به اطلاع کاربران میرسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شدهاند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity
تخته امتیازات
مطالب محبوب
در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در 01/27/2026 در پست ها
-
⚜️درود خدمت کاربران نودهشتیا⚜️ نویسندگان عزیز! چنانچه که رمانتون رو به اتمام رسوندید؛ در این تاپیک درخواستتون رو ثبت کنید تا بعداز بررسی توسط تیم مدیریت، ویراستار براتون در نظر گرفته بشه.1 امتیاز
-
سلام درخواست ویراستاری رمانم رو دارم1 امتیاز
-
سلام واو 😁😆 خوشم اومد تصور قشنگیه 👌🏻 منم تصوری که ازت دارم : یه دختر سفید رو که نگاهش که میکنی اروم و ساکت هست اما از چشم هاش میشه شیطنت دید مثل ستاره هایی که در دل شب سو سو میزنند موهای بلند مشکی موج دار همرنگ چشمات.. لباس قرمز بلند دنباله دار که امضا شخصیتت هست و باعث میشه همیشه بدرخشی با گوشواره های یاقوت قرمز ترکیب خاصی از وقار و سیاست رو در وجودت ایجاد میکنه . 😁1 امتیاز
-
پارت دویست و هجدهم از اینکه اینجور با حرص حرف میزد و گونهاش قرمز میشد، خندم گرفت! وقتی این حالتم و دید بهش برخورد و از کنارم بلند شد و گفت: ـ منو باش دارم به کی راه حل میدم!! داشت میرفت که مچ دستش و گرفتم که بهم نگاه کرد...به چشماش نگاه کردم و گفتم: ـ خیلی ازت ممنونم ملیکا! تو واقعا دوست خیلی خوبی هستی و توی تمام لحظات سختم کنارم بودی! مطمئن باش هیچوقت اینا از یادم نمیره. با ذوق نگام کرد...انگار انتظار همچین جملاتی رو ازم نداشت...ادامه دادم و گفتم: ـ حق با توئه! من زیادی دارم خودمو غرق میکنم! اصلا از امروز به بعد هرچی تو بگی...عین بچگیامون!! دیگه به کلمه هم حرف نمیزنم... خندید و انگشت کوچیکشو آورد جلو و گفت: ـ قول مردونه؟! انگشتم و به انگشتش گره زدم و گفتم: ـ قول مردونه! محکم بغلم کرد که دستام توی هوا معلق موند! با شادی گفت: ـ خوشحالم که بالاخره تصمیم درست و گرفتی! پس من بگم ماشین و ببرن کارواش و آماده باشیم برای سفر شمال؟ نظرت چیه؟! از خوشحالیش، منم خوشحال شدم و گفتم: ـ خوبه! بعد دستم و کشید و گفت: ـ خب پس بیا...1 امتیاز
-
پارت دویست و هفدهم حق باهاش بود! سرمو گرفتم مابین دستام و گفتم: ـ باور کن دارم تمام تلاشم و میکنم اما دست خودم نیست!! یه چیزی قلبمو فشار میده و منو میکشونه اینجا... با لحن عصبانی گفت: ـ خب تو نباید بیای جاهایی که اونو بهت یادآوری میکنه! از وقتی که رفته، مدام میای تو اتاقش! از یهخطرف میگی ازش متنفری و میخوای فراموشش کنی! بنظرت با اینکارات میتونی؟؟ واقعاا بنظرت اون دخار، ارزش این همه ناراحتیتو داره که خودتو از همه چیز انداختی؟! جوابی نداشتم که بدم!! ملیکا ادامه داد و گفت: ـ درست و حسابی که نمیخوابی! غذا که نمیخوری! سیگار کشیدنتم که نسبت به قبل خیلی بیشتر شده، کیو داری مجازات میکنی پوریا؟؟ بخدا باور کن که اونا دارن کیف میکنن و اون دختر حتی دیگه اسمت هم یادش نیست!! با خستگی نگاش کردم و گفتم: ـ فکر میکنی اینارو نمیدونم؟؟! منم هر روز دارم به خودم و دلم لعنت میفرستم اما چیکار کنم؟؟ دست خودم نیست... ملیکا دوباره بهم لبخند زد و گفت: ـ من دارم تمام تلاشمو میکنم که از این حال و هوا بیارمت بیرون! اما اصلا بهم اجازه نمیدی و منو میپیچونی! بهت گفتم بیا یه مدت باهم بریم شمال، به یاد بچگی...بلکه آب و هوای اونجا، حالتو یکم عوض کنه! اما کو گوش شنوا!!1 امتیاز
-
پارت دویست و شانزدهم تمام احساساتم قروقاطی شده بود و این روزا فقط تو ذهنم یک علامت سوال بزرگ بود!! چرا باهام اینکارو کرد؟! با وجود کاری که کرد و عصبانیتی که نسبت بهش داشتم، پس چرا هنوزم شبا توی فکرمه و نمیتونم ازش متنفر باشم؟؟؟ چرا مدام بعد از شرکت میرم و روی تختش میشینم و بالشتشو بود میکنم و سعی میکنم لحنشو بخاطر بیارم؟؟! دل و دماغ هیچ کاری رو نداشتم و اصلا غذا از گلوم پایین نمیرفت ولی تو این روزا ملیکا مثل پروانه و عین یه رفیق واقعی کنارم بود و سعی داشت از بار غم روی دلم کم کنه و بهم بقبولونه که اینم مثل تمام سختیایی که از سر گذروندم، میگذره و باید به زمان بسپرم. شاید هم حق باهاش بود...باید رو صدای قلبم یه چسب گنده میزدم و برای همیشه به به صدای عقلم گوش میدادم و با وجود اینکه برام سخت بود، باوان و فراموش کنم و یادم بره که اصلا یه چنین دختری تو این مدت کوتاه توی زندگیم بود...رکبی که باوان بهم زد از آرون هم برام سخت تر بود چون واقعا به حسش و چشماش اعتماد کرده بودم و حتی اونقدری به خودم جرئت داده بودم که این روزا برم مقابلش و حسم و بهش اعتراف کنم...خوب شد که پا روی غرورم نذاشتم، به اندازه کافی دلمو شکسته بود!! دخترهی بی معرفت!! امروزم طبق معمول بعد از شرکت مستقیم رفتم سمت اتاقش و روی تختش دراز کشیدم. یکم که گذشت، در باز شد و ملیکا با چهره خندون و سینی غذا رو بهم گفت: ـ پوریا؟؟! اینجایی؟؟ و بعدش که منو تو این اتاق دید، لبخند از صورتش محو شد. بجاش من لبخندی بهش زدم و روی تخت نشستم و گفتم: ـ بیا تو! بدون هیچ حرفی، سینی غذا رو روی میز گذاشت و اومد کنارم نشست و با یه نفس عمیقی گفت: ـ پوریا؟! نمیخوای بس کنی؟!1 امتیاز
-
پارت دویست و پانزدهم (پوریا) یعنی تمام این لحظاتی که گذروندم، همش دروغ بود؟! همش توهم و خیالات من بود؟؟! یعنی باوان هم مثل آرون داشت برام نقش بازی میکرد که از جونش در مقابل عمو محافظت کنم و تمام این مدت که پیشم بود، دلش پیش آرون بود؟؟! من اصلا نمیتونم این موضوع رو باور کنم!! چطور ممکنه اون چشمای دروغ گفته باشن؟! چطور ممکنه اون حرفا و چشمایی که برام قصه میگفت و باهام حرف میزد، نقش بازی کرده باشن؟! فکر نمیکردم که بتونم یه دختر و اینقدر دوست داشته باشم و اون حصاری که دور قلبم درست کرده بودم و بشکنم اما شد و من واقعا باوان به دلم نشسته بود و در کنارش بعد از مدتها خوشحال بودم و حال دلم خوب بود اما حقیقت ماجرا این بود که واقعا عشق برای من ساخته نشده بود و اونم نتونست یه آدمی که نمیتونه از احساساتش حرف بزنه رو دوست داشته باشه! و به قول عمو اینکه برای کسایی که تو کار مافیا دارن فعالیت میکنن، عشق ساخته نشده اما من فقط یکبار خواستم حرف دلمو گوش بدم و باورش کنم اما تهش چیشد؟!! با یه نامه مسخره منو گذاشت و با اون پسره عوضی رفت...انگار که ما هیچوقت اون لحظات خوب و کنار هم تجربه نکردیم! چطور باور کنم که رفته و دیگه نیست و از این به بعد باید به اتاق خالیش زل بزنم؟؟! هم از دستش عصبانیم و هم دلم براش از همین الان خیلی تنگ شده...از اینکه بازم تو این موضوع حق با عمو و ملیکا شد، واقعا هم شرمنده بودم و هم ناراحت...ذاتا بخاطر اینکه باوان تو خونه بود، عمو به اندازه کافی باهام سرسنگینی بود...اینروزا مدام با خودم کلنجار میرفتم که نباید تنهاش میذاشتم! اما از یه طرف با خودم میگفتم اون از همون اولشم دلش پیشه اون عوضی مونده بود و نتونست در مقابل زبون اون طاقت بیاره! مطمئناً با چهارتا عذرخواهی دلشو بدست آورد و اونو با خودش برد...1 امتیاز
-
#پارت_39 آرتین بیتوجه به مشتی که بهش زدم و حرفی که زدم، دستی به موهاش کشید و گفت: - آرتین: اون موقعها دلم نمیخواست اذیتت کنم، اما وقتی میدیدم با همهی پسرا بازی میکنی و اصلاً بهم محل نمیدی، لجم میگرفت و با اون اذیتها، مثلاً انتقام میگرفتم. نفس عمیقی کشیدم. گفتم: - سوگند: خب تقصیر خودت بود! میخواستی هی نگی شما دخترا ضعیفین، منم از لج تو بهت محل ندم. وقتی دیدم چیزی نمیگه، سرم رو برگردوندم سمتش. - سوگند: حالا چرا اومدیم این جا؟ چرا بچگیهامون یادت افتاده؟ متقابلاً به سمتم چرخید. انگار میخواست چیزی بگه اما براش سخت بود. - آرتین: سوگند… من… خب بیا... بیخیال این قرارداد بشیم. سوگند من... دوستت دارم! یک لحظه به گوشام شک کردم. گفت دوستم داره یا من توهم زدم؟ خدای من! بالاخره! این صدای نفس کشیدن منه! چرا اینقدر بلنده؟ تمام این مدت، تمام صبحهایی که کنارش بیدار شدم، تمام شبهایی که ترسیدم این حس یکطرفه باشه… تمام اون تردیدها، همه الان جمع شدن تو این جمله. دلم میخواست محکم بغلش کنم و بگم: «منم دوستت دارم.»؛ اما میترسیدم. میترسیدم از اینکه بگه: «شوخی بود!» و بعد با لذت بهم بخنده. با صداش به خودم اومدم. - آرتین: باورت نمیشه، نه؟ خودم هم باورم نمیشه. خودم هم نمیدونم چرا و چطوریه که اینقدر بهت علاقه پیدا کردم. ولی اینو میدونم، بدون تو نمیتونم. اوخی، بچه چقدر با احساس حرف میزند! اما خب، من هم کرمم گرفت! تا به یاد قدیما اذیتش کنم. یوهاها! - آرتین: الان تصمیمت چیه؟ بهم جواب بده. هرچی هم بگی، به نظرت احترام میذارم. تند تند پلک زدم و با خباثت گفتم: - خب… من دوستت ندارم! یا خدا، این چرا اینجوری شد؟ از کلهش و چشماش دود میزد بیرون! فکر کنم یه کم دیگه تلاش کنه، مثل اژدها، ها میکنه آتیشم میزنه. با اون اخم وحشتناکش، از بین دندونای چفتشدهش غرید: - آرتین: تو غلط کردی! فکر کردی ولت میکنم بری هر غلطی دلت خواست بکنی؟ نخـ... بیخیالِ پرچونگیش از جا پاشدم و همونطور که سمت وسایل بازی میرفتم، گفتم: - سوگند: دیدی داری زر میزنی؟ من فقط میخواستم اینو ثابت کنم. جنابعالی هم مثل اون حیوان نجیب، جفتپا پریدی وسط حرفم! نفس عمیقی کشیدم و با لبخند گفتم: - سوگند: میخواستم بگم دوستت ندارم… عاشقتم. انگار این بار خودش هم به گوشهای خودش شک کرده بود، چون وسط پارک داد زد: - آرتین: هان؟! برگشتم سمتش با لبخند شیطونی گفتم: - سوگند: داد نزن، کر شدم! گفتم عاشقتم. البته اگه الان نیای هلم بدی تاب بازی کنم، عشق و عاشقی کنسلهها! لبخند بزرگی رو صورتش نشست و با خوشحالی اومد سمتم. بیهوا بغلم کرد و تو هوا میچرخوندم، قهقههش گوش آسمونو کر کرده بود. آرتین گفت: - آرتین: سوگند، نمیدونی چقدر خوشحالم! بالاخره گذاشتم زمین، و همونطور که تو بغلش بودم، با لبخند جذابی نگاهم میکرد. نگاهش بین چشمام و لبام در گردش بود، سرش هی داشت نزدیکتر میشد که با خوردن یه چیز به کله مون با بهت از هم جدا شدیم. یه پسر بچه شش، هفتساله جلومون ایستاده بود. انگار توپش خورده بود به سرمون. آرتین پرسید: - آرتین: توپ تو بود بچه؟ بچه به آرومی سرشو به معنی “آره” تکون داد، که این بار من پرسیدم: - سوگند: تو زدیش؟1 امتیاز
-
@هانیه پروین مدیریت تایید کردند. ایرادات کلی رو نویسنده رفع میکنه، جای نگرانی نیست.1 امتیاز
-
#پارت نوزده... سیگرون: آیوار سلینگر بد ذات بالاخره گیرت انداختم. آیوار با پلکهای سنگین و نگاه تار گفت: - از طرف... اریک یتنسون... آمدهای؟ سیگرون: شاه یتنسون بزرگ، فرد بیارزشی مثل تو حق بیاحترامی به خاندان شاه را ندارد. آیوارخندهی گیجی کرد، سرش سنگین بود گفت: - بله، بله... شاه بزرگ، شنیدهام دربارش پر از آدمهای بزرگمنش است... که مثل تو... برای یک مشت سکه... پشت سر هر کس که تاج دارد راه میروند. کلماتش را کش میداد، انگار فراموش میکرد جمله را چطور تمام کند. سیگرون: ساکت شو بزدل. آیوار: بسیار خب. چشمانش را مالید، سعی کرد زن روبهرو را واضح ببیند گفت: - فقط یه سوال... وقتی تحویلم میدهی و سکههایت را میگیری... کمی از آنها را به همان مردم بیچارهای که من ازشان دزیدم، میدهی! ... یا همه را... همه را خرج خودت میکنی؟ سرش را تکان داد تا گیجیاش بپرد، نگاهش خیره شد، انگار چیزی توی ذهنش قل خورده باشد سیگرون شمشیر زیر گلوی مرد گذاشت که گفت: - با من چه کار داری؟ سیگرون: من دستور دارم تو را دستگیر کنم. آیوار دستش را بلند میکند، انگار میخواهد چیزی بگوید اما یادش رفت و گفت: - نام تو چيست این بردهی شاه بی خرد. سیگرون شمشیر را به گلویش فشار میدهد. آیوار گردنش را بالا کشید، آب دهانش را قورت داد و گفت: - های های... پایین بیاورش... نمیخواهی که لاشهام را از غار خارج کنی! سیگرون فشار را کم کرد و گفت: - دزد پلید، باید سرت را جدا کنم و تنت را به خورد حیوانات گرسنه بدهم. بعد دست آیوار را گرفت و بلندش کرد و به جلو هلش داد آیوار از سر گیجی سر تکان داد و گفت: - برای جایزه این کار را میکنی؟ گوش کن خانهی من... کلی طلا دارد، چند برابر آن چه برای جایزه میدهند را به تو میدهم فقط انکار کن که... مرا دیدهای. سیگرون نیشخندی زد و گفت: - من حافظ مردم و شاه هستم من دشمنان را نابود میکنم تو هم دشمنی هستی که به مردمم ظلم میکنی پس من باید نابودت کنم. از غار خارج شدند آیوار انگار جرقهای در ذهنش خورده باشد برگشت و با چشمان خمارش به سیگرون نگاه کرد و گفت: - تو حافظ مردمی! این جمله را قبلا کجا شنیده بودم! بعد از کمی فکر کردن چشمانش را مالید که دیدش بهتر شود، گفت: - سیگرون ولوا؟! سیگرون سکوت کرد مرد مجدد چشمانش را مالید و نیشخند صداداری زد و گفت: - پس گیر بانوی فتح افتادهام، در عجب بودم که این دختر کیست که سریع ترین و حرفهای ترین دزد دانلاو و سرزمینهای... اطرافش را گرفته؛ پس باید به شما تبریک گفت بانو، مطمئنا جشنی برايتان ترتیب خواهند داد با سکههای که پیشکش میکنند. و قهقههای از عمق جان زد سیگرون مجدد آیوار را هل داد و گفت: - جایزه و جشن برایم معنایی ندارد، من خواستار آزادی و امنیت مردم هستم. آیوار تلو تلو خورد و گفت: - بعد از مرگت نام این سرزمین را سیگرون ولوا میگذارند. حالش بهتر شده بود، خندهی جانانهای کرد و گفت: - تو لطف بزرگی به مردم کردی، سکههایشان را نجات دادی؛ دخترک احمق، تا کی میخواهی پیش مرگ این جالهای عوضی و فرصت طلب باشی! بیا سمت من، ما با هم میتوانیم ثروتمند تر از شاه یتنسون بزرگتان باشیم. سیگرون: یاوه گویت را برای قبل از اعدام بگذار، سریع تر برو تا مجبور به سر بریدنت نشدهام.1 امتیاز
-
@ملک المتکلمین با یه کت شلوار مشکی و پیرهن سفید، زیادی اتو کشیده موهای مشکی و لخت که مردونه مرتب شده و چشمایی به رنگ شب، اونقدری که نیمه شب زیر درخت بتونم انعکاس ماه رو تو چشمهاش ببینم! لبخندش فقط به کج شدن لبهاش منجر میشه خندهاش شاید یه تک خندهی کوتاه شبیه پوزخند که هرازگاهی مثل یه حادثه اتفاق میوفته و زود هم غیب میشه. نظرته؟ 😉🫣1 امتیاز
-
#پارت هجده... گردا که متوجه جای خالی سیگرون شده بود گفت: - به جای بانوی فاتح باید لقبش را بانوی سایه یا بانوی فراری میگذاشتند. فریدا گفت: -واقعا که دختر عجیبیست، در زمان کودکی حتی نمیتوانست قایم شود یادت میآید گردا! وقتی بازی میکردیم سیگرون همیشه بازنده بود. گردا خندید و گفت: - خوب یادم میآید، آن روزها آنقدر خوشحال بودیم که هیچ چیز نمیتوانست ما را با توجه به جایگاه طبقاتیمان جدا کند ولی حالا آنقدر گرفتاریم که حتی وقت برای شادی نداریم. حسرتی کشید و خودش را نزدیک فریدا کرد و گفت: - الان تمام مردم سیگرون را در طبقهی کارلس میبینند، نکند حرفی بزنی و مقامش را پایین بیاوری چون در الان زمان از خشم شمشیر من در امان نیستی. فریدا که میدانست گردا با او شوخی ندارد گفت: - حرفی نمیزنم خیالت راحت باشد. *** بعد از گذشت زمان کمی، مرد از غار خارج شد و بدنش را کش و قوسی داد و به شکمش کوبید و گفت: - بعد از سیر شدن کیسه طلا، حالا نوبت شکم است. بعد با خواندن آهنگی زیبا به بدترین لحن و صدا به سمت شهر حرکت کرد سیگرون که از رفتن مرد مطمئن شد وارد غار شد مطمئن نبود که غار خالی باشد کمی که جلوتر رفت با استفاده از مشعل روشنی که آنجا بود چوبی را آتش زد و به مسیرش ادامه داد و با دقت همه جا را بررسی کرد آنقدر رفت که به آخر و قسمت عریض غار رسید، چند مشعلی که آنجا بود را روشن کرد چشمانش از تعجب گرد شد کلی سکه و طلا آنجا بود و چند صندوق بزرگ؛ دخترک کنجکاو صندوقها را باز کرد داخلشان کلی لباس و لوازم قیمتی بود، همه چیز را بررسی کرد. ناگهان از بین کوه سکهها چیزی آشنا به چشمش خورد گردن آویزی از سنگ آبسیدین که در یک قاب نقرهای قرار گرفته بود. ناخداگاه دستش سمت گردنش رفت باورش نمیشد که گرون آویزش را دزدیده بودند و او نفهمیده بود؛ آن شیِ قیمتیِ زیبا یادگار استادِ مهارتهای رزمیاش بود. خواست گردن آویز را بردارد که صدای آهنگ خواندن کسی میآمد، سیگرون با سرعت تمام مشعلها را خاموش کرد و پشت صندوق بزرگ قایم شد. صاحب صدا یک مشعل را روشن کرد و گفت: - حتی قصر پادشاه هم این قدر زرق و برق ندارد. خودش را روی کوه سکهها رها کرد بلند آهنگ میخواند و نوشیدنی مینوشید. چشمش که به گردن آویز افتاد جلوی صورتش گرفت و گفت: - سنگ آبسیدین نماد محافظت و حقیقت است، مناسب من است نه آن دخترک بی سر و پا. بعد دور گردنش انداخت، کِیفش که کوک شد بلند شد و تلوتلو خوران به سمت صندوقی که سیگرون پشتش قایم شده بود رفت، بازش کرد یک مشت سکه از داخلش برداشت به بالا پرت کرد؛ قشنگ ترین آهنگ دانلاو را به مسخره ترین حالت و بدترین صدا میخواند. بعد بلند شد و دستانش را بالا گرفت و با گیجی میچرخید و میرقصید و گاهی زمین میافتاد و باز مسرانه بلند میشد و به کارش ادامه میداد تا اینکه از حال رفت و افتاد و گفت: - خوشبختانه چشمهی آب اینجا و راه مخفیاش را فقط من میشناسم. و قهقههی مسخرهای سر داد و لحظهای بعد صدای خروپفش غار را پر کرده بود. سیگرون از داخل صندوق طنابی پیدا کرد و درست و پای مرد را بست و گردن آویز را برداشت و گفت: - این گرون آویز ما من است نه توِ بی ارزش. و از پوستین آبخوری که آنجا بود آب برداشت و روی مرد ریخت که هراسان بیدار شد و با دیدن سیگرون گفت: - تو دیگر کی هستی؟1 امتیاز
-
#پارت_38 «سوگند» امروز سردار مرخص شده بود و خب، مستقیم رفت خونه آقاجون. آقاجون هم به میمنت برگشتن نوه جذابش، یه قربونی داده بود و قرار شد شام رو هم همون جا بخوریم. من و آقامون هنوز نرفته بودیم و تو خونه بودیم. من داشتم آماده میشدم، آرتین هم تو حموم بود. موهامو فر ریز کردم و یه طرفه ریختم رو صورتم. آرایش هم به یه ریمل، خط چشم و یه رژ جیگری اکتفا کردم. شلوار مام استایل سفیدم رو پوشیدم با مانتوی جلوباز بلند مشکی. شال و کیف دستی طوسی رو هم با هم ست کردم. کفشم هم که کتونیهای سفیدم هستن. با شنیدن صدای قدمهایی که مطمئنم برای آرتین بود، برگشتم سمتش. پسره بی حیا فقط یه حوله بسته به کمرش بود، موهای خیسش چکه میکرد رو صورتش و آبش هم میریخت رو سینه و بدن شش تیکه ش. زیادی جذاب نیست آقامون؟ با صداش از هپروت اومدم بیرون و نگاه خیرهام رو از روش گرفتم. - آرتین: خوشت اومده؟ پشت چشم نازک کردم و گفتم: - سوگند: نه! خدا خودمو این همه خوشگل و جیگر آفریده. ترجیح میدم شکر نعمت کنم تا اینکه از یکی دیگه خوشم بیاد. یه خندهای کرد و بی هوا تن نیمهلخت داغشو چسبوند به تنم و بغلم کرد. وای! من که اینقدر جوگیر نبودم، قلبم چرا داره بندری میزنه؟! - آرتین: بر منکرش لعنت. یکم دیگه تو این حالت بمونم، شروع میکنم به چرت و پرت گفتن و این اصلاً به نفعم نیست. به آرومی ازش جدا شدم و همونطوری که داشتم از اتاق میرفتم بیرون، گفتم: - لباست رو بپوش. هم خدایی نکرده سرما میخوری، هم دیرمون شده. من میرم تو ماشین تو هم زود بیا بریم. «باشه» گفتنش رو شنیدم و رفتم پایین. بعد از پوشیدن کتونیهام، سوار ماشین شدم. ده دقیقه بعد، آرتین اومد و نشست کنارم. یه نگاه به تیپش انداختم… عمه مون، فدای اون تیپت بشه! شلوار جین مشکی جذب که تمام عضلههاشو قشنگ به نمایش میذاشت و تیشرت جذب مشکی. ادکلن تند و تلخ همیشگیش هم که طبق معمول، باهاش دوش گرفته بود. با صداش به خودم اومدم و گوش سپردم بهش: - آرتین: قبل از اینکه بریم خونه آقاجون، میخوام ببرمت یه جایی. سوالی پرسیدم: - کجا؟ دیرمون میشه! با خونسردی ماشین رو پارک کرد و در حالی که کمربندشو باز میکرد، گفت: - آرتین: نترس، دیر نمیشه. پیاده شو. بیحرف پیاده شدم و با دیدن جایی که اومدیم، تعجبم چند برابر شد. -سوگند: آرتین… اینجا چرا اومدی؟ دستمو گرفت و همونطور که با یه دست منو دنبال خودش میکشید، گفت: - آرتین: پس یادته اینجا رو! با بهت گفتم: - سوگند: مگه میشه یادم نباشه این پارک رو؟ همیشه اینجا بازی میکردیم، تو هم همش اذیتم میکردی! به نیمکت رسیدیم، نشستیم روش و هر دو خیره به روبهرو شدیم، انگار چند سال به عقب برگشته بودیم. - آرتین: تو هم کم نمیآوردی ماشالله! سوار میشدی، رو سرم موهامو می کشیدی. با خنده جواب دادم: -سوگند: آره، یادته یه بار که با سردار دعواتون شد… آرتین با حرص غرغر کرد: - آرتین: بله! سرکار خانم، یه جوری دستمو گاز گرفت، انگار سگ گازش گرفته بود! منم مشتمو کوبیدم به بازوش و با حرص بیشتری گفتم: - سوگند: سگ خودتی گراز!1 امتیاز
-
سلام لطفا عکسی که میخواین هم اینجا ارسال کنین1 امتیاز
-
بله حتما روی ایرادات ویراستاری کار خواهم کرد1 امتیاز
-
پارت دویست و چهاردهم الان وقتش بود که مرهم زخمش بشم تا دردی که از نبود باوان داره تحمل میکنه، با بودنم کنارش حل کنم...آروم آروم بهش نزدیک شدم و دستاشو گرفتم توی دستم و گفتم: ـ اونم یه بازیگره مظلوم نما عین آرون بود پوریا، قبول کن! به من نگاه کن... با اون دستش که آزاد بود، اشکاشو پاک کرد و بهم نگاه کرد و ادامه دادم: ـ من همیشه کنارتم! میدونی که چقدر برای من عزیزی و من چقدر... یهو حرفم و قطع کرد و خیلی آروم دستش و از دستم کشید بیرون و با لبخند تصنعی گفت: ـ ممنونم ملیکا! اما راستش میخوام تنها باشم... گفتم: ـ ولی... بهم نگاه ملتمسانهایی کرد و گفت: ـ خواهش میکنم!! نذاشت کنارش باشم و خودش رفت و روی تخت اون دختر نشست و سرش و گرفت مابین دستاش...حتی وقتی داشتم باهاش حرف میزدم هم مشخص بود که دل و ذهنش پیش باوانه! اما این تازه اولشه و تو شوکه! من مطمئنم که بالاخره این موضوع رو قبول میکنه و اون دختر و فراموش میکنه. منم از هر راهی استفاده میکنم تا توی دلش جا باز کنم...بعد یهو دلم بهم نهیب زد که اگه پوریا آرون و پیدا کنه چی؟!!! اون وقت باید چیکار کنم؟؟! خیانت، تنها چیزی بود که پوریا اصلا نمیبخشید. اما بازم سعی کردم این افکار و از ذهنم بیرون کنم و به خودم دلگرمی بدم که فقط تا یک هفته اینا تهران میمونن و بعدش گم میشن همون قبرستونی که آرون تا الان توش مخفی شده بود!1 امتیاز
-
پارت دویست و سیزدهم با عصبانیتی که توی لحنم موج میزد، گفتم: ـ چرا باور نمیکنی پوریا؟؟! اون پسر نامزدش بود و همو دوست داشتن، چرا فکر میکنی نمیتونه باهاش بره؟! با عصبانیت اومد سمتم و گفت: ـ چون که بارها بهم گفته بود که فهمیده اون آدم چه حر**زادیه! من...من تو چشماش واقعیت و دیدم! با اطمینان گفتم: ـ شاید اونم مثل نامزد آشغالش داشته برات نقش بازی میکرده؟ مگه خودت نگفتی گول چهره مظلوم آرون و خوردی؟ شاید باوان هم مثل آرون بود و برای اینکه پدر بهش آسیبی نرسونه، از طریق این نقش بازی کردنا فقط خواست، خودشو کنار تو توی این خونه بیمه کنه تا آسیبی بهش نرسه! پوریا رفت کنار پرده اتاق وایستاد و زیرلب زمزمه میکرد: ـ امکان نداره! اما من ول نمیکردم و ادامه میدادم: ـ چرا امکان نداره؟ اون تو این خونه مثل یه محکوم داشت زندگی میکرد پوریا! مثل یه اسیر...بعدشم بنظر خودت چجوری این همه نگهبان هیچی ندیدم و کسی صدایی هم ازش نشنید؟؟! پس مشخصه با رضایت شخصیه خودش رفته دیگه و بعد این همه مدت که اینجا زندگی کرده، یه راه به آرون نشون داده که کسی متوجه اومدنش نشه! پوریا دیگه چیزی نگفت و اصلا بهم نگاه هم نمیکرد تا من اشکایی که داره میریزه رو نبینم.1 امتیاز
-
پارت دویست و سیزدهم وقتی این حالشو دیدم، منم دیگه چیزی نگفتم و از اتاق رفتم بیرون. ولی از لابلای در داشتم حالاتش و نگاه میکردم. آروم رفت روی تخت نشست و شروع به باز کردن نامه کرد و به حالت مردد شروع به خوندنش کرد. از چهرش میتونستم بفهمم که چقدر خوندن هر یک از اون جملهها براش سخته...دیدن ناراحتیش، واقعا منو هم ناراحت میکرد اما چارهایی نبود! نمیتونستم به باوان اجازه بدم که پوریا رو ازمون بگیره. واقعا نباید اون دختر و دست کم گرفت!! تو همین فکرا بودم که دیدم بعد خوندن نامه، پوریا دیوونه شد و نامه رو توی دستش مچاله کرد و با فریاد، چراغ خواب و انداخت سمت بالکن و اونو شکوندش! با ترس دوباره وارد اتاق شدم و آروم رفتم کنارش و خودمو زدم به اون راه و با چهره نگران پرسیدم: ـ چی شده پوریا؟؟! گفته کجا رفته؟؟ کمکی از دست ما برمیاد! پوریا نفس های عمیق میکشید و به پهنای صورت اشک میریخت...همینجور که کل اتاق و قدم میزد و اون نامه رو با تمام قدرت تو دستش فشار میداد، گفت: ـ باورم نمیشه! من نمیتونم اینو باور کنم!! با تعجب نگاش کردم!! چی داشت میگفت؟! یعنی تمام زحماتم به باد رفت؟؟! گفتم: ـ منظورت چیه؟! نامه مچاله شده رو گرفت سمتم و با بغض گفتم: ـ باور نمیکنم که باوان با اون حروم زاده رفته باشه! چجوری اینقدر به اون دختر اعتماد داشت؟؟! این همه تلاش کرده بودم و وقتی میدیدم پوریا با اطمینان کامل راجبش حرف میزنه، اینبار من از درون عصبانی شدم.1 امتیاز
-
یه فکری به ذهنم رسید. این ملکا خانم خیلی چموشه و به نظرم یکم شیطنت هیچ اشکالی نداره! پامو روی پدال گاز فشار دادم و راه افتادم دنبالش. _پانیذ: کجا داری می ری دیوونه؟! نیشم باز شد و با سرخوشی جواب دادم: _چادرتو در بیار از کیفت خواهر گلم. سوالی گفت: _چرا اون وقت؟ اَه کش داری کشیدم و گفتم: _بیخیال پانی، سرت کن، از داشبورد تسبیح بابا رو هم بده من زود باش. بعد از هزار تا چشم غره کاری که گفتم رو انجام داد. با یه دستم فرمون رو گرفته بودم و با دست دیگه م دکمه های پیرهنم که تا سینه م باز بودن رو تا ته بستم،جوری که داشتم خفه می شدم. با تف هم موهای بالا رفته م رو خوابوندم و ریختم روی پیشونیم. منتظر یه فرصت عالی بودم تا نقشه م رو اجرا کنم.1 امتیاز
-
پارت دویست و دوازدهم پوریا با عصبانیت از کنارم رد شد و گفت: ـ چی میگی ملیکا؟! بعدش همونجوری که میرفت سمت اتاقش، در اتاق رو محکم باز کرد و گفت: ـ ببین! تو توی این اتاق کسی رو میبینی؟؟ من فقط یهو چشمش روی میز ثابت شد و سکوت کرد... مطمئن شدم که نامه رو دیده...منم برای اینکه به روی خودم نیارم، سریع گفتم: ـ تو فقط چی پوریا؟! اما جوابی نداد. آروم رفت سمت میز و نامه رو برداشت. بازم حرفی نزد...رفتم و درست پشت سرش وایستادم و گفتم: ـ چی شده پوریا؟! چیزی دیدی؟! دو ور نامه رو توی دستش نگاه کرد و بدون روشو برگردونه گفت: ـ تنهام بذار! ـ اما پوریا... بهم نگاه کرد و گفت: ـ لطفاً! وقتی بهم نگاه کرد، من بغض توی چشماش و دیدم و واقعا برای بغضش جیگرم کباب شد. اینقدر که همیشه پوریا رو شخصیت محکم و قوی میدونستم، هیچوقت فکرشو نمیکردم که یه دختر بتونه اونو به این حال و روز دربیاره. دلم براش سوخت اما از یه طرف حس حسادت مثل آتیش به جونم افتاده بود و سعی میکردم به خودم بقبولونم که کار درستی کردم. وقتی پوریا اینجور بخاطر نامه ازش بغض میکنه، اگه نمیرفت...قطعا اوضاع بر وفق مرادم پیش نمیرفت.1 امتیاز
-
#پارت دو... آلفرد را به عقب هل داد و آن هم پاهایش به جنازهای گیر کرد و افتاد، قبل از اینکه بلند شود سیگرون شمشیرش را زیر گلوی او گذاشت و گفت: - دانلاو مال ماست، فرانکها(فرانسویهای امروزی) را از ساحل نورماندی بیرون کردیم و حالا نوبت شما آنگلوساکسون هاست(انگلیسیها). و روی کتف راستش خراشی انداخت و گفت: - به ارباب و مردمت بگو که به دست سیگرون شکست خوردی. آلفرد بلند شد و گفت: - فعلا شما بردید ولی دفعهی بعد نه تو میمانی و نه نامت. و به سمت غرب حرکت کرد و وقتی از سیگرون دور شد فریاد زد: - همه را نابود کنید. سیگرون نیزهای از روی زمین برداشت و بعد از هدف گرفتن با شدت پرتاب کرد که داخل گلوی آلفرد رفت و روی زانو افتاد و سیگرون خطاب به کسی زیر گلویش با انگشت خط کشید و مرد بلافاصله سر از تن آلفرد جدا کرد و و با نیزه بالا گرفت سیگرون فریاد زد: - آهای یاران آلفرد! چشمانتان را باز کنید و با دقت سر فرماندهتان را ببینید، شما هیچ شانسی در برابر سپاه من ندارید، خودتان را تسلیم کنید تا آسیب نبینید. هاکون شیمر داد زد: - هر کس بخواهد عقب نشینی کند خودم میکشمش. همان موقع صدایش با ضربه شمشیر گردا قطع شد سیگرون خندهای از سر اقتدار و غرور سر داد و گفت: - تسلیم شوید تا زنده بمانید. عدهای شمشیرهایشان را انداختند و زانو زدند و عدهای برای حفاظت از جان خودشان فرار کردند. سیگرون گفت: - نگذارید کسی فرار کند. عدهای از افرادش به دنبال سربازان فراری رفتند و بیشتر از نیمی را کشتند و مابقی را اسیر کردند و پیش سیگرون بردند بعد از بستن دست و پای اسیران، جنگجویان دانلاو فریادی از سر شادی و شجاعت زدند. .... سیگرون و افرادش با افراد اسیر شده وارد دهکدهی شدند مردمی که برای تماشا و سپاسگزاری آمده بودند با دست مشت شده بر روی قلب و سر خم شده زانو زده بودند سیگرون که با ژشت پیروزمندانهاش از بین مردم گذشت و همراه افرادش وارد قلعهی کوچک شاه اریک یتنسون شدند. مردی قوی هیکل با تاجی بر سر و شنلی طلایی رنگ که نشان از حاکمیت و قدرت او میداد در کنارش هِلگا اِسترلینگ زنی جوان، زیبا و همسری مهربان قرار داشت و بسیاری از وزیران و افراد که پشت سرشان بودند. سیگرون وُلوا، رَگنار هِلمسُن، گردا شیلد دوتیر و هارالد یِتِنسون در مقابلشان زانو زدند و مشت به سینه کوفتد و تعظیم کردند اریک یتنسون گفت: - چه کردهای سیگرون ولوا؟ سیگرون گفت: - قربان! سپاه آنگلوساکسون را نابود کردیم و وارد دانلاو شدیم آنجا را برای برگشت علیاحضرت اریک یتنسون و بانو هلگا استرلینگ خالی کردیم و سربازان شجاع ما الان منتظر بازگشت مردم هستند. شاه اریک گفت: - چه هدیهای برای پادشاهت آوردهای؟ به دستور سیگرون دو نفر از سربازان با سینی گرد فلزی که رویش درپوش گذاشته بودند نزدیک شاه رفتند، وزیر مِیسون دارکوِل درپوشها را برداشت و از دیدن سر آلفرد وستمن و هاکون شیمر حالش بد شد بلافاصله درپوشها را گذاشت دماغش را گرفت و سر چرخاند. شاه اریک خندهای از سر قدرت سر داد و شمشیر سیگرون را از غلافش درآورد و نگاهی انداخت و بعد لبهی تیز آن را روی کتف راست سیگرون گذاشت و گفت: - آهای سیگرون ولوا تو لطف بزرگی به ما کردی، خانههایمان، دخترانمان، غنایممان، جنگجویانمان و از همه مهم تر سرزمینمان را نجات دادی.1 امتیاز
-
🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا1 امتیاز
-
سلام و وقت بخیر کاربرهای عزیز نودهشتیا🌻 تصمیم بر این شد که شرایط هرکدوم از مقامهای انجمن رو براتون توضیح بدیم تا علاقمندان به پیشرفت، بتونن برای دریافت رنک موردنظرشون تلاش کنن✨ ●کاربر فعال: تعداد ارسالیتون باید بیشتر از ۲۰۰ باشه تا این رنک رو بگیرید ●رفیق نودهشتیا: این مقام به همراهانی داده میشه که سالها در نودهشتیا فعالیت داشتن ●گرافیست: اگر طراحی جلد/تیزر بلدید یا میتونید رمانها رو بصورت پیدیاف فایل کنید، میتونید برای رنک گرافیست درخواست بدید ●ویراستار: کسانی که اصول نگارش و درست نویسی رو میدونن و توانایی ویرایش آثار نویسندگان رو دارن، این مقام زیبا رو دریافت میکنن ●رصد رمان: تیم رصد وظیفه مطالعه رمان و پیدا کردن ممنوعهها رو داره. اگه علاقمند به این کار هستید، میتونید درخواست دریافت مقام بکنید ●پلیس انجمن: این عزیزان روی چت باکس نظارت میکنن و وظیفه دارن از هرگونه دعوا یا تخلف از قوانین انجمن، جلوگیری کنن. ●کاربر VIP: عزیزانی که حداقل مبلغ ۱۰۰ هزارتومان برای کمک به انجمن اهدا کردند، این مقام خوشگل با امکانات ویژه رو خواهند داشت ●نویسنده اختصاصی: این مقام مختص کسانی هست که حداقل پنج رمان روی سایت اصلی نودهشتیا منتشر کردن. ●نویسنده انجمن: شرط دریافت این مقام، انتشار حداقل سه رمان در سایت اصلی نودهشتیاست. 🔴توجه : حتی اگر ویراستاری یا طراحی جلد بلد نباشید، بازم هم مشکلی نیست. علاقه شما کافیه تا مدیرمربوطه بهتون آموزشهای لازم رو بده و شما واجد دریافت مقام بشید🤍 مدیریت نودهشتیا @nastaran1 امتیاز
-
سلام نودهشتیا کاربرانی که قصد تعویض مقام کاربری و ارتقا به مقام های انجمن رو دارن، اینجا اعلام آمادگی کنن تا مدیریت بخش مربوطه صلاحیت ایشون رو بررسی کنه. ارتقا کاربر عادی به کاربر فعال، بصورت خودکار پس از ۲۰۰ ارسالی و 500 کسب امتیازانجام میشه. سایر رنک های مدیریتی و خدماتی نودهشتیا: - مدیر کل - مدیر ارشد - ویراستار - گرافیست1 امتیاز