رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

تخته امتیازات

  1. bano.z

    bano.z

    کاربر حرفه ای


    • امتیاز

      8

    • تعداد ارسال ها

      236


  2. Alen

    Alen

    نویسنده انجمن


    • امتیاز

      5

    • تعداد ارسال ها

      392


  3. shirin_s

    shirin_s

    کاربر فعال


    • امتیاز

      4

    • تعداد ارسال ها

      332


  4. سارابـهار

    سارابـهار

    نویسنده انجمن


    • امتیاز

      3

    • تعداد ارسال ها

      232


مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در 12/06/2025 در همه بخش ها

  1. مقدمه: پیش از آن، که نور شکل بگیرد، پیش از آن‌که تاریکی معنایی پیدا کند، جهان فقط یک تپش بود، تپشی کور، بی‌نام، بی‌مرز. از دل آن تپش، جوهری پدید آمد که هیچ قانونی را نمی‌پذیرفت و هیچ حدی را باور نداشت: « وِرجِمه». او هیچ‌گاه رام نشد؛ چون شاید گاهی آنچه جهان «دشمن» می‌نامد، تنها بازتابی‌ست از آن بخشی از خود که همیشه سعی کرده پنهان کند.
    2 امتیاز
  2. پارت هفتاد و دو چشمام و ریز کردم و گفتم : والا شما رو هم دیدیم دو دقیقه از امیر علی جدا نشدی . خندید و گفت : بر منکرش لعنت ، حداقل من انکار نمی کنم. _منم انکار نکردم ، ولی خب بین من و اروین واقعا چیزی نیست . لبخندی زد و شیطون گفت : ولی ، روش فکر کن ها ، نگاهش کن . سرم و به طرف اروین که کمی از ما دور تر بود چرخوند و گفت : قد بلند ، چهارشونه ، چشم های عسلی ، پوست گندمی، هیکل ورزیده ، خوشتیپ باور کن چیزی کم نداره ، روش فکر کن. دستش رو پس زدم و گفتم : نوش جون صاحبش ، بی خیال بابا . شونه ای بالا انداخت و گفت : خود دانی . دوباره طرف اروین نگاه کردم ، واقعا خوشتیپ بود ، تو اون کت شلوار زیتونی رنگ فوق العاده شده بود ، رو به روش یک خانوم نسبتا جوان نشسته بود ، با کت و دامن خوش دوخت سورمه ای و موهای طلایی خوش رنگ ، نمیدونستم خواهرش هست یا نه ، ولی شباهت زیادی داشتن . تا اخر مجلس دیگه اتفاق خاصی نیوفتاد و بعد صرف شام موقع خداحافظی پشت بهراد و نازی بودم که ، اروین با همون خانوم برای خداحافظی با عروس و داماد نزدیک شدن ، خانومه با لبخند مهربانی رو به نازی گفت : خوشبخت بشی عزیز دلم. نازنین هم بغلش کرد و گفت : مرسی مهلا جانم ، انشالله عروسی اقا اروین. واووو این مامان اروین بود ، چه قدر جوان بود ، فکر می کردم خواهرشه . لبخندی به صورت نازی پاشید و گفت: خدا از دهنت بشنوه ، انشاالله . اروین سری تکون داد و با بهراد دست دادو گفت : تا من و به زور زن ندادن برم ، مجدد تبریک میگم خوشبخت باشید. بهراد گفت : از اشناییت خوش حال شدم ، دوست دارم بیش تر اشنا بشیم . اروین لبخند زد و گفت : متقابله ، به امید دیدار . دستی برام تکون داد که از چشم مادرش دور نموند ، نازنین که نگاه مهلا خانوم رو دید ، برگشت و دستم و گرفت رو به جلو کشید و گفت : ایشون صدف خانوم ، دختر برادر شوهرمه ، انگار با اروین جان از المان اشنا شدن. مهلا جون لبخند مهربونی زد و رو به من گفت : خوشبختم ، عزیزکم ، ماشاالله ، خوش برگشتی قشنگم . لبخندی در جواب زدم و گفتم : همچنین ، ممنونم . نگاه خریدارانه ای بهم انداخت ، اروین دست رو شونه اش گذاشت و گفت : مهلا سلطان اگه ، کاری نداری بریم ، عروس داماد خسته ان . مهلا جون بعد خداحافظی مجدد راه افتاد و اروینم به همراهش رفت.
    2 امتیاز
  3. 📚✨ اعلان انتشار رمان تازه در نودهشتیا ✨📚 🎀 عنوان رمان: منِ دیگر 🖋 نویسنده: @QAZAL از نویسندگان حرفه‌ای نودهشتیا 🎭 ژانر: عاشقانه، رازآلود 🌸 خلاصه داستان: فرهاد از صمیم قلبش عاشق یلدا شده بود، اما خاتون تمام تلاشش رو کرده بود تا این عشق بزرگ رو از پسرش دور کنه و با بازی کردن با سرنوشت پسرش... 📖 برشی از رمان: از پنجره دیدمش؛ مشغول آب دادن به باغچه بود و پدرش احمد آقا هم داشت چمن‌های حیاط و کوتاه می‌کرد... 🔗 لینک دانلود فایل رمان: https://98ia-shop.ir/2025/12/05/دانلود-رمان-من-دیگر-از-غزال-گرائیلی-کار/
    2 امتیاز
  4. پارت هفتاد و یک اروین گفت : برلین بودم ، یک سال پیش اومدم فرانکفورت . تعجب کردم پس قبلا برلین بوده ، چرا شهرش رو عوض کرده؟ بهراد با خوشرویی گفت : خیلی ممنون از اینکه تشریف اوردید ، خوشحال میشم بیش تر با هم اشنا بشیم . اروین لبخند جذابی زد و گفت : من هم همینطور . فیلمبردار بهراد و نازی رو صدا کرد و اون ها هم با ببخشیدی رفتن . اروین نگاهی بهم انداخت و گفت : نگفتی چرا اون پسره رو پیچوندی ؟ لبم رو با زبونم تر کردم و گفتم : چیز خواستی نیست ، فقط نمی خواستم درخواستش رو قبول کنم. چشماش رو تنگ کرد و گفت : چرا؟ تخص گفتم : چون چِ چسبیده به را؟ اصول دین میپرسی؟ خندیدو گفت : باشه بابا ، نگو ، هر جور راحتی. چیزی نگفتم ، چند دقیقه ای سکوت برقرار شد ، اروین کارتی رو سمتم گرفت و گفت : از اونجایی که میدونم عمران می خونی ، این کارت شرکت ما هست ، من تقریبا دو الی سه هفته ایرانم ، اگه دوست داشتی بیا ببرمت چند پروژه از نزدیک نشونت بدم . کارت رو گرفتم و گفتم : ممنونم ، لطف داری ، حتما باهات تماس میگیرم ، خیلی دوست دارم از نزدیک یک پروژه رو بررسی کنم. اروین گفت : خب ، من فعلا برم ، توام احتمالا کار داری ، میبینمت. سری تکون دادم ، به سمت میز مامان اینا رفتم ، مامان پشت میز نشسته بود و با خاله سیمین حرف میزد کنارشون که نشستم ، لبخندی به روم پاشیدن و مامان گفت : نگفتی ، هم دانشگاهیت اینجا چی کار می کرد؟ _ اروین، پسر دختر دایی نازنین هست ، منم دیدمش تعجب کردم. خاله : ماشالله چه پسر خوش قد و بالایی هم هست . مامان : چه تصادف جالبی ، هم کلاسی هستین ؟ _ نه ، اروین ارشد می خونه ، فقط هم دانشگاهی هستیم . مامان اهانی گفت و دوباره با خاله مشغول حرف زدن شدن . گندم بغلم نشست و گفت : میبینم که ، نرسیده یکی رو مخ کردی؟ با تعجب نگاهش کردم و گفتم : کیو؟ _خودت رو نزن به اون راه ، همون پسر چشم عسلیه که با هاش رقصیدی رو میگم. زدم پس کلش و گفتم : گم شو بابا ، اروین هم دانشگاهیمه ، از شانس فامیله نازی هست . لبخند شیطونی زدو گفت : حالا هر چی ، اینا توجیه خوبی نیست که باهاش تانگو برقصی ! _ببند نیشت رو ، قضیه پارسا رو که برات گفتم ، امشب هم یک سری شر و ور تحویلم داد ، منم همون جواب قبل و دادم بعد که درخواست رقص کرد ، پیش اروین بودم اجباری با اون رقصیدم. یه تای ابروش رو بالا انداخت و گفت : خدا شانس بده ، چه اجبار خوبی.
    2 امتیاز
  5. عنوان: وِرجِمه‌ ژانر: فانتزی نویسنده: سارابهار خلاصه: پیشگویی می‌گوید تاریکیِ کهن دوباره برمی‌خیزد؛ اما هیچ‌کس نمی‌داند این تاریکی از کجا می‌آید. شکافی در زمان ایجاد می‌شود و در این چین‌خوردگیِ زمان؛ وِرجِمه‌ آغازگر عصری می‌شود که جهان برایش آماده نیست... .
    1 امتیاز
  6. پارت صد و یازدهم دستش را روی میز می‌گذارد و به سمت او خم می‌شود: - اومدی من رو ببینی؟ والنتینا تو برای تاج گذاری من نیومدی! سرش را پایین‌تر می‌برد و شرمنده برای برادر خشمگینش دلیل می‌آورد: - من واقعا معذرت می‌خوام مارکوس. نتونستم! ما اون سر جنگل هستیم. خبر دیر رسید و وقت کم بود. اگر میومدیم به روز می‌خوردیم. تو هم که میدونی شوهرم لوکا چقدر رو یه دونه پسرش حساسه. نگاه مارکوس به سمت خواهر زاده‌اش کشیده می‌شود که روی تخت خواب بود. دست خودش نیست که زبانش به طعنه باز می‌شود: - نمی‌تونستی تحفه‌ی شوهرت رو بذاری و بیای؟ عمارت لوکا کمتر از کاخ من خدم و حشم نداره. در دل از حرف خود پشیمان می‌شود اما دیر بود. تیر را به سمت خواهرش پرتاب کرده بود. تحفه؟ آری تحفه بود اما تحفه‌ی خواهرش، خواهرزاده‌ی دلبندش را دوست داشت. هر چه باشد او جگر گوشه‌ی خواهرکش بود، از گوشت و پوست و استخوان او، و از خون خودش... - لوکا به هیچکس اعتماد نداره مارکوس، میدونی که. آری می‌دانست. لوکا دیوانه بود. - حالا چطور گذاشته یدونه پسرش رو بیاری؟ خودش کجاست؟ سوالی که از آن می‌ترسید را پرسیده بود. - دیگه طاقت نداشتم. به حرفش اهمیتی ندادم! دم دستی‌ترین جواب ممکن را داده بود. می‌خواست حقیقت را بگوید اما نتوانست. نتوانست بگوید خانه را ترک کرده است و شوهرش احتمالا تا الان خبردار شده و دود از سرش بلند شده است. به چهره‌ی غم‌زده خواهرش نگاه می‌کند. در چهره‌ی والِنتینا دقیق می‌شود. احساس می‌کند شعله‌ی چشمانش بی‌جان و پر از اندوه است. وقتی خواهرش را غمگین می‌دید انگار چوب بر قلبش می‌زدند. نباید با او این گونه صحبت می‌کرد. پشیمان از طعنه‌هایی که به او چشانده بود لب می‌زند: - به هر حال خوش اومدی. اینجا خونه‌ی خودته، هیچکس به اتاقت دست نزده. والنتینا " ممنون" را زمزمه می‌کند و از پشت میز بلند می‌شود. احساس می‌کرد نفسش آزاد شده. از مرحله شماتت و سرزنش اولیه گذشته بود و حالا حال بهتری داشت. به سمت فرزندش می‌رود تا بیدارش کند اما مارکوس جلو می‌رود و مانعش می‌شود. خواهرزاده‌اش را به آغوش می‌کشد. والنتینا درب را برایش باز می‌کند و با هم به سمت اتاقش در طبقه‌ی بالا می‌روند. والنتینا احساس می‌کرد قلبش گرم شده. این حرکت مارکوس یعنی پشیمان است و می‌خواهد جبران کند. از کودکی همینطور بود. دلش طاقت نمی‌آورد و سریع در صدد جبران برمی‌آمد. مارکوس خواهرزاده‌اش را روی تخت وسط اتاق می‌گذارد و آنها را ترک می‌کند تا استراحت کنند.
    1 امتیاز
  7. پارت صد و دهم مارکوس پس از رفتن گونتر سعی می‌کند بخوابد. خوابیدن و خاموشی ذهنش را لازم داشت. تازه خوابش برده بود و هنوز هشیار بود که درب اتاق باز شد. صدای باز شدن درب اتاق رشته‌ی خواب سبکش را پاره کرد. چشم گشود و روی تخت نشست و سر چرخاند تا فردی که وارد شده را ببیند. توماس داخل اتاق شده و جلوی ورودی ایستاده بود. عجیب بود که تقه‌ای به درب نزده و اجازه ورود نخواسته بود! توماس همیشه رعایت می‌کرد. ابروانش از بی‌خوابی در هم گره خورده بود و اخم کوچکی چاشنی چهره‌ی خسته‌اش سده بود. کلافه سرش را به معنای " چیه؟" تکان می‌دهد. توماس دستپاچه جلو می‌رود و می‌گوید: - عالیجناب مهمان دارید! گره ابروان مارکوس بیشتر می‌شود. میهمان؟ آن هم در روز؟ قبل از آن که از توماس سوالی بپرسد صدای برخورد پاشنه‌های ظریف کفش بر سنگ کف اتاق به گوش می‌رسد و دختری با چشمانی شعله‌ور همچون مارکوس، دست در دست پسر بچه‌ای وارد اتاق می‌شود. اخم‌های مارکوس محو شده و تنها متعجب به او می‌نگریست. اینجا چه می‌کرد؟! توماس آنها را تنها گذاشته و به مطبخ می‌رود تا طعامی آماده کند. میهمان تازه از راه رسیده عزیز و خسته بود. در اتاق مارکوس هر دو پشت میز و رو به روی یکدیگر نشسته بودند. مارکوس به او خیره بود و او به میز... - والِنتینا! با صدای مارکوس آرام نگاهش را بالا می‌آورد و به چهره‌ی برادرش نگاه می‌کند. مارکوس آرام و درمانده زمزمه می‌کند: - اینجا چی کار می‌کنی؟ والِنتینا دست‌هایش را زیر میز پنهان کرده بود تا حرکات استرسی و آشفته‌اش را از نگاه برادر تیز بینش دور نگه دارد. دوباره نگاهش را پایین می‌اندازد، دامنش را در مشتش می‌فشارد و با صدایی آرام می‌گوید: - اومدم تو رو ببینم. مارکوس تک خنده بلندی سر می‌دهد. والنتینا با صدای تک خند او شانه‌هایش بالا می‌پرد و معذب می‌شود. قصد آزرده خاطر کردن خواهرش را نداشت اما مسخره بود. آمده بود تا او را ببیند؟
    1 امتیاز
  8. پارت صد و نهم کنراد نگران بود. مارکوس ذاتا صلح طلب بود اما اگر آتش خشمش شعله می گرفت... این را آن شب که بدن غرق در خون راونر را جلوی پاهایشان انداخت فهمید. آتشی که در چشمانش بود حجت را برایش تمام کرد. گونتر نیز منتظر همین زمان بود. زمانی که آتش خشم و غیرت مارکوس شعله‌ور شود و دست بر غلاف شمشیرش ببرد‌. هیچ نمی‌فهمید چرا مارکوس در مهم‌ترین و حساس‌ترین زمان اینطور فرو ریخته است. اما بلند می‌شد. بلند می‌شد و همچون شیر غرش می‌کرد. مطمئن بود. تا آن زمان باید با احتیاط جلو می‌رفتند. دست‌هایش را به کنده‌ی درخت تکیه داده و وزنش را روی آن می‌اندازد و به سمت والریوس مایل می‌شود. لب می‌گشاید اما قبل از آن کا کامه‌ای از دهانش خارج شود منصرف می‌شود. دوباره به اطراف چادر نگاه می‌کند. اینجا نیازی به دیوار و موش دیوار نبود. اینجا تمام گوش‌ها تیز بود. از طرفی آنها نزدیک دشمن مستقر شده بودند‌. باید جانب احتیاط را رعایت می‌کرد. نگاهش را به چشمان والریوس می‌دهد. با انگشت اشاره بر تن کنده‌ی درخت ضرب می‌گیرد. والریوس منظور اشاره‌ی گونتر را می‌فهمد. او نیز مثل او به کنده‌ی درخت تکیه داده و خود را به گونتر نزدیک می‌کند و به چشمان گونتر خیره می‌شود. گونتر در سکوت با او سخن می‌گوید: - از گرگمون چه خبر؟ - هنوز نتونستیم باهاش ارتباط بگیریم. از اون شب قلمرو گرگینه‌ها خیلی شلوغ شده. گرگینه‌ها که همچون خوناشام‌ها دندان‌های تیز و صورت رنگ پریده نداشتند. خیلی از آنها میان مردم بودند. تنها تعدادی از آنها زندگی میان انسان‌ها را ترک کرده و جنگل نشین شده بودند. قلمرو گرگینه‌ها معمولا خلوت بود. هر از گاهی مثل مناسبت‌های خاص و مراسمات خاص و شب ماه کامل جمعیت‌شان زیاد می‌شد. حالا هم شب ماه کامل نزدیک بود. علاوه بر آن خبر درگیری و تنش دوباره بین گرگینه‌ها و خوناشام‌ها به گوش همه رسیده بود. از همان شب خبر پخش شده و هرکس هر جا که بود خود را به قبیله‌اش رسانده بود. درگیری‌های میان گرگینه‌ها و خوناشام‌ها جزء جدانشدنی تاریخ است. آنها در این زمان نیاز داشتند کسی آنها را از داخل خبردار کند. باید از حال رزا و دوروتی خبر می‌گرفت. باید می‌فهمید فرهد چه در سر دارد. گونتر هرگز دوست نداشت از طرف او غافلگیر شود. همیشه شلوغ شدن قبیله رفت و آمد را برای جاسوس آنها راحت‌تر می‌کرد. اما این بار فرق داشت. این بار همه هشیار و حواس جمع بودند. مخصوصا خیلی از نگاه‌ها روی گرگ آنها زوم شده بود. در زمان باسیلیوس، هنگامی که صلح برقرار شد یک گرگینه‌ی اصول زاده دختری از خوناشام‌ها را به همسری برگزید. فرزند آنها دختری نیمه کرگ و نیمه خوناشام بود که در میان گرگینه‌ها پرورش یافت و با یک گرگینه هم ازدواج کرد. زمانی که گرگ‌ها سر ناسازگاری برداشتند او را بسیار آزار دادند. دخترک بی‌گناه با تحقیر و تمسخر و آزار زندگی کرد. آخرهای عمرش افسرده شده و از خانه بیرون نمی‌رفت. در نهایت نیز جوون مرگ شد. ثمره‌ی زندگی او پسری بود که همچون پدرش یک گرگینه‌ی قوی بود. او از پدرش قدرت و نیرویش را به ارث برده و از مادرش اعتقادات و تفکرش را گرفته بود. او هرگز خوی وحشی‌گری و یاغی فرهد را قبول نداشت و از گرگینه‌ها نیز دلچرکین بود. با این کودک بود اما تمام غم‌ها و رنج‌های مادرش را به یاد داشت. او برای گرفتن انتقام اشک‌ها و دردهای مادرش با مارکوس هم پیمان شده بود. اطلاعات او در این زمان برای سپاه گونتر حیاتی بود. او متوجه پچ پچ های راونر زیر گوش فرهد شده بود اما نتوانسته بود نامه‌اش را به گونتر برساند. آنها آنقدر گرم آیین خود بودند که متوجه علامت‌‌هایی که او می‌فرستاد نمی‌شدند. حالا هم هر چه تلاش می‌کرد با آنها ارتباط بگیرد موفق نمی‌شد. شرایط اصلا ایمن نبود.
    1 امتیاز
  9. پارت صد و هشتم کُنده‌ای بزرگ از درختی کهن سال و قطور در میان چادر بود که حکم میز را داشت. گونتر به آن سمت می‌رود و شنلش را روی آن می‌گذارد. والریوس نیز پشت سرش حرکت کرده و سمت چپ او، پشت میز می‌ایستد. گونتر سر می‌پرخاند و فضای داخل چادر را کمی بررسی می‌کند. چادر از جنسی ضخیم و با بافتی مخصوص ساخته شده بود که نه به ذرات آفتاب اجازه‌ی ورود می‌داد و نه به اشعه ‌های نوری آن. فضایی دنج و آرام ساخته بود برای تجدید قوا و انرژی گرفتن. از سختی‌های ارتباط با گرگینه‌ها همین بود. اگر با قبایل خون‌آشام درگیر بودند از بابت روز خیالش راحت بود. اما در مقابله با گرگینه‌ها باید روزها نیز آماده می‌بودند. بیشترین فعالیت ها و تحرکات آنها درست در زمانی بود که خون‌آشام‌ها بسیار محدود می‌شدند. اما آنها پس از قرن‌ها زندگی دیگر بلد بودند چگونه با محدودیت خود کنار بیایند. این مشکلی بود که این روزها گریبان گیر رزا و دوروتی نیز شده بود. آنان مدتی که میان خوناشام‌ها بودند با زمان فعالیت‌های آنها مشکل داشتند و در نهایت به شب بیداری عادت کرده بودند. امام حالا دوباره همه چیز تغییر کرده بود. گرگینه‌ها روزها بیدار و فعال بودند و شب‌های نسبتا آرامی را می‌گذراندند. رفت و آمدهای گرگینه‌ها در روز فرصت خواب و استراحت را از آنها گرفته بود و دوباره زمان خواب و زندگی‌شان به هم ریخته بود. فرهد که تازه مهره‌ی کلیدی در دستش را پیدا کرده بود روز و شب در حال نقشه کشیدن و برنامه ریزی بود. هر بار یک سرباز سراغ آنها می‌رفت. یک بار بازجویی بود. یک بار قصد داشت از در دوستی وارد شده و آنها را جذب کند. گاه دوروتی را به جای رزا فرا می‌خواند تا از ترس وجودش استفاده کرده و اطلاعات دلخواهش را به دست آورد. اما دوروتی تقریبا در جریان هیچ چیز نبود و حوصله‌ی فرهد را سر می‌برد. برعکس در نظرش رزا شخصیتی چند لایه داشت که لایه‌های پنهانش او را فرا می‌خواند. احساس می‌کرد به وسیله‌ی او می‌تواند آن ضربه‌ی کاری آخر را بر پیکره‌ی خاندان هلیوس و تشکیلات مسخره‌شان وارد کند. اما چگونه؟ او را می‌کشت و جنازه‌اش را به مارکوس هدیه می‌کرد؟ این ساده‌ترین راه بود. او فرسایشی‌ترین شیوه را دوست داشت. همیشه دوست داشت کارهایش را در آرامش انجام داده و درد تدریجی را به دشمنش تحمیل کند. تصور بازی‌ روانی و ذره ذره آب شدن مارکوس همچون یک کیک شکلاتی بزرگ وسوسه برانگیز بود. چرا باید خود را از لذت تماشای جلز و ولز کردن مارکوس و قدم به قدم به لبه‌ی پرتگاه نزدیک شدنش محروم می‌کرد؟ از کودکی بازی با طعمه را دوست داشت.
    1 امتیاز
  10. پارت بیست و چهارم این آدم داشت راجب چی حرف میزد؟! چه شمشی؟! با تعجب بهشون نگاه کردم و رو به مرده پرسیدم: ـ شما دارین...دارین راجب آروَن صحبت میکنین؟!.. مطمئنین که اشتباه نگرفتین؟! مرده با صدای بلند شروع کرد به خندیدن و یهو زد رو میز و رو به پوریا گفت: ـ همین الان ببرش و ترتیبش و بده! این آدم همه جوره داره از اون عوضی دفاع می‌کنه! من مطمئنم که داره ما رو سرگرم می‌کنه که اون آروَن عوضی بتونه با شمش و پولهای من فرار کنه! پوریا چشم غره‌ایی بهم داد و از روی میز یه مقدار آب توی لیوان ریخت و داد دستش و گفت: ـ عمو آروم باش! بذار بفهمیم این دختر کیه! بعدش بهت قول میدم، خودم می‌کشمش! همینجور اشک می‌ریختم! چقدر راحت راجب کشتن یه آدمیزاد حرف میزدن! اصلا نمی‌تونستم باور کنم. با اینکه از دست آرون خیلی دلخور و عصبانی بودم اما در عین حال نگرانش هم بودم! یعنی چیکار کرده بود؟! اصلا با این آدمای مافیا و قاتل چیکار داشت؟! اگه با اینا کار می‌کرد چرا من تو این یه سال اینارو ندیده بودم؟! مرده بعد اینکه لیوان آب و یکسره سر کشید رو به پوریا گفت: ـ سریعتر این دخترو از جلوی چشمم دور کن! پوریا هم اومد سمتم و بازوم و گرفت توی دستش و گفت: ـ چشم عمو! داشتیم می‌رفتیم بیرون که رو به پوریا گفت: ـ پوریا به آدمات بگو به گشتن ادامه بدن! تا از مرز خارج نشده! پوریا گفت: ـ نگران نباشید عمو!
    1 امتیاز
  11. سری تکان دادم؛ من نه آلفا بودم و نه ولیعهد. من همان راموس قدیمی بودم و این اتفاقات هیچ چیز را عوض نکرده بود. - من همون راموس رو ترجیح میدم. لونا سرش را در حرفم‌تکان داد. - ولی من نه، دیگه نمی‌تونم مثل سابق راموس صدات کنم جناب ولیعهد! نفسم را پوف مانند بیرون دادم؛ دخترک هنوز از من عصبانی بود و بهتر بود که سر این موضوع زیاد هم با او لج و لجبازی نمی‌کردم. - باشه هر چی دوست داری صدام کن، ولی لطفاً پاشو تا با هم به قصر پادشاه بریم و حرف‌هاش رو بشنویم. لونا از جایش برخاست و به همراه من تا کنار در آمد؛ این که از خر شیطان پایین آمده و با من همراه شده بود واقعاً خوب بود. حتی تصور این‌که تنها بروم و درباره‌ی حقایقی که نمی‌دانستم چیست بشنوم هم می‌توانست حالم را خراب کند. پیش از بیرون رفتنمان لونا لحظه‌ای ایستاد و باز به سمت من که پشت سرش قرار داشتم چرخید. - فکر نکنی این‌که دارم باهات میام یعنی بخشیدمت ها، دارم باهات میام چون کنجکاوم که بدونم چطور قراره به آلفا تبدیل بشی جناب ولیعهد. سرم را با حرص و در تایید حرفش تکانی دادم؛ آخرش این دختر مرا با ولیعهد صدا کردنش دیوانه می‌کرد! *** با کنجکاوی به صورت رنگ پریده‌ی پادشاه خیره شده بودم، نه می‌دانستم دلیل این حال بدش چیست و نه می‌دانستم او چه چیزی را از گذشته‌ی من می‌داند و هیچ حدسی هم نداشتم؛ تنها منتظر نشسته بودم بلکه حال پادشاه کمی جا بیاید و بتواند مرا از آن‌همه سردرگمی نجات دهد. - چی شده راموس؟! هنوز هم نمی‌خوای به من توضیح بدی که تصویر تو چطور از توی جام سر در آورده؟! نیم نگاهی از گوشه‌ی چشم به چهره‌ی منتظر جفری انداختم؛ کنجکاوی او را در این شرایط کجای دلم باید می‌گذاشتم؟! - بعداً برات توضیح میدم. جفری ابرویی برایم بالا انداخت. - میشه بگی این بعداً یعنی کِی؟ آخه چندین ساعته که از اون اتفاق گذشته و تو… بی‌حوصله میان حرفش آمدم: - گفتم بعداً جف! جفری «آهانی» گفت. - این یعنی الان ساکت بشم. کلافه دستی به پیشانی‌ام کشیدم، خدا می‌داند اگر از اول آمدنمان به این سرزمین جفری کمکمان نمی‌کرد و ما را مدیون خودش نکرده بود همان ابتدای کار زبانش را در دهانش گره میزدم تا حداقل با حرف‌های بی‌پایانش این‌همه آزارم ندهد.
    1 امتیاز
  12. - چ… چرا این‌ها رو از همون اول نگفتی؟! چرا ازم پنهونش کردی؟! سرم را به طرفین تکانی دادم؛ از ترس‌هایم با او باید چه می‌گفتم؟! از کدام ترسم باید می‌گفتم؟! - چون می‌ترسیدم تَرکم کنی، چون دلم نمی‌خواست با فهمیدن حقیقت ازم متنفر بشی! لونا که حالا اخم محوی به ابروهایش نشسته بود سر تکان داد: - چرا باید ازت متنفر بشم؟! شانه‌ای بالا انداختم. - چون من باعث نابودی سرزمین گرگ‌ها و افتادنش به دست خون‌آشام‌ها شدم، چون من باعث شدم که تو و خانواده‌ات مجبور باشین اون‌همه سختی رو تحمل کنین. لونا سرش را به طرفین تکان داد. - اشتباه می‌کنی راموس، من تو رو توی هیچ‌کدوم از این اتفاقات مقصر نمی‌دونم. تو اون موقع یه بچه‌ی کوچیک بودی و حتی اگه تو اون کار رو نمی‌کردی سرزمینمون دیر یا زود به دست خون‌آشام‌ها میوفتاد. ناباور به‌ لونا نگاه دوختم؛ واقعاً مرا مقصر آن اتفاقات نمی‌دانست؟! او داشت به منی که حتی خودم هم خودم را مقصر نابودی سرزمینم می‌دانستم می‌گفت که مقصر نیستم؟! - تو… تو واقعاً من رو مقصر نمی‌دونی؟ یعنی… یعنی ازم دلخور و ناراحت نیستی؟! لونا لبخند تلخی زد. - ازت که به خاطر دروغ‌هات ناراحت هستم، ولی ناراحتیم ربطی به گذشته و اتفاقاتش نداره. سرم را با شوق و ناباوری تکانی دادم؛ حقیقتش این بود که اصلاً انتظار این رفتار را از او نداشتم و فکر می‌کردم بهترین رفتارش این باشد که مرا تَرک کند، اما این رفتار چیزی بود که مرا از آن حال مزخرف بیرون کشیده بود.‌ - اوه لونا! من… من واقعاً نمی‌دونم چی باید بگم! تو… تو خیلی خوبی؛ یعنی… لونا بی‌حوصله میان حرفم پرید: - بهتره این همه احساس رو فعلاً خرج نکنی، چون من هنوز به خاطر دروغ‌هات نبخشیدمت جناب ولیعهد! متعجب و ناراضی نگاهی سمتش انداختم؛ او مرا چه صدا کرده بود؟! ولیعهد؟! - چی؟! این ولیعهد رو دیگه از کجا آوردی؟! لونا شانه‌ای بالا انداخت و بی‌تفاوت گفت: - خب تو ولیعهدی دیگه، البته شاید بهتر باشه که آلفا صدات کنم. جناب آلفا چطوره؟!
    1 امتیاز
  13. پارت هفتاد اصلا دوست نداشتم اتفاقات قبل تکرار بشه ، بازوی اروین رو گرفتم و گفتم : شرمنده ، قولش رو از قبل به اروین دادم . پارسا نگاهش رو سمت اروین برگردوند و گفت: معرفی نمی کنی ؟ نگاهی به اروین انداختم ، اروین با نگاهی نافذ رو به پارسا گفت : اروین مهرزاد هستم ، دوست صدف جان. اوه اوه این چرا جان چسبوند بغل اسم من ، از کله پارسا دود بلند میشد ، ولی دستش رو جلو اورد و سمت اروین گرفت و گفت : منم پارسا خالقی هستم ، دوست خانوادگی صدف خانوم . روی کلمه خانوم تاکید کرد ، اروین هم دستش رو جلو برد و دست دادن ، جو سنگین بود و خوشم نمیومد ، بعد چند ثانیه اروین دست پارسا ول کرد و بازوش رو که ول کرده بودم ، جلوم گرفت ، دستم رو دور بازوش گرفتم و به پیست رفتیم با ریتم اهنگ تکون می خوردیم . نمیدونم چرا ولی حس کردم اروین ، پارسا رو شناخت ، یا حتی حس کردم یکمم باهاش مشکل داره ، شایدم زیادی حساس شده بودم و اشتباه می کردم . تو چشم های اروین نگاه کردم و گفتم : مرسی که ، ضایع ام نکردی . با چشمای شیطون گفت : مشکلی نیست یکی طلبم ، بعدا جبران می کنی‌ . با حرص گفتم : میدونستی خیلی پرویی. لبخند شیطونی زد و گفت : نه والا ، تنها کسی که این رو میگه تویی. شونه ای بالا انداختم و گفتم : لابد اطرافیانت باهات رو دربایستی دارن . خنده ای کرد و سر تکون داد و گفت : شاید. دیگه به این اعتماد به نفسش عادت کرده بودم ، اهنگ که تموم شد ، ازش جدا شدم . بهراد و نازی سمتمون اومدن و نازنین گفت : سلام اروین فکر نمی کردم ببینمت ، میبینم که با صدف اشنا شدی. اروین گفت : سلام ، اول اینکه تبریک میگم بهتون ، بعدم مهلا سلطان رو که میشناسی مرغش یک پا داره به چیزی گیر بده ول کن نیست. نازنین خندید و سر تکون داد ، بهراد که تا اون موقع ساکت بود رو به من و نازی گفت : ایشون رو معرفی نمی کنید؟ نازنین جلوتر از من گفت : اروین پسر دختر دایی من هست، ولی اینکه با نازی چه جور اشنا شده نمیدونم ! بهراد دستش رو دوستانه جلو برد و گفت : خوشبختم . بهراد هم لبخندی زد و دستش رو فشرد و گفت : همچنین . نازی گفت : خب نگفتید از کجا هم رو میشناسید؟ نگید از المان که باور نمی کنم تو اون کشور به اون بزرگی بهم برخورد کردید! خندیدم و گفتم : برخورد که چه عرض کنم ، تو یک شهر و دانشگاه هستیم . نازی متحیر رو به اروین گفت : چه جالب! نمیدونستم تو هم تو فرانکفورت هستی!
    1 امتیاز
  14. پارت شصت و نه بعد تعارفات معمول ، رو کردم به مامان و گفتم : مامان جان ، برای چی دنبالم میگشتی ؟ کاری داشتی؟ مامان سمتم برگشت و گفت : خانواده خالقی اومدن ، سراغت رو میگیرن ، اومدم دنبالت ببرمت پیششون. اخم ظریفی کردم ، اصلا دلم نمی خواست با پارسا رو به رو بشم ، از طرفی هم نمیتونستم برای مامان توضیح بدم ، سری به اجبار تکون دادم و رو به اروین گفتم : میبینمت . اروین سری تکون داد و بعد عذر خواهی مامان از اروین به سمت خانواده خالقی راه افتادیم . وقتی رسیدیم ، چشمای پارسا برق زد ، اقا و خانوم خالقی با خوش رویی بهم خوش امد گفتن و برام ارزوی سلامتی کردن . بعد از چند دقیقه ازشون عذر خواهی کردم برم ، که پارسا گفت : صدف جان ، اگه میشه چند دقیقه وقتت رو بگیرم. اومدم بگم نمیشه ، ولی دیدم مامان اینا و خانوم خالقی دارن نگاه می کنن ، باشه زوری گفتم و پارسا بازوش رو جلوم گرفت ، شل بازوش رو گرفتم و یکم که از مامان اینا دور شدیم ، گفت: میدونم اخرین بار بعد صحبت هامون ، بد برخورد کردم ، ولی تو ببخش یکم به زمان نیاز داشتم ، بذار پای شخصیت و غرورم . نفس عمیقی کشیدم و گفتم : مشکلی نداره ، من اون موضوع رو فراموش کردم . انگار این حرفم به مزاقش خوش نیومد چون گره ای بین ابروهاش افتاد ، ولی موضعش رو حفظ کرد و گفت : صدف بهم زمان بده خودم رو بهت نشون بدم ، تا تجربه نکنیم که نمیفهمی به درد هم می خوریم یا نه ! چند دقیقه حرف هام رو تو ذهنم حلاجی کردم و بعد گفتم : ببین پارسا ، تو پسر خوب و خانواده داری هستی ، ولی برای من فقط یک دوست ، یا برادری نمیتونم جور دیگه ای بهت فکر کنم. _ قبلا هم همین رو گفتی ، مشکلی نداره من نا امید نمیشم ، زمان خیلی چیزهارو عوض می کنه. عصبیم کرده بود هی من میگفتم نره اون می گفت بدوش ، گوشش بدهکار نبود ، حرف زدن فقط اتلاف انرژی بود . با حرص گفتم : خود دانی . با قدم های تند ازش دور شدم و سمت جایگاه عروس و داماد رفتم ، تا بهشون رسیدم بهراد گفت : چرا گوشیت رو جواب نمیدی ؟ _شرمنده نشنیدم ، جونم ؟ با تعجب نگاهی بهم انداخت و گفت : از چیزی ناراحتی ؟ به نظر عصبانی میای؟ لبخندی زدم و گفتم : نه بابا عصبی چرا ؟ عروسی عمو قشنگمه چرا عصبانی باشم ؟ بهراد خندیدو گفت : ای وروجک زبون باز ، بدو به دیجی بگو اهنگ رقص دونفره من و نازی رو بذاره ، از قبل هماهنگ کردم اهنگش رو . باشه ای گفتم و سمت دیجی رفتم و هماهنگ کردم. دیجی اهنگ رو خاموش کردو تو میکروفون گفت : خب عزیزان پیست رو خالی کنید که ، نوبت رقص دونفره عروس داماد قشنگمون هست ، یک دست به افتخارشون بزنید. همه دست زدن و از سن کنار رفتن و بهراد و نازی شروع کردن رقصیدن ، چه قدر بهم میومدن ، اهنگ تموم شد ، همه دور عروس و داماد حلقه زدیم و نذاشتیم برن بشینن و با اهنگ بعدی دورشون میچرخیدیم و دست میزدیم ، بعد چند اهنگ دیجی گفت : خب حالا نوبتی هم باشه نوبت همراهی زوج ها با عروس و داماد هست . به دنبالش اهنگ لایتی گذاشت ، همه رفتن چند تا زوج و بهراد و نازی موندن وسط ، با چشم دنبال اروین گشتم ، خیلی دوست داشتم با بهراد اشناشون کنم ، همین جور که میگشتم باهاش چشم تو چشم شدم ، لیوان شربتی دستش بود و وقتی نگاهم رو دید لیوان رو برام بالا اورد . لبخندی زدم و سمتش رفتم ، وقتی بهش رسیدم گفتم : خوش میگذره ؟ کم و کسری نیست ؟ خندید و گفت : اوهو ، ادای میزبان ها بهت نمیاد. گفتم : ببین دوباره بهت رو دادم پر رو شدی . اومد چیزی بگه که صدای پارسا مانع شد . _ صدف جان افتخار میدی.
    1 امتیاز
  15. پارت شصت و هشت بعد بله گفتن بهراد ، امضا هارو زدن و عاقد رفت . دیجی بعد سلام کردن و یک سری حرف شروع کرد اهنگ زدن و جوان های جمع رفتن وسط و شروع کردن رقصیدن . وسط حسابی شلوغ بود و اون وسط چشمم به گندم و امیر علی خورد، وقتی نگاه گندم بهم خورد چشمکی شیطون زدم و گندم هم در جواب لبخند دندون نمایی زد . سارا و بارانا سمتم اومدن و من رو وسط پیست بردن و با ریتم اهنگ شروع کردیم رقصیدن . بعد دو اهنگ کمی خسته شدم و رو به اون دو تا گفتم : پیست رو سپردم به شما جوونا . بارانا گفت : کی مامان بزرگ شدی نفهمیدیم؟ خندیدم و گفتم : کم مزه بریز بچه ، میرم ببینم کاری نیست ، دوباره برمیگردم. مامان داشت با مهمون ها احوالپرسی می کرد ، با چشم دنبال بابا می گشتم که یک دفعه یکی بهم برخورد کرد ، به جلو پرت شدم ، برگشتم به طرف بگم مگه کوری ، که با یک جفت چشم عسلی رو به رو شدم . با حیرت گفتم : تو اینجا چی کار می کنی؟ آروین با تعجب گفت : والا منم همین سوال رو دارم ؟ چون جایی که ایستاده بودیم خیلی شلوغ بود و صدای هم رو به زور میشنیدیم ، بازوش رو گرفتم و سمت میز ها کشیدم ، که خلوت تر بود . گفتم : والا من عروسی عمو ام هست ، تو چی؟ اروین خندید و گفت : نازنین دختر دایی مامانم هست . ابرویی بالا انداختم و با لحن شیطونی گفتم : ببین کم تو فرانکفورت، به اون بزرگی هی من رو پیدا می کنی ، الانم تو تهران پیدام کردی ، ردیابی چیزی بهم وصل کردی؟ و بعد به صورت نمایشی خودم و گشتم ، اروین خندید و گفت: باور کن من همین فکر رو راجع به تو دارم ، اخه مگه میشه همه جا باشی؟ خندیدم و گفتم : کی برگشتی ؟ گفت : دیروز پرواز داشتم ، نصفه شب رسیدم . اوهومی گفتم ، اومدم چیزی بگم که صدای مامان رو از پشت سرم شنیدم که می گفت : صدف جان ، مامان اینجایی دنبالت میگشتم. وقتی پیشم رسید گفتم : اره مامان جان ،جونم چی کارم داشتی ؟ با دیدن اروین سلام کرد و اروین مودبانه جوابش رو داد بعد رو کرد به من و گفت : معرفی نمی کنی؟ لبخند زدم و گفتم : شاید باورش سخت باشه ولی ، اقا اروین هم دانشگاهی من تو المان هست . مامان لبخندی زد و رو به اروین گفت : خوشبختم پسرم ، خوش اومدی. اروین با لحنی مودبانه گفت : خیلی ممنونم ، از اشناییتون خوشبختم .
    1 امتیاز
  16. پارت شصت و هفت جلوی جایگاه عروس و داماد سفره عقدی چیده شده بود ، بنا بر این بود که عقد خونده بشه و به در خواست بهراد و نازنین ، این تنها مراسمشون بود و قرار بر این بود که شش ماه بعد ، به مسافرت برن و زندگیشون رو شروع کنن ، به درخواست خاله لاله قرار بود نازی امروز لباس عروس بپوشه. با دخترا ، نزدیک سفره عقد داشتیم عکس می گرفتیم که متوجه شدیم ماشین بهراد داره وارد میشه ، انقدر ذوق داشتم که نفهمیدم خودم رو چه جوری نزدیک ماشین رسوندم ، فیلم بردار داشت فیلم می گرفت ، بهراد و نازنین به طبق گفته فیلم بردار پیش میرفتن و مامان که اسپند دود کن رو از پرسنل باغ گرفته بود به دستور فیلم بردار جلو رفت و دور سر بهراد و نازی چرخوند و ازشون خواست مقداری اسپند تو اسپند دود کن بریزن . بارانا و سارا کل می کشیدن و من با دیدن بهراد تو لباس دامادی احساساتی شده بودم و چشمم پر اشک شده بود . کار فیلم بردار که تموم شد جلو رفتم و بعد تبریک گفتن ، تو بغل بهراد رفتم ، خیلی داشتم خودم رو کنترل می کردم که نزنم زیر گریه ، بهراد محکم کمرم رو گرفته بود ، بعد چند ثانیه بیرون اومدم و گفتم : خیلی بهم میاید ، خوشبخت ترین باشید . نازنین با اون لباس عروس سفید ساتن و با دامن دنباله دارو تور بلند فوق العاده شده بود لبخند لوندی زد و گفت : مرسی صدف جانم ، انشالله عروس شدن شما رو ببینیم . لبخند زدم و ازشون دور شدم ، بهراد و نازنین بعد سلام و احوال پرسی با مهمان ها به جایگاه رفتن و نشستن . به سمت مامان اینا رفتم ، مامان داشت چیزی به بابا میگفت و بابا هم بعد سر تکون دادن رفت. نزدیکش شدم و گفتم : مشکلی پیش اومده؟ مامان سمتم برگشت و دستی به موهام کشید و مرتبشون کرد و گفت : نه عزیزم چه مشکلی رفت به دیجی بگه که اهنگ رو قطع کنه ، عاقد اومده. اهانی گفتم و عاقد وارد شد ، بعد نشستن عاقد و توصیه های لازم گندم و بارانا دو طرف پارچه سفید رو روی سر عروس دوماد گرفتن و منم قند رو گرفتم شروع کردم سابیدن ، عاقد بعد خواندن خطبه گفت : دوشیزه محترمه مکرمه خانوم نازنین علیزاده ایا وکیلم شما رو به عقد اقای بهراد پارسی دربیاورم ؟ سارا گفت : عروس رفته گل بچینه. عاقد دوباره تکرار کرد ، اینبار من گفتم : عروس رفته گلاب بیاره . عاقد دوباره گفت: دوشیزه محترمه مکرمه خانوم نازنین علیزاده ایا وکیلم شما رو به عقد اقای بهراد پارسی دربیاورم ؟ گندم گفت : عروس زیر لفظی می خواد . مامان جعبه انگشتر رو به سمت نازنین برد و گفت خوشبخت باشی عزیزم . نازنین تشکر کردو گفت: با اجازه پدر و مادرم بزرگترهای جمع بله.
    1 امتیاز
  17. سر تکون دادم و سمت دکتر رفتم. یه مرد مو خرمایی چشم میشی رنگ بود. لبخند مهربون زد و پرسید: - من یه مریض خاص دارم، خودم شخصا مراقبش هستم می‌خوام تو هم ببینیش، می‌تونی کمکم کنی؟ سرم رو بالا گرفتم. عمیق خیره‌اش شدم لپ‌هام رو پر باد کردم و بالاخره جواب دادم: - بله حتما، اگه بتونم کمک می‌کنم. سمت چپ رفت که یه راهرو بود. چشم‌هاش غم برداشت و گفت: - مانای خوبی داره ولی برای درمان همون ماناش مقابله می‌کنه و درمان رو بجای این که بتونیم پیش ببریم همش پس رفت می کنیم. وزنش چهار کیلو کم شده. خوراکش هم از دست داده، سرفه‌هاش خونیه ولی سرطان و مشکل معده نداره. شوکه شدم. خب من از کجا بدونم! من که رو درمان‌های جادویی تخصص ندارم فقط گیاهی! اومدم بگم وضعم رو که—در سفید رو باز کرد. هیچی توجه منو جلب نکرد بجز همون دختری که روی تخت بود. حتی دستبندمم واکنش نشون داد. از کنار دکتر رد شدم، سمت دختری که موهای گندمی رنگ داشت با چشم‌های میشی درشت جذب شدم. اخم دختره تو هم رفت و گفت: - داداش این کیه؟ دکتر دستش رو بالا اورد. - اسمش یورا، می‌خوام نگاهی به وضعیتت بندازه. دستبندم دیگه تکون نخورد. تو دلم یه حس عجیب می‌ جوشید اما نمی‌دونم چی بهش می‌گفتن. دختره پوزخند زد: - تو نتونستی بعد ایشون که مشکوکه می‌تونه؟ نزدیکش شدم و تو چشم‌هاش خیره شدم. دستم همونی که دستبند مار روش بود، بدون اراده خودم! انگار دستبند مار دستم رو داشت هدایت می‌کرد بالا اومد. سعی کردم واکنش نشون ندم. فقط خدا خدا کردم دستبندم کار خطرناک نکنه. دستم به پیشونی خنک دختره خورد. چشم‌هام بسته شد و با جسم، روح این دختر انگار یکی شدم. غم، افسردگی، تنهایی، از دست دادن پدر مادرش، داشتن فقط یه برادر خاطراتش با سرعت تو سرم مرور شد. بدنم داشت تحلیل می‌رفت! تمام اطلاعات، گویش‌هایی که بلد بود، درسی که خونده بود، همه چی انگار یه کپی ازش روی من و روحم نشست! چشم‌هام سیاهی رفت و سرم رو روی بالشتش گذاشتم. فقط سه ثانیه بود؛ فقط سه ثانیه گذشت ولی انگار سه قرن شد! مات روی صندلی که کنار تخت بود نشستم و چشم‌هام رو بستم. دکتر نگران پرسید: - چی شده؟ چی شده؟ نمی‌تونستم بگم چه اتفاقی افتاده، تو ذهنم تحلیل کردن، با بدنی خسته و کوفته گفتم: - مشکلی نداره حالش از من و شما بهتره؛ فقط مانا گریز هستش. نوع ماناش خاصه و با مانا‌های دیگه عکس‌العمل شدید نشون میده. سرم رو تو دستم گرفتم. من الان چکار کردم؟ با روح یه نفر چیزی مثل همجوشی کردم؟ دکتر شوکه پرسید: - غیر ممکنه! یعنی چی؟ اصلا مانا گریز تو خانواده نداریم. دست روی صورتم گذاشتم و با یه حرکت بلند شدم. دختره مات به من نگاه کرد. نبض تانسا رو گرفتم و ماناش رو اندازه گرفتم. دست روی سینه‌اش گذاشتم و به آرومی مانای زیادش رو در حدی که سبک بشه و بتونه از این بیمارستان بیرون بره جذب کردم‌. من حتی نمی‌دونم دارم چکار می‌کنم ولی انگار بدنم از نوزادی با این وجودم آشناست فقط مغزم از قافله بی‌خبره. حالم بهتر شد خستگیم از بین رفت ولی خواب آلودگیم نه و تازه بیشتر هم شده بود. تانسا سکوت بود، هیچی نمی‌گفت. دکتر بجاش مشکوک پرسید: - چکار می‌کنی؟ یکم دیگه مانا ازش بیرون کشیدم و گفتم: - دیگه الان کاملا حالش خوبه، همون طور که گفتم نوع مانای ایشون مانا گریز هستش. نه مشکل داره، نه بیماره فقط جز همون یک درصد افراده. تانسا دست‌هاش رو تکون داد و ناباور نشست. - خیلی احساس راحتی می‌کنم! از روی تخت پایین اومد و کمی راه رفت. خنده ناباور کرد. - داداش! خیلی حس خوبی دارم. باور کن ببین حتی می‌تونم راه برم! بااین که دو ساله راه نرفتم اصلا مشکل یا خستگی برای راه رفتن ندارم. شوکه شدم دوساله راه نرفته! دکتر چشم‌هاش نمناک شد و تانسا رو بغل کرد. سرم تیر کشید و آخی گفتم. یه چیزی زیر معده‌ام زد. اصلا همه چی بدون هشدار بدنم داشت اتفاق می‌افتاد‌. با سرعت دویدم و در سرویس بهداشتی رو باز کردم تو روشویی بالا اوردم. هرچی خورده و نخورده بودم بالا اوردم. پاهام سست شد و کف زمین سفید افتادم. تانسا جیغ زد و دکتر نگران نگاهم کرد و گفت: - چی شده؟ زیادی مانا جذب کرده بودم. مطمئنم همین بوده ظرفیت بدنم رو فول کرده بودم. کلاهم رو که کثیف شده بود از روی سرم برداشتم و باز خواستم بالا بیارم، اما تا ایستادم حسم رفت. دستبند مارم تکون خورد و مانای اضافی بدنم رو بلعید و از قدیمی بودن در اومد و خیلی جذاب و خوشگل شد. دکتر خواست چکم کنه ولی اجازه ندادم و دروغ گفتم: - چیزی نیست، از مانای زیاد استفاده کردم حالم بد شد، الان خوبم. کثیف کاری خودم رو شستم، کاپشنم رو در اوردم تمیزش کردم. تانسا رو به روی من قرار گرفت. - ممنون منو خوب کردی و باعث اذیتی تو شدم. ببخش هم بهت گفتم مشکوکی. لبخند محو زدم و سر تکون دادم. خواب آلود گفتم: - همیشه خوب باشی؛ آقای دکتر من میرم پیش میکال. از اتاق سریع بیرون زدم. ناباور و شوکه از اتفاقات بودم. دستبند مارم تکون خورد و تبدیل به مار واقعی شد. اومدم جیغ بزنم مه سیاهی پیچید و یه پسر مو مشکی چشم سبز از مه بیرون اومد جلو دهنم رو گرفت. - هیش... آروم، تریستان هستم؛ نگهبان تو آروم باش.
    1 امتیاز
  18. همین که کایان دیگه رفت فورا از اون بریدگی دیوار بیرون اومدم. به آسمون نگاه کردم. وقتی سه تا ماه توش دیدم که تو آسمون پر از مه و ابر مخفی بود، شوکم هزار برابر شد! مه روی زمین اصابت نداشت، غبار مه از بالا بود و آسمون، زمانی جایی رو مه گرفته بود که رفت‌ و آمدی اون قسمت نداشت. از سرما لرزیدم و فکم به هم خورد. اون موقعه تا حالا اصلا سرما رو نمی‌فهمیدم. میکال از گوشه پیرهنم گرفت و منو کشون کشون با خودش برد گفت: - ایهاب رو تنها گذاشتم دختر. بیا بریم پیشش ولی اول باید یه شنل بگیریم. چهره‌ات جوریه که با یک بار دیدنت تو ذهن ثبت میشی طلایی خانم‌. چشم‌هام گرد شد الان تعریف کرد یا چیز دیگه گفت! اخم کردم. طلایی خانم و زهرمار. شیطونه میگه من هم بگم تو هم همین جوری هستی، برفک آقا. ولی خب بخوام جبهه نگریم، راست می‌گفت چشم‌های عسلی_کهرباییم و موهای طلایی، حالت صورتم جوری بود که خیلی عجیب به یاد همه می‌موند. چون واقعا عجیب بود موهام طلایی بود نه زرد نه خیلی کم رنگ یه طیف طلایی و زرین. چشم‌هامم تو نور و روز وحشتناک روشن می‌شد. می‌تونستم حرفش رو تایید کنم ولی نکردم. وارد یه مغازه شد و من هم پشت سرش رفتم. بدون حرف کاپشن کلاه دار گرفت چون مغازه‌اش شنل نداشت. پنج سکه نقره گذاشت و کاپشن رو سمت من گرفت.‌ فروشنده فورا گفت: - صبر کنید بقیه‌اش. میکال بی‌تفاوت جواب داد: - بذار باشه. کاپشن رو پوشیدم کلاهش هم روی سرم گذاشتم. کلاهش خیلی بزرگ بود و کاپشنش بارونی بود. از گوشه کاپشنم گرفت و میانبر زد. سر دو دقیقه تو بیمارستان بودیم. لیرا تا ما رو دید. خوشحال منو بغل کرد و زیر گریه زد: - یورا تو پسرم رو نجات دادی. گفت اگه یک ساعت دور تر پسرمو می‌اوردیم می‌مرد زبونم لال. میکال گوشه کاپشنم رو ول کرد. ایهاب رو که خواب بود نگاه کرد. از لیرا فاصله گرفتم. لبخند محو زدم و گفتم: - همیشه خوب باشه و مریض دیگه نشه. کیفم رو روی شونه‌ام درست کردم و یه گوشه ایستادم. میکال پیشونی ایهاب رو نوازش کرد. دکتر جلو اومد. با احترام به میکال نگاه کرد گفت: - مبارک باشه جناب. ایهاب جان قدرتش رو بدست اورده، چند کانالش گرفته بود و داشت به کشتنش می‌داد. همین که زود اوردیدش معجزه بوده. و مهم تر انگار یکی از قبل جادوی درونش رو تخلیه کرده و مرگ پسر شما رو به تعویق انداخته. تو ذهنم لحظه‌ای که جادوی درون شکم ایهاب رو از طریق دستم جذب کردم جون گرفت. خیلی عجیب بود اون گرده آبی که سرحالم کرد و ترسوندم. میکال به من اشاره کرد و گفت: - ایشون متوجه شد مشکل پسر من چیه، می‌خوام اگه میشه سطح کیمیاگریش رو اندازه بگیری. دختر دوستمه چند وقت مهمون ما هستش از قلمروی سیگنوس اومده. دکتر به من نگاه کرد و ناباور گفت: - آره دستگاه تشخیص جادوم الان فعاله برای ایهاب انجام دادم. لطفا تو اتاقم بیاید. میکال اشاره زد بریم و به لیرا گفت: - مراقب ایهاب باش تا بیام.‌ پشت سر میکال راه رفتم. دکتر پرسید: - قبلا معیار قدرت گرفته؟ میکال جواب داد: - آره ولی تو آتیش سوزی مدارکش از بین رفته. شنیدی قلمروی سیگنوس آتش سوزی شده بود. دکتر ناراحت تایید کرد و وارد یه اتاق در سفید شدیم. اتاقی ساده با میز و صندلی، و یه گلدون سفید هم گوشه دیوار. چیز خاصی نداشت. قلبم تند تند می‌زد و استرس داشتم‌. دستگاه روی میزش رو تکون داد و مهربون گفت: - اسمت چیه دخترم؟ لب‌هام رو به هم فشار دادم. استرس داشتم و جواب دادم: - یورا. لبخند زد و به صندلی اشاره کرد. - بشین یورا جان. روی صندلی مشکی چرمی کنار دکتر نشستم. یه صفحه پنجه‌ای نزدیکم اورد گفت: - این دستگاه سطح قدرت رو نشون نمیده، فقط برای دکترا استفاده میشه که چقدر سطح کیمیاگری دارند بتونند زخم‌ها رو خوب کنند یه جور رتبه بندی. سر تکون دادم و کنجکاو به صفحه‌ سبز و طوسی خیره شدم، اتاق دکتر بوی عطر ملایم و دمنوش می‌داد. به صفحه که درخشان شد اشاره کرد گفت: - یورا جان انگشت هات رو بدون لمس کف دست به صفحه بذار. کاری که گفت رو انجام دادم. صفحه‌اش گرم بود! صدای یی... ییی... یییی... اومد که به آرومی ولوم بالا می‌کشید! در آخر صداش جیغ شد، دستگاه خاموش و روشن شد! و یه نمودار نشون داد. گیج به نمودار نگاه کردم. دکتر ناباور خندید و روی صندلی نشست. - یه نابغه کیمیاگری! خب نابغه کیمیاگری یعنی چی؟ به دستگاه اشاره کردم. - یعنی چی الان؟ میکال سعی کرد شوکه نباشه و گفت: - یه جور مثل پرفسور کیمیاگری هستی که جادو یا بیماری نمی‌تونه از دستت در بره. آهانی کردم و مثل خنگ‌ها دلتنگ جواب دادم: - به انداره بابام نیستم، بابا از چشم‌های یکی می‌فهمید مشکلش چیه. دکتر عمیق نگاهم کرد شاید بتونه زیر کلاهم رو ببینه و گفت: - طبابت گیاهی بلدی؟ سر تکون دادم. - طب سوزنی، طبابت سنتی، ساخت دارو‌های گیاهی هم بلدم. دکتر کنار شقیقه‌اش رو خاروند گفت: - جناب میکال میشه با پدرش حرف بزنی این جا کار کنه؟ بدون دستگاه هم من وقتی دیدم چقدر ماهرانه و بدون آسیب چاکرای درون شکم ایهاب خالی شده، متوجه شدم یه دکتر عادی اصلا نیست. دکتر با مکث و خیره به من ادامه داد: - مشابه ایهاب به پست من خورده، اگه همچین شخصی تو بیمارستان من باشه عالیه. میکال سر تکون داد: - با پدرش حرف می‌زنم راضی شد حتما کجا از بیمارستان شما بهتر. بلند شدم. میکال اشاره زد بریم. پشت سرش راه افتادم. به مریض‌های روی تخت نگاه کردم هرکی یه جور می‌نالید. بالای سر ایهاب ایستادم و میکال زیر زبونی گفت: - با این اندازه‌گیری نابغه کیمیاگری، پس احتمالا از سطح ژیا و مانای بالایی هم برخوردار هستی. لیرا کنجکاو نگاهمون کرد ببینه میکال چی داره زیر لب به من میگه. اخم کردم. نمی‌خواستم باعث سوءتفاهم تو زندگی مشترک کسی باشم. از جادو سر در نمیارم ولی هرچی هست چیزیه که جزئی از منه. چه کم چه زیاد باید بپذیرم دیگه اگه بخوام تو این دنیای عجیب زندگی کنم، باید یاد بگیرم. دست تو جیب کاپشنم کردم و جواب دادم: - احتمالا زیاد باشه. لیرا نزدیک ما شد و پرسید: - چی شده؟ میکال جوابش رو داد که من چه سطحی هستم. دکتر با یه قلم و پوشه تو دستش سمت ما اومد گفت: - یورا جان یه لحظه میای؟ به میکال نگاه کردم. سر تکون داد و زمزمه کرد: - دکتر خوبیه می‌تونی بری.
    1 امتیاز
  19. ... - دختر، دختر پاشو. ای بابا دختر بلند شو. چشم‌هام رو خسته باز کرد. گردنم درد گرفته بود‌. همون مرد بود! شرمنده و خجالت زده شدم. - ببخش، خوابم رفته بود. دست تکون داد. - مشکلی نیست بیا بریم خونه این بیرون سرده. از کالسکه بیرون اومدم. بارون با شدت می‌بارید. پشت سر مرد که دوید سمت یه خونه نما شده قدیمی، من هم قدم تند کردم. وارد خونه شدم که اول از همه گرما صورت و بدن یخ کردم رو نوازش کرد. بعد بوی خوش غذا! شکمم مالش رفت. کفش‌های خیسم رو در اوردم یه گوشه گذاشتم. دم خونه قالی یا موکت نزده بودن. زنی با غرغر گفت: - چرا همیشه دیر میای؟ باز رفتی مشروب خوری؟ پیرمرد خندید ‌و به آرومی صورتش تغییر کرد. شوکه عقب پریدم و یاد اون پسر نوجوان که این جوری ظاهرش تغییر کرد افتادم. نفس‌هام تند شد و عقب عقب رفتم. پیرمرد تبدیل به یه مرد جوون شده بود. انگار متوجه ترس من نشد گفت: - نه نرفتم، لیرا با خودم مهمون اوردم. پسر بابا کجاست؟ صدایی ضعیف از توی رخت‌خواب اومد. - بابایی. مرد شوکه شد و رنگش پرید. - جونم بابا! لیرا چرا ایهاب باز تو رخت‌خواب افتاده؟ لیرا همسر مردی که منو اورد غمگین نگاه گرفت. - مثل همیشه. جوری رفتار کردن من آروم شدم. نمی‌دونم چطور ولی تونستم هضم کنم پیرمردی که به یه جوون تبدیل شد. آروم سمت بچه رفتم‌. کنارش نشستم. ایهاب نگاهم کرد ولی شنلم نمی‌گذاشت صورتم رو ببینه. دست زیر چشم‌هاش بردم. با دقت چکش کردم، مچ دستش رو گرفتم ضربان گرفتم.‌ بجز ضربان حس یه چیزی هم تو رگ‌هاش می‌فهمیدم. نمی‌دونم چرا تو سرم یه چیزی پررنگ شد و اون هم جادو بود. پتوی گل دارش رو کنار زدم، به شکم و نفس‌هاش خیره شدم. لیرا شوکه پرسید: - دکتره؟ به مرد جوون نگاه کردم و پرسیدم: - چه مشکلاتی داره؟ مرد جوون نزدیکم شد و جواب داد: - تند شدن نفس، تب، بی حالی و کبودی لب‌‌. بردمش دکتر گفت ریه‌هاش خرابه. اخم کردم. به لیرا گفتم: - میشه لطفا این جا بیایید؟ لیرا شوکه نزدیکم شد، تا نشست دستش رو گرفتم. نبضش رو چک کردم. همون چیز عجیب زیر دست‌هاش رو حس کردم ولی ضعیف تر. نبض مرد جوون رو گرفتم. اون حس شدید‌تر بود و شوکه شدم. چشم‌هام ناخداگاه بسته شد و یه جریان آبی تو بدنش حس کردم. فورا دستش رو و کردم و گفتم: - پسرت جادو داره، جادوش مثل تو هستش ولی... ولی به خوبی رسایی نمی کنه رگ‌هاش. تنگی نفس نداره علائمش آلرژی هست. خونه شما خیلی گرمه یکم خنکی و هوای آزاد بهترش می‌کنه غذاهای کم ادویه‌هم برای ایهاب مناسبه. شب‌ها سنگین نخوره سوپ گزینه راحت و بهتریه. چشم‌های مرد گشاد شد و رنگ لیرا پرید. لیرا با رنگ پریده گفت: - عز... عزیزم! پسر، پسرمون جادو داره؟ به مرد که چشم‌هاش خاکستری بود و موهاش سفید چشم دوختم. سریع سرم رو پایین انداختم. لیرا زیر گریه زد و دست روی صورتش گذاشت ایهاب رو بغل کرد. نگاه مرد هنوز روی من بود. خودمم شوکه بودم، این که چرا انقدر مطمئن حرف زدم. اون جریان آبی رنگ واقعا جادو بود؟ صدای مرد بالاخره در اومد: - فردا دوباره ایهاب رو می‌برم تست جادو بگیره. آره خوبه این جوری من هم متوجه میشم. بی‌حرف بلند شد. پنجره خونه رو باز کرد. لیرا با گریه، و امید بزرگ گفت: - اگه جادو داشته باشه، اگه مثل تو باشه یعنی پسرمون آینده داره؟ دست مردجوون بالا اومد. - فعلا بیا تمامش کنیم تا فردا. لیرا به دختر کمک کن تا یه دوش بگیره، من غذا رو می‌کشم. لیرا اشک‌هاش رو پاک کرد و گفت: - لطفا از این طرف. بلند شدم و همراهش رفتم. وارد یه اتاق نه متری با یه تخت قهوه‌ای شدیم. لیرا با صدای تو دماغی از گریه گفت: - این جا حمام هستش، تا تو دوش می‌گیری من لباس آماده می‌کنم‌.‌ سر تکون دادم و وارد حمام شدم. با دیدن لوله و شیر تعجب کردم. بیشتر تو خونه ارباب‌زاده‌های روستای ما شیر آب داشت. یه دوش گرفتم‌ که همه خستگی‌های منو گرفت‌. لیرا به من حوله و لباس داد. بعد از خشک کردن خودم لباس پوشیدم. لباسی که شامل یه دامن مشکی تا زیر زانو و یه پیرهن گل دار مشکی قرمز. بیرون اومدم که لیرا رو روی تخت دیدم نشسته بود. وقتی دیدم لبخند زد. یه زن مو خرمایی چشم قهوه‌ای بود. ایهاب موهاش سفید مثل باباش بود و چشم‌هاش شبیه مادرش قهوه‌ای روشن. مو سفید عجیب نبود. تو روستا یه دختر مو سفید داشتیم که چشم‌هاش یه جور بنفش صورتی بود. یه دختر زال، فقط حس می‌کنم این سفیدی زال نیست برای این خانواده. لیرا بلند شد و گفت: - من لیرا، همسر میکال هستم یه پسر هشت ساله دارم که دیدیش ایهاب. موهای طلایی نم دارم رو پشت گوشم انداختم. نمی‌دونم چرا اسمم رو نگفتم سایورا هستم. فقط مخفف اسم رو گفتم: - خوشبختم، یورا هستم. لبخندش غلیظ‌تر شد.‌ - یورا چه اسم قشنگی بیا بریم شام بخوریم. پس اسم اون مرد میکال بود.
    1 امتیاز
  20. ... با شتاب از دروازه بیرون پرت شدم، انگار که تفم کرده! تنها چیزی که الان وحشتم شد، این بود که من الان به صخره قهوه‌ای برخورد می‌کنم. جیغی زدم و دست‌هام رو بالا اوردم. چشم‌هام رو محکم روی هم فشار دادم! قلبم دیگه نزدیک بود از تپش بایسته. یک انگشت مونده به صخره دست‌هام توسط دست‌های گرمی گرفته شد. جیغ بعدیم تو گلوم خفه شد. آثار وحشت و شوک هنوز تو بدنم واضحاً معلوم بود. با صدای مردی وحشت این بار شدید‌تر تو بدنم پیچید. - تو کی هستی؟ رو به روم رو نگاه کردم. یه صحرا نه فکر کنم دشت، یا شاید ترکیب از هم! لرزید و وحشت مثل گرگ تو بدنم زوزه می‌کشید. سرم رو برگردوندم، اما با چیزی که دیدم دهنم باز و بست می‌شد. مار سیاهی دور دست‌هام اولین چیزی بود که چشمم رو گرفت. مار سیاه مرد مو قرمز رو نیش زد! نفسو دیگه بند اومده بود. لرزون به مردی که روی زمین افتاد نگاه کردم. دست‌هام رو وحشت زده تکون تکون دادم تا مار از روی دستم بیفته‌. مار بی‌تفاوت به تکان‌ها و جیغ‌های من، دور مچ دستم تاب خورد و باز سر رو انتهای دمش گذاشت تبدیل به دستبند قدیمی خودم شد! ناباور روی زمین افتاد. دیگه حالم دست خودم نبود! خیلی این چیز‌ها برای من سنگین و تازه بود. ترسیده دستم رو جلو بردم دستبندم رو باز کنم. ولی تا خواستم بازش کنم تکون خورد و جیغی زدم. مار دم خودش رو خورد و تنگ تنگ شد روی دستم. جیغم زدم: - بیا بیرون، در بیا. ولی دیگه تکون نخورد. یعنی من هم نیش میزنه؟ نه اگه می‌زد همراه من زیر درخت نمی‌گذاشتنش. ترسیده بهش تلنگر زدم. - هی ماره، نیشم نزنی. تکون نخورد. پیش مرد مو قرمز رفتم. لباس‌هاش با ما فرق داشت. نبضش رو گرفتم نمرده بود انگار بیهوش بود. شنل سفید دورش رو برداشتم خودم پوشیدم. تو جیب‌هاش رو گشتم. یه کیسه قهوه‌ای داشت. سکه های عجیبی درون کیسه به رنگ طلایی نقره‌ای و برنز با وسط مسی داشت. کیسه رو تو کیفم انداختم. تکونی خورد! وحشت کردم و با سرعت بالایی دویدم. این جا هوا خنک بود. نه، بیشتر از خنک! سرد بود خیلی سرد. هیچ درختی اطراف به چشم نمی‌خورد فقط چمن، خاک و صخره های تپه‌ای بود. بوی اطرافم داد می‌زد من تو دنیای دیگه هستم! باورم نمیشه همچین چیزی باشه. به آسمان نگاه کردم نیلی، نقره‌ای تیره بود. خورشیدش بخاطر هوای ابری معلوم نبود‌. از تپه‌ خسته و با شکم درد و تشنگی بالا رفتم. وقتی به پایین چشم دوختم یه شهر بزرگ بود خیلی بزرگ و منظم. از تپه پایین سرازیر شدم. قطره‌های بارون شروع به باریدن کرد. شنل رو روی سرم کشیدم. صدای اسب اومد! سرم رو چرخوندم از سمت چپم یه کالسکه داشت می‌اومد. ایستادم و به کالسکه خیره شدم. هووش کرد و کنار من متوقف شد. یه پیرمرد بود که روی کالسکه‌اش یه فانوس بود. با صدای گرم به زبان عجیبی حرف زد‌ که متوجه‌اش شدم. - هوا می‌خواد طوفانی بشه جوون بیا سوار شو تا جایی از مسیر برسونمت. به آسمونی که شبیه آسمون ما نبود نگاه کردم. نمی‌خواستم اعتماد کنم ولی نیاز داشتم یکم به پاهام استراحت بدم.
    1 امتیاز
  21. ... آفتاب غروب کرد، موعودش رسیده بود تا پدر منو پیش ارباب ببره‌؛ اما پدر چندساعته از کلبه بیرون نیومده. بلند شدم. در کلبه رو باز کردم، راحت باز شد! خوشحال شدم ولی دلم آشوب شد. حالم به من اخطار می‌داد و می‌گفت چیزی درست نیست. به اطراف خیره شدم که— در رو روی زمین افتاده دیدم! وحشت رو شونه‌هام افتاد و سنگینم کرد. کیف از دستم افتاد و قدم‌های سنگین سمت بابا برداشتم کنارش زمین افتادم. ناباور تکونش دادم، اما پدر چند ساعتی می‌شد که مرده! چیزی درونم فرو ریخت. پدرم! پدری که چشم‌هاش آرامش خیالم بود. در کلبه به دیوار خورد و مردی تو آستانه در قد الم کرد و سایه‌اش روی زمین افتاد. لرزان و بدون پنهاهم نگاهش کردم. صدای زمختش گوشم رو خراش داد: - اوودم ببرمت خوشگله، ارباب منتظرته. تموم داغ دلم رو تو جیغم خلاصه کردم. - گـــــمشووو، بابامو از من گرفتید. خدا زندگیتونو بگیره. الهی ارباب داغ دار بشه. مرد شوکه شد، داخل کلبه اومد. دست روی نبض پدرم گذاشت و با چشم‌های قهوای سوخته‌اش نگاهم کرد و گفت: - تسلیت میگم پدرت مرده! من اینو به ارباب خبر میدم و پدرت رو الان میگم ببرند غسالخانه. تو هم بیا بریم خونه ارباب، دیگه کسی رو نداری. لرز به جونم افتاد. پدرگفت برم؛ گفت نمونم، می‌تونم بعد هم سوگواری کنم. الان مسئله حیثیت و جونمه، باید برم این بار تنهایی، حتی پدر هم نیست. تا مرد رفت خبر بده به روستا پدرم فوت کرده. کیفم رو برداشتم؛ کیفی که با پدرم جنگل می‌رفتم، گیاه دارویی جمع کنم می‌پوشیدم. چند خوراکی و نون درونش انداختم. دو دست لباس بیشتر تو کیف جا نشد. صورت یخ کرده پدرم که دیگه روح نداشت، بوسیدم و وداع کردم. دست سردش رو با بغض سنگین روی سرم گذاشتم تا دعای پدرم پشت بانم باشه. همیشه می‌رفتم بیرون دست روی سرم می‌گذاشت. یک بار پرسیدم گفت: « تا دعام پشت سرت باشه.» با نگاهی پر از غم و سنگینی دوشم که نه از کیف از غم می‌اومد دویدم. دویدم نه برای فرار برای پیدا کردن حقیقتم. در کلبه رو پشت سرم نبستم، نمی‌خواستم خاطرات پدرم آخرش بستن یه در باشه. پدرم چشم‌هاش رو بست ولی حالا نمی‌خوام در کلبه بسته باشه فرض می‌کنم کلبه چشم‌هاشه و داره نگاهم می‌کنه تا برم. مگه نه خونه هم امنیت نگاه پدر رو داره؟ با قدم‌های دلگیر پا به سرنوشتم گذاشتم.
    1 امتیاز
×
×
  • اضافه کردن...