رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

تخته امتیازات

  1. زری گل

    زری گل

    مدیریت کل


    • امتیاز

      19

    • تعداد ارسال ها

      339


  2. shirin_s

    shirin_s

    مدیر اجرایی


    • امتیاز

      13

    • تعداد ارسال ها

      322


  3. هانیه پروین

    هانیه پروین

    مدیر فنی


    • امتیاز

      11

    • تعداد ارسال ها

      825


  4. _MAHSA_

    _MAHSA_

    کاربر حرفه ای


    • امتیاز

      6

    • تعداد ارسال ها

      245


مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در 01/07/2026 در پست ها

  1. ساندویچ چهل🩸 از ماشین پیاده شدم و به طرف ساختمون پا تند کردم. نم‌نم بارون شروع به باریدن کرده بود. صدای کشیده شدن لاستیک‌های ماشینم رو از پشت‌سر شنیدم و غر زدم: - واسه همین نمی‌ذارم رانندگی کنی. برخلاف تصورم، ساختمون شورای محلی اصلا جای ساکتی نبود. وقتی از در شیشه‌ای رد شدم، لابی و میز پذیرش رو دیدم. پرچم بریتانیا به همراه گلدون‌های کوچیک روی میز بودن و زنی که اون پشت ایستاده بود، موهای روشنی داشت که پشت سرش جمع کرده بود. بازرس با زن خوش و بش کرد و بعد، به طرف آسانسور رفت. من از راه‌پله استفاده کردم. طبقه سوم که آسانسور ایستاد، من هم پشت دیوار منتظر بودم. بازرس از راهرو رد شد و در این حین، برای همکارهاش هم دست تکون داد. - احوالت چطوره باب؟ - اوه رزی! چه رنگ‌موی قشنگی! - کلکسیونت کامل شد بیلی؟ و از این قبیل سوالات مسخره که انگار جواب دادن بهشون، آدم‌ها رو خوشحال می‌کرد. وارد اتاقی شد که کنارش نوشته بود: بخش بازرسی. - خوشحالم که می‌بینمت پسر، الکس گفت امروزو مرخصی گرفتی. بازرس به همکارش چیزی گفت که نشنیدم. بعد کشوی میزش رو باز کرد، کمی طول کشید تا پرونده رو پیدا کنه. کشو رو قفل کرد و کلیدش رو توی جیبش گذاشت. سریع از در فاصله گرفتم. همه چیز تحت‌کنترل به نظر می‌رسید تا اینکه یه زن جوون سد راه بازرس شد. صداشون رو نمی‌شنیدم و نمی‌تونستم بهشون نزدیک‌تر بشم. - خانم؟ با شما هستم، با کی کار دارین؟ به مردی با موهای جوگندمی که این سوال رو ازم پرسیده بود، نگاه کردم. لبخند زدم و گفتم: - برای پیگیری مجوز اینجا بودم، خوشبختانه کارم تموم شد و دارم میرم. مرد که انگار بدش نمی‌اومد توی ساعت کاریش با من لاس بزنه، لبخند زد تا دندون‌های لمینیت شدش رو به رخ بکشه. یک چشمم به بازرس بود که چیزی گفت و زن مقابلش از خنده ریسه رفت. چی اینقدر خنده‌دار بود؟
    3 امتیاز
  2. ساندویچ سی و نه🩸 ویلیام موهای فرفریش رو خاروند و گفت: -‌ چطور می‌تونی اینقدر خونسرد اینو بگی؟ میشه به منم یاد بدی؟ کلارا با لبخندی که ساختگی بودنش توی ذوق می‌زد گفت: - ویل، عزیزم، برو! - شما با من مشکلی دارین؟ نمی‌فهمم چرا هروقت من حرف می‌زنم صورتاتون عصبانی می... هی! من هنوز اینجام! شیشه رو بالا کشیدم و ویل مجبور شد سرش رو از توی ماشین بيرون بکشه. با مشت‌های گِره کرده، به سمت ماشین خودش برگشت. کلارا خندید و گفت: - باید یکم جدی بگیریش. شونه‌ای بالا انداختم. ماشین پشت سرم دستش رو روی بوق گذاشته بود و برنمی‌داشت. کلارا گفت: - جای بدی نگه‌داشتی، راه‌بندون شده! سرم رو به نشونه تفهیم تکون دادم. همچنان به ماشین ویل چشم دوخته بودم. یه ماشین دیگه هم به نشون اعتراض، شروع به بوق زدن کرد. کلارا مدام پشت رو نگاه می‌کرد. با فیافه مضطربش گفت: - نارسی باید حرکت کنی! داری عصبانیشون می‌کنی. در ماشین ویل باز شد و بازرس ازش پیاده شد. نگاهی به ماشین ما انداخت، دکمه کتش رو بست و به طرف ساختمون رفت. سوییچ رو به طرف کلارا انداختم و گفتم: - ماشینو جابه‌جا کن! - تو کجا میری؟ نیشخندی زدم و گفتم: - واقعا فکر کردی به یه بچه‌آدم اعتماد می‌کنم؟
    2 امتیاز
  3. پارت دهم آن شب سر سفره پدر بی‌میل تنها با غذا بازی می‌کرد. گلاب هم که غم پدرش راه گلویش را بسته بود. مادر هم چیزی نخورد. از ناراحتی همسرش ناراحت بود اما خوشحال بود که ماجرا ختم به خیر شد. آن شب خانه حال و هوای دیگری داشت. هر کدام از اعضای خانه سر خود را پایین انداخته و از رویارویی با یکدیگر امتناع می‌کردند. هر کس می‌خواست با خودش خلوت کند. آن شب بیشتر مرغ‌ترشی که مادر پخته بود به آشپزخانه برگشت. همان مرغ ترشی که هر بار مادر می‌پخت، پدر با به به و چه چه به گلاب می‌گفت: - مادرت اون ته مطبخش یه در داره به بهشت. سبزی و ادویه‌های این خورشتش رو میره از اونجا میاره، من مطمئنم. گلاب در کودکی همیشه به دنبال آن درب مخفی گشته بود. فردای آن روز محمدعلی با فکری مشغول مقابل آتش ایستاده بود و نگاهش به شعله‌های سرخ آتش گره خورده بود. با صدای مش کریم به سختی دل از رقص سعله‌ها می‌کند و به او نگاه می‌کند. - آقا یکی اومده دم در میگه با شما کار داره. - با من کار داره؟ کیه؟ مشدی شانه‌ای بالا می‌اندازد و می‌گوید: - نمیدونم آقا، فقط میگه با شما کار داره. مش کریم سراغ کارهای خودش می‌رود و محمدعلی به سمت در حرکت می‌کند. درب را که باز می‌کند با جوانی رعنا رو به رو می‌شود که پشتش به او بود. وقتی می‌چرخد محمدعلی احساس می‌کند به دوران جوانی بازگشته و صادق به دنبالش آمده! باورش نمی‌شد. آنقدر شباهت؟ آن روز که همراه صادق آمده بود آن قدر سرش پایین بود که اصلا او را ندیده بود. البته خودش هم تمام حواسش به صادق بود. به دوستی که پس از چند سال دوباره ملاقاتش کرده بود. شیرزاد با دیدن محمدعلی جلو می‌رود و سلام می‌کند. محمدعلی در جوابش سر تکان می‌دهد و زیر لب سلام می‌کند. - شیرزادم آقا محمدعلی، پسر صادق اشکوری، پدرم دیروز گفت که اومده و جواب رو از شما گرفته. راستش امروز اومدم تا خودم باهاتون صحبت کنم. یعنی در واقع اومدم که ازتون خواهش کنم.
    2 امتیاز
  4. پارت نهم با خنده صادق محمدعلی هم می‌خندد. پس پسرش اعجوبه‌ای بود. کم پیش می‌آمد پسری آن گونه که او تعریف می‌کرد کاری و زبر و زرنگ باشد. به خودش رفته بود. به یاد دارد خود صادق نیز در جوانی همین طور بود. در رگ‌هایش می‌جوشید. عمری نان زحمت کشی خورده و دستانش با زمین دوست هستند. پس از مکثی کوتاه صادق دست بر شانه‌ی محمدعلی می‌گذارد و سراغ اصل مطلب می‌رود. - خب آقا محمدعلی، بگو ببینم قبول میکنی پسر من رو یا نه؟ با حرف صادق خنده بر لبان محمدعلی می‌ماسد. چگونه باید بر زبان می‌آورد؟ صادق که چهره‌ی شوک شده و سکوت محمدعلی را می‌بیند و با لبخندی دیگر دست از شانه‌اش برمی‌دارد. آرنج‌هایش را به زانو تکیه می‌دهد و به جلو خم می‌شود و دست‌هایش را مقابل آتیش می‌گیرد. - بگو مرد، راحت باش. محمدعلی احساس می‌کرد تمام وجودش را شرم گرفته. اوهنوز از این که آن سال دست رفیقش را نگرفته بود اندوهگین بود. حالا که بعد سال‌ها فرصتی پیش آمده بود تا کاری برایش انجام دهد چگونه می‌توانست نه بگوید؟ دستی بر پیشانی‌اش می‌کشد. خیس عرق شده بود. به سختی زبان باز می‌کند. - راستش... صادق جان... بیش از آن زبانش یاری‌اش نمی‌کند. در این بین گوهر خاتون با ظرفی از پرتقال از راه می‌رسد. ظرف پرتقال را روی یک کنده چوبی می‌‌گذارد، سینی چای را برمی‌دارد و می‌گوید: - بفرمایید، چای بریزم براتون؟ صادق بلافاصله از جا برمی‌خیزد و می‌گوید: - نه ممنون، دستت شما دردنکنه راستش من دیگه داشتم میرفتم. گوهر نگاهی به چهره‌ی سرخ شوهرش می‌اندازد و می‌گوید: - کجا با این عجله، تازه میوه آوردم. پرتقال باغ خودمونه، ببینید محمدعلی چجور میوه‌ای به بار آورده. صادق نگاهی به ظرف سفالی آبی رنگ پرتقال می‌اندازد و لبخند می‌زند: - محمدعلی استاد ماست. میوه‌هاش از دور با آدم حرف میزنن. سپس خم می‌شود و پرتقالی از ظرب برمی‌دارد و ادامه می‌دهد: - من این ساعت تایم آب باغمه، شیرزاد دست تنهاست. بهش گفتم زود برمی‌گردم. اینم می‌برم پز رفیقم رو بهش بدم. گوهر دیگر بیش از آن تعارف نمی‌کند تا میهمانش را معذب نکند. صادق مثل قبل خوش‌رو با محمدعلی خداحافظی می‌کند و به سمت درب می‌رود. محمدعلی اما انگار صدایش از ته چاه درمی‌آمد. تا دم در دوستش را بدرقه می‌کند. جلوی درب صادق بر شانه‌اش می‌زند و می‌گوید: - سرت رو بیار بالا مرد، این خجالت‌های زنونه چیه دیگه. پرتقال در دستش را بالا می‌اندازد و ادامه می‌دهد: - نترس شیرزاد به این راحتی‌ها تسلیم نمیشه. تازه می‌خوام نشونش بدم چه جواهرایی پرورش دادی! خدایی چیکار کردی؟ پرتقاله با آدم حرف میزنه پسر. صادق اندکی سر به سر محمدعلی می‌گذارد و او را ترک می‌کند. پس از رفتنش محمدعلی درب را می‌بندد و همانجا به در تکیه می‌زند. گوهر جلو می‌رود و می‌پرسد: - گفتی بهش؟ چی شد؟ محمدعلی با نگاهی غم‌دار به همسرش نگاه می‌کند. گوهر تا ته نگاهش را می‌خواند. او مقابل صادق خود را باخته بود. گلاب از بالای ایوان بر پنجه‌ی پا ایستاده بود و آنها را تماشا می‌کرد. از حال و روز پدرش معلوم بود که به سختی دست رد به سینه‌ی دوستش زده.
    2 امتیاز
  5. پارت هشتم این فقط مشکل آنها نبود. مشکل تمام اهالی روستا بود و کاری از دست کسی برنمی‌آمد. چند نفری هم که عنان از کف دادند در کنارش جان را نیز هدیه کردند. روز بعد حوالی ظهر درب بزرگ باغ به صدا درآمد. یکی از کارگرها به سمت درب بزرگ و چوبی دوید و آن را باز کرد. با صدای درب گلاب و مادر از روی ایوان و پدر در نزدیکی کلبه به آن سو چشم دوخته بودند. مرد اندکی خوش و بش کرد و سپس مردی سفید مو وارد باغ شد. او صادق بود! آمده بود تا جواب از محمدعلی بگیرد. این بار پسرش همراهش نبود. محمدعلی نفس عمیقی می‌کشد. نگاهش در نگاه گوهرش گیر می‌کند. گویی با چشمانش داشت می‌گفت: - ما با هم حرف زدیم محمدعلی، نری جلو یادت بره‌ها! نگاه از همسرش می‌گیرد و به سمت رفیق دیرینه‌اش می‌رود. نمی‌دانست چگونه باید این مسئله را مطرح کند. اصلا باید دلیل اصلی را برایش می‌گفت یا به گفتن " شاگرد نمی‌خوام" اکتفا می‌کرد؟ صادق گشاده‌رو دست دراز می‌کند و با خنده می‌گوید: - سلام پیرمرد. سپس محمدعلی را گرم در آغوش می‌کشد. محمدعلی نیز می‌خندد و پشت صادق می‌زند و می‌گوید: - پس خودت رو تو آینه ندیدی! هر دو به حرفش می‌خندد. محمدعلی صادق را همره خود به گوشه‌ی باغ می‌برد. در آن گوشه چند کنده درخت به عنوان صندلی گذاشته بود و یک حلبی را هم سوراخ کرده و درونش آتش برپا کرده بود. دور آتش می‌نشینند. این بار گوهر خاتون خود برایشان سینی چای را می‌برد. محمدعلی سینی را از دست همسرش می‌گیرد و روی یک کنده چوبی می‌گذارد. گوهر خاتون پس از سلام علیک مختصری با صادق آنجا را ترک می‌کند. محمدعلی چای را به صادق تعارف می‌کند. صادق استکانی چای و یک نعلبکی برمی‌دارد و می‌گوید: - دستت دردنکنه زحمت کشیدی. محمدعلی می‌خندد و می‌گوید: - سرت دردنکنه، چه زحمتی؛ یه چای خالیه دیگه که اونم خانم دم کرده. صادق کمی از چای را در نعلبکی می‌ریزد و می‌گوید: - نگو مرد، کشاورز جماعت برای هرچیزی که داره زمین بیل زده. محمدعلی تنها با یک لبخند جوابش را می‌دهد. راست می‌گفت، زندگی یک رعیت کشاورز همین گونه بود. هر دو در سکوت چای می‌نوشند و شعله‌های آتش را تماشا می‌کنند. محمدعلی لیوان خالی چای را در نعلبکی در دستش می‌گذارد و سکوت را می‌شکند: - میگم صادق، چرا پسرت رو نمی‌فرستی شهر بره درس بخونه؟ شنیدم درسش خیلی خوبه. یه روزایی جای آقا معلم میره مدرسه روستا درس میده! صادق زیر چشمی نیم نگاهی به محمدعلی می‌اندازد و می‌گوید: - میدونی مرد تا بیل نزنه مرد نمیشه! محمدعلی از پاسخ صادق چشمانش درشت می‌شود. متعجب می‌خندد و می‌گوید: - تو که اهل اینجور حرف‌ها نبودی! صادق نیز لیوان خالی را در نعلبکی می‌گذارد و می‌خندد. - میدونی راستش خودش دوست داره کشاورز بشه، میگه من دوست دارم با دست‌های خودم از خاک میوه بکشم بیرون. منم گفتم باشه، با خودم گفتم رو روز بره سختی بکشه برمی‌گرده. بردمش سر بیجار و باغ پرتقال. محمدعلی از جا بلند می‌شود، استکان خود را در سینی می‌گذارد و استکان صادق را هم از دستش می‌گیرد. - خب؟ چی شد؟ صادق دستی بر موهای سپیدش می‌کشد و آن ها را مرتب می‌کند. با غرور و افتخار پاسخ می‌دهد: - یه ماه کامل باهام اومد سر بیجار و باغ! هر روز منتظر بودم که بیاد و بگه بابا بسه من خسته شدم. من آدم بیل زدن نیستم. ولی نگفت. هر بار که با رخت و لباس خاکی میومد سراغم همین که از دور میدیدمش میگفتم دیگه اومده بگه خسته شدم. ولی هر بار با ذوق و کلی ایده و نظر میومد! منم هربار بیشتر کار می‌ریختم سرش؛ خلاصه که سر ماه یهو به خودم اومدم دیدم همه کارهارو دست گرفته. منم فقط میرم میشینم بالا سر بیجار چایی می‌خورم و برمی‌گردم!
    2 امتیاز
  6. پارت صدو پانزده بابا با لبخند گفت : _زنده باشی پسرم . بعد یک ساعت حرف زدن ، به پیشنهاد اراد قرار شد بریم بیلیارد بازی کنیم ، بابا و اقای مهرزاد که ازم خواهش کرد انقدر رسمی صداش نکنم و تبدیل شد به عمو آرمان و مامان و مهلاجون سر باز زدن و باهامون نیومدن ، به طبقه بالا رفتیم ، گوشه سمت چپ سالن اتاق دیگه ای هم وجود داشت که من ندیده بودمش ، داخل اتاق شدیم که نسبتا بزرگ بود ، توش میز بیلیارد ، فوتبال دستی و نقاب های مافیا و ... بود . دور میز جمع شدیم و اراد شروع کرد کری خوندن : _از الان بگم خودتون رو برای باخت اماده کنید ! اروین دستی پشت کمرش زدو گفت ؛ _هنوز باخت دیشبت رو یادم نرفته ! آراد دستی پشت سرش کشید و گفت : _اون یک استثنا بود داداش ، نمی خواستم دلت بشکنه گذاشتم ببری. اروین شیطون گفت : _اره جون خودت ! بهراد خندید و گفت : _ما رو هم دست کم نگیرید ، این وروجک ما (با دست به من اشاره کرد ) تو بیلیارد حرفه ایه ، دست کم نیمی از فامیل بهش باختن . اراد و اروین با تعجب بهم نگاه کردن و اروین گفت : _جداً ، رو نکرده بودی ! سری تکون دادم و گفتم : _موقعیتش پیش نیومده بود . بلاخره بعد یه خورده کل کل بازی رو شروع کردیم ، چون نازی اعلام کرد فقط دوست داره تماشا کنه ، من و بهراد تو یک تیم و اراد و اروین هم باهم تیم شدن ؛ قرار شد ایت بال (ball8)بازی کنیم ، هنوز نوبت من نشده بود اراد شروع کننده بازی بود وبعد بریک ، دو توپ رو پاکت کرده بود (داخل سوراخ ها انداخته بود) و ضربه اخرش بی ثمر بود و بازی رو به بهراد سپرد ، بهراد هم یک توپ رو پاکت کرد و ضربه بعدیش خطا رفت ، نوبت اروین بود ، نگاهی بهم انداخت و خیلی حرفه ای چوبش رو نشونه رفت و سه توپ تک رنگ که مختص گروهشون بود پاکت کرد و ضربه بعدیش رو به توپ بعدی وارد کرد ولی همراه توپ شماره شش ، کیوبال هم وارد پاکت شد و نوبت به من رسید ، اروین لبخند موزی زد و با دست به میز اشاره کرد و گفت : _بفرمایید بانو . خیلی سخت نبود بفهمم از قصد اون کارو کرده که من رو محک بزنه ، لبخند مرموزی زدم و شروع کردم به ترتیب توپ های دو رنگ رو به ترتیب شماره پاکت کردن ، توپ های گروه ما همه پاکت شده بودن و حالا نوبت توپ شماره هشت یا توپ سیاه رنگ بود تا پاکت کنم و بازی رو ببرم ، نگاهی به اروین انداختم و از قصد کیوبال به توپ نخورد و خطا رفت !
    2 امتیاز
  7. درود و وقت بخیر نویسنده عزیز، به گپ مربوطه اد شدید.💙
    2 امتیاز
  8. 2 امتیاز
  9. نام رمان: جاذبه‌ی مرگ نویسنده: نسیم معرفی «Nasim.M» ژانر: اجتماعی، روان‌شناختی، ترسناک، تراژدی خلاصه: سارا، نویسنده‌ای موفق اما از درون شکسته، بعد از شنیدن خبرِ خودکشی مشکوک یک نوجوان از طرف دوستش، گرفتار کنجکاوی می‌شود. او در جست‌وجوی حقیقتِ یک بازی مرموز برمی‌آید؛ بازی‌ای تاریک که هر مرحله‌اش، او را بیشتر به مرز نفس‌های آخر نزدیک می‌کند. سارا تصمیم می‌گیرد رمانی بر اساس واقعیت این بازی بنویسد، اما نمی‌داند آنچه تجربه می‌کند حقیقت دارد یا ساخته‌ی ذهن خسته و پریشان خودش است. هشدار محتوا: این رمان شامل موضوعات خشونت خانوادگی، افسردگی، خودآزاری و بازی‌های خطرناک است. مطالعه این رمان برای افراد زیر پانزده سال توصیه نمی‌شود. هدف از روایت داستان، آگاه‌سازی و هشدار دادن است و به هیچ‌وجه آموزش یا تشویق به انجام رفتارهای خطرناک نیست.
    1 امتیاز
  10. پارت چهاردهم گوهر که در حال پاک کردن برنج برای ناهار بود با صدای درب خانه سینی را روی زمین می‌گذارد و "یاعلی" گویان از جا بلند می‌شود. وقتی درب را می‌گشاید با دیدن محمدعلی و گلاب متعجب می‌گوید: - چه زود برگشتین شما. محمدعلی بی حرف وارد خانه می‌شود و یک راست سراغ کرسی می‌رود. گوهر نیم نگاهی به گلاب می‌اندازد و به آشپزخانه می‌رود. اندکی بعد با یک سینی چای به اتاق باز می‌گردد. گلاب را به آشپزخانه می‌فرستد تا باقی برنج را پاک کند. محمدعلی با صدای گوهر نگاهش از لحاف کرسی قرمز رنگ جدا می‌شود و به گوهر نگاه می‌کند. - محمدعلی میگم چی شد پس؟ - هیچی، راه آب درست بود! گوهر متعجب می‌گوید: - وا خودت صبح گفتی خرابه که. - آره ولی الان دیگه درسته. گوهر استکان کمر باریک چای را جلوی شوهرش می‌گذارد. - درست بگو ببینم یعنی چی؟ به این زودی چجوری درست شد؟ تو که گفتی کل امروز کار میبره. محمدعلی دستانش را دور استکان حلقه می‌کند و می‌گوید: - یکی قبل من رفته درستش کرده. - خب کی؟ - شیرزاد! - کی؟! گوهر از حرف عجیب محمدعلی متحیر مانده بود. گلاب نیز در آشپزخانه در حین پاک کردن برنج دستش در هوا مانده بود. پس حدسش درست بود. آن مرد چهارشانه و قوی شیرزاد بود. گوهر نیز همچون محمدعلی در کار این پسر مانده بود. جوابی که به محمدعلی داده بود هر دوی آنها را شگفت‌زده کرده بود. صدایش هنوز در گوش محمدعلی می‌پیچید که می‌گفت: - من با صاحبش کاری ندارم، راه آب خراب این درخت‌ها رو اذیت میکنه... صادق گفته بود که دست‌هایش با زمین دوست است اما نگفته بود که دلش نیز با زمین عجین شده.
    1 امتیاز
  11. پارت سیزدهم - اصلا امکان نداره بابا جونم، من اون سال به اون آقا دکتره قول دادم مواظب شما باشم، وفای به عهد و خوش قولی رو هم از خودتون یاد گرفتم. محمدعلی هرگز حریف این یک وجب بچه نمی‌شد. گوهر هم که خود را زده بود به آن راه که من ندیدم گلاب زودتر از تو بیرون دوید. مادر و دختر خوب دست به یکی کرده بودند. در نهایت هر دو با هم به سمت باغ حرکت می‌کنند. محمدعلی اول از داخل باغ یک بیل و کلنگ برنی‌دارد و سپس به سمت پشت دیوارهای باغ راه می‌افتد. گلاب حتی حاضر نشده بود در باغ بماند و می‌خواست بیل را هم از دستش بگیرد که با چشم غره پدرانه‌ی محمدعلی عقب کشیده بود. محمدعلی نزدیک پشت باغ می‌ایستد و رو به گلاب می‌گوید: - تو هم صدای بیل و کلنگ می‌شنوی گلاب؟ گلاب سر تکان می‌دهد و می‌گوید: - آره انگار یکی داره بیل میزنه. صدا به سمت انتهای پرچین باغ بیشتر می‌شد. وقتی به انتهای دیوار می‌رسند، پشت دیوار کاهگلی منبع صدا را پیدا می‌کنند. مردی وسط راه آب ایستاده بود و بیل می‌زد و خاک ریخته در راه آب را بیرون می‌ریخت! محمدعلی به گلاب می‌گوید همانجا بماند و خود جلو می‌رود تا ببیند آن مرد کیست که دارد راه آب باغ او را می‌سازد. وقتی جلو می‌رود از تعجب در جا خشکش می‌زند. مرد جوان که عمیقا مشغول کار خود بود با احساس حضور کسی بالای سرش دست از کار می‌کشد. با دیدن محمدعلی بیل را سریع زمین می‌گذارد، خاک را از سر و شانه‌اش می‌تکاند و سلام می‌کند. - سلام آقا محمدعلی. محمدعلی بیل دستش را در زمین فرو می‌کند و به آن تکیه می‌دهد. - علیک سلام جوون‌، داری چیکار میکنی؟ مرد جوان نگاهی به بیل و کلنگش می‌کند و می‌گوید: - داشتم از این اطراف رد می‌شدم دیدم بارون هفته پیش زمین رو شسته برده. از دور چشمم به باغ افتاد گفتم حتما راه آبش این دور و ور هاست. ممکنه این زمینی که بارون شسته راه آبش رو بند آورده باشه. اومدم دیدم بیشتر راه بسته‌اس. گفتم بذار درستش کنم. گلاب از پشت نظاره‌گر آنها بود و روی آن مرد را نمی‌دید اما از صدایش به نظر می‌رسید جوانی کم سن و سال باشد. محمدعلی سر تکان می‌دهد و می‌گوید: - خب میرفتی پی صاحب باغ به خودش میگفتی. مرد خم می‌شود و بیلش را برمی‌دارد و می‌گوید: - دیدم من که تا ظهر بیکارم، این ور ها هم حق آبه هاشون بعد از ظهر هاست، کسی تا اون موقع نمیاد. گفتم درستش کنم. محمدعلی سری تکان می‌دهد و سکوت می‌کند. پسر در دلش مانده بود سوال کند خود او برای چه به آنجا آمده. پس از مکث کوتاهی محمدعلی سر بلند می‌کند و با دسته چوبی بیل به باغ اشاره می‌کند. - میدونی این باغ مال کیه؟ پسر دستی بر موهایش می‌کشد. - راستش نه! - اگه مال کسی بود که باهاش مشکل داشتی چی؟ پسر جوان گویی از حرف محمدعلی شوکه می‌شود که با مکثی کوتاه پاسخ می‌دهد. - راستش فرقی نداره، من با صاحبش کاری ندارم. سپس با دست به درخت‌هایی که از دیوار بالا زده بودند اشاره می‌کند و ادامه می‌دهد: - راه آب خراب این درخت‌ها رو اذیت می‌کنه. محمدعلی دم عمیقی از هوا می‌گیرد و دست به کمر به درخت‌هایی که تک و توک میوه بر شاخه‌هایشان مانده بود نگاه می‌کند. - این باغ مال منه! اگه واقعا محض رضای خدا داشتی کمک می‌کردی که هیچی، اگه نه که باید بگم این چیزا رو تصمیم من اثری نمی‌ذاره! گلاب با شنیدن این حرف پدرش در ذهنش چراغی روشن می‌شود. نکند آن مرد جوان پسر عمو صادق باشد؟ پسر با شنیدن آن حرف محمدعلی از راه آب بیرون می‌آید و می‌گوید: - نه به خدا آقا محمدعلی، من اهل اینجور کارها نیستم باور کنید. محمدعلی بیلش را خاک بیرون می‌کشد. - خیلی خب، پس بیل و کلنگت رو جمع کن و برو. خودم اومدم درستش می‌کنم. پسر نگاهی به راه آب و بیل و کلنگ ولو شده‌اش می‌اندازد و می‌گوید: - چیز زیادی نمونده، بذارید تمومش کنم. محمدعلی با بیل جلو می‌رود و با جدیت می‌گوید: - گفتم که خودم درستش میکنم، جمع کن برو. پسر دوباره داخل راه آب باز می‌گردد. بیل و کلنگش را برمی‌دارد اما از راه آب بیرون نمی‌آید. محمدعلی که تردیدش را می‌بیند صدا بلند می‌کند: - چی شد پس، بدو. پسر با مکث نگاهش را بالا می‌آورد و به محمدعلی نگاه می‌کند. - متاسفم ولی من باید تمومش کنم! محمدعلی شوکه نگاهش می‌کند. پسر بیلش را برداشته و مشغول ادامه‌ی کارش می‌شود. محمدعلی اندکی بالای سرش می‌ایستد و سپس به سمت گلاب بازمی‌گردد. گلاب به محض آمدن پدرش زبان باز می‌کند. - اون کیه بابا؟ محمدعلی اما پاسخی به او نمی‌دهد و به راهش ادامه می‌دهد. گلاب نگاهی دیگر به مرد جوانی که بیل می‌زد می‌اندازد و به دنبال پدرش راه می‌افتد. محمدعلی بیل و کلنگ را در باغ می‌گذارد و به خانه بازمی‌گردد.
    1 امتیاز
  12. پارت دوازدهم اما هزار حیف که او نمی‌توانست دستش را بگیرد. گوهر خاتون و گلاب نزدیک باغ بودند. گوهر سر به زیر راه می‌رفت و در فکر بود. صدای گلاب او را فکر بیرون می‌کشاند: - اون پسره از باغ ما اومد بیرون؟ گوهر خاتون سر بلند کرده و به دنبال پسری که گلاب گفته بود چشم می‌چرخاند. مرد جوانی جلوی باغ سوار بر اسب می‌شود و در امتداد جاده می‌تازد. به نظر می‌رسید از باغ بیرون آمده باشد. آن اطراف که چیز دیگری نبود. به سمت باغ قدم تند می‌کند. گلاب نیز به دنبالش تندتر راه می‌رود. جلوی درب نیمه باز باغ بقچه را از سر پایین می‌آورد و وارد می‌شود. همان جلوی درب اول نگاهش را در باغ می‌چرخاند. همه چیز مثل همیشه بود. نه خانی آمده و نه خانی رفته. تنها محمدعلی همان محمدعلی سابق نبود. گوشه باغ کنار آتش ایستاده و با چوبی بلند تکه چوب های داخل آتش را تکان می‌داد. گوهر به سمت کلبه رفته و بقچه‌ی غذا را روی ایوان می‌گذارد. گلاب نیز بقچه‌ای که همراه داشت را کنار بقچه‌ی مادر روی ایوان می‌گذارد. گوهر همانطور که نگاهش پیش شوهرش بود به کلبه اشاره می‌کند و می‌گوید: - گلاب برو اون کاسه بشقاب‌ها رو از داخل بیار. گلاب " چشم" را زمزمه کرده و گوشه دامنش را بالا می‌گیرد و از پله‌ها بالا می‌رود. گوهر نیز به سمت محمدعلی می‌رود. از فکر مشغول محمدعلی معلوم بود که آن مرد جوان همان شیرزاد پسر صادق بوده است. محمدعلی دیشب گفته بود که جواب رد را به صادق داده پس او نباید امروز به اینجا می‌آمد. گلاب بشقاب‌های ملامین را به ایوان می‌آورد و کنار بقچه‌ها می‌گذارد. خودش نیز همانجا می‌نشیند و به مادر و پدرش نگاه می‌کند. حرف زیادی بینشان رد و بدل نمی‌شود اما مادر با لبخند بازمی‌گردد و نزدیک کلبه صدا بلند می‌کند: - آوردی بشقاب‌ها رو؟ گلاب آرام سر تکان می‌دهد و "بله" می‌گوید. کم کم کارگرها جمع می‌شوند و به کمک هم حصیر و سفره‌ی هر روز را پهن می‌کنند. گوهر نیز مثل هر روز برای هر نفر در بشقاب‌های گل‌دار ملامین غذا می‌کشد و گلاب ظرف هر کس را مقابلش می‌گذارد. گوهر همیشه پهن کردن سفره‌های بلند و طویل را دوست داشت. اصلا به عشق همین سفره‌ی بزرگی که همه دورش جمع می‌شدند هر روز با وجود کمر درد و پادردش خود غذا می‌پخت. سن زیادی نداشت اما کار در بیجار آن هم از نوجوانی توان کمرش و پاهای را گرفته بود. تا جایی که به یاد داشت زمانی که همراه خانواده‌اش به بیجار می‌رفت از گلاب کوچک‌تر بود. گلاب شانس آورده بود تک دختر و تک فرزند بود و پدرش اجازه نمی‌داد تنها دخترش با چکمه‌های گلی چادر بر کمر ببندد و تا زانو در بیجار فرو برود. ذهنش از گلاب به سمت آن مرد جوان به قول محمدعلی مستعد می‌رود. اگر فردا هم می‌آمد چه؟ محمدعلی مرد دلرحمی بود. شب، سر سفره‌ی شام محمدعلی می‌گوید: - فردا نوبت آب باغ پرتقاله، فردا میرم اونجا. گوهر لقمه‌ی در دهانش را قورت می‌دهد و می‌پرسد: - مگه دو ساعت بعد از ظهر حق آبه نداری؟ از صبح دیگه چرا؟ محمدعلی یک حبه سیر ترشی از پیاله برمی‌دارد و می‌گوید: - علی مراد گفت دفعه قبل آب خوب نبوده، هم کم و باریک میومده هم گل آلود بوده. احتمالا یه جایی از مسیر گیر داره. کار خودمه باید برم درستش کنم اونا بلد نیستن. گوهر بر ران پایش می‌کوبد و می‌گوید: - آخه تو با این کمر مگه میتونی بیل بزنی؟ محمدعلی با خنده پاسخ می‌دهد؛ - پیرتر از من دارن بیل میزنن خانوم، بعدش هم مگه من چند سالمه؟ در انتهای حرفش هم چشمکی حواله‌ی گلاب می‌کند که از اول در سکوت به حرف‌های آنها گوش می‌داد. گلاب نیز لبخندی تقدیم پدرش می‌کند. پدرش از آن سال که سیل آمد و همه چیز را خراب کرد دچار آسیب شده بود. - تنها نرو، یکی رو با خودت ببر. گوهر هنوز نگران بود. می‌دانست فردا غروب که به خانه بازگردد تا یک هفته در بستر خواهد افتاد. محمدعلی برای آسودگی خیال همسرش "چشم" بلند بالایی می‌گوید. گلاب دوست داشت فردا را همراه پدرش باشد. یعنی باید می‌رفت تا مواظبش باشد. پدرش را می‌شناخت اگر از الان می‌گفت موافقت نمی‌کرد. باید صبح دنبالش راه میوفتاد. روز بعد محمدعلی که پس از صبحانه به سمت در حرکت می‌کند گلاب نیز از جا می‌پرد. شال بافتش را از اتاق برمی‌دارد و روی شانه‌هایش می‌اندازد و به دنبال پدرش راه می‌افتد. محمدعلی با صدای پای پشت سرش از حرکت می‌ایستد. با دیدن گلاب ابرو در هم می‌کشد و می‌گوید: - تو کجا دختر؟ گلاب از پدرش جلو می‌زند و می‌گوید: - دارم میرم باغ پرتقال، شما کجا میری آقا محمدعلی؟ محمدعلی چپ چپ نگاهش می‌کند و می‌گوید: - بیا برو خونه ببینم دختر. گلاب شال را بیشتر دور خود می‌پیچد.
    1 امتیاز
  13. پارت یازدهم اندکی بعد هر دو دور آتش نشسته بودند. همانجایی که دیروز صادق نشسته بود امروز پسرش حاضر شده بود. محمدعلی از فلاکس همراهش دو فنجان چای می‌ریزد و به همراه یک ظرف پرتقال روی یک کنده چوبی می‌گذارد. گوهر و گلاب هنوز نیامده بودند. صبح‌ها گوهر شوهرش را با یک فلاکس چای راهی می‌کرد و خود مشغول پختن ناهار و شام و آماده کردن یک میان وعده می‌شد. سپس قابلمه بزرگ ناهار و میان وعده را بقچه پیچ می‌کرد و همراه گلاب هر کدام یک بقچه را روی سر می‌گذاشتند و به سمت باغ حرکت می‌کردند. شیرزاد به پرتقال‌ها نگاه می‌کند و می‌گوید: - پدرم راست می‌گفت. مثل جواهر می‌مونن. محمدعلی رد نگاه شیرزاد را دنبال می‌کند. با دیدن مرتقال‌ها روز قبل برایش یادآوری می‌شود. - پدرت به من لطف داره. شیرزاد به سمت محمدعلی می چرخد و می‌گوید: - آقا محمدعلی، ازتون خواهش میکنم به من یه فرصت بدید تا خودم رو بهتون ثابت کنم. محمدعلی به چشمان مصمم پسر جوان نگاه می‌کند و می‌گوید: - ثابت کردن نمی‌خواد، پسر صادق برای من ثابت شده‌اس. شیرزاد بلافاصله می‌گوید: - پس چرا قبولم نمی‌کنید؟ محمدعلی تنها در سکوت به درخت‌های روبه‌رویش نگاه می‌کند. باید چگونه برای این پسر توضیح می‌داد؟ شیرزاد که سکوت او را می‌بیند ادامه می‌دهد: - من با خودم عهد کردم کشاورزی بزرگ صادق اشکوری رو زنده کنم. وقتی به بابا گفتم بهم گفت: فکر می‌کنی کشاورزی الکیه؟ وقتی خودن رو بهش ثابت کردم بهم گفت میبرمت پیش یکی که ازت یه کشاورز حرفه‌ای بسازه. میدونید وقتی باغتون رو دیدم تازه فهمیدم بابا چی می‌گفت. آقا محمدعلی ازتون خوا... محمدعلی به میان حرفش می‌پرد و می‌گوید: - من دیروز جوابم رو به پدرت گفتم. - دیروز صادق مقابلتون نشسته بود، امروز شیرزاد. محمدعلی از گوشه چشم نگاهش می‌کند. چه می‌گفت این یک وجب بچه؟ محمدعلی دست بر زانو می‌گذارد و "یاعلی" گویان بلند می‌شود. - من گفتنی‌ها رو به پدرت گفتم. نظرمم عوض نمیشه. سپس به در اشاره می‌کند و ادامه می‌دهد: - اگه حرف دیگه‌ای نداری خداحافظ. - آقا محمدعلی... - به پدرت سلام برسون. شیرزاد نفسش را فوت می‌کند و سر تکان می‌دهد. - چشم، ولی من دوباره میام! پس از آن با قدم‌هایی بلند به سمت درب باغ حرکت می‌کند. محمدعلی تا زمان خروج از باغ تماشایش می‌کند. جوان مستعدی بود. از تمام رفتار و سکناتش معلوم بود برای موفقیت زاده شده.
    1 امتیاز
  14. پارت 27 با حرکت ناگهانی چرخیدم اما.... کسی پشت سرم نبود! کلافه اطراف برسی کردم. نه... هیچکس نیست! به مسیر ادامه دادم، راه زیادی طی نکرده بودم که صدای خنده دختر بچه ای از پشت سرم امد! میخکوب شدم! ایستادم... نه بهمن... اشتباه می کنی! دوباره صدای خنده و بعد صدای دویدن.... چشم هام محکم روی هم فشار دادم و نفس نصفه نیمه ای کشیدم. عرق سرد از پیشانی ام راه گرفته بود. صدای تپش های قلبم رو واضح می شنیدم! صدای دویدن... خنده..... لمس.... ضربه محکمی به کمرم خورد و چند قدمی به جلو تلو تلو خوران حرکت کردم! صدای خش دار و سردی درست پشت سرم... زمزمه کرد... : اونها دارن نگات می کنن....(خنده ارومی کرد) چشم هات باز کن.... مراقب قدم هات باش..... گردنبند سنگین شده بود، انگار که هزاران کیلو وزن داشت. سرگیجه ام شدید تر از قبل شده بود. صدای پشت سرم.... دنیا دور سرم می چرخید. احساس سبکی داشتم. از بلندی رها شدم...... با احساس خنکی روی صورتم چشم باز کردم. پرستاری با موهای حنایی رنگ و چشم های درخشان، چند قطره اب به صورتم پاشید. - اقا جلال.. صدای گرم و دلنشینی داشت، احساس ارامش می کردم. - حالتون خوبه؟ چند بار پلک زدم، باز هم تو بیمارستان لعنتی بودم! روی پله های زیر زمین افتاده بودم. تکانی به خودم دادم و بلند شدم؛ گوشه ای از دیوار نشستم، بوی عجیبی توی محیط پیچیده بود. به اطراف خیره شدم. - اقا جلال...! خبری از خون و اتاق اخر راهرو نبود! من این گوشه ورودی زیر زمین چکار می کردم؟ به پرستار خیره شدم، برچسب اسمی روی روپوشش بود.« دیانا راستی» - بله؟ چشم های مشکی رنگش رو به صورتم دوخت: حالتون بهتره؟! روی پله ها از حال رفته بودید! سری تکان دادم: اره.. بهترم.... ممنون! - خداروشکر، خیلی مراقب خودتون باشید! این بیمارستان خیلی به کمک های شما احتیاج داره! اگه مراقب نشونه ها نباشید ممکنه باز هم دیر کنی! لبخند ارومی زد و از کنارم بلند شد. دست های ظریف و کشیده اش رو داخل جیب روپوشش فرو کرد. - راستی... این یادداشت برای شماست.. تو مواقع ضروری ازش استفاده کنید! برگه ای تا خورده به سمتم گرفت. با گیجی برگه از دستش گرفتم. - منظورت چیه؟!.. این کاغذ... به چه کارم میاد !؟ شانه ای بالا داد: نمیدونم... این یادداشت از طرف سرپرستاره! بعد از گفتن این حرف صورتش به سمت مخالف چرخاند و با عجله از پله ها بالا رفت. چند لحظه مکث کردم، چند نفس عمیق کشیدم و به کاغذ نگاهی انداختم. صدای قدم هایی در امتداد راهرو به سمتم می امد. باید عجله کنم. قبل از بقیه باید عتیق رو پیدا کنم! شاید جواب سوال هام پیشش باشه! از جا بلند شدم و به سمت خروجی زیر زمین حرکت کردم؛ در حالی که هنوز....
    1 امتیاز
  15. پارت 26 ﴿إِنَّهُ يَرَاكُمْ هُوَ وَقَبِيلُهُ مِنْ حَيْثُ لَا تَرَوْنَهُمْ﴾ «بی‌شک او (شیطان) و هم‌قبیله‌اش شما را از جایی می‌بینند که شما آن‌ها را نمی‌بینید.» سوره اعراف_آیه 27 چشم باز کردم؛ بوی فلز و تخم مرغ گندیده می امد. دستام بسته بود! سرم رو بالا گرفتم؛ دو دستم با زنجیر بالای سرم بسته شده بودند. سرم می سوخت! به اطراف نگاهی انداختم، اتاق نم زده بود. دیوار های کهنه و رنگ و رو رفته ای داشت. لامپی که به سقف اویزان بود، سو سو میزد. در با صدای قیژ مانند باز شد؛ مرد قد بلندی به سمتم امد. - می بینم که مثل موش به تله افتادی! به سمتم امد و موهام چنگ زد؛ سرم رو محکم بالا اورد و به چشم هام خیره شد. دو حفره خالی و صورتی رنگ پریده. ترسیده به چهره اش خیره شدم. نفس سرد و تهوع اورش رو به صورتم فوت کرد. - داریم میایم سراغت بهمن..... اماده باش! میخکوب بهش خیره شدم؛ بهمن..؟ دست های سردش رو به صورتم کشید. - هوممم.....! انگشت کشیده و خاکستری رنگش رو روی خط فکم کشید! سردی انگشتش خون تو رگ هام منجمد می کرد. صدای تپش های قلبم و می شنیدم! گوش هام می سوخت. انگشت کریح و چندش اورش رو روی گردنم کشید. دستش به گردنبند خورد! سریع دستش رو پس کشید! انگشتش می سوخت. ترسیده بودم یا شوکه؟ نمیدونم در هر حال توانایی حرف زدن نداشتم! اخمی کرد و مشت محکمی به صورتم کوبید. درد بدی توی صورتم پیچید. چشم باز کردم! تصادف کرده بودیم! محمد ماشین رو کوبیده بود به درخت! هنوز جای مشتی که به صورتم زد می سوخت! دستی به گوشه لبم کشیدم که پاره شده بود. در ماشین رو باز کردم و پیاده شدم. هوای سرد و مه الود بوی روغن سوخته می داد. سرگیجه داشتم، دستی روی کاپوت که حسابی غُر شده و آسیب دیده بود گذاشتم. داغ بود و ازش بخار بلند می شد. گلوم به شدت می سوخت؛ چند بار پشت سر هم سرفه کردم. به سمت محمد چرخیدم که سرش روی فرمون بود و بیهوش شده بود. لنگان به طرفش حرکت کردم. در ماشین رو باز کردم. محمد رو به عقب کشیدم؛ از پیشانی و بینیش خون جاری شده بود. نبضش رو گرفتم، ضعیف بود. کابوسی که دچارش شده بودم نباید بیش از این دامن گیر محمد بشه. تلفنش رو برداشتم و به ارژونس زنگ زدم. موقعیت رو گزارش دادم؛ وسایلم جمع کردم. من باید این راه تنها طی کنم دیگه ریسک نمی کنم! اگه کابوس هام هویتم پیدا کردند پس باید هوشیار باشم. کوله به دوش در امتداد خیابان به راه افتادم. نگران بودم و عذاب وجدان داشتم از اینکه محمد رو تنها گذاشتم اما مطمعنم امبولانس میرسه. هوا رفته رفته سرد و سرد تر می شد و طاقت من کمتر. سرگیجه عجیبی داشتم. خم شدم و زانو هام گرفتم، چند بار نفس عمیق کشیدم و پلک زدم. گوش هام زنگ میزد. دستی به گردنبندم کشیدم؛ گرمای مطلوبی داشت! برای لحظه ای احساس کردم کردم قلبم گرم شد. کوله رو محکم تر گرفتم و به راهم به سمت کرمانشاه ادامه دادم. تحت تعقیب بودم و خیابون اصلی برای من مثل یه تله بود. هنوز چند قدمی نرفته بودم که احساس کردم کسی از پشت سر بهم نزدیک میشه! چرخیدم؛ کسی نبود. من.... مطعنم یکی از پشت سر بهم خیره شده.... حسش.. می کنم! تپش قلبم سریع تر شده بود، بدنم از گردش سریع خون گُر گرفته بود. با حرکت ناگهانی چرخیدم....
    1 امتیاز
  16. ساندویچ چهل و دو🩸 دستم رو به دیوار پشت سرش کوبیدم. شمرده شمرده گفتم: - با من مثل حیوون دست‌آموزت رفتار نکن! چشم‌هاش خندید. پرونده رو بالا گرفت و گفت: - داره خیس میشه، مثل من و تو. موهام به هم چسبیده بود و پیرهن سفیدم به بدنم. بهش گفتم: - خیلی تحملت کردم... دستم رو توی جیب شلوارش بردم. اخم‌هاش رو توی هم فرو برد اما مقاومتی نکرد. - تو شرم و خجالت حالیت نمیشه، نه؟ درست دیده بودم! یه چیزی توی جیبش بود. وقتی بیرونش کشیدم، جا خوردم. - کارت دعوت عروسی؟! بازرس با لودگی محض گفت: - می‌تونیم با هم بریم. کارت رو توی صورتش پرت کردم که لیز خورد و روی زمین افتاد. - راه بیوفت! - نباید توی محل کارم هم زباله بریزی! تو واقعا با رعایت قانون مشکل داری. چشمم رو دنبال ماشینم چرخوندم، جلوتر پارک شده بود. حرکت قطرات آب رو توی بدن و پشت کمرم احساس می‌کردم. زیر لب زمرمه کردم: - از خیس شدن متنفرم! دو قدم برنداشته بودم که بارون قطع شد، البته فقط برای من. از گوشه چشم نگاهش کردم و پرسیدم: - داری چه غلطی می‌کنی؟ بازرس کُتش رو روی سرمون نگه‌داشته بود. شونه‌ای بالا انداخت و بدون نگاه بهم گفت: - همینو بگو! اگه این یه راه میانبر برای خلاص شدن از شر اون کت چهارخونه بی‌ریخت بود، من مشکلی نداشتم. چشم ازش گرفتم و هردو قدم‌هامون رو سریع‌تر برداشتیم تا به ماشین برسیم.
    1 امتیاز
  17. ساندویچ چهل و یک🩸 - می‌دونی چیه؟ اصلا نباید خانم زیبایی مثل شما رو درگیر این کارای خسته‌کننده کنیم. اگه من یه روز شاه بشم، حتما این قانون رو تصویب می‌کنم. بوی گندیده دهنش داشت خفه‌م می‌کرد! ظاهر مشتاقم رو حفظ کردم و گفتم: - خوشحالم که مردایی مثل شما وجود دارن. حالا دیگه حسابی شُل شده بود. همون لحظه، بازرس چیزی از زن گرفت و سریع اون رو توی جیب شلوارش چپوند. بعد هم از زن فاصله گرفت و به سمت آسانسور رفت. زمزمه کردم: - گیرت انداختم! - نشنیدم عزیزم؟ چی گفتی؟ به طرف مردی که توی یک وجبی من ایستاده بود برگشتم. از سر راهم کنارش زدم و با لحنی متفاوت از لحن صحبتم تا اون لحظه، بهش گفتم: - عین اختاپوس به زن‌ها نچسب و گمشو! مرد رو پشت سر گذاشتم و بعد، زنی که بازرس باهاش گپ زده بود، درست از کنارم رد شد. بوی مادمازل شنل می‌داد و وقتی دقیق‌تر بهش نگاه کردم، چشم تو چشم شدیم. قدم‌هام رو تند کردم، باید زودتر از بازرس از اینجا بیرون می‌زدم. از ساختمون بیرون اومدم و کنار در شیشه‌ای کمین کردم. به محض اینکه بازرس بیرون اومد، بازوش رو کشیدم. - جایی تشریف می‌بردی؟ با حیرت به پشت سرش نگاه کرد. متوجه نشده بود که تمام این مدت، تعقیبش کردم. پرونده رو بالا گرفت و گفت: - آره، داشتم اینو برات می‌آوردم. به خاطر پایین اومدن از پله‌ها هنوز نفس‌نفس می‌زدم. بازرس رو به نقطه کوری از محوطه کشیدم که مطمئن بودم هیچ دوربینی نداره. اعتراض کرد: - معلوم هست چت شده؟ این جیمزباند بازیا چیه؟ کوبوندمش به دیوار که صدای آخش بلند شد. - چی از اون زن گرفتی؟ چه نقشه‌ای تو سرته بازرس؟ یک طرف لبش بالا رفت. اصلا از این وضعیت ناراضی به نظر نمی‌رسید. نم‌نم بارون شدت گرفته بود و موها و لباس‌های جفتمون خیس بود. با لحن مرموزی گفت: - چی می‌خوای بشنوی گربه وحشی؟ می‌خوای بدونی من بهش گفتم باهام چی‌کار کردی یا نه؟
    1 امتیاز
  18. پارت صد و شصت و نهم رفتیم دم در اتاق و دیدم که یه دختر با موی بور بلند و یه پیراهن قرمز پست میز نشسته. پوریا رفت سمتش و سرش و بوسید و گفت: ـ چیکار می‌کنی المیرای من؟! دختره با ناراحتی نگاش کرد و گفت: ـ پس چرا اینقدر دیر اومدی عمو؟؟ من گفتم برام تولد نگیرن تا تو برسی! موهاشو گذاشتم پشت گوشش و گفت: ـ دیدی که بخاطر تو رسیدم عزیزم! چی کشیدی ببینم؟ ورقه نقاشیشو نشون داد و با ذوق گفت: ـ این منم ، اینم تویی عمو! پوریا گفت: ـ وای چقدر خوشگله! آفرین عزیزم... یهو با خجالت به من نگاه کرد و زیر گوشش پوریا یه چیزی گفت که من رفتم جلو و صورتش و نوازش کردم و گفتم: ـ چی پچ پو می‌کنی کوچولوی خوشگل؟! گفت: ـ نمی‌دونستم که عمو پوریا زنش هم میاره وگرنه تو نقاشیم میکشیدمش! منو پوریا جفتمون خندیدیم و پوریا گفت:
    1 امتیاز
  19. نام داستان: چالش های زندگی نویسنده: سحر قاسمیان | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه خلاصه: پویا، دانشجوی مهندسی، در کتابخانه با نازنین، دختری علاقه‌مند به شعر، آشنا می‌شود. رابطه‌ی آن‌ها از دوستی ساده آغاز شده و با وجود مخالفت خانواده‌ی نازنین و مشکلات مالی، به عشقی عمیق و پایدار تبدیل می‌شود. پس از تلاش‌های فراوان، خانواده‌ها نیز همراهمی می‌کنند و آنها ازدواج می‌کنند اما اتفاقاتی می‌افتد که....
    1 امتیاز
  20. #پارت16 آقاجون یه داد کشید که همۀ خودمونو جمع کردیم. سردار هم یه دست لباس به آرتین داد و برگشتیم سر مجلس خواستگاری. آقاجون گفت: ـ اقاجون: نمی‌دونم امشب مادرت با چه امیدی می‌خواد عروست کنه! منم با لبای برچیده جواب دادم: ـ سوگند: عه آقاجون! خو پام گیر کرد به فرش! مامان هم با حرص توپید: ـ مامان: آقاجون، یه ذره به خواهرش نکشیده، همش مثل بچه‌ی پنج‌ـ‌شش‌ساله دنبال بازیگوشیه! ساناز که از تعریف مامان خر کیف شده بود پشت چشمی برام نازک کرد، منم از حرص داشتم پوست لبم رو می‌جویدمش. ـ سوگند:حالا این مارمولکو تعریف می‌کنین؟! اصن نخواستیم شوهر کنیم آقا، مگه زوریه؟! آرتین که دید این بحثا به نفعش نیست، سریع مجلس رو به دست گرفت و گفت: ـ ارتین: ای بابا، چرا بحث می‌کنید؟ من خوبم، برید سر اصل مطلب لطفاً. جووون، چه لفظ‌قلم حرف زد! خلاصه، اینا حرف زدن و من و آقا داماد هم وسط قاق بودیم. برای مهریه، هزار تا مهرم کردن و یه انگشتر ظریف که روش یه نگین داشت، دستم کردن. قرار شد تا آخر هفته خرید وسایل‌مونو بکنیم و جمعه شبم عقد و عروسی باشه. یه وقت عجله نکردن؟! خدایا، محوم کن! سر یه هفته هم شوهر پیدا کردن واسم، هم خواستگاری اومدن، هم دامادو سوزوندم، هم قراره عروسی کنم! خدا بعدی رو بخیر کنه! با صدای نوشین کنار گوشم از فکر بیرون اومدم. ـ نوشبن: تو فکری؟! چشم‌هامو تو حدفه چرخوندم و جواب دادم: ـ سوگند: دنبال گه خورم می‌گشتم، پیداش کردم! با حرص گفت: ـ نوشبن: جدیداً خیلی بی‌ادب شدیااا! منم گفتم: ـ سوگند: جون بابا، حرص نخور، پوستت چروک میشه، ارسین نمی‌گیرتت‌ها! نوشین گفت: ـ نوشین: تو نگران نباش، می‌گیره! پاشو بیا بریم شام بخوریم. ـ سوگند:گشنه‌ها خواستگاری اومدین، دیگه شامتون واسه چی بود؟! _نوشین:یعنی این مهمون‌نوازیت از پهنا تو حلقم! سری از روی تأسف تکون داد و رفت سر میز. انگار خیلی گشنه بودن، چون همشون سر میز بودن و فقط من هنوز اینجا مونده بودم. با صدای قار و قور شکمم، دستمو گذاشتم روش و گفتم: ـ سوگند: گشنته مامانی؟ صبر کن، الان میرم پرت می‌کنم. با دو رفتم سر میز، بدون توجه به چشم‌غُره‌ی گشادخان که می‌گفت پیشش بشینم، بین نوشین و ساناز نشستم و با خیال راحت شروع کردم به خوردن. از همون بچگی غذا خوردنم درست‌حسابی نبود، مثِ وحشیا غذا می‌خوردم. الانم آرتین با تعجب نگام می‌کرد، ولی نگاه بقیه عادی بود، چون اخلاقامو خوب می‌شناختن. همون‌طور که قاشقم پر بود تا بذارم دهنم، سرمو به معنی «چیه؟» براش تکون دادم که اخمی کرد و به ادامه‌ی لنبوندنش رسید. *** از صبح چهارتایی (من و گشادخان و ساناز و نوشین) تو خیابون ها ول می‌چرخیم که مثلاً خرید کنیم. نوشین گفت: ـ نوشین: توروخدا یه چیزی پسند کنین بریم بابا! بخدا پا نموند برام. ساناز هم مثل نوشین ادامه داد: ـ ساناز: راست میگه دیگه، همه چی رو خریدیم، مونده لباسای شما دوتا که انگار تصمیم ندارین بخرین! بخاطر حرص خوردنش با سرخوظی جوابش رو دادم: ـ سوگند: خواهر گلم، حرف اضافه موقوف! یادته عروسی خودت، تو و اون شوهر سیرابیت کل تهران منو گردوندین؟! … تلافیش در اومد دیه، بریم بخریم. یا امام‌زاده ساسان! این چرا این‌طوری شد؟! با عصبانیت یه نگاه غضبناک کرد و یهو حمله کرد سمتم. منم زدم رو دنده و گازشو گرفتم! تو پاساژ به اون بزرگی من می‌دویدم، سانازم دنبالم، پشت سر اونم آرتین و نوشین می‌دویدن بلکه بتونن مارو نگه دارن. دقیقاً روبه‌روم قوطی‌های کنسروی بود که به شکل هرم چیده شده بودن. متأسفانه ترمزم برید و… بوووم! خوردم به کنسروها مخم جابه‌جا شد حاجی! درست بالای سرم چهارنفر با خشم فراوون نگام می‌کردن؛ آرتین، ساناز، نوشین و یه پسر جوون که فک کنم صاحب مغازه بود. کمکم کردن بلند شم و آرتین هم خسارتی که به مغازه زده بودم رو پرداخت کرد. نوشین گفت: ـ نوشین: بچه‌ها شرمنده، ارسین داره میاد دنبالم، باید برم. ساناز گفت: ـ ساناز: منم تا خونه ببرین، سانای داره گریه می‌کنه، خشایار رو کلافه کرده. زِکی اینارو باش! مثلاً اومدن با ما خرید کنن که کارای بد بد نکنیم! حالا خوبه ما بچه‌های سر به زیری هستیم، وگرنه که هیچی دیگه! ـ ارتین:ممنون، زحمت کشیدین. به شوهرای قوزمیتتون سلام برسونین! رفتن و نذاشتن حتی یه دلِ سیر فحششون بدم! ایــــیش!
    1 امتیاز
  21. باران می‌بارید و آن‌ها بی‌وقفه قدم می‌زدند؛ گویی زمان ایستاده بود تا فقط شاهد این لحظه‌ی ناب باشد. هیچ کلمه‌ای لازم نبود، چون باران خودش همه‌چیز را می‌گفت: از دلتنگی‌ها، از شوق دیدار، از وعده‌ی فرداهایی که هنوز نیامده‌اند. عشقشان ساده نبود. خانواده‌ی نازنین سخت‌گیر بودند و نمی‌خواستند دخترشان به این زودی وارد رابطه‌ی جدی شود. پویا باید ثابت می‌کرد که مردی مسئولیت‌پذیر است. او بیشتر درس خواند، کار پاره‌وقتی گرفت و حتی پروژه‌های دانشگاهی‌اش را با جدیت بیشتری دنبال کرد. نازنین هم در دلش می‌دانست که عشقشان ارزش جنگیدن دارد. شب‌ها در دفترچه‌اش شعرهایی می‌نوشت که همه به پویا ختم می‌شد. پس در کنار او به تلاش کردن ادامه داد. — ماه‌ها گذشت. پویا و نازنین با وجود همه‌ی سختی‌ها کنار هم ماندند. یک روز، پویا نازنین را به پل طبیعت برد. غروب خورشید آسمان را به رنگ‌های نارنجی و صورتی درآورده بود. پویا حلقه‌ای ساده اما پرمعنا به دست نازنین انداخت و گفت: «می‌خوام همیشه کنارم باشی.» نازنین با اشک شوق در چشمانش پاسخ داد: «من از همون روز اول کنار تو بودم، و همیشه خواهم بود.»
    1 امتیاز
  22. پویا، جوانی ۲۴ ساله، در دانشگاه تهران درس می‌خواند. او پسری آرام، جدی و کمی خجالتی بود. روزی در کتابخانه، وقتی دنبال کتابی درباره‌ی سازه‌های بتنی می‌گشت، نگاهش به دختری افتاد که غرق در خواندن دیوان حافظ بود. نازنین، دختری ۲۰ ساله با چشمانی درخشان و لبخندی آرام، آن‌قدر محو شعر بود که حتی متوجه نگاه پویا نشد. پویا برای لحظه‌ای ایستاد. قلبش تندتر زد. آن نگاه کوتاه، شروعی شد برای داستانی که هیچ‌کدامشان تصورش را نمی‌کردند. --- چند روز بعد، پویا بهانه‌ای پیدا کرد تا با نازنین صحبت کند. او پرسید: «ببخشید، شما همیشه اینجا کتاب می‌خونید؟» نازنین سرش را بلند کرد و با لبخند گفت: «تقریباً… کتابخونه بهترین جای دنیاست.» این جمله ساده، دریچه‌ای شد برای گفت‌وگوهای طولانی. از آن روز به بعد، هر بار که به کتابخانه می‌رفتند، کنار هم می‌نشستند. پویا از دنیای پل‌ها و ساختمان‌ها می‌گفت، نازنین از شعر و داستان. کم‌کم، دوستی‌شان به صمیمیتی شیرین تبدیل شد.
    1 امتیاز
  23. فقط یه فکر خودت باش این ادمها دو روز حرف میزنن بعد یادشون میره. کافیه کاری که دلت میگه رو انجام بدی. برای دو روز خرف مردم کل زندگیتو تباه نکن
    1 امتیاز
  24. بیاید چیزایی که دیگه واقعا کلیشه شده و از خوندنش خسته شدیم رو اینجا بنویسیم. نویسنده‌ها بدونن که از این کلیشه‌ها استفاده نکنن😁 مثال: آرشام تهرانی مغرور و خودساخته درِ بی‌ام‌دبلیوشو می‌بنده و میره دنبال دختر بازیگوش داستان🫡
    1 امتیاز
  25. هر چیزی که از واقعیت به دوره ( توی رمان های تخیلی اوضاع متفاوته) ولی اینکه دو نفر غریبه بعد یه مدت یه فامیل و اشنایی از اب در میان که تا حالا هم رو ندیدن خیلی منزجر کنندس🤣
    1 امتیاز
  26. پارت صد و شصت و هشتم وای ذوق بچه دیدنی بود! چند دقیقه بود راهرو پر شده بود از بچه‌های قد و نیم قد که سمت پوریا میدوییدن. همشون محکم پوریا رو در آغوش کشیدن و بهش می‌گفتن که چقدر دلشون برای اون تنگ شده...پوریا تک به تک اسباب بازیای توی دستش و بین بچها پخش کرد...و باهمشون مشغول حرف زدن شد. رو به اون خانوم مسئول گفتم: ـ چقدر بچها دوسش دارن! اصلا فکر نمی‌کردم پوریا ارتباطش با بچها اینقدر خوب باشه! زنه لبخندی بهم زد و گفت: ـ آدما رو اصلا نباید از رو قیافشون قضاوت کنیم! آقا پوریا جزو یکی از خیریای بزرگ مجموعمون هستن! همه‌ی بچها رو هم از نزدیک می‌شناسه و ارتباطش باهاشون خوبه... تو دلم گفتم: مافیای خَیِر!! چه جالب!! همون‌طور که بچها مشغول بازی با اسباب بازیاشون شدند، پوریا اومد سمت ما و از اون خانوم مسئول پرسید: ـ خانوم یحیی زاده، المیرا رو بین جمعیت ندیدم! براش تولد گرفتین؟! خانوم یحیی زاده گفت: ـ والا میدونین چقدر رو قول آدما حساسه! صبح براش یه کیک گرفتیم اما گفت تا زمانی که عمو پوریا نیاد، جشن تولد نمی‌خوام. منم راستش بخاطر همین بهتون زنگ زدم! پوریا دستی به پیشونیش کشید و گفت: ـ الان کجاست؟!خوابیده؟ خانوم یحیی زاده ما رو به سمت اتاقی راهنمایی کرد و گفت: ـ داشت نقاشی می‌کشید! بعید می‌دونم خوابیده باشه...
    1 امتیاز
  27. پارت صد و شصت و هفتم بدون هیچ حرفی از ماشین پیاده شدم و پوریا زنگ در و فشار داد...از کانکس کناری نگهبان سرشو آورد بیرون و با شادی گفت: ـ پوریا خودتی پسرم؟! پوریا اون دستش که آزاد بود، رو تکون داد و گفت: ـ خودمم عمو! در و باز می‌کنی! مرده با هیجان گفت: ـ ای به چشم! چقدر بچها خوشحال میشن ببیننت... جالب بود! با اینکه آدم تخس و عصبی بود ولی عموما همه خیلی دوسش داشتن؛ جایی نبود بریم و اونجا با پوریا بد رفتار کنن! از همه مهم تر، پوریا اومده بود اینجا که به بچه‌ای پرورشگاه سر بزنه؟! از حرفاش با اون نگهبانم متوجه شدم مثل اینکه اصولا اینجا میاد! هیچوقت فکرشو نمی‌کردم که پوریا به بچه‌ای پرورشگاه بخواد اهمیت بده و این موقع شب از خونش پاشه بیاد اینجا تا ببینتشون! همینجور که از پله‌ها می‌رفتیم بالا، یه خانومی که انگار مسئول اونجا بود، اومد سمتمون و با ذوق گفت: ـ آقا پوریا زحمتتون زیاد شد نصفه شب! بخدا خیلی عذاب وجدان گرفتم که بهتون زنگ زدم! پوریا گفت: ـ اتفاقا کار خوبی کردین که زنگ زدین! من بخاطر مشغله زیاد کاریم، فراموش کرده بودم! خوب شد که بهم یادآوری کردین! تا زنه رفت حرفی بزنه، یه پسر بچه از پشت سرش ما رو دید و چند بار چشماشو مالوند و با صدای بلند گفت: ـ بچها بلند شین! عمو پوریا اومده!
    1 امتیاز
  28. پارت صد و شصت و ششم همیشه وقتی می‌خواست یه کاری انجام بده، تا همون لحظه نمی‌رسید به من نمی‌گفت که چه خبره! بعد یک ساعت رانندگی کردن، دیدم که دم در یه عروسک فروشی وایستاد و رو به من گفت: ـ پیاده شو! با خنده گفتم: ـ جدیدا زیادی به عروسک فروشی علاقمند شدیا! اونم خندید و گفت: ـ برای خودم نمی‌خوام! با تعجب نگاش کردم و که بهم گفت: ـ بنظرت یه دختر هشت ساله از کدوم اینا بیشتر خوشش میاد؟! داشت راجب کی حرف میزد؟؟! واقعا خیلی کنجکاو بودم...به عروسکای پشت ویترین نگاه کردم. همشون بی‌نهایت خوشگل بودن و به دل هر بچه‌ایی می‌نشست. سریع گفتم: ـ اینا همشون خوشگلن، ولی شاید از این عروسک پرنسسیا خیلی بهتر باشه و خوشش میاد! داری راجب کی صحبت می‌کنی پوریا؟! بازم بدون توجه به حرف من، عروسکی که گفتم و نشون داد و گفت: ـ میگی از این خوشش میاد؟! پس بخرمش. رفتیم داخل عروسک فروشی و خانوم فروشنده با گشاده رویی اون عروسک و چندتا از عروسک های ریز دیگه که خوده پوریا انتخاب کرده بود و بسته بندی کرد و داد دستش...واقعا نمی‌تونستم درک کنم که این همه عروسک و برای چی خریده و چی پشت تلفن شنیده که این موقع شب اومده عروسک فروشی! راستش هیچ حدسیم راجع بهش نداشتم. نیم ساعت بعد دم در یه پرورشگاه معروف نگه داشت و گفت: ـ خب بالاخره رسیدیم! با خودم گفتم لابد یکی از آشناهاش اینجاست و با خرید عروسک اومده که بهشون سر بزنه.
    1 امتیاز
  29. پارت صد و شصت و پنجم چیزی نگفتم که گفت: ـ تا عروسکش و دیدم یاد تو افتادم! گفتم: ـ خوشحالم که توی ذهنت موندگار شده! همین لحظه گوشیش زنگ خورد...بعد از اینکه صحبت کرد با کلافگی رو به من گفت: ـ وای یادم رفت! پرسیدم: ـ چیشده؟! گفت: ـ امروز تولد یکی از بچها بود، بهش قول داده بودم که برم ولی یادم رفت! با تعجب گفتم: ـ کی!! با ساعتش نگاه کرد و پرسید: ـ خسته که نیستی؟! گفتم: ـ نه، کجا قراره بریم؟ بازم دستم و گرفت و گفت: ـ رسیدیم متوجه میشی! همون‌جوری که داشتیم می‌رفتیم پایین گفتم: ـ پوریا از دست اینکارای پر رمز و رازت خسته شدم! خب بگو قراره کجا بریم دیگه! مثل معما میمونی! نگام کرد و گفت: ـ خیلی حرف میزنی دختر!
    1 امتیاز
  30. 1 امتیاز
  31. ساندویچ سی و هفت🩸 همیشه توی ماشین، بطری آب داشتم. شروع به شستن زخم‌هام کردم. برخورد آب، سوزش جراحاتم رو کمتر کرد. هر لحظه سرم رو بالا می‌آوردم و اطرافم رو رصد می‌کردم تا کسی من رو توی اون وضع نبینه. در نهایت، بعد از بستن زخم‌هام با تکه‌ای از پارچه لباسم، به خونه برگشتم. در رو که باز کردم، ویل و نیک جلوی تلویزیون بودن. کلارا زیر گوش بازرس چیزی زمزمه کرد که از چشمم دور نموند. بعد به سمتم اومد و با دیدن دست‌هام، جیغ کشید: - چه بلایی سر دستات اومده؟ به سمتم اومد و من دستم رو عقب کشیدم. بازرس از آشپزخونه بیرون اومده بود و با کنجکاوی، از دور ما رو نگاه می‌کرد. ویل و نیک هم با فریاد کلارا، توجهشون جلب شد. از مرکز توجه بودن خوشم می‌اومد، اما نه برای دلسوزی. کوتاه گفتم: - چیزی نیست. به بازرس نگاه کردم و پرسیدم: - پرونده رو پیدا کردی؟ بازرس و کلارا نگاه کوتاهی به همدیگه انداختن و بعد، بازرس جلو اومد. چهره جدی به خودش گرفته بود که با موهای شونه‌نخوردش در تضاد بود. گفت: - اینجا نیست. ویلیام متفکر چونه‌ش رو لمس کرد و گفت: - منظورت از اینجا دقیقا کجاست؟ مثلا توی اتاق نشیمن نیست؟ یا توی اتاق‌خواب نبود؟ زیر مبل‌ها رو گشتی؟ زیر فرش چطور؟ گاوصندوق داری؟ وای نه! تو اینقدر حقوق نمی‌گیری که حتی پس‌انداز داشته باشی، چطور می‌تونی یه گاوصندوق... من و کلارا همزمان گفتیم: - ویل خفه شو! ويليام دست‌هاش رو روی سینه جمع کرد و به شکل نمایشی ازمون دور شد. بازرس فرصت پیدا کرد تا اعتراف کنه: - توی خونه نیست، من اشتباه می‌کردم. پرونده توی اداره، توی کشوی میزمه. به گوشه فرش خیره شده بود و بعد از گفتن این حرف، نفس راحتی کشید. نفس‌‌راحتی که آدم‌ها معمولا بعد از زمین گذاشتن یه بار سنگین می‌کشن.
    1 امتیاز
  32. 🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا
    1 امتیاز
  33. پارت 25 سیگار از دستم افتاد. اخم های مرد بیشتر شد. به سمت محمد چرخیدم تا بفهمم اون هم می بینه؟ نه... محمد نمی دید!.... این نفرین من بود! باز به مرد عصبی خیره شدم که قبل از اینکه حرفی بزنه محو شد. محمد به افق خیره شده بود و سخت تو فکر بود! اصلا حواسش به من و اتفاقات نبود. خم شدم. سیگار و پاکت سیگار برداشتم. گردنبندم گرم شد و شروع کرد به سوزاندن پوست سینم؛ یه اتفاق بد در جریانه! سرم بالا اوردم و به اطراف نگاه کردم.... صدای جیغ از دور دست ها امد! میخ کوب شدم! نفس داخل سینم حبس شد. مردی قد بلند با لباس های مشکی، موهای زن رو دور دستش پیچیده بود. زن لباس کوردی بلندی به تن داشت؛ موهای مشکی و بلندش دور دست های مرد پیچ خورده بود. زن جیغ میزد و مرد می کشیدش! دست های زن دستان مرد رو گرفته بود تا بیشتر از این موهاش کشیده نشه! رد خونی که مرد زن رو روی اسفالت خیابون می کشید و رد خون به جا می گذاشت. به سمت مرد دویدم اما یک میلی متر هم قدم از قدم برنداشتم؛ انگار.... اختیار جسمم به دست من نبود! تلاش می کردم..... اما.... نمی توانستم تکان بخورم.... زن فریاد درد ناکی کشید: جــــــــــــلــــــــــــــال...! مرد پوزخندی زد، چند نفر دیگه هم امدند و پاهای زن رو گرفتند..... بلندش کردن و دست و پاهاش بستند! یکی از انها سیلی محکمی به صورت زن کوبید! چشم های زن روی هم افتاد و پلک هاش بسته شد. جسم بیهوشش را داخل صندوق عقب ماشین انداختند و حرکت کردند. مردی از دور دوید.... به خودم فشار می اوردم اما اصلا نمی تونستم حرکت کنم و جلوی اتفاقات رو بگیرم! مرد به دنبال ماشین می دوید.... اما.... زمین خورد و به ماشین نرسید! زانو زد و رو به اسمان فریاد کشید! نفس در سینه ام حبس شده بود.... نفس کشیدن خیلی سخت شده بود. خس خس می کردم!.... تقلا می کردم برای ذره ای اکسیژن.... چیزی محکم به صورتم خورد. پلک زدم و با صورت نگران محمد رو به رو شدم! - بهمن... من رو می بینی؟ گیج به محمد خیره شدم! نفس راحتی کشیدم. محمد انگشت اشاره اش رو جلوی صورتم گرفت. - انگشتم دنبال کن! به حرکات دست محمد خیره شدم. - بگو چند تا انگشت می بینی؟ به انگشت اشاره و شست محمد خیره شدم. - دو تا! نفس عمیقی کشید: خداروشکر! دستی به صورت خیس از عرقم کشیدم. - اتیش کن بریم من دیگه نمی تونم رانندگی کنم؛ باید کمی بخوابم! محمد سری تکان داد! سوییچ رو به سمتش پرت کردم که داخل هوا قاپیدش. عقب ماشین سوار شدم و دراز کشیدم. ساعدم رو گذاشتم روی صورتم؛ ماشین روشن شد و حرکت کردیم. - کجا بریم؟ نفس خسته ای کشیدم و چشم هام بستم: کرمانشاه! رادیو ماشین رو روشن کرد و به مسیر ادامه داد. خسته بودم، سوالات زیادی داشتم!... تقریبا قلق کار داشت دستم می امد و داشتم یاد می گرفتم باید چکار کنم.....ولی... نقاط مجهول زیادی هم وجود داشت. باید پرده از راز نکراویل و ماهیت لعنتیش بردارم.... البته... نباید فراموش کرد الان تحت تعقیبم... محمد بیچاره بگو... کارش رو ول کرد امد سراغ من...! سکوت ماشین رو صدای رادیو می شکست تا اینکه تلفن محمد زنگ خورد. گوشی رو جواب داد. - بله بفرمایید! از اینه ماشین نیم نگاهی به من انداخت و بعد به جلو خیره شد! - نه من بی خبرم!... من؟ دستی داخل موهاش کشید و کمی مکث کرد. - بنظر سرتیپ من حق ندارم یک ماه از دوازده ماه سال برم تعطیلات؟ تن صداش بالا تر برد. - به من چه ربطی داره که سرگرد راد کجاست؟! انگشتاش روی فرمون ماشین فشار داد. - سرگرد راد کی از بیمارستان فرار کرده؟!.... من ان ساعت کجا بودم؟!..... آفرین من خونه ام بودم. سکوت کرد؛ انگار داشت به صدای پشت خط گوش می داد. - بله من به محل کارم سر زدم و در خواست مرخصی دادم!..... می بینید با عقل جور در میاد! مشتی به فرمون ماشین کوبید و سرعتش رو بیشتر کرد. - بله من خارج از شهرم... یعنی چی... خب دارم میرم دیدن خانوادم شهرستان... بله! صدای رادیو رو کمتر کرد. - بله.... خدانگهدارتون! تلفن رو قطع کرد. سرعتش رو کمتر کرد و بعد سیمکارتش رو بیرون اورد. نفس کلافه ای کشید و گوشی داخل داشبورد ماشین انداخت! از داخل اینه نگاهی بهم انداخت. تک خنده عصبی کرد. - حدس بزن چی شده؟ ساعدم رو از روی صورتم برداشتم.... و سوالی نگاش کردم. - تحت تعقیبی بهمن خان! خندیدم: ای بابا!..... نمردیم و تحت تعقیب هم شدیم! ... چه افتخاری نصیبم شده! - حالا باید از فرعی ها بریم...! پوزخندی زدم و با شستم حرفش رو تایید کردم.
    1 امتیاز
  34. آشپز آرایشگر آتش نشان استاد دانشگاه اپراتور امدادگر ابزار فروشی آهن آلاتی برنامه نویس کامپیوتر باستان شناس برقکار بازیگر بازاریاب بنا بزاز آبمیوه فروش پلیس پزشک تاجر فرش چوپان چرم دوز چرم فروش جواهرفروش طلا فروش نقره فروش جنگل بان جوشکار جلاد قصاب جوراب فروش خیاط خطاط خلبان هتل دار هندوانه فروش عکاس طباخ طلا فروش طراح سایت طراح دکوراسیون غواص غازچران غسال غریق نجات صافکار صنعتگر صراف صیاد صدابردار معدنچی ملوان معلم لوله کش لباس فروش لوکوموتیو ران لبو فروش لوازم التحریری شهردار شاطر شیشه گری شیرینی پزی شیرینی پز شکارچی شکاربان گاری چی گلیم باف گارسون گاوداری گچ کار گل فروش روحانی راهزن قاضی مترجم قناد انلاین شاپ فس فود دفتر نهاد دانشجو دست فروش گدا مافیا
    1 امتیاز
  35. کلا بنظرم کاش دست از سر ایده پسر خیلی مغرور و سرد و خشن و پولدار بردارید این همه پسر دلقک فقیر باحال ریخته تو مملکت😂
    1 امتیاز
  36. اگر راست است که هر کسی یک ستاره روی آسمان دارد، ستاره من باید دور، تاریک و بی‌معنی باشد - شاید اصلاً من ستاره نداشته‌ام. - بوف کور
    1 امتیاز
  37. به تازگی رمان شکلات تلخ رو خوندم و خیلی دوسش داشتم و رفتار و اخلاق شخصیت مرد داستان واقعاً به دلم نشست اگه رمان پلیسی و عاشقانه دوست دارید بسیار پیشنهاد میشه که رمان‌های سیگار شکلاتی و شکلات تلخ رو بخونید.
    1 امتیاز
  38. درود عزیزان وقت بخیر لطفا به سوالات پاسخ دهید ۱:نویسندگی را از چه سالی انتخاب کردید؟! از سال ۹۶ ۲:ژانر و سبک نوشته شما چگونه است؟! همیشه عاشقانه، اجتماعی، تاریخی و تخیلی نوشتم ۳:هدف شما از نویسندگی چیست؟! اینکه خدای دنیای خودم باشم. حس قدرت عجیبی میده که یک دنیا و کلی شخصیت بسازی و بهشون غم یا خوشبختی عطا کنی ۴: چه چیزی باعث شد که شروع به نوشتن بکنید؟! من بی‌شمار رمان عاشقانه خونده بودم اما هیچ وقت به نوشتن یکی از اون‌ها فکر نمی‌کردم. قرار گرفتن در نودهشتیا و اون جو صمیمانه‌اش بود که این بخش از من رو بهم نشون داد. ۵: اسم آثار منتشر شده از شمارا نام ببرید. دارم دیر می‌شوم، هارمونیکا، نیل در آتش، غوغای نوش، دل‌ریزه، پیچیده در روزمرگی، یورا بالرین آبی، تینار، نیکی و نارنج، یارالی یامور... ۶:ترجیحا چه سبک رمان هایی می‌خوانید؟! رمان‌های تاریخی، عاشقانه و صدالبته که طرفدار رمان‌های زن محور هستم. ۷: چه مدت طول کشید نویسندگی را بیاموزید؟! من هنوز در حال آزمون و خطا هستم، باور دارم تا لحظه مرگ هم همین خواهد بود. ۸: آیا تاحالا شده که از نوشتن بپرهیزید و جا بزنید؟! زیاد پیش اومده. مهم نیست چقدر ازش فاصله بگیرم، ایده‌ها راهشونو پیدا می‌کنن و یه جایی بالاخره یقه‌مو می‌چسبن! ضمنا جایی خونده بودم که قلم‌های کمرنگ ماندگارتر از ذهن‌های پربار هستن. ۹:چرا نویسندگی را انتخاب کردید؟! من نویسندگی رو انتخاب نکردم. فقط یه دختربچه رویاپرداز و خوش زبان بودم، اون خودش سراغم اومد. ۱۰: پیشنهاد و یا صحبتی به نویسندگان نو قلم دارید؟ ندارم. امیدوارم برزخ‌های سوزان برای شخصیت‌هاشون خلق کنن و از پس هزار و یک مانع سرراهشون بربیان. باتشکر از نویسنده گرامی: @هانیه پروین
    1 امتیاز
  39. به صورت سفید و صاف نگاه کردم دماغم خدادادی سر بالا بود و لبام انگار اون بالا برام ژل زده بود فرستاده بودم رو زمین موهای طلاییم تا پایین کمرم میرسید همه میگفتن شبیه پری دریایی هام آماده شدم و بدون کوچکترین آرایشی حاضر شدم(وی از نگین های کوچک روی لباسش هم روایتی میاره و در نهایت درحالی که از پله سر میخوره میرسه پایین با خانم والده سر صبحانه شاخ به شاخ میشه و در برخی موارد خواهر یا برادر مزاحمی داره که کلی تیکه بار هم میکنن و تا به کوچه میرسه رفیقش با دویست شیشش منتظرشه گزارش شده در برخی موارد هم این اوضاع برعکسه و شخصیت اصلی درحالی که سوار لامبورگینیش میشه از باغ قصرشون بیرون میزنه و میره دنبال دوستش که کلی قراره بخاطر دیر رسیدن فحشش بده)
    1 امتیاز
  40. سلام و درود به کاربران نودهشتیا ❤️❤️ وقتی 10 پارت از رمان‌تون رو گذاشتید، می‌تونید درخواست ناظر بدید ناظر به شما در بهبود کیفیت و نگارش رمانتون کمک خواهد کرد توجه: تنها رمان‌ها شامل ناظر میشن، نه داستان کوتاه❌ 1. اول باید روی علامت + بالای صفحه بزنید عزیزان: 2. طبق تصویر پایین «موضوع» رو انتخاب کنید 3. سپس روی «درخواست ناظر رمان» کلیک بفرمایید 4. حالا در قسمت «عنوان» بنویسید: درخواست ناظر برای رمان ... | ... کاربر انجمن نودهشتیا (جای خالی اول، اسم رمان رو بنویسید و جای خالی دوم، اسم خودتون رو بنویسید) سپس در کادر «محتوای موضوع» لینک رمانتون رو ارسال کنید، چطوری؟! ساده هست! اول وارد تاپیک رمانتون بشید، روی اون سه نقطه‌ای که توی عکس مشخص شده بزنید اشتراک گذاری رو انتخاب کنید لینک رمانتون اینجاست! باید کپی کنید و توی تاپیک درخواست ناظر پِیست paste بفرمایید. دیگه تمومه! تاپیکِ درخواست ناظر رو «ارسال» کنید و منتظر بمونید تا مدیر بخش در اولین فرصت برای رمان شما یک ناظر حرفه‌ای در نظر بگیره. اگر سوال یا مشکلی هست، همین الان به مدیران پیام بدید.
    1 امتیاز
×
×
  • اضافه کردن...