به اطلاع کاربران میرسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شدهاند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity
تخته امتیازات
مطالب محبوب
در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در 07/02/2025 در همه بخش ها
-
نام رمان: پروتکل پژواک: سایه های فساد نویسنده: زر گریسون | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: معمایی, جنایی, عاشقانه. رده سنی: +۱۶ خلاصه: در دنیایی که هر قدمش پر از تله و خیانت است، زَر دختری با نژادی مختلط از دو فرهنگ متضاد ایرانی-آمریکایی با نگاه سرد و ارادهای فولادین وارد بازی شده که جانش و جان بسیاری دیگر را تحت شعاع قرار داده است. پروندههایی از دل تاریکترین بخش بشریت که همیشه خارج از دید بوده و همواره تحت پوشش سیاست و قدرت از چشم جهانیان دور نگه داشته شده است. پروندههایی نظیر قاچاق انسان در جهت سو استفاده در موارد مختلف همچون سلاحهای بیولوژیکی، آزمایشهای مخوف که در تضاد با کرامت انسانی است. سیاستهای کثیف و زیر پوستی، او را به قلب طوفانی میکشاند که هر لحظه ممکن است همه چیز را نابود کند؛ اما در پشت این چهره بیاحساس، قلبی زخمی و پر از راز نهفته است زخمی که شاید تنها حقیقت بتواند درمانش کند. این داستان نبردیست بیرحمانه بین نور و تاریکی، جایی که مرز بین دوست و دشمن، عدالت و فساد محو است. زر باید انتخاب کند بماند و بجنگد یا همه چیز را از دست بدهد. **خواندن این داستان به افراد زیر ۱۶ سال توصیه نمیشود**2 امتیاز
-
1 امتیاز
-
-ممنون ، کار بابات چی بوده ؟ - تا جایی که یادمه و پرسیدم ؛ بابای من یک مبلغ کمی سحام داشته توی یک شرکت خیلی بزرگ که کم کم بابای من پولدار میشه و سحام ، کل سحام دار ها رو می خره . و بعد کل هلدینگ رو . دیگه کم کم پولدار و قدرتمند میشه و چند تا هلدینگ هم برای خودش باز می کنه . و الان میرسه به جایی که هست. - درمورد شریک یا همکاری چیزی بهتون نگفته ؟ - نه ، هیچ وقت . دوباره سکوت کرد و رفت تو فکر . کیوان ********* جواب هاش ، رفتارهاش ، اتفاقاتی که براش افتاده بود و مهم تر از همه چشم هاش یکی بود . اون همون دختر بود . ولی چه جوری بهش ثابت کنم ، وقتی هنوز خودم هم مطمئن نیستم ؟ آیا اون دختر همون دختری در گذشته ی تلخ و تاریک من ؟ حرف های داره برام اکو میشه : اون دیگه تورو یادش نیست . برو و به زندگیت برس . برو . دست از سر دختر ما بردار . با صدای مارال به خودم اومدم . - کیوان! کیوان ؟! خوبی ؟! - آره ، خوبم . فصل۱۲ مارال ******* نشسته بودیم تو ماشین و سکوت بدی جو سنگین رو سنگین تر کرده بود. این بار من شروع به حرف زدن کردم . - کیوان، تو تو گذشته ی من بودی ؟ چه اتفاقی افتاد؟ چرا از وقتی دیدمت حس آشنا بودن باهات دارم . - نمی دونم مارال نمی دونم . همه چیت به اون دختر توی داستان زندگی من می خوره به جز غم نهفته تو چشمات ، چشمات همون چشم هاست ولی اون چشم های که من می شناسم شاد بود برای تو غمگین. - من یک اتفاقی بدی حتما برام تو بچگی هام افتاده که تو بخشش بودی تو باید کمکم کنی. کمکم کنی که گذشته ام رو پیدا کنم . بها اش رو می پردازم . - خانم مارال شمس، گذشته ی تو گذشته ی من هم میشه . - سرنوشت ما از یک جایی تا یک جایی باهم بوده بعد قطع شده الان دوباره بهم رسیدیم . - من تا سر از ۶ تا ۱۴ سالگی تو درنیارم ول کن نیستم ! - تا ته خط میای ؟ - تا ته ، ته خط هستم. - چرا ؟ فصل ۱۳ رفتم تو خونه و لباس هام رو دراوردمو خوابیدم . توی یک محله ی قدیمی بودم . توی حیاط یک خونه ی قدیمی و ویلای توی یک آلاچیق با یک پسر حدودی ۱۰ ساله نشستیم و جلومون چند تا دفتر و کتاب بازه توی اون دفتر و کتاب ها پر از فرمول های انتگرال و دیفرانسیل هست . یهو یک موتور میاد از در تو میزنه به من و بعد تاریکی تمام . @Nasim.M1 امتیاز
-
خواهر کوچیک ترم به من حسودی می کرد ولی برادر بزرگترم همیشه هوام رو داشت بابام من رو از خونه دور کرد که مینا آسیبی به من نرسونه . - مارال ؟ کسی به نام کیوان تو زندگیت نبوده ؟ - چرا ، الان بغل دستش نشستم . - نه منظورم ، تو گذشته ات بود. - یادم نیست. - تو همونی از همه لحاظ ؛ مشخصاتت ، ضاحرت ، لحنت، صورتت و مهم تر از همه چشمات . همونی همون دختر بچه ی ۶ تا ۱۴ ساله که تو زندگی من بود و یهو رفت . - کجا رفت؟! - اون و خانوادش یهو از محله ی ما رفتن و من دیگه اون دختر رو ندیدم تا امروز صبح . - اون دختر منم ؟ فصل ۱۰ جلو در رستورانی وایستاده ماشین رو خاموش کرد و پیاده شد و رفت از اون ور در رو برای من باز کرد . تشکر زیر لبی کردم و رفتم سمت در رستوران . وارد شدیم؛ واقعا رستوران شیکی بود . نشستیم سر یک میز ، به منو نگاهی انداختم و انتخاب کردم . اون هم مینطور . گارسون رو صدا زد ؛ - چی میل دارید ؟ کیوان روبه من اشاره کرد و گفت : بفرمائید. - سالاد سزار مینی با آب . - استیک مدیوم آب دار با مخلفات و نوشابه. - چشم . - چقدر کم غذا می خوری ؟ - رژیمم . - اوه بابا خفن . سکوت کردم ؛ باید هرچی زود تر برم پیش مانی. - استاد ، مگه فردا دانشگاه ندارید ؟ - چرا . - میای جلسه ی بعد رو . - نه ! می خوام استعفا بدم ، مغزم نمی کشه هنوز فرصت دارم . نمی خوام از الان شروع کنم . یک لحظه رنگ از رخسارش پرید و پرسید : چرا ؟ - من هنوز به قدری پخته نشدم که بتونم استاد دانشگاه باشم ؛ من حتی معنی خسته نباشید های آخر کلاس امروز رو نفهمیدم . - یاد می گیری ؛ یادت می دم . نشد جوابش رو بدم چون گارسون غذا ها مون رو آورد . تعارف زدم : بفرمائید . - ممنون . شما بردارید . دیگه جواب ندادم و شروع کردم به خوردن . فصل ۱۱ هردو تو فکر غرق بودیم و غذامون رو در سکوت می خوردیم تا اینکه شروع به حرف زدن کرد . - ببین ، شاید الان به خودت بگی که آخه گذشته ی من به تو چه ؛ ولی گذشته ی تو گذشته ی من هم میشه . - ناراحت نمی شم ، هرچی خواستی بپرس و بگو تا جایی که یادم باشه و بدونم بهت می گم .1 امتیاز
-
اطلاعیه انتشار رمان جدید در نودهشتیا!! 📢فراموشم نکن منتشر شد!! 🔹 نویسنده: @QAZAL نویسنده اختصاصی انجمن نودهشتیا 🔹 ژانر: عاشقانه 🔹 تعداد صفحات: 373 🖋 خلاصه: دلگیر بودم از کسی که مرا غرق خودش کرد اما نجاتم نداد. با رفتارهایش ساکتم کرد، سردم کرد، قدر ندانست. بعد پرسید چرا سردی؟ چرا ساکتی؟ چرا مثل روزای اول نیستی؟ احساسات دقیقا جایی سرد میشوند که تو تازه دلت داشت بهشون گرم میشد و… 📖 قسمتی از متن: ـ خیلی دلم براش تنگ شده! غزاله بهم نگاهی کرد و گفت: ـ دختر تو نمیخوای بیخیالش بشی؟1 امتیاز
-
خوشتیپ ولی اسپرت . - سلام خانم شمس ! - سلام ، خوب هستید ؟ من مشکلی ندارم با اسم صدام کنید . - چشم ، اگه شما هم من رو با اسم صدا کنید . - باشه ، قبول. - بریم ؟ جلو تر شروع کرد، به راه رفتن تا که رسیدیم به یکی از ماشین های توی پارکینگ یک سانتافه ی مشکی بود . در رو برام باز کرد و من هم آروم سوار شدم و خوش هم نشست . حرکت کرد و سکوت حکم فرما بود تا که شروع به صحبت کرد _ استاد ، چه جوری دانشگاه شریف به انواع استاد با ۲۰ سال سن پذیرفته شدی ؟ _ اسم رو نزدی تو گوگول نه ؟ _ چرا ، همون روز تو کلاس وقتی گفتی زدم ، ولی دوست دارم خودت بگی . - چرا ؟ - بگم ، نمی خندی ؟ با سر تائید دادم که نمی خندم . - همون روز اول که اومدم سر کلاست و اونجوری رفتار کردی ؛ احساس کردم برام آشنایی ولی نتونستم چشم هات رو ببینم . خیلی آشنایی، انگار که یک وقت زمانی رو باهم بودیم ولی چیز زیادی ازت نمی دونم ؛ نیاز به یک سری اطلاعات دارم که بدونم همونی هستی که توی ذهن منی . - منم اولین باری که چشم هات رو دیدم حس آشنایت داشتم ؛ دوستی چندین و چند ساله . باهم گفتیم : احساس می کنم ربطی به گذشته ی من داری . زد زیر خنده و گفت : چه هماهنگ ! لبخندی زدم و گفتم : می خوای گذشته ام رو بدونی ؟ - آره ، از اول ، اول. - از اول ، اول که خودم هم یادم نمی یاد ولی از جایی که. یادم میاد اینکه ؛ یکی بود یکی نبود....... فقط ۱۴ ساله بودم ، یک دختر بچه ی ۱۴ ساله که توسط معلم ریاضیش می فهمه نابغه اس ؛ تست هوش و آیکیو و .... می ده میفهمن بله ، این دختر یک نابغه اس . کلی کلاس و این و اون می برنش تا اینکه تو سن ۲۰ سالگی استاد دانشگاه میشه، اون هم نه هر دانشگاهی ؛ دانشگاه شریف. استاد ریاضی و فیزیک. ولی نگاه یکی از دانش جوهاش آشنا ، شبیه به یک آشنا ولی غریب . اون دختر چیز زیادی از گذشته اش نمی دونه ولی حس می کنه که این پسر ربطی به اون و گذشته اش داره ! پایان ، شجره نامه ی من . - چیزی از سن ۶ تا ۱۴ سالگیت یادت هست . - نه هیچی . - دقیقا همون تایم زمانی . - چی شده تو اون زمان ؟ - یک اتفاق بد و شوم . در باره ی خانوادت بگو . - مادرم اسمش سارا و پدرم حامد خواهر کوچیک تری به نام مینا و داداش بزرگتری به نام مانی .1 امتیاز
-
کل ماجرا گفتم . - خب ماری جون بپر تو حموم یک دوش بگیر . تازه ساعت ۴ بود . رفتم تو حموم همونجوری که خودم رو می شستم داشتم به این فکر می کردم که چرا گفتم هدیه بیاد ؟! من که اصلا اهل این کار ها نبودم ! باید سر از گذشته ام در بیارم ، اتفاقاتی که افتاده . چرا انقدر کیوان برای من آشنا . چرا من برای اون آشنا هستم . - مارال ، هر کاری دوست داشتم بکنم ؟ - آره ؛ ولی زشت نشم . هدی روی آینه رو پوشوند و شروع کرد از ساعت ۵ تا ۷ دیگه کم کم داشت جیغم در میومد. - هدیه ! تموم نشد ؟ - تادا ! و پارچه ی روی آینه رو کشید . خیلی قشنگ شده بودم ، چشم های کهرباییم رو با سایه ی مشکی و نقره ای بسیار زیبا کرده بود و با خط چشم ، چشم ها رو بزرگتر و قشنگ تر کرده بود . و کمی هم گونه هام رو گلگون کرده و زاویه فک داده بود . و کار رو با رژ لبی صورتی به پایان رسوند . - خب ، ماری چی می پوشی ؟ - نمی دونم ! - ولی من می دونم . و یک کت و شلوار مشکی و یک بلیز کرمی رنگ و لوفر مشکی کرم . و یکی از این کلاه هنری های چرم مشکی . - موهام چی ؟ - اتو می کنم . و شروع کرد به اتو کردن. - هدیه ! یادم رفت بهش پیام بدم بگم میام . نیم نگاهی به ساعت کرد و گفت: ساعت چند قرارتون ؟ . ۸- - الان بده . گوشیم رو درآوردم و پیام دادم : سلام ، مارال هستم . قرار ملاقاتتون رو پذیرفتم ، فقط کجا بیام ؟ در همون لحظه سین خورد و جواب داد : سلام ، خوب هستید ؟ ممنون ، میام جلو در واحد ، با هم بریم . یعنی منتظر بود جواب بدم ؟! - دادی ؟ - آره ، جواب داد میاد دنبالم. - خب بدو برو بپوش . و خودش رفت بیرون ؛ لباس هام رو پوشیدم . واقعا هدیه ترکونده بود ! خیلی قشنگ شده بودم ولی ذهنم درگیر بود . فصل ۹ راس ساعت ۸ زنگ در خونه به صدا درومد؛ پس چرا جلسه ی اول رو انقدر دیر کرده بود ولی الان زود اومد؟ در رو باز کردم . چند ثانیه زل زد به من و من هم نگاهی به لباس هاش انداختم، تیشرت سفید و شلوار بگ مشکی و کانورس ( آلستار) سفید و مشکی .1 امتیاز
-
https://biaupload.com/do.php?imgf=org-c5a14b54b8561.jpg عزیزم اوکیه؟ @QAZAL1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
درود وقت بخیر به گپ مربوطه اد شدید🌱1 امتیاز
-
اومدم داخل ، واقعا شاید سرنوشت من ربطی به این پسر داره ، چیزی که من نمی دونم . این فکر ها رو گذاشتم کنار رفتم تو اتاقم و لباس هام رو درآوردم. واقعا گرسنه ام بود پس یک ماکارانی سر سری درست کردم . وقتی داشتم غذا رو می کشیدم ، فکر اینکه کیوان و کوروش اون ور ممکنه گرسنه شون باشه داشت عین خوره مغزم رو می خرد . برای همین غذا اندازه ی دو نفر ریختم و کمی تزئینش کردم . و رفتم تو اتاق تا لباس عوض کنم . فصل ۷ زنگ و زدم ؛ در باز شد و قامت کیوان معلوم شد . -سلام ، براتون غذا آوردم. -سلام ، راضی به زحمت نبودم . بشقاب رو دستش دادم و گفتم : فعلا ، آقای آذری. داشتم می رفتم سمت واحد خوودم که صدام کرد و گفت : واقعا کی هستی ؟ - مارال شمس، ۲۰ سال ، تهران و استاد ریاضی و فیزیک دانشگاه شریف . دانشگاه نرفتم . - منظور من این ها نبود . تا الان پشتم بهش بود چرخیدم و گفتم : پس منظورتون چی بود ؟ - احساس می کنم قبلا یک جا دیده بودمتون . - شاید تو اخبار ، اینستا گرام ، یوتویب یا تیک تاک دیده باشیم . - نه . من برات آشنا نیستم ؟ چند ثانیه سکوت کردم و به چشم هاش نگاه کردم ؛ دیگه بی احساس نبود دنبال هیجان بود کنجکاو بود و این چشم ها برام کمی آشنا می زد . - چرا . خیلی آشنایی . - توی گذشته ات نیستم ؟ - نمی دونم ، من واقعا چیزی نمی دونم ؛ مخصوصا درمود گذشته ام . - مگه میشه ؟ - آره ، من از ۱۴ سالگی به بعد ام رو فقط یادمه از ۶ تا ۱۴ رو چیزی ازش یادم نمی آد . کیوان ******** حالا تونستم با دقت به چشم هاش نگاه کنم ، همون جفت چشم بود . همون رنگ ، همون شکل همنقدر وحشی ولی گاهی وقت ها معصوم . باید گذشته اش رو بفهمم ؛ ولی نیاز به خانواده و اعتمادش دارم . ایده ای به سرم زد . سریع پاشدم و رفتم یک خودکار و تکه ای کاغذ آوردم. مارال ******** روی تختم دراز کشیده بودم و داشتم فکر می کردم و داخل گذشته ام جست و جو می کردم . هیچی یادم نمی اومد ، هیچی ، هیچی . گریه ام داشت درمیومد که زنگ در خورد ، به امید اینکه هدیه اس سریع دویدم و در رو باز کردم و پریدم رو کاناپه. ولی هدیه ی نیومد تو . رفتم جلو در و با بشقاب و یک نامه ی داخلش مواجه شدم . سلام بر مارال شمس. غذا بسیار خوش مزه بود و ممنونم از این بابت . من آشپزی بلد نیستم و چیزی نداشتم که درون بشقاب قرار بدم و بیارم برای همین و تشکر می خوام شما رو برای شام دعوت کنم . ساعت ۸ اگه مشکلی ندارید که با دانش جوتون بیاید بیرون . با این شماره تماس بگیرید : ....... زنگ زدم هدی : الو سلام ، وقت ندارم توضیح بدم فقطرهرچی وسایل آرایش و روتین پوستی داری بردار بیا خونه من . - دو دقیقه دیگه اونجام . فصل ۸ - خب عین انسان بنال ببینم چی شده ؟1 امتیاز
-
اطلاع رسانی سلام به همراهان و دوستان عزیز" جایی میان دو جهان "ممنونم که این مدت با من همراه بودید و نگاه گرمتون رو صمیمانه به من و داستانم هدیه کردید. همانظور که معلومه حکایت همچنان باقیست.به علت شروع امتحانات و ازمون ها فعلا فصل دوم رمان پارت گذاری نمی شود . از صبوری و شکیبایی شما عزیزان گرامی سپاسگذارم. لطفا برای بهتر شدن و بهبود کیفیت جلد دوم نظرات و انتقادات سازندتون رو به نشانی زیر ارسال کنید. ممنون بابت هدیه دادن زمانتون. آماتا. https://forum.98ia.net/topic/856-معرفی-و-نقد-رمان-وهم-عشق-amata-کاربرانجمن-نودهشتیا/1 امتیاز
-
ــ پایان فصل اول ـــ پارت پایانی اون روز رو توی دفترم به اسم روز شوم بزرگ یادداشت کردم و تاریخ زدم: ۱۴٠۱/۱٠/۳٠ و روز بعدش رو که امیر با مامانم حرف زد به اسم روز توافق ثبت کردم توی تاریخ: ۱۴٠۱/۱۱/۱ این تاریخ هم شروع فصل جدید ماست هم شروع دفتر گزارش کارم. امیر اون روز برام تعریف کرد که وقتی با مامانم صحبت کرده مامانم شرط گذاشته که برای ازدواج با من شغل دولتی، خونه و ماشین باید داشته باشه داخل شیراز! اما امیر تمام این هارو به جز شغل در گرگان داشت. گفت که به مامانم گفته که دانشجوی پزشکی و بهش مهلت بده. با حرف های امیر و حرف های بابام دلم روشن شده بود؛ اما فردای اون روز که امیر زنگ زد و راجب خاستگاری از من با بابام صحبت کرد شوق و اشتیاقم کمتر شد. گفت که به بابام زنگ زده و خودش معرفی کرده و درخواستش رو مطرح کرده اما بابای من با بی احترامی باهاش رفتار کرده! هیچ وقت نگفت بابام چی گفته؟! یادم میاد که بی خبر از همه جا در حال مطالعه بودم که بابا از سرکار برگشت و خیلی عصبی بود، نگو با امیر بحث کرده بود! اما امیر پر از شوق بود، گفت که مطمئن که بهم میرسیم، گفت بعد از سال دایی با دست پر میاد خاستگاری و بهم اطمینان داد دنبال شغل دولتی و مامان راضی میکنه که گرگان زندگی کنیم، حالا انگار زندگی روی خوشش به ما نشان داده بود با همه اون مشکلات پیش رو و پشت سر. *زمان حال* چشمهام رو ماساژ دادم. پیامی برای امیر نوشتم: این رو کامل و با جزئیات نوشتم چون حقت نبود حس من رو یعنی بازی داده شدن رو تجربه کنی بزار کسی که با دلشکسته، غم، دلخوری توی این رابطه میره من باشم این رمان فقط به این خاطر نوشتم تا شکات و سوتفاهمهای ذهنت برطرف بشه و بفهمی حتی اگه دلیل رفتنت من بودم، رفتنت دلیل خیلی از غمهای من شد. رسمش نبود عاشق کنی اما نمانی پای من مرهم که نه زخم شوی بر تک تک اعضای من. کش قوصی به بدنم دادم و پیام رو به همراه فایل رمان براش ارسال کردم. ساعت پنج و پنجاه و پنج دقیقه صبح بیست و یکم اسفند ماه سال هزار و چهارصد و دو بود. بوی بهار نارنج سراسر اتاقم رو عطراگین کرده بود. خسته بودم، دیشب تا صبح رمان تایپ می کردم.تمام مدت تایپ، خاطرات امیر درست جلوی چشمهام می رقصید. عصبی بودم، از گذشته و میترسیدم برای آینده، حتی از خوابم هم زده بودم. آینده، مثل یک علامت سوال بزرگ روی قلبم نشسته بود. واقعیت تلخ زندگیام، درست جلوی چشمم قرار داشت. امیر، با همهی آن وعدهها و محبتها، حالا رفته بود و دوباره برای خداحافظی برگشته بود یا برای ماندن؟ پرسشهایی سخت در سرم رژه می رفت. آیا فقط من یک نفر قربانی این بازی زشت شدم؟ با خودم زمزمه کردم: به دیدارم نمی آیی چرا؟ دلتنگ دیدارم. همین بود اینکه می گفتی وفادارم وفادارم؟ سوالات زیادی داشتم از اینکه چرا امیر ازدواج کرد از کاری که دوستهام باهام کردند. ناراحت از حرف های امیر و حرف هایی که پشت سر امیر شنیده بودم. میترسیدم از گذشته و روبه رو شدن با خاطرات دفترم. امیر حاضر بود دفتری که نوشتم بخونه؟ در همین فکر ها بودم که صدای نوتیف گوشیم بلند شد، لرزش خفیفی کردم. پیام از طرف امیر بود، با تردید و دو دلی وارد صفحه چت شدم. صفحه چتی که پر از خاطره بود، پر از عشق اما حالا؟! پایان فصل اول1 امتیاز
-
پارت آخر مهدی هم بالاخره عشقش رو به غزاله اعتراف کرد و روز عقد من و غزاله باهم تو تاریخ بیست و پنجم بهمن ماه برگزار شد. سهند تمام کارهاش توی تهران رو به مازندران منتقل کرد و اینجا یه کارگاه بازیگری زد و مشغول آموزش کارگردانی و بازیگری شد و قبل از شروع کارش حتما سر خاک خاله میرفت و باهاش حرف میزد. منم هنر دانشگاه ساری قبول شدم و همزمان که دانشگاه میرفتم تو طبقه بالای کارگاه سهند، خوشنویسی آموزش میدادم. بعضی اوقات هم غزاله و مهناز میومدن و بهم کمک میکردن. آرش هم بالاخره بعد از مدت خیلی طولانی موضعش رو شکست و وقتی فهمید عشق سهند به من واقعی بوده، سهند رو بخشید و ارتباطشون با همدیگه خوب شد. از اون زمان تقریباً چهار سال میگذره و من بیاندازه خوشحالم از اینکه سهند رو بخشیدم و یه فرصت دیگه بهش دادم. زندگیم رو برام تبدیل به بهشت کرده بود. از خودگذشتگی و فداکاری رو یاد گرفته بود و تو زندگی با من ترجیح داد که همش احساساتش رو ابراز کنه. الان صاحب یه پسر کوچولو هستیم که بخاطر علاقه خاله به اسم پسرش، اسم اونو یاشار گذاشتیم و در کنارهم یک خانوادهای سه نفره تشکیل دادیم و خوشبخت تر از همیشه شدیم. ( گاهی وقتها دوباره فرصت دادن، زندگیت رو تلف نمیکنه بلکه اون رو نجات میده. این فرصت ها رو غنیمت بشمر و در موردشان به درستی تصمیم بگیر. داشته هایت را محکم بچسب.) پایان0 امتیاز