به اطلاع کاربران میرسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شدهاند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity
تخته امتیازات
مطالب محبوب
در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در 01/25/2026 در پست ها
-
ولی خب منم مرغم یه پا داشت و تا به چیزی که میخواستم نمیرسیدم، ول کن ماجرا نبودم. با فرو رفتن آرنج پانیذ توی پهلوم به خودم اومدم و نگاهم رو از ملکا گرفتم. - چته؟ چرا میزنی؟ پانیذ با دندونهای روی هم فشرده گفت: - چرا میزنم؟ احمق استاد دو ساعته از تو یه سؤال پرسیده چرا جوابش رو نمیدی؟ متعجب و گیج نگاهم رو به سمت استاد چرخوندم و دیدم که بله، استاد بندهی خدا چند دقیقیهاس داره بِر و بِر من و رو نگاه میکنه و من هم اصلاً تو باغ نیستم. البته که چند وقته وضعیتم اینجوریه.تموم طول روز کارم این شده که بشینم و فکر کنم و واسه به دست آوردن ملکا نقشه بکشم. اینقدر سر هر کلاس خیره خیره نگاهش میکنم و حواسم به استاد و درس دادنش نیست که چند دفعه از کلاس اخراج شدم و میدونم اگه با این وضعیت پیش برم دست آخر این ترم رو افتادم، ولی خب چه میشه کرد؟ من تا توجه این دختر رو جلب نکنم نمیتونم بیخیالش بشم.3 امتیاز
-
@هانیه پروین هانیه پروین شخصیت مریدا توی انیمیشن دلیر رو به ذهنم میاره یه دختر قوی و باهوش با موهای مثل خودم فرفری😉💖2 امتیاز
-
همهی بچهها بسیج شده بودن تا آمار ملکا رو بگیرن ولی چیزی نفهمیدن جز اینکه دختره اعصاب نداره و کمربند مشکی تكواندو داره. آدمهای عادی در اینجور مواقع از افراد جنگی فاصله میگیره ولی من بیشتر جذب شدم، دلم غش میرفت برای اینکه مبارزهشو ببینم شاید روزی علی یا داروین را به عنوان طعمه جلو میفرستادم و خودم با یک کیلو تخمه مینشستم و نمایش رو با کیفیت بالا میدیدم. دخترک بی اعصاب اصلا نگاه هم نمیکرد آرام میاومد و میرفت انگار نه انگار که همسر آیندهاش اینجاست و این وسط فقط پانیذ گیر میداد که از ملکا فاصله بگیرم همش میگفت- کسی که رزمی کاره بدرد زندگی نمیخوره، تا بخوای باهاش حرف بزنی هنوز دهن باز نکردی فک تو ریخته رو زمین، تو هم که بی دست و پا، مطمئنا باید با کاردک از بیمارستانها جمعت کنم. مثلا خواهرم بود و طرفدارم، از هزار دشمن بدتر بود2 امتیاز
-
تو پاتوقمون که پشت درخت های بزرگ دانشکده بود نشسته بودن.نشستم کنارشون. پانیذ نفس حرصی کشید و گفت: _تو خونه کم از دستت می کشیم تو دانشگاه هم ابرومون رو ببر. با شیطنت ابرویی بالا انداختم و جواب دادم: _حرص نخور ابجی می ترشی می مونی رو دستمون نمی گیرنت ها، بعدم من چی کار به تو دارم سوژه جدیدم رو پیدا کردم. این بار فرانک گفت: _بیخیال اون شو پیمان، عصاب مصابش تعطیله! با خنده جواب دادم: _اتفاقا چون عصاب مصابش تعطیله کلیک کردم روش دیگه! خنده همشون رفت هوا. داروین_می خوای چی کار کنی؟ من_بعد از کلاس رفتم دنبالش، رفت تو خوابگاه نزدیک دانشکده. همشون با ابروهای بالا رفته و کشیده گفتن: _خــــــــب! شونه ای بالا انداختم و خونسرد گفتم: _به جمال بی نقطتون! باید امارش رو برام بگیرین. یهو پانیذ کوله ش رو برداشت پرت کرد سمتم و صدای حرصیش بلند شد: _تو دیگه خیلی پررویی داداشی! سرم رو با دستم مالیدم و جواب دادم: _ای بابا حالا ما به بار عاشق شدیم ها! یه کمک کنین می میرین؟! علی که کنارم نشسته بود پس گردنی حسابی بهم زد و گفت: _رو تو برم بشر! یه بار عاشق شدی؟! با نیش باز جواب داد: _اره به مرگ عمه م. باز خنده شون رفت هوا، این خنده یعنی حله دادا.2 امتیاز
-
بسم الله الرحمن الرحیم #پارت_اول _ آقای نمازی! دستم روو بالا بالا و تکون دادم. _ حاضر استاد. بدون توجه به مسخره بازی های من گفت: _ خوب مثل اینکه چند دانشجوی نو ورود داریم. آقای پیام چشمه، خانم یلدا شاهانی، خانم ملکا نمازی... سمت دختری که معرفی کرد برگشتم. یک دختر با صورت گرد و بامزه سفید و لپهای بیرون زده که روش سرخی کوچیکی داشت و چشم های ریز سبز، در حالی که مانتو نقره ای پوشیده بود و موهای رنگ کرده طلایی ش از دو طرف شال سفیدش بیرون زده بود. همه داشتند نگاهش میکردند استاد نگاهی به ما دوتا انداخت. _ آشنای هستید؟ قبل از اینکه دختره چیزی بگه من گفتم: _ خواهرم! چشمهای دختره گرد شد. استاد نگاهی به پانی خواهرم که کنار من نشسته بود انداخت. انقدر اون هم جا خورده بود که استاد شک کرد و پرسید: _ جدا؟ _ نه نه دختر عمومه. خنده ش گرفت. _ آخر سر کدوم؟ دوباره به دختره نگاه کردم. _ حالا که دقت میکنم همسر آیندهم. همه کلاس زیر خنده زدن. دختر ایشی گفت و بعد از چپ چپ نگاه کردن به من روش رو گرفت. پانیز به بازوم زد. _ دیونه! خنده ای تحویلش دادم. خودش هم خندش گرفت.2 امتیاز
-
نام رمان: ساندویچ با سُسِ خونِ اضافه! نویسنده: هانیه پروین | عضو هاگوارتز نودهشتیا ژانر رمان: عاشقانه، فانتزی، گوتیک خلاصه رمان: رستوران "بلادبورن" (Bloodborn) حالا یه شجرهی دویست ساله از خدمت به جامعه خونآشامی داره. دولت انگلستان اونها رو به رسمیت شناخت و بهشون مجوز ساخت این رستوران رو داد، اما با دو شرط سخت! حالا که نوهی بلادبورنِ بزرگ، نارسیس، این رستوران رو به دست گرفته، فقط یک اشتباه کافیه تا ارثیهی خانوادگیش به گاف بره و پلمب بشه. گرگینهها در سایه لبخند میزنن و بازرسِ احمق، مورد هدف خشمِ نارسیس قرار میگیره...1 امتیاز
-
سلااام ما اینجا همدیگه رو به صورت مجازی میشناسیم رمان و داستانهای همدیگه رو خوندیم تو مسابقه با هم رقابت کردیم پروفایل هم رو دیدیم و تو چت باکس به هم برخورد کردیم و تو این گپ و گفتها حتما یه تصویری از طرف مقابل تو ذهن شمای نویسنده شکل گرفته. من خودم همیشه خیلی دوست دارم بدونم طرف مقابل من رو چه شکلی میبینه.👀 یه نفر رو تگ کنید و بگید که اون تو ذهن شما چه شکلیه🙃 پایهاید؟ @bano.z @سایه مولوی @هانیه پروین @QAZAL1 امتیاز
-
درود درخواست ویراستار و رصد رمان وارثان خاکستر | راوی خاکستر کاربر انجمن نودهشتیا1 امتیاز
-
همون موقع بقیه اکیپ رسیدن. هلن خواهر حامد یکی دیگه از بچه های اکیپ گفت: _ چی شده ضایع شدی دختره محلت نداد؟ _ برو بچه من اگه بخوام می تونم کاری کنم که این دختره دنبالم بدوه. دست به کمر ایستاد. _ خیلی هم عالی! دو ماه خوبه؟ _ دو ماه؟! همین دو دقیقه هم نشده می تونم این کار رو کنم. پوزخند زد و روش رو گرفت. _ اوه اعتماد به نفس! _ میبینیم. با خیال راحت تر از خودم گفت: _ منتظرم. و ساعتش رو بالا آورد و زمان گرفت. فقط یک راحل به ذهنم رسید. برگشتم و به سمت دختره شروع به دویدن کردم. _ خانم نمازی! خانم نمازی! با وحشت به سمتم برگشت. قبل از اینکه هیچ عکس العملی نشون بده کیفش رو از دستش قاپیدم و در رفتم. جیغی کشید و دنبالم دوید. _ واستا ببین، کیفم رو کجا میبری! واستاد. به بچهها رسیدم و کیف رو روی سپر ماشین گذاشتم و از اونور در رفتم و با فاصله ایستادم. کیف رو برداشت و رو به پانیز گفت: _ این داداشت دیونه ست پانیز با خنده و تاسف ماجرا رو تعریف کرد دختره درحالی که معلوم بود سعی می کنه نخنده ایشی گفت و رفت. - خوب هلن خانم! - دیونه اگه حراست می دید می خواستی چیکار کنی؟! با خونسردی شونه بالا انداختم. - التماس! همه خندیدیم.1 امتیاز
-
پانیذ نزدیک شد و گفت- زد تو پرت نه؟ خوبت شد! بیا بریم. دوباره پا زمین کوبیدم و گفتم- داداشت بعد از سالها عاشق شده چرا کمکش نمیکنی؟. خندهای از عمق وجود کرد و گفت - ملکا بمیره برای قلب عاشقت، والا تو هر کی و میبینی دلت براش میره این دختره هم مهمون چند روز قلبته. بهش توپیدم - خودت بمیری حیف عشق من نیست! این با همه فرق داره ببین کی گفتم.1 امتیاز
-
خجالت کشیدم یکم و سرم رو خواروندم. _ راستش حرف من بیشتر جنبه شوخی داشت امیدوارم ناراحت نشده باشید. _ ولی من نارحت شدم و خیلی بهم برخورد! فکر نمی کردم اینطور بگه. _ دست بردارید خانم انقدر سختگیر نباشید به هر حال ما هم دانشگاهی هستیم خوب نیست از هم دلخور.. وسط حرفم برگشت و رفت. عصبی پام رو به زمین کوبوندم. _ چه لجبازیه!1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
شیرین جون ویرایشم تموم شد زحمتش با خودت1 امتیاز
-
ملکا دست به سینه ایستاد و گفت - بفرمایید. گفتم- اوه چه خشن! چرا انقد ناراحتی تغذیه تو بردن؟. - اگه کاری ندارین من برم دیرم شده. - کجا میخوای بری که انقد عجله داری؟. - شما فضولی این دانشگاهی؟. خندیم و گفتم- آره هستم، مگه بده!. پرویی نصیبم کرد و رفت منم کم نیاوردم و دوباره جلوش ایستادم و گفتم- از دخترای خشن خوشم میاد، بریم چیزی بخوریم؟. - خیر من وقتش رو ندارم. - خب خسیس، مهمون منی نمیخواد فرار کنی. - مشکلت چیه؟چرا انقد رو اعصابی؟.1 امتیاز
-
#پارت_سه بعد از کلاس سریع بیرون دویدم. وسط حیاط ایستادم تا بقیه اکیپ بیان. وقتی اومدم گفتم: _ همین جا بشینیم؟ _ همین جا؟ این رو پانیز پرسید. _ آره بابا همین جا بهترین جای. همه نشستیم و بهم نگاه کردیم. هما پرسید: _ خوب چیکار کنیم؟ _ من بگم؟ در حالی که می دونست حتما عجیب ترین کار توی جهان رو پیشنهاد میدم گفت: _ بگو. شروع به ضرب زدن روی پام کردم. سیاه کجک جانوم تو منو دیونه کردی سیاه کجک جانوم تو مو دیونه کردی _ ااا ساکت باش الان حراست میاد اصلا نخواستیم. _ چی چی رو نخواستیم تازه... نگاهم به پشت سر پانیز افتاد؛ همون دختر نمازیه اسمش چی بود... ملکا. بلند شدم و سمتش رفتم. _ خانم نمازی! خانم نمازی!1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
@shirin_s شیرین توی ذهنم درست مثل اسم قشنگش یه دختر شیرین و مهربون جلوه میکنه که ذهنش همیشه درگیر رویا و آرزوهاشه🤩😍1 امتیاز
-
@QAZAL یه دختر سرسخت کنجکاو و پرانرژی که میتونه از پس هرکاری بر بیاد درست مثل شخصیت موانا توی انیمیشن موانا🤩💖1 امتیاز
-
@bano.z همیشه توی ذهنم یه مادر مهربون و دلسوز جلوه میکنی که پر از عشق به زندگی و نشاطه و توی سرش کلی داستان های قشنگ واسه بچه ها هست🤩😉1 امتیاز
-
ویرایش رو که تموم کردین، همزمان با فایل شدن رمانتون، رصد هم انجام میشه نازنین1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
با رفتنش به خوابگاه فهمیدم کلاس بعدی رو نداره و یکم دپرس شدم. باید برنامه کلاسیش رو در بیارم. به دانشکده برگشتم تا برای کلاس بعدی آماده بشم. توی حیاط دانشکده چشم چرخوندم تا بچههای اکیپ رو پیدا کنم. حیاط دانشکده تقریبا حد فاصله دانشکده تا خوابگاه دخترونه بود. اکیپ ما شامل من و پانیز و دو سه تا دختر پسر دیگه بود. اسم من پیمانه، با خواهر دو قلوم پانیز رشته داروسازی دانشگاه همدان، همون شهری که زندگی می کنیم میخونیم. الان ترم پنج هستم و تقریبا اول ترمیم. حواسم رو دادم به شیطنت کردن. محکم زدم به شونه داروین دنبالم کرد. سمت استاد دویدم و دستم رو روی سینه ش گذاشتم. _ سک سک! ایستاد و با حرص نگاهم کرد. _ ا استاد شمایید فکر کردم دیواره. با خنده سری تکون داد. _ از دست تو بچه! با خنده گفتم: _ استاد چاکریم! روی شونهم زد. _ این دختره تازه وارده به اخلاق تو آشنا نیست انقدر اذیتش نکن. دستهام رو بهم مالوندم. _ اوخ اوخ راست می گین استاد من چرا اینجام باید برم اینا رو اذیت کنم. _ هیییی از دست تو بابات چی می کشه استاد قرائی یکی از دوست های قدیمی بابام بود. _ جان من بهش نگین استاد! _ نه بابا پسرجون برو به شیطنتت برس. دستم رو گذاشتم اونور گونش و محکم بوسیدمش. _ چاکرت هستیم ما که! بعد سمت بچهها رفتم.1 امتیاز
-
#پارت_دوم ناخوداگاه دلم می خواست دختره بهم توجه کنه، یه جورایی کرمم گرفته بود هر جوری شده مخش رو بزنم. با اخطار استاد از فکر بیرون اومدم و گوش سپردم به درس. یک ساعتی می شد که کلاس تموم شده بود و با پیچوندن پانی دنبال ملکا(چه زود هم پسر خاله شدم باهاش) می رفتم به جایی که اصلا نمی شناختم. یه جوری تو خیابون با جدیت و اخم راه می رفت که ادم احساس می کرد خواهرزاده بروسلی خدا بیامرزه! فکر کنم اگه بفهمه دارم دنبالش می رم چک و چک کاری کنه باهام. جلوی خوابگاه دخترونه چند لحظه مکث کرد و بعد رفت داخل. پس خواهرزاده بروسلی خوابگاهیه! باید امارش رو در بیارم، همسر ابندمه ناسلامتی افت داره خوب نشناسمش.1 امتیاز
-
غزال همیشه منو یاد شخصیت اصلی رمان جهانگرد کوچک میندازه. اون شوق کودکانهای که به طراوت قبل زندست خیلی توی نوشتههاش مشهوده. اگه میخواستم یه Nickname براش بذارم، میگفتم لبخند. اون یکی از زیباترین لبخندهای دنیا رو داره، انگار دنیا زنده میشه با خندههاش.1 امتیاز
-
@هانیه پروین هانیه هم بهم یکم وایب آنه و مقدار زیادی وایب سوبورجو یازگی جوشکن ( بازیگر ترکی ) رو میده! همون قدر ظریف با موهای فرفری🥹1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
تو بهم وایب مامانا رو میدی معمولا مهربون و منطقی و آرومی دغدغه بقیه رو جدی میگیری و دوست داشتنی هستی1 امتیاز
-
مقدمه: نگاهم به عشق همیشه مثل یه شوخی بود. مثل یه بازی که میتونست واسه یه مدت وقتم رو پر کنه. ولی یه روزی، یه جایی، یه زمانی که اصلاً انتظارش رو نداشتم همه چیز شوخی شوخی جدی شد. عشق در قلبم رو زد و من توی بازی عشق باختم. نه جونم رو، نه داراییم رو که قلبم رو باختم. یک جفت چشم وحشی قلب رمیدهی من رو به دام انداخت. آنوقت بود که فهمیدم عشق شوخی شوخی از آدم دل میبرد.1 امتیاز
-
خلاصه: پدرام پسر شیطون و حاضر جوابی هست که توی دانشگاه همراه با خواهر دو قلوش پانیز درس می خونه و متوجه میشه که یکی از شاگردهای جدید فامیلی شبیه به فامیل خودش داره. اون اول این مسئله رو به فال شوخی می گیره اما نمی دونه که اون دختر اصلا اهل شوخی نیست. کم کم اون دختر از یک همکلاسی براش بالاتر میره مقدمه نفر بعدی1 امتیاز
-
# دومین متن نیمه شب اینو از من به یادگار داشته باشین : پیگیر شدن بیجا رو کنار بذارین! باور کنین که اینجوری حس خیلی بهتری بهتون دست میده، اینو بهتون قول میدم... قبلا خیلی دنبال این بودم که چرا طرف اینجوری کرد؟! چرا اینو گفت؟! چرا الکی رفتارشو عوض کرد و هزارتا داستان دیگه... الان به اندازه پی داستانو میگیرم. اگه قابل حل و منطقی بود که تلاش میکنم حل بشه اگه نه که دیگه خودمو درگیر نمیکنم... روحم خیلی وقته کشش این مسائلو ندارع... و حالم خیلی بهتره وقتی خیلی از مسائلو پیگیری نمیکنم. 22:22 دوم بهمن1 امتیاز
-
@pen lady قلبم خسته نباشی، لطف کن زمان تعیین کن که نویسنده بدونه تا کی تموم میشه1 امتیاز
-
(من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید ) خانه ی ذهن برآشفته ام آباد کنید . من نگویم که مرا خسرو و آباد کنید لا اقل قلب مرا عاشق و فرهاد کنید . من نگویم که مرا پرتپش و شاد کنید از من مرده و افسرده دلان یاد کنید . من نگویم که مرا یاد کنید یا نکنید نکند پیکر من را به دست باد کنید . من نگویم که مرا ازقفس ازاد کنید شهر ویران دلم را پر بنیاد کنید . من نگویم که مرا خرم و اباد کنید نکند دور جهان را پر شیاد کنید . شاعر : ماهک _ ن نویسنده ی شرقی1 امتیاز
-
پارت بیستم دسته کلید سنگینی از جیبش بیرون میآورد و مشغول گشتن بین کلیدهای بسیارش میشود. شیرزاد بالای سرش ایستاده و این و پا و آن پا میکرد. منتظر بود محمدعلی خود به حرف آید اما گویا او قصد حرف زدن نداشت. آخر خودش به حرف میآید: - میگم، آقا محمدعلی؛ من میتونم شما رو اوستا صدا کنم؟ محمدعلی دستانش بین کلیدها متوقف میشود. از گوشه چشم به شیرزاد نگاهی میاندازد و میگوید: - مگه من بنّا ام؟ شیرزاد دستانش را پشت سرش در هم قلاب میکند. نگاهش را بین درختان اطراف میچرخاند و میگوید: - خب نه، ولی... استاد من که هستید! پس از مکثی کوتاه برای اطمینان اضافه میکند: - هستید دیگه؟ نه؟ احساس میکرد قلبش در دهانش می تپد. شاید نباید این گونه سراغ اصل مطلب میرفت. اگر می گفت "نه، نیستم" باید چه واکنشی از خود نشان میداد؟ چه میگفت؟ اصلا میتوانست همانطور مقاوم روی پاهایش بایستد که بخواهد جواب هم بدهد؟ منتظر به دهان محمدعلی چشم دوخته بود و ثانیهها را میشمرد. هزار و یک.. هزار و دو.. هزار و سه... هزار و پنج... پس چرا جوابش را نمیداد؟ محمدعلی کلید را وارد قفل میکند و در دل به لقبی که شیرزاد قصد داشت به ريشش ببندد میخندد. او با شش کلاس سواد شده بود استاد آن مرد جوان؟ قفل درب با صدای تقی باز میشود. قفل زبان محمدعلی نیز همراهش باز میشود و قبل از ورود به باغ میگوید: - هر چی دوست داری صدام کن! پس از آن در را هل داده و وارد باغ می شود. شیرزاد که دیگر از گرفتن جواب ناامید شده بود همانجا خشکش میزند. چه شنیده بود؟ این یعنی او را پذیرفته بود دیگر؟ نمیدانست اکنون میتواند نفس حبس شدهاش را رها کند یا نه. این پاسخ پر از ابهام و تفسیر دیگر چه بود. هنوز در شوک بود. صدای محمدعلی از داخل باغ به گوشش میرسد: - میخوای تا شب همونجا وایسی؟ با این حرف محمدعلی، نفس حبس شده در سینه شیرزاد آزاد میشود. گویی تازه هوش و حواسش برگشته بود. مقابل درب میایستد و به چهارچوب چوبی نگاه میکند. تا دیروز رد شدن از این چهارچوب خط قرمز اخلاقیاش بود اما از امروز دربهای این باغ به رویش گشوده بود! خنده میهمان لبهایش میشود. در میان نفسهای منقطع و پیدرپیاش تکه تکه میخندد. نفس عمیقی میکشد و با اشتیاق وارد باغ میشود. همان جلوی درب بار دیگر نگاهش را در تمام باغ میچرخاند و جزء به جزء باغ را از نظر میگذراند. امروز آن شکوفههای گیلاس در نظرش جور دیگری جلوه میکرد. محمدعلی بقچه نان و فلاکسش را روی لیوان کلبه میگذارد و میگوید: - صبح اولین کار اینه که فانوسها رو جمع کنیم بذاریم تو کلبه. شب هم آخرین کار چیدن فانوسها و روشن کردنشونه. در میان درختان به فاصلهی هر دو سه درخت یک چوب صاف و بلند در زمین فرو رفته بود و یک فانوس از آن آویزان بود. شیرزاد از همانجا دست به کار میشود. تک تک فانوسها را خاموش کرده و از روی پایه چوبیاش برمیدارد. گرمای مانده در جان فانوسهای در دستش به او اطمینان میداد که خواب نیست. خانه و رختخوابش را رها کرده و اکنون در باغ گیلاس آقا محمدعلی است. نه! آقا محمدعلی نه، اوستا؛ اوستا محمدعلی! محمدعلی با این کار نور را به تمام باغ رسانده بود. حتما باغ در شب میدرخشید. ایدهاش جدید و مبتکرانه بود. شیرزاد تا به حال چنین چیزی ندیده بود. مثل آب که با جویبارهای کوچک به پای تک تک درخت رسانده شده بود نور را هم بین تمام باغ تقسیم کرده بود. این گونه کار حراست و نگهبانی راحتتر میشد. پس از جمع کردن تمام فانوسها و چیدن آنها روی طاقچه بزرگ داخل کلبه سراغ محمدعلی میرود. منتظر دریافت وظیفه بعدیاش بود. محمدعلی داشت آتش درون حلبی را روشن میکرد. شیرزاد در سکوت به او نگاه میکرد. کارگرها کم کم یکی یکی پیدایشان میشود. هر کس وارد میشد ابتدا با محمدعلی سلام علیک میکرد و سپس با نگاهی کنجکاو به شیرزاد چشم میدوخت. شیرزاد برای سلام به همه پیش قدم میشد و فرصت کنجکاوی به کسی نمیداد.1 امتیاز
-
0 امتیاز