-
تعداد ارسال ها
245 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
4
تمامی مطالب نوشته شده توسط s.a
-
نزدیک رقیبانی و میبوسمت از دور دور است که یادی کنی از عاشق مهجور
- 72 پاسخ
-
- 3
-
-
به عشق میسپارمت ؛ به ویرانگر ترین نفرینِ انسان
- 72 پاسخ
-
- 3
-
-
-
خواستم از رنجش دوری بگویم ، یادم آمد عشق با آزار خویشاوندی دیرینه دارد ...
- 72 پاسخ
-
- 3
-
-
-
-
گیرم که به هر حال مرا برده ای از یاد گیرم که زمان خاطره هارا به فنا داد گیرم نه تو گفتی نه تو بودی نه شنیدی آن عاشق دیوانه که صد نامه فرستاد با آن همه دلبستگیو عشق چه کردی؟ یکبار دلت یاد منه خسته نیوفتاد یعنی به همین راحتی از عشق گذشتی؟ یکبار دلت تنگ نشد خانه ات اباد؟ این بود جواب من دلخسته عاشق شیرین رقیبان شده ای از لج فرهاد؟ باشد گله ای نیست خدا پشتو پناهت احوال خودت خوب دمت گرم دلت شاد 🕊 1405/04/20
- 72 پاسخ
-
- 3
-
-
-
-
و چه بیذوق جهانی که مرا با تو ندید ...🕊
- 72 پاسخ
-
- 3
-
-
-
-
هر شبي گويم که فردا ترک اين سودا کنم باز چون فردا شود امروز را فردا کنم
- 72 پاسخ
-
- 3
-
-
-
ناله را هرچند می خواهم که پنهانی کشم سینه می گوید که من تنگ آمدم، فریاد کن
- 72 پاسخ
-
- 4
-
-
-
داستان غم هجران تو گفتم با شمع انقدر سوخت که از گفته پشیمانم کرد
- 72 پاسخ
-
- 4
-
-
-
همه آرام گرفتند و شب از نیمه گذشت، آنچه در خواب نرفت،چشم من و یاد تو بود.
- 72 پاسخ
-
- 4
-
-
-
می تَوان در سِنِ کَم مانند یک انسان پیر؛ قامَتی خَم، دستِ لَرزان، دَردِ بسیاری کشید...
- 72 پاسخ
-
- 4
-
-
-
-
چهها با جان خود دور از رُخ جانان خود کردم مگر دشمن کند اینها که من با جان خود کردم طیببم میگفت درمانی ندارد درد مهجوری غلط میگفت، خود را کشتم و درمان خود کردم
- 72 پاسخ
-
- 4
-
-
-
دیگر آن "حالا چرا " معنی ندارد شهریار هر زمان برگردد او ، جان را فدایش میکنم
- 72 پاسخ
-
- 4
-
-
-
سلام عشقم میشه رمان من رو تایید کنی؟😁😊
-
نام : اغتراب نویسنده : s.a ژانر : عاشقانه ، غمگین مقدمه : همیشه فکر میکردم تنهایی، یعنی نبودنِ آدمها در کنارمان. اما حالا میفهمم که تنهایی، یعنی بودنِ همه چیز و نبودنِ “آن” چیز. یعنی ایستادن در مرکزِ یک اتاقِ پر از نور، اما احساسِ سرمایِ یک سردابِ عمیق. من از آن لحظهای که دستش از دستم رها شد، دیگر بخشی از این جهان نیستم. من در میانِ این همه تلاطم، در حالِ غرق شدن در غریبگیِ خودم هستم. این داستانِ من است؛ داستانِ اغتراب.
- 1 پاسخ
-
- 5
-
-
-
درخیالمآمدیمحکمبغلکردمتورا بیوفااینآمدندرعالمرویاچرا؟
- 72 پاسخ
-
- 4
-
-
-
-
گرچه او هرگز نمیگیرد ز حال ما خبر.... درد او هر شب خبر گیرد ز سر تا پای ما ...🥀
- 72 پاسخ
-
- 4
-
-
-
مِثلِ قاتل که سَرِ صحنهیِ جُرمَش بِرَوَد؛ کاش میآمد و میدید، چه با ما کرده...
- 72 پاسخ
-
- 4
-
-
-
خواب نمیبَرد مرا یار نمیخَرد مرا مرگ نمیدَرد مرا آه، چه بی بها شدم......
- 72 پاسخ
-
- 4
-
-
-
به خداحافظی تلخ تو سوگند، نشد که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد لب تو میوه ممنوع، ولی لب هایم هرچه از طعم لب سرخ تو دلکند، نشد با چراغی همهجا گشتم و گشتم در شهر هیچکس ... هیچکس اینجا به تو مانند نشد هرکسی در دل من جای خودش را دارد جانشین تو در این سینه 'خداوند' نشد خواستند از تو بگویند شبی شاعرها عاقبت با قلم شرم نوشتند: نشد! _ فاضل نظری
- 72 پاسخ
-
- 4
-
-
-
دل ز تَن بُردی و دَر جانی هَنوز دَرد ها دادی و دَرمانی هَنوز...
- 72 پاسخ
-
- 4
-
-