رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

تخته امتیازات

  1. هانیه پروین

    • امتیاز

      7

    • تعداد ارسال ها

      717


  2. sarahp

    sarahp

    مدیر ارشد


    • امتیاز

      3

    • تعداد ارسال ها

      382


  3. Mahy

    Mahy

    کاربر نودهشتیا


    • امتیاز

      3

    • تعداد ارسال ها

      14


  4. Paradise

    Paradise

    پلیس انجمن


    • امتیاز

      3

    • تعداد ارسال ها

      633


مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در 01/01/2026 در همه بخش ها

  1. پارت هفتاد و پنج روبه سمت راما می‌چرخاند و با نگاه به نیم‌رخ او می‌پرسد: - خب بریم سر اصل مطلب، ایده‌هات چیه که این‌قدر عجله داری؟ راما متعجب از تغییر حالت سریع او با شَک به سمتش سر برمی‌گرداند و با دیدن حالت جدی او پاسخ می‌دهد: - می‌خوام از طریق سایت فعالیت بیشتر برای جذب مشتری داشته باشیم، ویدیو نمونه کار بذاریم و برای هر پروژه چند عکس از ابتدا تا انتهای کار به‌صورت آلبوم بذاریم تا سطح کار رو ببینن. همان‌طور که خیره به او مانده مُروری بر ایده‌های فعلی ذهنش می‌کند: - اوم، ایده‌ی خوبیه، باید چند پنل اضافه بشه، قصد داری قالب هم عوض بشه؟ - آره همه‌چیز تغییرات داشته باشه، اما دسترسی به پنل‌ها بدون راهنمایی هم راحت باشه. - حله، مشکلی نیست، رنگ قالب که ... مکث می‌کند و با نگاهی خاص به ماشین او ادامه می‌دهد: - طبق معمول مشکی و سفید! لبخند روی لب‌های راما کِش می‌آید: - خوبه که سلیقمو می‌دونی! نیاز نیست توضیح بدم! پویان همش گیر می‌داد مشکی ببینده رو فراری میده! - فراری که میده اما تو راضی به رنگ دیگه نمی‌شی! راما با حفظ لبخند روی لب‌هایش به‌ سمت او می‌چرخد: - مشکل داری با سلیقه‌ام؟ از سوالش چشمی باریک می‌کند: - همیشه حق با مشتریه! اَبرویی از جواب او بالا می‌اندازد و خنده‌ایی با صدا می‌کند: - یعنی خوب درس گرفتی از پویان، زدی رو دستش! با چشم غره‌های معروفش رو از او گرفته و به مقابل زل زده، با اعتماد بنفس می‌گوید: - تمام پروژه‌هاش الان دست منه، خودش الان تو رِستِ! تا به او پاسخ بدهد گوشی‌ روی هولدر داشبورد می‌لرزد و نام شیوا نمایان می‌شود، نیم‌نگاه کوتاهی به چهره‌ خنثی شده‌‌ی از خنده تابش می‌اندازد و بلافاصله تماس را رد می‌کند، فضا کمی سنگین شده که مجدد گوشی می‌لرزد، عصبی از جو به‌وجود آمده گوشی را از هولدر جدا و خاموش می‌کند و بین دو صندلی پرت می‌کند، تابش معذب کمی جابه‌جا می‌شود و نگاه به خیابان می‌دوزد؛ دقایق بعد راما هم‌چنان کلافه پلک روی هم می‌فشارد و سعی بر آغاز بحث می‌کند، به سمت تابش که از پنجره‌ی به بیرون زل زده رو برمی‌گرداند: -‌ ببخشید می‌دونم تماس بی‌موقع‌ بود. ذهنش درگیر تماس شیوا مانده و تلاش می‌کند از آن فضای سنگین بینشان خارج شود و مانند راما ریلکس باشد، نگاه از بیرون گرفته و در نگاه راما که خیره حالاتش شده گره می‌خورد: - نه جواب می‌دادی شاید کار واجب داشت، بعدش بحث رو ادامه می‌دادیم. خیره حالات تابش مردمکش بین دو مردمک او می‌گردد و به‌دنبال آثاری از حس او می‌گردد، تابش تلاش بی‌فایده‌ایی داشته، آن هم راما، آدم شناس قهار! لبخندی از حرص تابش بر لب‌هایش می‌نشیند و خرسند از حالت او پاسخ می‌دهد: - چیزی بینمون نیست که بخوام جوابش رو بدم، هرچی بوده تموم شده. پاسخش دوز شدیدی از آرامش را به او تزریق می‌کند، آرام پلک روی هم گذاشته و آرامش را در تک- تک سلول‌های بدنش حس ‌می‌کند، نگاهی که از قبل مسلط‌تر شده به او می‌اندازد و با تکان سری از فهم حرف او، بحث قبلی را ادامه می‌دهد: - کد‌های اولیه سایت رو طبق ایده‌ایی که دادی می‌زنم، چیزِ دیگه‌ایی به ذهنت رسید برام تو تلگرام بفرست تا کدشو بزنم، برای شروع کلیپ و عکس از پروژه جدیدتون دارید؟ - لطف می‌کنی، باشه حتما، آره تو سیستم شرکته، وقت داری بریم ببینیشون چندتا گلچین کنی؟ - خواهش می‌کنم، آره وقت دارم. راما چشمکی به او می‌زند و پا روی گاز می‌فشارد: - پس یه سر بریم شرکت، ادامه بحث رو اون‌جا داشته باشیم. لبخندی از شیطنت او می‌زند: - بریم. با تایید او وارد لاین سرعت می‌شود، مسیر را با صحبت‌های کوتاه و معمول طی می‌کنند، نزدیک شرکت بدون ورود به پارکینگ مقابل ورودی اصلی شرکت مشغول پارک کردن می‌شود، بعد از پارک به سمت تابش می‌چرخد و با نگاهی به او که خیره به نقطه‌ای متحیر مانده می‌پرسد: - حواست کجاست؟ کمربندت رو باز کنم؟ متعجب از حواس‌پرتی او کمربند خودش را باز می‌کند، به سمت او کمی خم می‌شود و قصد باز کردن کمربند او را می‌کند و باز زدن دکمه آن را باز کرده و مجدد می‌پرسد: - تابش حواست پیِ چی رفته؟ منو ببین! تابش با حواس‌پرتی نگاه از بیرون گرفته و به او می‌دوزد لب‌هایش هنوز به صحبت باز نشده که تقه‌ایی به شیشه ماشین می‌خورد، نگاه از تابش گرفته و به سمت شیشه می‌چرخد و با دیدن شیوا با آن شکل و شمایل ابروهایش دَرهَم می‌رود.
    2 امتیاز
  2. نام رمان: ساندویچ با سُسِ خونِ اضافه! نویسنده: هانیه پروین | عضو هاگوارتز نودهشتیا ژانر رمان: عاشقانه، فانتزی، گوتیک خلاصه رمان: رستوران "بلادبورن" (Bloodborn) حالا یه شجره‌ی دویست ساله از خدمت به جامعه خون‌آشامی داره. دولت انگلستان اون‌ها رو به رسمیت شناخت و بهشون مجوز ساخت این رستوران رو داد، اما با دو شرط سخت! حالا که نوه‌ی بلادبورنِ بزرگ، نارسیس، این رستوران رو به دست گرفته، فقط یک اشتباه کافیه تا ارثیه‌ی خانوادگیش به گاف بره و پلمب بشه. گرگینه‌ها در سایه لبخند می‌زنن و بازرسِ احمق، مورد هدف خشمِ نارسیس قرار می‌گیره...
    1 امتیاز
  3. ساندویچ شماره پانزده🩸 با بی‌خیالی محض گفتم: - چرنده! من کسیو نمی‌کُشم، آدما به خاطر ضعف خودشونه که می‌میرن. نیک تندتند کلمات رو پشت سرهم قطار کرد: - قبول، تو نکشتیش! ولی... دستور قتلشو دادی. شونه‌ای بالا انداختم و گفتم: - تشکر لازم نیست، وظیفه‌مو انجام دادم. دهن نیمه‌بازش رو بست. صورتش رنگ‌پریده و ترسیده به نظر می‌رسید. با بی‌حوصلگی گفتم: - چیز دیگه‌ای نیست؟ نیک ما یه رستوران داریم که باید پسش بگیریم. لطفا وقتمو با همچین حرفای بی‌ارزشی تلف نکن. روی پاشنه‌کفشم چرخیدم اما نیک خفه نمی‌شد: - وظیفه تو نگهبانی از کلارا نیست نارسیس، متوجه نیستی؟ اون خودشم راضی به این کار نیست. فقط اگه خبردار بشه... فکم منقبض شد. دندون نیشم رو توی لبم فرو بردم تا خرخره نیک رو پاره نکنم، چون کلارا داشت تماشامون می‌کرد. - اگه بفهمه همسایه‌شو تو کشتی و تصادفی در کار نبوده... به سمتش برگشتم: - نکنه باید اجازه می‌دادم به اذیت کردن کلارا ادامه بده؟! نیک ادامه داد: - مربی رانندگی منحرفش، اون دوستش که مسخرش می‌کرد، حالا هم که دوست پسرش. شقیقه‌هام رو مالیدم. حرفش رو اصلاح کردم: - سابق! دوست‌پسر سابق و احمقش. نیک با ناباوری سر تکون داد. با لحن خشکی بهش گفتم: - شلوغش نکن! من فقط از دوستم حفاظت کردم و این، هیچ ربطی به تو نداره. نزدیک اومد و بوی عطر ارزونش با هوای تب‌دار ظهر مخلوط شد. آروم گفت: - کلارا می‌دونه؟ - نباید بفهمه! این حرفم بیشتر از اینکه یه جواب باشه، تهدیدی برای نیک بود تا دهنش رو بسته نگه‌داره. کلارا داشت بهمون نزدیک می‌شد: - اتفاقی افتاده؟ نیک زیرگوشم گفت: - دروغ‌ها عادت بدی به نام برملا شدن داره نارسیس، مراقب باش!
    1 امتیاز
  4. ساندویچ شماره چهارده🩸 کلارا بازوم رو گرفت و بهم هشدار داد: - می‌سوزی! بیا کلاهتو بذار. به کلاه‌ساحلی که جفتِ کلاه خودش بود نگاه کردم. هیچ جوره نمی‌تونستم خودم رو با اون کلاه مسخره تصور کنم! قبل از اینکه اعتراض کنم، کلارا جیغی از خوشحالی کشید، کلاه رو روی سرم گذاشت و از ماشین بیرون پرید. آروم لبه‌ بزرگ کلاه رو بالا بردم و متوجه شدم نیک و ویلیام، قبل از ما رسیدن. دست‌هام رو مشت کردم و نفس‌عمیقی کشیدم: - تحمل کن نارسیس! تو بدتر از این‌ها رو پشت سر گذاشتی. با دیدن تصویر ارکیده بزرگ کلاهم توی آینه ماشین، حرفم رو پس گرفتم. احتمالا این کلاه، بزرگترین و سخیف‌ترین اتفاق تمام عمرم به حساب می‌اومد. پیاده شدم و با برانداز کردن پنجره‌های خونه، به سمت بچه‌ها رفتم. زیر سایه درخت بزرگی ایستاده بودن. با دیدن لُپ‌های بادکرده‌ی ویلیام، انگشت اشاره‌ام رو تهدیدوار بالا گرفتم: - بخند تا زیر همین خورشید، گوشتت رو گریل کنم. نیک سرفه‌ای کرد و بهم نزدیک شد. - می‌تونیم حرف بزنیم؟ - بذار واسه بعد. سرش رو پایین انداخت و به سختی گفت: - وا...جبه. جفت ابروهام رو بالا انداختم. از پشت اون عینک‌آفتابی که نصف صورتش رو پوشونده بود، نمی‌تونستم حدس بزنم چی توی سرش می‌گذره. از بچه‌ها فاصله گرفتیم. نیک تمام مدت داشت با انگشت‌هاش بازی می‌کرد. - بگو! چشمم هنوز به خونه بازرس بود. شیروونی داغونی داشت که احتمالا زمستون‌ها چکه می‌کرد، باغچه کوچیک خونه به رسیدگی نیاز داشت و همینطور... - موضوع متیوعه. با اخم‌های درهم، نگاهم رو معطوف نیک کردم. با تته‌پته گفت: - می‌دونم که تو... کُشتیش.
    1 امتیاز
  5. تولدتون مبارک عزیزدل✨️🎈 امیدوارم امسال برات غذاهای خوشمزه و آدمای مهربون به ارمغان بیاره. چون تو لایق بلندترین خنده‌های دنیایی🎀
    1 امتیاز
  6. ساندویچ شماره سیزده🩸 بعد از اینکه مطمئن شدم ضدآفتاب کلارا تموم صورت و دست‌هامون رو پوشونده، خونه رو ترک کردیم. خونه بازرس، اون سر لندن بود؛ محله پرتی که بیشترین آمار جرم و جنایت رو داشت و خب، با اون حقوق کامندی، جز این هم انتظار نمی‌رفت. پرسیدم: - نداره؟! چطور ممکنه؟ کلارا تبلت رو به صورتش نزدیک‌تر کرد و پوفی کشید: - نداره دیگه، می‌تونی از خودش بپرسی. گوگل‌مپ رو دنبال کردم و به سمت راست پیچیدم. -‌ چطور ممکنه هیچ خانواده یا دوستی نداشته باشه؟ پارتنر چطور؟! انگشت اشاره کلارا چندبار روی تبلت لغزید و بعد، با ناامیدی جواب داد: - اونم نه. ابروهام درهم گره خورد. با خودم گفتم: - سخت شد. کلارا لبه‌ی کلاه ساحلی بزرگش رو پایین کشید تا نور خورشید رو پس بزنه. گل ارکیده بزرگی روی کلاهش داشت که به خودی خود، مایه خجالت بود. هر چقدر از مرکز شهر دورتر می‌شدیم، ساختمون‌ها کوتاه‌تر، خیابون‌ها خلوت‌تر و دوربین‌های شهری کمتر می‌شدن. این قسمت از شهر کثیف و گرسنه بود و کمتر شباهتی به لندن داشت. کلارا گفت: - تو که هیچ‌وقت با خونواده‌ طرف کاری نداری، چه فرقی برات داره؟ ابرویی بالا انداختم. دوباره گوگل‌مپ رو چک کردم، درست می‌دیدم. از اینجا به بعد باید وارد جاده خاکی می‌شدیم. جواب کلارا رو دادم: - آدمای بی‌کس‌وکاری مثل اون رو به سختی میشه زیر فشار گذاشت... با مکث کوتاهی، اضافه کردم: - ولی راحت میشه کُشت. کلارا با وجود خاک بلند شده از زیر چرخ‌های ماشین، به سرفه افتاده بود و حرفم رو نشنید. چشم‌غره‌ای بهش رفتم و شیشه‌ها رو بالا کشیدم. توی دستمال‌کاغذی فین کرد و چندبار پلک زد تا سوزش چشم‌هاش از بین بره. ماشین رو خاموش کردم و گفتم: - اینجاست. کلارا با چشم‌های وق‌زده نالید: - اینجا دیگه کجاست؟ چرا هیچ خونه دیگه‌ای این دور و بر نیست؟ در ماشین رو باز کردم و گفتم: - باید خوشحال باشی که هیچ‌کس قرار نیست صدای زجه‌هاشو بشنوه.
    1 امتیاز
  7. نام داستان: ساعت شکسته نویسنده: محمد صدرا | کاربر انجمن نودهشتیا مقدمه: در اتاق کوچک و تاریک، تنها چیزی که هنوز نفس می‌کشید، صدای تیک‌تاک ساعت شکسته روی دیوار بود. عقربه‌ها سال‌هاست از حرکت ایستاده‌اند، اما انگار زمان هنوز در همان لحظه گیر کرده است. هر بار که وارد اتاق می‌شوم، بوی کاغذهای قدیمی و جوهر خشک‌شده مرا به گذشته می‌برد. به روزی که همه‌چیز تغییر کرد؛ روزی که قول دادم هیچ‌وقت حقیقت را ننویسم، اما قلمم خیانت کرد. ساعت شکسته شاهد همه‌چیز بود؛ از خنده‌های کوتاه گرفته تا اشک‌های بی‌پایان. حالا تنها من مانده‌ام و این سکوت سنگین. شاید اگر عقربه‌ها دوباره حرکت کنند، بتوانم از نو شروع کنم.
    1 امتیاز
  8. هجده سال پیش در چنین روزی من به دنیا آمدم. آری، امشب تولدم است. اما چه تولدی وقتی تو نیستی؟! اگر هزاران شمع هم بسوزند، باز هم هیچ‌کدام نمی‌توانند روشنایی وجودت را جبران کنند. اگر شیرین‌ترین کیک تولد را هم بخورم، باز هم به شیرینی وجودت نمی‌شود. اگر تمام دنیا را هم هدیه بگیرم، باز هم وجودت را به همه چیز ترجیح می‌دهم. اما با همه این‌ها، باز هم قرار است من تا آخر حسرت بکشم و همان نبودنت بهتر است تا بودنِ نصفه و نیمه و با هزار خواهش و تمنا.
    1 امتیاز
  9. نویسنده امیال ناکام مانده یک جسم خسته و در به در برای آزادی
    1 امتیاز
  10. #پارت_نهم نورا بادش خوابید... چشمانش را در حدقه چرخاند و دو ستش را پشت سر، روی تخت گذاشت و به آنها تکیه زد _میشنوم جناب سرگرد رادین سرش را بالا گرفت و صدایش را صاف کرد +شرکت قبلی که توش کار میکردیو یادته؟ نورا از به یاد آوردن آن شرکت قلبش به درد آمد و با بغض گفت _مگه میشه یادم بره... میدونی چقدر بهم حقوق میدادن و تو با بی رحمی از چنگم درش آوردی؟ رادین پوف کلافه ای کشید +دختر چرا نمیفهمی اونجا مال یه خلافکار بود.. نورا بی قید تر از این حرف ها گفت _خب باشه.. مهم پولش بود که حسابی سنگ تموم میذاشتن برام رادین نگاهش را از نورا گرفت. هر کلمه‌ای که نورا با شوخی می‌گفت، بیشتر به او ثابت می‌کرد که این بازی، بازی او نیست... ای کاش از اول نورا وارد آن شرکت کذایی نمی شد. +من بهت گفتم بیای بیرون چون معلوم نبود چه اتفاقی برات میوفته.. در ضمن حتی معلوم نیست حقوقی که میدن حلاله یا نه نورا باز هم چشم در کاسه چرخاند. _خب حالا.. بعد این همه مدت تا اینجا اومدی این حرفارو بزنی؟ سپس مشتاق به سمت رادین خم شد و گفت _ بگو ببینم جریان اون همکاریه چی بود؟ رادین کمی عقب رفت. نزدیک بودن به نورا معذبش میکرد... حتی اگر محرم هم بودند! +لطفا چند دقیقه هم که شده جدی باش... مسئله مرگ و زندگیه.. میدونی اگه وارد ماجرا بشی جونت در خطره؟ رادین انگار سعی داشت با این حرف ها از نورا جواب منفی بگیرد. اگر او قبول نکند همه چیز بهتر میشود.. حداقل برای رادین! نورا با تعجب لب زد _خطر؟ .. ماجرا؟ چند لحظه ای در عالم خودش حرف های رادین را مزه مزه میکرد... کم کم رد تعجب از صورتش کنار رفت و لبانش کش آمد. با هیجان گفت _من میمیرم برا خطر جناب سرگرد.. اصلا من خود خطرم... من خودم ماجرام حاجی.. سپس از روز تخت بلند شد و روی زمین به حالت سجده نشست و با خود تکرار میکرد _خدایا دمت گرم... خدایا نوکرتم.. چشمان رادین نزدیک بود از حدقه بیرون بزند. کدام قسمت از حرف هایش انقدر برای نورا جذاب بود؟ +پاشو ببینم.. برای مردنت انقدر خوشحالی؟ نورا روی دو زانو نشست و به رادین چشم دوخت _سرگرد… من نمی‌خوام فقط نفس بکشم… می‌خوام زندگی کنم. برای نورا پشت آن شوخی و لبخند، حقیقتی خوابیده بود که خودش هم کمتر به زبان می‌آورد؛ زندگی‌اش مدتی بود خلاصه شده بود در روزهایی تکراری، کارهایی که دوستشان نداشت، تصمیم‌هایی که دیگران برایش می‌گرفتند و آینده‌ای که هیچ نقطه روشنی در آن دیده نمی‌شد.
    1 امتیاز
  11. #پارت_هشتم عمو یاسر نگاهی به نورا که روی مبل کنار رادین نشسته بود انداخت و با لبخند پاسخ داد _ حتما میتونین برین اتاق نورا نورا به شدت کنکجاو بود که ببیند چه چیزی باعث شده رادین بعد مدت ها سراغش بیاید آن هم وقتی حتی فرصت نکرده لباس کارش را عوض کند. مثل همیشه با هیجان بلند شد و به سمت پله ها رفت اما پای او به فرش گیر کرد و نزدیک بود نقش زمین شود. با خجالت به سمت آنها برگشت و لبخند خجولی زد... شستش را به علامت لایک بالا آورد و گفت _آی اَم فاین(من خوبم) اعضای خانواده به این رفتار های نورا عادت کرده بودند و همگی به خنده افتادند. رادین با گفتن با اجازه بلند شد و هردو به سمت اتاق رفتند. نورا روی تخت جا خوش کرده و با پتو و بالشتش ور میرفت. رادین هم روی صندلی میز تحریر نشسته بود. او هنوز هم نمیدانست از کجا شروع کند... سکوت اتاق با فریاد اَه گفتن نورا شکست. رادین با تعجب به او خیره شده بود. نورا خجالت زده دستی به گوشه شالش کشید و گفت _عه خب یه ساعته اینجا نشستی... دهن مبارکتو باز کن ببینم چی میخوای بگی رادین با تأسف سری تکان داد. +باشه پس میرم سر اصل مطلب.. خب... راستش یه جورایی ازت درخواست همکاری دارم.. نورا گیج پرسید _وا.. همکاریِ چی!؟! رادین کلافه از درگیری های ذهنی اش گفت + برای حل یه پرونده بهت نیاز دارم...در اصل به تو و شغلت. نورا هیجان زده بالا پرید و گفت _ایول سرگرد بالاخره دم و دستگاه پلیس یه نیروی به درد بخور کشف کرده رادین پکر به نورا زل زده بود. نورا هم جسورانه در چشمانش خیره شد _چیه؟.. خوشگل ندیدی؟ سپس دو دستش را در هم قلاب کرد و روبه آسمان چشمانش را بست و گفت _وایییی فکر کن.. نورا فاخر میشه ستاره نیروی انتظامی.. بهت افتخار میکنم نورا.. رادین آرنج دست راستش را روی پایش گذاشت و پیشانی خود را فشرد +نورا اینا بچه بازی نیست.. گوش کن ببینم چی میخوام بگم نورا بادش خوابید... چشمانش را در حدقه چرخاند و دو ستش را پشت سر، روی تخت گذاشت و به آنها تکیه زد _میشنوم جناب سرگرد
    1 امتیاز
  12. #پارت_هفتم رادین مثل موجی سهمگین بود که به سوی کشتی کوچکی می‌تاخت؛ کشتی‌ای که حالا نورا روی آن سوار بود و قرار بود در مسیر خطرناک پلیس حرکت کند. رادین روی راه سنگ‌فرش شده‌ی حیاط قدم می‌گذاشت. اگر قبول کنه و اتفاقی براش بیوفته؟ اگر بلایی سرش بیاد؟ اگر شهرام بفهمه؟ ناگهان صدای پرهیجان نورا رشته‌ی افکارش را پاره کرد. با همان لحن خاص و پرانرژی‌اش تقریباً داد زد: _سلام آقا پلیسه! رادین بی اعتنا به افکار کشنده مغزش، خیره نورا شد.. چشمان کشیده عسلی‌اش برق می‌زد و لپ های گردش در سرما سرخ شده بود... نورا هم به قامت رادین در لباس نظامی نگاه میکرد... عجیب به او می آمد! رادین سر پایین انداخت و به راهش ادامه داد و زیر لب سلامی نجوا کرد. نورا همچنان جلوی در ایستاده بود، هیچ جوره نمی‌توانست با نگاه سرد و لحن جدی رادین کنار بیاید... به رادین خیره شده بود و با نگاه برایش سنگ می انداخت. نمی دانست چقدر گذشته که یادش افتاد که او را جلوی در نگه داشته، آن هم در این سرما! سریع کنار رفت و گفت _ عه.. ببخشید... بیا تو دیگه! رادین وارد خانه شد و بعد از احوال پرسی گرمی با عمو و زنعمویش روی مبل های وسط سالن نشستند. عمو یاسر با سرخوشی پرسید _خب بگو ببینم عمو جان... از کار و بار چه خبر.. +خبری نیست عمو میگذرونیم... همین موقع زنعمو با سینی چای وارد سالن شد و گفت _مامان بابات چطورن.. خیلی وقته دور هم جمع نشدیم. +اونام خوبن سلام دارن خدمتتون.. رادین دیگر وقت تلف کردن را جایز نمی دانست. رو به عمویش کرد و گفت +اگه اجازه بدین من با نورا یه کار کوچیکی داشتم عمو یاسر نگاهی به نورا که روی مبل کنار رادین نشسته بود انداخت و با لبخند پاسخ داد _ حتما میتونین برین اتاق نورا
    1 امتیاز
  13. پارت صدو شش بعد بریدن کیک و دادن کادو ها ، دیگه اتفاق خاصی نیافتاد ، تنها چیزی که توجهم رو جلب کرد صمیمی شدن اراد و بارانا بود ، که حسابی باهم جور شده بودن . تا اخر شب هر موقع اروین می خواست با هام هم کلام بشه از دستش درمیرفتم، مثل تام و جری شده بودیم! دست خودم نبود ، بهم که نزدیک میشد ، استرس و تپش قلبم باعث می شد نتونم رو خودم تسلط داشته باشم و گاف میدادم . بعد شام کم کم همه عزم رفتن کردن ، اروین اینا جزو اخرین نفراتی بودن که داشتن میرفتن ، مامان و مهلا جون جوری با هم صمیمی شده بودن انگار که ده ساله همو میشناسن! موقع خداحافظی مهلا جون رو به مامان گفت : پس دیگه سفارش نکنم ، اخر هفته منتظرتونم . مامان لبخندی زد و گفت : قول نمیدم بهت عزیزم ، اول باید با بهرام و صدف هماهنگ کنم . مهلا جون لبخندی زد و گفت : تتا فردا خبرش رو بهم بده ، دوست ندارم نه بشنوم ها ، باشه؟ مامان لبخندی زدو بازوی مهلا جون رو فشرده گفت : تا ببینیم قسمت چی باشه عزیزم . بعد هم خداحافظی کرد و به سمت در رفت ، اروین و اراد بعد خداحافظی با بقیه سمت من اومدن ، رو به اراد چشمکی زدم و گفتم : دیدی گفتم اینجا هم خوش میگذره . لبخندی زد و شیطون گفت : والا تا الان نمیدونستم پری دریایی دارید ، وگرنه هیچ موقعیتی رو از دست نمی‌دادم. خندیدم ، معلومه چشمش بد جور بارانا رو گرفته ، بعد چند ثانیه گفت : فعلا آبجی کوچیکه . مشتی به بازوش زدم و گفتم : کلا یکی دوسال ازت کوچیک ترم ها ، یه جور گفتی آبجی کوچیکه حس فِنچ بودن بهم دست داد! خندید و گفت : باشه بابا ، ناراحت نشو شما آبجی ما باش ، بقیه اش مهم نیست . چشمکی زدم و گفتم : _داداش خودمی بی برو برگرد . دو انگشتش و سمت پیشونیش برد و گفت : ما کوچیک شماییم ، فعلا برم که الان صدای مهلا سلطان درمیاد‌. لبخندی زدم و خداحافظی کردم و رفت . آروین که تا اون موقع ساکت بود ، آروم جوری که فقط من بشنوم گفت : خدا شانس بده والا ، با ما به از این باش که با خلق جهانی ! منظورش رو خوب فهمیدم ، جلو تر اومد و گفت : بلاخره تنها میشیم آهوی گریز پا ، فعلا . سری براش تکون دادم و خداحافظی کردیم .
    1 امتیاز
  14. @هانیه پروین بررسی شد عزیزم نکات به‌خوبی رعایت شده🍃🌸 @shirin_s زحمت رصد و فایل با شما 🍃🌸
    1 امتیاز
  15. 1 امتیاز
  16. ساندویچ شماره دوازده💀 قبل از اینکه کلارا متوجه لبخندم بشه، لب‌هام رو جمع کردم. گوینده داشت نتیجه مسابقات تنیس امروز رو اعلام می‌کرد، اما کلارا هنوز میخِ تلویزیون بود. کنترل رو از مشتش بیرون کشیدم و خاموشش کردم. چندبار پلک زد و به طرفم برگشت. - اون... متیو بود. طوری این جمله رو بیان کرد که فهمیدم هنوز باورش نکرده. قبل از اینکه بتونم جمله‌ای برای دلداری کلارا بگم، مثلا یه چیزی تو مایه‌های "حقش بود" گوشیم روی میز لرزید. پیام از طرف نیک بود و وقتی روش ضربه زدم، عکس یه مرد ژولیده روی گوشیم باز شد. زیر چشم‌هاش گود افتاده بود و کت سرمه‌ای رنگش، به وضوح چروک بود. خدای من! اون چه لکه‌ایه که روی یقه پیرهنشه؟ قبل از اینکه بتونم روی گوشیم بالا بیارم، دوباره لرزید. فایل ارسال شده رو باز کردم و اطلاعاتش رو خوندم: آدام ویلسون، سی و هفت ساله، عنوان شغل: بازرس بهداشت محیط و غذایی... خودشه! قبل از اینکه عمیق‌تر بشم، گوشیم زنگ خورد. جواب دادم: - کارت عالی بود نیک! در حالی‌که سعی می‌کرد اشتیاقش رو مهار کنه، گلوش رو صاف کرد و محتاطانه پرسید: - حالا چی میشه؟ نیشخندی زدم و از روی مبل کلارا که کوسن‌های پرنسسی داشت، بلند شدم. سرخوشانه گفتم: - این به آقای ویلسون بستگی داره. قطع کن نیک، باید به دیدن دوست جدیدمون برم! گوشی رو پایین آوردم و با دیدن کلارا که زانوهاش رو بغل گرفته بود، چشم‌هام رو توی حدقه چرخوندم. - یا مسیح! تو هنوز اونجایی؟ بلند شو کلارا، باید بریم. به اندازه کافی زمان از دست دادیم. دماغش رو بالا کشید و گفت: - می‌خوام اینقدر گریه کنم... که بمیرم! دستش رو کشیدم و تشر زدم: - احمق نباش! هیچ‌کس تا حالا از گریه‌کردنِ زیاد نَمرده. راه‌های مطمئن‌تری... متوجه نگاه دَریده‌اش شدم و دست‌هام رو به نشونه تسلیم، بالا بُردم. - بی‌خیال! فقط لباس بپوش. پاش رو به زمین کوبید و اعتراض کرد: - صبح‌صبحی کجا می‌تونیم بریم؟ دست به کمر زدم و سعی کردم آبِ آویزون شده‌ از دماغش رو ندید بگیرم. نفس عمیقی کشیدم: - مثل اینکه متوجه حرفم نشدی، فقط سه روز وقت داریم. - من الان سوگوارم نارسی، متوجهی؟ - معلومه که متوجهم، فکر کردی چرا یه جعبه بزرگ دستمال‌کاغذی دستمه؟
    1 امتیاز
  17. ساندویچ شماره یازده🩸 چنگی به موهام زدم و اونها رو عقب روندم. الان اصلا زمان مناسبی برای این مکالمه نبود. - اتفاقی که برای بلادبورن افتاد، تقصیر تو نبود. من باید متوقفت می‌کردم، باید زودتر متوجهش می‌شدم. برای چند دقیقه هر دومون سکوت کردیم. نور خورشید نمی‌تونست از پرده‌های ضخیم عبور کنه، اما ردپای اون، به خوبی مشخص بود؛ چرا که حالا به خوبی می‌تونستم جعبه پیتزای نیمه‌خورده‌ای که تمام مدت روش پا گذاشته بودم رو ببینم! دماغم رو چین دادم و تشر زدم: - اینکه خونه تبدیل به سطل‌زباله شده، به حتم تقصیر توئه کلارا! نگاش کن، آخه کی لباس زیرشو از تلویزیون آویزون می‌کنه؟! با صدای جیغ مانندش گفت: - تو وسواس داری، مشکل من نیست. اگه خیلی ناراحتت می‌کنه، می‌تونی خودت تمیزش کنی. همون لحظه، صدای جاستین بیبر از اتاق‌خواب کلارا بلند شد که داشت با تموم وجودش فریاد می‌زد: - اگه دوست پسرت بودم، هرگز ولت نمی‌کردم. می‌تونم تو رو ببرم جاهایی که هرگز نرفتی... به طرفش برگشتم و با ناباوری گفتم: - این زنگ گوشیته؟! هر لحظه ممکن بود خودم رو از نزدیک‌ترین پنجره به پایین پرت کنم تا مجبور نباشم اون آهنگ خز رو تحمل کنم. کلارا برای جواب دادن به تلفنش از کنارم گذشت و زیر لب غر زد: - نه، تو خوبی که هیچ خواننده‌ای جز اِمینم گوش نمیدی. بلند گفتم: - کلارا، هی، می‌شنوم چی میگی! - ببخشید... اه، قطع شد. گوشی به دست، به اتاق‌نشیمن برگشت. بعد چند لحظه، سرش رو از روی گوشی بلند کرد و با ناباوری گفت: - نه، این امکان نداره! به ناخن‌هام نگاه کردم، نیاز به سوهان کشی داشتن. کلارا من رو کنار زد و دیوونه‌وار کوسن‌ها رو برداشت. - چه مرگته؟ جوابی نداد. کنترل تلویزیون رو از زیر جوراب‌هاش بیرون کشید و با دست‌های لرزون، تلویزیون رو روشن کرد و کانال رو عوض کرد. زیرنویس قرمز رنگ رو خوندم: "هویت قربانی در ساحل ویتبی تایید شد" به مجری خبری نگاه کردم که تاپ پلنگی به تن داشت و با هیجان توضیح می‌داد: - کارآگاه‌ها تأیید کردن که بقایای پیدا شده در ساحل، متعلق به مرد جوونیه که شب گذشته، ناپدید شده بود. تصویر تلویزیون عوض شد، اینجا رو می‌شناختم، ساحل ویتبی بود. دوربین روی گارد ساحلی زوم شد، داشتن کیسه‌ سیاهی رو جابه‌جا می‌کردن. کلارا روی کاناپه سقوط کرد و ناباور لب زد: - اون متیوعه!
    1 امتیاز
×
×
  • اضافه کردن...