به اطلاع کاربران میرسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شدهاند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity
تخته امتیازات
مطالب محبوب
در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در 01/22/2026 در همه بخش ها
-
نام دلنوشته: نیمهشب نویسنده: غزال گرائیلی | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: اجتماعی # اولین متن نیمه شب(مقدمه) ساعت دوازده شبه و اینو بهتون بگم که مطمئن باشید هیچکس الکی الکی نمیره تو لاکِ خودش! یکی نااُمیدش کرده، یکی مهربونیاشو نادیده گرفته، یکی دلشو شکسته، یکی آرزوهاشو آتیش زده و بدترینش اینه که همهی این کارا رو کسی کرده که با تمام وجود بهش اعتماد داشته. بخاطر همین یه حصار بزرگ و محکم دور قلبش کشیده و ترجیح داده که ارتباطش و با آدما قطع کنه. 00:00 اول بهمن2 امتیاز
-
# دومین متن نیمه شب اینو از من به یادگار داشته باشین : پیگیر شدن بیجا رو کنار بذارین! باور کنین که اینجوری حس خیلی بهتری بهتون دست میده، اینو بهتون قول میدم... قبلا خیلی دنبال این بودم که چرا طرف اینجوری کرد؟! چرا اینو گفت؟! چرا الکی رفتارشو عوض کرد و هزارتا داستان دیگه... الان به اندازه پی داستانو میگیرم. اگه قابل حل و منطقی بود که تلاش میکنم حل بشه اگه نه که دیگه خودمو درگیر نمیکنم... روحم خیلی وقته کشش این مسائلو ندارع... و حالم خیلی بهتره وقتی خیلی از مسائلو پیگیری نمیکنم. 22:22 دوم بهمن2 امتیاز
-
2 امتیاز
-
2 امتیاز
-
@سایان عشقم چک کن اگه طراحها هنوز نت ندارن و خودت درگیری، بهم بگو این جلدو من بزنم2 امتیاز
-
نام داستان: خاطرات یک عشق جاودانه نویسنده: سحر قاسمیان | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه خلاصه: رویا دختری هجده ساله با چشمانی درخشان و پر از رویا تازه قدم در دنیای بزرگسالی گذاشته بود. او در محله ای آرام زندگی می کرد؛ جایی که هر روز با کتاب ها و خیال پردازی هایش وقت می گذراند. رویا همیشه فکر می کرد عشق چیز دور و دست نیافتنی است، چیزی که فقط در داستان ها وجود دارد. اما روزی در یک جشن خانوادگی نگاهش با نگاه دیاکو گره خورد، دیاکو پسر بیست و سه ساله بود؛ با قامت بلند و لبخندی آرام که انگار همهی غم های دنیا را از دل آدم می برد. وقتی برای اولین بار باهم هم صحبت شدند؛ رویا حس کرد قلبش تندتر از قبل می زند و این آغاز ماجرا بود...1 امتیاز
-
سلام درخواست ویراستاری رمانم رو داشتم https://forum.98ia.net/topic/5150-رمان-زیر-باران-سرنوشت-مهدیه-طاهری-کاربر-انجمن-نودهشتیا/page/5/1 امتیاز
-
نام رمان: سهم من از تو نویسنده: سارا | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه، فانتزی خلاصه: اوا میخواهد جایگاه لیا را بگیرد. دارا باید انتخاب کند که بین عشق واقعی و یک بازی قدرت، کدام را نگه دارد. قصر بر سر یک نفر تقسیم شده، اما یک راز کوچک در راه است؛ رازی که میتواند بازی را برای همیشه عوض کند و سهم لیا را از مردی که عاشقش است، به او پس بدهد. آیا این راز، انتقام لیا است یا آغاز یک جنگ بزرگتر؟1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
پارت صد و نود و هشتم ساعت تقریبا یازده شده بود و وقتی که مطمئن شدم پوریا و شاهین به مقصد رسیدن، به آرون زنگ میزدم! این لابلا به یکسری از پروندههام نگاه کردم و کارای عقب افتادهی شرکت و بررسی کردم...اینقدر غرق در کار شده بودم که یادم رفت ساعت نزدیک به یک و نیمه! سریع رفتم سمت اتاق خواب پدر و چند تقه به در زدم! پدر با صدای تقریبا بلندی گفت: ـ بیا تو! رفتم داخل و دیدم که پدر رو تخت مشغول باز کردن قرصهاشه...گفتم: ـ پدر احتمالا پوریا و شاهین تا الان رسیده باشن، میشه یه زنگ بزنی آمارشونو بگیری! یه قلپ آب خورد و گفت: ـ گوشیمو از روی میز برام بیار! رفتم و گوشیشو دادم دستش...بدون هیچ حرفی چندتا شماره برداشت و گوشی رو گذاشت رو اسپیکر...بعد دو تا بوق یه پسره گوشی رو برداشت و گفت: ـ سلام قربان! شبتون بخیر. پدر بدون سلام ازش پرسید: ـ رسیدن؟ ـ بله قربان، جفتشون اینجان...آقا پوریا هم داره ورقههای مربوطه رو امضا میکنه! ـ خوبه! اگه چیز مشکوکی دیدی بهم خبر بده! ـ حتما قربان!1 امتیاز
-
پارت صد و نود و هفتم پوریا گفت: ـ دیگه جرئت اینو نداره... پدر اینبار هم با عصبانیتفت: ـ مثل اون باری که اونجوری بهش اعتماد کردی و تمام سکهها و شمشهامو دزدید؟! جرئت اون کار و داشت، جرئت اینکار و نداره؟! پوریا مشخص بود کلافه شده اما از اونجایی که میدونست حق با پدر بود، چیزی نمیتونستم بگه...پدر از جاش بلند شد و گفت: ـ این پسر و تو وارد کارای ما کردی پوریا! تا زمانی هم که پیداش نکردی، خودت بالا سر تک تک حمل و نقلا و کارا وایمیستی! همین که گفتم! اینقدر پدر خوب نقش خودشو بازی میکرد که حتی منم باورم شده بود که انگار آرون هنوز پیدا نشده! پدر اون جمله رو گفتم و بدون اینکه منتظر حرفی از جانب پوریا باشه از اتاق رفت بیرون. منم برای تسلی دادن به پوریا رفتم و کنارش نشستم و با لبخند رو بهش گفتم: ـ نگران نباش! عصبانیتش گذراست. پوریا یه هوفی کرد و از کنارم بلند شد و گفت: ـ چون حق باهاشه و اشتباه خودم بوده، نمیتونم هیچ حرفی بزنم! کاش هیچوقت اون سگ صفت و نمیدیدم! اینو گفت و رفت سمت در...برگشتم و پرسیدم: ـ میخوای الان بری؟! به ساعتش نگاه کرد و گفت: ـ آره، الان اون سمت ترافیکه...بهتره زودتر حرکت کنیم!1 امتیاز
-
سلام گلم عکسی که مد نظر داری رو اینجا بفرست1 امتیاز
-
عزیزدل عکست یکم کیفیتش پایینه اگه میتونی عکس با کیفیت تری ارسال کن1 امتیاز
-
#پارت_28 بالاخره اقای گوریل انگوری رسیدن و در رو باز کردن، اشاره کرد که اول برم تو. پس چی؟! از قدیم گفتن خانوما مقدم ترن.پشت چشمی نازک کردم و جلو تر ازش رفتم داخل اتاق. جوووون اتاق رو ببین جون من، انقدر بزرگه جون می ده گل کوچیک بازی کنی. کاناپه های به شکل L چیده شده بودن و درست اون طرفش دوتا تخت هاش با یکم فاصله و میز عسلی بینشون قرار داشتن، بقیه جاهاشم حال ندارم بگم ولی خیلی خوشگله. برگشتم سمت ارتین که پشت سرم بود، دستام رو با ذوق به هم کوبیدم و گفتم: _سوگند: اتاق هم که تحویل گرفتیم، بریم. ساک هامونو که هنوز تو دستش بود رو، روی زمین گذاشت و با تعجب گفت: _ارتین: بریم؟ کجا بریم؟! _این جا شیرازه ها نیومدیم بمونیم تو هتل که، بریم بگردیم(با خنده اضافه کردم) این دو روزی که این جا هستیم فقط شب ها موقع خواب می یایم هتل. پوف کلافه ای کشید و سری به معنای باشه تکون داد. راه اومده رو برگشتیم و از هتل زدیم بیرون. از همونجا یه دربست گرفتیم و سوار ماشین شدیم. تا نشستیم راننده با اون لحجه شیرینش پرسید کجا می ریم. _ارتین: ما که جای خاصی این جا نمی شناسیم حاجی، جاهای خوب شیراز ببرینمون. با لبخند سری به معنای باشه تکون داد و سرعتش رو بیشتر کرد. یه ساعت بعد کنار خیابون پارک کرد و گفت: _اوردمتون حافظیه برین بگردین من همین جا منتظرتونم. تشکر کردیم و از ماشین پیاده شدیم و رفتیم سر مزار خدابیامرز حافظ و نشستیم بالا سر قبرش. نمی دونم چرا تک و توک ادم پیدا می شد. _ارتین: کاش یه حافظ هم بود فال می گرفتیم. _سوگند: فال می خوای؟ الان برات فال می گیرم عامو. از کیفم بطری اب معدنی مو در اوردم و درش رو باز کردم و گرفتم سمتش. خونسرد بطری رو گرفت و سر کشید، دِ بیا زنعموی ما بچه نزاییده تشنه زاییده همه اب رو واقعا خورد! با چشم غره ای بطری رو از دستش کشیدم، یه تای چشمم رو بستم و با اون یکی چشمم نگاهی به داخل بطری انداختم و در همون حال گفتم: _سوگند: الان برات فال اب معدنی می گیرم. صدای متعجبش بلند شد. _ارتین: دیوونه شدی؟ فال اب معدنی دیگه چه صیغه ایه؟! _سوگند: صیغه محرمیت. ببین این فالت می گه با شکم گشنه نمی شه فال گرفت. قهقهه اش رفت هوا، خو چیکار کنم گشنمه ایش! قشنگ که خندید و تموم شد با همون صورت خندون گفت: _ارتین: این همه گفتی اخرش برسی به شکمت؟! تخس سرم رو به معنی اره بالا پایین کردم. چند لحظه بعد با صدای ارومی گفت: _ارتین: سوگند؟ هومی زیر لب گفتم که ادامه داد: _ارتین: تا حالا عاشق شدی؟ این هم به چیزیش می شه ها. اون از خنده های بی سابقه ش این هم از سوالش. فاز یوزارسیف گرفتم و جواب دادم: _سوگند: اری گمان می کنم بانو.. چیز عالی جناب ارتین. احساس می کنم تاسف تو نگاهش بی داد می کنه! _ارتین: جدی پرسیدم. نه انگار جدی جدی داره جدی صحبت می کنه. چی گفتم! بی خیال فگر و خیال بی سر و ته تو سرم شدم و گفتم: _سوگند: بی خیال بابا من و چه به این حرف ها؟این وسط عاشق هم بشم؟ حوصله ی این چندش بازی ها رو ندارم. یهو از جاش پا شد. _ارتین: پاشو بریم. متعجب از این تغییر رفتار ناگهانیش گیج باشه ای گفتم، پاشدم و باهم برگشتیم سوار ماشین شدیم و راه افتادیم.1 امتیاز
-
@Pegah عشقم این جلد چی شد خوشگلم1 امتیاز
-
متاسفانه هنوز کاور این رمان آماده نشده منتظرم1 امتیاز
-
پارت صد و نود و ششم پرسید: ـ چرا به من خبر ندادین؟ پدر سریع گفت: ـ مگه قراره بابت کار بهت حساب پس بدیم پوریا؟! پوریا یکم تو جاش جابجا شد و گفت: ـ نه عمو این چه حرفیه! فقط چون اصولاً اینکارا رو اول از همه به من اطلاع میدادین... پدر حرفش و قطع کرد و گفت: ـ چیز خیلی مهمی نبود و با کمک ملیکا سریع حلش کردیم! بعدشم قبل اینکه پوریا چیزی بگه، یه پوشه از تو کشوش درآورد و گفت: ـ امشب حمل و نقل داریم سمت شرکت بالستیک اصفهان، خودت شخصا میری بالاسر کار، تا مطمئن بشی اتفاق خاصی پیش نمیاد! پوریا با تعجب به پدر نگاه کرد و با تردید گفت: ـ چشم عمو! ولی...ولی اصولا بالا سر این پروژه ها، شاهین و می فرستادی. پدر با تحکمی که داخل صداش موج میزد بهش نگاه کرد و گفت: ـ اینبار تو هم همراش میری! تا زمانی که اون مردک آرون پیدا نشده، باید مراقب تک تک کارایی که انجام میدیم باشیم! اگه یهو اومد و این پروژه و بارمون و خراب کرد چی؟!1 امتیاز
-
پارت صد و نود و پنجم یه نفس عمیق کشیدم و گفتم: ـ دست خودم نیست پدر! راستش یکم استرس دارم...از عکس العملی پوریا میترسم. پدر با راحتی تمام به صندلیش تکیه داد و گفت: ـ هیچی نمیشه؛ البته اگه تو به این کارای احمقانت ادامه ندی و ضایع رفتار نکنی! به خودت بیا... راست میگفت! پوریا زرنگ تر از این حرفا بود...اگه یه درصد از صورتم میفهمید که دارم دروغ میگم، تمام نقشههام خراب میشد... همین لحظه تقهایی به در مورد! سریع روی مبل نشستم و پدر گفت: ـ بیا تو! پوریا وارد اتاق شد و رو به پدر گفت: ـ عمو با من کاری داشتین؟! پدر به مبل روبروی من اشاره کرد و گفت: ـ بیا بشین! پوریا کتش و یکم مرتب کرد و اومد روبروی من نشست. از صورتش مشخص بود که خیلی کنجکاوه تا ببینه قضیه چیه! قبل اینکه پدر حرفی بزنه، به من نگاه کرد و پرسید: ـ بابت جلسهایی که توی شرکت بود، میخواین باهام حرف بزنین؟! من گفتم: ـ نه اون حل شد!1 امتیاز
-
پارت صد و نود و چهارم ( ملیکا ) رسیدیم سر کوچه و رو به پدر گفتم: ـ پدر تا شب وقت زیادی نمونده! بنظرت به خانوم ظفری بگم که زنگ بزنه به پوریا؟! پدر همونجوری که خیره به روبروش بود یه ناچی کرد و گفت: ـ خودم باید بهش بگم! اینجوری متوجه جدیت ماجرا میشه وگرنه امکانش هست که فقط شاهین و بفرسته و خودش نره! حق با پدر بود. دیگه چیزی نگفتم و ماشین و بردم تو حیاط گذاشتم تا نگهبانا جابجاش کنن. وقتی از ماشین پیاده شدیم، پدر رو به یکی از این نگهبانا گفت: ـ پوریا خونهاست؟ نگهبان: ـ بله قربان! پدر با جدیت گفت: ـ سریعتر بهش بگین بیاد اتاق کارم! نگهبان: ـ چشم! بعدش با همدیگه رفتیم داخل ویلا...عفت بهمون خوشآمد گفت و رو به من گفت: ـ خانوم شام و توی حیاط میل میکنین یا داخل خونه؟! اصلا بهش توجهی نکردم چون تمام فکر و ذکرش پیش پوریا و عکس العملش به این موضوع بود. از کنار عفت، بدون هیچ حرفی رد شدم و همراه پدر رفتم و توی اتاق کارش نشستم و منتظر شدم تا پوریا بیاد...مدام توی اتاق راه میرفتم و از پنجره بیرون و نگاه میکردم تا اینکه پدر از این حرکتم عصبانی شد و با صدای بلند رو بهم گفت: ـ بسته دیگه ملیکا! سرم گیج رفت...یجا بشین!1 امتیاز
-
(من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید ) خانه ی ذهن برآشفته ام آباد کنید . من نگویم که مرا خسرو و آباد کنید لا اقل قلب مرا عاشق و فرهاد کنید . من نگویم که مرا پرتپش و شاد کنید از من مرده و افسرده دلان یاد کنید . من نگویم که مرا یاد کنید یا نکنید نکند پیکر من را به دست باد کنید . من نگویم که مرا ازقفس ازاد کنید شهر ویران دلم را پر بنیاد کنید . من نگویم که مرا خرم و اباد کنید نکند دور جهان را پر شیاد کنید . شاعر : ماهک _ ن نویسنده ی شرقی1 امتیاز
-
پارت نوزدهم محمدعلی دستی بر گردنش میکشد و میگوید: - نتونستم گوهر نتونستم. میدونی گوهر منم این سن رو گذروندم. وقتی یه جوون این طور مصمم پای یه چیزی وایمیسته باید کمکش کرد. اگه کمکش کنی مثل این میمونه که درخت پر بار و تنومند کاشتی. ولی اگه همین جوون رو رها کنی و بهش اهمیت ندی مثل این میمونه که بذر گندم طلایی رو بریزی دور. متوجه منظورم میشی؟ گوهر سرش را پایین میاندازد و به برنجها نگاه میکند. آری منظورش را متوجه میشد. او در وجود شیرزاد جوانی خود و صادق را دیده بود که اگر کسی را داشتند تا دستشان را بگیرد تا آسمان قد میکشیدند. این را بارها از زبانش شنیده بود. - گوهر؟ - گوهر خانم؟ با صدا زدنهای مکرر محمدعلی، گوهر آرام نگاهش را بالا میآورد. محمدعلی منتظر یک تایید کوچک از طرف او بود. کلافه نگاهش را در مطبخ میچرخاند. با دل واماندهاش باید چه میکرد؟ پس از مکثی طولانی دوباره نگاهش را به محمدعلی میدهد. چشم انتظار به او نگاه دوخته بود. چشمان شوهرش برق میزد. برقی از جنس امید! گویا اشتیاق و پشتکار شیرزاد او را نیز به وجد آورده بود. اینبار آرام زمزمه میکند: - شاید خیر و صلاحمون تو این باشه. ما که نمیدونیم. توکل به خدا. با این حرف گوهر لبهای محمدعلی به خنده کش میآید. این حرف یعنی گوهر دست به دستش داده بود تا با هم دل به دل شیرزاد بدهند. حق با گوهر بود. آنها که نمیدانستند خداوند در دفتر سرنوشت چه برایشان نوشته است. چه کسی میتواند با اطمینان بگوید کدام اتفاق بد است و کدام یک، شانس بزرگ زندگی؟ شاید این ورق طلایی زندگیشان بود. باید گرد نگرانی را از دل میتکاندند. فردای آن روز بعد از نماز صبح گوهر فلاکس بزرگ را پر از چای میکند. چند تکه نان و چند دانه خرما و گردو را بقچه میکند و به دست شوهرش می دهد و او را راهی باغ میکند. پس از آن در اروان میماند و تا جایی که محمدعلی در امتداد مسیر جاده محو شود رفتنش را تماشا میکند. محمدعلی بقچه را در یک دست و فلاکس را در دست دیگر میگیرد و با فکر و خیالهایش هم قدم می شود. نزدیک باغ که میرسد شیرزاد را همانجای قبل میبیند. بیحرف جلو میرود. شیرزاد با دیدن محمدعلی تکیه از دیوار میگیرد و سلام میکند. محمدعلی فلاکس را زمین میگذارد و همانطور که دست در جیب ژاکتش میبرد تا دسته کلید را بیرون بکشد پاسخش را میدهد. - علیک سلام.1 امتیاز
-
پارت صد و بیست و چهارم متفکر گفت : _صحیح ، حالا بیا بریم تو شاید چیزی پسندیدی! سری تکون دادم و دنبالش راه افتادم ، بین رگال ها چرخیدم و چند تا لباس رو برای پرو برداشتم ، یهو چشمم به اروین خورد که داشت یک لباس قرمز رنگ که خیلی هم شیک بود وارسی می کرد . جلو رفتم و پشت سرش ایستادم ، انگار متوجه حضورم شد ، برگشت و پرسید : _قشنگه ، نه؟! سری تکون دادم و گفتم : _اره ، خوش سلیقه ای انگار! خندید و پرسید : _می خوای امتحانش کنی؟ دستی به چونم گذاشتم و متفکرانه به لباس خیره شدم ، بعد چند ثانیه گفتم : _اره قشنگه ، به امتحانش می ارزه. لباس رو گرفتم و سایزش رو چک کردم ، درست سایز من بود ! به سمت پرو رفتم و یکی از لباس هایی که انتخاب کرده بودم پوشیدم ، یک دفعه به سرم زد از فرصت استفاده کنم ، اگه اروین احساسی بهم داشته باشه ، وقتی اعتراف می کنه ، که من چراغ سبز نشون بدم ، پس دستی تو موهام کشیدم و صداش کردم ، وقتی تقه ای به در خورد در و باز کردم ، چشم های اروین با دیدن من تو اون لباس ارغوانی برق زد ، پرسیدم: _چطوره؟؟ بدون لحظه ای درنگ گفت : _محشر شدی ! عالیه ! لبخندی به روش پاشیدم و ازش خواستم منتظر بمونه ، بقیه رو ببینه ، تصمیم گرفتم اون لباس قرمز رنگ که خودش انتخاب کرده بود بپوشم . لباس دکلته بود و از روی ران چاک می خورد ، قسمت دکلته خیلی ظریف کار شده بود ، لباس شنل بلند حریری به همون رنگ داشت که بالا تنه لباس رو کمی میپوشوند ، لباس خاص و شیکی بود ! با هر حرکت شنل حریر توی تنم به رقص در میومد ، در رو باز کردم ، اروین سرش تو گوشی بود ، یک قدم جلو رفتم و با تن صدای اروم و کشدار صداش کردم ، تا سرش و بالا اورد ، دو طرف شنل رو گرفتم و با ناز چرخ زدم ، و پرسیدم : _سلیقه ات واقعا محشره ، بهم میاد ، نه؟؟ سیبک گلوش بالا پایین شد ، چند دقیقه محو من شده بود ، لبخند ریزی زدم و بهش نزدیک شدم ، دستم رو روی بازوش گذاشتم و اروم تکونش دادم ، دست دیگم رو هم جلوی چشمش تکون دادم و گفتم : _اروین جان ، با شمام ؟!! نفس عمیقی کشید و یکم فاصله گرفت ؛ انگار گرمش شده بود چون دو دکمه بالایی پیرهنش رو باز کرد ، که باعث شد عضلات خوش فرم بالاتنش به نمایش گذاشته بشه .1 امتیاز
-
پارت هجدهم مدتی در سکوت هر دو به چشمان یکدیگر نگاه میکنند. اطمینان در چشمانش محمدعلی را نیز به شور میانداخت. کسی در وجود محمدعلی فریاد میزد: بهش فرصت بده. - من باید روش فکر کنم! با این حرفش شیرزاد مثل برق گرفتهها سرش را بلند میکند. باورش نمیشد چه شنیده است. - واقعا روش فکر میکنید؟ محمدعلی نگاهش را بین زمین و آسمان و درختان میچرخاند. نفسش را سنگین بیرون میفرستد و پس از مکثی طولانی پاسخ میدهد: - آره، فکر میکنم. شیرزاد ناباور میخندد. البته که هنوز جواب دلخواهش را نگرفته بود اما همین هم غنیمت بود. باورش نمیشد. چشمانش از خوشی برق میزد. محمدعلی به چشمان براق شیرزاد نگاه میکند و ادامه میدهد: - الان هم دیگه برو خونه، برو خودت رو گرم کن. وقتی دور و ورمی نمیتونم درست فکر کنم. شیرزاد خوشحال "چشم" میگوید و از محمدعلی خداحافظی میکند. محمدعلی نیز با "به پدرت سلام برسون" راهیاش میکند. هنوز دور نشده بود که دوباره باز میگردد. - آقا محمدعلی. محمدعلی که داشت وارد باغ میشد کلافه برمیگردد و با اخم نگاهش میکند. شیرزاد مسیر رفته را با چند گام بلند بازمیگردد و میگوید: - لیوانتون! محمدعلی به لیوان در دست شیرزاد نگاه میکند. شیرزاد دو دستی لیوان را مقابل محمدعلی میگیرد و تشکر میکند. محمدعلی لیوان را از دستش میگیرد و میگوید: - نوش جان، برو دیگه. شیرزاد هیجان زده مسیر برگشت بیجار را در پیش میگیرد. باید اول از همه به پدرش خبر میداد. محمدعلی هنوز باورش نمیشد. به گوهر چه باید میگفت؟ البته که هنوز او را نپذیرفته بود اما خب آیا میتوانست فردا او را رد کند؟ آخر شب که گوهر داشت برنج روز بعدش را پاک میکرد محمدعلی کنارش مینشیند. گوهر متعجب به او نگاه میکند. سابقه نداشت محمدعلی این طور بیمقدمه کنارش بنشیند و برنج پاک کردنش را تماشا کند. - چی شده؟ محمدعلی شانه بالا میاندازد و میگوید: - هیچی، مگه باید چیزی شده باشه؟ گوهر در سکوت تنها نگاهش میکند. محمدعلی نگاه گوهر را تاب نمیآورد و به یکباره میگوید: - بهش گفتم روش فکر میکنم! - چی؟ محمدعلی از صدای نسبتا بلند گوهر صاف مینشیند و نگاهش را میان گلهای فرش دستبافت خانه میگرداند. سخن بیمقدمهاش او را شوکه کرده بود. گوهر از او خواسته بود سراغ اصل مطلب برود اما توقع چنین چیزی را نداشت.1 امتیاز
-
پارت هفدهم گوهر لبش را گاز میگیرد و میگوید: - اگه از صبح اونجا وایساده که پس یخ زده تا الان پسر مردم! - صبر کن ببینم. محمدعلی به سمت درب میرود. از پشت در پنهانی بیرون را نگاه میکند. شیرزاد همان جای قبل تکیه بر دیوار ایستاده بود. به سمت گوهر بازمیگردد. - خودش بود، واسه چی نرفته پس؟ - باهاش حرف زدی؟ محمدعلی سر بالا میاندازد و میگوید: - چی بگم بهش؟ گفتم دیگه قبلا. کوتاه نمیاد. گوهر بر پشت دستش میکوبد و میگوید: - بچه مردم سینه پهلو میکنه خب. - خب من چیکارش کنم؟ گوهر دور و اطراف را نگاه میکند. یا دیدن بخاری که از لیوان چای محمدعلی بلند میشد می گوید: - یه لیوان چای براش ببر گرم بشه، بعد هم یه جوری بفرستش بره خونه. محمدعلی با یک لیوان چای پیش شیرزاد باز میگردد. شیرزاد با دیدن لیوان چایی که مقابلش ظاهر میشود سرش را بالا میآورد و با محمدعلی مواجه میشود. سریع صاف میایستد و دوباره سلام میکند. محمدعلی جواب سلامش را میدهد و به لیوان اشاره میکند. - این رو بخور گرم شی پسر. شیرزاد بیتعارف لیوان چای را از دستش میگیرد و تشکر میکند. سرمای دیوار در عمق جانش نفوذ کرده بود و توان تعارف تکه پاره کردن را نداشت. - چرا نرفتی؟ شیرزاد بیحرف تنها به بخاری که از لیوان بلند میشد نگاه میکند. محمدعلی که جوابی از او نمیگیرد میگوید: - با توام پسر. شیرزاد سر به زیر و آرام پاسخ میدهد: - کجا برم؟ - برو دنبال کار و زندگیت. - الان همه کار و زندگی من همینجاست! محمدعلی ابرو بالا میاندازد، به اطراف اشاره میزند و میگوید: - اینجا؟ جلو در باغ من؟ شیرزاد آهسته سر تکان میدهد و میگوید: - بله، الان همه آینده من به این بستگی داره که شما من رو بپذیری و اجازه بدی بیام تو این باغ شاگردیتون رو بکنم یا نه. اینکه در آینده یه بچه کشاورز باشم یا یه کارآفرین به امروز و این لحظه و اینجا بستگی داره. محمدعلی پوزخند میزند و میگوید: - کارآفرین؟ شیرزاد سرش را بالا میآورد و به چشمان محمدعلی نگاه میکند. - بله، فرق من با اونا چیه؟ اگه اونا تونستن چرا من نتونم؟ اگه پسر فلانی شد کشاورز برتر چرا سال بعد من نشم؟ من تا اون جایگاه فقط یک قدم فاصله دارم. اون یک قدم هم همین فاصله این طرف چهارچوب در تا اون طرفشه! محمدعلی متعجب به او نگاه میکند. چشمانش با آدم حرف میزد. آن چنان محکم و با اطمینان از رویایش گفته بود که محمدعلی هم داشت باورش میشد که تنها همین یک قدم فاصله را دارد. - پسر، بعد این یک قدمی که میگی پشت چهارچوب در این باغ یه مسیر ناهموار و بلند پر از مانعهها. شیرزاد بیمکث پاسخ میدهد: - میدونم آقا، اما برای این که از اون مسیر سخت و پر مانعی که میگید عبور کنم باید اول بهش برسم.1 امتیاز
-
پارت شانزدهم وقتی نزدیکش میشود شیرزاد سریع تکیه از دیوار میگیرد و مودب سلام میکند. محمدعلی با "سلام پسرم" جوابش را میدهد و مشغول باز کردن قفل درب میشود. - دیروز میخواستم خودم بیام براتون توضیح بدم که سوء تفاهم شده اما بابا گفت خوب نیست من بیام در خونتون، به خاطر همین خودش اومد. محمدعلی بیحرف درب کوچک باغ را باز میکند و وارد باغ میشود. شیرزاد همانجا جلوی درب میایستد و صدایش میزند: - آقا محمدعلی. محمدعلی بیتوجه به او به سمت کلبه میرود تا وسایل را روی ایوان بگذارد. شیرزاد همانجا پشت در میماند. به خودش اجازه نمیدهد بیاذن و اجازه پا به ملک شخصی دیگری بگذارد. همانجا پشت درب منتظر میماند. کم کم کارگرها پیدایشان میشود. هر کدام از جلوی شیرزاد رد میشدند و پا به باغ میگذاشتند. نگاه شیرزاد با تک تک آنها به سمت درب باز باغ کشیده میشد اما همانجا تکیه به دیوار باغ ایستاده بود. همه میدانستند او با چه کسی کار دارد اما هیچکس خود را دخالت نمیداد. هوا سرد بود و بخار از دهان شیرزاد خارج میشد. لباس گرم پوشیده بود اما بیحرکت ماندن باعث شده بود سرما به عمق جانش بنشیند. محمدعلی طبق برنامهی هر روز برای همه روی آتش چای آماده میکند. کارگرها همه دور آتش جمع میشوند و چای مینوشند تا کمی گرم شوند. گوهر همراه گلاب با بقچههای غذا و میان وعده از راه میرسند. گوهر وقتی از دور شیرزاد را میبیند که پشت درب ایستاده شوکه از حرکت باز میماند. قبل از آن که شیرزاد آنها با ببیند که آنجا ایستاده و او را تماشا میکنند خطاب به گلاب میگوید: - گلاب فقط سرت رو بنداز پایین و پشت سر من بیا. باشه؟ گلاب "چشم" را زمزمه کرده و نگاهش را به زمین مرطوب زیر پایش میدوزد و پشت سر مادرش راه میافتد. شیرزاد با شنیدن صدای پا سربلند میکند. با دیدن گوهر خاتون تکیه از دیوار میگیرد و مودبانه سلام میکند. گوهر زیر لب جوابش را میدهد و وارد باغ میشود. گلاب نیز بیحرف پشت سر مادرش وارد باغ میشود. گوهر بقچهاش را روی ایوان میگذارد. از دور به دنبال شوهرش میگردد. با دیدن محمدعلی برایش دست تکان میرهد و با اشاره او را صدا میزند. محمدعلی با دیدن گلاب و گوهر با یک لیوان چای در دست به سمت کلبه میرود. گلاب وارد کلبه میشود تا بشقابهای ملامین را بیاورد. گوهر نگاهی به دور و اطراف می اندازد و نزدیک محمدعلی میرود و پچ میزند: - محمدعلی بیا برو ببین این پسره چی میخواد پشت در وایساده. چشمان محمدعلی از تعجب درشت میشود. - کدوم پسره؟ - همین پسر صادق دیگه. محمدعلی لیوان چایش را روی لیوان میگذارد و مثل گوهر پچ میزند: - مگه هنوز جلو دره؟! - دیده بودیش تو؟ محمدعلی سر تکان میدهد و میگوید: - آره، صبح که اومدم جلو در بود. واسه چی نرفته هنوز؟1 امتیاز
-
پارت پانزدهم آن روز محمدعلی دیگر از خانه بیرون نرفت. گوهر نیز غذای کارگرها را میفرستد و خود کنار شوهرش میماند. دم دمهای غروب بود که صدای درب خانه و یالله گفتن مردی بلند شد. - یالله، صاحبخونه؟ آقا محمدعلی؟ میشه یه دقیقه تشریف بیاری؟ محمدعلی آن صدا را میشناخت. صادق بود. محمدعلی سریع ژاکتش را برمیدارد و از خانه خارج میشود. به اندازهای که با صادق سلام و احوال پرسی کند گوهر نیز از راه میرسد: - سلام آقا صادق، بفرمایید داخل. صادق دستش را بلند میکند و میگوید: - سلام گوهر خانم، مزاحم نمیشم؛ یه کار کوچیکی با محمدعلی داشتم. گوهر دوباره صادق را به خانه دعوت میکند اما صادق قبول نمیکند و تنها از محمدعلی میخواهد که اندکی وقتش را به او بدهد. گوهر تمام مدت پشت پنجره ایستاده بود و به آن دو که جلوی درب حیاط ایستاده و صحبت میکردند نگاه میکرد. وقتی محمدعلی به خانه باز میگردد گوهر جلو میرود: - چی شده محمدعلی؟ محمدعلی دوباره سراغ کرسی میرود و میگوید: - هیچی، گفت شیرزاد براش تعریف کرده ماجرا رو، گفت سوء تفاهم شده. شیرزاد قصد خودشیرینی و از اینجور کارها نداشته. واقعا نمیدونسته که باغ منه. - خب تو چی گفتی؟ - چی باید میگفتم؟ گوهر این لحن محمدعلی را میشناخت. این یعنی او داشت در مقابل شیرزاد کم میآورد. البته حق هم داشت. میتوانست اعتراف کند کار شیرزاد او را هم تحت تاثیر قرار داده بود. از صبح که محمدعلی برایش از دلسوزی شیرزاد برای درختان باغ غریبه تعریف کرده بود کمی در وجودش احساس عذاب وجدان گرفته بود. وجدانش مدام زیر گوشش زمزمه میکرد: - گوهر نکنه تو داری جلوی رشد این بچه رو میگیری؟.. آن شب محمدعلی تا نیمه شب در ایوان نشسته بود و به آسمان مینگریست. گوهر نیز در رختخواب از این پهلو به آن پهلو میشد. تنها گلاب کتاب در دست به استقبال خواب رفته بود. صبح روز بعد محمدعلی با آن که دست و دلش به کار نمیرفت و حوصله نداشت بالاجبار از جا برمیخیزد و به سمت باغ حرکت میکند. نزدیک باغ مردی را تکیه زده به دیوار باغ میبیند. جلوتر که میرود او را میشناسد. شیرزاد بود. به محض دیدنش میخواست راه آمده را بازگردد اما لحظهای با خود میگوید: - بالاخره که باید بیام این در رو برای بقیه باز کنم.1 امتیاز
-
پارت صد و بیست و یک موزی گفتم : _والا تو داری فرشته میبینی !نه من ، پس قلقش رو هم خودت پیدا کن ، من آشنایی ندارم . دستی به فکش کشید ، قبل اینکه چیزی بگه سریع چیزی که تو دلم مونده بود گفتم : _تخم مرغ و زردچوبه ! با تعجب گفت : _چی؟! املت می خوای ؟! خنده ام گرفته بود ولی قبل این که لبم به خنده باز بشه کنترلش کردم ، شونه ای بالا انداختم و گفتم : _نه ! شنیدم برای چونه خوبه ،(اشاره ای به دستش که فکش رو میمالوند کردم و ادامه دادم)،انگار زیادی ازش کار کشیدی! اروین که انگار به مطلب مهمی پی برده بود ، لبخند جذابی زد و گفت : _میترا ، دوست و همکار دانشگاهی منه ، زنگ زده بود بگه عروسیشون بهم خورده ، چون متاسفانه پدربزرگ داماد فوت شده . تو دلم از این توضیحی که داد ذوق کردم ولی با بی تفاوتی گفتم : _فکر نمی کنم توضیحی خواسته باشم ، به من چه!! بعد هم پام رو تو آب گذاشتم و کمی جلو رفتم ، صدای اروین رو شنیدم که میگفت: _ همیشه سوال ها ، به زبون نمیان ، بعضی وقتا چشم ها به جای زبون کار می کنن! حیرت کردم ، این پسر خیلی خوب من رو شناخته بود ، اونقدر خوب که تونسته بود حرف دلم رو از چشم هام بخونه! چون به خواستم رسیده بودم نمی خواستم بحث کش پیدا کنه ، شیطون دست تو آب کردم و برگشتم سمت اروین که با تعجب به حرکتم خیره شده بود ، با لحن شیطون گفتم : _پس حالا که شما متخصص چشم و گوشی الان میتونی حدس بزنی می خوام چه کار کنم ! مهلت فکر کردن بهش ندادم و مشت مشت بهش آب پاشیدم ، چون انتظار این کار رو نداشت ، نتونست عکس العملی نشون بده و خیس شد ، با خنده گفت : _دارم برات ، صدف خانوم ، اصلا کی گفته صدف دم دریا انقدر باید شسته رفته باشه ؟! الان نشونت میدم!1 امتیاز
-
به نامش به یادش در پناهش! عنوان: آقاجان نویسنده: ترانه مهربان ژانر: عاشقانه خلاصه: مجموعه نامه های خاک گرفتهی من به شما، آقا؛ که هیچ وقت نخواندید!1 امتیاز
-
پارت صدو سیزده بلاخره بعد از چند ساعت رانندگی به ویلای اروین اینا رسیدیم ، یه ویلای ساحلی ، که فوق العاده شیک و با طراحی مدرن بود ! معماری فوق العاده ای داشت ، البته همین انتظار هم از کسی که شرکت ساختمانی داره می رفت ! خانواده مهرزاد برای استقبال جلوی در اومده بودن ، مرد قد بلند با موهای جو گندمی ته چهره مثل اراد و اروین با گرم کن و شلوار ورزشی مارک ، کنار اروین و اراد ایستاده بود که احتمالا پدرشون ، آقای مهرزاد بود . با دیدن اروین دوباره ضربان قلبم رفت بالا ، ولی این دفعه میدونستم علتش رو ، دیشب خیلی به حرف های بهراد فکر کردم ، و تصمیم گرفتم از احساسم فرار نکنم ، من ناخودآگاه به اروین علاقه مند شده بودم ، پس تمام تلاشم رو برای این حس می کردم و قصد داشتم ، ببینم احساساتم متقابله یا نه ، البته کاملا نا محسوس ! وقتی بهشون رسیدیم ، گرم سلام علیک کردیم و پدر اروین که فهمیدیم اسمش آرمان هست به سمت ویلا اشاره کرد و گفت : _ خیلی خوش اومدین ، از راه رسیدین خسته اید ، سرپا نگهتون نداریم . بابا با لبخند تشکر کرد و داخل شدیم ، ویلا دوبلکس بود و به خاطره دیوار های شیشه ای کاملا میشد ، بیرون رو دید ، واقعا با معماریش حال کردم ، ویلا باید اینجوری باشه ، ادم میاد طبیعت رو ببینه ، نه تو دیوار ها حبس بشه ! مهلا جون دستی پشت مامان گذاشت و گفت : _ بیاید بریم اتاق هاتون رو نشون بدم ، خسته راهید ، شاید بخواید استراحت کنید . مامان با لبخند گفت : _ممنون عزیزم واقعا تو زحمت افتادید . و همین جور که با هم تعارف تیکه پاره می کردن ما خانوم ها به سمت بالا که اتاق ها قرار داشت حرکت کردیم ، و مردها ترجیح دادن به احترام جناب مهرزاد فعلا رو مبل ها بشینن . از همون اول نگاه خیره اروین رو روی خودم حس کردم و خیلی نامحسوس با کارام نگاهش رو دنبال خودم می کشوندم ، مثلا طره ای از موهام رو به عقب میدادم و خیلی اروم دست توش می کشیدم ، یا وقتی چشم تو چشم می شدیم لبخند های ملیح تحویلش میدادم ، به خاطر حضور جمع فقط تونسته بودیم با هم سلام کنیم و حرف دیگه ای رد و بدل نشده بود . بالا شش اتاق خواب داشت ، که در دو راه رو متفاوت قرار گرفته بودن ، راه رو اول که متعلق به خودشون بود و مهلا جون ما رو به راهرو دوم برد و گفت : _ویلای خودتونه غریبی نکنید ، هر اتاقی راحتید انتخاب کنید ، نازی جان شما خودت حواست هست دیگه ؟ چیزی لازم داشتید خبرم کنید . بعد هم بهانه ی سر زدن به مردا ، ما رو تنها گذاشت که معذب نباشیم ، واقعا خانواده خونگرم و مهربونی بودن ، نازنین لبخندی بهمون زد و گفت : _چرا معذب ایستادید ، برید استراحت کنید . مامان ازش تشکر کرد و بی تعارف رفت اتاق دست چپ ، نازی هم لبخندی بهم زد و اتاق دست راست رو انتخاب کرد ، میموند اتاق وسط که منم چمدونم رو برداشتم و اونجا رفتم . با دیدن اتاق گل از گلم شکفت ، اتاق رو به باغ سر سبزشون بود و منظره فوق العاده ای داشت ، میوه های تابستونی رو درخت ها بودن و گوشه باغ آلاچیق بزرگی قرار داشت، با ذوق چمدونم رو کنار اتاق دوازده متری گذاشتم و روی صندلی هایی که تو اتاق ، رو به روی باغ گذاشته شده بود، نشستم و با ذوق منظره رو نگاه کردم ، بعد که از دیدن این باغ سرسبز سیر شدم ، تازه تونستم اتاق رو ببینم ، دیزاین اتاق سبز یشمی و سفید بود و تخت دو نفره ای گوشه اتاق خودنمایی می کرد ، کمد دیواری سراسری هم داشت و به غیر تخت و این صندلی ها و یک آینه قدی ،چیز دیگه ای تو اتاق نبود .1 امتیاز
-
@هانیه پروین بررسی شد عزیزم نکات بهخوبی رعایت شده🍃🌸 @shirin_s زحمت رصد و فایل با شما 🍃🌸1 امتیاز
-
پارت سوم با اینکه مچ پاهام درد داشت، گفتم: ـ نه عزیزم خوبم؛ بعد از کلاسم میبینمت! ـ میبینمت... در موسسه رو باز کردم و رفتم داخل. خب بذارید از اول بگم...اسمم باوان و بیست سالمه و از بچگی تو پرورشگاه بزرگ شدم. تو دانشگاه دولتی زبان انگلیسی خواندم و چون درسمم خیلی خوب بود و معدل الف بودم، همزمان تو یه موسسه زبان انگلیسی هم معلم شده بودم. ترم دوم توی دانشگاه با آرون آشنا شدم. اون دانشجوی انصرافی از رشته روانشناسی بود که اومد توی کلاس ما. از همون روز اولی که دیدمش، قلبم و بهش باختم. پسر چشم سبز و خوش قیافهای که تمام روزای خوب و بد زندگیم باهاش گذشت و یجورایی باهم بزرگ شدیم. یکی از بزرگترین شانس زندگیم این بود که تو زمان مناسب، جفتمون عاشق هم شدیم. خیلی دوسش داشتم و حاضر بودم خودمو برای عشقمون فدا کنم و آرون هم همینطور بود اما تک پسر خانوادشون بود و مادرش ناهید خانوم به هیچ عنوان راضی به ازدواج پسرش با یه دختر یتیم نبود. بدترین رفتارو با من داشت و خیلی مستقیم بهم ابراز کرده بود که منو بعنوان عروس خانوادش نمیخواد اما آرون خیلی سخت گیرتر و لجبازتر از مادرش بود و وقتی این موضوع رو فهمید پاشو کرد تو یه کفش که خیلی زود باهم ازدواج کنیم. اوایل خیلی مخالف این قضیه بودم و به آرون گفتم تا زمانی که رضایت خانوادشو نگیریم نمیشه اما ناهید خانوم قانع بشو نبود و آرون بهم گفت که قراره خودش برای زندگیش تصمیم بگیره و تا آخر عمرش پای من وایمیسته و با اینکه مادرش تو روی منو آرون گفت که پاشو توی مراسم ما نمیذاره و برای هیچ چیزی اقدام نمیکنه، بازم آرون دست منو محکم توی دستاش گرفت و گفت که همونجوری که همیشه تو ذهنم بوده و بعد کلاسمون از رویای ازدواج و عروسیم حرف میزدم، یه عروسی رویایی برام میگیره. دیگه تصمیم گرفتم نسبت به خانواده آرون بیخیال باشم و بچسبم به خودمون و اوقات زندگی رو برای خودمون تلخ نکنم! اون روزا برای من رویایی ترین روزا بود و لحظات خوشی رو سپری میکردم. قرار بود با عشق زندگیم یه خانواده دونفره تشکیل بدیم. هر روز بابت وجود آرون تو زندگیم خدارو شکر میکردم و ازش ممنون بودم که با اینکه عشق پدر و مادر و هیچوقت ندیدم اما پسری رو گذاشته توی زندگیم که همهجوره عاشقمه و دوسم داره.1 امتیاز
-
#پارت_1 سوگند وقت اجرای نقشه بود. به سینا اشاره کردم که درو باز کن، اونم سریع اطاعت کرد و درو باز کرد. همزمان منم طنابو کشیدم که اکبری اومد تو و یه سطل آب خالی شد روش، ولی… صبر کن ببینم! این که اکبری نیست! بدبخت شدیم! بهجاش روبهروم یه پسر جوون ایستاده بود با صورتی خوشگل و جیگر و مامانی! موهای خیسش رو صورتش پخشوپلا شده بود، بهنظر میاومد حدود بیستوپنج_شش سالش باشه. با نگاهی عصبانی که بهم میکرد، تابلو بود فهمیده کار من بوده. از لای دندونای چفتشدهاش غرید: ــ اینجا مگه استخَرِه خانم؟ آببازی میکنید؟ مثلاً دانشجوی مملکتی! آبروی هرچی دانشجوئه بردی تو! پسره پررو خجالت نمیکشه! وایساده جلوی من ببین چی میگه! از طرز حرف زدنش اخمی کردم و گفتم: ــ سوگند: برو بابا! همه شاخ شدن واسمون… اصلاً جنابعالی کی باشی؟! پوزخند زد و گفت: ــ استاد جدیدتون که بهجای آقای اکبری اومدم! اوه گند زدم! آخه یکی نیست به من خر بگه، خو از استاد خوشت نمیاد، نیا سر کلاسش! چرا کرمت میگیره همچین بلایی سرت بیاد آخه؟! وسط این افکار مزاحمم بودم که دیدم کلاس داره خالی میشه و بچهها دارن میرن بیرون. بلند گفتم: ـ سوگند: کجا؟! صدای «رها» از کنار گوشم یه متر پروندم هوا. ــ رها: تو هپروت داشتی سیر میکردی! استاد گفت میتونیم بریم، کلاس امروز کنسله. با سرخوشی از اینکه استاد جدیدو چزوندم، کولمو برداشتم و با سینا و علی و رها از کلاس زدیم بیرون. این سهتا مشنگ رفیقامن تو دانشگاه؛ کلاً چهارتایی یه اکیپیم دیگه. حالا بزارین از خودم بگم براتون: بنده سوگند زاهدی هستم، بیستساله، اهل تهران. ــ وجدان: همین؟ یه جوری گفتی «از خودم بگم» گفتم حالا چی میگی! خو باید یه فرقی بین من و بقیه باشه یا نه، وجیجون؟ ــ وجدان: بله، تو راست میگی! نه حالا جدا از شوخی، بذار کامل بگم. بابام یه شرکت مهندسی داره و مامانمم "ماما"ئه، یعنی دکتر ماماست. یه خواهر و یه برادر بزرگتر از خودم دارم. ساناز که بیستوچهار سالشه، پرستاره و ازدواج کرده، یه دختر دوساله گوگولی به اسم «سانای» داره. شوهرشم پسرعمومه، خشایار؛ که بیستوهفت سالشه و وکیله. داداشم سردار هم بیستوشش سالشه و دکتره ـ دوست دختراش قربونش برن ولی هنوز ازدواج نکرده! با صدای سینا از فکر بیرون اومدم و نگاش کردم. ــ سینا:این یارو بد چیزی بود! این ترم، ما دوتا رو میندازه. بیخیال، شونهای بالا انداختم و گفتم: ــ سوگند: جهنم! بذار بندازه. اونِه که ترم بعد با دیدن ما زجر میکشه! از حرفم زدن زیر خنده. ــ سوگند:کلاس که شکر خدا کنسل شد… بریم دور دور؟ ــ علی:ما نمیتونیم بیایم. ــ سینا: چرا؟ ــ رها:امشب مهمونی خانوادگی داریم، باید بریم اونجا. ــ سوگند:شما هم کُشتین ما رو با این مهمونیهاتون! رها و علی پسرعمو و دخترعموئن و البته خیلی همو میخوان و باهم دوستن، ولی خانوادشون اگه بفهمه… پخپخ! آخه خانوادهشون خیلی خشکن، یه قانونم دارن که میگه ازدواج فامیلی ممنوع! خاندان اشرافی ما دقیقاً برعکس اینان، قانونمون میگه: عقد دخترعمو پسرعموهارو تو آسمونا بستن! ولی زرشک! من یکی تا عاشق نشم، ازدواج نمیکنم، حتی اگه زور بالا سرم باشه! از علی و رها خداحافظی کردیم، سینا خره هم گفت یه جا کار داره باید بره، و منم موندم تنهایِ تنها…1 امتیاز
-
رده سنی: +۱۶ نویسنده: zara ژانر: معمایی, جنایی, عاشقانه. خلاصه: در دنیایی که هر قدمش پر از تله و خیانت است، زَر دختری با نژادی مختلط از دو فرهنگ متضاد ایرانی-آمریکایی با نگاه سرد و ارادهای فولادین وارد بازی شده که جانش و جان بسیاری دیگر را تحت شعاع قرار داده است. پروندههایی از دل تاریکترین بخش بشریت که همیشه خارج از دید بوده و همواره تحت پوشش سیاست و قدرت از چشم جهانیان دور نگه داشته شده است. پروندههایی نظیر قاچاق انسان در جهت سو استفاده در موارد مختلف همچون سلاحهای بیولوژیکی، آزمایشهای مخوف که در تضاد با کرامت انسانی است. سیاستهای کثیف و زیر پوستی، او را به قلب طوفانی میکشاند که هر لحظه ممکن است همه چیز را نابود کند؛ اما در پشت این چهره بیاحساس، قلبی زخمی و پر از راز نهفته است زخمی که شاید تنها حقیقت بتواند درمانش کند. این داستان نبردیست بیرحمانه بین نور و تاریکی، جایی که مرز بین دوست و دشمن، عدالت و فساد محو است. زر باید انتخاب کند بماند و بجنگد یا همه چیز را از دست بدهد. **خواندن این داستان به افراد زیر ۱۶ سال توصیه نمیشود**1 امتیاز
-
#پارت هفده ریکاردو نگاهی به در خروجی انداخت و با صدایی لرزان گفت: - اگر همکاری کنم اونا نمیفهمن؟ خانوادم آسیبی نمیبینن؟ نوآ بیدرنگ گفت: - بهت قول میدم تا وقتی با ما صادق باشی ما هم کنارتیم و نمیذاریم کسی که تصمیم درست رو گرفته قربانی بشه. صدای بخار دستگاه اسپرسو ساز مثل صدای نفس سنگین زمان درگوششان پیچید، ریکاردو نفس عمیق کشید. - یه شماره هست فقط با اون باهام تماس میگرفتن، من نتونستم پیداش کنم ولی شاید شما بتونین. زر نگاهی به جاشوا انداخت، جاشوا سرش را بالا آورد نفس عمیقی کشید، لبخندی زد و سرش را تکان داد. نوآ با دقت یادداشتهای کوچکی در دفترش مینوشت، اما نگاهش هنوز روی ریکاردو بود که بعد از چند لحظه دفتر را بست و آهسته گفت: - تو هنوز بازداشت نشدی ریکاردو و تا وقتی که من بخوام بازداشت هم نمیشی، البته به این بستگی داره که چند درصد از حرفات راست باشن. ریکاردو با حیرت به او نگاه کرد. - یعنی من رو بازداشت نمیکنین؟ قسم میخورم هر چیزی که تا الان میدونستم گفتم. نوآ مستقیم در چشمهایش خیره شد و گفت: - فعلا نه. اگر تو رو همین حالا تحویل بدم کار میوفته دست افراد دیگه، آدمایی که نه تو رو میشناسن، نه اهمیتی واسشون داره که همکاری کردی یا نه که اون وقت ممکن فرصت حرف زدن هم نداشته باشی. نوآ تکیه زد و دستهایش را بهم قلاب کرد. - تو الان یه حلقهی اتصال مهمی. اونی که بهت مواد میداده فقط یه دلال نیست و احتمال داره عضوی از یه زنجیرهی خیلی بزرگتر باشه و برای اینکه ما بتونیم ازش بالا بریم به تو نیاز داریم، نه به عنوان مجرم بلکه به عنوان یه شاهد، در غیر این صورت دستگیر و محاکمه میشی و اگر خوش شانس باشی به مکزیک برگردونده میشی. زر که متوجه مقصود حرفهای نوآ شده بود با تکان دادن سرش او را بیکلام تایید کرد. ریکاردو ترسیده و مردد بود، انگار هنوز نمیدانست اعتماد به آنها کار درستی است یا خیر. - تو این مدت با ما میمونی و هر چیزی به ذهنت رسید هر حرف، هر چهره، هر جزئیات ریزی، بهمون اطلاع میدی حتی اگر فکر میکنی مهم نیست. الآن هم خیلی عادی برمیگردی سر کارت بدون اینکه خطایی ازت سر بزنه. نوآ رو به زر کرد و گفت: - ما الان سر نخ داریم، یه شمارهی رمزنگاری شده، قبل از هر چیز باید بفهمیم اون شماره کجاست و کی پشتشه اگر بخوایم جلوتر بریم باید سریع و بیصدا باشیم کمترین خطا میتونه باعث بشه همه چی محو بشه. جاشوا لبخندی زد. - دلم واسه اینکارها تنگ شده بود. نوآ جدیتر شد و گفت: - ممکن بعضیها بخوان هر کسی که نزدیک میشه رو برای همیشه ساکت کنن. سکوتی بین آنها را فراگرفت، سه ذهن درگیر و جدی آمادهی قدم بعدی. ساعتی نگذشته بود که جاشوا پشت لپتاپش نشست. روی میز، کنار پنجره اتاقش حالا مثل مقر عملیات شده بود. سیم کشی، مودمی کوچک و یک صفحه کلید مکانیکی. زر کنارش ایستاده بود و نگاهش روی صفحهی پر از کد و پنجرههای باز شدهی رمزنگاری شده خیره مانده بود. نوآ کنار پنجره با موبایل صحبت میکرد. جاشوا انگشتانش را سریع روی کیبورد میکوبید. - خب، این شمارهای که اون پسرک بهمون داده چیزی نیست که بتونی توی گوگل دنبالش بگردی رمز داره، دوتا رمز داره در واقع از اونایی که فقط با کلید خصوصی باز میشن. زر پرسید: - یعنی میخوای بگی یه کیف پول رمزگذاری شدهست؟ جاشوا ابرو بالا انداخت. - دقیقا. ولی نه یه کیف پول معمولی، این یکی بخشی از یه سرور تاریک چیزی که فقط از طریق شبکهی تُر قابل دسترسی، این یعنی یا با پرداختهایی طرفیم که برای قاچاق انجام شده یا این آدرس رمزنگاری شده یک کلید دلیوری، یه جور بارنامهی دیجیتال برای رد و بدل کردن اطلاعات یا حتی آدمها. @Nasim.M1 امتیاز
-
#پارت شانزده کافه همانقدر آرام به نظر میرسید که همیشه بود. بوی قهوهی برشته و صدای آهستهی دستگاه اسپرسو ساز و نور زرد کمرنگی که از لامپها میتابید. همه چیز همان بود جز نگاه زر که با دقت هر گوشهای را میکاوید. جاشوا قاشقش را توی فنجان چرخاند با حالتی که انگار برای یک قرار دوستانه آمده است، با لبخند به سمت باریستای پشت بار خم شد و گفت: - هی رفیق، اسم خوش قهوهتری داری یا همون باریستا صدات کنم؟ مرد با کمی تردید لبخند زد و گفت: - ریکاردو. زر بلافاصله از گوشهی چشم نگاهی به جاشوا انداخت. جاشوا با لبخند، سری به معنای تایید تکان داد و بیسروصدا گوشیاش را بیرون کشید. چند دقیقه نگذشته بود که جاشوا آهی کشید و گفت: - ریکاردو، ریکاردو، پس تو اینقدرها هم قانونی نیستی که قهوهت طعم قانون بده. نوآ که تا آن لحظه فقط قهوهاش را مینوشید حالا بیصدا بلند شد و با قدمهایی آرام جلو رفت و نشان طلایی افبیآی را نشان داد. - ریکاردو باید چندتا سوال ازت بپرسم. مرد جا خورد و ابروهایش درهم گره خورد. - من فقط قهوه میریزم نمیفهمم چی... زر آرام گفت: - همون مردی که دیروز اومد سراغت، میدونیم یه چیزی بهت داد و فقط میخوایم بدونیم چی بود. ریکاردو حالا عرق کرده بود، عقب رفت و نگاهی سریع به در پشتی انداخت، تصمیمی در چشمانش برق زد و یک قدم برداشت که فرار کند اما درست همان لحظه جاشوا از کنار پرید و با حرکت سریعی خود را جلوی در رساند و مرد را متوقف کرد. - ببین رفیق، فرار کردن تو فیلمها خوب جواب میده اینجا فقط دستگیر میشی و قهوهت سرد میشه. نوآ جلو رفت و دست مرد را گرفت. زر بیصدا کنارشان ایستاد، منتظر پاسخی که شاید اصلا نمیخواست بشنود. در نهایت ریکاردو با صدایی لرزان و لکنتوار گفت: اون.. اون مواد میاورد..کوکائین.. از طریق بستههای قهوهی فله، نمیدونم کی بود نمیدونم چرا اون قدر خونسرد بود من فقط بستهها رو تحویل میگرفتم قسم میخورم فقط از روی کنجکاوی چندبار داخل بستهها رو نگاه کردم. زر نگاهش را به نوآ دوخت. - یعنی ما دنبال یه قاچاقچی مواد بودیم نه یه آدمربا؟ نوآ سری به طرفین تکان داد. - شاید هر دو. جاشوا آرام و زیر لب زمزمه کرد. - یه شطرنج باز خوب مهرههاش رو از هر گوشهای میچینه. زر سکوت کرده بود، حس ناخوشایندی در دلش چنگ انداخته بود انگار فقط لایهی اول داستان را برداشته بودند و چیزی تاریکتر در عمق، انتظارشان را میکشید. صدای ملایم موسیقی و گفتوگوهای آرام دیگر مشتریان پسزمینهی مکالمهای بود که بیهیاهو اما پر از معنا جریان داشت. ریکاردو همان باریستای مهاجر غیرقانونی با دستان لرزان روی صندلی روبه روی نوآ نشسته بود، نگاهش مدام از نوآ به زر و از زر به جاشوا میرفت. عرق از شقیقهاش سرازیر بود، انگار منتظر بود هر لحظه دستبند به مچش بخورد یا فریادی بلند فضا را پر کند، اما هیچکدام نشد. نوآ با صدایی آرام و محکم گفت: - ریکاردو، ما نمیخوایم زندگی تو رو نابود کنیم، من میفهمم شرایط سخت بوده و کسی نمیتونه ادعا کنه همیشه انتخابهاش ساده بودن. ریکاردو پلک زد، انگار انتظار چنین لحنی را نداشت. نوآ به جلو خم شد و ادامه داد. - اما الان باید یه انتخاب درست بکنی ما نمیخوایم بچهت بدون پدر بزرگ بشه، به شرطی که باهامون همکاری کنی. ریکاردو نگاهش را پایین انداخت مکثی کرد و بعد با صدایی خفه گفت: - اون مرد فقط بعضی وقتا میاومد، بیشتر اوقات شب. باهام حرف نمیزد فقط یه بسته میداد و منم اون رو تحویل میگرفتم و به آدمای مختلف میدادم، البته خودشون میاومدن و ازم تحویل میگرفتن، هیچ کدومشون رو نمیشناسم قسم میخورم. نوآ سری تکان داد. - منم نمیخوام تو رو به خاطر چیزی که نمیدونستی مجازات کنم، اما به شرطی که از این لحظه همهی اون چیزی که میدونی رو بهمون بگی بدون بازی، بدون دروغ. @Nasim.M1 امتیاز
-
#پارت پانزده جاشوا کنار دستش نشست و با لحنی نرم گفت: - ببین راستش رو بخوای منم نمیتونم. اون ضربهای که به سرت خورد کاملا تایید میکنه که اونها یه چیزی واسه از دست دادن دارن، کسی نمیتونه یه آدم تصادفی رو هدف قرار بده. نوآ اخم کرد. - جاش، به نظرت بهتر نیست بقیش رو به افبیآی بسپاریم؟ خودت که باهاشون آشنایی داری، دارید ماجرا رو ساده میبینید. جاشوا خمیازهای کشید و گفت: - نه رفیق، ماجرا رو از زاویهی سینماییش میبینم! پلیس بین المللی که به تنهایی دنبال حقیقت میگرده، رفیق هکری که با کم خوابی مزمن درگیر شده و یه رئیس گندهی بد اخلاق که دل نگران. جاشوا با شیطنت ادامه داد. - فقط مونده موسیقی متن. زر با خندهای کمرنگ و خسته گفت: - نمیشه بعضی وقتا سعی کنی یکم جدی باشی؟ جاشوا به عقب تکیه داد و گفت: - اگر شوخی نکنم مغزم میترکه ولی بیشوخی یه چیزی هنوز گُم، اون باریستا یه چیزی از اون مرد گرفت، من دیدمش. نوآ دست به سینه ماند و آرام گفت: - باریستاها معمولا چیز خاصی رو یادشون نمیمونه مخصوصا اگر بابت سکوتشون انعام بگیرن. زر گفت: - پس شاید باید دوباره قهوه بگیریم. جاشوا با لبخندی ریز گفت: - عالیه فقط یه نفر اینجا حسابی به مشکل خورده. زر با تعحب به جاشوا نگاه کرد. - نمیدونستم که سازمان وارد فاز اجرایی شده. نوآ و زر به جاشوا نگاه میکردند چون نمیتوانستند بفهمند جاشوا در مورد چه چیزی صحبت میکند. نوآ گیج بود و عصبی گفت: - چی داری میگی؟ - خب، زر اسلحه داره و وقتی دنبال اون یارو بود توی دستش بود، الان هم روی اون میز پشت سرت. نوآ به زر نگاه کرد و با عصبانیت گفت: - میدونی این کارت چقدر خطرناک بود زر؟! تو مامور فدرال نیستی تو فقط... جاشوا بین صحبت پرید و گفت: - نوآ آروم باش. ببین زر، وظیفهی تو توی اون اداره چیز دیگهای تو مجوز درگیری رو نداری و بهتر از هرکسی میدونی اونا چه بلایی سر من آوردن، تو و نوآ باهم فرق میکنید تو مامور اجرایی نیستی زر، تو عضو فدرال نیستی و منم نمیذارم که باشی. نوآ نفس عمیقی کشید و با عصبانیت گفت: - اون اسلحه رو دیگه باهات حمل نکن زر؛ لااقل تا وقتی که بتونم واست مجوز جور کنم. - خواهش میکنم دیگه اینکار رو نکن اون هم توی مکان عمومی. اگر این موضوع به واشنگتن برسه اوضاع واست بد میشه. زر نگاهی میان آن دو انداخت و نفس عمیق کشید، حالا با اینکه سرش هنوز تیر میکشید حس کرد برای اولین بار چیزی در حال روشن شدن است حتی اگر بقیه هنوز دو به شک بودند او مطمئن بود چیزی پشت چهرهی آرام باریستا و نگاه خاکستری آن مرد پنهان شده است. با اینکه دفتر اصلی اینترپل در ایالات متحده در شهر واشنگتن دی سی قرار دارد، اما مامورانی مثل زر برای همکاری نزدیکتر با نهادهای امنیتی آمریکا به شهرهای بزرگی مثل نیویورک اعزام میشوند، آنها در قالب یک تبادلگر اطلاعات در تعامل مستقیم با ادارهی تحقیقات فدرال افبیآی کار میکنند اما کارمند فدرال به حساب نمیآیند. از آنجایی که اینترپل یک سازمان غیر مسلح است، در سایهی همکاری با افبیآی فاز عملیاتی و اجرایی صورت میگیرد. افسر هماهنگ کننده و تبادل اطلاعات، مجوز حمل سلاح یا درگیری ندارد مگر در شرایط خاص و مجوز دادگستری در غیر این صورت شامل تبعاتی خواهد شد. @Nasim.M1 امتیاز
-
#پارت چهارده کافه نیمه پر بود. صدای برخورد قاشقها به فنجان و نجواهای پراکنده، پس زمینهای بود برای گفتوگوی زر و جاشوا. هوای خنک صبحگاهی از پنجرههای قدی به درون میخزید و بوی قهوهی تازه دم. جاشوا با همان لبخند نصفه نیمهاش مشغول حرف زدن بود که ناگهان زر ساکت شد و نگاهش روی مردی افتاد که درِ ورودی کافه را باز کرده بود. مرد، با کت خاکستری ساده و صورتی اصلاح نشده مستقیم به سمت باریستا رفت و چیزی رد و بدل شد، شاید یک بسته یا شاید فقط یک کلمه. زر پلک نزد حس غریبی در دلش پیچید لحظهای ذهنش خالی شد، برق خاطرهای گذرا در ذهنش جرقه زد. زمزمهوار گفت: - اون همون مردی که تو کافه ادعا کرد شوهر اون زن! جاشوا با تعجب به سمتی که زر نگاه میکرد چشم دوخت. - مطمئنی؟ زر آرام بدون پلک زدن سر تکان داد. - خیلی مطمئن. مرد در حال ترک کافه بود. زر به آرامی از صندلی بلند شد. لیوان قهوه هنوز نیمه پر بود. - باید بفهمم چی میخواد یه چیزی در موردش درست نیست. جاشوا هم از جا بلند شد. - وایسا زر، صبرکن. اما زر از در گذشته بود، جاشوا زیر لب غر زد و به دنبالش رفت. مرد به آرامی از خیابان عبور کرد ولی وقتی نگاه گذرایی به پشت سرش انداخت و زر را دید سرعت قدمهایش بیشتر شد، نگاهش از آن نگاههای بیحوصلهی شهری نبود، از آن نگاههایی بود که همیشه دنبال راه فراراند. زر حس کرد دارد درست پیش میرود مثل بویی که در فضا میپیچد و گم نمیشود. مرد ناگهان شروع به دویدن کرد و زر هم سرعتش را بیشتر کرد. - ایست! ایست! اما مرد بیاهمیت به هشدار به سمت کوچهای باریک پیچید و زر با فاصلهای چند قدمی به دنبالش رفت. صدای قدمهای جاشوا هم پشت سرش میآمد ولی دورتر. کوچه بن بست بود، دیوارهای آجری مخروبه، پلههای اضطراری فلزی زنگ زده، بوی نم و کپک و سکوت کش داری که انگار نفس میکشید. مرد ایستاده بود نفسهایش سنگین، سریع و متوالی بود، از لابهلای دندانهای بهم فشردهاش صدای خسخس میآمد. زر دستش را روی اسلحه گذاشت اما هنوز بیرون نکشیده بود. - همینجا وایسا میخوام باهات حرف بزنم. مرد فقط نگاهش کرد، چشمانی خاکستری و بیحالت. زر قدمی جلو رفت و لحظهای بعد دنیا تار شد. ضربهای سرد و کوبنده از پشت سرش خورد نه آنقدر شدید که خون جاری کند اما کافی بود که تاریکی همه چیز را ببلعد، وقتی به هوش آمد نور چراغ سقفی چشمهایش را آزار داد، صدایی آشنا به گوشش خورد. - زر، زر؟ صدام رو میشنوی؟ چشم بازکرد صورت جاشوا تار بود و کمکم شکل گرفت، پشت سرش نوآ ایستاده بود؛ دست به سینه، ابرو در هم و عمیقا خسته و نگران. زر با صدایی گرفته نالید. - چی شده؟ نوآ قدمی جلو آمد صدایش خشک و جدی بود. - تو بهم قول داده بودی دیگه خودسرانه عمل نکنی و قول دادی بهم اعتماد کنی. زر روی مبل نشست، سردرد داشت دستش را به پیشانی کشید. - اون رو دیدم، توی کافه و نمیتونستم ازش بگذرم. جاشوا آهی کشید و گفت: - زر، وقتی رسیدم کف کوچه افتاده بودی کسی جز تو اون اطراف نبود اگر یه دقیقه دیرتر رسیده بودم شاید... نوآ حرفش را قطع کرد. - تو خوش شانس بودی ولی اگر یکبار دیگه همین کار رو بکنی نمیتونم جلوی سقوطت رو بگیرم. زر به هر دو نگاه کرد، هنوز گیج بود اما چیزی درونش شعلهور شده بود. نوآ به سختی خودش را کنترل میکرد صدایش آرام بود اما طوفانی پشت آن در جریان. - زر، باید بفهمی داری با آتیش بازی میکنی. نه مدرک داری، نه حمایت، ما نمیتونیم این پرونده رو فقط با حس تو جلو ببریم بزار فقط اِفبیآیِ لعنتی کارش رو پیش ببره. زر نگاهش را از نوآ گرفت و به جاشوا دوخت. - اون مرد یه کلید، دیدمش و نمیتونم بیتفاوت باشم. @Nasim.M1 امتیاز
-
#پارت سیزده زر به بیرون نگاه کرد نیویورک بیدار میشد، بوقها، صدای بالا رفتن کرکرهها، قدمهای شتاب زده. - اگر بخوام ادامه ندم نمیتونم شب بخوابم. جاشوا با لبخندی کمرنگ سر تکان داد کمی مکث کرد و گفت: - راستی نوآ رو در جریان گذاشتی؟ زر دست از فنجان کشید، مکثی سنگین بین حرف و تصمیم. - هنوز نه. - فکر نمیکنی وقتشه؟ زر آهی کشید. - نوآ بهم گفت که دیگه دنبال این ماجرا نرم؛ اون تنها کسی که تو اداره پشتمه و اگر بفهمه هنوز دارم ادامه میدم شاید اون هم تنهام بذاره. جاشوا شانه بالا انداخت. - شاید کمک کنه، اون تو رو میشناسه میدونه تو یه چیزی دیدی. زر سکوت کرد و فنجان قهوه را برداشت. از پنجره نور محو صبح روی شیشه و به چشمان سبز رنگش منعکس شده بود. - نمیدونم جاش؛ شاید باید هنوز یکم صبر کنم. فعلا فقط تویی که باید بدونی. جاشوا لبخند زد همان لبخند قدیمی. - پس باید این رو بدونی که من پشتتم حتی اگر به دردسر بزرگتری بیوفتیم. جاشوا با دستمال کاغذی لبهی فنجانش را پاک کرد و گفت: - پس بذار حدس بزنم، نصف شب داشتی با یه اسنک میجنگیدی، بعد یهو تصمیم گرفتی بری دنبال یه ون خیالی و بعدش یه ایمیل مرموز گرفتی که معلوم نیست از کجا اومده؟ زر بیحوصله نگاهش کرد. - نه راستش؛ داشتم با سیب زمینی سرخ شده میجنگیدم ولی بقیش درست بود. جاشوا خندید و دستهایش را روی میز گذاشت. - هنوزم با کله میری وسط هرچیزی که بوی دردسر میده. - جاش، سه تا دختر اونجا بودن که یکیشون من رو دید، چشم تو چشم شدیم فقط واسه یه ثانیه ولی میدونست که من اونجام و ساکت موند، اون لحظه همه چی واقعی شد. جاشوا نگاهش کرد، حالا آن برق شوخی در چشمان آبیاش کمرنگتر شده بود. - میفهمم، بیشتر از چیزی که فکر کنی ولی یه چیزی هم من بگم. زر منتظر به جاشوا نگاه میکرد. - اینکه یه چیزی واقعی باشه لزوما معنیش این نیست که بقیه حاضرن قبولش کنن مخصوصا سیستمهای امنیتی که همیشه دنبال مدرکین که مو لای درزش نره، نه حس ششم یا نگاه یه دختر غریبه. زر نفسش را بیرون داد و به پشتی صندلی تکیه داد. - نوآ دقیقا همین رو گفت. گفت من دارم خودم رو نابود میکنم، گفت اگر ادامه بدم یه روز میبینم همه بهم میگن دیوونه. جاشوا ابرو بالا انداخت. - خب دیوونه بودن خیلی هم بد نیست به شرطی که کنار یه نابغهی خوشتیپ و بیکار مثل من باشی. زر خندید، واقعی و بیهوا. - هنوزم فکر میکنی جذابی؟ - نه مطمئنم چون سه تا خانم مسن میز کناری از لحظهای که اومدم زل زدن بهم و دارن زمزمه میکنن یکیشونم قاشقش رو انداخت روی زمین. زر سرش را تکان داد اما لبخندش محو نشد. - جاش اون ایمیل، چیز جدیدی متوجه نشدی؟ جاشوا نفس بلندی کشید، جدیتر شد. - آره یعنی نه دقیقا. فرستاده شده از یه دامنهی موقتی چیزی شبیه یه تونل ارتباطی که بعد از یه بار استفاده خودش رو پاک میکنه، هیچ رد قابل پیگیری نداره یعنی کسی که این رو فرستاده دقیقا میدونه داره چیکار میکنه. حرفهای یا بهتره بگم به طرز ترسناکی حرفهای. زر ساکت شد. - و این برای من چه معنی داره؟ جاشوا مکثی کرد و بعد با لحن ملایمتر ادامه داد. - یعنی این آدم علاوه بر اینکه میخواد دیده نشه میخواد تو بدونی داری رصد میشی، این یه تهدید زر، اما خیلی مودبانه، یه جورایی مثل دعوت به بازی. زر به فنجان نگاه کرد. - فقط نمیخوام دیر بفهمم. نمیخوام مثل اون روز بشم وقتی فهمیدم پدرم مدتها مریض بوده و هیچکس بهم نگفته بود، نمیخوام یه روز برسم به یه لیست اسامی با یه اسم آشنا داخلش. جاشوا دستش را جلو آورد و دست زر را گرفت. - تو تنها نیستی، اگر قراره وارد این بازی بشیم منم کنارتم همون پسر دوازده سالهم فقط حالا لپتاپم گرونتر شده. زر لبخند زد. - فقط نگو دوباره هک میکنی نمیخوام دردسر جدیدی واست پیش بیاد. جاشوا شانه بالا انداخت. - دردسر و اخراج شدن واسه آدمی که شغل داره. من دیگه فقط یه روح سرگردان توی کابلهای اینترنتم. @Nasim.M1 امتیاز
-
#پارت دوازده زر گفت: - میشه فهمید کی فرستاده؟ یا از کجا؟ - خب هیچ آدرس مشخصی نداره ساختارش مبهم و رمزنگاری شدهست که نمیتونم ردش رو بگیرم انگار فرستنده میخواست فقط تو ببینیش و نه هیچکس دیگه. زر دستش را روی پیشانیاش گذاشت و نفس عمیق کشید ذهنش به هزار سمت کشیده میشد. اگر کسی در همین لحظه اینقدر روی حرکاتش تسلط داشت یعنی تا کجا نفوذ کرده بود؟ جاشوا پیام آخر را فرستاد. - زر، نمیخوام بیدلیل نگرانت کنم ولی این سطح از ردیابی و پاکسازی کار یه آدم معمولی نیست این یه بازی سطح بالاست، نمیخوام بلایی که سر من اومد سر تو هم بیارن پس مراقب باش. زر گوشی را پایین آورد، سکوت شب حالا مثل پتویی سنگین همه چیز را پوشانده بود اما ذهن زر بیش از هر زمان دیگری بیدار بود. ساعتی گذشته بود که صدای زنگ گوشی سکوت نیمه شب را شکست، زر سریع جواب داد. - جاش؟ صدای جاش جدیتر از همیشه بود، بیدار و هوشیار. - زر، راستش نتونستم بخوابم یکم بیشتر روش کار کردم این فقط یه ایمیل هشدار نبود این یه عملیات خیلی دقیق بود از نوعی که معمولا برای تهدید خبرنگارها یا مامورهایی استفاده میشه که بیش از حد کنجکاون. زر اخم کرد و روی لبهی تخت نشست. - من فقط یه عکس گرفتم. - که برای یه نفر زیادی بوده. جاشوا مکث کرد و صدایش پایینتر آمد. - ایمیل از یه دامنهی پرتابی اومده و مسیر برگشتی نداره فقط تونستم یه سرور واسطه توی اسلو پیدا کنم که رد داده. کسی با مهارت خیلی بالا اینکار رو کرده. شب به سختی برای زر سپری شد اما بالاخره گذشت. صبح بود و هوا هنوز بوی شب قبل را داشت، زر دستهایش را در جیب کاپشنش فرو برده بود، یقه را بالا کشیده و جلوی کافهای کم تردد ایستاده بود. تابلوی زنگ زدهی وافل برشتهی لئو هنوز چراغ چشمک زن داشت، اما داخل بوی قهوهی تازه و پنکیکهای سوخته به مشام میرسید. در باز شد و صدای آشنایی با خندهای آرام به استقبالش آمد. - تو هنوز هم مثل اون دختر دوازده سالهای که همه چیز رو جدی میگرفت. زر چپچپ نگاهش کرد اما نتوانست لبخندش را پنهان کند. - و تو هنوز هم مثل پسری که فکر میکرد هک کردن سایت مدرسه افتخار زیادی پررویی. جاشوا خندید و صندلی گوشهی کافه را عقب کشید. موهای خرمایی بلندش را که با کشی ساده بسته بود مرتب کرد و روی صندلی نشست، چشمان آبیاش با کنجکاوی برق میزد. - خب مامور گریسون حالا بگو چرا باید ساعت هفت صبح توی بروکلین باشم و وانمو کنم عاشق پنکیکم؟ - چون یه نفر داره منو دنبال میکنه و تنها کسی که بهش اعتماد دارم تویی. برای چند لحظه نگاهشان در هم گره خورد، پشت آن شوخ طبعی همیشگی در جاشوا چیزی از جدیت پنهان شده بود چیزی که فقط زر میدید، کسی که جاشوا را از کلاس زبان مدرسه، از آن نیمکتهای ترک خوردهی انتهایی، از روزی که معلمشان برای اولینبار گفت: -این دوتا زیادی حرف میزنن، جداشون کنید. میشناخت. او تنها کسی بود که دیده بود جاشوا چطور با دو انگشت و یک کابل لان سیستم نمره دهی مدرسه را برای تغییر نمرهی دوست صمیمیاش دستکاری کرد؛ یا بعدها چطور وقتی در بخش آیتی پلیس فدرال(اف بی آی) مشغول شد با یک کلیک اشتباهی باعث شد پروندهی یک باند قاچاق اسلحه در معرض خطر افشا قرار بگیرد و البته منجر به اخراجش شد ولی زر همیشه میدانست آن صرفا یک اشتباه اتفاقی نبود، جاشوا چیزی دید که نباید میدید و سکوت کرد همانطور که حالا زر داشت قدم به قدم در همان مسیر پا میگذاشت. - میدونی چیه زر؟ جاشوا گفت و فنجانش را برداشت. - من چیز زیادی برای از دست دادن ندارم اما تو یه مامور آینده داری اگر بخوای با من ادامه بدی باید بدونی ممکنه چی در انتظارت باشه. @Nasim.M1 امتیاز
-
#پارت یازده با احتیاط به سمت در ساختمان رفت، جایی که آن دخترها خارج شده بودند. قفل بزرگی روی آن بود فلزی و پوسیده اما سرسخت. چند بار دسته را کشید و فشار داد اما در تکان نمیخورد. دستی به قفل کشید. سرش را نزدیک کرد تا شاید صدایی بشنود اما همان لحظه لرزش آرامی در جیبش حس کرد, گوشیاش را بیرون آورد، یک ایمیل ناشناس و بدون عنوان، فقط یک عکس. زر با انگشت لرزان آن را باز کرد نفس در سینهاش حبس شد. در تصویر خودش بود درست همین حالا در همین مکان. زاویهی عکس از پشت سر بود گویی کسی همان لحظه او را زیر نظر داشت. قلبش محکمتر کوبید، نگاهش را از عکس برداشت و به پشت سر نگاه کرد، هیچکس نبود حتی صدای شهر هم خاموش شده بود. دوباره لرزش، پیام دوم، دوباره یک عکس، زر در حال نگاه کردن به گوشیاش. کسی دقیقا همان لحظه عکس گرفته بود، انگار در چنگال نگاه کسی بود. زیر عکس یک جملهی کوتاه و سرد نوشته شده بود. - کافی بود؟ زر نفسش را بریده بریده بیرون داد مثل کسی که در آب فرو رفته و تازه به سطح رسیده، چشمهایش با وحشت اطراف را کاویدند. صدای افتادن قطرات روی آهن زنگ زده بلندتر از صدای شلیک در گوشش پیچید. دیگر تردیدی نداشت کسی او را میدید، کسی همه چیز را میدانست و حالا بازی را شروع کرده بود. با قدمهایی تند بیآنکه پشت سرش را نگاه کند کوچه را ترک کرد. دستانش میلرزیدند و تا خانه حتی یک لحظه به خودش اجازه نداد نفس راحتی بکشد. با دستهایی سرد، کلید را در قفل چرخاند و وارد آپارتمان شد، چراغ را روشن نکرد فضای نیمه تاریک برایش امنتر بود، پالتو بر تن روی مبل نشست. گوشی را بالا آورد و دوباره به ایمیل نگاه کرد، عکسی که هنوز هم در ذهنش چنگ میانداخت. نفس عمیقی کشید و فهرست مخاطبین را بالا پایین کرد تا به اسم جاشوا هِیس رسید، برنامه نویس و متخصص امنیت سایبری و تنها کسی که در چنین ساعتی ممکن بود بتواند کمکش کند البته اگر از خواب بیدار میشد. دکمه تماس را زد. سه بوق، چهار بوق سپس صدایی خمار و کلافه در گوشی پیچید. - اگر دنیا داره میسوزه هم بذار صبح خبرم کن، زر؟ جدی الان ساعت چنده؟ زر با صدایی لرزان اما قاطع پاسخ داد. - سه و بیست دقیقه، جاش باید یه چیزی رو الان چک کنی خیلی فوریه. - زر من خوابم خونهم تاریک و لپتاپم سه متر اون طرفتره میدونی چقدر سخته بلند بشم؟ - خواهش میکنم بهت قول میدم ارزشش رو داره فقط میخوام یه ایمیل رو بررسی کنی، فکر کنم کسی من رو تحت نظر داره. جاشوا صدای نفسش را کشید، کمی سکوت کرد و بعد غرولند کنان گفت: - باشه باشه بفرستش اگر روح نباشه بررسیش میکنم. زر ایمیل را همراه با دو اسکرین شات از دو عکس داخلش برای جاشوا فوروارد کرد چند دقیقهای خبری نشد. صدای ساعت دیواری که تیکتاک کنان روی مغز زر رژه میرفت و سایهی مبهم پنجره روی دیوار. بالاخره بیست دقیقه بعد پیام اول رسید. - زر، عجیبتر از اون چیزی که فکر میکردم، یکم بهم زمان بده. زر با نگرانی گوشی را در دست فشرد اضطراب مثل مه در مغزش پخش شده بود. حدود چهل دقیقه از تماس گذشته بود که صفحهی گوشی دوباره روشن شد. پیام متنی از جاشوا. - اگر هنوز بیداری باید بدونی این یه ایمیل معمولی نیست، من تونستم فقط برای چند ثانیه ردش رو بگیرم ولی یه چیز خاص؛ این ایمیل موقتی از یه سرور مخفی فرستاده شده که بعد از تحویل خودش رو پاک میکنه مثل یه کلید که فقط یه بار قفل رو میچرخونه و بعد تبخیر میشه. @Nasim.M1 امتیاز
-
#پارت ده زر زمزمهای کرد و گفت: - یعنی میخوای بگی وانمود کنم خواب بودم یا توهم زدم؟ نوآ آهی کشید، به وضوح بین وفاداری و فشار درگیر بود. - نه. نمیگم خواب بودی فقط دارم میگم شاید اون چیزی که دیدی واقعیت نداشته باشه یا کسی نمیخواد که واقعیت داشته باشه. زر دوباره به مانیتورها نگاه کرد ناگهان یک حس سرد در وجودش دوید؛ نه از اشتباه، از اینکه میدانست کسی حقیقت را پاک کرده است. نوآ برای چند لحظه سکوت کرد دستهایش را به میز تکیه داد و به پایین خیره شد، وقتی بالا را نگاه کرد صدایش دیگر آن لحن تند اولیه را نداشت. آرام اما خسته گفت: - زر، من میدونم که تو چیزایی دیدی و باور دارم که دلت میخواد کمک کنی اما گاهی وقتها مجبوری عقب بکشی. زر هنوز به صفحه زل زده بود انگار اگر فقط چند ثانیه بیشتر نگاه میکرد ون از دل تصویر بیرون میزد. - من بیست ساله توی این کارم؛ میدونم وقتی یکی گیر میافته توی چیزی که نمیتونه ثابتش کنه چجوری بقیه شروع میکنن زیر لب پچپچ کردن، یه جورایی میشی اون مامور وسواسی، اون دیونهای که خیال بافی میکنه مخصوصا وقتی یه تازه کاری، یه زن و از خانوادهای که نصف این سیستم هنوز باهاش غریبست. زر بیحرکت ماند و فقط نفسش سنگینتر شده بود. نوآ با لحنی آرامتر گفت: - این رو از روی بدخواهی نمیگم زر؛ دارم بهت هشدار میدم چون تو لیاقت داری کارت رو ادامه بدی لیاقت داری توی این سیستم بمونی ولی اگر بخوای اینطوری ادامه بدی خودت رو میسوزونی. چیزی که نمیذارن مدرکی علیهش جور بشه و ماشینی که هیچجا نیست و عکسی که بیشتر سایهست تا مدرک. لطفا ولش کن نذار تو رو بکشن پایین. زر لب باز کرد اما چیزی نگفت، فقط تصویر تار دختر مو صورتی در ذهنش چرخ میزد چشمهای خیره شدهی آن دختر، بیصدا و ملتمس. نوآ جلو رفت و دستهایش را روی شانهی زر گذاشت و گفت: - بیا از این بگذریم چندروز استراحت کن و سرت رو از این پرونده بکش بیرون قول میدم اگر چیز جدیدی فهمیدم اولین کسی که بهش خبر میدم تویی. زر با چشمانی که آمادهی لبریز شدن بود گفت: - تو باورم نمیکنی نه؟ نوآ مکث کرد و بعد با صداقتی تلخ گفت: - من تو رو باور دارم ولی سازمان؛ اونها فقط به چیزی باور دارن که توی گزارش باشه و فعلا هیچی نیست. باران ریز و پیوستهای از شب گذشته شروع شده بود و حالا فقط جای قطرات روی پنجره مانده بود. صدای ماشینهای عبوری در خیابان خیس مثل نفسهای سنگین و بیحوصله در دل شب پخش میشد. زر با لباس راحتی و موهای جمع شده در اتاق نیمه تاریکش ایستاده بود فنجان قهوه نیمه سرد در دستش و چشمهایی که نه به نور بیرون، بلکه به تودهای از افکار درهم دوخته شده بود. او از محل کار مستقیما به خانه برگشته بود لبریز از خشم و بیاعتماد به همه، حتی به نوآ. صدای اعتراضات ذهنیاش از صدای باران بیشتر بود. - چرا هیچ کس حرفم رو جدی نمیگیره؟ چرا اثری از اون ون نیست؟ چرا ردش رو پاک کردن؟ عقربههای ساعت حوالی دو بامداد را نشان میدادند که دیگر طاقت نیاورد، پالتوی مشکیاش را پوشید، گوشی را در جیب گذاشت و بیصدا از پلهها پایین رفت. خیابان هنوز بیدار بود؛ نیویورک خواب ندارد. کوچهی باریکی که آن شب ون خاکستری در آن توقف کرده بود حالا خالیتر از همیشه به نظر میرسید. چراغ مهتابی سوسو زنی در انتهای کوچه آویزان بود. زر گوشهای ایستاد. چند دقیقه، نیم ساعت و هیچ کس نیامد. ون هم نبود، تنها صدای تهویهی یک واحد صنعتی بود که مثل تپش قلب در فضا میپیچید. @Nasim.M1 امتیاز
-
#پارت نُه زر اخم کرد و جلو آمد. - من توهم ندیدم قربان اون دختر من رو دید اگر فرار نکردم فقط برای این بود که موقعیت امنی برای ورود نداشتم. ما داریم وقت رو از دست میدیم. کویین نگاه اخطار آمیزی به زر انداخت. - مامور گریسون، شما فقط سه ماه که وارد سیستم شدید اون هم نه به عنوان عضوی از فدرال، هنوز یاد نگرفتید که هیجان شخصی مجوز عمل نمیده؟ اگر از دستورات اداری خارج بشید حتی حمایت نوآ هم نمیتونه ازتون محافظت کنه. نوآ لب فشرد، مکثی کرد و قاطعانه گفت: - ما فقط درخواست بررسی دوربینهای شهری و گزارش ترافیکی اطراف رو داریم اگرچیزی نبود پرونده بسته میشه و اگر چیزی بود شاید جون سه دختر جوون بهش بستگی داشته باشه. بعد از چند لحظه سکوت کوئین بالاخره گفت: - خیلی خب، اما به شرطی که از مسیر اداری خارج نشید، هر حرکتی خارج از این خط مستقیم میره کمیتهی نظارت. زر آهسته نفسش را بیرون داد. در راهرو وقتی از دفتر بیرون آمدند زر زیر لب گفت: - یعنی اگر خودم گروگان بودم بازم باید فرم پر میکردم تا بیان نجاتم بدن؟! نوآ پوزخندی بیصدا و تلخ زد. - اگر فرم به درستی پر نشده باشه شاید نه. ساعت شش و سیزده دقیقه صبح بود. هوا هنوز خاکستری بود نه کاملا تاریک نه کاملا روشن. گوشی زر با لرزشی تیز و پیامی کوتاه بیدارش کرد. نوآ بود و چیزی که نوشته بود. - فورا بیا اداره، مهمه. هیچ سلام و هیچ توضیحی در کار نبود. سرد، کوتاه و خشک. زر با چشمهای نیمه باز لحظهای به صفحه خیره ماند. حس بدی در دلش موج میزد، نه از آنهایی که بشود نادیده گرفت از آنهایی که میدانی قرار است چیزی فرو بریزد. کمی گذشته بود، با موهایی نمدار وارد اداره شد. چراغها هنوز کامل روشن نشده بودند اما طبقهی چهارم اتاق تحلیل تصویر، روشنتر از همیشه بنظر میرسید، در را بازکرد. نوآ دست به سینه ایستاده بود و صورتش سختتر از همیشه. بدون لبخند و بدون نگاه گرم همیشگی. زر نفسنفس زنان گفت: - چیزی شده؟ نوآ چیزی نگفت و فقط مانیتورهای پشت سرش را نشان داد. هفت تصویر مختلف از دوربینهای خیابانها. منطقهی مورد نظر، ساعات مشخص. زر نزدیک شد. همه چیز همانطور بود که به یاد داشت اما فقط یک چیز نبود، ون خاکستری. هیچ ردی از آن ماشین نه در کوچه، نه در تقاطعها و نه در خروجی. انگار اصلا وجود نداشت. - ما همهی فیلمها رو چک کردیم نه فقط دیشب بلکه ده شب گذشته، هیچی. هیچ ماشینی با اون مشخصات توی اون ساعت توی اون مسیر نبوده و نه هیچ تصویری از دخترها، نه صدایی و نه حرکتی، فقط یه خیابون خالی و شبِ ساکت. زر به مانیتورها زل زد و چشمهایش نگران. - ولی من دیدم؛ عکس گرفتم. نوآ صدایش را کمی بالا برد و گفت: - همون عکس تار؟ که هیچ پلاک یا چهرهای مشخص نیست؟ زر، با توجه به چیزی که الان دارم میبینم، این بازی داره از کنترل خارج میشه. من بهت اعتماد کردم اما الان؟ رئیس به ما فشار میاره که وقت اداره رو هدر دادیم. این فقط یه سایهست فکر کن چیزی نبوده، فکر کن اشتباه کردی! @Nasim.M1 امتیاز
-
#پارت هشت مرد برگشت و در عقب بسته شد. ون در سرمای مهآلود نیویورک از دیدگان زر فاصله گرفت. زر ماند با گوشی در دست, قلبی با ضربانهایی محکم و تصویری تار از دختری که به جای کمک سکوت را انتخاب کرده بود. تمام راه بازگشت به خانه را به آن سه دختر فکر میکرد هیچ حدس یا نظریهای نداشت که چه اتفاقی در حال رخ دادن است. شب سختی که نمیدانست تا صبح چگونه باید سر شود. صبح نیویورک روشن نبود، ابرها آسمان را بلعیده بودند و بادی سرد میان خیابانها میدوید اما چیزی که زر را بیشتر آزار میداد نه هوا، بلکه سنگینی گوشی در جیبش بود. پلههای اداره را بالا میرفت با هر قدم صدای ضربان قلبش در گوشش میپیچید. سلامهای همکاران را شنید اما با سر تکان دادن رد شد. نوآ پشت میز بود با دیدن زر ابرو بالا انداخت. - صبح بخیر کارآگاه نگران. - وقت داری؟ باید یه چیزی ببینی. دفتر نوآ شیشهای بود اما آنقدر بسته که وقتی در را بستند دنیا پشت شیشه محو شد. زر گوشیاش را بیرون آورد، پوشهی تصاویر، عکس آخر تار و لرازن بود سه دختر نوجوان کنار ون خاکستری. دختری با موهای صورتی. نوآ تصویر را چند لحظه نگاه کرد و ساکت بود. گوشی را پایین آورد. - این رو دیشب گرفتی؟ زر سرتکان داد. - یک هفته بود که میرفتم اون اطراف دیشب اون ون اومد و سه تا دختر رو بردن. ببین اون دختر فهمید من اونجام ولی هیچی نگفت. نوآ نفس عمیقی کشید. - میدونم دلت میخواد بری تو دل ماجرا ولی عکس تار، بدون پلاک، بدون چهرهی واضح؟ این فقط یه تیکهی پازل نه مدرک نه میشه باهاش حکم گرفت. زر جلو آمد، صدایش لرزید. - ولی اون دختر من رو دید اگر کاری نکنیم شاید... نوآ جدی شد. - زر، اگر بیحساب کاری کنیم نه تنها ازمون سلب مسئولیت میکنن، ممکن کل پرونده رو هم ببیندن پس باید قانونی پیش بریم. تو اون محل پای مهاجرها وسطه کافیه یکی اعتراض کنه که ما بدون مدرک وارد شدیم و تمام. نوآ لحظهای مکث کرد و بعد نرمتر ادامه داد. - بیا گزارش رو با هم مینویسیم درخواست رسمی بررسی دوربینهای اطراف. از یه مامور هم میخوایم یه سر به اون کوچه بزنه با رئیس منطقه تماس میگیرم. قبول کن اگر قرار نجاتشون بدیم باید هوشمند باشیم و البته زنده. زر سری به نشانهی تایید تکان داد. ساعتی گذشته بود، دفتر سرهنگ ماتئو کویین مثل خودش بود خشک، صاف و بدون لبخند. ساعتی قدیمی، مدارک قاب شده و بوی قهوهای که هیچ وقت نوشیده نمیشد. نوآ و زر روبروی میز استاده بودند. صفحهی تبلت روبه روی سرهنگ بود. گزارش مقدماتی، عکس، موقعیت و تحلیل اولیه. کویین کاملا سرد و بیاحساس گفت: - این تصویر تار از سه دختر بدون شناسایی، از فاصلهی دور، شب؟ مدرک اینه؟ نوآ آرام اما محکم پاسخ داد. - درسته مدرک کافی نیست اما علائم زیادی هست که ما رو مشکوک میکنه. گزارش محلی، الگوهای تردد غیرعادی و سابقهی تخلفهای گزارش شده در اون حوالی. میخوام مجوز بازرسی نرم رو بگیریم. سرهنگ تکیه زد، دستها را قفل کرد و گفت: - این اداره داره زیر پروندههای بینالمللی واقعی له میشه کارآگاه نه وقت داریم، نه منابع برای دنبال کردن هر توهمی که یه مامور کم تجربه دیده. @Nasim.M1 امتیاز
-
#پارت هفت زر لبخند تلخی زد و گفت: - میدونم نگرانمی نوآ. نوآ لبخند کوتاهی زد و سرتکان داد. - بیشتر از چیزی که باید. در آسانسور باز شد. هر دو به سمت در خروجی رفتند. صدای خیابان، بوقها و قدمهای خستهی شهر به استقبالشان آمد. زر بیآنکه برگردد گفت: - امشب فقط نگاه میکنم قول میدم. اما خودش هم نمیدانست که قرار است تماشا کردن کافی باشد یا نه. شب آرام نبود، حتی با اینکه خیابان در ظاهر ساکت و بیحرکت به نظر میرسید. نیویورک در این ساعات نقابی از خواب برچهره داشت اما زر نمیدانست که پشت این سکوت همیشه چیزی در کمین است. زر با کلاه بافتنی خاکستری که تا بالای ابروهایش پایین کشیده بود پشت یک ماشین پارک شده ایستاده بود و نگاهش به آن ساختمان ظاهرا معمولی دوخته شده بود، همان ساختمان تمیز، آرام و بیصدا. همه چیز مثل قبل بود. ساکت، خیلی بیش از حد ساکت. دستش در جیب پالتوی چرمیاش بود و انگشتانش دور گوشی فشرده شده بودند. هرازگاهی صدای بیربط رادیوی تاکسیها یا عبور بیهدف چند رهگذر، سکوت فضا را میشکست. چشم به آن ساختمان معمولی دوخته بود. ساختمانی با نمایی تمیز و بینقص با پنجرههایی بیحرکت مثل چشمهایی که یادشان رفته پلک بزنند. شاید بیشتر از یک ساعت گذشته بود از آن لحظه که در کوچهی خلوت ایستاد و تصمیم گرفت منتظر بماند. بیسروصدا، بیحرکت و فقط نظارهگر. اما حالا سردتر شده بود. بوی خیس بتن با بوی کمرنگ زباله ترکیب شده بود و صدای خشخش کیسهای که باد با خودش میکشید، از اعصابش بالا میرفت، باخودش فکر میکرد. - هیچی نیست، شاید داشتم خیال میبافتم. به ساعت مچیاش نگاهی انداخت، دو و چهل و یک دقیقه نیمه شب. نفس عمیقی کشید. آمادهی تسلیم شدن بود که ناگهان تاریکی کوچه دگرگون شد، دو رشته نور ضعیف، نرم و لغزنده از ابتدای کوچه ظاهر شدند. زر پشت یک شورلت خاک گرفته و رها شده پناه گرفت زانوها جمع شده، پشت به بدنهی ماشین، چشم در تاریکی. نور ضعیف کمکم محو شد. چراغهای خاک گرفتهی یک ون خاکستری. همان ون بینشان، خاموش و آشنا. ون با آرامش در دل کوچه خزش کرد نه شتاب، نه صدایی اضافه، مثل یک سایه. در عقب ساختمان باز شد و صدای فلز پوسیده در شب طنین انداخت. دو مرد بیرون آمدند، با لباسهایی تیره و حرکاتی سنجیده داخل رفتند. زر لبانش را تر کرد نفسش حبس شده بود. لحظاتی بعد برگشتند. همراهشان سه دختر نوجوان. هر سه ساکت، گنگ و خاموش. یکی لباس خواب به تن داشت دیگری کتی که برای او بیش از حد بزرگ بود و سومی موهای صورتی کمرنگ، رنگی که زمان فرصت نکرده بود کامل پاک کند. آخرین نفر بود و پاهایش کُندتر از بقیه، سر کمی خم، اما درست پیش از سوار شدن سرش را بالا آورد. چشم در چشم زر. در آن تاریکی، در آن فاصله نگاهها تلاقی کردند. نه فریاد و نه اشاره، فقط سکوتی سنگین از فهمی مشترک. زر انگشتانش را به سختی به صفحهی گوشی برد. دوربین را بالا آورد دستهایش میلرزید، نه فقط از روی ترس بلکه از سنگینی چیزی که ضبط میکرد. چند عکس. دختر مو صورتی فقط پلک زد نه دست بلند کرد و نه چیزی گفت، فقط سکوت کرد. او زر را دید و نادیده گرفت اما چشمانش لرزان بود و سکوتش بیش از حد بلند. زر، آرام سرش را تکان داد تشکری بیصدا و قولی نانوشته. دخترها یکییکی سوار شدند. یکی از مردها ایستاد، چرخید و به تاریکی خیره ماند. زر بیحرکت ماند انگار خودش را در دیوارهی فلزی ماشین حل کرده باشد، نفسی حبس شده در سینه. - چیکار میکنی؟ بیا بریم. - هیچی فکر کردم یه چیزی دیدم. @Nasim.M1 امتیاز
-
#پارت شش - به هرحال برای شفاف سازی میگم. اون لیست پنج سال پیش تنظیم شده، اطلاعاتش به روز نیست ضمن اینکه سیستم دوربین ساختمون قطع بوده و ما مدرکی نداریم خانم گریسون، این فقط حدس شماست. نوآ که کنار ایستاده بود دست به سینه گفت: - ما نمیخوایم عملیات مسلحانه انجام بدیم فقط یه حکم بازرسی دقیق، همین. اما مرد پشت میز لبخندی کج زد از همان لبخندهای بیروح و طعنه آمیز اداری. - شما حق دارید نگران باشید ولی بخش حقوقی اجازهی صدور حکم رو فعلا نمیده من نمیتونم بدون مدرک جدیتر دستور بدم وارد یک ملک خصوصی بشین. نه توی این وضعیت سیاسی، نه برای ساختمونی که ظاهرا همه چیزش مرتبه. چند لحظه اتاق را سکوتی گرفت. زر حس کرد خونش زیر پوستش میجوشد اما تنها چیزی که گفت این بود. - اگر الان جلوش رو نگیریم... مدیر آهی کشید، صندلیاش را عقب برد و حرف زر را قطع کرد. - تا مدرک قابل ارائهای نداشته باشید این پرونده رو توی کشوی پایین نگه میدارم. جهت یادآوری خانم گریسون، لطفا در کارهایی که بهتون مربوط نیست دخالت نکنید. زر و نوآ بدون هیچ حرفی از دفتر بیرون رفتند. زر بیصدا در دلش گفت: - پس خودم پیداش میکنم. سکوت تا جلوی آسانسور ادامه داشت. نوآ کلید طبقهی همکف را زد و بازویش را به دیوارهی آسانسور تکیه داد. زر همانطور که دستهایش را در جیب شلوارش فرو کرده بود به نقطهای در دور دست خیره ماند. نوآ سکوت را شکست و گفت: - زر یه لحظه به من گوش بده. زر سر برگرداند، صدای نوآ لحن همیشگی را نداشت. دیگر خبری از شوخیهای زیر لب یا لبخندهای پدرانه نبود جدی بود و کمی هم دل نگران. - میدونم عمیقا حس میکنی یهچیزی اونجا پنهان شده، منم همین حس رو دارم ولی نمیتونی تنهایی بری اونجا نه بدون حکم نه بدون پشتیبانی. اینجا نیویورک زر، نه یه فیلم قدیمی دهه هشتادی. زر مکث کرد. - اگر صبر کنیم تا سیستم اجازه بده ممکنه دیر بشه. تو هم دیدی اون قفسهها خالی بودن مثل اینکه یکی روز قبل همه چی رو پاک کرده باشه که یعنی میدونستن ما قراره اونجا باشیم. نوآ سرش رو تکون داد. - ببین زر، قانون لعنتی و کُندِ ولی لازم. خودسر رفتن به یه ملک مسکونی اون هم به عنوان مامور پلیس برات دردسر جدی درست میکنه، اگر اشتباه کرده باشی چی؟ اگر چیزی اونجا نباشه؟ زر آهی کشید و گفت: - اگر حق با من باشه چی؟ نوآ نزدیکتر شد، صدایش پایینتر آمد. - اگر حق با تو باشه اونوقت من شخصا همه چیز رو تا بالاترین سطح فراهم میکنم ولی با مدرک زر. یه عکس، یه صدا، یه اسمی که تو لیست تحت تعقیب باشه. هرچی، اما نه با ورود غیرقانونی. زر برای لحظهای فقط به دکمههای آسانسور نگاه کرد. - امشب فقط از دور نگاه میکنم. نه ورود، نه دخالت، فقط نظارت. نوآ لحظهای مکث کرد. - من نمیخوام فردا تو رو توی جلسهی بازخواست ببینم یا بدتر؛ توی گزارش حادثه. @Nasim.M1 امتیاز
-
#پارت پنج ساختمان آجری کهنهای در خیابان چهل و سه جنوبی کوئینز بود. چهار طبقه با فونت قهوهای روشن Clay & Bean رنگهای پریده و تابلویی روی سردرش. ظاهرش معمولیتر از چیزی بود که انتظار میرفت. زر و نوآ با دستور بررسی رسمی از سوی واحد قاچاق پلیس فدرال وارد شدند. همراهشان مامور محلی ناظری بود که طبق روال، اجازه نامهی محدود بازرسی را در اختیار داشت. نوآ گفت: - گزارش دهنده یه کارگر خدماتی مردی به اسم امیلیو رویز اهل مکزیک اقامت موقت داره و برای شرکت نظافتی منطقه کار میکنه. هیچ سابقهی تخلفی نداره، حتی سرعت غیر مجاز. سه سال که ساکن نیویورک. زر نگاهش را به داخل ساختمان دوخت. فضا خالی بود. سکوت بیش از حد، راه پلههای تمیز شده. نه فقط تمیز بلکه برق انداخته شده بود. بوی مواد ضدعفونی کننده به وضوح در هوا پخش بود آن هم در ساعتی که معمولا نظافت انجام نمیشد. مامور گفت: - کارگر گفته شبها، معمولا بین ده تا نیمه شب، افراد غریبهای وارد وخارج میشن. البته از در پشتی، هیچکدوم از مستاجرها هم اونها رو نمیشناسن. زر پرسید: - دوربین مدار بسته؟ مامور سری تکان داد و گفت: - متاسفانه سیستم دوربین اینجا پنج ماه پیش از کار افتاده و دوربین کافهی طبقهی همکف هم فقط فضای داخلی رو پوشش میده ما دوربینهای اطراف رو چک کردیم و هیچکدوم به قسمت پشتی ساختمون اشراف نداشتن. زر به نوآ نگاه کرد، نوآ زیر لب گفت: - خیلی تمیز. در زیر زمین با کلیدی که مدیر ساختمان در اختیار مامور قرار داده بود باز شد. پلهها به سمت راهروی باریکی میرفتند که با لامپهای مهتابی روشن شده بود. همه چیز در جای خودش بود. کف تمیز، دیوارها بدون لکه، حتی قفسههای خالی که معلوم بود اخیرا از محتویات خالی شدند و هیچ نشانی از زندگی. نوآ آرام گفت: - معلومه کسی خواسته همه چیز خیلی مرتب باشه. اینجا یا واقعا هیچی نیست یا دقیقا همونجایی که باید باشیم. زر لطفا بررسی رو شروع کن. زر دستکشهای لاتکس را پوشید و به آرامی شروع به بازرسی کرد. درز دیوارها، کانال تهویه، پشت جعبهی فیوزها. در امتداد دیواری که روی آن لکهای از نم باقی مانده بود رد کفش دیده میشد، رد تازهای که انگار فراموش شده بود. زر نگاهش را به نوآ دوخت. - حس میکنم اینجا یه لایه رویی باشه باید با حکم بازبینی کامل برگردیم. دفتر مدیر ناحیهای عملیات ویژه در طبقه پنجم ادارهی پلیس فدرال نیویورک، پنجرهای بزرگ به سمت پل بروکلین داشت. ولی زر نگاهش به شیشه نبود؛ به پروندهای بود که روبه روی مرد چاق کت و شلواری و عبوس پشت میز گذاشته شده بود. پروندهای که برای او فقط یک گزارش ناتمام دیگر بود. مرد نگاهی به پوشه انداخت، ابرو بالا انداخت و گفت: - یه قهوهچی ناشناس، یه زن که شاید توهم زده، یه کارگر مهاجر که هیچکس تاییدش نمیکنه، اینا دلایل خوبی برای ورود تمام عیار به یه ملک خصوصی نیستن مامور گریسون. زر سعی کرد لحنش آرام و حرفهای بماند. - من گزارش کارگر ساده رو نمیگیرم قربان. اونجا بیش از حد تمیز، بوی شدید مواد شیمیایی غیر طبیعی هست و قفسههایی که انگار چیزی ازشون تخلیه شده و از همه مهم تر؛ محل قبلا تو لیست مظنونین به قاچاق انسان ثبت شده بوده. مرد سرش را تکان داد و گفت: - خانم گریسون، من از شما سوالی دارم. وظیفهی شما بهعنوان نمایندهی اینترپل چیه؟ آیا شما مامور فدرال هستید؟ زر چیزی نگفت چون میدانست حق کاملا با اوست و جوابی برای گفتن ندارد. @Nasim.M1 امتیاز
-
#پارت چهار زن درست قبل از سوار شدن سری به عقب برگردانده بود، نه به دوربین بلکه به چیزی در خیابان. انگار دنبال تایید بود؛ دنبال چشم دومی که بفهمد. این چیزی بود که در ذهن زر میگذشت. - کافه دوربین دیگهای نداشت؟ تصویر از پشت بود نتونستم ببینم چه جوری اون رو نوشته. نوآ حرف زر را قطع کرد. - ببین من میفهمم حس میکنی چیز عجیبی اونجا بود، ولی الان با این دادهها نمیتونیم کاری بکنیم هنوز چیزی برای باز کردن پرونده نداریم حتی اگر هم داشتیم به واحد ما مربوط نمیشد زر. زر آهسته گفت: - میدونم. نوآ به صفحه نگاه کرد و گفت: - حالا این رو بذاریم کنار، تو تازه واردی این هم یه جور مهارت، ولی باید یاد بگیری کی دنبالش بری و کی ولش کنی. زر پوزخندی زد. - یعنی الان وقت ول کردن؟ - یعنی الان وقت صبر کردن. دو هفته گذشت. زر میان دهها پرونده، بازجویی، جلسات خسته کننده و بوقهای بیوقفه نیویورک سعی کرده بود همه چیز را در مورد آن زن از ذهنش بیرون کند. در دپارتمان پلیس فدرال نیویورک، زمان هیچوقت برای ایستادن فرصت نمییافت. پروندهها یکییکی روی میز زر آمدند و میرفتند. قاچاق کالا، گذرنامههای جعلی، تخلفهای فرامرزی، بیشترشان خشک و بیجان و با فرمتهای تکراری. صبح سه شنبه ساعت نه و چهل و پنج دقیقه اداره پلیس فدرال، واحد جرایم سازمان یافته، بخش پیگیری گزارشات مشکوک به قاچاق انسان و غیره. زر مشغول بازبینی گزارش گمرکی از بندر نیوآرک بود که صدای نوآ از پشت سرش آمد. - یه گزارش نچسب داریم که افتاده گردن ما فکر کنم بهتره یه نگاهی بهش بندازی. او پوشهای نیمه رسمی در دست داشت نشان پلیس روی سربرگ با مهر خاکستری اینترپل دی سی دی ویژن(DC Division). - از بخش مهاجرت ارسال شده، یه کارگر خدمات ساختمانی توی یکی از آپارتمانهای قدیمی کوئینز سه بار ادعا کرده که طی چند هفته اخیر رفت و آمدهای عجیبی رو توی زیرزمین اونجا دیده، میگه شبها آدمهایی وارد و خارج میشن که ساکن اونجا نیستند، نور چراغها گاهی روشن و گاهی خاموش و بوی مواد شوینده قوی میاد. سه بار با پلیس محلی تماس داشته ولی اونها چیزی پیدا نکردن، چون این ساختمان قبلا تو لیست تحت نظر برای مشکوک بودن به قاچاق انسان ثبت شده بوده ارجاع دادن به ما. زر پوشه را گرفت و نگاهی انداخت و چیزی در دلش تکان خورد. - گفتی اسم ساختمون چیه؟ نوآ لحظهای مکث کرد و بعد گفت: - کافهی طبقه همکف حتما واست آشناست clay&bean همونی که اون زن رو اونجا دیدی. زر بیدرنگ سرش را بالا آورد چشمانش دو هفته سرکوب شده را در یک لحظه بازیابی کردند چیزی ته دلش میدانست این داستان تمام نشده است بلکه شاید شروع این ماجرا باشد. با چشمانی کنجکاو و منتظر به نوآ نگاه کرد. - نمیخوام بگم ممکن بهم ربط داشته باشن ولی میخوای یه سر بریم؟ زر صفحهی گزارش را بست، نه برای بیاهمیتی، بلکه برای تمرکز بیشتر. نوآ گفت: - فقط صبر کن تا مدارک رو وارد سیستم کنم. اجازهی ورود رو بگیر تا بتونیم دقیقتر بررسی کنیم. زر با قدمهایی مطمئن و کنجکاو برای فهمیدن و ربط دادن این دو موضوع از جایش بلند شد، نمیدانست چیزی که اکنون حس میکند ترس است یا هیجان اما هرچه که بود زر به آن حس خوبی نداشت. چیزی شبیه گیر افتادن در وسط اقیانوس آرام بر روی تختهای شکسته به جا مانده از یک قایق چوبی، همین اندازه بلاتکلیف و سردرگم. @Nasim.M1 امتیاز
-
#پارت سه زر بلند شد و دوباره سراغ میز رفت. لیوان قهوهی آن زن را برداشت و نگاهی انداخت، با خودکار خودش زیر واژهی کمک یک علامت سوال کوچک گذاشت. روی یخچال چند کاغذ بود. یکی از آنها تاییدیهی استخدام دائم پلیس بین الملل بود که با حروف درشت نوشته شده بود. اسم: زر گریسون، تابعیت: آمریکایی، نژاد: مختلط، ایرانی سفید پوست. در ذهنش گفت: - ولی نه اونها، نه من، هنوز دقیق نمیدونیم کی هستم شاید این پرونده کمک کنه بفهمم. موبایلش روشن بود و پیام نوآ که نوشته بود فردا صبح ساعت هشت اتاق دویست و بیست و شش. زر گوشی را کنار گذاشت. پشتش را به صندلی کرد چشمانش را بست و منتظر فردا بود. باد صبحگاهی خنک و آلوده به بوی آسفالت خیس موهای مشکی و کوتاه زر را نوازش میکرد و نور طلایی آفتاب مستقیما به چشمهای سبزش میتابید. خیابانهای نیویورک همیشه بیدار بودند اما امروز برای او بیداری معنای دیگری داشت. او حس میکرد چیزی پشت نگاه آن زن مخفی شده است، چیزی قویتر از یک حس بود که بشود آن را نادیده گرفت. وارد ساختمان شد، لابی مثل همیشه سرد و بیروح بود نگهبان با تکان دادن سر به او سلام کرد بیآنکه چشم از مانیتورهای امنیتی بردارد. آسانسور طبقه دوم، راهرو و در آهنی اتاق دویست و بیست و شش. در نیمه باز بود، نوآ پشت میز نشسته بود فنجان قهوهاش هنوز بخار داشت، مانیتور بزرگ در مقابلش در حال بارگذاری فایلهای نظارتی. نوآ بیآنکه سر بلند کند گفت: - همیشه همینقدر خوش قولی؟ زر لبخند زد و وارد شد. - خوش قول نه، فقط دیشب خواب به چشمم نیومد. نوآ نیم نگاهی به او انداخت و جدی شد. - یعنی اینقدر تاثیر گذار بوده؟ - نه، یعنی نمیدونم، فقط نمیتونستم بهش فکر نکنم. لیوان قهوه دیروز هنوز در دستش بود مثل سندی زنده. نوآ اشاره کرد به صندلی کنارش. - بشین، دوربین کافه رو از چهار زاویه مختلف گرفتم بیا ببینیم چه خبره. تصاویر پخش شد. نور آبی مانیتور روی صورت زر افتاده بود، او و نوآ شانه به شانه پشت میز امنیت نشسته بودند. دو پلیس، دو ذهن و یک کلمه. چیزی در دل زر تکان میخورد. صدای ضربان قلب خودش را میشنید و در اعماق پیکسلهای مانیتور در جستوجوی چیزی بود که مطمئن بود درحال رخ دادن است. ویدیوها در حال پخش بودند. دوربین داخلی کافه تصویری آرام، بدون درگیری، بدون هیاهو. زن جوانی با پوششی ساده وارد شد چند لحظه مکث کرد و بعد از آن زر وارد کافه شد. زن لیوان قهوهاش را برداشت و چیزی گفت. مردی نزدیک شد و بیهیجان بدون خشونت دستی روی شانه زن گذاشت و جملهای آرام رد و بدل شد، همراه هم از کافه خارج شدند و لیوان قهوهای که جا مانده بود. نوآ روی لیوان زوم کرد. کلمه هنوز آنجا بود کج و لرزان اما باقی تصویر بینقص و عادی به نظر میرسید. - از بیرون چیزی پیدا کردی؟ نوآ سری تکان داد. دوربین خیابان روبه روی کافه، زن و مرد با گامهایی نرمال وارد میدان دید شدند و به سمت یک ون خاکستری رفتند که فقط نیمی از آن پیدا بود. در باز شد زن لحظهای مردد ماند ولی سوار شد مرد هم پشت فرمان نشست پلاک خوانا نبود. نوآ نفس بلندی کشید. - نه دعوا نه فریاد نه زور فقط یک زوج که قهوه خریدن و رفتن. - ولی چرا باید قهوه رو جا بذاره؟ نوآ کمی به سمتش چرخید. - سوال خوبیه زر، شاید یه چیزی بین خودشون بوده یا یه عادت عجیب ولی ما نمیتونیم اون رو جدی بگیریم نمیشه صرفا به این لیوان استناد کنیم حتی اگر هم میتونستیم فکر نمیکنی وظیفه ما چیز دیگهای باشه؟ سکوت سنگینی بین زر و نوآ را فرا گرفت زر هنوز به تصویر ثابت شدهی زن خیره مانده بود. @Nasim.M1 امتیاز
-
#پارت دو تماس تصویری برقرار شد. تصویر چهرهی خسته اما همیشه هوشیار نوآ روی صفحه ظاهر شد. پشت سرش نور کم رمق و سروصدای اداره پلیس شنیده میشد. نوآ دست به سینه نشست. - خب بگو ببینم چی شده؟ امروز که شیفت نداشتی زودتر رفتی خونه. زر لیوان راجلوی دوربین گرفت و گفت: - توی کافه معمولی زنی ازم خواست قهوهش رو حساب کنم و بعد یه مرد اومد و گفت که همسرش و اون رو برد، هیچی نبود تا وقتی که این رو دیدم. نوآ ابرو بالا انداخت و نگاهش روی کلمه ماند. - ببین زر. لحنش کمی آهستهتر شد. صدایش به وضوح سنجیده و با تجربه بود. - گاهی چیزایی میبینیم که فقط ظاهراً عجیباند، نمیخوام بگم تو اشتباه میکنی ولی ازت میخوام به احتمال سادهترش هم فکر کنی. مکث کرد و بعد ادامه داد. - ما پلیسیم ولی نمیتونیم هر بار که حسمون یه چیزی گفت وارد عمل بشیم باید توازن رو بین حس و منطق نگه داریم. زر فقط نگاهش کرد. ساکت و منتظر. نوآ لبخند محوی زد انگار خودش فهمید آن جمله کافی نیست، لحنش عوض شد اینبار جدیتر. - اما اگر حس تو اینقدر محکم که نمیتونی ازش بگذری میتونیم از واحد نظارت شهری بخوایم دوربینهای اون کافه رو بررسی کنن. مسیر خروج اون دو نفر رو هم پیگیری میکنیم اگه دوربین دیگهای گرفته باشه، بدون اینکه کسی خبردار بشه. زر نفس عمیقی کشید. احساس کرد یک دریچه باز شد، نه برای اطمینان بلکه برای شروع. - ممنون نوآ فقط میخوام بدونم اون زن اگر واقعاً به کمک نیاز داشت. نوآ سر تکان داد. - فردا صبح بیا اداره خودم با واحد تماس میگیرم ولی تا اون موقع استراحت کن، ذهنت هم باید مثل بدنت تیز بمونه. زر گوشی را روی میز گذاشت. لیوان قهوه هنوز روبرویش بود، با نوشتهی کمک. درست زیر آن قطرهای از قهوه ریخته بود شاید تصادفی شاید هم نه. آپارتمان زر ساکت بود مثل همیشه دیوارها سفید، لخت و بیادعا. چند کتاب پراکنده روی میز، قاب عکس کوچکی از زنی با لبخندی نه چندان پررنگ، مادرش لیلا. زر کت خیسش را آویزان کرد و رفت سراغ چای، قهوه دیگر برای او تازگی نداشت حتی بویش هم تهوع آور شده بود. آب جوش آمد، لیوانش را برداشت. نه طرحی نه رنگی فقط سفید و ساده. همانطور که چای را میریخت ناخودآگاه چشمانش به تقویم روی دیوار افتاد. امروز سالروز مرگ پدرش بود. جان گریسون مردی که هیچوقت با صدای بلند نمیخندید اما وقتی زر ده ساله بود به خاطر چسباندن عکسهای دخترش به داشبورد ماشینش جریمه شده بود. پدر آمریکاییاش یک راننده تاکسی بود، خسته و همیشه درگیر قبضها. مادر ایرانیاش لیلا معلم بود مهاجری که لهجهاش هیچ وقت از بین نرفت، حتی بعد از بیست سال زندگی در نیویورک. زر حاصل دو دنیای متفاوت بود دو فرهنگی که هیچ وقت یکدیگر را درک نکردند اما با وجود او با هم زندگی میکردند. لبه کاناپه نشست و چای را مزه کرد تلختر از همیشه بود شاید چون امروز همه چیز طعم شک داشت. در ذهنش صدای بچگیاش برگشت. - مامان چرا همه بهم میگن عجیب؟ - چون تو مال یه طرف نیستی عزیزم تو مال هر دو طرفی. اما در اداره پلیس این همیشه مزیت نبود. گاهی باعث میشد همکارها با تردید به او نگاه کنند. بعضیها میگفتند او قابل اعتماد نیست، دورگهها نباید عضو این سیستم باشند و از این دست صحبتهایی که در طول عمرش زیاد شنیده بود اما نوآ فرق داشت. نوآ همیشه او را جوری که هست میدیدید، درست مثل یک مافوق واقعی نه فقط به خاطر وظیفه، یا صرفا حسی پدرانه، بلکه چون خودش هم متفاوت بود. مردی سیاه پوست در سیستمی که هنوز رنگ پوست را بیصدا قضاوت میکرد. @Nasim.M1 امتیاز