تخته امتیازات
مطالب محبوب
در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در 02/15/25 در همه بخش ها
-
خلاصه: غرق شدهام در اقیانوسی که هرلحظه وجودش ننگینتر و منفورتر میشود. مرا در اقیانوسی غرق کردهاند که در دل آنها، اقیانوسی عمیق و تنگنا دیده میشود. عاشق فردی بودم که روزی مرا خواهر خود خوانده بود؛ اما مرا با کولیباری از عشق رها کرد. باعث شد که این عشق را تا ابد به گور ببرم. مرا با احساسی تنها، تنفر و افسرده رها کرد و حالا او نیست و من با این سرنوشت بیلایق و سیاه، چگونه دست و پنجه نرم کنم؟! شروع آغاز: 1403/10/27 تو مرا آزُردی... که خودم کوچ کنم از شهرت، تو خیالت راحت! میروم از قلبت، میشوم دورترین خاطره در شبهایت تو به من میخندی و به خود میگویی: باز میآید و میسوزد از این عشق. ولی... برنمیگردم، نه! میروم آنجا که دلی به هر دلی تب دارد... عشق زیباست و حرمت دارد... . (سهراب سپهری)2 امتیاز
-
ضمن عرض پوزش نویسنده عزیز متاسفانه مشکلاتی برای مدیر بخش پیش اومده که پاسخگو نیستند به زودی اتمام ویرایش رو میزنم تا قالب زده بشه مرسی از صبر و شکیباییتون🤍 @QAZAL2 امتیاز
-
سبحان عاشق فردی که در آمریکا زندگی میکرد، شده بود و برای همان مرا به عنوان خواهر خود خطاب نموده بود. او هیچگاه مرا در کنج تنهایی خود درک نمیکرد. هیچگاه! صدای تگرگ آنهم در شیشههای پنجره، مرا به خود آورد که سبحان دارد مرا در این لانهی تنهاییام ترک میکند. قلبم از شنیدن این حرف به درد میآید و به صدای تگرگ باران گوش فرا میدهم. این صدای برخورد تگرگ به شیشه مانند صدای شکستن قلبم است. قلب آکنده از شیشهام را به غباری از باد میسپارم. سبحانی که در روبهرویم ایستاده بود، چشمهایش را هیچگونه باز نمیکرد و فقط به حرفهای من گوش سپرده بود. - حرفات تموم شد؟ چهقدر بیانصاف بود اگر بخواهد مرا به خاطر خوشیهایش ترک کند. حرف الآنش را به خاطر ناآگاهیهایش میبخشم. او مرا دوست ندارد و فقط کسیکه دوستش دارد را میخواهد. چهقدر این حرفهایی که در ذهن خود میگفتم، برایم دردناک بود. خیلی فراوان اگر بخواهم تعریف کنم. سبحان وقتیکه دید من حرفی نمیگویم، گفت: - ببین هیما، این حرفهایی که میخوام بزنم رو توی گوشِت فرو کن! با بغض به آن خیره شدم. انتظار پیشی از آن داشتم که حرف اصلیاش را در جلوی رویم بگوید. من او را میشناختم. به قول مهشید دخترعمویم، من یک عاشق دیوانه بودم که به قول یک ضرب المثل که میگفت: - دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید، به کام من آمده بود و این ضرب المثل حکایت مرا بازگو میکرد. حکایت منِ دیوانهای که عاشق پسرعمه خودش شده بود. سبحان نفس عمیقی کشید و گفت: - من وقتیکه برم تو خودت میدونی که تنها میمونی و هیچ پشتوانهای نداری. برای همین ازت میخوام که مثل یه دختر شجاع و دلیر از خودت در برابر دیگران محافظت کن. به ساعتاش نگاهی انداخت و درحالیکه رویش را به طرف من برمیگرداند، گفت: - هیما، من دیگه برم. دیرم شده! کاش میگفت که هیما میخواهم پروازم را به خاطر تو به تأخیر بیاندازم تا بلکه پیش تو باشم. از این همه رویاپردازی دخترانهام، پوزخندی در دلم زدم. من بدبخت و بیچاره، حتی نمیدانستم که سرنوشت سیاهم چگونه نوشته شده است؟! برای آنکه حال فجیعم را نفهمد، لبخند مصنوعی تحویلاش دادم. - بسیارخوب، من رو کاشکی بین این همه آدم نجاتم میدادی؛ ولی خب تو هم چارهای نداری. سلام منو به عشقت برسون! در تمام این مدت، حرفهای کثیف را جلوی او میزدم؛ اما از درون داشتم مانند آتش میسوختم. او چه میدانست که در دلم چه چیزی نهفته است. با صدای خداحافظیاش به خود آمدم و نیز من هم با درد و اندوه از او خداحافظی کردم. در اتاق به شدت بسته شد و من ماندم و خودم بغضی که در گلویم بود ترکید. ای کاش فقط برای نخستینبار هم که شده بود حرفم را روراست با بیشرمی میگفتم. ای کاش! چه وقت که تمام تنها شده بودم؛ اما قلبم برای او میتپید. حتی به خاطر او دست به شعر نوشتن شدم و گهگاهی برای او شعر میتراوم.2 امتیاز
-
سرم را به علامت نفی تکان دادم و گفتم: - سبحان، تو نمیدونی بابا قراره چه بلایی سرم بیاره؛ نه تو نمیدونی. همانطور که سرم را برایش تکان میدادم، این کلمه را مجدد تکرار میکردم. جلوتر آمد و روبهرویم قرا گرفت. - هیما، قرار نیست که من پشتت باشم. خودت باید از پس تنهاییهات بربیای. من میخوام برای همیشه از ایران برم. من تا دو ساعت دیگه قراره به فرودگاه برم. میخوام آمریکا زندگی کنم. به تازگی گریهام ایستاده بود؛ ولی با حرف شوماش، صدای هقهقام در اتاقم لانه کرده بود. سبحان به من گفته بود که مرا هیچوقت ترک نخواهد کرد. او به من قول داده بود. اگر او برود من با این عشقی که در کودکیام به او داشتم چه کنم؟ من فعلاً نمیتوانستم او را به باد فراموشی بسپارم. دلم میخواست حقیقت دلم را برای او بازگو کنم؛ اما لعنت این دل واماندهام که به هیچگاه قبول به اعتراف نمیکرد. کاری میکرد که نتوانی به معشوقهات چیزی بگویی. با غم فراوان به چشمهای زیتونیام خیره شد و سرش را پایین انداخت. - ببخش که زیر قولم میزنم؛ اما اگر من ازدواج بکنم هم نمیتونم مثل گذشته و الآن، مثل کوه پشتت باشم. من قراره توی آمریکا با کسی ازدواج کنم که عاشقشم. نفسنفس میزدم و چشمهایم را محکم و محکمتر میبستم. دیگر نمیخواستم حرفی از او بشنوم. حرفهایی که موجب آزار و اذیتهایم میشد. - بسه، تمومش کن! برو فقط برو! تو دیگه لایق کسیکه مثل خواهر دوستت داشت رو هم نداری! خواهر؟ از این گفتاری که بر زبان خود جاری کرده بودم، بدم آمد. دلم میخواهد این زبانی که به ظاهر دروغ میگوید؛ ولی درون دلاش چیز دیگری را، بِبُرم و از دستاش راحت شوم؛ فعلاً باید این حرارت شعلهی عشق لعنتی را منجمد کنم تا بلکه جلوی سبحان آبرویم نرود. سبحان چشمهایش را محکم میبندد. - بسه گریه نکن! انقدر عذابم نده هیما! درحالیکه اشکهایم روی گونههایم میغلتید، گفتم: - تو هیچوقت لایق من نبودی. هیچوقت! وقتیکه بابام میخواد من رو به یه چاپلوس بده، تو داری شونههای من رو به حساب اینکه مثل کوه پشتمی، خالی میکنی. سبحان، من هیما هستم، کسیکه تاحالا نه خواهر داشته و نه برادر! هیچکس حامی من نبوده، حالا تو میدون رو خالی میکنی که چی؟2 امتیاز
-
در دلم پوزخندی زدم. او فقط به فکر منافع خودش بود. میخواست به من بگوید که هیما دیگر بس است، لج و لجبازی را کنار بگذار و با آرمان ازدواج کن؛ اما نمیدانست که این هیمایی که روبهروی او است، از دستاش خسته شده است و دیگر حتی برای جواب دادناش با او نمیخواهد یک کلام سخن بگوید. با انگشت چپاش، مویی که به تازگی یک لایهاش روی پیشانی صافام ریخته شده بود را کنار زد و با اخم گفت: - تو مجبوری این راه رو انتخاب کنی. میفهمی؟ مجبوری! من اگر به پول و ثروت نرسم، نمیتونی خورد و خوراک داشته باشی. این رو بفهم! اخمهایم از این بیانصافیاش تنید. - ولی مجبور نیستم به خاطر منافعتون، تن به ازدواج کسی که بهش علاقه ندارم، برم. فریادی بر سرم زد که باعث شد، سرم به گوشهی کمد قهوهایرنگ برخورد کند. خدا را شکر چیزی نشد؛ وگرنه بر سرم خون فوران میکرد. - باید اینکار رو بکنی! باید! مانند خودش فریاد زد که فکر کنم مانند جیغ کشیدن بود. - نهنه! حتی سر سفره عقد بنشونیم، من تن به خواستههای کثیفت نمیدم بابا! بابا دستاش را بالا آورد که سیلی در گوشهایم بخواباند که در اتاق باز شد و سبحان را در چهارچوب در پدیدار شد. کسیکه از کودکی عاشقاش بودم، حالا آمده بود به اتاقم که چه؟! چه کاری را میخواهد برایم بکند؟ کسی برای او مثل خواهر بودم، قرار است طرفداری من را بکند یا خیر؟ سبحان نزدیکتر میآید و به منی که مانند فرد خطاکار سرم را پایین انداختهام، چشم میدوزد؛ اما سریع نگاهاش را از من میدزدد و با ابروهای بالارفتهاش، روبه بابا میگوید: - دایی، خواهش میکنم تمومش کنید. شما الآن عصبانی هستید. میتونم 20 دقیقه با هیماخانم صحبت کنم؟ پدر با خشم به من نگاه میکند و در صورتم غرش میکند: - هنوز کارم باهات تموم نشده! وگرنه مثل سگ میزدمت تا صدای سگ بدی! و از اتاقم خارج شد و در را محکم بست. سرم را بالا آوردم و به چشمهای آبی سبحان که مانند آب دریای بیکران است، خیره میشوم. او هم با اخم داشت نگاهم میکرد. - این چه طرز برخورد با پدرت بود؟ میدونی اگر پدرت نباشه تو آوارهی خیابونها میبودی. با چشمهایی که از شدت گریه قرمز شده بود، به او خیره شدم. سبحان حق نداشت وقتیکه چیزی از ماجرای ننگین خبر نداشت، مرا مورد شماتت قرار بدهد.2 امتیاز
-
(فصل اول) - خر نشو هیما! آرمان عاشقت شده. بیا با این ازدواج موافقت کن و ما رو هم راحت کن. یک قطره اشک از لایهی چشمانم غلتید و روی میز چوبی مخصوص کامپیوترم ریخت. از فردی متنفر بودم که همیشه چاپلوسی پدرم را میکند. آرمان فردی بود که همیشه برای به دست آوردنام، خود را برای پدرم چاپلوسی میکند. چقدر از اینگونه آدمها تنفر داشتم که خدا یکی را نصیب من کرده است. پوزخندی زدم. من تاکنون فردی تنها و بییاور بودم که همیشه مجبور بود با تنهاییهایش بجنگد تا بلکه آنها را کنار بزند. ناگهان نمیدانم چه شد که با انگشتهایم شروع به ضرب گرفتن روی میز شدم که باعث شد عصبی شود و بگوید: - نکن دختر! اما من توجهی نکردم و دوباره آن کار را مجدد تکرار نمودم. ناگهان با عصبانی، خروش کرد و فریاد زد: - میگم نکن دختر؛ روی اعصاب من بازی نکن! از این طرز اخلاق گند و تندش، بغض عجیبی بر من دست داد و گفتم: - بابا! چشمهایش را محکم میبندد و انگار که داشت عصبانیت خود را پنهان میکرد تا بلکه بر سرم فریادی نزند، گفت: - هیما بسه دیگه! همون سبحان رو با این کارهات دیوونه کردی که الآن مثل کوه پشتته. هردوتون مثل همدیگه هستید! مورد ملامت پدرم قرار گرفته بودم؛ حتی سبحان را مقصر اخلاق همیشگیام میدانست. خسته بودم و خسته! دیگر توانی برای کارهایی که از نظر من موجب ملامت و سرزنش بود نداشتم. من باید این زندگی نحس را به راحتی برگزینم و از آن فقط گذر کنم. نفس عمیقی کشیدم و با جدیت کامل گفتم: - چرا سبحان رو وارد این قضیه میکنید؟ سبحان حق داره که... . ناگهان از روی تخت برخاست که موجب شد بقیهی حرفم را ادامه ندهم و با ترس به او خیره شوم. هنوز که هنوزه است از کودکی تا الآن از او خوف داشتم. از وقتهایی که مادرم را مورد شتم قرار داده بود. به چهرهی گندمگوناش خیره شدم. صورت گرد، اَبروان پیوندی و اخم کردهاش، چشمهای قهوهای عسلی، لبان کوچک و برجستهاش و موهایی که وسط سرش خالی بود و پشتاش موهای فراوانی وجود داشت. - تو با همه لج کردی، حتی با من!2 امتیاز
-
بسم الله الرحمن الرحیم داستان تاریخ برای کودکان: ورود آریایی ها نویسنده آتناملازاده سخن با پدر و مادر: آیندگان را از عشق به ایران محروم نکنید مقدمه: میهن ما ایران بهشت جاویدان خوب و سبز و خرم سرزمین من کشور ما زیباست سرزمین گلهاست خونهی بلبلهاست همیشه خرّم بچّههای ایران همه خوش و خندان خیلی مهربونیم چه خوشزبوننیم ما گلهای باغیم خوب و خوش اخلاقیم روزها با بلبلها آواز میخوانیم2 امتیاز
-
به نام خدا نام داستان: موش قرون وسطی داستانی درباره نقش کوچکترین موجودات در تغییر بزرگترین سرنوشتها ژانر: درام-تاریخی، اجتماعی-انتقادی، فلسفی خلاصه: در روستای کوچک ناجنز، پسر جوانی به نام کریستوف در جهانی پر از تضاد رشد میکند؛ جهانی که کلیسا با وعده های بهشت، سکه های مردم را میرباید و پدرش الکساندر، مردی که به انسانیت بیش از دینِ تحریف شده باور دارد، در سکوت به مبارزه با فساد برمیخیزد. الکساندر، اما، به جرمِ عشق ورزیدن به حقیقت، سرنوشتی تراژیک پیدا میکند و کریستوف را در آغوش کلیسایی تنها میگذارد که ادعای نجات روح انسانها را دارد... سالها بعد، کریستوف در دلِ نظامی مذهبی پرورش مییابد که بیماری، فقر، و ترس را به نام خدا توجیه میکند. اما رازهای پدر، خاطراتِ مهربانی هایش، و دیدار با مردی مسلمان در واتیکان، چشمان او را به حقیقتی بزرگتر میگشاید: «خداوند در قلب هاست، نه در دیوارهای کلیساها». حالا کریستوف باید انتخاب کند؛ آیا تسلیمِ تاریکی میشود یا راهی را ادامه میدهد که پدرش با خون خود نشانه گذاری کرده است؟ این داستان، روایتی تکان دهنده از نبردِ همیشگیِ انسانیت با قدرت، فریب، و تعصب است. داستانی که با مرگها آغاز میشود، با شهامت زنده میماند، و با امیدی پایان مییابد که هرگز نمیمیرد... خواندن این اثر را به هیچکس توصیه نمیکنیم مگر آنکه بخواهید دنیایی را ببینید که در آن، حتی یک موش کوچک هم میتواند نمادِ انقلابی بزرگ باشد.1 امتیاز
-
عنوان: از خِطه مارها ژانر: فانتزی، معمایی نویسنده: الهام خلاصه:در دنیایی که سایهها و نورها در هم میآمیزند، مابین تجلی دو دنیای متضاد…پدیدهای نادر و بدیع، گسست بندهای چارچوب و تنگنا را و برگزید معبری مجهولالهویه و توأم با مخاطره را در پی واقعهطلبی.اما در گریز از مرزها و تنگناها، آیا هر گسستی ما را به رهایی میبرد یا صرفاً آغوش دیگری از اسارت است؟ شاید واقعیت در شکاف میان دو جهان نهفته باشد، جایی که نه نور غالب است و نه تاریکی.1 امتیاز
-
نام اثر: اَونتوس نگارنده: shirin_s سرآغاز: دیدگانم سپید گشته اما اویتوس، ادونچر و آرماف کلاب را تشخیص میدهم، بگویید از من دور شوند؛ من تنها اونتوس را خواهم بوسید.1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
درود وقت بخیر نویسنده عزیز لطفآ با بنده خصوصی بزنید1 امتیاز
-
سلام نویسنده عزیز!🩵 عجب قلم نابی دارید امیدوارم همینطور پر قدرت مسیر نویسندگی رو ادامه بدید و به موفقیتهای زیادی دست پیدا کنید🩵 از مقدمه بسیار لذت بردم، کتابی که مقدمهاش با اشعار استاد سپهری شروع بشه فبها به موضوع و محتوای اون کتاب🩵 برای قویتر شدن توصیه میکنم حتما سری به تالار آموزش ویراستاری بزنید تا کاربرد علامت نگارشی رو بخونید خیلی به نظم نوشتهها و راحت مطالعه کردن خواننده کمک میکنه🩵 سئوالی داشتید در خدمتم عزیزم🩵1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
پارت صد و بیست و دوم با جدیت گفتم: ـ چون خیلی دوسم داره، تمام اینا رو به جون میخره. بعدشم خوده جنابعالی چرا با وجود اینکه تمام این چیزا رو میدونی نمیتونی با مارال کات کنی؟ پارسا دستاش رو برد بالا و گفت: ـ حرف حساب جواب نداره. مارال پرسید: ـ باران خونواده خودش چی؟ اونا راضین؟ من گفتم: ـ یوسف کلا خیلی مستقل از خانوادشه ولی بخاطر شرایط قبلیش اوایل مادرش یکم مخالف بود اما بعدش که دید واقعا خیلی همو دوست داریم دیگه قبول کرد. فقط منتظره تا همه چیز رسمی بشه، بهرحال حرف در و همسایه هم هست دیگه. پارسا رو به منو مارال گفت: ـ بابا هیچ خانوادهای تو این دوره زمونه مثل خونوادهی شما اینقدر گیر نیستن. مارال با حالت طلبکارانه گفت: ـ دیگه پارساجون خونواده رو نمیشه عوضش کرد. سرم رو تکون دادم و به ساعت نگاه کردم و گفتم: ـ بچها بریم ؟ بریم خونه من یکم فکر کنم چجوری باید این مسئله رو بگم. پارسا منو مارال و رسوند خونه. مامان تا منو دید بغلم کرد و گفت: ـ دلم برات تنگ شده بود. بوش کردم و بوسیدمش و گفتم: ـ منم همینطور مامان.1 امتیاز
-
پارت صد و بیست و یکم پارسا سعی کرد جو رو عوض کنه و گفت: ـ حالا الان تازه از راه رسیدی. بزار رفتی خونه استرس بگیر. بریم فعلا اینجا یه چیزی بخوریم. هوا خیلی گرمه. رفتیم و تو کافی شاپ ترمینال نشستیم. مارال گفت: ـ باران چجوری میخوای سر بحث رو باز کنی؟ با کلافگی گفتم: ـ از یه جایی باید شروع کنم دیگه. خدایا خودت بهم کمک کن. پارسا گفت: ـ خب بنظر من فعلا بحث سن و طلاقش رو نگو. چون آدم بیبی فیسیه. بهش نمیخوره سی و پنج سالش باشه. بگو چهار پنج سال ازت بزرگتره. گوشیم رو پرتاب کردم براش و گفتم: ـ اینقدر چرند نگو. مارال با چشم غرهای به پارسا نگاه کرد و گفت: ـ پارسا یه جوری حرف میزنی که انگار بابارو نمیشناسی. من بعد حرف مارال گفتم: ـ حتی اگه من نگم، بابا با یه تحقیق تمام جد و آباد یوسف رو درمیاره. پارسا با تایید حرف ما گفت: ـ آره راست میگین. من به اینش فکر نکرده بودم. پارسا خندید و گفت: ـ ولی واقعا دمش گرم. خدایی خیلی حوصله دردسر داره که میخواد وارد خونواده غفارمنش بشه.1 امتیاز
-
پارت صد و بیستم یه لحظه به این فکر کردم که قبلش به عمو فرشاد بگم اما به اونم نمیتونستم بگم. مطمئنم خیلی سرزنشم میکرد چون یادمه قبل از اینکه بیام تهران ازم قول گرفته بود که یکاری نکنی من پیش پدرت شرمنده بشم. ذاتا اگه خوده بابا میفهمید احتمالا با عمو هم میونشون شکراب میشد و بابا قطعا عمو فرشاد رو مقصر میکرد. واقعا چقدر امتحانی که زندگی داشت ازم میگرفت سخت بود. تا برسم خونه، چند بار یوسف زنگ زد و باهمدیگه کلی حرف زدیم. کلی هم چیزای بامزه تعریف میکرد که روحیم رو عوض کنه. تقریبا ساعت یک ظهر بود که رسیدم رشت. مارال و پارسا اومده بودن ترمینال و منتظرم بودن. رفتم و جفتشون رو بغل کردم. مارال با خنده گفت: ـ خب داماد آینده کجاست؟ من با تعجب و چشم غره بهش نگاه کردم که سرش رو انداخت پایین و گفت: ـ من به پارسا مجبور شدم بگم. با حالت شاکی گفتم: ـ کاش یه روز یاد بگیری یه چیزی که بهت میگن رو واسه حداقل چند روز بتونی تو دلت نگه داری. پارسا اینبار با حالت طلبکارانه گفت: ـ دستت درد نکنه باران خانوم. حالا من شدم غریبه؟ بعدش به مارال نگاه کرد و گفت: ـ تقصیر این بنده خدا نیست. اون زمان که تو داشتی براش تعریف میکردی من پیشش بودم، اصرار کردم که بهم بگه. حالا اینارو ولش کن. چه دل و جرئتی داری تو دختر؟ بابات هنوز که هنوزه داره به پدره من میگه تو باعث شدی که دختره من الان پنج ماه رفته تهران و الانم با اصرار مادرش داره برمیگرده رشت. با استرس گفتم: ـ توروخدا اینقدر ته دلم رو خالی نکنین. به اندازه کافی خودم استرس دارم.1 امتیاز
-
پارت صد و نوزده دو روز بعد یسری از وسایلم رو جمع کرده بودم تا برم سمت رشت. یوسف خیلی اصرار داشت که من رو برسونه اما من بهش گفتم که رشت شهر کوچیکیه. امکانش هست یه آشنا ببینه و قبل از من به گوش بابا اینا برسونه. اونجوری خیلی بد میشد. تو ترمینال هم من خیلی حالم گرفته بود هم یوسف. وقتی اعلام کردن مسافرای رشت سوار شن، به یوسف نگاه کردم که سرش پایین بود. همونجور که با بغض لبخند میزدم گفتم : ـ نمیخوای بدرقهام کنی ؟ یوسف بغضش رو قورت داد و مثل من لبخند تلخی زد و گفت: ـ من اصلا لحظههای خداحافظی رو دوست ندارم اونم لحظههای خداحافظی با تو. چیزی نگفتم. اشک تو چشمش حلقه زد و گفت: ـ زود برگرد. باشه؟ خیلی برام سخت بود. بهش عادت کرده بودم اما سعی کردم خودم رو قوی نشون بدم و گفتم: ـ باشه. مراقب خودت باش یوسف. از ساعت دوازده به بعدم دیگه درامز نزن وگرنه پانتهآ زنگ میزنه و مخم رو میخوره. همون لحظه در عین ناراحتی جفتمون خندمون گرفت. مسافرا همه در حال سوار شدن بودن. چمدونم رو گرفتم که یوسف گفت: ـ بهت زنگ میزنم. گوشیت روشن باشه. سرم رو تکون دادم و گفتم: ـ خداحافظ عزیزم . وقتی که روم رو برگردوندم تا برم؛ گریههام دوباره شروع شد. با اینکه دوباره میخواستم برگردم ولی اونقدر تو این پنج ماه بهش عادت کرده بودم که حتی چند روز ازش جدا موندن هم برام سخت بود. پانتهآ چون خانوادهاش رفته بودن شیراز خونه عموش، نیومد و موند تهران. توی مسیر، همش داشتم به این فکر می.کردم که چجوری باید سر بحث رو با مامان اینا باز کنم. وقتی به واکنش بابا فکر میکنم تمام تن و بدنم میلرزه و دوباره نفسام به شماره میفته.1 امتیاز
-
پارت صد و هیجده یوسف با خنده گفت: ـ فکر کنم یکم دیگه ادامه بدی آقای قاسمی جای من تو رو استخدام میکنه تو بند موسیقیمون. خندیدیم و پانتهآ گفت: ـ وای فکر کن. دو کبوتر عاشق باهم ساز بزنن. خیلی رمانتیک نیست؟ یوسف از واکنش پانتهآ خندش گرفت و گفت: ـ اینجوری که تو گفتی واقعا خیلی رمانتیکه. همین لحظه زنگ آیفون و زدن که پانتهآ گفت: ـ خب موری هم رسید بالاخره. پانتهآ رفت تا درو باز کنه. منم هر از گاهی میرفتم تو فکر. یوسف صدام کرد که باعث شد بهش نگاه کنم ، گفت: ـ بازم داری به اون موضوع همیشگی فکر میکنی؟ با ناراحتی گفتم: ـ یوسف من پرید وسط حرفم و با آرامش گفت: ـ ببین باران، اینقدر خودت رو اذیت نکن. بهت که گفتم هر اتفاقی هم بیفته، تحت هر شرایطی من پیش تو میمونم. لبخندی از رو اطمینان زدم و گفتم: ـ میدونم عزیزم. ذاتا به تنها چیزی که میتونم دلم رو خوش کنم همین موضوعه. موری اومد بالا و با هممون سلام کرد و سر میز نشست. اون روزم کلی باهمدیگه حرف زدیم و خندیدیم. بعدش باهم رفتیم سمت ایران مال و بولینگ بازی کردیم. خیلی بهمون خوش گذشت. بعضا اونجا چند نفر یوسف و موری رو میشناختن و میومدن و باهاشون عکس میگرفتن. اوایل تایمی که با یوسف آشنا شده بودم چون از عشقش به خودم خیلی مطمئن نبودم، این چیزا خیلی اذیتم میکرد و حسودیم میشد اما با گذشت زمان که دیدم حد و حدود خودش رو میدونه و رفتارهای عاشقانش فقط مختص به منه، دیگه این چیزا اذیتم نمیکرد و برام مهم نبود.1 امتیاز
-
پارت صد و هفده همینجور که داشتم وسایل ناهار رو آماده میکردم، برای یوسف زنگ زدم: ـ جانمم؟ ـ یوسف جان بیاین غذا آماده است. ـ چشم. پانتهآ اومد کمکم کنه و همین حین که ظرفا رو آماده میکرد پرسید: ـ چی شد باران؟ بالاخره چیکار میکنی؟ گفتم: ـ با یوسف صحبت کردم. احتمالا پس فردا برم رشت. دیگه وقتش رسیده با این مسئله روبرو بشم. ازم پرسید: ـ میترسی؟ نگاش کردم و گفتم: ـ خیلی زیاد همین لحظه زنگ خونه زده شد و رفتم درو باز کردم، یوسف با خنده گفت: ـ بوی غذا کل ساختمون رو گرفته. چه دستپختی داره باران من. خندیدم و گفتم: ـ بشین غذا حاضره. همینجور که داشت با پانتهآ هم سلام میکرد رو به من گفت: ـ راستی باران، فیلمای درامزت رو به آقای قاسمی نشون دادم. کلی تعجب کرد. گفت چقدر تو این مدت کم، خوب یاد گرفتی. خندیدم و گفتم: ـ دیگه استادم وقتی یوسف درامر باشه، همین میشه دیگه.1 امتیاز
-
پارت صد و شانزده دو ماه بعد این روزا کنار یوسف، بهترین روزای عمرم رو سپری میکردم. منی که همیشه دوست داشتم تو کارم بهترین باشم و یه روز از ایران مهاجرت کنم، الان اولویتم یوسف و کنارش موندن بود. من با این مرد تمام تنهاییهام رو، بی کسیهام رو و طرد شدنام رو فراموش کرده بودم، این پنج ماه اینقدر پر از خاطره و لحظات خوب بود که خیلی سریع گذشت. منی که عاشق رشت و شهر خودم بودم، الان دیگه دلم نمیخواست برگردم. الان واقعا آمادگی این رو نداشتم که بابت این قضیه با خانوادم روبرو بشم اما برای اینکه بقیه عمرم رو کنار کسی که دوسش داشتم، بگذرونم باید با این مسئله روبرو میشدم. منو یوسف خیلی باهم حرف میزدیم. من تمام تنهاییام و خصوصیات خونوادهای که توش بزرگ شدم و براش تعریف کرده بودم و اونم مثل همیشه میگفت که نگران نباشم چون تحت هیچ شرایطی دست منو ول نمیکنه. حرفاش بهم دلگرمی و قوت قلب میداد. دو روز پیش تئاتر کلاه قرمزی که تو تالار قشقاوی برگزار کرده بودیم، تمام شد و برای پروژه بعدیمون دو هفته دیگه باید آماده میشدیم. این لابلا مامان همش زنگ میزد و گله میکرد که چرا تو تمام این مدت یه سر رشت نرفتم و منم طبق معمول کارم رو بهانه میکردم اما الان دیگه هر جوری بود یه چند روزی هم که شده باید میرفتم خونه و میخواستم تمام جرئتم رو جمع کنم تا این مسئله رو با خانوادهام درمیون بزارم. البته به مارال گفته بودم، اونم بماند که به اندازه کافی سرزنشم کرد ولی وقتی دید که جدیم گفت که امیدواره بابا وقتی فهمید حداقل منو از فرزندی رد نکنه.1 امتیاز
-
پارت صد و پانزده دیگه چیزی نگفتم. میترسیدم بیشتر عصبانی بشه. بیست دقیقه تو راه بودیم تا رسیدیم خونه. بازم بدون اینکه چیزی بگه از آستین لباسم گرفت و از ماشین پیادم کرد. تو آسانسور بهش گفتم: یـ وسف چرا چیزی نمیگی؟؟چرا اینقدر عصبانی؟ بازم چیزی نگفت و رسیدیم دم در خونش و کلید انداخت و با سردی بهم گفت: ـ برو تو. با ناراحتی از لحنش بهش نگاه کردم و رفتم داخل. از این همه سکوتش خسته شده بودم و گفتم: ـ یوسف چته؟ این رفتارا برای چیه؟ چرا چیزی نمیگی؟ دیدم با عصبانیت کتش رو درآورد و انداخت رو مبل و با صدای بلند داد زد و گفت: ـ میدونی من اگه یه دقیقه دیرتر میرسیدم چی میشد؟ من مردم و زنده شدم. یک ماهه دارم بهت میگم یه جواب درست و حسابی بهم بده. همش از زیر بحث فرار میکنی. من اگه کنارت باشم چهارچشمی حواسم بهت هست، اصلا اجازه نمیدم چنین اتفاقایی بیفته. میفهمی؟ کاملا حق داشت. اصلا دل نداشتم باهام اینجوری صحبت کنه. دوباره اشکم درومده بود. دستش رو کرد لای موهاش و اومد نزدیکم و گفت: ـ بهت گفتم من بخاطر تو با همه چیز میجنگم. همه مشکلات رو میزنم کنار برای اینکه با تو باشم اما تو چی؟ هر وقت ازت میپرسم فقط سکوت تحویل من میدی. نکنه واقعا دوسم نداری؟ همونجور که اشک تو چشمام حلقه زده بود با حالت طلبکارانه گفتم: ـ چطوری میتونی یه چنین فکری کنی؟ اینبار یوسف مثل من با جدیت گفت: ـ پس چرا بهم نمیگی؟ چرا هر موقع دستم رو سمتت دراز میکنم، مردد بهم نگاه میکنی؟ چیزی نگفتم. کاملا حق با یوسف بود و این بحث بی فایده بود. اون لحظه فقط یوسف برام وجود داشت انگار ساعت و لحظه ها متوقف شده بودن. نمیتونستم به هیچ چیز دیگهای فکر کنم. من بدون اون نمیتونم زندگی کنم. اینم واقعیت زندگی من بود. اینبار مصمم نگاش کردم و گفتم: ـ دوستت دارم خیلی هم زیاد دوستت دارم. با لبخند بهم نگاه کرد و گفت: ـ من بیشتر نور زندگیه من. این مرد تمام زندگی من شده بود. منم بهش قول داده بودم که با وجود تمام مشکلاتی که قراره برامون پیش بیاد پا پس نکشم و در کنار هم با مشکلات بجنگیم.1 امتیاز
-
پارت صد و چهارده نشست کنارش و همینجور محکم میزد تو صورتش. کتش رو میکشیدم تا آروم بشه ولی آروم نمیشد. همینجور که گریه میکردم گفتم: ـ یوسف بسته ولش کن. بیا بریم. اصلا صدای منو نمیشنید. از دماغ و دهنش همینجور خون میومد. دیگه بیهوش شده بود طرف. نشستم کنارش و سعی کردم کنترلش کنم و گفتم: ـ یوسف توروخدا بسته. بخاطر من. همینجور که از عصبانیت نفس نفس میزد، برای یه لحظه نگام کرد و گفت: ـ کاری که باهات نکرد؟ ببینم خوبی؟ همونجور که گریه میکردم، سریع گفتم: ـ خوبم. بریم از اینجا لطفا. نمیتونم نفس بکشم. بالاخره بلند شد و دستم رو گرفت و همونطور که داشتیم میرفتیم، زنگ زد به موری و گفت: ـ موری. بگو بیان این مردک تن لش و از ته باغ جمع کنن. نه خوبم. به موقع رسیدم. آره باهم میریم خونه. خودت آقای قاسمی رو اداره کن. وای واقعا اگه یوسف یه دقیقه دیرتر میرسید. چی میشد؟! از چندش بودن یارو حالم داشت بهم میخورد. یوسف تو ماشین بدون اینکه حرفی بزنه با عصبانی و با سرعت داشت رانندگی میکرد. تو این سه ماهی که میشناختمش، این اولین بار بود که اینجور عصبانی میدیدمش. با مظلومیت نگاش کردم و آروم پرسیدم: ـ یوسف نمیخوای چیزی بگی؟ دیدم حرفی نمیزنه و بدون اینکه سرش رو برگردونه با همون عصبانیت داره رانندگی میکنه.1 امتیاز
-
وقتی مقدمات نظم رو براش فراهم نکردی نمیتونی ازش توقع نظم داشته باشی1 امتیاز
-
⚜️درود خدمت کاربران نودهشتیا⚜️ نویسندگان عزیز! چنانچه که رمانتون رو به اتمام رسوندید؛ در این تاپیک درخواستتون رو ثبت کنید تا بعداز بررسی توسط تیم مدیریت، ویراستار براتون در نظر گرفته بشه.1 امتیاز
-
پارت صد و سیزده این سمت ورودی هیچکس نبود.سریعا از کنارش رد شدم و با ترس گفتم: ـ لطفا مزاحمم نشید. سریع آستین لباسم رو گرفت و گفت: ـ چه مزاحمتی خوشگله. بیا اینجا ببینم. همینجور آستین لباسم رو میکشید و با خودش میبرد سمت خروجی باغ. هر چقدر هم که داد میزدم ولم کن اصلا توجهی نمیکرد. علاوه بر اینکه هیچکس اطرافم نبود و صدای آهنگم اونقدر زیاد بود که صدام به هیچکس نمیرسید. وقتی رسیدیم ته باغ گفت: ـ خب ملکه شبها. اسمت رو و بگو یکم بیشتر باهم آشنا شیم. از دوستای مینایی؟ تابحال ندیده بودمت. اینقدرم سعی نکن ازم فرار کنی. از ترس داشتم سکته میکردم. اشکم درومده بود. اما سعی میکردم خونسرد باشم. گفتم: ـ آقا من نامزد دارم. لطفا بیخیال شو. بعد با صدای بلند فریاد زدم: ـ یوسف. یوسف کجایی؟ با همون نگاه هیرش خیلی بیخیال گفت: ـ خب داشته باش. ایدز نداری که. اسمت رو بگو باهم بیشتر آشنا شیم. مطمئنم خوشت میاد. اشکم درومده بود. باز با لبخند چندشش گفت : ـ نبینم اشکاتو نیم وجبی. فکر میکنم خیلی خجالتی هستی. ایراد ندارد پس من شروع میکنم. بعد دستش رو به سمتم دراز کرد و گفت: ـ من اسمم سامان. از وقتی تو این مراسم دیدمت از پشت صدای یوسف رو شنیدم که دیگه نذاشت حرفش رو تموم کنه: ـ حرومزاده داری چه غلطی میکنی؟ از پشت کتش رو گرفت و یه مشت زد تو صورتش که باعث شد بیفته رو زمین.1 امتیاز
-
پارت صد و دوازدهم رفتم و سر جام نشستم. دوباره این دو تا پسره رفتن روبروی میزی که ما نشسته بودیم، نشستن. پانتهآ گفت: ـ خیلی خوشگل شد نه؟ از فکر اومدم بیرون و گفتم: ـ کی؟ پانتهآ با تعجب نگام کرد و گفت: ـ وا باران حواست کجاست؟ مینا دیگه. سریع گفتم: ـ آها آره خیلی. میگم بیا جامون رو و عوض کنیم. بریم یه سمت دیگه بشینیم؟ پانتهآ نگام کرد و پرسید: ـ چرا؟ یواش زیر گوش پانتهآ گفتم: ـ یه چیز میگم ضایع نگاه نکن. اون دو تا یارو روبه رو خیلی نگاه میکنن. من سختمه. پانتهآ سریع بلند شد و گفت: ـ باشه بریم. تو هم امشب زیادی خوشگل شدی، همه چشا رو توئه. داشتیم جابجا میشدیم که یوسف همونجور که پشت ساز بود یه نگاهی بهم انداخت و با چشمایی پر از سوال بهم نگاه کرد اما خودم رو خونسرد نشون دادم که نگران نباشه. همه چیز داشت به خوبی و خوشی پیش میرفت. تا اینکه بعد از مراسم شام، مینا به همه دخترای تو جمع و خصوصا به ما اصرار کرد تا بریم و باهاش عکس یادگاری بگیریم. یه سمت نگاهم به یوسف بود یه سمت نگاهمم به اون یارو. پسره همونجور داشت میومد سمتم. بعد گرفتن چند تا عکس سریع فرصت رو غنیمت شمردم و اومدم پایین و رفتم سمت ورودی باغ. حالم داشت از نگاه چندشش بهم میخورد. فکر کنم یوسف هم متوجه شده بود. میخواستم برگردم وسایلم رو بگیرم و برم خونه که یهو دیدم همون یارو پشت سرمه. با لبخند چندش و نگاه هیرش رو به من گفت: ـ چه دختر زیبایی. خیلی نظرم رو جلب کردی.1 امتیاز
-
پارت صد و یازدهم یوسف همونجور که میخندید گفت: ـ آخ آخ نه. خوب شد یادم انداختی. الان زنگ میزنم به موری هم بگو سر کوچشیم بیاد پایین. مراسمشون تو یه باغ خیلی خوشگل برگزار شده بود. تو کل این مراسم نگاهم به یوسف بود. همین لحظه مدیر گروه بندشون اومد سمت من و گفت: ـ سلام خوب هستین؟ باران خانم شمایید دیگه درسته؟ لبخند زدم و گفتم: ـ بله. خوشبختم از آشنایی با شما. آقای قاسمی هم با خوشرویی گفت: ـ خوب دل یوسف ما رو بردین دیگه. هر دو باهم خندیدیم که گفت: ـ ولی لطفا هیچوقت ناراحتش نکنین. به اندازه کافی سختی کشیده. پشت آقای قاسمی دو تا پسره ایستاده بودن. کلا از وقتی من وارد مراسم شدم یا دور اطرافم میچرخیدن یا زل میزدن بهم. بهشون یه چشم غرهای دادم و رو به آقای قاسمی گفتم: ـ نگران نباشین. من خیلی دوسش دارم و تمام تلاشم رو میکنم که کنار من خوشحال باشه. همین لحظه با سوت و دست مهمونا دیدیم که عروس و داماد وارد باغ شدن و دارن به مهمونا خوشامد میگن. آقای قاسمی گفت: ـ خوش بگذره بهتون. گفتم: ـ مرسی همچنین.1 امتیاز
-
پارت صد و دهم خندیدم. یوسف بوسش کرد و رو به من گفت: ـ از دست این بچها. پانتهآ که اون سمت حیاط داشت با تلفن صحبت میکرد اومد سمت ما و گفت: ـ دوستان بریم؟ مرتضی زیرپاش علف سبز شد. یوسف خندید و گفت: ـ باشه بریم. راست میگه بنده خدا، از نیم ساعت پیش به من گفت آمادست. سوار ماشین شدیم. یوسف رو به نسرین گفت: ـ شما هم زودتر بیاین. دیر نکنین. تو ماشین از یوسف پرسیدم: ـ فکر کنم مهموناشون کمن نه؟ چون اون روز که اومد به ما کارت عروسی رو بده، میگفت که یه جشن خودمونیه. یوسف گفت ـ آره. فک کنم فقط خونواده پدریشو چندتا از دوست و رفیقای بیمارستانی که کار میکنه هستن. با تعجب پرسیدم: ـ مادرش چی؟ یوسف گفت: ـ مادرش که اون سالی که من رفته بودم سربازی فوت شد، با خانواده مادریش هم سر قضیه ارث و میراث کلا ارتباطی ندارن. گفتم: ـ آها. ولی خوده مینا خیلی دختر خونگرمیه. خیلی باهاش حال کردم. یوسف تایید کرد و گفت: ـ شوهرشم مثل خودشه. ایشالا که خوشبخت بشن. دست راستشون رو سر منو تو. خندیدم. یهو پانتهآ از پشت صندلی اومد یکم جلوتر و گفت: ـ معذرت میخوام کبوترای عاشق که صحبتتون رو قطع میکنم. یوسف، مرتضی میگه زنگ زدی به مهدی که درامزت رو ببره وصل کنه؟1 امتیاز
-
پارت صد و نهم همونطور که میخندیدم گفتم: ـ حالا اینقدر بزرگش نکنین. همین لحظه یوسف برامون زنگ زد که اگه آماده ایم بریم پایین. نسرین قرار بود همراه با همسرش و پدر و مادرش بیان و منو پانتهآ و موری هم با یوسف بریم. تا از آسانسور رفتیم پایین یوسف با دیدن من گفت: ـ ماشالا. ماشالله به این همه زیبایی. خندیدم و گفتم: ـ مرسی تو هم خیلی شیک شدی. یوسف رو به پانتهآ گفت: ـ بنظرت من با دیدن همچین پرنسسی امشب چجوری ساز بزنم؟ پانتهآ خندید و گفت: ـ بنظر من که کارت خیلی سخته. دستم رو گرفت و گفت: ـ یدور بچرخ ببینم. به به. موهاتم که فر کردی. خندیدم و گفتم: ـ موهام رو با تو ست کردم و لباسم رو با ماهتیسا. همین لحظه نسرین و ماهتیسا هم اومدن پایین. ماهتیسا دوید بغل یوسف و گفت: ـ دایی. دایی. لباسم قشنگه؟ یوسف محکم بغلش کرد و گفت: ـ خیلی زیاد. یه دقیقه وایستا ببینم. تو رژلب زدی؟ ماهتیسا خندید و دستش رو گرفت جلوی صورتش و به من اشاره کرد و گفت: ـ آره. مثل باران.1 امتیاز
-
پارت صد و هشتم عرشیا با تعجب نگام کرد و گفت: ـ تو واقعا عوض شدی باران. هیچوقت فکرش رو نمیکردم درگیر این قضایا بشی. مصمم گفتم: ـ اما شدم و ناراضی هم نیستم. دارم یه احساس قشنگ رو و تجربه میکنم. همین لحظه زنگ خونمون زده شد و خیلی سریع با عرشیا خداحافظی کردم و رفتم و در رو باز کردم ، ماهتیسا و نسرین بودن. ماهتیسا هم یه لباس مشکی پفکی با گیره موی پاپیونی سرش بود. بغلش کردم و با خوشرویی گفتم: ـ خدایا چقدر تو خوشگل شدی. ماهتیسا همونطور که تو بغلم بود بوسم کرد و گفت: ـ تو هم خوشگل شدی. لباسامونم هم رنگه. خندیدم و لپش رو فشردم و گفتم: ـ آره. ست هم شدیم. یهو ناراضی گفت: ـ ولی من مثل تو رژ نزدم. با گفتن این حرفش هر سه تامون باهم خندیدیم. نسرین رو بهش گفت: ـ نه مامان شما هنوز کوچولویی.تازه همینجوریشم خیلی خوشگلتری. ماهتیسا با ناراحتی نشست رو مبل و من رو به نسرین گفتم: ـ حالا برای اینکه دوست کوچولوی من ناراحت نشه ، یه کوچولو رژ میزنیم براش. ماهتیسا کلی خوشحال شد و اومد تو بغلم نشست و براش یکم رژ زدم.نسرین همین لحظه رو به من گفت: ـ چقدر لباست بهت میاد باران. با لبخند نگاش کردم و گفتم: ـ مرسی عزیزم. چشمکی با شیطنت زد و گفت: ـ فکر کنم هوش از سر داداشم ببری امشب. پانتهآ خندید و گفت: ـ منم همینو گفتم اتفاقا.1 امتیاز
-
پارت-۷ در مدت زمانی که مشغول خوردن غذا بودند، پرتو سوال دیگری پرسید: - نظرتون راجع به وظیفهی زن چیه؟ فرشید لقمهی درون دهانش را جوید و بعد از قورت دادن آن گفت: - مشخصه! همون طور که مادرهامون، تو خونه بودن و بچه داری کردن نظرم منم همینه. پرتو ابرویی بالا انداخت و گفت: - یعنی با کار کردن زن مخالف هستین؟ فرشید در حالی که نوشابه را باز میکرد تا جرعهای از آن بنوشد گفت: - بله، چرا تا وقتی میتونم خودم پول دربیارم زنم کار کنه. پرتو آن لحظه دوست داشت گریه کند، از اینکه همسر آیندهاش بگوید کار نکند مخالف نبود، اما لحن گفتن این حرف برایش بیشتر اهمیت داشت، مثلا به جای همین حرفِ فرشید که در آن زورگویی و مستبدی کاملا مشهود بود دوست داشت این جملات را بشنود که «جنس زن لطیف است و او درون خانه باید زنانگی کند یا حتی کار بیرون، زن را اذیت میکند دوست دارم خودم اذیت شوم تا همسرم» دیگر کامل مطمئن شد، آن مردی که منتظر آن است تنها در دنیای وهمهایش است، او بخاطر رمان و کتابهایی که خوانده بود از همسر آیندهاش قدیسهای ساخته بود که مطمئنا مثل آن پیدا نخواهد شد. دوست داشت سریعتر این قرار از پیش تعیین شده تمام شود و او دوباره پناه ببرد میان کاغذ کتابهایش! این مرد تنها از خودش گفت و سر آخر سوالی که میتوانست به زیبایی پاسخ دهد تا اندکی در دل پرتو پروانه درست کند را نیز خراب کرد. غذایش را نیمه رها کرد و بعد از آن با گفتن آن که فردا باید سرکار برود زودتر از رستوران خارج شد؛ حتی دوست نداشت مسیر برگشت را با این پسر که آداب معاشرت با یک زن را بلد نبود هممسیر شود. همیشه با همکارانش که صحبت میکرد میگفت که پسر یا دختری که آداب معاشرت با جنس مخالف خودش را بلد نباشد جز آدمهای آفتاب مهتاب ندیده نیست بلکه جزو آدمهای ممنوعه است. و حال فرشید نیز جزو همان آدمهاست، تاکسی گرفت و در طول مسیر تنها یک آرزو کرد آن هم این بود که حداقل مردی سر راهاش قرار بگیرد که او را بفهمد و پشتش باشد نه اینکه مقابلش و مایهی عذاب روح و جسمش!1 امتیاز
-
پارت صد و هفتم یجا ازم پرسید: ـ خب بجز پانتهآ ، دوست جدید دیگهای اونجا پیدا نکردی؟ پانتهآ که داشت ریمل میکشید بلند گفت: ـ دوست جدید چیه! عشقش رو پیدا کرد. یهو با اخم به پانتهآ نگاه کردم که دهنش رو ببنده.عرشیا یکم مکث کرد و خنده روی صورتش خشک شد و پرسید: ـ چی؟ عشق جدید؟ ساکت شدم و چیزی نگفتم اما بهرحال که همه میفهمیدن. عرشیا دوباره با جدیت پرسید: ـ باران راست میگه؟ عشق جدید کیه؟ سرکاریه یا داره راست میگه؟ عرشیا واکنش تندی نشون داد. چیزی که اصلا ازش انتظار نداشتم که ببینم. بنابراین مصمم نگاش کردم و گفتم: ـ نه داره راست میگه. من عاشق شدم عرشیا، خیلی جدی و عمیق عاشق شدم. عرشیا اخماش رفت تو هم و گفت: ـ ولی تو کلی آرزو داشتی میخواستی بیا اینجا پیش حرفش رو قطع کردم و اینبار من با جدیت گفتم: ـ الان برای من خیلی چیزا عوض شده. یه چیز جدید رو دارم تجربه میکنم، نمیتونم پا پس بکشم. با ناراحتی گفت: ـ خب به آخرش فکر کردی؟ جواب عمو محمد و چی میخوای بدی؟ همینجوریشم مخالف رفتنت به تهران بود. با اصرار بابا راضی شد، اگه بفهمه شاید حتی بابام رو هم مقصر کنه. با حالت شاکی گفتم: ـ چیکار کنم عرشیا؟ دست خودم نبود. دوسش دارم. الان نمیخوام به تهش فکر کنم. میخوام از لحظه به لحظه کنارش لذت ببرم. حالا تا اون موقع که قراره به بابا بگم خدا کریمه. یه کاریش میکنم.1 امتیاز
-
پارت-۶ و بالاخره به رستوران مدنظر فرشید رسیدند بدون آن که فرشید بپرسد نظر پرتو در این باره چیست. از خوبیهای پرتو همین بود که تمام این ریز جزییات را با دقت نظاره میکرد، این نپرسیدن را پای نابلدی فرشید گذاشت و بعد از تشکر، از ماشین پیاده شد. آنقدر فرشید نابلد بود که حتی درب ورودی رستوران را نیز برای پرتو باز نکرد تنها کناری ایستاد تا اول دخترک وارد شود و بعد خودش! بر روی میز چهار نفرهای جلوس کرده و این بار فرشید مِنو را به دست پرتو برای سفارش غذا داد. ترجیح پرتو چلو کوبیده بود؛ اما با دیدن قیمتهای فضایی و آن که فرشید حتی اعلام نکرد هر چه دلش میخواهد سفارش دهد، پلو مرغ را برای شام انتخاب کرد. فرشید برای سفارش رفت و کمی بعد از انتظار دوباره در مقابل پرتو نشست. کمی گذشت، پرتو از سکوت فرشید کلافه شده بود و این را میشد از چشم چرخاندن و بر روی میز خطوط فرضی کشیدن فهمید. فایده نداشت! انگار مهر سکوت به آن لبان قلوهای کوبیده بودند. - خب؟ ابروهای بالا پریده و چشمان مشتاق پرتو و گفتن تنها یک کلمه باعث شد فرشید چشم از در و دیوار مجلل رستوران بگیرد و به او بنگرد و بالاخره سخن بگوید: - ببخشید من تا حالا تو این موقعیتها نبودم نمیدونم باید چی بگم و چکار کنم! پرتو لبخندی زد و در حالی که انگشتانش را بر روی میز بهم میپیچاند گفت: - من کمکتون میکنم؛ علایقون چیه؟ همین سوال کافی بود تا فرشید بعد از زدن لبخندی به چشمان درشت و تیره رنگ پرتو خیره شود و حرف بزند. - از بچگی به موتور و ماشین به شدت علاقه داشتم. جوری که اولین موتورم رو قبل از هیجده سالگیم خریدم، تو همون برههی زمانی هم ترجیحم این بود که رشتهی مکانیک رو بخونم که همین کار رو هم کردم. پرتو راحت توانست آن لهجهی اصفهانی فرشید که بیشتر در اواخر جملهاش کاملا هویدا بود را حس کند. به یاد آورد که مادرش معصوم گفته بود خانواده صدر از اصفهان به تهران آمده بودند. منتظر ماند که فرشید نیز بپرسد علایق او چهها میباشد؛ اما هیچ نپرسید افسار کلام کاملا به دست فرشیدی بود که انگار نیاز به استارت داشت. از خاطرات دوران دانشگاه یا اتفاقات عجیبی که برایش در مکانیکیاش رخ داده بود گفت و گفت تا زمانی که غذا توسط گارسون بر روی میز چیده شد. باز هم یکی دیگر از انتظار پرتو رد شد، توقع داشت این پسر خوش صحبت برای پیش غذا سوپ یا حداقل ماست و سالاد سفارش دهد اما تنها غذا و نوشیدنی بر روی میز چیده شد.1 امتیاز
-
عنوان: فصلِ لیلی نام نویسنده: nedgolli ژانر: عاشقانه، اجتماعی هدف: تصویر کشیدن زیبایی عشق خلاصه: تو بوی بهاری..بوی خاکِ نم خورده..بوی عطر سیب و رازقی..تو چای قرمزِ هل داری تو یه عصر پاییزی..تو خودِ زندگی هستی .. لیلی دختری از دلِ ،کویر با گذرکردن از مراحل سخت زندگی به شکوه عشق دست پیدا میکنه آیا؟... ساعت پارت گذاری:۱۰ صبح و ۸شب1 امتیاز
-
پارت-۵ معصوم از بابت اینکه توانسته بود پرتو را راضی کند تا فردا برای قراری که با فرشید تدارک دیده برود؛ لبخند کمرنگ و رضایتبخشی بر روی صورت رنگ پدیدهاش پدیدار شد. مدتی بود که سرگیجه میگرفت و گاهی حتی به مرز غش کردن میرفت اما او این اتفاقات را به پای آن میگذاشت که خسته است و قرصهای فشارش را نامرتب مصرف میکند. پرتو شاید نزدیک به یک ربع شانههای مادرش را ماساژ داد تا بالاخره معصوم به حالت طبیعی خود برگشت. پرتو زمانی که از حالت پایدار مادرش، خیالش آسوده شد به اتاق خوابش رفت، خواب از سرش پریده بود پس ترجیح داد کتابی که امروز صبح شروع کرده بود را ادامه دهد. تنها چیزی که باعث آن میشد از اتفاقات پیش افتاده یا حتی سخت زندگیاش چند صباحی دور شود، کتاب بود و کلماتی که برای او قدرت درمان داشت. و سر آخر کتاب به دست چشمانش گرم شد و به خواب رفت. *** به محض رسیدن از سرکار به اصرار مادرش به حمام رفت که بوی الکل و اتانول بر بدنش نماند. مشغول آماده شدن بود که با صدای معصوم یک تای ابرویش به بالا جهید. - پرتو! فرشید پایین منتظرته. بدو سریع حاضر شو. لحن هول و حالَت چهرهای که از آن استرس میبارید باعث تعجب پرتو شده بود، در این موقعیت زیاد قرار گرفته بود؛ اما این بار هول و ولای مادرش به او فهماند که معصوم زیادی از فرشید صدر خوشش آمده که حتی قصد ندارد پرتو در مقابل این پسر بدقول به نظر برسد. شال را بر روی موهایش که آنان را بافته بود انداخت و بعد از برداشتن کیف و تاکید به مادرش که قرصهایش را فراموش نکند خانه را ترک کرد. به سمت پارس مشکی رنگ فرشید که درون آن نشسته بود رفت؛ بعد از احوال پرسی ساده، فرشید ماشین را به حرکت در آورد؛ اما آن لحظه یک تناقض میان آنان بود، فرشیدی که از شدت استرس، لب میگزید و با انگشت اشاره بر روی دنده ضربه میزد و پرتویی که بخاطر بودن زیاد در این موقعیتها آرام بود و طمانینه بودن از وجودش میبارید.1 امتیاز
-
[شخص سوم] لاریس، همیشه به زندگی در مارشیا و قوانین سفت و سخت آن مخالف بود. او در زیر میلههای قصر ملکه با اشتیاق و نور امید، برای کشف دنیای انسانی بال بال میزد. «آیا واقعاً دنیای انسانها اینقدر شگفتانگیز و رنگارنگ است؟» این سؤال همیشه در ذهنش میچرخید. یک روز، وقتی لاریس در دل جنگلهای جادویی مارشیا به گشتوگذار با ظاهر انسانی مشغول بود، صدای عجیبی را از دور شنید. صدای خنده و شادی بچهها به گوشش رسید. کنجکاوی او را به سمت صدای زیبا کشید و قدمهایش را سریعتر کرد. در زیر سایههای درختان، او نور خورشید را که از لابهلای شاخ و برگها میتابید مشاهده کرد و احساس هیجان انگیزی درونش زنده شد. لاریس آرام به لبه جنگل نزدیک شد، و پا به دنیای انسانی گذاشت. او هرگز حتی تصور نمیکرد که چهرههای انسانی چقدر شگفتانگیز و متنوع هستند. در آن زمان لاریس تصمیم گرفت که به این دنیا نزدیکتر شود، غافل از این که این تصمیم او را در مسیری ناشناخته و به شدت خطرناک قرار میدهد. اما خوشحالی لاریس چندان دوام نیاورد، او در حالی که با حیرت به اطرافش نگاه میکرد، احساس تنهایی و سردرگمی به او غلبه کرد. به آرامی درختان بلند را پشت سر میگذاشت و به فضای باز و ناآشنا و دلپذیری که در مقابلش بود، نگاه میکرد. احساس غریبی در دلش حک شده بود. این دنیای جدید بسیار متفاوت بود؛ سرشار از نور و رنگ، با عطرهای گوناگون و صدای زمزمه مردم که همانند آواز پرندگان در گوشش طنینانداز میشد. «آیا فقط همین قدر زیبایی در دنیا وجود دارد؟» با خود فکر کرد. او در دنیای زیرزمینیاش تا به حال این چیزها را ندیده بود. آری، او داستانهایی دربارهی دنیای انسانها شنیده بود، داستانهایی از رنگ و زیبایی؛ اما حالا این زیباییها را به چشم خود میدید. اما در کنار این زیباییها، ترس نیز در دلش نشسته بود. حال چه میشود؟ چطور میتواند به دنیای خودش بازگردد؟ آیا میتواند؟ کدام بگردد؟ ماری اش یا انسانیاش. تصمیم گرفت و به ظاهر مار درآمد.1 امتیاز
-
مقدمه:در عمق تاریکترین نقاط [مارشیا] جایی که نور خورشید هرگز به آنجا نمیرسید و تنها سایههای سرما در آن رقص میکردند، دنیای شگفتانگیزی از جادوی مارها وجود داشت. این دنیای زیرزمینی با تالابهای جادویی، درختان افسانهای و موجودات مرموزی پر شده بود؛ که بیشتر از آنچه در سطح زمین بود، در آنجا زندگی میکردند. در این پادشاهی پر رمز و راز!1 امتیاز
-
پارت_۴ تا آخر مجلس، پرتو دیگر کلام نکرد، دلخوری، عامل اصلی کنارهگیری پرتو از جمع همسایهها بود. نزدیک به غروب بود که مادرش، عزم رفتن کرد، همین باعث خوشحالیاش شد، در حالی که از خانه خارج میشدند بدرقهی عطیه خانم شامل حالشان شد؛ کنار گوش هم پچپچ کردند و پرتو نفهمید. اما لبخندهای عطیه خانم و مادرش به او فهماند که آشی برایش پخته شده و او تنها باید آن را بچشد و هیچ نگوید. به محض بسته شدن درب خانه و دور شدنشان، پرتو به قدمهایش سرعت بخشید تنها برای آن که حرمت نگه دارد و چیزی نگوید و قلب مادرش را نشکند؛ اما با صدای مادرش که مورد خطابش قرار گرفت از حرکت ایستاد. - چقدر تند میری! صبر کن با هم بریم. پرتو هیچ نگفت تا آن که به خانه رسیدند، در حال در آوردن لباسهایش بود که صدای مادرش را شنید. - عطیه خانم گفت اگر فردا میتونی یک قرار با فرشید پسرش بذاریم با هم برید بیرون... پرتو با حرص از اتاقش بیرون آمد و ناخواسته با تن صدایی که بالا میرفت میان کلام مادرش پرید و گفت: - مامان خسته نشدی هر جا میری جوری رفتار میکنی که انگار من ترشیدهم؟ غیر از این بود که تنهاییت رو نخواستم برای همین تن به ازدواج ندادم؟ همیشه جوری رفتار میکنی که شخصیت من رو زیر سوال میبری، بخدا خسته شدم. آخرین جملاتش نالان بود، حق داشت همیشه همینگونه بود و بالاخره جرقهای از جانب مادرش باعث شد منفجر شود و هر چه در دل داشت را بیرون بریزد؛ اما ای کاش لال میشد و مانند این چند وقت هیچ نمیگفت. معصوم با چشمان چروکی که حال به اشک نشسته بود، تمام مدت به پرتوی خروشان خیره شده و سر آخر دستش را بر روی قلبش گذاشت و چهره درهم کرد. پرتو که نفسنفس میزد با شنیدن آخ بلندی که از اعماق وجود مادرش خارج شد، به سرعت خودش را به او رساند و در حالی که ترسیده و نگران به نظر میرسید پرسید: - مامان... مامان چی شد؟ معصوم اما هیچ نگفت، تیری که قلبش برای لحظهای آن را در برگرفت باعث شد سرش گیج برود. مطمئنا فشارش بالا رفته بود. پرتو به سرعت در حالی که جملهی «غلط کردم» را چندین بار به زبان میآورد وارد آشپزخانه شد و قرصهای مادرش را با لیوان آبی کنارش آورد و رعب زده پرسید: - کدوم رو بدم؟ معصوم با لرزش دستانش قرصهایش را کنار زد و بعد از در آوردن قرصی از ورق آلومینیومی آن را با آب خورد. پرتو باقی ماندهی آب را بر روی صورت مادرش پاشید تا از حرارت و قرمزی صورتش کاسته شود و همانطور که شانههای مادرش را ماساژ میداد با صدای بغضدارش گفت: - باشه میرم. هر جا بگی میرم مامان توروخدا خوب شو!1 امتیاز
-
پارت_۳ به محض ورود چیزی که نظر پرتو را جلب کرد، خانه پر گل و گیاه بود، هر جای خانه که میشد گلدانهای یک رنگ اما در اندازه و گلهای متفاوت دیده میشد. راضیه خانم با دیدن پرتو و معصوم از جایش بلند شد و بعد از احوال پرسی دوباره بر روی مبل نشست، پرتو گل را به سمت عطیه خانم گرفت و همانطور که سعی داشت مانند همیشه خوش برخورد به نظر برسد با لبخند کمرنگی گل را تقدیم کرد و باعث خوشحالی عطیه خانم شد؛ مشخص بود کادو باب میلش است. مشغول سخن گفتن بودند و هر از چندگاهی نظر پرتو را میپرسیدند که باعث میشد گاه گاهی او نیز نظر دهد. پرتو لیوان چایاش را برداشت و تا خواست آن را نزدیک به لبانش ببرد با سوال عطیه خانم به اجبار دست از کار کشید. - دخترم کار میکنی؟ پرتو لبخند کمرنگی برای پاسخ سوال عطیه خانم بر روی لبانش آورد و گفت: - بله، تو بخش تزریقات یک درمانگاه کوچیک نزدیک به خونه کار میکنم. معصوم خانم برای بهتر جلو دادن پرتو در حالی که لیوان چای را روی میز میگذاشت با قدردانی و تعریف از تک دخترش گفت: - دخترم دیپلمش رو گرفت، چون پول دانشگاه رفتنش رو نداشتم نرفت و به جاش الان کار میکنه. سپس برای آن که عطیه خانم را بیشتر تحت تأثیر بگذارد گفت: - البته جدای از اون که برای خونه خرید میکنه همیشه یک مقداری از پولش رو کتاب میخره. سپس همانطور که بر روی میز دو تقه به معنای چشم نخوردن میزد و ادامه داد: - هزار ماشاالله از نظر سواد و سطح آگاهی از یک دکتر بیشتر میفهمه. نگاه عطیه خرسند بود، پرتو از مادرش عصبانی شده بود، حس کالایی را داشت که برای فروش، تمام ویژگیاش توسط فروشنده به رخ کشیده میشد. هیچوقت نتوانست این اخلاق مادرش را درک کند، چهرهی معمولی و ساده اما به قول عدهای ستارهدار داشت و اینجور نبود که تا به حال خواستگار نداشته باشد. اما اینکه چرا مادرش همیشه در مقابل کسانی که پسر در سن ازدواج داشتند اینگونه برخورد میکرد باعث میشد عصبی شود و مطمئن بود به محض برگشت به خانه حتما دعوایی بین آنها رخ خواهد داد.1 امتیاز
-
پارت_۲ چشمان متعجب معصوم، کاملا او را هویدا ساخت، باور نمیکرد که دخترش اینقدر راحت، بدون چون و چرا کنار آمده و قصد آمدن دارد. پس همانطور که ذوق عجیبی در چشمان و لحنش مشهود بود گفت: - پس حاضر شو بریم! پرتو سری تکان داد و با چشم رفتن مادرش را دنبال نمود، آهی کشید و کمد رنگ و رو رفتهی روبرویش را باز کرد و مانتوی مشکی و نسبتا مجلسی را همراه شلوار همرنگش بیرون کشید، در انتخاب شال مردد بود؛ اما سر آخر شال کرم رنگی را انتخاب کرده و روی سرش انداخت. با دیدن عکس پدرش که کنار آینهی اتاقش بود گلهوار سخن گفت: - بابا مطمئنم اگر تو بودی الان من توی این وضعیت قرار نداشتم که هر دفعه بخوام همچین کاری کنم! رژلب نارنجی رنگی را بر روی لبانش کشید و بعد از انداختن ساعت و انگشتر از اتاق بیرون آمد. با مادرش از خانه خارج شدند و بعد از خرید گلدانی برای تبریک و خانه نویی تا رسیدن به خانهی همسایه جدید، زمزمههای معصوم کنار گوش پرتو تمامی نداشت، به درب ورودی که رسید معصوم مقابل پرتو ایستاد، موهای خرمایی رنگش را که بخاطر وزش باد اندکی بهم ریخته بود را مرتب و بعد از لبخند پررنگی زنگ در را فشرد. اما همان لحظه در باز شد و چهرهی پسری که صورت گرد و موهای ارتشیاش زیادی تو چشم میزد نمایان شد، معصوم احوال پرسی با پسر که نامش را از همسایهی فضول محله یعنی راضی خانم فهمیده بود، شروع کرد. - سلام فرشید جان خوبی؟ خیلی خوش اومدین؛ ماشاالله چه جوون رعنایی، خوشا به حال... با سرفهی مصلحتی پرتو معصوم به خودش آمد و همین موضوع باعث شد تا فرشید نگاهاش به سمت پرتو کشیده شود؛ نگاه فرشید و پرتو بهم گره خورد و همین باعث لبخند رضایت معصوم خانم شد. پرتو بدون آن که بخواهد زیاد بر چهرهی پسر روبرویش که در دههی آخر بیست سالگی عمرش به سر میبرد تمرکز کند با صدای خانمی که از داخل خانه به گوش رسید رو گرفت. - معصوم خانم؟ چرا دم در؟ بفرمایید داخل! با این سخن عطیه خانم، فرشید کنار کشید و با لبخند ملیحی که بر روی لبانش نقش بسته بود سخن گفت: - بفرمایید داخل! پرتوی صامت و معصوم خرسند هر دو وارد خانه شدند.1 امتیاز
-
پارت_۱ کتابهای درون دستش را محکمتر گرفت و سعی کرد با کمترین صدا در خانه را باز کند، احتمال میداد در این موقع از روز مادرش در خواب باشد و از اینرو نمیخواست با ایجاد سروصدا مادرش را بد خواب کند. کلید را بر روی جاکفشی چوبی رنگ رها کرد و با گامهای آرام از راهرو گذشت تا وارد اتاقش شد، تنها خوشی این چند روزش خواندن کتاب و غرق شدن در آن بود. نگاه کلی به اتاقی که گوشهای از آن خروارها از کتاب با انواع ژانرها قرار داشت انداخت و کتابهای جدیدش را روی تخت آهنی و تک نفرهاش گذاشت. لباسهایش را در آورد و بعد از گذشت چند دقیقه روی تخت نشست و کتاب روانشناسی جدیدی که جلد سفید رنگ آن زیادی تو ذوق میزد را برداشت و مشغول خواندن شد. تکتک واژگان را جوری آهسته میخواند که انگار قصد حفظ کردنشان را داشت. زیستن در میان لغاتی که پرتو را اینگونه از خود بیخود میکرد تنها نشان از علاقهی شدید او میداد. لذت میبرد و کیف میکرد، نفهمید چند ساعت در کتاب مورد علاقهاش غرق شده است تنها زمانی به خود آمد که با صدای نسبتا گوش خراش لولای در به اجبار چشم از کتاب گرفت و اتصال خود با کتاب را قطع کرد. با دیدن روی خندان و تپل مادرش، او هم ناخواسته تبسمی کمرنگ بر روی لبهای نسبتا درشتش پدیدار شد؛ معصوم با سینی حاوی چای و کیک وارد اتاق شد و همانطور که پایین تخت مینشست و سینی را کناری میگذاشت گفت: - قربونت برم مادر، بیا چایی بخور یکم خستگیت رفع بشه. پرتو صفحهی کتاب را حفظ کرد و بعد از بستن آن خودش را اندکی جلو کشید، با تشکر اندکی از کیک خانگی را همراه با چای نوشید؛ اینکه معصوم او را تنها نمیگذاشت و انگشتهای دستش را به بازی گرفته بود یعنی حرفی داشت و پرتو به خوبی این اخلاق مادرش را میدانست؛ پس سعی کرد خودش حرف بزند تا مادرش راحتتر سخن بگوید. - چیزی شده مامان؟ معصوم ابروهای نازکش به بالا جهید و همانطور که سعی داشت طبیعی رفتار کند گفت: - نه مادر چه چیزی باید شده باشه؟ پرتو چشم ریز کرد و در حالی که سعی داشت نگاه نکته بینش را از مادرش نگیرد با زیرکی سخن گفت: - اگر چیزی نشده که اینطور اینجا نمیموندی. بگو مامان راحت باش! لحن دستوری آخر پرتو که آمیخته به مهر دخترانه و صمیمیت بود باعث شد معصوم لب باز کند و به راحتی سخن بگوید. - میگم مادر، یک ساعت دیگه قراره با همسایههای روضه خوون بریم دیدن یکی از همسایهها که جدیدا به محله اومده... پرتو کنجکاو نگاه خود را به چشمهای مشکی رنگ مادرش که از او به ارث گرفته بود داد و اندکی متعجب گفت: - خب؟ الان این چه ربطی به من داره؟ معصوم دودل بود، اما بعد از کمی مکث بالاخره دل به دریا زد و گفت: - میگن این همسایه جدید یه پسر داره. راضی خانم میگفت ماشاالله پسره نه از چهره کم داره نه از وجنات یک پارچهی آقا... دیگر نیازی به ادامهی جمله نبود، پرتو تا ته داستانی که مادرش در حال تعریف بود را میدانست؛ اما نفهمید چرا مادرش از این رفتارش دست برنمیدارد و هرگاه که اعتراضی از بابت این ماجرا میکرد؛ با شکوه و شیون مادرش تسلیم میشد؛ پس ترجیح داد این بار را دعوا راه نیندازد. - باشه میام.1 امتیاز
-
مقدمه: تو بیشتر عاشق بقیه بودی تا خودت. بیشتر از اینکه به خودت محبت کنی، به بقیه محبت کردی، فقط به آنها اهمیت میدادی تا خودت. برای همین است که امروز آشفته شدهای، ضعیف شدهای و شکستی. ازت میخواهم بمانی. بمانی که احساس بیپناهی نکند. بمانی که بینیاز باشد. از آغوش از محبت از رابطه؛ از همهچیز!1 امتیاز
-
پارت هفت بلند شدم و چروک دامنم را مرتب کردم، باید برایش شام میبردم. صورتم را شستم و موهای بلندم را به زحمت جمع کردم. کاش جرئت میکردم کوتاهشان کنم. عزیز میگفت مو تمام زیبایی یک زن است، من اما دوست نداشتم. آن ماههای اول عقد، یکبار با حیدر در میان گذاشتم که چقدر موهای کوتاه دوست دارم، او هم یک جمله بیشتر نگفت: -موهاتو زدی دیگه برنگرد خونه. دیروقت بود، برای همین هم ناپرهیزی کردم و کتلت درست کردم. اگر حیدر خانه بود، تا بوی گوشت را میشنید، در آشپزخانه ظاهر میشد و تکرار میکرد که گوشت گران شده و بهتر است آن را برای وقتهایی که مادرش به خانهمان میآید نگهدارم. با همین فکرهای درهم، گوجه و خیار و پیاز خرد کردم و سالاد خوشرنگ شیرازی را درون ظرف پلاستیکی دربسته ریختم. برای حنانه پیامک زدم که هر دو دقیقه یکبار به گندم سر بزند و تاکید کردم که زود برمیگردم. *** -به خدا احمقی! حیدرم میدونه احمقتر از تو گیرش نمیاد، هی میتازونه. با اعتراض نامش را صدا زدم. جایی در اعماق قلبم، با غزل موافق بودم، اما نمیدانم چرا وقتی اینطور صریح بیانش میکرد، رو ترش میکردم. چای دارچینش را هورت کشید و گوشه چشمی برایم باریک کرد. قنددان را به طرفش هول دادم و سعی کردم گندم را از آغوشش بیرون بکشم. -چیکارش داری بچه رو؟! نشسته دیگه. جانم خاله؟ جانم... تسلیم خندههای گندم شدم و به آشپزخانه رفتم تا برای غزل میوه بچینم. همانطور که مقابل یخچال نشسته بودم، صدا بلند کردم: -نادر چی شد؟ دفعه پیش گفتی میخواد پا پیش بذاره آخه. در یخچال را با پا بستم و پیشدستیهای آمادهی روی میز را برداشتم. انتظارم داشت طولانی میشد که بالاخره جواب داد: -اومدن خب.1 امتیاز
-
پارت شش با شنیدن صدایش، سد تحملم شکست. من از نه سالگی که به سن بلوغ رسیدم، هیچوقت بابا را بغل نکرده بودم؛ اما احساس کردم تنها چیزی که میتواند در آن لحظه مرا آرام کند، دستهای اوست. -بابا... گلویم از بغض ورم کرده بود و توان گفتن حتی یک کلمه دیگر را هم نداشتم. -ناهید تویی بابا؟ چرا گریه میکنی؟ گندم چیزیش شده؟ حیدر کجاست؟! قلبم فشرده شد. مگر یک زن نمیتوانست برای دردهای خودش بگرید؟ چرا بابا حال مرا نمیپرسید؟ -بابا... بابا گندم خوبه. من، ناهید... دخترت بهت نیاز داره بابا! تو رو خدا... تو رو خدا کمکم کن. در آن سوی خط سکوتی کوتاه برقرار شد و تنها هنهن من بود که در خانه میپیچید. بابا با ملایمت گفت: -چی میگی ناهید؟ با حیدر دعوات شده؟ دعوا نمک زندگیه دخترم، رو بر نگردون از شوهرت. سایه بالا سرته، احترامش واجبه. دو روز بعد دوباره آشتی میکنید و... دیگر چیزی نمیشنیدم. تا آن لحظه، هیچوقت خالی شدن قلبم را با این حجم از درد تجربه نکرده بودم. حتی وقتی دست حیدر بر من بلند شد و زبانش به کثافت چرخید، همیشه این اطمینان را داشتم که بابا پشتوانهی من است. با خودم فکر میکردم چون من چیزی از مشاجرههای شدیدمان به او نگفتهام، نمیآید نجاتم بدهد، چون از حال و روزم خبر ندارد. اگر به او بگویم، مقابل حیدر قد علم میکند و اجازه نمیدهد دخترش زیر دست و پای شوهرش جان بدهد. گلههایم را فرو خوردم و با صدای خشک رمزمه کردم: -چشم بابا. وقتی بابا خداحافظی کرد، چشمهی اشکم خشکیده بود. در تمام زندگیام، من دختر نمونهای برایش بودم. هیچوقت بابت من به دردسر نیوفتاد؛ پس الان توقع چه داشتم؟ دخترهای نمونه باید خودشان از پس خودشان بیایند. به اطراف خانهام نگاه کردم و زانوهایم را در آغوش کشیدم، چقدر تنها هستم! دلم برای خودم میسوخت. سرم خالی بود و سبک، انگار در یک هپروت سیاه پرت شده باشم. تیک، تاک، تیک، تاک... یعنی حیدر امشب هم به خانه نمیآید؟1 امتیاز
-
پارت پنج به آشپزخانه رفتم و نفس راحتی کشیدم. پیراهن حیدر را در سبد رخت چرکها گذاشتم و چای تازه دم شده را در استکان کمرباریکی که جهیزیهام بود ریختم. قنددان را لبالب پر از شکلات کردم و برایش بردم. -اینکه سرده زنیکه! و صدای شکستن استکان کنار پایم، بند دلم را پاره کرد. به سمتم هجوم آورد و گلویم را بیخ دیوار چسباند. -مگه به توی لاشخور نگفتم به اون برادرِ عوضیتر از خودت بگی دم پر حنانه نپلکه؟! خودت بس نبودی؟ از وقتی اومدی برکت از این خونه رفته هرزه! این چای رو چندوقته دم کردی که سرد شده؟ با توام! جواب منو بده! واسه کی درست کرده بودی هان؟! اشک همینطور از گوشه و کنار چشمهایم راه باز کرده بود. حیدر دندان به هم میسایید و من حتی نمیتوانستم نفس بکشم. پنجههایش راه گلویم را بسته بود و من بیهدف دست و پا میزدم. -حیدر... حی... حیدر... خفه... خفه شدم... گلویم را رها کرد و زانوهایم زمین خوردند. بلند نفسنفس میزدم و در دل ائمه را قسم میدادم. سر که بلند کردم، روی صورتم تف انداخت و با چند فحشِ چرک، ته ماندهی عصبانیتش را خالی کرد. کاپشنش را از روی دستهی مبل برداشت و از خانه بیرون زد. انگار تازه راهِ نفسم باز شده باشد، آنقدر گریه کردم و روزهای گذشته را دوره کردم تا اینکه همانجا سینهی دیوار خوابم برد. مقابل آینه ایستاده بودم، اینبار با کبودیهای بیشتری. از آن زن درون آینه متنفر بودم، بسیار حقیر و بیچاره به من نگاه میکرد. از خودم میپرسم... جز گریه کار دیگری هم بلدی؟! نگاهم وصل تلفن میشود و شمارهی خانه پدریام در ذهنم تکرار میشود. پدر چطور؟! او میتواند مرا از این برزخ نجات بدهد؟ پدر معتادم! قبل از اینکه بتوانم به عواقب تصمیمم فکر کنم، خود را کنار میز تلفن یافتم، در حالی که بوقهای تلفن در گوشم زنگ میزد. -بله؟1 امتیاز
-
پارت چهارم نگاه غضبناک حاج خانم که به پنجره ساطع شد، پرده از مشتم گریخت و منِ ترسان را پوشش داد. تمام خودداریهایم دود شد و آتش ترس، پیشانیام را عرقریز کرد. مثل همیشه به آشپزخانه پناه بردم و دست و دلِ لرزانم را مشغول کار کردم. صدای چرخش کلید و باز شدن در، خبر از آمدن حیدر داد. پا تند کردم و به استقبالش رفتم تا بهانه دستش ندهم. -سلام، خسته نباشی حید... با کوبیده شدن در به چهارچوبش، از جا پریدم. این همان آغاز جنگ بود! جرئت کردم سر بلند کنم و به چشمهایش نگاه کنم. دو گوی سبز که در دریایی از خون شناور بودند، دیر یا زود حیدر مرا در این خونابه غرق میکرد. -گندم کو؟! هزاربار نگفتم موقع اومدن من بچه رو نخوابون؟ تو کَتِت نمیره نه؟ جوراب گلوله شدهاش را به سمتم پرت کرد و بلندتر فریاد زد: -کری مگه زن؟! دود و دم داداش بیغیرتت گوشاتو کیپ کرده؟ آخ بهمن! از بچگی وقتی خرابکاری میکرد، من متهم میشدم به اینکه درست مراقبش نبودهام. پدر میگفت مادرت بهمن را به تو سپرده، باید برایش مادری کنی. این شد که من در هفت سالگی مادر شدم! پدر که خانه نبود، برای کار به شهرهای دور میرفت و ماهها من بودم و پسربچهای که باید شیرخشکش را پشت دستم امتحان میکردم تا داغ نباشد. دستهای لرزانم را مشت کردم و آرام پرسیدم: -چای میخوری؟ پیراهن چروکش را از تن بیرون کشید و به سمتم انداخت. -کوفت میخورم. میخوای پاشم اون چای رو هم خودم بریزم؟ به زحمت نیوفتی ناهید خانم یه وقت؟!1 امتیاز
-
پارت سوم ساقهی پتوس را از لای دندانهای کوچکش بیرون کشیدم و قاشق مربا خوریِ پر شده با آبگوشت را به دهانش هدایت کردم. لبهایش را با اشتیاق باز و بسته میکرد؛ گویی طعم غذا به مزاج دختر لاغرم خوش آمده بود. ابروهای باریکم را حین پاک کردن گوشهی لبش، بالا بردم. ساعت که به هفت رسید، تمام وجودم به ولوله افتاد! هیچ لایهی غباری روی خانه یا وسایل نبود، ظرفهای تمیز را هم مرتب در کابینت چیده بودم و سماور همضرب با قلب من، قُلقُل میکرد. پوست لبم را به دندان میکشیدم، مدام دور خود میچرخیدم و خانه را طوافِ نگاه تبدارم میکردم. دستهایم را که از شدت سابیدن لباسها پوستپوست شده بود، بههم مالیدم و ساعت را برای اینهمه عجله، لعنت گفتم. حس میکردم نگاه خمار گندم هم با نگرانی مرا میپایید. سعی کردم افکار احمقانهام را بیرون بریزم و این کار را با بلندتر خواندن لالایی انجام دادم. جلوی پُشتی خواباندنش و پتو را تا زیر چانهاش بالا کشیدم. با دلواپسی، درون گوشهای گندم پنبه گذاشتم. کاش اگر هم اتفاقی افتاد، این پنبهها برای نارسایی صدای حیدر افاقه میکردند. دوست نداشتم دخترم از پدرش بدش بیاید و خدایی ناکرده، حسرت همسن و سالهایش را بخورد. به پلکهای نیمهبازش بوسه دواندم. گندم این روزهای خاکستری را میفهمید. دست به زانو گرفته و به طرف روشوری که تنها آیینهی خانه را داشت رفتم. پیراهن و دامنی سرخابی با خالهای سفید به تن کرده بودم. حیدر عاشق این لباس بود و اصلاً خودش، همان اولین باری که بیرون رفتیم، آن را از بساط پنجشنبهبازار برایم پسند کرد و خرید. موهای بلند و فرم را اما دوست نداشت! از موهای صاف گندم، بیشتر خوشش میآمد. نگاهش هنگام دست کشیدن به آنها، براقتر بود. دستم به سُرمه رفت و سرمه به پشت چشمم کشیده شد. عطری که سوغات پدر از سفر مشهدش بود را گوشهی تیرهی لباسم زدم تا لک نشود و تا رسیدن عقربه به هشت، به دلِ سه گلدان پشت پنجره آب ریختم. صدای موتور حیدر که آمد، پرده را اندکی کنار زدم تا کمی نگاه دزدی کنم؛ کِیفش بیشتر بود! حتی با دستهای سیاه یا چهرهی درهمش که نشان از روز کاریِ سختی در مکانیکی میداد. موهای چربش زیر نور ماه برق میزد و لکههای سیاه روی پیراهنش، از همین جا هم مشخص بود. دلبستگی داشت به شیرینی، کُنجِ دلم قد میکشید که درِ سمت چپ باز شد. گویا فقط من منتظر حیدر نبودم...1 امتیاز
-
پارت دوم نگاه از گوشهی چِرک قالی، به چشمان درشت و لبان برچیدهی دخترم انداختم. آه و لبخندم یکی شد و حلقهی تنگ دستانم را از دور گندم باز کردم. بغضش به آنی محو شد و چهار دست و پا بهسمت گلدانِ پشت پنجره بهراه افتاد. با گوشهی روسری که روی شانههایم افتاده بود، خیسی چشمهایم را گرفتم. غرق به دندان کشیدن برگ گلهای مچاله شده در مشتهای کوچک گندم بودم و خودخواهانه، آرزوی نبودش را میکردم. طاقت اذیت شدن پارهی جانم در هیاهوی بهراه افتاده را نداشتم. خدا میدانست بهمن باز چه دسته گلی به آب داده بود که این زن داشت آتش به جان من میریخت. آبگوشت بار میگذاشتم و به خانهای نگاه میکردم که ساعاتی بعد، حاج خانم با کبریت کشیدن به حیدر، آن را میدان جنگ میکرد! جانسخت شده و به ضرب دستش خو گرفته بودم اما باز هم دیدن ردشان در آینهی روشویی، سیخ داغی بهروی دلم میگذاشت. کاسهی گل سرخ را از کابینت برداشتم و سر اجاق گاز رفتم. قطره اشکی بیاراده از چشمم سقوط کرد و درون قابلمه افتاد. به ناهاری که روی آتش بیحوصلگیهایم بار گذاشته بودم نگریستم، بیهیچ پلکزدنی. اشکهای درماندهام، بیشک آن را نجس کرده بود. چهار زانو کنار گندم نشستم. سرمای زمین آزارم میداد؛ قالی قهوهای، آنقدر بزرگ نبود که کل اتاق نشیمن را پوشش دهد. کاسه را در دستم جابهجا کردم و بربری بیاتی که مناسب با گلوی گندم، تکهتکه کرده بودم را هم زدم. موهای کمپشت اما بلند گندم را به پشت گوشهایش فرستادم. چشمانش، درست کوچک شدهی نگاه حیدر بود.1 امتیاز
-
مقدمه رمان تینار: پای حرفهای من ننشینید! زخمیتان خواهم کرد. من مرگ را با زبان چرخاندنی، جلوی چشمتان علم میکنم. زندگی مرا طوری تربیت کرده که میدانم هیچ مقدمهای در لیستکار این دنیا وجود ندارد. بیایید با هم رو راست باشیم؛ بهدور از یکی بود و یکی نبودهای قصهی شاه پریان، تمام مرا لاجرعه سر بکشید! آنوقت تازه چشم بر زیرِ گنبد کبودی باز میکنید که اتفاقاً، غیر از خدا، کَسان دیگری هم دارد. پارت اول گندم از آغوش اجباری من گریهاش گرفته بود. باید گوشهای دخترکم را میگرفتم؛ برای او خیلی زود بود که بخواهد از مادربزرگش متنفر شود. - هیس! آروم دختر من، عزیز من، عسل مامانش، گریه نکن. گریه... و این در حالی بود که گونههای کبودم، برای جاری شدن چشمانم کفایت نمیکرد. صدای حاج خانم بهقدری بلند بود که در و دیوارهای خانه را پشت سر گذاشت و به ما رسید: - آهای مفتخور! در بهروی من میبندی؟! صنم نیستم اگه کاری نکنم حیدر پَسِت ببره! برمیگردی خونهی بابات، پیش همون داداش مفنگیت که بخت دخترم رو سیاه کرد. سیاه میکنم روزگارت رو! میشنوی؟ هِری! صدای لَخلَخ کشیده شدن دمپاییهای پلاستیکی و بعد، کوبیده شدن در، بدنم را به لرزه انداخت. میدانستم تا یکهفته بهخاطر آبروریزی جلوی در و همسایه، توان بیرون رفتن از خانه و بلند کردن سرم را نخواهم داشت.1 امتیاز