رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

تخته امتیازات

  1. Khakestar

    Khakestar

    کاربر فعال


    • امتیاز

      11

    • تعداد ارسال ها

      354


  2. Nasim.M

    Nasim.M

    مدیریت کل


    • امتیاز

      8

    • تعداد ارسال ها

      1,064


  3. ...

    ...

    کاربر فعال


    • امتیاز

      7

    • تعداد ارسال ها

      423


  4. سایه مولوی

    سایه مولوی

    نویسنده انجمن


    • امتیاز

      4

    • تعداد ارسال ها

      576


مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در 01/02/2025 در همه بخش ها

  1. •خب خب درود به شما تمامی نویسندگان گرامی انجمن نودهشتیا• من اومدم اینبار با یه چالش دیالوگ نویسی جذاب که همراه با جوایز نفیسی که می‌دیم بهتون🌚 حالا! چالش از این قراره که دیالوگی‌که من میدم رو ادامه بدید اما بدون مونولوگ و توصیفات قبل دیالوگ! یعنی چی؟! یعنی دیالوگ پشت دیالوگ بیارید‌. مثال می‌زنم براتون: - او آدم زندگی کردن نبود اما بی‌گمان از مردن نیز باکی نداشت. - وقتی از مردن باکی نداشت؛ زندگی‌کردن و دیدن دیدگاه‌های مثبت زندگی برای او نیز بی‌معنا بود! دیدین؟! نه توصیفی نه مونولوگی فقط دیالوگ می‌خوام ازتون. این تمرین حتی برای بالاتر بردن سطح قلم شما و قوی‌تر شدن دیالوگ نویسی‌تون هست. دو هفته فرصت ارسال دارید بچه ها🌚✨️ بعدش برنده ها مشخص میشن خب برسیم به بخش جوایز: نفر اول: (نویسنده انجمن) نفر دوم: (کاربر ویژه) نفر سوم: ( کاربر خاص) و حالا دیالوگی‌که قراره ادامه بدین: - بی‌شک تو برای من حوا بودی که با چیدن یک سیب به جهنم من تبعید شدی؛ حالا دیگر برای پشیمانی دیر است! برید ببینم چیکار‌می‌کنید🌚✨️
    2 امتیاز
  2. اسم رمان : دختر بودن ممنوع ژانر : ادبیات زنان ، عاشقانه ، غمگین نویسنده : سودابه دلاوری خلاصه رمان هیچ‌وقت زندگی همان‌طور که ما می‌خواهیم پیش نمی‌رود. در مسیر زندگی، سختی‌ها و دردهایی هست که گاه توان انسان را می‌گیرد، اما هرگز نباید قدرت یک زن را دست‌کم گرفت. این داستان درباره‌ی زنی‌ست که می‌جنگد، می‌سوزد، می‌سازد و عاشق می‌ماند... حتی وقتی «دختر بودن» خودش جرم باشد. مقدمه در هیچ کجای دنیا، مثل اینجا، زن و مرد برابر نیستند. زن من. مال من. سهم من. انگار زن، جا سوییچی‌ست برای گذاشتن در جیب مردها؛ بدون حق حرف، بدون حق تصمیم. در جامعه‌ای که زن فقط «مال» پدر و شوهر و برادر است، چگونه می‌توان از پیشرفت سخن گفت؟ زن باید انسان باشد، مستقل باشد، آزاد باشد. زن حق تصمیم دارد، حق زندگی دارد. لطفاً این حق‌ها را از او نگیرید. نگذارید شب‌ها با چشم‌های خیس بخوابد... بگذارید عشق را تجربه کند، زندگی را بفهمد، و بخندد. با او بخندید، نه بر او. عشق را به او هدیه دهید، نه زخم را ناظر: @melodi
    1 امتیاز
  3. #پارت_ نوزدهم خونه توی سکوت فرو رفته بود، بابا صداشو با یه سرفه صاف کرد و گفت: - خب... سرمو بالا آوردم و با حالت سوالی به بابا خیره شدم اما وقتی دیدم همچنان سکوت کرده پرسیدم: - خب چی بابا؟! بابا جدی سرشو تکون داد و گفت: - خب الان میخوای چیکار کنی؟! - نمیدونم! بابا نگاه جدی بهم کرد و گفت: - آوین می‌دونی که من هیچ‌وقت توی هیچ کاری مجبورت نکردم اما تو خودت گفتی که اگه نتونی توی شغلی که دوست داری به نتیجه برسی میری و جایی که من معرفی کردم رو میبینی و اگه دوست داشتی مشغول به کار میشی! در جواب حرف بابا سری تکون دادم و به سختی لب زدم : - آره خودم گفتم ! روی حرفم هستم ؛ هرموقعه که بگید میرم اونجا! - پس هماهنگ میکنم که فردا بری! سری تکون دادم و گفتم: - اگه کاری ندارید من برم؟! لبخندی بهم زد و گفت: - دختر بابا چه عجله ای داری که بری؟! نکنه با من بهت خوش نمیگذره؟! لبخند خسته ای به صورت بابا پاشیدم و گفتم: - این چه حرفیه ؟! فقط خواستم مزاحمتون نباشم . - چقد رسمی ! تو هیچ وقت مزاحم نیستی دخترم؛ خب دیگه چه خبر؟! - راستش خبری ندارم؛ این مدت کلا درگیر مصاحبه بودم. مامان از توی آشپزخونه به سمت ما اومد و روی مبل دو نفر کنار بابا نشست و گفت: - خوب پدر و دختری خلوت کردین ها! بابا با خنده به مامان نگاه کرد و گفت: - حسودی میکنی خانم ؟! شما که خودت خوب با پسرت جیک تو جیکید! نزن زیرش که باورم نمیشه!
    1 امتیاز
  4. پارت پنجم – رمان "دختر بودن ممنوع" همیشه با خودم فکر می‌کردم چرا خدا به ما قدرت حرف زدن نداده؟ نه اینکه زبان نداشته باشیم، نه... ولی انگار صدا نداشتیم؛ صدامان به هیچ‌جا نمی‌رسید. کسی نمی‌شنید. کسی نمی‌فهمید. دوران، دوران مردسالاری بود. جایی زندگی می‌کردیم که قلب مردمش از سنگ سردتر بود. با اینکه سال‌ها از رسم زشت زنده‌به‌گور کردن دخترها گذشته بود، اما بعضی مثل پدرم، آن ظلم را از پدران‌شان به ارث برده بودند. بعضی‌ها هنوز هم وقتی دختری به دنیا می‌آمد، او را در جنگل رها می‌کردند تا خوراک گرگ و خرس شود. و آن‌هایی که زنده می‌ماندند، مثل برده در خانه حبس می‌شدند تا روزی که بزرگ شوند و مثل وسیله‌ای فروخته شوند... در فکر خودم بودم. چادر سفید را روی سرم مرتب کردم. در همان لحظه، پدر وارد اتاق شد. نمی‌دانستم چند نفر همراهش هستند، اما از صداها می‌شد فهمید که کم نیستند. یکی‌شان ملای مسجد بود؛ مردی که به‌خاطر پول، حاضر بود هر کاری بکند، و هنوز هم او را «ملا» صدا می‌کردند... صدای اکبر را شنیدم؛ با صدای بلند سلام کرد. حتی سرم را بالا نیاوردم ببینم چه شکلی‌ست، چه پوشیده یا چقدر پیر شده... در روستای ما، رسم همین بود: پدر شوهر را انتخاب می‌کرد، و دختر فقط باید می‌پذیرفت. فرقی نمی‌کرد چند ساله‌ای، یا دل‌ات با کی‌ست... کسی از عشق نمی‌پرسید. عشق؟ آن واژه‌ای که خیلی‌ها جان‌شان را به‌خاطرش باختند... فاطمه، دختر همسایه‌مان، عاشق پسری شده بود. وقتی پدرش اجازه نداد، با پسرعمه‌اش فرار کرد... ولی آن عشق، به جای زندگی، مرگ برای‌شان آورد. در فکر خود غرق بودم که صدای ملا مرا به خودم آورد. آهسته و شمرده پرسید: ـ رها دختر محمد... آیا وکیلم تو را با مهریه تعیین‌شده به عقد رسمی اکبر ولد داوود در بیاورم؟ سکوت کردم. صدای گریه‌ی بی‌صدای مادرم در گوشم پیچید. ملا دوباره پرسید: ـ رها دختر محمد، برای بار دوم می‌پرسم... زبانم خشک شده بود. نفسم بالا نمی‌آمد. پدر کنارم ایستاده بود. بازویم را محکم فشرد و با صدای خش‌داری گفت: ـ رها، کر شده‌ای؟ ملا دارد ازت می‌پرسد! ملا گفت: ـ رها خانم، برای بار سوم و آخرین بار می‌پرسم... آیا وکیلم تو را به عقد اکبر پسر داوود با مهریه تعیین‌شده در بیاورم؟ قطره اشکی از چشمم چکید. روی گونه‌ام افتاد... داغ بود... نفس عمیقی کشیدم، بغضم را بلعیدم، و گفتم: ـ بله... ناظر: @saraaa
    1 امتیاز
  5. 1 امتیاز
  6. 1 امتیاز
  7. 1 امتیاز
  8. - جدی نمیگی رزی؟ صدای خنده رزی را شنید. - چرا؟ به من نمیاد یه کار درست و حسابی داشته باشم؟! دستش را به ریشه موهایش بند کرد؛ گیج بود و در عین حال خوشحال! - نه منظورم این نبود، آخه یهویی... . نفسش را عمیق بیرون داد و گفت: - به هر حال خیلی برات خوشحالم! خوشحال بود برای رزی، برای رفیقی که می‌دانست از کاری که او و سودی می‌کنند راضی نیست و چاره‌ای جز همراهی کردنشان نداشت. - اگه بخواین تو و سودی هم می‌تونین یه کار خوب پیدا کنین. نگاهش را به انگشتان پایش دوخت؛ به تازگی لاکشان زده‌بود، رنگ زرشکی‌شان به صندل‌های مشکی رنگش می‌آمدند. پوفی کشید و گفت: - تو که میدونی من و سودی هدفمون از اینکار چیز دیگه‌ایه! رزی با کمی مکث پرسید: - هدف سودی انتقامه، هدف تو چیه؟ هدفش چه بود؟ هدفش درآوردن پول بود، هدفش ساختن یک زندگی بهتر برای برادر کوچکش بود. - هدفم پوله، واسه فراهم کردن یه زندگی بهتر، شادتر و راحت‌‌تر برای پرهام. صدای رزی حالتی از ناراحتی گرفت: - فقط پرهام، پس خودت چی؟ آینده‌ات؟ آرزوهات؟ تا کی می‌خوای با این بدنامی زندگی کنی؟ دستی به صورتش کشید، گوشه پلکش عصبی می‌پرید. برای او صحبت از آینده و آرزو هیچ معنی نداشت. آرزوهای او در همان روزهای کودکی‌اش جایی که انسانیت و پاکی‌اش را کشته بود دفن شده‌بودند. - تو میگی چی‌کار کنم؟ تو دلت خوشه که یه مدرک نصفه و نیمه دانشگاهی داری که باهاش توی یه شرکت استخدام شی، من چی؟ با دیپلم چی‌کار می‌تونم بکنم جز کلفتی خونه مردم؟ رزی با حرص گفت: - کلفتی خونه مردم شرف داره به دزدی از این و اون. دهانش تلخ شد، کلفتی خانه مردم مرفه و بی‌درد را کردن شرف هم داشت؟! پس چرا مادرش برای این‌کار هم تحقیر می‌شد؟! پس چرا توهین می‌شنید؟! چرا دست آخر انگ دزدی به پیشانی‌اش خورد؟! کار کردن برای این مردم شرف نداشت، به خدا که نداشت! - من درد مسخره شدن، درد تهمت و توهین شنیدن رو کشیدم؛ هنوز هم دارم می‌کشم و منتی هم نیست! انتخاب خودم بوده ولی نمی‌خوام دو روز دیگه که پرهام بزرگ شد؛ وقتی که رفت توی جامعه، مثل من به‌خاطر وضعیت زندگیمون مسخره بشه یا توهین و تهمت بشنوه! رزی به من‌و‌من‌ افتاد. - نه...من...من منظورم این نبود به خدا! پوزخندی زد. - عادت به قسم دروغ خوردن نداشتی. رزی با دستپاچگی گفت: - نه من... . میان حرفش پرید اوقاتش تلخ شده بود و نمی‌خواست این تلخی را به جان رزی هم بریزد. - بیخیال دختر، بازم بهت تبریک میگم راستی شیرینی ما یادت نره‌ ها. رزی نفسش را با ناراحتی بیرون داد. - باشه حتماً! خوب بود که رزی هم پی‌اش را نگرفت. - خب دیگه اگه کاری نداری قطع کنم. رزی آهی کشید. - نه، بازم معذرت! بی‌نهایت دلش می‌خواست که این گفتگوی ناخوشایند را تمام کند! - خداحافظ. رزی با صدایی گرفته خداحافظی زیر ل*ب گفت، تماس را قطع کرد موبایلش را روی زمین انداخت و سرش را روی زانوهایش گذاشت. سرش پر بود از حرف‌هایی که شنیده‌ بود، از خاطراتی که دیوانه‌اش می‌کردند، از گذشته‌ای تلخ که فراموشش نمی‌شد.‌ گوشه خیابان ایستاده ‌بود، سردش بود تمام بدنش از سرما می‌لرزید؛ اما نمی‌توانست به خانه برگردد. آخر هنوز یک گل هم نفروخته بود و نمی‌خواست از این بابت خودش دوباره کتک بخورد و مادرش گریه کند. زنی با لباس‌های رنگارنگ و زیبا درحالی‌ که دست بچه کوچکی در دستش بود از کنارش گذشت. چند قدم دنبالش آمد و گفت: - خانم یه گل می‌خرین؟ خانم تو رو خدا یه گل بخرین! زن بدون آن‌که نگاهش کند به راهش ادامه داد، ناراحت سرجایش ایستاد. چرا هیچ‌کس از او گل نمی‌خرید؟ چرا همه او را با نفرت نگاه می‌کردند، مگر کار بدی کرده‌ بود؟ مردی درحال آمدن به آن سمت بود، دوید و سمتش رفت. - آقا، آقا یه گل می‌خرین؟ مرد هم بی‌توجه گذشت؛ باز هم دنبالش دوید، نباید دست خالی برمی‌گشت. اینطوری قادر دوباره کتکش میزد، با آن کمربند که زیادی درد داشت و جایش روی تنش می‌ماند. - آقا تو رو خدا یه گل... . حرفش تمام نشده بود که دست مرد تخت سینه‌اش خورد و هلش داد، محکم به زمین خورد تمام پشت و کمرش درد گرفته بود. نگاهش روی گل‌هایی که روی زمین افتاده بود ماند، مردم از کنارش می‌گذشتند و گل‌ها را لگد می‌کردند و می‌رفتند و هیچ‌کس دست کمکی سمت آن دخترک هفت ساله گریان دراز نمی‌کرد.
    1 امتیاز
  9. سرش را به پشتی صندلی تکیه داده و به روبه‌رو نگاه می‌کرد. در این بین موسیقی شش و هشت قدیمی که از ضبط پراید درب و داغان سودی پخش می‌شد به خنده می‌انداختش. دستی دور لبش کشید تا لبخندش را پنهان کند. نمی‌دانست این دختر از همان اول چنین اخلاقی داشته یا گشتن با پایین شهری‌ها تا این حد رویش تأثیر گذاشته؟ سودی نیم نگاهی سمتش انداخت و گفت: - چته، چرا هیچی نمیگی؟ نگاه کوتاهی سمتش انداخت. - ترسیدم یه چیزی بگم باز عصبانی بشی! سودی غش غش خندید و گفت: - جون من؟ از عصبانیت من ترسیدی؟ خودش هم به خنده افتاد، در بین خنده سرش را با تأسف تکان داد و گفت: - دیوونه! سودی ماشین را گوشه خیابان پارک کرد و سمتش برگشت و گفت: - خب بپر پایین ببینم چقد از ضرری که دیشب زدی رو می‌تونی جبران کنی. آفتاب‌گیر را پایین داد و در آینه رژ صورتی‌اش را تجدید کرد و در همان حال پرسید: - تا کی می‌خوای قضیه اون مهمونی رو بزنی تو سرم؟ سودی با تمسخر گفت: - تا وقتی که با دیدن یه مرد مسـ*ـت اونطوری غش و ضعف نکنی! مسخره‌ای حواله‌اش کرد و از ماشینش پیاده شد. دستانش را زیر بغلش زد و در امتداد خیابان چند قدمی راه رفت. نفسش را عمیق بیرون داد، آنقدر هوا سرد بود که نفسش بخار می‌شد. گوشه خیابان ایستاد دستانش را در جیب مانتوی نخی‌ و آبی‌رنگش فرو برد؛ اشتباه‌ترین کار ممکن در این سرمای هوا گوش کردن به حرف سودی و پوشیدن این لباس نازک بود. ماشینی جلوی پایش ایستاد؛ نگاهی به مدلش کرد در این پژوی دویست و شش پول زیادی نخوابیده ‌بود مطمئناً! راننده برایش بوقی زد، نیش‌خندی تحویلش داد و راهش را سمت دیگری کج کرد. راننده که انگار حرصش گرفته‌ بود فحش رکیکی داد و از بغلش رد شد. برایش اهمیتی نداشت وقتی که شرفش را زیر پا گذاشته و وارد این کار شده‌ بود پی تمام این حرف‌ها را هم به تنش مالیده ‌بود. قدم زد، کمی بالا و کمی پایین. یک روزهایی که زیاد هم دور نبود، تنها در این خیابان‌ها می‌ایستاد و ماشین‌هایی را که رد می‌شدند با حسرت نگاه می‌کرد. یک روزهایی آرزوی یک‌ بار سوار شدن یکی از همین ماشین‌ها را داشت. با تک بوقی که شنید سر جایش چرخید، این‌بار ماشین نسبتاً مدل بالایی برایش ایستاده‌بود؛ لبخندی زد، این‌ هم از دشت امروزش! آرام و با طمأنینه سمت ماشین رفت. با این‌که از تیپ جلف و موهای فشن مرد راننده هیچ خوشش نیامده بود اما سوار شد. تا همین‌جا هم سودی زیادی با دلش راه آمده‌بود که با آن افتضاح دیشب چیزی نمی‌گفت. - سلام. با صدایی که از عمد کمی نازک و کش‌‌دارش کرده بود جواب داد: - سلام. مرد خیره و عمیق نگاهش کرد. - اسمت چیه عزیزم؟ عزیزم گفتن مرد کج‌خندی به لبش نشاند. - پری‌ام. مرد ابروهای باریک شده‌اش را بالا پراند و گفت: - معلومه که پری هستی، حالا اسمت چیه؟ به شوخی بی‌نمکش لبخند زد؛ نگاهش که به کیف پول چرمی مرد که روی داشبرد بود افتاد لبخندش عمیق‌تر شد. چندمتری که رفتند نیم‌نگاهی سمت مرد انداخت و گفت: - میشه دم یه سوپرمارکت نگه داری؟ مرد نیم نگاهی سمتش انداخت. - چیزی می‌خوای؟ با ناز چندبار پشت هم پلک زد و لبخندی را هم ضمیمه‌اش کرد. - تشنمه. و دعا کرد که مرد بطری آبی در ماشینش نداشته باشد. مرد ماشین را کنار پیاده‌رو نگه داشت؛ نگاهی به آن‌طرف خیابان که سوپرمارکت بود انداخت و دست سمت دستگیره برد که مرد گفت: - تو بشین من میرم میگیرم. خواست تعارفی بکند که مرد از ماشین پیاده شد و با ریموت درها را قفل کرد. با اخم فحشی حواله‌اش کرد مثلاً درها را قفل کرده بود که فرار نکند؟ مردک مزخرف! کیف پولش را برداشت و نگاه سریعی داخلش انداخت، با دیدن تراول‌ها چشمانش برق زد. مردک حواسش نبود که کیف پولش را جا گذاشته، یا آنقدری مطمئن بود که نمی‌تواند با درهای قفل از ماشین فرار کند را نمی‌دانست؛ ولی هر چه که بود به نفع او بود. تراول‌ها را برداشت و داخل کیفش چپاند نگاهی به سوپرمارکت آن‌طرف خیابان انداخت؛ هنوز خبری از مرد نبود و شلوغی سوپرمارکت از همانجا هم مشخص بود. کیفش را از پنجره ماشین بیرون انداخت و خودش هم آرام از پنجره بیرون خزید. از روی زمین بلند شد و خاک لباسش را تکاند. خونسرد و آرام بدون این‌که به روی خودش بیاورد که اتفاقی افتاده راهش را کج کرد و از ماشین مرد فاصله گرفت. دوست داشت قیافه‌اش را وقتی که جای خالی او را می‌دید ببیند، مطمئناً فس‌اش می‌خوابید. از این فکر لبخندی زد مردک پولدار خنگ، حتی یک درصد هم فکر نکرده بود که ممکن است از پنجره ماشین بیرون برود؟!
    1 امتیاز
  10. پشت میز تحریر کهنه تنها اتاقِ خانه‌ی کوچکشان نشسته‌بود و درس می‌خواند. صدای قهقه‌های مستانه قادر و رفیق‌هایش را می‌شنید؛ بی‌حوصله نگاهش را از پنجره به بیرون دوخت، هر وقت دوستان قادر به خانه‌شان می‌آمدند مجبور بود در اتاق بماند و در را قفل کند. کلافه بود؛ سروصداهایی که از بیرون می‌آمدند اجازه درس خواندن را هم نمی‌دادند. چند تقه به در اتاقش خورد؛ با خوشحالی از جایش بلند شد، حتماً مادرش بود و می‌خواست بگوید که حالا آزاد است و می‌تواند بیرون بیاید. در را باز کرد اما مادرش نبود؛ یکی از دوستان قادر بود که قبلاً یک یا دو باری دیده ‌بودش. یادش آمد مادرش همیشه تأکید داشت که به دوستان قادر نزدیک نشود؛ خواست در را ببندد که پای مرد مانع شد‌. در را با تمام توانش فشرد اما زور یک دختر سیزده ساله کجا و زور مردی به درشتی او کجا؟ مرد با هُل کوچکی در را باز کرد؛ آب دهانش را باوحشت قورت داد و قدمی عقب رفت. چشمان خمار مرد بالذت سرتاپایش را می‌کاوید؛ دستش سمت بازوهای بره*نه‌اش رفت و خودش را ب*غل گرفت. دهان مرد بوی الکل می‌داد و او با همان سن کم‌‌اش معنی مستی را خوب می‌فهمید. قدم دیگری عقب رفت؛ هر قدمی که او عقب می‌رفت را مرد جلو می‌آمد. کمرش که سختی دیوار را لم*س کرد؛ ایستاد، تمام تنش از عرق خیس بود. لرزان و ملتمس گفت: - تو رو خدا کاریم نداشته باش! مرد باز هم نزدیک‌تر آمد؛ لبخند خبیث روی لبش دندان‌های زرد و پوسیده‌اش را نشان می‌داد. دیگر جایی برای عقب رفتن نداشت و خودش را به تن دیوار می‌فشرد؛ مرد سمتش خیز برداشت. زیر دست و پای سنگینش مانده ‌بود و ل*ب‌های مرد روی سر و گردنش می‌نشست و نفسش به سختی بالا می‌آمد. تکان‌تکانی خورد که شاید بتواند خودش را خلاص کند اما نمی‌شد! صدایش برای جیغ کشیدن در نمی‌آمد، با آن‌همه سروصدا، بعید هم بود که صدای او به گوش کسی برسد. باز هم تقلا کرد؛ مرد دست انداخت و یقه تاپش را پاره کرد. اشکش در آمده‌ و هر چه که التماس می‌کرد بی‌فایده بود. چشمانش را روی هم فشرد؛ تمام تنش بی‌حس شده ‌بود و کاری از دستش بر نمی‌آمد. دیگر کار خودش را تمام شده می‌دید که ناگهان در اتاقش باز شد. از گوشه چشمان نیمه‌بازش مادرش را دید؛ حالا که او بود حس امنیت داشت و دوباره چشمانش را بست. دیگر مهم نبود که چه اتفاقی داشت می‌افتاد؛ حالا که مادرش بود، حالا که آن مرد از اتاقش بیرون رفته‌بود، دیگر هیچ چیز مهم نبود! باوحشت از خواب پرید؛ نفس‌نفس میزد و تنش به عرق نشسته‌ بود. دستی به صورتش کشید؛ مطمئناً بازگشت دوباره این کابوس‌ها از رفتار آن مرد مسـ*ـت در مهمانی نشأت می‌گرفت. دستش را آرام از زیر سر پرهام بیرون کشید و توی رختخواب نیم‌خیز نشست؛ موبایلش را برای دیدن ساعت روشن کرد. دو ساعت تا روشن شدن هوا مانده‌بود. نگاهش در بالای صفحه به پیامی که از طرف رزی بود افتاد. صفحه چت‌اش را باز کرد؛ رزی نگران حالش بود، با آن حالی که دیشب داشت عجیب هم نبود که نگرانش باشند ولی از سودی خبری نبود. لبش به کج‌خندی باز شد، لابد برای این‌که به‌خاطر او مجبور شده‌بود زودتر مهمانی را ترک کند و دستش به پول‌های هَنگفتی که برایش نقشه کشیده ‌بود نرسیده ‌بود؛ ناراحت بود! از جایش بلند شد، اگر می‌ماند پرهام را هم بدخواب می‌کرد. از روی میز بسته سیگار و فندک زیپوی طرح اژدهایی که هدیه سودی بود را برداشت و از در اتاق به حیاط رفت. زیر نور کم جان چراغی که آن‌طرف حیاط بود قادر را دید؛ با شانه‌های خمیده و سر پایین افتاده روی پله‌ها نشسته بود و انگار حال او هم زیاد روبه‌راه نبود. از پله‌های ایوان پایین آمد و کنارش نشست؛ قادر از گوشه چشم نگاهش کرد، فندکش را روشن کرد و زیر سیگاری که در دستان قادر بی‌هدف بالا و پایین می‌شد گرفت و پس از آن سیگار خودش را هم روشن کرد. - تو هم بی‌خواب شدی؟ از گوشه چشمش نگاهش کرد، به‌نظر نئشه می‌آمد. پرسید: - تو چرا بیداری؟ الان باید خواب هفت پادشاه رو می دیدی! قادر دماغش را بالا کشید، سیگار را گوشه ل*ب‌های گوشتی و کبودش گذاشت و پک محکمی به سیگارش زد. - جنسش خوب نبود! به روبه‌رو و حیاط نیمه تاریک خیره ماند؛ جزء محدود دفعاتی بود که بدون تنش و بحث با قادر صحبت می‌کرد. - نباید هر چی دستت میاد بکشی. قادر بی‌آنکه نگاهش کند گفت: - مهم نیست، فقط می‌خوام از این خماری خلاص شم! نفسش را با دود سیگار بیرون داد؛ خلاصی از خماری تاوان زیادی داشت، در این محله کم ندیده‌بود آدم‌هایی را که برای خلاص شدن از خماری آنقدر مواد زده‌بودند که روز بعدش، جنازه‌شان را تحویل خانواده‌هایشان داده بودند. - اگه پدرت بود الان وضع زندگیت این نبود، مگه نه؟ این‌بار چرخید و کامل به قادر خیره شد، سرش پایین بود و سیگار نیمه سوخته در دستانش می‌لرزید. فکر کرد اگر پدرش بود چه می‌شد؟ پوزخندی زد. کدام پدر؟ پدری که جز یک عکس چیزی از او ندیده‌بود؟ پدری که او و مادرش را رها کرده‌بود؟ قادر هر چه که بود با وجود تمام بدی‌هایش؛ اما باز هم پای او و مادرش مانده‌بود. - پاشو برو بخواب، حالت خوب نیست انگار! قادر نگاهش را به چشمانش دوخت. - دوست نداری درباره‌اش حرف بزنی؟ آمد با ته سیگارش سیگار بعدی را روشن کند که قادر مانعش شد. - بسه! فیلتر سیگار را زیر پایش فشرد و گفت: - حرفی برای گفتن درباره‌اش ندارم. قادر دوباره به رو‌به‌رو خیره شد و گفت: - ولی من دارم اگه بخوای... . از جایش بلند شد؛ مرور خاطرات از مردی که اصطلاحاً پدرش بود، که بارها و بارها مادرش از او حرف زده‌بود، در این نیمه شب چه فایده‌ای می‌توانست داشته باشد؟! - نه نمی‌خوام، تو هم بهتره بری بخوابی تا نئشگیت نپریده.
    1 امتیاز
  11. کنار بار ایستاد و بی‌توجه به مرد و زن‌هایی که یک‌به‌یک می‌آمدند و جام‌هایشان را از نوشیدنی‌های روی بار پر می‌کردند، برای پیدا کردن رزی سر چرخاند. نمی‌خواست دوباره از او غافل شود و اتفاق دفعه‌ی قبل برایشان تکرار شود! او را دید که کنار زن جوانی ایستاده ‌بود و صحبت می‌کرد؛ کمی آنطرف‌تر در پیست رقص هم سودی مشغول رقصیدن با مرد نسبتاً مسنی بود و لبخند پت و پهنی که روی لبش بود، نشان از رضایتش می‌داد. - چرا تنهایی خانمی؟ متعجب سر برگرداند و به مردی که پشت سرش ایستاده ‌بود نگاه کرد؛ مردی با قدی متوسط و جثه‌ای نسبتاً درشت و پوشیده در پیراهنی سفید که دکمه‌های یقه‌اش تا روی سینه‌اش باز بود و پوست سفیدش را به نمایش گذاشته‌بود. چشمان لجنی‌رنگش سرخ بود و از همان فاصله هم بوی الکل دهانش توی ذوق می‌زد. باخیرگی به صورت شش تیغ شده‌ی مرد که از عرق خیس شده‌ بود، قدمی عقب رفت؛ نزدیکی به مردان بدمست همیشه می‌ترساندش! - اسمت چیه خانوم خانوما؟ از لحن کشدار و سرخوش مرد چهره درهم کرد و خواست از او بیشتر فاصله بگیرد که دست مرد دور مچش پیچید. - کجا خوشگله؟ بودی حالا! دستش را کشید. - ول کنید دستم رو! دستش را تکانی داد، اما دست مرد دور مچش محکم بود و باز نمی‌شد. -کجا می‌خوای بری که از اینجا بهتره، هوم؟ همچنان درحال کلنجار رفتن بود تا دست مرد را از دور مچش باز کند که دستش کشیده‌ شد و در آغو*ش مرد فرو رفت. تقلا کرد که از او فاصله بگیرد، اما نمی‌شد و بازوهای مرد محکم در برش گرفته‌ و قدرت تکان خوردن را از او گرفته ‌بودند. بوی الکل و بوی عطرش که با سیگار ترکیب شده بود؛ حالش را به هم میزد و نزدیکی مرد به وحشتش انداخته‌بود. سر بلند کرد و با تنفر به چهره برافروخته مرد نگاه کرد و جیغ خفیفی کشید: - ولم کن آشغال! مرد هوم کشداری کشید. - چه دختر سرسختی، من عاشق رام کردن آهوهای خوشگل و چموشم! تقلاهایش تأثیری نداشت و فقط باعث می‌شد دستان مرد بیشتر دور تنش بپیچد. حالش داشت بد می‌شد؛ خاطرات داشتند به ذهنش هجوم می‌آوردند و این اصلاً خوب نبود و صدای بلند موسیقی انگار ناقوس مرگش شده بود! سر مرد در گودی گردنش فرو رفت؛ نمی‌دانست آن‌همه آدم که کنار بار ایستاده ‌بودند، در آن لحظه کدام گوری رفته ‌بودند که به داد او نمی‌رسیدند! لبش را زیر دندانش فشرد، تنش لم*س شده‌بود و مغزش فرمان حرکت به دست و پایش را نمی‌داد. سعی کرد کمی تکان بخورد، ممکن بود دوباره یکی از آن حمله‌های عصبی سراغش بیاید. دستان مرد روی کمرش سر خورد، نفسش بالا نمی‌آمد و چیزی نمانده بود از حال برود که در یک لحظه مرد به‌سمت عقب کشیده و از او جدا شد. نفسش را که تا آن‌موقع در سینه‌اش حبس شده‌ بود عمیق بیرون داد و قلبش تپش از سر گرفت؛ نفس عمیق دیگری کشید تا به حال بدش مسلط شود. - ببخشید خانم؛ این رفیق من یه خورده زیاده‌روی کرده حالیش نیست چیکار می‌کنه! چشمان نم‌زده از اشکش را باز کرد و به مرد جوان و قدبلندی که نجاتش داده‌بود نگاه کرد. لبش را به دندانش گرفت؛ هنوز هم بدنش از ترس می‌لرزید. آب دهانش را قورت داد تا بغضش را پایین بفرستد و لرزان گفت: - خ...خواهش می‌کنم! مرد بانگرانی نگاهش کرد و پرسید: - حالتون خوبه؟! کم‌کم دست و پایش از کرختی در می‌آمدند؛ نگاه بی‌حواس و گیج‌اش روی چشمان مشکی و ابروهای پر و خوش‌فرم مرد خیره مانده بود. دستی به صورت خیس از عرقش کشید، همچنان مصِر بود که نگاهش به آن مردک مسـ*ـت که توسط دوستش مهار شده بود نیفتد. - ب...بله خوبم، شما بهتره به دوستتون برسید! پاهای بی‌جانش را حرکتی داد تا سمت سودی برود؛ با وضعی که پیش آمده‌ بود دیگر نه ‌می‌خواست و نه ‌می‌توانست یک لحظه هم در این مهمانی مزخرف بماند!
    1 امتیاز
  12. همه چیم یار یار قربون تو و آی و آی @khakestar
    1 امتیاز
  13. همه چیم یآر یآر قربون تو وآی وآی
    1 امتیاز
  14. فصل اول_ کودکی ناتمام پارت اول – رمان "دختر بودن ممنوع" در تاریکی شب، آن‌گاه که همه‌جا در سکوت فرو رفته بود، در روستایی دورافتاده که "دختر بودن" هیچ ارزشی نداشت، چشم به جهان گشودم. مادرم همیشه برایم تعریف می‌کرد که وقتی باردارم بود، پدرم از خوشحالی در پوست نمی‌گنجید. فکر می‌کرد پسری به دنیا خواهد آمد که وارثش باشد. حتی اسمم را هم انتخاب کرده بود: رشید. اما خدا خواسته‌ی او را برآورده نکرد. من به دنیا آمدم، نه رشید. مردم روستا پدرم را مسخره می‌کردند. می‌گفتند: ـ زنت حتی عرضه نداشت که برایت گل پسری بیاورد! شب‌ها، پدرم با خشم و تحقیر به خانه بازمی‌گشت و تمام عصبانیتش را سر مادرم خالی می‌کرد... با مشت، با لگد، با فریاد. سال‌ها پیش، رسم زنده‌به‌گور کردن دخترها از بین رفته بود، اما در روستای ما هنوز هم دختران نخواستنی بودند. هنوز هم ظلم و ستم به دختران کم‌رنگ نشده بود؛ فقط شکلش عوض شده بود. ملای روستا در گوش مردها خوانده بود که "دختر نحس است"، که "ضعیف است"، و "نباید به دنیا بیاید". اما به‌راستی، اگر دختری به دنیا نیاید، پس چه‌کسی قرار است مردها را به دنیا بیاورد و بزرگشان کند؟ مادرم می‌گفت شبی که درد زایمان گرفته بود، پدرم حتی اجازه نداده بود کسی به کمکش برود. گفته بود: ـ بگذار هر دو بمیرند! من از شرشان خلاص می‌شوم. حتی در همان دوران بارداری، بارها مادرم را کتک زده بود و از او خواسته بود مرا سقط کند. اما مادرم، با همه ضعف جسمانی‌اش، اجازه نداد مرا از او بگیرند. دایه‌مریم با گریه و التماس، بلاخره راضی‌اش کرده بود و خودش را به مادرم رسانده بود. چند ساعت بعد، من به دنیا آمدم. چهارده سال از آن شب گذشته است. من بزرگ‌تر شده‌ام، اما هنوز طعم عشق پدری را نچشیده‌ام. بعضی شب‌ها با خودم فکر می‌کنم شاید پدرم مرده... شاید هیچ‌وقت پدری نداشته‌ام. اما مگر می‌شود پدرِ زنده را مرده فرض کرد؟ مادرم برای اینکه نگذارد من هم مثل خودش اسیر بدبختی شوم، اسمم را رها گذاشت. شاید آرزو داشت روزی واقعا آزاد شوم. من عاشق اسمم هستم. رها... می‌خواهم مثل پرنده‌ای آزاد باشم، دور از زنجیر ظلم پدر، ماماها (دایی‌ها) و کاکاها (عموها). آرزو داشتم درس بخوانم. دختر قوی‌ای شوم و به همه نشان بدهم که ما "ضعیف" نیستیم. اما هرگز اجازه ندادند حتی قلمی در دست بگیرم. از مادرم می‌پرسم: ـ چرا پدر دوستم ندارد؟ و او همیشه همان جمله‌ی تکراری را می‌گوید: ـ دخترم، دوستت دارد، فقط نشان نمی‌دهد. اما من می‌دانستم که دروغ می‌گوید. می‌خواست مرا دل‌خوش کند. تنها هم‌راز من، عروسک پارچه‌ای‌ بود که مادرم برایم درست کرده بود. دوستی نداشتم. حتی اجازه نداشتیم از خانه بیرون برویم. نه من، نه مادرم. ناظر: @sarahp
    1 امتیاز
  15. گفته‌ای از من – سودابه دلاوری به نام خدا من، سودابه دلاوری، این رمان را نوشتم تا گوشه‌ای از سختی‌های یک زن را به تصویر بکشم. شاید دلیل اصلی نوشتنم این بود که بگویم وقتی زنی مجبور شود، از هزار مرد، با غیرت‌تر می‌شود. زندگی پر از پستی و بلندی‌ست، و تنهایی گذر از این راه سخت است. خداوند انسان‌ها را جفت آفرید تا همراه هم، زیبایی زندگی را تجربه کنند. اما متأسفانه، همیشه چنین نیست. گاهی مردان در حق زنان ظلم کرده‌اند. البته نمی‌توان همه را یکسان دانست؛ نه همه مردان بدند، و نه حتی همه زنان خوب. وقتی در خانه‌ای، پدر و مادر با یکدیگر بد رفتار می‌کنند، طبیعی‌ست که فرزند آن خانه، شخصیت سالمی پیدا نکند. من یک دختر افغانم، متولد شهر هرات. در وطنم، ظلم‌های بسیاری در حق زنان دیده‌ام، و برای من که خود نیز زنی هستم، تماشای این دردها بسیار سخت و تلخ است. این داستان را نوشتم تا بگویم همان زنی که به او لقب "ضعیفه" می‌دهند، توان به‌دنیا آوردن مردی را دارد. همیشه آرزویم این بوده که مردسالاری روزی پایان یابد و زن‌ها، حتی دخترها، دوست‌داشتنی و محترم شمرده شوند. نکته مهم: من این داستان را برای مردستیزی ننوشته‌ام. همه مردها بد نیستند، اما حقیقت این است که برخی از آن‌ها به زنان ستم کرده‌اند. شاید من هرگز طعم واقعی عشق را نچشیده باشم. شاید زن بودن برای من فقط به معنی بچه‌داری، ظرف‌شستن و تمیزکاری بود. ذهن مرا این‌گونه ساخته بودند. وقتی مادرم را می‌دیدم که از صبح تا شب کار می‌کرد، اما شب زیر دست و پای پدرم شکنجه می‌شد و زخم کنار لبش هر روز تازه‌تر می‌گشت، با خودم می‌گفتم: آیا مردها می‌توانند این‌قدر بی‌رحم باشند؟ یاد دارم روزی زنی با حسرت گفت: ـ دلم برای خودمان می‌سوزد. پرسیدم چرا؟ گفت: کسی گفته زن‌ها مثل حیوان هستند و هیچ ارزشی ندارند. با لبخندی تلخ گفتم: ـ می‌دانی چرا ما را حیوان می‌نامند؟ چون از خون خود، مردانی به‌وجود آورده‌ایم و با تمام محبت‌مان بزرگ‌شان کرده‌ایم. چون هرگز نگذاشته‌ایم مردی شب گرسنه بخوابد، یا با وجود فقر و بی‌مهری، سکوت کرده‌ایم. ما حیوان نیستیم، ما انسان‌هایی هستیم که فقط دیده نشده‌ایم. در این دو سال، با نوشتن این داستان، تجربه‌های زیادی به‌دست آوردم و خدا را شاکرم که از نعمت نوشتن بهره‌مندم. امیدوارم با خواندن این رمان، دلتان گرم شود و نگاهی مهربان‌تر به زن بودن بیاندازید. خواندن رمان من، شادی دل من خواهد بود. با احترام سودابه دلاوری ۱۴۰۴/۱/۱۵ ناظر: @sarahp
    1 امتیاز
×
×
  • اضافه کردن...