عشقی که چراغ راهم بود، آماده بودم تا برای آنچه درست می‌دارم، بجنگم.
    1 امتیاز
  17. پارت پنج لیا با چشمانی که هنوز برق اشک در آن‌ها بود، به دارا نگاه کرد و گفت: «هنوزم باورم نمیشه. فکر می‌کنم این هم یه رویای دیگه است.» دارا با لبخندی که از چشم‌هایش هم معلوم بود، گفت: «کجا بودی این همه وقت، عشق من؟» لیا کمی دلخور شد و گفت: «جایی نرفته بودم، فقط… فقط فکر می‌کردم تو الان با این جایگاهی که داری، دیگه منو نمی‌خوای.» دارا با قاطعیت و کمی دلخوری گفت: «این چه حرفیه می‌زنی؟ آدم عشقش رو با هیچ چیز عوض نمی‌کنه. من تمام این مدت به دنبال تو بودم .حالا که پیدات کردم عمرا از دستت بدم من به خواسته‌هام می‌رسم، لیا. هیچ‌کس نمی‌تونه جلوی من رو بگیره. دیگه دوری تموم شده. می‌برمت پیش خودم.» لیا لبخندی زد و گفت: «دارا جانم، ممنونم ازت. ولی خانواده‌ات چی؟ مادرت هنوز هم از من متنفره؟» این بار دارا لبخندی زد که سرشار از اطمینان و آرامش بود و گفت: «نگران نباش. هیچ‌کس نمی‌تونه رو حرف من حرف بزنه. من به خواسته‌هام می‌رسم.» دارا دست برد و تره ای از موهای خرمایی و موج دار لیا را که روی شانه اش افتاده بود به عقب فرستاد. در همین حین، امیر دوباره به سمتشان آمد. عینکش، حتی در تاریکی شب، توجه همه را جلب می‌کرد، اما او انگار که اصلا متوجه نگاه‌ها نبود. با همان لحن خسته‌ی شوخی گفت: «تموم نشد؟ خسته شدم از این همه عاشق‌بازی!» دارا رو به لیا کرد و گفت: «دیگه وقتشه. باید بریم. تا دم در خونتون باهات میام.» لیا با قدردانی به او نگاه کرد و قلبش از عشق دارا لبریز شد. *** امیر: (با لحن بامزه) «آره دیگه، ما دو تا دوست قدیمی، داریم نامزدتو می‌بریم خونه! چه داستانی بشه این!» دارا: (به شوخی) «برو بابا امیر! تو فقط دنبال یه بهانه‌ای که ما رو کنار هم ببینی و برای خودت داستان بسازی!» لیا: (با خنده) «راست میگی، امیر همیشه همینطوریه!» امیر: «من؟ من که فقط دارم صحنه رو برای یه پدر عاشق که قراره از عشقش برای بچه هاش بگه ، آماده می‌کنم!» دارا: «خیلی خب امیر! بعدا حسابت رو می‌رسم!» لیا: «اینقدر دعوا نکنید دیگه! بذارید منم یه کم از این هوای خوب لذت ببرم.» امیر و دارا، لیا را تا دم در خانه‌شان همراهی کردند. در طول مسیر، آنقدر با هم شوخی کردند و خندیدند که انگار تمام سال‌های دوری را در چند دقیقه جبران کردند. بعد از اینکه دارا مطمئن شد لیا سالم به خانه‌شان رسیده است، با لبخندی که روی لبانش ماند، به در خانه‌ی آن‌ها خیره شد. امیر با یک ضربه‌ی کوچک به شانه‌اش، او را از فکر بیرون آورد و با لحنی که سرشار از شیطنت بود، گفت: «ای ای… پدر عاشقی! بسوزه پدر عشق!» هر دو با صدای بلند خندیدند و در حالی که شب، آن‌ها را در آغوش گرفته بود، به سمت قصر حرکت کردند.
    1 امتیاز
  18. فقط یه فکر خودت باش این ادمها دو روز حرف میزنن بعد یادشون میره. کافیه کاری که دلت میگه رو انجام بدی. برای دو روز خرف مردم کل زندگیتو تباه نکن
    1 امتیاز
  19. پارت چهار در چشمان لیا، دیگر اثری از ترس نبود؛ اشک حلقه زده بود. بغضی که مدت‌ها در گلویش مانده بود، حالا داشت خفه‌اش می‌کرد. احساس غریبی داشت؛ انگار عشقی که سال‌ها ندیده بود، حالا با شکوهی وصف‌ناپذیر در مقابلش ایستاده بود. دارا، که حالا دیگر شاهی شده بود، با تمام عشق، دستش را به سمت لیا باز کرد. لیا با دیدن این حرکت، انگار که منتظر همین اشاره بود، خودش را در آغوش دارا انداخت و اشک‌هایش سرازیر شد. امیر، از دور نظاره‌گر این لحظه بود، لبخندی از رضایت و خوشحالی بر لب داشت. دارا و لیا، مانند تشنه‌ای که تازه به آب رسیده باشد، یکدیگر را در آغوش کشیدند، نفس کشیدند و در گوش هم نجوا کردند. لیا، کمی از آغوش دارا بیرون آمد، با چشمانی اشک‌آلود به او نگاه کرد و با نگرانی گفت: «چرا تو اینجایی؟ اگه کسی تو رو بشناسه و بخواد بلایی سرت بیاره چی؟» دست برد و ماسک دارا را روی صورتش گذاشت. دارا دوباره لیا را در آغوش گرفت و در حالی که نفس عمیقی می‌کشید، زمزمه کرد: «دیگه هیچی جز تو برام مهم نیست، لیا. هیچی.» *** وقتی دارا و لیا از هم جدا شدند، امیر که تا آن لحظه با لبخندی گرم ناظر این صحنه‌ی عاشقانه بود، با شیطنتی که از چشم‌هایش می‌بارید، صدایش را صاف کرد و گفت: «اوهوم، اوهوم! لیا خانوم، مارو یادتونه یا فقط حضورتون پیش شازده است؟» لیا با لبخندی که روی صورتش شکوفا شده بود، به امیر نگاه کرد و گفت: «تو هنوز عوض نشدی، امیر!» امیر قیافه‌ی جدی به خودش گرفت و با لحنی بامزه گفت: «نه بابا! عوض شدم. داری اشتباه می‌کنی.» اما نگاه دزدکی‌اش به دارا که با رضایت و لبخندی محو به لیا نگاه میکرد ، لو داد که دارد شوخی می‌کند. لیا با دیدن این صحنه، قهقهه‌ای از ته دل سر داد. امیر که سعی داشت خنده‌اش را کنترل کند، گفت: «انگار نمی‌دونید، من دیگه یه شخص خیلی مهم شدم! اگه بدونید چند نفر دنبال منن که یه بلایی سرم بیارن!» لیا که خوب امیر را می‌شناخت و می‌دانست دارد شوخی می‌کند، با چشمانی پر از شیطنت گفت: «آره خب، حتماً همینطوره!» دارا، که دید این دو دوست قدیمی دارند وارد بحث‌های بی‌پایان شوخی و کل‌کل خودشان می‌شوند، برای اینکه فضا را عوض کند و سریع‌تر به خواسته‌اش برسد، میان حرفشان پرید: «امیر جان، برو ببین اون ترن هوایی کجا رفت؟ فکر کنم الان نوبت ماست!» امیر خنده‌ی بلندی از ته دل سر داد و رو به لیا گفت: «می‌بینی؟ چطور داره منو می‌ندازه دور!» بعد با ادا و اطوار، آهی مصنوعی کشید و به دوردست خیره شد: «هی… دارا خان، من برم براتون نخود سیاه بیارم.» و بعد از آن‌ها دور شد. دارا و لیا با دیدن این صحنه، دوباره خندیدند. دارا دستش را به آرامی پشت کمر لیا گذاشت و او را به سمت یک نیمکت هدایت کرد. _«بیا جانم. الان دیگه فقط تو هستی و من. به اندازه‌ی صد سال حرف نگفته دارم.»
    1 امتیاز
  20. پارت سه *** در کافه‌ای، دارا و امیر روبروی هم نشسته بودند. فضای کافه با عطر قهوه و صدای ملایم موسیقی، فضایی آشنا و در عین حال دلگیر را ایجاد کرده بود. دارا، فنجان قهوه‌اش را در دستانش گرفته بود و به نقطه‌ای نامعلوم خیره شده بود. امیر، سکوت را شکست و پرسید: «خب دارا، خبری از لیا نشد؟» دارا با صدایی که کمی گرفته بود، پاسخ داد: «نه، هیچ خبری. انگار که…» صدایش را خورد و با حسرت ادامه داد: «شاید دیگه هیچ‌وقت نبینمش.» امیر با دقت به او نگاه کرد و گفت: «خیلی عجیبه. شش ساله که ندیدمش. یادمه آخرین بار که دیدمش، خیلی به عشق تو امیدوار بود .» دارا سرش را به آرامی تکان داد. «آره، اون همیشه یه جورایی مرموز بود. ولی عشقش به من… اون واقعی بود. من اینو می‌دونم.» امیر آهی کشید و گفت: «امیدوارم که یه روزی پیداش کنی. شاید باید دوباره از نو شروع کنیم. شاید یه جایی، یه ردی ازش باشه.» دارا با ناامیدی گفت: «فکر نمی‌کنم. دیگه بریدم.». امیر که متوجه سکوت سنگین دارا شده بود، برای عوض کردن حال و هوا گفت: «دارا، اینقدر غصه نخور. بیا بریم یه چرخی توی شهر بازی بزنیم. شاید یه کم هیجان، حال و هوامون رو عوض کنه.» دارا، که انگار از عالم خودش بیرون آمده باشد، با لبخندی محو به امیر نگاه کرد و گفت: «ایده خوبیه!» *** چند دقیقه بعد، هر دو در میان هیاهو و شلوغی شهر بازی بودند. صف بلیط ترن هوایی، به ظاهر بی‌پایان بود و دارا، طبق معمول، شروع به غرولند کرد: «وای خدا! ببین چقدر شلوغه! یعنی باید انقدر صبر کنیم؟اصلا اینا منو میشناسند؟ من که گرسنمه!» امیر اما، فقط از ته دل می‌خندید. این غرولندهای بامزه‌ی دارا را دوست داشت. بالاخره بعد از کلی انتظار، بلیط‌ها را گرفتند و به سمت سکوی سوار شدن ترن هوایی رفتند. در میان جمعیت، چشم امیر به دخترکی افتاد که با اشتیاق، سرش در گوشی‌اش بود و داشت عکس‌های دارا را مرور می‌کرد. لبخندی شیطنت‌آمیز روی لب امیر نشست. رو به دارا کرد و با لحنی پر از شوخی گفت: «دارا، بیا! یه هوادار پروپاقرص پیدا کردم! بیا ببرمت یه کم دلبری کن!» هر دو با شیطنت به سمت دخترک رفتند، اما نیتشان اذیت کردن نبود. امیر کنار یک نیمکت نشست و دارا هم کنار دیگرش. همین که دخترک با ترس به آن‌ها نگاه کرد و خواست چیزی بگوید، ناگهان از دیدن چهره ی او خشکشان زد. آن‌ها او را شناختند! لیا بود! همان لیا که شش سال تمام، دارا با خیالش زندگی کرده بود. چهره‌اش اصلاً تغییر نکرده بود، فقط کمی بزرگتر شده بود. اما لیا، به خاطر ماسک و عینکی که روی صورتشان بود، آن‌ها را نشناخت. با ترسی که در صدایش موج می‌زد و کمی لکنت، پرسید: «ش… شما کی هستید؟ با من چیکار دارید؟» بلند شد و ایستاد. امیر و دارا، که هنوز در شوک این دیدار غیرمنتظره بودند، به خودشان آمدند. دارا، حالا دقیقاً روبروی کسی ایستاده بود که تا چند دقیقه پیش، فقط در رویاهایش او را می‌دید. قلبش به شدت می‌تپید. احساسی عمیق از دلتنگی، اشتیاق و ناباوری در وجودش غوغا می‌کرد. لبخندی آرامش‌بخش روی لبش نشست. وقتی دید لیا هنوز مضطرب است، فوراً ماسکش را برداشت و با صدایی که انگار از عمق وجودش برمی‌خاست، آرام گفت: «لیا…»
    1 امتیاز
  21. پارت دو *** (دارا) آخ که چقدر خسته بودم! روزی که گذشت، انگار صد سال طول کشید. جلسه‌ی پشت جلسه، گزارش روی گزارش، تازه کلی هم بحث و جدل با این وزیرهای ناکارآمد. در اتاق خودم را که بستم، انگار دنیا را پشت سر گذاشتم. فقط همین‌جا بود که می‌توانستم نفس راحت بکشم. صدای خنده ی امیر که داشت با نگهبان شوخی میکرد تا اینجا هم می امد رفتم سمت کمد بزرگم. با غرور درش را باز کردم. اول از همه، تاج خودم را برداشتم، همان که روی سر می‌گذاشتم وقتی می‌خواستم هیبت شاهانه داشته باشم. بعد، با همان دست، تاج دیگر را برداشتم. تاج او. چقدر قشنگ بود! مثل نور خورشید بود در این دنیای خاکستری. کنارش، لباس‌های ابریشمی که برایش سفارش داده بودم، کیف و کفش‌های چرمی اصل، و آن گردنبند زمردی که شش سال پیش قولش را داده بودم… همه را چیدم، درست مثل اینکه همین الان برگشته و این‌ها هدیه‌های من است. همین که نگاهم به این‌ها می‌افتاد، انگار تمام خستگی‌ام می‌پرید. غمی که توی دلم بود، جایش را به یک امید قشنگ می‌داد. آره، ما شش ساله که هم را ندیده‌ایم، ولی این‌ها را نگه داشته بودم تا وقتی پیدایش کنم، با این‌ها سورپرایزش کنم. فکر اینکه بالاخره پیدایش کنم و این‌ها را به او بدهم، تمام تنم را پر از انرژی می‌کرد. حتی وقتی با امیر شوخی می‌کردم، ته دلم همین فکر بود. او تنها کسی بود که می‌دانست من چقدر دلتنگم، چقدر منتظرم. *** شش سال از آخرین دیدار دارا و لیا می‌گذشت. شش سالی که انگار در غیاب لیا، زمان برای دارا معکوس شده بود. او هنوز هم عاشق لیا بود، عشقی که امیر از ابتدا از آن خبر داشت. امیر، که با هر دوی آن‌ها دوست بود و رابطه‌ی او با لیا نیز به صمیمیت خواهر و برادری بود، از آخرین دیدارشان شش سال می‌گذشت و خبر چندانی از لیا نداشت. *** (دارا) صدای ضربه‌ای به در اتاق آمد. -کیه؟ صدای امیر بود. قبل از اینکه فرصت کنم جواب بدهم، در باز شد و امیر با لبخندی که معلوم بود یک نقشه‌ی شیطنت‌آمیز توی سرش دارد، وارد شد. - بدو ببینم شاهزاده! وقت تفریح رسیده! گفت و چشمکی زد. - چطوره امشب بزنیم بیرون، یه دور دوری تو شهر بزنیم؟ کسی هم نفهمه. بنظر پیشنهاد خوبی میومد .بهش احتیاج داشتم. - عالیه! سریع رفتم سمت کمد. لباس‌های رسمی را انداختم و ما دوتا، انگار که بچه‌ مدرسه‌ای هستیم، با دو تا تیشرت عوض کردیم. همین‌که آماده شدیم، یواشکی از یک در پشتی قصر زدیم بیرون. کسی هم نفهمید. همین که پا به خیابان گذاشتم، ماسک را گذاشتم روی صورتم. امیر هم عینک آفتابی‌اش را از توی جیبش درآورد و زد روی چشم‌هایش. با دیدن عینک، یک نیشخند زدم و الکی سرم را چرخاندم سمت آسمان. - عجب آفتاب گرمی! امیر خندید. - بابا می‌خوام کسی نشناستم دیگه! - با این عینک که بیشتر شبیه دلقک‌ها شدی! مسخره‌اش کردم. - اصلاً برش نمی‌دارم! با شیطنت گفت و ما دو تا، با خنده، به سمت مرکز شهر راه افتادیم. توی راه، حسابی با هم شوخی کردیم و از دنیا گفتیم و خندیدیم. انگار نه انگار که ما همان شاه و مشاور بودیم! همین چیزها بود که خستگی آدم را در می‌کرد.
    1 امتیاز
  22. به نام خدا پارت یک سال‌ها بود که سایه‌ی سنگین ظلمت بر سرزمین آریاستان افکنده شده بود. پادشاه پیشین، با دستانی آغشته به خون و قلبی از سنگ، جز رنج و اندوه برای مردمش ارمغانی نداشت. اما دوران تاریکی به سر آمده بود. دارا، پسر جوان و شجاع آریاستان، که قلبش برای مردمش می‌تپید و هوش و ذکاوتش در نبردها زبانزد خاص و عام بود، همراه با یاران وفادارش، پرچم شورش را برافراشت. با مهارت‌های رزمی بی‌نظیر و استراتژی‌های هوشمندانه‌ی خود، گارد سلطنتی را در هم شکستند و زنجیرهای ظلم را پاره کردند. اکنون، دارا، که مردمش او را شاهِ شاهان، شاهنشاهِ آریاستان می‌خوانند، بر تخت نشسته است. کاخ جدید او، نمادی از دوران نوین و نویدبخش آریاستان است. کاخی که در عین شکوه و جلال، روح مدرنیته را در خود جای داده. ورودی باشکوهی با نگهبانانی که در کت و شلوارهای مشکی، چون سایه‌هایی استوار، خبردار ایستاده‌اند، به مسیری طولانی از سنگ‌فرش‌های سفید و درخشان منتهی می‌شود. دو سوی این مسیر، باغ‌هایی سرسبز و آراسته، چشم‌نواز رهگذران است. خود کاخ، در سه بخش مجزا طراحی شده است: بخشی به خانواده‌ی سلطنتی اختصاص دارد، بخشی دیگر محل استقرار فرماندهان وفادار، و بخش سوم، که از همه عظیم‌تر و باشکوه‌تر است، به شاه، دارا، تعلق دارد . این بخش شامل اتاق جلسات بزرگی است که با تخت پادشاهی خیره‌کننده‌اش، نمادی از قدرت و تصمیم‌گیری است؛ اتاقی کوچک‌تر برای رسیدگی به امور اداری و دولتی؛ و در نهایت، اتاق خوابی که هیچ چشمی تاکنون به درون آن نفوذ نکرده است. .دارا قدم به درون کاخ گذاشت. نور ملایم و هوشمندانه، فضای وسیع لابی را روشن می‌کرد و انعکاس آن بر سنگ‌های مرمرین کف، حس قدم گذاشتن بر ابرها را تداعی می‌کرد. در کنارش، امیر، دوست و همراه همیشگی‌اش، با همان لبخند همیشگی که گویی تمام نگرانی‌های دنیا را از یاد می‌برد، قدم برمی‌داشت. سال‌ها بود که این دو، سختی‌های بسیاری را در کنار هم تحمل کرده بودند؛ از کوچه‌های تنگ و تاریک شهر تا میدان‌های نبرد خونین. حالا، اینجا، در قلب قدرت، در کاخ تازه فتح شده، جایگاهشان را فراموش کرده بودند؛ گویی هنوز همان دو دوست صمیمی بودند که در رویای فردایی بهتر، نقشه‌ها می‌کشیدند. امیر، که اکنون وزیر اعظم و کلیددار خزانه‌ی شاه نیز بود، با لحنی صمیمی به دارا گفت: - باورکردنی نیست، دارا. پنج سال پیش، در همین شهر، زیر همین آسمان، داشتیم برای یک وعده نان می‌جنگیدیم. حالا… ببین ما کجا هستیم. دارا لبخندی زد و به دیوارهای شیشه‌ای عظیم کاخ که منظره‌ای زیبا از شهر را به نمایش می‌گذاشت، خیره شد. - این تازه شروع ماجراست، امیر. هنوز راه درازی در پیش داریم تا آریاستان واقعی را بسازیم.
    1 امتیاز
  23. کلا بنظرم کاش دست از سر ایده پسر خیلی مغرور و سرد و خشن و پولدار بردارید این همه پسر دلقک فقیر باحال ریخته تو مملکت😂
    1 امتیاز
  24. 🎥 انیمیشن جدید " نژا " Ne Zha 2025 🎖امتیاز: 8.1 از 10 🎭ژانر: انیمیشن اکشن درام ماجراجویی فانتزی 📥 👤ﮐﺎﺭﮔﺮﺩﺍﻥ: Yu Yang 🌟ستارگان: Yanting Lü Mo Han Hao Chen Gong Geer 🌎محصول کشور: چین ⏰زمان: 143 دقیقه ✍خلاصه داستان: پس از یک فاجعه بزرگ، برخلاف جسم‌هایشان، روح‌های نژا و اوبینگ نجات پیدا می‌کنند و فرصت یک زندگی جدید نصیب‌شان می‌شود، اما...
    1 امتیاز
  25. بالاخره به اون چیزی که میخوای می‌رسی نا امید نباش
    1 امتیاز
  26. 1 امتیاز
  27. تا حالا صبر کردی بازم صبرکن ببین آخرش چی میشه...
    1 امتیاز
  28. میگم که نجنگ اینقدر برای یه نفر نجنگ ولش کن اگه تورو خواسته باشه خودش میاد سمتت
    1 امتیاز
  29. 1 امتیاز
×
×
  • اضافه کردن...