به اطلاع کاربران میرسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شدهاند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity
-
تعداد ارسال ها
48 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
تمامی مطالب نوشته شده توسط s.a
-
پارت بیست امیر: (با تلخی) چطور میخوای به لیا نگاه کنی وقتی … صدای هردویشان حالا پر از نگرانی بود، گویی تازه متوجه شده بودند که من ممکن است بیدار شده باشم. اما این بار، نگرانیشان برای من، دیگر آن گرمای سابق را نداشت. قلبم از سرمای حقایقی که تازه فهمیده بودم، یخ بسته بود دارا: (با صدایی که به سختی شنیده میشد، گویی کلمات در گلویش گیر کردهاند) لیا… تو… تو بیداری؟ سرم را به نشانه “بله” تکان دادم. اما نمیتوانستم حرفی بزنم. گلوی خشکم اجازه نمیداد. تمام وجودم فریاد میزد، اما صدایی از من خارج نمیشد. امیر بلافاصله به سمتم آمد. زانو زد کنار تخت و دستم را گرفت. دستش گرم بود، اما من هیچ چیز را حس نمیکردم. فقط میدیدم که چشمان مهربانش پر از غم و دلسوزی است. امیر: (با صدایی آرام و لرزان) لیا… حالت خوبه؟ میشنوی چی میگم؟ نمیدانستم خوبم یا نه. اصلاً خوب بودن در این لحظه چه معنایی داشت؟ به دارا نگاه کردم. او با چند قدم بلند خودش را به کنار تخت رساند، اما جرئت نزدیک شدن بیشتر را نداشت. چشمانش مدام التماس میکردند. دارا: (با عجله و صدایی که حالا کمی بلندتر شده بود) لیا، به خدا قسم که… من هیچی یادم نمیاد! مادرم این کارو کرد! اون میخواد ما رو از هم جدا کنه! اون همیشه از این ازدواج ناراضی بود! اون شب… اون شب من زیاد نوشیده بودم… هیچی یادم نیست! توضیحاتش مثل شلیک گلوله به قلبم بود. “هیچی یادم نیست!”؟ یعنی آن شب مست بوده؟ یعنی این خیانت، حاصل یک مستی لحظهای بوده؟ اینها چه چیزی را عوض میکرد؟ درد را کمتر میکرد؟ نه. فقط به سردرگمیام اضافه میکرد. لیا: (صدایم به طرز عجیبی ضعیف و بیروح بود، گویی از اعماق چاهی صحبت میکنم) فیلم… اون زن… ناخودآگاه نگاهم به امیر افتاد. او سرش را پایین انداخت. این حرکتش، مهر تأییدی بود بر تمام کابوسهایی که در بیداری میدیدم. امیر: (با آهی عمیق) لیا… متاسفم… من… من نمیدونم چی بگم. من خودم هم شوکه شدم. اما… فیلمی که مادر دارا نشون داد، واقعیت داشت. کلمات امیر، مثل چکش روی سرم فرود میآمد. واقعیت داشت. پس همه چیز واقعی بود. تمام آن لبخندها، تمام آن کلمات عاشقانه، تمام آن لحظات شیرین… همهاش با سایه این خیانت، آلوده شده بود. به دارا نگاه کردم. او حالا روی زمین، کنار تخت نشسته بود و صورتش را در دستانش پنهان کرده بود. شانههایش میلرزید. آیا گریه میکرد؟ اشکهای او، حالا دیگر برای من معنایی نداشت. فقط حس میکردم که تمام وجودم تهی شده است. لیا: (نگاهم را از دارا گرفتم و به سقف دوختم. صدایم سرد و بیحس بود) پس… تمام این مدت… نمیتوانستم جمله را تمام کنم. “تمام این مدت دروغ میگفتی؟” “تمام این مدت خیانت میکردی؟” کلمات در گلویم میمردند.
-
پارت نوزده مادر دارا، در حالی که صورتش را میمالید، اما چشمانش پر از خشم بود، فریاد زد: مادر دارا: (با صدایی لرزان از خشم) اگر اینطور است، پس بیا بیرون، اوا! بیا و رو در رو حقیقت را بگو! بیا و اعلام کن که به خاطر این رابطه، حاملهای! همانطور که کلماتش در هوا معلق بود، در پشتی تالار باز شد و اوا، رنگپریده و وحشتزده، همان زنی که در فیلم دیده بودم، با چشمانی اشکبار وارد شد. با دیدن او، دنیا دور سرم چرخید. زمین زیر پایم خالی شد. حس کردم دارم به سمتی نامعلوم سقوط میکنم. درست در لحظهای که زانوهایم سست شد و توان ایستادن را از دست دادم، دستی قوی دور کمرم حلقه زد و مرا نگه داشت. سرم را برگرداندم. امیر بود، با نگاهی نگران و حمایتی. چشمانم را به دارا دوختم. نگاهش پر از ترس و انکار بود. لیا: (صدایم در گلو میشکست، اما با تمام وجودم پرسیدم) دارا… این حقیقت دارد؟ بگو… بگو که دروغ است! دارا، با حالتی مضطرب و گیج، شروع به انکار کرد. دارا: (با صدایی لرزان و بریدهبریده) نه لیا! نه! من… من نمیدانم چه میگویی! این دروغ است! باور نکن! من… من هیچ چیز به یاد نمیآورم! اما مادر دارا، بیرحمانه، ضربه نهایی را وارد کرد. مادر دارا: (با صدایی بلند و تمسخرآمیز) اوه، دارا جان! البته که به یاد نمیآوری! آن شب مستی ات را با شراب تلخ کردی و غرق در فراموشی شدی! یادت نیست اوا چطور صبح روز بعد سراسیمه از اتاقت بیرون آمد؟ همین جمله کافی بود. تمام توان از پاهایم رفت. مغزم از پردازش این حجم از شوک و خیانت ناتوان بود. تنها چیزی که به یاد میآورم، سیاهی بود که چشمانم را پوشاند. و بعد… هیچ. *** به آرامی چشمانم را باز کردم. سقف گچبری شده و آشنای اتاق خواب مشترکمان. بوی خفیف یاس و عطری که همیشه دارا استفاده میکرد، در هوا پیچیده بود. من روی تخت بزرگمان دراز کشیده بودم. سرم به شدت درد میکرد و حسی از پوچی و تهی بودن تمام وجودم را فرا گرفته بود. صدای بلند و خشمگین دو مرد به گوشم رسید. صدای امیر و دارا بود. بحثشان بالا گرفته بود، انگار که داشتند با هم گلاویز میشدند. به سختی از جایم بلند شدم و نیمخیز نشستم. امیر: (با غیظ و صدایی بلند) لعنتی! چطور تونستی چنین کاری کنی دارا؟! چطور؟! لیا رو دیدی؟ دیدی چه بلایی سرش آوردی؟! دارا: (با فریادی از سر عصبانیت و درماندگی) من کاری نکردم امیر! باور کن! من هیچی یادم نمیاد! مادرم داره دروغ میگه! داره سعی میکنه زندگی منو نابود کنه! امیر: (با لحنی آمیخته با ناامیدی و خشم) دروغ میگه؟! پس اون فیلم چی بود؟! اون زن چی؟! این همه مدرک رو چطور میخوای انکار کنی؟! لیا عاشقت بود دارا! میدونی چقدر دوستت داشت؟! قلبم فشرده شد. همانطور که به دیوار تکیه داده بودم، به سختی نفس میکشیدم. صدایشان نزدیکتر شد، انگار که جلوی در اتاق ایستاده بودند. دارا: (با صدایی که حالا کمی ترس و نگرانی در آن موج میزد) میدونم! میدونم! لیا همه زندگی منه! من هرگز قصد نداشتم بهش آسیب بزنم!
-
پارت هجده *** (لیا) یک ماه از ازدواج رویاییام با دارا میگذشت. هر روز با عشق و لبخند سپری میشد و من در اوج خوشبختی بودم. دارا، همسر من، تمام دنیای من بود. امروز روز مهمی بود. جلسهای با حضور بزرگان قصر و مشاوران ارشد برگزار میشد و من و دارا نیز به عنوان زوج جوان و آیندهساز، باید حضور پیدا میکردیم. وقتی وارد تالار اصلی شدم، همه اعضای کلیدی خاندان، از جمله مادر دارا، حضور داشتند. حضور او همیشه کمی وهمآلود بود، گویی رازی در پس لبخندهایش پنهان است. جلسه آغاز شد و بحثها بالا گرفت. در میان مشاجرهای که بین مشاوران در مورد مسائل مالی در گرفته بود، مادر دارا ناگهان سکوت را شکست. صدایش، هرچند آرام، اما در میان همهمه جلسه، مثل پتکی بر سرم فرود آمد. مادر دارا: (با لحنی که به طرز عجیبی آرام و در عین حال برنده بود) قبل از اینکه به این مسائل بپردازیم، اجازه دهید نکتهای شخصی را مطرح کنم که شاید به طور غیرمستقیم به آینده ما مربوط شود. (نگاهش را به من دوخت.) لیا عزیز، من مدتی است که در مورد گذشته دارا فکر میکنم. و این سوال برایم پیش آمده که… چطور با این موضوع کنار آمدهای که او… قبل از تو، تجربهای با فرد دیگری داشته؟ لحظهای نفهمیدم چه میگوید. انگار زبانم بند آمده بود. چشمانم از حیرت گرد شد. لیا: (با صدایی که به سختی شنیده میشد) منظورتان… منظورتان چیست؟ من متوجه نمیشوم. تجربهای؟ مادر دارا: (با لبخندی که بیشتر شبیه پوزخند بود) اوه، عزیزم. فکر نکنم نیازی باشد من جزئیات را برایت بگویم. اما شاید بد نباشد که بدانی… (دستش را به سمت کیفش برد و تلفن همراهش را بیرون آورد.) …حقایق گاهی اوقات از آنچه به نظر میرسند، تلخترند. قلبم به شدت شروع به تپیدن کرد. احساس سرگیجه داشتم. دارا که تا آن لحظه با تمرکز به صحبتها گوش میداد، با شنیدن کلمات مادرش، اخم کرد و نگاهش به سمت او چرخید. مادر دارا، گوشی را چرخاند تا صفحه نمایش برای همه دیده شود. فیلمی کوتاه پخش شد. صحنهای از اتاق خواب دارا. دارا در آن بود، و زن دیگری… زنی با لباس خوابی که… آری، همان لباس خوابی که من اولین بار در کشوی لباسهای دارا دیده بودم. چهره زن مشخص نبود، اما حضورش کنار دارا… نفسم بند آمد. این نمیتوانست واقعی باشد. لیا: (با ناباوری، انگشتانم را به هم فشردم) این… این امکان ندارد! این درست نیست! حتماً اشتباهی شده! دارا با دیدن فیلم و شنیدن کلمات مادرش، صورتش از عصبانیت سرخ شد. با حرکتی سریع از جا برخاست. دارا: (با فریادی که سکوت را در هم شکست) بس است! چطور جرأت کردی این فیلم را اینجا بیاوری و این اتهامات دروغین را مطرح کنی؟! و قبل از اینکه کسی بتواند واکنشی نشان دهد، دارا به سمت مادرش رفت و سیلی محکمی به او زد. صدای سیلی در تالار طنینانداز شد و همه را میخکوب کرد.
-
پارت هفده *** (لیا) وقتی چشم باز کردم، اولین حسی که داشتم، همان گرمای آشنای دارا بود، اما این بار، همراه با یک درد خفیف و شیرین در تمام بدنم. بدنم کمی کوفته بود، انگار که تمام عضلاتم در طول شب، کار سخت اما لذتبخشی را انجام داده بودند! لبخند زدم. این درد، نشانهای بود از شب گذشته، از نزدیکی بیسابقهای که تجربه کرده بودیم. دارا، که انگار متوجه شد بیدار شدهام، آرام مرا در آغوشش فشرد و بوسهی نرمی بر پیشانیام گذاشت. _ “صبح بخیر، زیبای من.” صدایش هنوز بم و پر از محبت بود. _“صبح بخیر…” نتوانستم جلوی آه خفیفی را بگیرم. نگاهم کرد و با همان چشمهای مهربانش پرسید: “درد داری؟” کمی سرخ شدم. _ “کمی… طبیعیه دیگه.” دارا خندید، خندهای که از ته دل بود و باعث شد قلبم گرم شود. _ “البته که طبیعیه! ولی این یعنی که شب فوقالعادهای داشتیم، نه؟” دستش را روی کمرم کشید و به آرامی نوازشم کرد. _“امروز رو استراحت کنیم؟ درسته که باید برای مردم آماده باشیم، ولی مهمتر از اون، خودمونیم. این شب، شب ما بود، و صبحش هم باید مال خودمون باشه.” انگار حرف دلم را خوانده بود. _“راست میگی. فکر کنم یه کم استراحت بیشتر، حسابی بهم بچسبه.” دارا سری تکان داد و دوباره مرا به آغوشش کشید. _ “پس همین کار رو میکنیم. امروز هیچ عجلهای نیست. میتونیم تا هر وقت دلمون خواست، همینجا بمونیم. فقط من و تو.” لحظهای چشمهایم را بستم و از این حرف آرامش گرفتم. اینکه دارا اینقدر به راحتی قبول کرد که امروز را فقط برای خودمان دو نفر کنار بگذاریم، نشان از عشق و درکش داشت. او واقعاً مرا در اولویت قرار داده بود. _“خیلی خوبه که تو رو دارم، دارا.” زیر لب گفتم. _“منم همین رو میگم، لیا. خیلی خوبه که تو رو دارم.” همانطور در آغوشش ماندم، غرق در گرما و احساس امنیت. درد خفیف بدنم، حالا دیگر آزاردهنده نبود، بلکه یادآوری شیرینی بود از شب عاشقانهی ما. و میدانستم که هر چقدر هم که امروز را استراحت کنیم، فردا، با انرژی و عشق بیشتر، آمادهی رویارویی با دنیای بیرون خواهیم بود. اما فعلاً، این لحظات آرام و خصوصی، تمام چیزی بود که میخواستیم. *** چند روز بعد... (لیا) امروز صبح، هوای قصر سنگین بود، انگار قرار بود اتفاقی بیفتد. همانطور که در راهرو قدم میزدم، چشمم افتاد به یکی از ندیمههای مادر دارا. قیافهاش طوری بود که انگار رازی بزرگ را در دل داشت و همین مرا نگران کرد. در همین حال و هوا بودم که دارا از راه رسید. همین که او را دیدم، خیالم راحت شد. لبخندی زد که انگار تمام قصر روشن شد. دارا: (با لبخندی مهربان) لیا، حالت خوبه؟ انگار امروز ذهنت درگیره . لیا: (سعی کردم لبخند بزنم، هرچند دلم شور میزد) فقط به این فکر میکردم که حضورت چقدر به من دلگرمی میده. بدون تو، این روزها سختتر میگذشت. دارا: (دستش را به نرمی روی دستم گذاشت) امروز سرحالتر به نظر میرسی، اگه دوست داری، قدم بزنیم. شاید کمی هوا حالت رو بهتر کنه. همین که آماده شدیم برویم، یکی از محافظان نزدیک شد و پس از تعظیمی به هر دوی ما گفت: “سرورم .مادرتان خواستند شمارا ببینند.” دارا یک لحظه با دقت به من نگاه کرد، انگار میخواست ببیند دلیل این دلواپسی من چیست. بعد به سمت مادرش رفت. من هم به اتاق دارا که حالا متعلق به هر دوی ما بود برگشتم تا کمی آرام بگیرم. اما آرامش نداشتم. چند دقیقه بعد، صدای نفسنفس زدن کسی از پشت در آمد. در را باز کردم، همان ندیمه بود، صورتش رنگ پریده بود و انگار میخواست چیزی بگوید اما نمیتوانست. ندیمه: (با صدایی لرزان) بانوی من، لیا… باید چیزی به شما بگویم… موضوع خیلی مهم است… لیا: (با کمی نگرانی) چه شده؟ چرا اینقدر آشفتهای؟ چه کسی تو را اینطور ترساند؟ ندیمه: (بغضش ترکید) تقصیر خودم است… … ملکه دستور داده بودند… لیا: (کمی با قاطعیت) ملکه چه دستوری داده بودند؟ خواهش میکنم واضح بگو. ندیمه: (با صدایی گرفته از گریه) دستور داده بودند که… که… ناگهان، مردی از پشت سرش نمایان شد و او را کنار زد. یکی از محافظان بود! محافظ: (با لحنی تند) بس است! برو سر کارت! بانوی من اگر این ندیمه مزاحمتی برای شما ایجاد کرده است به من بگویید. در را بستم.ندیمه چه میخواست بگوید؟ مادر دارا چه نقشهای داشت؟ آیا واقعاً خطری در راه است؟ نمیتوانم اینطور بیخیال بنشینم. باید بفهمم چه خبر است. شاید بهترین کار این باشد که با خود دارا صحبت کنم. هم خیالم راحت میشود، هم شاید بتوانیم با هم فکری بکنیم
-
پارت شانزده به او احترام بگذارید، او را دوست بدارید، زیرا قلب او از عشق و نیکوکاری سرشار است. *** (لیا) صدای تشویقها و تعارفها هنوز در گوشم میپیچید. کنار دارا ایستاده بودم، گرمای دستش که در دستم بود، به من اطمینان میداد. لبخندی که روی لبهایم بود، نه فقط از سر تعارف، که از ته دل بود. دارا، با همان برق شیطنت در چشمانش، به آرامی خم شد و در گوشم زمزمه کرد: _“خب، نظرت چیه امشب رو فقط مال خودمون دو تا کنیم؟” چشمهایم گرد شد. _“ولی… مهمانها چی؟” خندهی کوتاهی کرد و گفت: “ اونها رو میسپاریم به امیر. اون از پسش برمیاد.” سپس با حرکتی نامحسوس به سمت امیر، که در گوشهای از سالن با وقار ایستاده بود، اشاره کرد. امیر با لبخندی که انگار از قبل خبر داشت، تعظیم کوتاهی کرد. دارا با صدایی که فقط من میشنیدم، گفت: “ما یه کم کار واجب داریم، امیر. مراقب همه چی باش.” وقتی از میان جمعیت گذشتیم و به سمت اتاقهای خصوصی قصر رفتیم، احساس میکردم قلبم در سینهام میرقصد. هوا پر از عطر خوشبو بود، شاید عطر گلهای یاسی بود که در اطراف وجود داشت. راهروهای قصر، که تا چند ساعت پیش برایم ناشناس و گیجکننده بودند، حالا انگار مرا به آغوش میکشیدند. دارا مرا به سوی یکی از بزرگترین و زیباترین اتاقها هدایت کرد. وقتی در باز شد، نفس در سینهام حبس شد. اتاق، با نور شمعها روشن بود و فضایی گرم و صمیمی داشت. پردههای حریر، نور ملایم شمعها را پخش میکردند و هالهای رؤیایی به اطراف بخشیده بودند. تخت بزرگ و پر از بالشهای نرم، در مرکز اتاق خودنمایی میکرد. دارا در را پشت سر بست و برگشت. چشمانش با نوری خاص میدرخشید. _“این شب، شب ماست، لیا.” صدایش عمیق و پر از احساس بود. به سمتم آمد و دستش را روی گونهام کشید. سردی انگشتانش، به خاطر سرمای بیرون بود، اما گرمای نگاهش، تمام وجودم را فرا گرفت. _ “تو امروز مثل ستارهای درخشیدی. تو زیباترین ستارهی آسمان منی.” به آرامی مرا در آغوشش کشید. بوی عطر دارا، مرا مست میکرد. سرم را روی سینهاش گذاشتم و به صدای تپش قلبش گوش دادم. صدایی که همیشه به من آرامش میداد. دستش به آرامی موهایم را نوازش میکرد. _“میترسم…” زمزمه کردم. _“از چی، عشق من؟” _“از اینکه این همه خوب باشه. از اینکه این همه رؤیایی باشه.” با انگشتش چانهام را بالا آورد و نگاهم کرد. _“این رؤیا، رؤیای مشترک ماست، لیا. و هیچ ترسی در آن نیست، جز شیرینی انتظار.” لبخندی زدم و به او نزدیکتر شدم. لحظهای بعد، لبهایمان به هم رسیدند. بوسهای که با عشق آغاز شد، به سرعت عمیقتر و آتشینتر شد. انگار تمام آن روز، تمام آن هیجان، تمام آن عشق ناگفته، در این بوسه خلاصه شده بود. لباسهایمان یکی یکی از تنمان جدا میشدند، گویی سنگینی دنیا را از دوشمان برمیداشتند. با هر لمس، با هر نفس، عشقی عمیقتر و شور و اشتیاقی وصفناپذیر در ما شعله میکشید. در آغوش هم، زیر نور رقصان شمعها، به دنیای خودمان سفر کردیم. دنیایی که فقط از عشق، اشتیاق و پیوند عمیق دو روح ساخته شده بود. در آن شب، دیگر نه من غریبه بودم و نه دارا شاهزادهای دور از دسترس. ما فقط دو عاشق بودیم که سرنوشت، ما را به هم رسانده بود تا در آغوش هم، معنای واقعی عشق را کشف کنند. هر نفس، هر نگاه، هر لمس، داستانی از عشق را روایت میکرد که تا ابد در قلبهایمان حک شد.
-
پارت پانزده *** و اما لحظهی موعود… لحظهای که لیا، دختر از طبقه متوسط،قرار بود در هیبت ملکهای جوان، قدم به قصر بگذارد. دارا از چند روز قبل، بهترین خیاطان و طراحان جواهر را برای آمادهسازی لیا فرستاده بود. لیا، حالا در لباسی از ابریشم سفید ، با گلدوزیهای ظریف و سنگهای قیمتی درخشان، مانند فرشتهای از افسانهها به نظر میرسید. موهای بلندش اطرافش به طرز زیبایی ریخته شده بود و با مروارید تزئین شده بود. تاجی ظریف و زیبا، که دارا شخصاً آن را انتخاب کرده بود، بر سرش میدرخشید. کاروانی کوچکتر اما به همان اندازه باشکوه، لیا را از خانهی پدریاش به قصر میآورد. پدر و مادر لیا، که اشک شوق در چشمانشان حلقه زده بود، او را تا ماشین سلطنتی همراهی کردند. لیا، با قلبی آکنده از شور و کمی ترس از ناشناختهها، سوار بر ماشینی شد که با گلهای سفید و طلایی تزئین شده بود. وقتی کاروان لیا به دروازههای قصر رسید، صدای شیپورها به اوج خود رسید و مردمانی که در اطراف قصر جمع شده بودند، با فریاد شادی و گل افشانی، ورود ملکهی جدید را خوشامد گفتند. لیا از پشت شیشه ی ماشین، نگاهی به جمعیت انداخت. لبخندی بر لبانش نشست؛ لبخندی که ترکیبی از سپاسگزاری، عشق و کمی خجالت بود. دروازههای عظیم قصر باز شدند و ماشین به آرامی وارد حیاط مرکزی شد. دارا، با لباسی سلطنتی و چهرهای که برق عشق در آن میدرخشید، در انتهای مسیر، در کنار امیر و دیگر درباریان، منتظر لیا ایستاده بود. وقتی ماشین توقف کرد، شخصی رفت و دررا برای لیا باز کرد.دارا جلو رفت. او دستش را به سمت لیا دراز کرد و با لبخندی که تمام صورتش را روشن کرده بود، گفت: دارا: (با لحنی سرشار از عشق و غرور) به خانهی خودت خوش آمدی، ملکهی من. لیا با چشمانی پر از اشک اما لبی خندان، دست دارا را گرفت و از ماشین پیاده شد. با هر قدمی که لیا به سمت دارا برمیداشت، گویی قصهای جدید در تاریخ این سرزمین آغاز میشد. دارا، دست لیا را به گرمی فشرد و با قدمهایی استوار، او را به سمت سالن جشن هدایت کرد. در سالن جشن، تمام درباریان، سفیران و میهمانان برجسته، منتظر این لحظه بودند. وقتی دارا و لیا در کنار هم وارد سالن شدند، صدای هلهله و تشویق سالن را پر کرد. لیا، با وجود سادگی سابقش، با وقار و متانت در کنار دارا ایستاد. نگاهش پر از قدردانی بود و لبخندی ملیح بر لبانش نقش بسته بود. دارا، با نگاهی عاشقانه به لیا، اعلام کرد: دارا: (با صدایی بلند و رسا) ای بزرگان، ای سفیران، ای مردم شریف! امروز، روز آغاز فصلی جدید در تاریخ این سرزمین است. من، دارا، پادشاه شما، لیا را به عنوان ملکهی خود معرفی میکنم. لیا، نه تنها همسر من، که مادر این سرزمین خواهد بود.
-
پارت چهارده دارا: (ادامه میدهد، صدایش کمی نرمتر میشود) از همان لحظهای که دختر شما، لیا را دیدم، قلبم در گرو عشق او گرفتار شد. او نه تنها زیباست، که پاکدامن، مهربان و باهوش است. صفاتی که در هیچکدام از دختران درباری نیافتم. من لیا را دوست دارم. دوست داشتنی عمیق و واقعی. نه از سر هوس، نه از سر جایگاه، بلکه از عمق وجودم. (مکث میکند، نفس عمیقی میکشد و مستقیم به چشمان پدر لیا نگاه میکند) دارا: من آمدهام تا از شما، پدر شریف لیا، دخترتان را برای همسری خود طلب کنم. من آمدهام تا لیا را ملکهی این سرزمین کنم. ملکهی قلبم، ملکهی قصرم، و ملکهی این مردمی که لیاقت مادری چون او را دارند. میدانم که او از تبار پادشاهی نیست، اما شرافت و نجابت او، از هر خونی اصیلتر است. پدر لیا: (با شنیدن این کلمات، چشمانش پر از اشک میشود. باورش نمیشد که پادشاه با این همه شکوه، اینقدر فروتنانه از دخترش خواستگاری میکند) سرورم… این… این چه فرمایشی است؟ ما کیستیم که شما اینقدر لطف دارید؟ لیا… لیا لیاقت چنین مقامی را دارد؟ دارا: (قاطعانه) لیا بیش از هر کسی لیاقت این مقام را دارد. لیاقت عشق من و احترام این مردم را. من نمیخواهم او را از شما جدا کنم، بلکه میخواهم خانوادهاش را نیز در قلب این قصر جای دهم. شما پدر من خواهید بود، و همسرتان… مادرم. دارا: (سپس مکثی طولانیتر میکند و لحنش عمیقتر میشود) میدانم که مسیر سختی در پیش است. میدانم که شاید برخی از درباریان، این ازدواج را نپذیرند. اما من پادشاهم. و پادشاهی که نتواند برای عشقش بجنگد، لیاقت تاج و تخت را ندارد. من قسم خوردهام که لیا را خوشبخت کنم، و تمام عمرم را صرف این خواهم کرد که او هرگز از انتخابی که امروز میکنید، پشیمان نشود. دارا: (نگاهی به امیر میاندازد، که با لبخندی آرام، او را تشویق میکند. سپس به پدر لیا برمیگردد) پس، با تمام وجود و با نهایت احترام، دخترتان، لیا را از شما خواستاری میکنم. آیا این افتخار را به من میدهید؟ آیا لیا را به من میسپارید؟ پدر لیا، که تا این لحظه غرق در احساسات مختلف بود، پدر لیا: (با صدایی محکمتر و با اقتدار) سرورم… این بزرگترین افتخار زندگی من است. لیا از امروز، امانت شماست. باشد که همیشه خوشبخت و سرافراز باشید. دارا: (لبخندی عمیق بر لبانش مینشیند) متشکرم… پدر. از امروز، من نه تنها پادشاه این مردم، بلکه داماد شما نیز هستم. *** پس از خواستگاری باشکوه و بیسابقهی دارا از لیا، خبر این وصلت مانند برق در سراسر سرزمین پیچید. مردم، از شهر و روستا، از دربار و بازار، همه و همه از این پیوند غافلگیر شده بودند. اما بیشتر از همه، شادی و شور در دل کسانی که لیا را میشناختند و شاهد سادگی و نجابت او بودند، موج میزد. دارا، طبق وعدهای که داده بود، دستور داده بود جشنی برپا شود که در تاریخ این سرزمین بیسابقه باشد. جشنی که نه تنها شکوه پادشاهی را به نمایش بگذارد، بلکه عشق او به لیا را نیز فریاد بزند. قصر سلطنتی، که همیشه پر از خدمه و فعالیت بود، این بار به کندویی از جنب و جوش تبدیل شده بود. معماران، هنرمندان، طراحان لباس، آشپزان و باغبانان، همگی دست در دست هم، شبانهروز تلاش میکردند تا رویای دارا را به واقعیت تبدیل کنند. باغهای قصر با هزاران شاخه گل تازه از زیباترین و کمیابترین گلهای سرزمین تزئین شدند. مسیر ورودی قصر، با پارچههای ابریشمی رنگارنگ و چراغهایی که به شکل گل و پرنده بودند، آراسته شد. فوارهها با آبنماهای رنگین و نورپردازیهای خیرهکننده، فضایی رؤیایی خلق کرده بودند. سالن اصلی قصر، که برای این شب بزرگ در نظر گرفته شده بود، با لوسترهای عظیم کریستالی که نور هزاران شمع را بازتاب میدادند، روشن شده بود. دیوارهای بلند با نقاشیهای دیواری از اساطیر و افسانههای کهن تزئین شده بودند. دهها سفرهی بلند و پهن، با انواع غذاهای لذیذ، شیرینیهای رنگارنگ و میوههای تازه از هر گوشه و کنار سرزمین، چیده شده بود. آشپزان ماهر، هنر خود را در طبخ غذاهایی به نمایش گذاشته بودند که حتی تصورشان نیز سخت بود. بوی خوش ادویهها و غذاهای خوشمزه، تمام فضای قصر را پر کرده بود. گروههای موسیقی از سراسر سرزمین دعوت شده بودند تا با نوا و ساز های خود، به جشن گرما ببخشند. نوازندگان و خوانندگان، ملودیهایی عاشقانه و شورانگیز مینواختند و رقصندگان ماهر، با لباسهای فاخر و حرکات موزون خود، چشمها را خیره میکردند.
-
پارت سیزده *** خورشید تازه از پشت کوهها سرک میکشید که کاروان سلطنتی دارا، با شکوهی درخور یک پادشاه، راهی خانه لیا شد. این بار، دارا نه در هیبت یک جوان عاشقپیشه، بلکه با تمام جلال و جبروت پادشاهی، برای خواستگاری قدم در این راه گذاشته بود. سربازان با لباسهای رسمی،شکوهی خیرهکننده به این کاروان میبخشیدند. دارا، در ماشینی درخور یک پادشاه، با تاج پادشاهی بر سر و ردای سلطنتی بر دوش، با قلبی پر از شور و اضطراب، به سمت خانهی لیا رهسپار بود. این دیدار، نه فقط یک خواستگاری ساده، که نمادی از اتحاد دو جهان بود. *** خانهی معمولی پدر لیا، این بار با عجله و تلاش فراوان برای پذیرایی از پادشاه آراسته شده است. پدر لیا، مردی سادهپوش و از طبقه ای متوسط، با قلبی که از بیم و امید در سینه میتپید، در کنار همسرش در انتظار نشسته بود. لیا، با قلبی لرزان، در اتاقش پنهان شده بود. سربازان پیشرو وارد محوطه شدند و سپس امیر، با لباسی فاخر اما کمی متفاوت از لباسهای جنگی، جلو آمد. او نگاهی به پدر لیا انداخت و سپس به در اصلی اشاره کرد. لحظهای بعد، شخصی در را برای دارا باز کرد،و دارا از ماشینش که توجه هر بیننده ای را به خود جلب میکرد،پیاده شد. هیبت او، با آن تاج درخشان و ردای سلطنتی، آنقدر باشکوه بود که نفسها را در سینه حبس کرد. او با قامتی استوار، به سمت در خانه قدم برداشت. هر قدمش، گویی تاریخ جدیدی را رقم میزد. *** پدر لیا: (با صدایی لرزان و دستهایی که ناخودآگاه به هم میفشرد) خوش آمدید سرورم… خوش آمدید. این افتخار بزرگی برای من است. دارا: (با صدایی گرم و محکم، اما با نگاهی که در چشمان پدر لیا به دنبال نشانی از اعتماد میگشت) سلام بر شما، مرد شریف. امیدوارم آمدن ناگهانی ما باعث زحمت نشده باشد. پدر لیا: (با دستپاچگی) نه سرورم، ابداً… هرگز. خانه متعلق به شماست. بفرمایید داخل. دارا وارد اتاق اصلی شد و نگاهی به اطراف انداخت. همه چیز ساده اما پاکیزه و دلنشین بود. او بر روی متکایی که برایش آماده کرده بودند، نشست. امیر و چند تن از سرداران نیز در کنار او جای گرفتند. دارا: (پس از لحظهای سکوت، نگاهش را به پدر لیا میدوزد) میدانم که شاید این رسم و رسوم برای شما غریب باشد، اما من امروز برای موضوعی بسیار مهم و حیاتی به اینجا آمدهام. پدر لیا: (سرش را پایین میاندازد) بفرمایید سرورم. هر چه امر کنید، اطاعت خواهیم کرد. دارا: (با لحنی جدیتر اما توأم با احترام) امر کردن در کار نیست، مرد بزرگ. من آمدهام تا چیزی را از شما طلب کنم. چیزی که برای من از تمام تاج و تخت و پادشاهیام با ارزشتر است. پدر لیا با تعجب سر بلند میکند و به چشمان دارا خیره میشود.
-
پارت دوازده امیر: (میخندد) آره، اون دیگه شاهکار مهندسی میخواد! ولی ببین، حالا که کار از کار گذشته و لیا رو داری میاری تو قصر، بیا یه نفس راحت بکش. یادت میاد چقدر نگران بودی؟ چقدر غصه میخوردی؟ دارا: (با لبخندی محو) آره… یادمه. (سرش را بالا میآورد و به امیر نگاه میکند) ولی میدونی، از یه طرف هم خوب شد. حداقل حالا میدونم دقیقا کجای زندگیام و چی میخوام. دیگه هیچ تردیدی ندارم. امیر: (سری تکان میدهد) اینو قبول دارم. شدی یه مرد واقعی، پادشاه واقعی! از اون وقت که لیا رو دیدی، کلا شدی یه آدم دیگه. قبلا همش تو کتابا بودی، الان همش تو فکر اینی که لیا چه رنگ لباسی دوست داره! دارا: (گونههایش سرخ میشود) امیر! جلوی من اینجوری حرف نزن! من پادشاهم! امیر: (ادامه میدهد و میخندد) پادشاهی که وقتی لیا رو میبینه، زبونش بند میاد! یادته اون روز تو باغ؟ داشتی از منظره تعریف میکردی، یهو لیا اومد، کلا یادت رفت چی میگفتی! دارا: (با خنده) باشه باشه، قبول! اون موقع یه کم دستپاچه شدم. خب… خب چیکار کنم؟ لیا خیلی… خاصه. امیر: (چشمکی میزند) خاصه؟ پس فردا تو قصر باید یه نفر رو بذاریم وظیفهاش این باشه که هر وقت لیا وارد شد، تو رو از زمین جمع کنه! دارا: (با شوخی به امیر ضربه میزند) مسخره نکن! تو خودت کم عاشق و معشوق نداری! من حداقل یک نفرم، تو که هر روز با یکی درگیری! امیر: (دستش را بالا میبرد) اوه اوه! این رو دیگه نگو! من فقط دارم روابط اجتماعی برقرار میکنم! مثل شما نیستم که به یه نفر قانع باشم! ولی از شوخی گذشته، واقعا از ته دل خوشحالم. بالاخره داری به آرزوت میرسی. دارا: (نگاهش را به پنجره میدوزد) آره… همیشه فکر میکردم من باید فقط به فکر جنگ و مملکتداری باشم. اصلا فکر نمیکردم بتونم به عشقم هم برسم. امیر: (جدیتر میشود) این نشون میده که تو قویتر از اونی هستی که فکر میکنی. فقط یه چیزی… مادرت واقعا قراره بیاد تو جشن؟ دارا: (نفس عمیقی میکشد) آره… چارهای نیست. نمیخوام بیشتر از این بهانهاش بدم. ولی خب، میدونیم که چطور از پسش بربیایم. امیر، واقعا ازت ممنونم. بابت همهی حمایتهات. بدون تو… نمیدونم چیکار میکردم. امیر: (با لبخندی گرم) حرفشم نزن رفیق! از کی تا حالا پادشاه از مشاورش تشکر میکنه؟ وظیفمه! حالا هم پاشو بریم یه سر به سالن بزنیم. شنیدم نقاشا دارن سقف رو طلاکاری میکنن. خودت گفتی “مجلل و باشکوه”! دارا: (لبخندی میزند و از جایش بلند میشود) آره! مجلل و باشکوه! جوری که همهی شهر ازش حرف بزنن… و مخصوصاً اون “بعضیا” از حسادت بترکن! بیا بریم!
-
پارت یازده _ “نقشه که همیشه هست، عزیزم. فقط باید زمان مناسب را پیدا کرد. دارا شاید بتواند لیا را به قصر بیاورد، شاید حتی بتواند مراسم ازدواج را هم برگزار کند. اما اینکه این ازدواج چقدر دوام بیاورد… آن دیگر دست من است.” او به اوا نزدیکتر شد و دستش را به آرامی روی دست اوا گذاشت. _“فکر نکن من بیکار نشستهام. لیا شاید الان برای دارا مهم باشد، اما به زودی خواهیم دید که این علاقه چقدر ماندگار است. من تضمین میکنم که این ازدواج، هرگز به سرانجامی که دارا در ذهن دارد، نخواهد رسید.” اوا با اشتیاق پرسید: _“چطور؟ چطور این کار را خواهید کرد؟” مادر دارا دوباره خندید، خندهای کوتاه و بیصدا. _ “فعلاً زود است که بدانی. فقط بدان که من اجازه نمیدهم هیچکس، حتی دارا، نقشههای من را به هم بزند. این ازدواج، اگر هم برگزار شود، فقط یک شروع خواهد بود. شروعی برای بازی بزرگتر من. بازیای که در آن، ما پیروز نهایی خواهیم بود.” او با لحنی قاطع ادامه داد: _“تو فقط آرامشت را حفظ کن و به حرفهای من اعتماد داشته باش. دارا راه اشتباهی را میرود و من مطمئنم که خیلی زود، او هم این را خواهد فهمید. شاید حتی زودتر از آنکه فکرش را بکنی.” مادر دارا بلند شد و به سمت پنجره رفت، نگاهش را به بیرون دوخته بود. _ “وقتی فکر میکنی همه چیز خوب پیش میرود، درست همان موقع است که باید آمادهی بدترینها باشی. دارا هنوز این را یاد نگرفته است. اما به زودی، خیلی زود، درس سختی خواهد گرفت.” *** با دستور قاطع دارا، قصر به تکاپو افتاد. خدمتکاران، آشپزها، و هنرمندان، همگی بسیج شده بودند تا جشنی در خور نام پادشاه و ملکه اش برپا کنند. دارا میخواست این جشن نه تنها باشکوه باشد، بلکه پیامآور یک شروع جدید باشد، شروعی که مادرش هرگز انتظارش را نداشت. اما در میان این هیاهو، یک نفر بود که از ته دل خوشحال به نظر میرسید و آن هم کسی نبود جز امیر، دوست و مشاور وفادار دارا. *** اتاق مطالعه دارا، پر از نقشههای تزیینات، لیست مهمانها و نمونههای پارچه. دارا با پیشانی گرهخورده به نقشهها خیره شده و امیر با یک سینی شیرینی و چای وارد میشود. امیر: (با لبخندی عمیق و شیطنتآمیز) به به، پادشاه جوان! هنوزم درگیر کاغذبازیای؟ فکر کردم الان باید غرق در رؤیای لیا باشی، نه غرق در جزئیات پارچهی مخمل! دارا: (بدون اینکه سرش را بلند کند) امیر! مزاحم نشو. اینها شوخی نیست. میخوام همه چیز بینقص باشه . بینقص میفهمی؟ هیچ چیز نباید ایراد داشته باشه. مخصوصاً برای… (مکث میکند) بعضیها. امیر: (شیرینی را جلوی دارا میگیرد) اوه، “بعضیها”؟ منظورت همون مادر گرامیتونه که الان داره دندون قروچه میکنه و طرحهای شیطانی میریزه؟ ولش کن بابا! بذار هرکاری میخواد بکنه. مهم اینه که تو به هدفت رسیدی. بگیر یه شیرینی بزن، قند خونت افتاده بس که غر زدی! دارا: (یک شیرینی برمیدارد و با دهان پر میگوید) غر نمیزنم، دارم مدیریت میکنم! تو فکر میکنی آسونه؟ انتخاب گلآرایی، موسیقی، لیست مهمونها، جای نشستن… (چشمانش گرد میشود) وای! جای نشستن مادر و لیا! این خودش یه پروژه جداس!
-
پارت ده *** (دارا) نور خورشید به سختی از میان پردههای ضخیم اتاقم راهی به درون پیدا میکرد و چشمهایم را که انگار با چسب به هم چسبیده بودند، به درد میآورد. سردردی گیجکننده امانم نمیداد و اولین چیزی که درک کردم، صدای آشنای امیر بود که نامم را تکرار میکرد. با تلاش فراوان پلکهایم را باز کردم و خود را روی زمین سرد اتاق یافتم. امیر بالای سرم ایستاده بود، چهرهاش ترکیبی از نگرانی و کلافگی بود. _“دارا! چطور شدی؟ چرا اینجا افتادی؟ نزدیک بود سکته کنم!” امیر با لحنی که سعی داشت عصبانیت را در آن پنهان کند، شروع به غرغر کرد. _“چرا دیشب اینطوری بیهوش شدی و من باید نگران تو باشم؟ بزرگ شدی دیگه بسته چرا دیشب انقدر نوشیدی؟” همانطور که سعی میکردم روی پاهایم بایستم، خاطرات دیشب مثل سیلی به ذهنم هجوم آوردند. ناگهان همه چیز برایم روشن شد. کار او. کاری که او با من کرد. خشمی فروخورده در وجودم جوشید. بدون اینکه جوابی به امیر بدهم، با عجله به سمت اتاق مادرم رفتم. در را با شدت باز کردم و با چهرهای برافروخته وارد شدم. او همانجا ایستاده بود، انگار منتظر من بود. _“چطور تونستی؟” صدایم میلرزید، اما از شدت خشم بود نه ترس. _ “چطور تونستی با من این کار رو بکنی؟” مادرم سعی کرد آرامش خود را حفظ کند، اما من دیگر چیزی جز تصاویر دیشب نمیدیدم. _“دارا، عزیزم…” _“ساکت شو!” فریاد زدم و نزدیکتر رفتم.: _" به خاطر کاری که با من کردی، قسم میخورم لیا رو به این قصر میارم. هر جور شده! و هیچکس، هیچکس نمیتونه جلوی من رو بگیره!” از اتاقش بیرون آمدم، قلبم از شدت تپش درد میکرد. امیر هنوز آنجا بود. نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم صدایی آرامتر، اما محکم داشته باشم. _“امیر، یک دستور فوری لازم دارم.” به او گفتم. _“ورود مادرم به قصر مرکزی، باید ممنوع بشه. فوراً!” نگاهی به او انداختم، انگار میخواست مطمئن شود حرفم را جدی گرفتهام. سپس ادامه دادم: _“و حالا، برو کارهای لازم برای جشن ازدواج رو انجام بده. من میخوام لیا رو به این قصر بیارم و همه چیز باید بینقص باشه.” با این حرف، برگشتم و به سمت اتاقم رفتم. دیگر وقت ضعیف بودن نبود. وقت آن بود که خودم سرنوشتم را بسازم. *** مادر دارا، در حالی که انگشتان ظریفش شیشهی جام شراب را دور میزد، به اوا که با چشمانی نگران به او خیره شده بود، لبخند زد. نور شمعها سایههایی رقصان بر چهرهی هر دو میانداخت و سکوت اتاق، گویی سنگینتر از همیشه بود. _“عزیزم اوا، آرام باش.” صدای مادر دارا، لطیف و تسلیبخش بود، اما در پس آن، خردی سرد و حسابگر نهفته بود. _“میدانم این روزها چقدر سخت است. این لجبازیهای دارا… واقعاً آدم را کلافه میکند.” اوا که دستهایش را در هم گره کرده بود، به آرامی سر تکان داد. _“ولی عمه جان … او قسم خورده لیا را به قصر بیاورد. این… این یعنی پایان همه چیز . یعنی من دیگر هیچ جایی در این قصر نخواهم داشت.” مادر دارا جرعهای از شراب نوشید و سپس جام را با صدایی آرام روی میز گذاشت. _“اوا جان، دارا هنوز خیلی جوان و ناپخته است. فکر میکند با یک فریاد و چند دستور، همه چیز درست میشود. او نمیفهمد که قدرت واقعی در کجا نهفته است. در صبر، در تدبیر، و در… استفاده از فرصتها.” چشمانش برقی زد. _ “او فکر میکند با آوردن لیا، همه چیز را درست کرده است. چه سادهلوحانه! فکر میکند من اجازه میدهم؟ ” اوا با کنجکاوی پرسید: _ “یعنی… یعنی شما نقشهای دارید؟” مادر دارا لبخندی مرموز زد.
-
پارت نه *** (دارا) آن شب، هوا در کاخ سنگینتر از همیشه بود. مادرم، اصرار عجیبی داشت که شام را با هم صرف کنیم. نه تنها او، بلکه آوا هم حضور داشت. سعی کردم بیتفاوتیام را حفظ کنم، اما حس میکردم چیزی پشت این مهمانی خودجوش پنهان است. مادرم با لحنی که سعی داشت بسیار دوستانه باشد، جامی از نوشیدنی مخصوص خودش را به سمتم گرفت. _“این را امتحان کن، دارا. معجون جدیدی است، برای آرامش اعصاب بعد از یک روز پرکار.” نگاهی به جام انداختم. رنگش عمیق و جذاب بود. تردید داشتم، اما اصرار مادرم و حضور آوا که با کنجکاوی نگاهم میکرد، باعث شد جام را بگیرم. _ “متشکرم، مادر.” نوشیدم. طعمش تلخ و شیرین بود، و بلافاصله گرمایی عجیب در وجودم پیچید. مادرم با لبخندی رضایتبخش به آوا نگاه کرد، گویی که نقشهاش در حال اجرا بود. هرچه بیشتر مینوشیدم، دنیای اطرافم تارتر و مبهمتر میشد. کلمات در ذهنم میچرخیدند، اما به سختی میتوانستم آنها را به زبان بیاورم. مادرم با لحنی که انگار نگرانم بود، گفت: _“دارا جان، به نظر میرسد کمی خسته هستی. بهتر است استراحت کنی.” همان لحظه، در باز شد و آوا با لباسی متفاوت از قبل،لباسی باز که تمام اندامش را به نمایش میگذاشت، وارد اتاق شد. در نور کم، و در آن حالت گیجی، صورتش برایم آشنا به نظر میرسید. گیجی الکل، توهم را در ذهنم تشدید کرد. چهرهاش… چهرهی لیا بود! شاید لیا آمده بود تا مرا در این حال ببیند و مراقبم باشد. لبخندی لرزان زدم و با صدایی که به سختی از گلویم خارج میشد، گفتم: “لیا… تویی؟ چطور… چطور اینقدر زود برگشتی؟” آوا با لبخندی شبیه لبخند شیاطین به من نگاه کرد. _ “دارا… من لیا نیستم. من آوا هستم.” اما در آن حالت، کلماتش در ذهنم گم شدند. فقط چهرهی آشنایی را میدیدم که فکر میکردم لیا است. دستم را به سمتش دراز کردم، با همان احساس نزدیکی و عشقی که به لیا داشتم. “لیا… بیا… نزدیکتر بیا.” همانطور که سعی میکردم روی پاهایم بایستم، متوجه شدم که مادرم با تلفن همراهش در حال فیلم گرفتن است. نور صفحه تلفن در تاریکی اتاق میدرخشید. لحظهای به خودم آمدم. فیلم گرفتن از من در این وضعیت؟ آن هم در اتاقم؟ و چرا آوا اینجاست؟ با نزدیک شدن من به آوا، او ناگهان عقب رفت. حس کردم یک جای کار میلنگد. چشمانم را به سختی باز و بسته کردم، سعی کردم گیجی را کنار بزنم. دوباره به چهرهی آوا نگاه کردم. نه، این لیا نبود. این آوا بود. چشمانش پر از شرارت بود، مثل مادرم. در همان حالت گیجی متوجه خروج مادرم از اتاق شدم و پشت سرش اوا به سرعت خارج شد و در را بست . وضعیتم ان قدر خوب نبود که بروم و دلیل کار مادرم را بپرسم گیجی امانم را بریده بود روی زمین افتادم و چشمانم بسته شد .
-
پارت هشت ملکه مادر که حس میکرد فضا برایش مساعد نیست، رو به من کرد و گفت: «بعداً دربارهی این موضوع دوباره صحبت خواهیم کرد.» سپس با آوا از اتاق خارج شد. وقتی صدای بسته شدن در آمد، نفس عمیقی کشیدم و به سمت صندلیام برگشتم. امیر با خنده گفت: «خوب شد امدما،نجاتت دادم.دوباره بحث لیا بود؟حالا با این همه مخالفت میخوای چیکار کنی!» لبخندی زدم و گفتم: «چیزی نیست، امیر. فقط مسائل خانوادگی.» امیر با همان لحن شاد و پرانرژیاش ادامه داد: «مسائل خانوادگی معمولاً از این جذاب تر نیستند! ولی خب، مهم اینه که الان من اینجام تا اوضاع رو کمی بهتر کنم.» سپس رو به من کرد و با لبخندی که نشان از یک پیشنهاد خوب داشت، گفت: «نظرت چیه به دیدن لیا بری؟ شاید صحبت کردن باهاش ، یا حتی فقط بودن در کنارش، حالت رو بهتر کنه. من فکر میکنم بعد از این همه تنش، یک دیدار با لیا میتونه بهترین کار باشه.» پیشنهاد امیر مثل آبی بود بر آتش. دیگر طاقت ماندن در آن فضا را نداشتم. با سری تکان دادن، قبول کردم و بلافاصله به سمت خانهی لیا حرکت کردم، در حالی که هنوز عطر حضور امیر در اتاق حس میشد. اما ذهنم دیگر پیش اتفاقات اتاق نبود، بلکه پرواز کرده بود به سمت خانهی لیا. وقتی به باغچه خانهی لیا رسیدم، او را دیدم که با دقت مشغول رسیدگی به گلهای شمعدانی بود. با دیدن من، لبخندی واقعی و گرم بر لبانش نشست. انگار حضور من، لبخندش را عمیقتر کرد. کنارش نشستم. هوا پر از عطر گلهای رز و یاس بود و نسیم خنکی میوزید. یک سکوت دلنشین بینمان برقرار شد، سکوتی که پر بود از احساسات ناگفته. دستش را که مشغول برداشتن علفهای هرز بود، به آرامی گرفتم. انگشتانم را دور انگشتانش حلقه کردم و با صدایی که سعی میکردم آرام و بدون لرزش باشد، گفتم: “لیا، میدونم این روزها چقدر همهچیز برامون سخت شده، اما خواستم بدونی که حضور تو، چقدر برای من ارزشمندِ. مثل یک نور در این تاریکی.” لیا سرش را به آرامی بلند کرد و در چشمانم نگاه کرد. لبخندی روی صورتش نقش بست که انگار تمام خستگیهایم را از بین برد. با صدایی که کمی خشدار شده بود، گفت: “من هم همین حس رو دارم دارا. تا وقتی تو کنارم هستی، احساس میکنم میتونم از پس هر کوهی بر بیام.” و بعد، بدون هیچ حرفی، سرش را به آرامی روی شانه من گذاشت. آن لحظه، تمام هیاهوی درونم آرام گرفت. حس آرامشی عمیق وجودم را فرا گرفت. لبخندی که از ته دل بود، روی لبم نشست و گفتم: “لیا، دوستت دارم.” او سرش را کمی بلند کرد و نگاهش در نگاه من گره خورد. با همان صدای آرام و پر از محبت همیشگیاش، پاسخ داد: “من هم همینطور، دارا.” کمی سکوت کرد و بعد، با همان شیطنت همیشگی که باعث میشد لبخند بزنم، پرسید: “شنیدم امروز مادرت حسابی دلخور بوده؟ نکند باز هم سر موضوعی بحث کرده؟” این را که شنیدم، یک لحظه اخم کمرنگی روی صورتم نشست، اما بلافاصله با یادآوری آرامشی که در کنارش داشتم، دوباره خندیدم و گفتم: “ولش کن اونا رو. مهم اینه که الان اینجا، کنار تو هستم.” آن روز، در کنار لیا، با عطر گلها و آرامش حضورش، حس کردم تمام مشکلات دنیا رنگ باختند و تنها چیزی که اهمیت داشت، همین لحظهی ناب بود.
-
پارت هفت *** (دارا) هوا در اتاق کارم سنگین بود؛ نه از گرمای تابستان، بلکه از فشاری که روی دوشم بود. مشغول بررسی چند سند حیاتی بودم که ناگهان صدای باز شدن در آمد. مادرم بود، با آن وقار همیشگیاش، و در کنارش آوا، دختر داییام، که لبخندی تصنعی بر لب داشت و از چهرهاش شرارت میبارید. هردو کمی به جلو امدند و سر خود را به معنای تعظیم فرود اوردند .حضور آوا، خصوصاً به همراه مادرم، مثل یک تلنگر بود. سعی کردم تمرکزم را حفظ کنم و به کارم ادامه دهم، اما ناخودآگاه اخمهایم در هم رفت. ملکه مادر که انگار متوجه حالت چهرهام شده بود، با لحنی که سعی میکرد آرام باشد اما خشم پنهانی در آن موج میزد، گفت: «دارا جان، مگر قرار نبود امروز کمی وقت برای دیدن آوا بگذاری؟ او از صبح منتظرت بود.» بدون اینکه نگاهم را از کاغذها بردارم، جواب دادم: «کارم دارم، مادر. همانطور که میبینید.» ملکه مادر قدمی به جلو برداشت و صدایش کمی بلندتر شد: _«این چه طرز جواب دادن است؟ این دختر، دختر دایی توست! باید حرمت او را بدانی.» نفسم را با صدا بیرون دادم و بالاخره سرم را بلند کردم. نگاهم مستقیم به چشمان مادرم افتاد و گفتم: «من احترامم را بلدم، مادر. اما من اینجا مشغلهی مهمی دارم و واقعاً فرصت این دیدارها را ندارم، مخصوصاً این دیدار.» کنایه در صدایم پیدا بود. آوا که تا آن لحظه ساکت ایستاده بود، جلو آمد و با لحنی که سعی میکرد شیرین باشد، گفت: «دارا جان، من فقط خواستم یک سر بزنم. قرار نیست مزاحمت شوم. فقط چند دقیقهای…» حرفش را قطع کردم و با لحنی قاطعتر و عصبی گفتم: «نه آوا. چند دقیقه هم وقت ندارم. من از این وضعیت خسته شدهام. وقتی میگویم کار دارم، یعنی کار دارم.» ملکه مادر که دیگر صبرش لبریز شده بود، با صدایی که میلرزید، فریاد زد: «تا کی میخواهی اینطور لج کنی؟ من تو را به پای این دختر مینشانم، دارا! باور کن اگر با زبان خوش قبولش نکنی، مجبور میشوم کاری کنم که چاره ای جز قبول کردنش نداشته باشی و خودم تو را به او بچسبانم! یادت نرود من چه قدرتی دارم!» این تهدید دیگر برایم غیرقابل تحمل بود. از جا بلند شدم و با تمام وجودم فریاد زدم: «بیروووون!!» روبه روی مادرم ایستادم و با اخم و حالتی عصبی انگشتم را تهدید وار در هوا گرداندم با صدایی بلند گفتم: "قدرت؟کدام قدرت؟قدرتی که خودم بهتون دادم رو به رخ خودم میکشید؟فراموش کرده اید؟ اگر من نبودم نه شما قدرتی داشتید نه اوا از خانواده ای قدرتمند بود ." قدمی به عقب برداشتم با قیافه ای جدی خیلی ریلکس دست هایم را در جیب های شلوارم فرو بردم و به میز چوبی بزرگم تکیه زدم و رو به مادرم گفتم:"الان هم انقدر با قدرتتون من رو تهدید نکنید اگه بخوام توی یک دقیقه تموم قدرت و ثروتتون رو ازتون میگیرم .من به خواسته هام میرسم ،خودتون که منو میشناسید." صدای نفسنفس زدن مادرم و سکوت سنگین آوا در فضا پیچید. درست در اوج این کشمکش، صدای تقهی آرامی به در آمد. امیر بود. با احتیاط در را باز کرد و با دیدن حالت چهرهی مادرم و من که هر دو برافروخته بودیم، مکثی کرد. لبخندی زد، اما لبخندی بود که احترام در آن موج میزد. به سمت مادرم رفت و با صدایی که کاملاً مؤدبانه بود، گفت: «ملکه مادر، عذر میخواهم مزاحم شدم. صحبت هایتان خصوصی بود؟» مادر که هنوز از دست من عصبانی بود، با همان قیافهی درهم نگاهی به امیر انداخت و گفت: «نه، ما داشتیم صحبت میکردیم.» لحنش نشان میداد که نمیخواهد بیش از این درگیر شود. امیر با درک موقعیت، نگاهی به من و سپس به آوا که ساکت کنار مادر ایستاده بود، انداخت و گفت: «بسیار خب. اگر کاری داشتید، من در خدمت هستم.»
-
پارت شش *** (دارا) در تالار باشکوه شورا، ایستاده بودم. به عنوان پادشاه. نگاههای متفکر و بعضاً نگران اعضای شورا، سرداران و مشاورانم را حس میکردم. همه منتظر بودند تا ببینند قرار است چه فرمانی صادر شود. هوا سنگین بود، اما نه از ترس، که از هیجان تصمیمی که گرفته بودم. با صدایی رسا و قاطع گفتم: “بزرگان و یاران وفادار من، امروز اینجا جمع شدهایم تا از مسائلی فراتر از قلمرو و لشکر سخن بگوییم. موضوعی که به قلب و آینده این پادشاهی مربوط میشود: ازدواج من.” انتظار سکوت را داشتم، اما نه این سکوت مرگبار. سپس نام او را بر زبان آوردم: لیا. همانطور که پیشبینی میکردم، موجی از حیرت در تالار پیچید. لیا، دختری از مردم عادی، که عشقش قلب مرا تسخیر کرده بود. این انتخاب، برای بسیاری، غیرمنتظره و شاید غیرقابل قبول بود. و البته، صدای مادرم، مثل همیشه، اولین اعتراضی بود که شنیدم: “دارا! این چه حرفی است؟ آیا با انتخاب خود، اعتبار این خاندان و سنتهای ما را زیر سوال نمیبری؟ لیا؟ او شایسته این جایگاه نیست!” لحن تند و قاطع او، حتی در آن جمع، مرا تکان نداد. سعی کردم خونسردیام را حفظ کنم. امیر، سردار همیشه همراهم، با نگاهی زیرکانه به من اشاره کرد که برخی از اعضای شورا، رنگشان پریده است. لبخندی کوچک بر لبانم نشست، اما سریع آن را کنترل کردم. باید جدی میبودم. مادرم، با لحنی تهدیدآمیز، نزدیک شد و در گوشم نجوا کرد: “اگر از این تصمیم برنگردی، بدان که دیگر روی حمایت من حساب نباید بکنی. آوا، دختر داییات، انتخاب شایستهتری است. او از خونی والا و خانوادهای قدرتمند است و این ازدواج، جایگاه تو را محکم خواهد کرد.” او سپس با صدایی بلندتر، دستور خروج اعضای شورا را صادر کرد و گفت که باقی حرف های من با او “مسئله شخصی” است. بعد از خروج آنها، با وقار از جا برخاستم. نگاه مستقیم و قاطع من، نشان از عزمی راسخ داشت. گفتم _ “من اینجا نیامدهام تا اجازه بگیرم، بلکه آمدهام تا اعلام کنم. تصمیم من برای ازدواج با لیا، قطعی است. این انتخاب قلب من است، نه تحمیلی از سوی سنتها یا فشارهای بیرونی.” به او یادآوری کردم: “پادشاهی که دلش خوش نباشد، هرگز نمیتواند مردمانش را خوشبخت کند. من راه و رسم خود را انتخاب کردهام.” سپس قاطعانه گفتم: “من از تهدیدهای شما واهمهای ندارم. پشتیبانان من، امیر و مردمان این سرزمین هستند. من به تنهایی هم از انتخابی که کردهام، دفاع خواهم کرد. مثل اینکه فراموش کرده اید که ما که بودیم و چطور به قدرت رسیدیم؟ من و شما یا حتی اوا هم خون اشرافی ندارد. اصلا چیزی به اسم خون اشرافی وجود ندارد هرکه بیشتر تلاش کند به قدرت میرسد و هرکه به قدرت رسد پادشاهی میکند.” نگاهم را به چشمان مادرم دوختم و با جدیت تمام گفتم: “و بدانید، اگر کوچکترین تلاشی برای آزار لیا صورت گیرد، با تمام قدرت این پادشاهی، با شما برخورد خواهم کرد. من از نقشههای پنهانی شما آگاهم و اجازه نخواهم داد عشق من قربانی جاهطلبیهای شما شود.” بدون اینکه منتظر پاسخی از او باشم، تالار را ترک کردم. میدانستم که این تازه آغاز یک مبارزه بزرگ است، اما با قلبی استوار و عشقی که چراغ راهم بود، آماده بودم تا برای آنچه درست میدارم، بجنگم.
-
پارت پنج لیا با چشمانی که هنوز برق اشک در آنها بود، به دارا نگاه کرد و گفت: «هنوزم باورم نمیشه. فکر میکنم این هم یه رویای دیگه است.» دارا با لبخندی که از چشمهایش هم معلوم بود، گفت: «کجا بودی این همه وقت، عشق من؟» لیا کمی دلخور شد و گفت: «جایی نرفته بودم، فقط… فقط فکر میکردم تو الان با این جایگاهی که داری، دیگه منو نمیخوای.» دارا با قاطعیت و کمی دلخوری گفت: «این چه حرفیه میزنی؟ آدم عشقش رو با هیچ چیز عوض نمیکنه. من تمام این مدت به دنبال تو بودم .حالا که پیدات کردم عمرا از دستت بدم من به خواستههام میرسم، لیا. هیچکس نمیتونه جلوی من رو بگیره. دیگه دوری تموم شده. میبرمت پیش خودم.» لیا لبخندی زد و گفت: «دارا جانم، ممنونم ازت. ولی خانوادهات چی؟ مادرت هنوز هم از من متنفره؟» این بار دارا لبخندی زد که سرشار از اطمینان و آرامش بود و گفت: «نگران نباش. هیچکس نمیتونه رو حرف من حرف بزنه. من به خواستههام میرسم.» دارا دست برد و تره ای از موهای خرمایی و موج دار لیا را که روی شانه اش افتاده بود به عقب فرستاد. در همین حین، امیر دوباره به سمتشان آمد. عینکش، حتی در تاریکی شب، توجه همه را جلب میکرد، اما او انگار که اصلا متوجه نگاهها نبود. با همان لحن خستهی شوخی گفت: «تموم نشد؟ خسته شدم از این همه عاشقبازی!» دارا رو به لیا کرد و گفت: «دیگه وقتشه. باید بریم. تا دم در خونتون باهات میام.» لیا با قدردانی به او نگاه کرد و قلبش از عشق دارا لبریز شد. *** امیر: (با لحن بامزه) «آره دیگه، ما دو تا دوست قدیمی، داریم نامزدتو میبریم خونه! چه داستانی بشه این!» دارا: (به شوخی) «برو بابا امیر! تو فقط دنبال یه بهانهای که ما رو کنار هم ببینی و برای خودت داستان بسازی!» لیا: (با خنده) «راست میگی، امیر همیشه همینطوریه!» امیر: «من؟ من که فقط دارم صحنه رو برای یه پدر عاشق که قراره از عشقش برای بچه هاش بگه ، آماده میکنم!» دارا: «خیلی خب امیر! بعدا حسابت رو میرسم!» لیا: «اینقدر دعوا نکنید دیگه! بذارید منم یه کم از این هوای خوب لذت ببرم.» امیر و دارا، لیا را تا دم در خانهشان همراهی کردند. در طول مسیر، آنقدر با هم شوخی کردند و خندیدند که انگار تمام سالهای دوری را در چند دقیقه جبران کردند. بعد از اینکه دارا مطمئن شد لیا سالم به خانهشان رسیده است، با لبخندی که روی لبانش ماند، به در خانهی آنها خیره شد. امیر با یک ضربهی کوچک به شانهاش، او را از فکر بیرون آورد و با لحنی که سرشار از شیطنت بود، گفت: «ای ای… پدر عاشقی! بسوزه پدر عشق!» هر دو با صدای بلند خندیدند و در حالی که شب، آنها را در آغوش گرفته بود، به سمت قصر حرکت کردند.
-
پارت چهار در چشمان لیا، دیگر اثری از ترس نبود؛ اشک حلقه زده بود. بغضی که مدتها در گلویش مانده بود، حالا داشت خفهاش میکرد. احساس غریبی داشت؛ انگار عشقی که سالها ندیده بود، حالا با شکوهی وصفناپذیر در مقابلش ایستاده بود. دارا، که حالا دیگر شاهی شده بود، با تمام عشق، دستش را به سمت لیا باز کرد. لیا با دیدن این حرکت، انگار که منتظر همین اشاره بود، خودش را در آغوش دارا انداخت و اشکهایش سرازیر شد. امیر، از دور نظارهگر این لحظه بود، لبخندی از رضایت و خوشحالی بر لب داشت. دارا و لیا، مانند تشنهای که تازه به آب رسیده باشد، یکدیگر را در آغوش کشیدند، نفس کشیدند و در گوش هم نجوا کردند. لیا، کمی از آغوش دارا بیرون آمد، با چشمانی اشکآلود به او نگاه کرد و با نگرانی گفت: «چرا تو اینجایی؟ اگه کسی تو رو بشناسه و بخواد بلایی سرت بیاره چی؟» دست برد و ماسک دارا را روی صورتش گذاشت. دارا دوباره لیا را در آغوش گرفت و در حالی که نفس عمیقی میکشید، زمزمه کرد: «دیگه هیچی جز تو برام مهم نیست، لیا. هیچی.» *** وقتی دارا و لیا از هم جدا شدند، امیر که تا آن لحظه با لبخندی گرم ناظر این صحنهی عاشقانه بود، با شیطنتی که از چشمهایش میبارید، صدایش را صاف کرد و گفت: «اوهوم، اوهوم! لیا خانوم، مارو یادتونه یا فقط حضورتون پیش شازده است؟» لیا با لبخندی که روی صورتش شکوفا شده بود، به امیر نگاه کرد و گفت: «تو هنوز عوض نشدی، امیر!» امیر قیافهی جدی به خودش گرفت و با لحنی بامزه گفت: «نه بابا! عوض شدم. داری اشتباه میکنی.» اما نگاه دزدکیاش به دارا که با رضایت و لبخندی محو به لیا نگاه میکرد ، لو داد که دارد شوخی میکند. لیا با دیدن این صحنه، قهقههای از ته دل سر داد. امیر که سعی داشت خندهاش را کنترل کند، گفت: «انگار نمیدونید، من دیگه یه شخص خیلی مهم شدم! اگه بدونید چند نفر دنبال منن که یه بلایی سرم بیارن!» لیا که خوب امیر را میشناخت و میدانست دارد شوخی میکند، با چشمانی پر از شیطنت گفت: «آره خب، حتماً همینطوره!» دارا، که دید این دو دوست قدیمی دارند وارد بحثهای بیپایان شوخی و کلکل خودشان میشوند، برای اینکه فضا را عوض کند و سریعتر به خواستهاش برسد، میان حرفشان پرید: «امیر جان، برو ببین اون ترن هوایی کجا رفت؟ فکر کنم الان نوبت ماست!» امیر خندهی بلندی از ته دل سر داد و رو به لیا گفت: «میبینی؟ چطور داره منو میندازه دور!» بعد با ادا و اطوار، آهی مصنوعی کشید و به دوردست خیره شد: «هی… دارا خان، من برم براتون نخود سیاه بیارم.» و بعد از آنها دور شد. دارا و لیا با دیدن این صحنه، دوباره خندیدند. دارا دستش را به آرامی پشت کمر لیا گذاشت و او را به سمت یک نیمکت هدایت کرد. _«بیا جانم. الان دیگه فقط تو هستی و من. به اندازهی صد سال حرف نگفته دارم.»
-
پارت سه *** در کافهای، دارا و امیر روبروی هم نشسته بودند. فضای کافه با عطر قهوه و صدای ملایم موسیقی، فضایی آشنا و در عین حال دلگیر را ایجاد کرده بود. دارا، فنجان قهوهاش را در دستانش گرفته بود و به نقطهای نامعلوم خیره شده بود. امیر، سکوت را شکست و پرسید: «خب دارا، خبری از لیا نشد؟» دارا با صدایی که کمی گرفته بود، پاسخ داد: «نه، هیچ خبری. انگار که…» صدایش را خورد و با حسرت ادامه داد: «شاید دیگه هیچوقت نبینمش.» امیر با دقت به او نگاه کرد و گفت: «خیلی عجیبه. شش ساله که ندیدمش. یادمه آخرین بار که دیدمش، خیلی به عشق تو امیدوار بود .» دارا سرش را به آرامی تکان داد. «آره، اون همیشه یه جورایی مرموز بود. ولی عشقش به من… اون واقعی بود. من اینو میدونم.» امیر آهی کشید و گفت: «امیدوارم که یه روزی پیداش کنی. شاید باید دوباره از نو شروع کنیم. شاید یه جایی، یه ردی ازش باشه.» دارا با ناامیدی گفت: «فکر نمیکنم. دیگه بریدم.». امیر که متوجه سکوت سنگین دارا شده بود، برای عوض کردن حال و هوا گفت: «دارا، اینقدر غصه نخور. بیا بریم یه چرخی توی شهر بازی بزنیم. شاید یه کم هیجان، حال و هوامون رو عوض کنه.» دارا، که انگار از عالم خودش بیرون آمده باشد، با لبخندی محو به امیر نگاه کرد و گفت: «ایده خوبیه!» *** چند دقیقه بعد، هر دو در میان هیاهو و شلوغی شهر بازی بودند. صف بلیط ترن هوایی، به ظاهر بیپایان بود و دارا، طبق معمول، شروع به غرولند کرد: «وای خدا! ببین چقدر شلوغه! یعنی باید انقدر صبر کنیم؟اصلا اینا منو میشناسند؟ من که گرسنمه!» امیر اما، فقط از ته دل میخندید. این غرولندهای بامزهی دارا را دوست داشت. بالاخره بعد از کلی انتظار، بلیطها را گرفتند و به سمت سکوی سوار شدن ترن هوایی رفتند. در میان جمعیت، چشم امیر به دخترکی افتاد که با اشتیاق، سرش در گوشیاش بود و داشت عکسهای دارا را مرور میکرد. لبخندی شیطنتآمیز روی لب امیر نشست. رو به دارا کرد و با لحنی پر از شوخی گفت: «دارا، بیا! یه هوادار پروپاقرص پیدا کردم! بیا ببرمت یه کم دلبری کن!» هر دو با شیطنت به سمت دخترک رفتند، اما نیتشان اذیت کردن نبود. امیر کنار یک نیمکت نشست و دارا هم کنار دیگرش. همین که دخترک با ترس به آنها نگاه کرد و خواست چیزی بگوید، ناگهان از دیدن چهره ی او خشکشان زد. آنها او را شناختند! لیا بود! همان لیا که شش سال تمام، دارا با خیالش زندگی کرده بود. چهرهاش اصلاً تغییر نکرده بود، فقط کمی بزرگتر شده بود. اما لیا، به خاطر ماسک و عینکی که روی صورتشان بود، آنها را نشناخت. با ترسی که در صدایش موج میزد و کمی لکنت، پرسید: «ش… شما کی هستید؟ با من چیکار دارید؟» بلند شد و ایستاد. امیر و دارا، که هنوز در شوک این دیدار غیرمنتظره بودند، به خودشان آمدند. دارا، حالا دقیقاً روبروی کسی ایستاده بود که تا چند دقیقه پیش، فقط در رویاهایش او را میدید. قلبش به شدت میتپید. احساسی عمیق از دلتنگی، اشتیاق و ناباوری در وجودش غوغا میکرد. لبخندی آرامشبخش روی لبش نشست. وقتی دید لیا هنوز مضطرب است، فوراً ماسکش را برداشت و با صدایی که انگار از عمق وجودش برمیخاست، آرام گفت: «لیا…»
-
پارت دو *** (دارا) آخ که چقدر خسته بودم! روزی که گذشت، انگار صد سال طول کشید. جلسهی پشت جلسه، گزارش روی گزارش، تازه کلی هم بحث و جدل با این وزیرهای ناکارآمد. در اتاق خودم را که بستم، انگار دنیا را پشت سر گذاشتم. فقط همینجا بود که میتوانستم نفس راحت بکشم. صدای خنده ی امیر که داشت با نگهبان شوخی میکرد تا اینجا هم می امد رفتم سمت کمد بزرگم. با غرور درش را باز کردم. اول از همه، تاج خودم را برداشتم، همان که روی سر میگذاشتم وقتی میخواستم هیبت شاهانه داشته باشم. بعد، با همان دست، تاج دیگر را برداشتم. تاج او. چقدر قشنگ بود! مثل نور خورشید بود در این دنیای خاکستری. کنارش، لباسهای ابریشمی که برایش سفارش داده بودم، کیف و کفشهای چرمی اصل، و آن گردنبند زمردی که شش سال پیش قولش را داده بودم… همه را چیدم، درست مثل اینکه همین الان برگشته و اینها هدیههای من است. همین که نگاهم به اینها میافتاد، انگار تمام خستگیام میپرید. غمی که توی دلم بود، جایش را به یک امید قشنگ میداد. آره، ما شش ساله که هم را ندیدهایم، ولی اینها را نگه داشته بودم تا وقتی پیدایش کنم، با اینها سورپرایزش کنم. فکر اینکه بالاخره پیدایش کنم و اینها را به او بدهم، تمام تنم را پر از انرژی میکرد. حتی وقتی با امیر شوخی میکردم، ته دلم همین فکر بود. او تنها کسی بود که میدانست من چقدر دلتنگم، چقدر منتظرم. *** شش سال از آخرین دیدار دارا و لیا میگذشت. شش سالی که انگار در غیاب لیا، زمان برای دارا معکوس شده بود. او هنوز هم عاشق لیا بود، عشقی که امیر از ابتدا از آن خبر داشت. امیر، که با هر دوی آنها دوست بود و رابطهی او با لیا نیز به صمیمیت خواهر و برادری بود، از آخرین دیدارشان شش سال میگذشت و خبر چندانی از لیا نداشت. *** (دارا) صدای ضربهای به در اتاق آمد. -کیه؟ صدای امیر بود. قبل از اینکه فرصت کنم جواب بدهم، در باز شد و امیر با لبخندی که معلوم بود یک نقشهی شیطنتآمیز توی سرش دارد، وارد شد. - بدو ببینم شاهزاده! وقت تفریح رسیده! گفت و چشمکی زد. - چطوره امشب بزنیم بیرون، یه دور دوری تو شهر بزنیم؟ کسی هم نفهمه. بنظر پیشنهاد خوبی میومد .بهش احتیاج داشتم. - عالیه! سریع رفتم سمت کمد. لباسهای رسمی را انداختم و ما دوتا، انگار که بچه مدرسهای هستیم، با دو تا تیشرت عوض کردیم. همینکه آماده شدیم، یواشکی از یک در پشتی قصر زدیم بیرون. کسی هم نفهمید. همین که پا به خیابان گذاشتم، ماسک را گذاشتم روی صورتم. امیر هم عینک آفتابیاش را از توی جیبش درآورد و زد روی چشمهایش. با دیدن عینک، یک نیشخند زدم و الکی سرم را چرخاندم سمت آسمان. - عجب آفتاب گرمی! امیر خندید. - بابا میخوام کسی نشناستم دیگه! - با این عینک که بیشتر شبیه دلقکها شدی! مسخرهاش کردم. - اصلاً برش نمیدارم! با شیطنت گفت و ما دو تا، با خنده، به سمت مرکز شهر راه افتادیم. توی راه، حسابی با هم شوخی کردیم و از دنیا گفتیم و خندیدیم. انگار نه انگار که ما همان شاه و مشاور بودیم! همین چیزها بود که خستگی آدم را در میکرد.
-
به نام خدا پارت یک سالها بود که سایهی سنگین ظلمت بر سرزمین آریاستان افکنده شده بود. پادشاه پیشین، با دستانی آغشته به خون و قلبی از سنگ، جز رنج و اندوه برای مردمش ارمغانی نداشت. اما دوران تاریکی به سر آمده بود. دارا، پسر جوان و شجاع آریاستان، که قلبش برای مردمش میتپید و هوش و ذکاوتش در نبردها زبانزد خاص و عام بود، همراه با یاران وفادارش، پرچم شورش را برافراشت. با مهارتهای رزمی بینظیر و استراتژیهای هوشمندانهی خود، گارد سلطنتی را در هم شکستند و زنجیرهای ظلم را پاره کردند. اکنون، دارا، که مردمش او را شاهِ شاهان، شاهنشاهِ آریاستان میخوانند، بر تخت نشسته است. کاخ جدید او، نمادی از دوران نوین و نویدبخش آریاستان است. کاخی که در عین شکوه و جلال، روح مدرنیته را در خود جای داده. ورودی باشکوهی با نگهبانانی که در کت و شلوارهای مشکی، چون سایههایی استوار، خبردار ایستادهاند، به مسیری طولانی از سنگفرشهای سفید و درخشان منتهی میشود. دو سوی این مسیر، باغهایی سرسبز و آراسته، چشمنواز رهگذران است. خود کاخ، در سه بخش مجزا طراحی شده است: بخشی به خانوادهی سلطنتی اختصاص دارد، بخشی دیگر محل استقرار فرماندهان وفادار، و بخش سوم، که از همه عظیمتر و باشکوهتر است، به شاه، دارا، تعلق دارد . این بخش شامل اتاق جلسات بزرگی است که با تخت پادشاهی خیرهکنندهاش، نمادی از قدرت و تصمیمگیری است؛ اتاقی کوچکتر برای رسیدگی به امور اداری و دولتی؛ و در نهایت، اتاق خوابی که هیچ چشمی تاکنون به درون آن نفوذ نکرده است. .دارا قدم به درون کاخ گذاشت. نور ملایم و هوشمندانه، فضای وسیع لابی را روشن میکرد و انعکاس آن بر سنگهای مرمرین کف، حس قدم گذاشتن بر ابرها را تداعی میکرد. در کنارش، امیر، دوست و همراه همیشگیاش، با همان لبخند همیشگی که گویی تمام نگرانیهای دنیا را از یاد میبرد، قدم برمیداشت. سالها بود که این دو، سختیهای بسیاری را در کنار هم تحمل کرده بودند؛ از کوچههای تنگ و تاریک شهر تا میدانهای نبرد خونین. حالا، اینجا، در قلب قدرت، در کاخ تازه فتح شده، جایگاهشان را فراموش کرده بودند؛ گویی هنوز همان دو دوست صمیمی بودند که در رویای فردایی بهتر، نقشهها میکشیدند. امیر، که اکنون وزیر اعظم و کلیددار خزانهی شاه نیز بود، با لحنی صمیمی به دارا گفت: - باورکردنی نیست، دارا. پنج سال پیش، در همین شهر، زیر همین آسمان، داشتیم برای یک وعده نان میجنگیدیم. حالا… ببین ما کجا هستیم. دارا لبخندی زد و به دیوارهای شیشهای عظیم کاخ که منظرهای زیبا از شهر را به نمایش میگذاشت، خیره شد. - این تازه شروع ماجراست، امیر. هنوز راه درازی در پیش داریم تا آریاستان واقعی را بسازیم.
-
نام رمان: سهم من از تو نویسنده: سارا | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه، فانتزی خلاصه: اوا میخواهد جایگاه لیا را بگیرد. دارا باید انتخاب کند که بین عشق واقعی و یک بازی قدرت، کدام را نگه دارد. قصر بر سر یک نفر تقسیم شده، اما یک راز کوچک در راه است؛ رازی که میتواند بازی را برای همیشه عوض کند و سهم لیا را از مردی که عاشقش است، به او پس بدهد. آیا این راز، انتقام لیا است یا آغاز یک جنگ بزرگتر؟