رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

A.F

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    80
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    5

A.F آخرین بار در روز مهر 6 2025 برنده شده

A.F یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

1 دنبال کننده

آخرین بازدید کنندگان نمایه

3,254 بازدید کننده نمایه

دستاورد های A.F

Collaborator

Collaborator (7/14)

  • Reacting Well
  • First Post
  • Collaborator
  • Conversation Starter
  • Week One Done

نشان‌های اخیر

89

اعتبار در سایت

  1. A.F

    مشاعره با اسم دختر

    عزیزم ارشاویر اسم پسر هست به معنی مرد مقدس و یکی از شاهزاده های دوره ی اشکانی بوده رامیلا
  2. A.F

    مشاعره با اسم دختر

    عزیزم ارشاویر اسم پسر هست به معنی مرد مقدس و یکی از شاهزاده های دوره ی اشکانی بوده رامیلا
  3. پارت اول فصل ۱ بوی رنگ شدید بینیم رو قلقک می دهد و نور سفید زیاد حتی از پشت پلک های بسته ام باعث آزار چشم هایم می شوم . بدنم کرخت است و سرم سنگین . انگار که ساعت هاست بی هوشم. لعنتی؛ من واقعا ساعت هاست که بی هوشم! سینه ام به خس خس افتاده است و انگار اکسیژنی نیست . قلبم داره هزارتا می کوبد و مغزم نبض می زند . چشم هام رو با هزار زحمت باز می کنم ؛ نور زیاد حمله ور می شود به مردمک هام و مغزم دستور بسته شدن آن دو رو می دهد . بعد از چند دقیقه دوباره سعی می کنم که نگاهی به دور و اطراف بی اندازم . روی زمین سختی دراز کشیده ام و دور تا دورم فقط سفیدی است ؛ چند سانت به عقب بر می گردم و نگاه می کنم. چیزی شبیه جیغ از حنجره ی گرفته ام خارج می شود . به زور دست هام رو می زارم این طرف و آن طرف بدنم و خودم رپ چند سانت می کشم عقب تا اینکه کمرم به دیوار صاف و هموار بر خورد می کند . آروم باش ؛ تو فقط با یک پسر قد بلند و ورزش کار با موی بور و پوست خیلی روشن توی یک اتاق با در دیوار سفید گیر کرده ای . فقط همین . چند نفس عمیق می کشم و سعی می کنم نبض توی سرم رو آروم کنم . انگار تازه مغزم بالا اومده باشه و بدون اتفاقات رو تحلیل کنه جیغ خفه ای می کشم که باعث میشه اون پسره چشم هاش رو باز کنه . با دیدن رنگ عنبیه هاش چند ثانیه انگار کله ام رو کردن باشن تو وان آب یخ نمی تونم نفس بکشم . چشم هایش آبی، آبی هستند . بی پایان . درست مثل آسمون بی ابر صاف و یک دست . با دیدن من اخم هاش در هم گره می خوردن و زیر لب می گوید : - من و با یک دختر زندانی کردن ؛ چقدر عالی! چشم هام داره کم کم از حدقه به بیرون پرتاب می شود . چه صدای بم و خش داری داره لعنتی! از حرفش دست هام رو مشت می کنم و ناخن های بلندم فشار وارد می کند به پوست کف دستم . او دوباره چشم هاش رو می بنده و سرش رو تیکه می دهد به ديوار. بوی گلاب می دهد اتاق و همه جایش سفید است . به جز ما هیچ کس اینجا نیست . نگاهی به لباس های خودم می اندازم شلوارک کوتاه با تیشرت سفید بلند که تا رانم است و آستین هاش تا صاعد دستم رو پوشش می دهد . لبخندی از لباسم به لبم می آید @Nasim.M
  4. نام رمان : مکعب سفید ژانر : عاشقانه - معمایی جنایی - طنز مقدمه : با بوی رنگ چشم هایم رو باز می کنم ! با باز شدن چشم هایم نور سفید زیادی حمله به مردمک هایم می کند و مغز خسته و درمانده ام در یک حرکت سریع ؛ ولی خوش آیند فرمان بسته شدند پلک هایم رو می دهند . برای بوی شدید رنگ نفس هایم کوتاه شده اند و سینه ام به خس خس افتاده است . دست هایم رها در کنارم هستند . آروم آروم پلک های خسته ام رو از روی هم باز می کنم ؛ و چند بار پشت سر هم آن دو رو روی هم می کوبم ؛ تا بتوانم درست ببینم . در یک اتاق کاملا سفید گیر افتاده ام . این اصلا نسبت به پسر درشت اندام و قد بلند با موی طلایی که کنار اتاق لم داده است مهم نیست . صدایش بم و خش دار است . اتاق سفید ، سفید ، سفید و بی پایان . سعی می کنم تمرکزم رو روی کلام او بگذارم : - بازی شروع شد ... خلاصه : سر آغاز این داستان؛ از آن جایی است ؛ که با شبی خوابیده اند ؛ سرنوشت آن ها رقم می خورد و می چرخد . حالا وقتش است ؛ که با خود واقعی شان آشنا شوند . با آن احساساتی بجنگند ؛ که سال های از دید نهان ساخته اشان . داستان هایی رو بشنود ؛ که در تخیلاتشان نمی گنجد . این داستان ؛ داستان؛ مکعب سفید است . جایی که همه چیز را تغییر می دهد ناظر: @Nasim.M
  5. A.F

    مشاعره با اسم دختر

    نیوشا
  6. A.F

    مشاعره با اسم دختر

    نیوشا
  7. A.F

    مشاعره با اسم دختر

    آیلین
  8. A.F

    مشاعره با اسم دختر

    آیلین
  9. A.F

    مشاعره با اسم دختر

    ناردین
  10. A.F

    مشاعره با اسم دختر

    ناردین
  11. A.F

    مشاعره با اسم دختر

    نلی
  12. A.F

    مشاعره با اسم دختر

    نلی
  13.  

    قلبم درد می کرد به شدت .

    خودم رو ۲۴ ساعته تو این چهار دیواری که قبلا محلی بود که گوشه ی آن تخت بزرگ‌ کنار اتاق که بالایش پر از عکس های دو نفره مون با دوربین من و گیاه رز رونده که ایده ی او بود ، گوشه ی اتاق که صدای گیتار زدن او با آن دست های ظریف و صدای خوش آوازه به گوش می رسد ، در گوشه ای که اون کتاب خونه ی دست ساز رو با هم ساختیم و از زمین تا آسمون توش کتاب چیدیم سایه قد بلند او با دست هایی رنگی شده از کشیدن تابلو هایی آن سر دیوار بلند گچی افتاده است .

    این جا قبلا محل آرامش من یا ما بود ؛ ولی الان توش احساس خفگی می کنم ،

    نه از بوی رنگ آن صبح جمعه که او با یک عالمه بوم و رنگ ریخت تو اتاق منی که خواب بودم و با سر و صدا بلندم کرد و باهم نقاشی کشیدیم ،

    نه از صدایی گوش نواز خواندن و زدن و او و نواختن پیانو خودم ،

    نه از گرما و شوق و اشتیاقی که او با خود می آورد. 

    از این نفسم گرفته و بدنم کرخت شده مانند کس هایی که چند ساعت دی‌اکسید کربن تنفس کرده اند این است که او نیست .

    در قفل نیست و صدای پا می اید ، از دیروز خانواده ام به شمال رفته اند و احتمال می دهم خواهرم از ترکیه برگشته باشد ؛ ولی نه ...

    اوست ، دختری قد بلند و خوش اندام با موهای پسرونه با رنگ فانتزی صورتی و شلوار گشاد سفید و تاپ سرخابی .

    سر و صورتش رنگی است .

    از روی تخت با رو تختی سفید بر می خیزم .

    قبل از دو من افسردگی شدید داشتم و تو اتاقم فقط همین تخت با رنگ سیاه بود .

    او بود که رنگ داده بود به زندگی من .

    پسر ۲۵ ساله عاشق که دیروز کسی که دوستش داشته بهش جواب نه داده و حالا برگشته .

    در مقابل من ریزه میزه است و در آغوشم حل می شود .

    صدای پر بغضش رو می شنوم که می گوید : 

    - اگه پیشنهادت سرجاش جواب من بله است .

    از روی زمین بلندش می کنم و می چرخونمش و بلند بلند می خندیم .

    پایان ....

  14.  

    قلبم درد می کرد به شدت .

    خودم رو ۲۴ ساعته تو این چهار دیواری که قبلا محلی بود که گوشه ی آن تخت بزرگ‌ کنار اتاق که بالایش پر از عکس های دو نفره مون با دوربین من و گیاه رز رونده که ایده ی او بود ، گوشه ی اتاق که صدای گیتار زدن او با آن دست های ظریف و صدای خوش آوازه به گوش می رسد ، در گوشه ای که اون کتاب خونه ی دست ساز رو با هم ساختیم و از زمین تا آسمون توش کتاب چیدیم سایه قد بلند او با دست هایی رنگی شده از کشیدن تابلو هایی آن سر دیوار بلند گچی افتاده است .

    این جا قبلا محل آرامش من یا ما بود ؛ ولی الان توش احساس خفگی می کنم ،

    نه از بوی رنگ آن صبح جمعه که او با یک عالمه بوم و رنگ ریخت تو اتاق منی که خواب بودم و با سر و صدا بلندم کرد و باهم نقاشی کشیدیم ،

    نه از صدایی گوش نواز خواندن و زدن و او و نواختن پیانو خودم ،

    نه از گرما و شوق و اشتیاقی که او با خود می آورد. 

    از این نفسم گرفته و بدنم کرخت شده مانند کس هایی که چند ساعت دی‌اکسید کربن تنفس کرده اند این است که او نیست .

    در قفل نیست و صدای پا می اید ، از دیروز خانواده ام به شمال رفته اند و احتمال می دهم خواهرم از ترکیه برگشته باشد ؛ ولی نه ...

    اوست ، دختری قد بلند و خوش اندام با موهای پسرونه با رنگ فانتزی صورتی و شلوار گشاد سفید و تاپ سرخابی .

    سر و صورتش رنگی است .

    از روی تخت با رو تختی سفید بر می خیزم .

    قبل از دو من افسردگی شدید داشتم و تو اتاقم فقط همین تخت با رنگ سیاه بود .

    او بود که رنگ داده بود به زندگی من .

    پسر ۲۵ ساله عاشق که دیروز کسی که دوستش داشته بهش جواب نه داده و حالا برگشته .

    در مقابل من ریزه میزه است و در آغوشم حل می شود .

    صدای پر بغضش رو می شنوم که می گوید : 

    - اگه پیشنهادت سرجاش جواب من بله است .

    از روی زمین بلندش می کنم و می چرخونمش و بلند بلند می خندیم .

    پایان ....

  15. A.F

    مشاعره با اسم دختر

    هان - نا
×
×
  • اضافه کردن...