رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

تخته امتیازات

  1. الهه پورعلی

    الهه پورعلی

    کاربر فعال


    • امتیاز

      18

    • تعداد ارسال ها

      520


  2. sodi

    sodi

    کاربر فعال


    • امتیاز

      18

    • تعداد ارسال ها

      118


  3. Nasim.M

    Nasim.M

    مدیریت کل


    • امتیاز

      15

    • تعداد ارسال ها

      1,064


  4. فاطمه بهرامی.

    فاطمه بهرامی.

    کاربر فعال


    • امتیاز

      7

    • تعداد ارسال ها

      264


مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در 12/10/2024 در همه بخش ها

  1. شروع رمان{ جمعه ۳۱ فروردین ۱۴۰۳ | ساعت ۱۱:۰۲} مقدمه: تو کتاب ملت عشق یه جا میگه: `ساعتی دقیق‌تر از ساعت خدا نیست. آن‌قدر دقیق است که در سایه‌اش همه چیز سر موقعش اتفاق می‌افتد. نه یک ثانیه زودتر، نه یک ثانیه دیرتر` من تیکا قربانی‌ام سرگرد دایره جنایی ، با تکیه کردن به این جمله قدم برمیدارم... هرچند با ترس و دلهره ، اما باز پا پس نمیکشم.. زندگی تقریبا عادی من با ماموریتی سخت و پیچیده، حذف آدم‌های اضافه و ورود آدم‌های جدید تغییر کرد .. آیا این ماموریت به قیمت جونم تموم میشه؟! یا یکی دیگه قربانی میشه؟! نمیدونم ، فقط میدونم اون بالاسری هرچیزی رو جای خودش قرار میده... ناظر: @Solmazheydarzadeh
    4 امتیاز
  2. پارت ۱۵۹ با غضبی که روی صورتش هویدا بود داخل ماشین نشسته و نگاهی به آینه انداخت، چشمان سرخ شده از عصبانیتش دو دو می‌زد‌. دستش می‌لرزید، اما مجبور بود محکم بایستد، برای به دست آوردن سوگل هر کاری که از دستش برمی‌آمد را می‌کرد وگرنه از شدت دیوانگی بلایی به سر خود می‌آورد. پشت سرش بیوک از عمارت خارج شده و در چند قدمی ماشین ایستاد، با دیدن حال خراب فاتح تصمیم گرفت که او را تنها بگذارد. می‌دانست که فاتح در حیاط چه صحنه‌ای دیده که این همه دیوانه شده است. از طرفی این قرارداد خیلی قرارداد مهمی بود و برای اینکه بتواند پولی را که از شرکت مقابل از او می‌خواستند جمع کند بکتاش را برای خود همراه می‌خواست و این برای فاتح ‌ پیشنهاد ویژه‌ای بود که می‌توانست بکتاش عمه خانوم و سوگل را تحت فشار قرار داده و بالاخره سوگل را به ازدواجش در بیاورد. کایان درحالی که دست سوگل را نمی‌توانست ول کند با خود به فکر فرو رفت، تازه یاد حرف‌های عمه افتاد. عمه خانم از او خواسته بود تا برای به دست آوردن سوگل به سربازی برود، اولین قدم اقدام برای رفتن به سربازی بود با اینکه مرخصی تحصیلی داشته و برای گرفتن دکترایش سربازی را عقب انداخته بود اما مجبور بود این کار را سریعا انجام دهد. لحظه‌ای به خود آمد و با خود زمزمه کرد: -Seogil'i elde etmek senin için ne zaman bu kadar önemli oldu ki onun için her şeyi yapmaya hazırsın? Bu nasıl oldu? << تو کی به دست آوردن سئوگیل برات انقدر مهم شده که حاضری براش هر کاری بکنی؟ چطور شد که اینطوری شد؟>> در این فکرها بود که صدای سوگل او را به خود آورد که گفت: - کایان بیا به هم یه قولی بدیم. حین قدم زدن دور حیاط بزرگ و باغ مانند، عمارت را دور زده و پشت پرچین‌ها ایستاده بودند، می‌شد گفت که این مکان به داخل حیاط هیچ دیدی نداشت، کایان نگاهی به اطراف کرده و وقتی لحظه را مساعد دید سوگل را به سمت خود کشیده و در نزدیک‌ترین فاصله از او ایستاد. همانطور که از صدای رعد و برق خفیف لذت می‌برد دستانش را باز کرده و زمزمه کرد: -Sana istediğin her sözü vermeye hazırım! << هر قولی که بخوای حاضرم بهت بدم!>> سوگل انگشتش را بالا آورده و ته‌ریش کایان را لمس کرد، همانطور که انگشتش را نوازش وار روی اجزای صورت کایان می‌کشید نگاهش به چشمان خمار کایان افتاد که با این حرکات خمارتر می‌شدند. یک بار لب‌هایش را باز و بسته کرده و درحالی که صورت خیس از بارانش را با آن یکی دستش پاک می‌کرد، لبخندی زده و گفت: - قول بدیم که هیچ وقت همدیگرو ول نکنیم، هر اتفاقی هم که بیفته من حاضر نیستم با مرد دیگه به غیر از تو زندگی جدیدم رو شروع کنم، تو هم باید این قول رو به من بدی! ادامه داد: - هیچ وقت به غیر از من... کایان انگشتش را بالا آورده و جلوی دماغ سوگل گرفته و به آرامی گفت: - Hey! Emin ol senden başka hiçbir kızı düşünmüyorum ve düşünmeyeceğim <<هیس! مطمئن باش که من به جز تو به هیچ دختر دیگه‌ای فکر نمی‌کنم و نخواهم کرد.>>
    2 امتیاز
  3. نام داستان: گودال مرگ نام نویسنده: نسیم معرفی «Nasim.M» ژانر: تخیلی، ترسناک خلاصه: سه دختر، تنها در دل تاریکی، از خانه راهی جستجوی شادی و خوشبختی می‌شوند. اما خوشی‌شان کوتاه است و مسیرشان به بداقبالی و وحشتی غیرقابل تصور می‌رسد. راهی که می‌خواست شادی بیاورد، سرنوشت‌شان را به بیچارگی و ترس می‌کشاند. مقدمه: نفس می‌کشد، نفسی پر از وحشت و اضطراب. تاریکی به سمتش هجوم آورده است. در اوهام غرق می‌شود و لحظه‌ای خوشبختی را می‌بیند، چشم باز می‌کند و بدبختی را، مرگ را می‌بیند و روز مرگش را با ترس تماشا می‌کند. اشک‌هایش پیوسته می‌ریزد؛ پشیمان است، اما راه بازگشتی نیست.
    1 امتیاز
  4. رمان: منیم گوزل سئوگیلیم نویسنده: الهه پورعلی ژانر: عاشقانه مقدمه زندگی گاهی بر وفق مراد می‌گذرد، روزهایی از کنارت عبور می‌کنند که با خود می‌گویی: - همیشه این‌گونه خواهد بود! اما گاهی روزگار خنجرش را بدجایی فرو می‌برد، دقیقا جایی به نام قلب، قلبی که با نداشتنت، تپش برایش مشکل است! باش تا نفس بکشم باش تا ادامه دهم باش تا زنده بمانم خلاصه گاهی آرزویم یک‌لحظه دیدن توست گاهی برای داشتنت زمین را به زمان می‌دوزم گاهی دلم آن‌قدر برایت تنگ می‌شود که بغص راه گلویم را می‌بندد حتی گاهی دلم آن‌قدر برای خودِ قبلی‌ام تنگ می‌شود که با خود می‌گویم: - کاش هیچ‌وقت ندیده بودمت! می‌دانی دیدن تو و داشتنت به مدت کوتاه با من چه‌کرد؟ ناظر: @sarahp
    1 امتیاز
  5. پارت۱۵۸ بکتاش برای توجیه خود مدام درحال صحبت با عمه خانم بود، درحالی که جملات آخرش را ادا می‌کرد در اتاق باز شده و فاتح وارد شد! فاتح سریع به سمت آن دو قدم برداشته و درحالی که به بیرون اشاره می‌کرد گفت: - اینجا چه خبره؟ عمو مگه شما نگفتین که با سوگل حرف می‌زنین؟ اینا چرا دست و دست هم از اینجا اومدن بیرون؟ مگه شما به من قول ندادین؟ بکتاش و عمه سعی کردند با حرف‌هایشان فاتح را قانع کرده و او را آرام کنند، پس از اینکه توضیحات لازم را دادند فاتح پوزخندی زده و گفت: - اینا تو کت من نمی‌ره! ولی اون روزه که باید روی کایان بی‌مصرف رو ببینم، وقتی می‌فهمه همه چی دروغه که من دیگه خیلی وقته سوگل و صاحب شدم. و بعد قهقهه‌ای سر داده و از اتاق خارج شد. کایان و سوگل درحالی که هر دو از در عمارت خارج می‌شدند قدم داخل حیاط گذاشته و به سمت هم برگشتند سوگل درحالی که از هیجان درحال پس افتادن بود دستش را به ستون‌ کناری پله‌ها گرفته همانطور که به نم نم باران خیره بود گفت: - واقعاً متوجه نمی‌شم، یعنی الان ما بدون هیچ مانعی می‌تونیم در کنار هم باشیم؟ کایان دستانش را از هم باز کرده و پله‌ها را یکی یکی پایین رفت درحالی که باران به سر و صورتش می‌زد با صدای بلندی گفت: - Seogil, sen benim oldun! Her şey bitti <<سئوگیل دیگه مال من شدی! همه چی تموم شد.>> سوگل هنوز هم باور نمی‌کرد،چون هنوز حرف‌ها و تیکه‌های پدرش به کایان را فراموش نکرده بود، حتی از رفتار عمه خانم نیز تعجب کرده و احساس می‌کرد که در خواب سیر می‌کند. نکند همه این‌ها خواب بوده باشد؟ افکارش را به زبان آورده و گفت: - کایان من خوابم یا بیدار؟ فاتح همان حین از در عمارت خارج شد، با شنیدن این جمله با اینکه می‌دانست همه این‌ها نقشه است اما هنوز هم عصبانی بود با این حال رو به سوگل کرده و به جای کایان با خشم غرید: - بیداد بیداری! تا حالا بیدارتر از این نبودی! این را گفته و با خشم از کنار سوگل رد شده و درحالی که طعنه به کایان می‌زد از کنارشان عبور کرد. خشم او باعث شد که لبخند پت و پهنی روی لب کایان نشسته و لبخندش صدا بگیرد درحالی که دستش را به سمت سوگل دراز کرده بود گفت: -Canım, uyanık olduğun belli, gel buraya! << عزیز دلم، معلومه که بیداری، بیا اینجا!>> بعد از گفتن این جمله دست سوگل را که حالا به سمتش دراز شده بود گرفته و به سمت خود کشاند. هر دو زیر باران رو در روی هم قرار گرفته بودند و هیچ یک از زور هیجان هیچ حرفی برای گفتن نداشتند، فاتح حین بیرون رفتن از در اصلی بازگشته و نگاهی به آن دو دوخت که حالا کایان سوگل را بغل گرفته و از روی زمین جدا کرده بود و دور خود می‌چرخاند. خدا می‌داند که با چه شدتی در آهنین و سفید را به هم کوبیده و از زور خشم مشتش را به در کوبید. از در رد شده و همانطور که مشتش را روی در می‌کشید به دیوار رسیده و کارش را ادامه داد. درد شدیدی حس کرد. مشتش را به دیوار سیمانی می‌کشید که پس از چند ثانیه دستش زخمی شده و خون چکه چکه با آب باران روی زمین چکید. اخم کایان از درد جمع شد، سریع مشتش را داخل دست دیگرش گرفته و با عصبانیت گفت: - می‌کشمت کایان! به این بارون قسم می‌کشمت! غیرتش اجازه نمی‌داد دختری که قرار است زن او باشد الان بغل دیگری بخندد، اما برای اینکه نقشه عمه و بکتاش به هم نخورد مجبور بود سکوت کند. به ماشینش که رسید مشتش را محکم روی بدنه ماشین کوبیده و درحال نفس نفس زدن سرش را به آسمان بلند کرده و همانطور که باران به سر و صورتش شلاق می‌زد گفت: - خودت یه کاری بکن، وگرنه خودم دست به کار می‌شم. فاتح کاملاً جدی بوده و هیچ شوخی با هیچ کَس نداشت وقتی می‌گفت یکی را از روی زمین برمی‌دارم آن کار را انجام نمی‌داد و آرام نمی‌گرفت.
    1 امتیاز
  6. با سلام خدمت شما نویسنده‌ی عزیز! ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم. ★ ☆★ ☆ برای آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی، می‌توانید به تالار زیر مراجعه کنید. آموزش نویسندگی «کلیک کنید» لطفا پیش از نوشتن، قوانین تایپ رمان را با دقت تمام مطالعه کنید تا بی‌هیچ اشکالی رمانتان اتمام و منتشر شود. قوانین تایپ رمان «کلیک کنید» نویسنده‌ی عزیز، از نام رمان تا پایان، یک ناظر همراه شما خواهد بود تا رمان شما بی‌هیچ عیب و نقصی به اتمام برسد. @sarahp @FAR_AX ★ ☆★ ☆ رضایت شما و وجودتون در کنار ما، باعث افتخار ماست. ✅اکنون رمان شما تأیید شده است و قادر به پارت گذاری هستید.✅ 🌹قلمتون مانا🌹
    1 امتیاز
  7. پارت هشت یه دختر تقریباً هم سن من بود، ابروم رو بالا انداختم و دیدم داره به سمتم میاد؛ بیشتر از دوسال بود که با کسی ارتباط نداشتم و این برام شوک خیلی بزرگی بود. به خودم که اومدم دیدم جلوم ایستاده با لبخند گفت: - سلام من آلبام، چرا نمیای به جمع ما ملحق بشی؟ انگار متوجه دیوار قارچی دورم نشده بود که یک قدم جلو اومد ناگهان با شتاب به عقب پرت شد؛ شوکه زده بهم خیره شد که پوزخندی زدم و به قارچ‌های دور تا دور خونه اشاره کردم و گفتم: - طلسمه کاری از دستت بر نمیاد. واضح دیدم آب دهنش رو قورت داد و بلند شد و پا به فرار گذاشت، آهی از سر حسرت کشیدم و مسیر رفته دخترک رو از نظر گذروندم؛ بلند شدم و به سمت کلبه حرکت کردم، هوا کم_ کم داشت تاریک می‌شد و ستاره‌‌ها شروع کردن به نمایان شدن؛ وارد کلبه شدم و بدون توجه به نگاه‌های خیره اون دوتا وارد اتاقم شدم و همه شمع‌ها رو خاموش کردم؛ ته دلم خالی بود و حس به شدت پوچی داشتم، اخم کردم خیلی وقت بود به رفتنش فکر نمی‌کردم ولی امشب. آروم زمزمه کردم: _ کاش فقط یه شانس داشتم که ببینمش کاش... . با صدای تق- تق که به پنجره اتاقم برخورد داشت حرفم نصفه موند و با تعجب به پنجره خیره شدم، سایه ظریفی از پشت پنجره مشخص بود؛ مثل همیشه اخم‌هام رو توی هم فرو بردم، بلند شدم و آروم به سمت پنجره حرکت کردم، باز شدن پنجره همان‌ها و دیدن ریخت بی‌ریخت دختر امروزی که خودش رو آلبا معرفی کرده بود همان‌های دیگه. با اون قیافه شنگولش با جیغ کشیده گفت: _ سلام! صداش اون‌قدری بلند بود که بتونم تشخیص بدم مامان این‌اا شنیدن برای همین با مشت زدم تو صورتش و سریع یقه لباسش رو چسبیدم و گفتم: _ ساکت باش! می‌خوای به کشتنم بدی؟ اشک تو چشم‌هاش جمع شده بود که نشونه درد بیش از اندازه، ناشی از مشت من بود. آب دهنش رو قورت داد و دستش رو روی دستم گذاشت و آروم آوردش پایین و گفت: _ ب...بب...ببخشید. سرش رو پایین انداخت با اون کلاه تختش خیلی تخس به نظر می‌اومد، اخم‌هام بیشتر شد و گفتم: _ چی می‌خوای؟ امروز برات کافی نبود؟ خندید و دستش رو پشت سرش گذاشت و گفت: _ من فقط می‌خوام باهم دوست بشیم. چشم‌هاش غمگین شد و گفت: _ من خانواده‌ای ندارم پدرم خیلی وقت پیش ما رو ترک کرد و مادرم... . دست‌هاش مشت شد، رد خشم توی نگاهش باعث شد صداشم دو رگه بشه و بگه؛ _ مادرم هم برده بود و از شدت فشار کاری برای سیر کردن شکم من جونش رو از دست داد. انگار کنترلش رو از دست داد که یک‌دفعه با داد گفت: _ به خاطر این انسان‌های خودخواه! عصبی شدم و مشت دوم رو توی فکش کوبیدم که افتاد و شوکه زده بهم خیره شد‌.
    1 امتیاز
  8. پارت ۱۵۶ سوگل سرش را پایین انداخته و به گل‌های قالیچه با طرح‌های ریز و درشتش خیره شد، همانطور که بکتاش از زور عصبانیت به سمت پنجره رفته و پس از کشیدن پرده حریر سفید پنجره را باز می‌کرد دوباره زیر لب غرید: - زود باشین هرچی می‌خواین بگین، بویوک و فاتح منتظرمون هستند. کایان نفس عمیقی کشیده و آماده سخن گفتن شد، درحالی که تمام احساساتش را در صدایش جمع می‌کرد پس از اینکه دستی به گردنش کشید، ابروهایش را بالا فرستاده و با مظلومیت گفت: - Duymaktan hoşlanmayacağını bildiğim şeyler hakkında konuşmak istedim ama sana söylemem gereken şeyler bunlar <<می‌خواستم درباره چیزهایی صحبت کنم که می‌دونم از شنیدنش زیاد خوشنود نمی‌شین، اما این‌ها حرف‌هایی هستند که باید بهتون بزنم.>> ادامه داد: -من، من! و سکوت کرد، آب دهانش را با استرس قورت داده و سیب گلویش، یک بار بالا و پایین رفت، لب‌هایش را چند بار باز و بسته کرد تا حرفش را تکمیل کند اما نمی‌دانست از کجا شروع کند، انگار او نبود که یک ساعت است حرف‌هایش را حفظ می‌کند. بالاخره دل را به دریا زده و ادامه داد: - Sana Seogil'i önermek istiyorum <<من می‌خوام سئوگیل رو از شما خواستگاری بکنم.>> بکتاش با اینکه انتظار همچین جمله‌ای را از کایان داشت اما چشمانش گرد شده و ابروهایش بالا رفتند دستی به کتش کشیده و درحالی که صورتش از خشم جمع شده بود چند قدم به سمت کایان برداشته و با یک حرکت یقه او را در دست گرفت، سوگل از این کار پدرش ترسیده و بیشتر خود را به کایان چسباند. بکتاش درحالی که خون خونش را می‌خورد به آرامی کایان را تکان داده و گفت: - کایان من درباره این چیزها قبلاً با شما دوتا حرف زدم، الان هم به احترام پدرت اومدم که حرف‌هات رو بشنوم، نمی‌دونم می‌دونی یا نه، سوگل خواستگار داره، قراره که فاتح و سوگل به زودی با هم ازدواج کنند. با این حرفش سوگل با بغض دست کایان را ول کرده و گفت: - بابا خواهش می‌کنم به حرف‌های ما گوش بدین، مگه شما نمی‌خواین که من خوشبخت بشم؟ می‌دونم که با فاتح هیچ وقت خوشبخت نمی‌شم! چون علاقه‌ای به اون ندارم. بکتاش میان حرفش پریده و همانطور که کایان را ول می‌کرد به سمت سوگل خیز برداشته و تشر زد: - دختره بی‌خاصیت به فاتح علاقه نداری پس به کی علاقه داری؟ به این پسره؟ تو چی از زندگی می‌فهمی آخه؟ تو چه می‌دونی که خوشبختی و آینده‌ات چطوری باید تضمین بشه؟ کایان که حرف‌های بکتاش برایش سنگین بودند سعی می‌کرد آرام باشد، رو به بکتاش گفت: - Amca lütfen bu sözleri söyleme, biliyorum Seogil ve ben sana iki kardeş gibi birlikte olacağımıza söz verdik ama Seogil de ben de birbirimizi seviyoruz, birlikte iyiyiz, birlikte mutlu olabiliriz lütfen beni dinle <<عمو لطفاً این حرفا رو نزنید می‌دونم که من و سئوگیل به شما قول دادیم که مثل دو تا خواهر و برادر کنار هم باشیم اما هم من و هم سئوگیل به هم علاقه داریم، کنار هم حالمون خوبه، می‌تونیم در کنار هم خوشبخت بشیم، خواهش می‌کنم به حرفم گوش کنید.>> سوگل نیز تمام التماسش را داخل چشمانش ریخته و به بکتاش دوخت، بکتاش صورتش را جمع کرده و نفسی با حرص سر داد دستش را به کمرش زده و با دست دیگرش موهای شانه زده‌اش را مشت کرد به سرعت به سمت کایان و سوگل برگشته و پایش را با حرص روی زمین کوبید انگشت اشاره‌اش را رو به آنها گرفته و از زیر دندان‌هایش غرید: - اگه یک بار دیگه از این حرف‌ها بشنوم من می‌دونم و شما دوتا! زندگی و آینده سوگل باید تضمین شده باشه مگه شوخیه؟ رو به کایان کرده و درحالی که از موی سر تا نوک انگشت پای او را از زیر نظر می‌گذراند، پوزخندی زده و گفت: - تو می‌خوای دختر منو خوشبخت کنی؟ تو خودت از پس زندگی خودت بر نمیای چطوری می‌تونی دختر منو خوشبختش کنی؟ این را گفته و به در اشاره کرد و دوباره غرید: - اما فاتح، خیلی چیزها داره که تو نداری از تیپ و استایلش بگذریم نصف برج‌های تهران به نام فاتحه، برای خودش خونه زندگی ساخته که هر دختری آرزوش داره، هر روز قراردادهای میلیاردی با شرکت‌ها می‌بنده، وقتی اون خواستگار دخترمه انتظار داری که دخترم رو دستی دستی بدم به تو؟
    1 امتیاز
  9. پارت ۱۵۵ فاتح با غرور و جذبه روی مبل کنار عمه خانم نشسته بود، بیوک و بکتاش هم درحال صحبت با یکدیگر بودند. با وارد شدن کایان و سوگل به جمع، آسیه و قدیر نیز به آنها پیوسته و تازه حواس بکتاش به سوگل و کایان که دست در دست هم به سمتشان می‌رفتند جمع شد. سریع با چشم به سوگل اشاره کرد که این چه وضعشه؟ اما سوگل توجهی نکرده و همانطور که به سمتشان قدم برمی‌داشتند به راهش ادامه داد، بکتاش هنوز هم روی سوگل چشم و ابرو می‌آمد که فاتح و بیوک اینجا نشسته‌اند و تمام تلاشش این بود که سوگل کمی رعایت آنها را بکند، اما سوگل با بی‌توجهی سرش را پایین انداخت. هر دو که به جمع رسیدند ایستاده و کایان درحالی که با خشم و غضب فاتح را می‌نگریست قبل از اینکه حرفی بزند یک دور حرف‌هایش را داخل مغزش چید. نگاهش را از لوستر بزرگ و پر زرق و برق گرفته و به آسیا و قدیر دوخت. می‌دانست که اگر بین جمع این حرف‌ها زده شود تعداد مخالف‌ها بیشتر خواهد شد پس با جدیت رو به بکتاش گفت: - Sizinle konuşmak istiyoruz, lütfen odaya veya kütüphaneye girin <<ما می‌خوایم باهاتون صحبت کنیم، لطفاً بریم داخل اتاق یا کتابخونه.>> بکتاش همین که این جمله را از دهن کایان شنید فکرهای ناجور به سرش زد، مطمئن بود که حرف‌های کایان درباره خود و سوگل است . غیر از این چه می‌توانست باشد! با حرص نفسش را بیرون فرستاده، دندان‌هایش را محکم روی هم فشار داد، نگاهی خوفناک به سرتا پای سوگل که سرش پایین بود انداخت. لحظه‌ای چشمانش را بسته و با خود گفت: - ای سوگل بیشعور مخالفتت فقط به خاطر این پسر بی دست و پاست؟ تو چطوری می‌تونی حرف من رو زمین بندازی؟ درحالی که دستش را مشت می‌کرد کاملاً آماده شلیک سخنان تیزتر از چاقویش بود، قدیر که کاملا تعجب کرده بود و از قضیه هیچ طلاعی نداشت رو به آسیه کرده و زیر لب گفت: - باز چه خبره اینجا؟ کایان چی می‌خواد به بکتاش بگه؟ این را گفته و منتظر ماند قبل از اینکه کایان دوباره چیزی بگوید عمه خانم سریع گفت: - هرچی می‌خوای بگی همین جا بگو! چه حرفی می‌تونی با بکتاش داشته باشی؟ کایان که خود را پر از جسارت حس می‌کرد خواست چیزی بگوید که سوگل التماس وار چشمانش را ریز کرده و رو به پدرش گفت: - بابا لطفاً ما حرف‌هایی داریم که باید باهاتون در میون بزاریم. این بار بکتاش یک بار نفسش را کامل به بیرون فوت کرده و درحالی که از عصبانیت چهره‌اش به سرخی می‌زد با چشم اشاره کرد که یعنی برید. خود نیز حرکت کرد، هر سه به سمت کتابخانه چند قدم برداشته بودند که عمه خانم گفت: - صبر کنید من هم با شما میام. این بار چهار نفری وارد کتابخانه شدند و بویوک و فاتح و آسیه و قدیر را بین ابهاماتشان تنها گذاشتند. هم سوگل و هم کایان در دل حرف‌هایشان را کنار هم چیده و آماده صحبت شدند، همین که عمه خانم روی صندلی نشست بکتاش گفت: - Burada neler oluyor? Kayan, bana ne söylemek istiyorsun? <<اینجا چه خبره؟ کایان تو چه حرفی با من داری که می‌خوای بزنی؟>> بعد اخم‌هایش را بیشتر در هم گره زده و رو به سوگل توپید: - سوگل نمی‌خوام حرف‌هایی ازت بشنوم که از وجودت ناامید بشم.
    1 امتیاز
  10. #پارت شش... آتریسا بر روی پاهایش ایستاد و لباس‌های پر از شنش را تکاند، شن‌هایی که هنوز بین پارچه‌ها گیر کرده بودند و با هر تکان، صدا می‌دادند. ترگل و پرنیان با سرعت رسیدند و با دیدن حفره‌ی عظیم در دل زمین، چشمانشان از تعجب گرد شد: - چجوری این حفره این‌قدر بزرگه؟ ترگل دست‌هایش را به هم کوبید و گفت: - بیایید بریم پایین. آتریسا با ترس عقب رفت: - نرو پایین دیوونه! بعدا سخت می‌شه بیای بالا. اما آن دو بی‌توجه به حرفش، روی شن‌ها نشستند و همانند سرسره‌ای از لبه‌ی حفره به پایین رفتند. شن‌ها زیر بدنشان می‌لغزید و صدای خش‌خش‌شان در سکوت کویر پیچید و با خنده و جیغ به هم نگاه می‌کردند. بعد از پایان دیوونه‌بازی، با کمک آتریسا دوباره بالا رفتند. لباس‌هایشان پر از شن شده بود و تکان دادنشان هم جز شن‌های بیشتر نتیجه‌ای نداشت. پرنیان با تن صدای پر از ناراحتی گفت: - وای دخترا، باید زودتر راه رو پیدا کنیم. باید خودمون رو بشوریم، از دیشب همه‌چی داغون شد این‌جا. اه، حتی دهنم هم مزه‌ی شن میده! آتریسا و ترگل با خنده به حرف‌هایش واکنش نشان دادند، اما در دلشان هنوز ترسی باقی مانده بود، ترسی که از حفره و شب قبل در کویر و کابوس‌های ترسناک در آن‌ها بود. هر سه سوار ماشین شدند و همان راهی که آمده بودند را برگشتند. دقیقاً روی همان جاده‌ای ایستاده بودند که قبل از کویر به روستا می‌خورد؛ هیچ اثری از جنگل نبود و نمی‌دانستند چه اتفاقی افتاده که بعد از جنگل خودشان را در این نقطه یافته‌اند. تمام مسیر را برگشتند؛ تنها یک جاده بود و بعد از حدود یک ساعت و نیم، دوباره درخت‌هایی ظاهر شدند. هر سه نفس راحتی کشیدند و با آرامش نسبی به هم نگاه کردند. بعد از گذشتن از جنگل، جاده‌ی دیگری دیدند و مطمئن شدند که حتماً باید از همان سمت بروند. ترگل گفت: - انگار چون نزدیک‌های شب بود، جاده رو ندیده بودم. زیاد طول نکشید که از راهی وارد جنگل شدند. راه مخصوص مسافرها بود تا بتوانند با ماشین وارد جنگل شوند و راه خروج هم داشت. نیم ساعتی که وارد آن راه شده بودند و بعد از حدود سه ساعت به مقصدشان رسیدند. از ماشین پیاده شدند و به دنبال وسایلشان رفتند. ترگل که پتوها را حمل می‌کرد گفت: - وای خدا، مردم از گرما! آتریسا به رودخانه‌ی پشت سرشان اشاره کرد و گفت: - حالا دیگه کم‌کم قراره یخ بزنی. سرش را بالا گرفت و به کلبه‌ی روبه‌ رو خیره شد. ظاهرش از بیرون ترسناک و مه‌آلود بود، دیوارهایش سایه‌های عجیبی روی زمین می‌انداخت و صدای باد از لابه‌لای درزهای چوبی آن می‌آمد. معلوم نبود اگر داخل شوند، چه چیزی انتظارشان را می‌کشد. آتریسا با کمی ترس پرسید. - جای بهتری نبود ما رو ببری، ترگل؟ ترگل در کلبه را باز کرد و صدای خرناس چوب و باز شدن لوله‌ها در سکوت جنگل پیچید: - از اول گفتم بهتون! این کلبه‌ی عموئه.
    1 امتیاز
  11. #پارت پنج... ترگل عصبانی شد و با صدای گرفته جواب پرنیان را داد: - باشه حالا! چه‌قدر حرف میزنی. به سوی آتریسا برگشت و گفت: - در ماشین رو باز کن ببین می‌تونی پیداش کنی یا نه؟! آتریسا ترسیده بود، دستش می‌لرزید و حاضر بود بیخیال گوشی شود اما باز بیرون از ماشین نرود. - ولش کنید دخترا! ترگل بی‌توجه به حرفش، در ماشین را باز کرد و خم شد تا گوشی را پیدا کند. شن و خاک روی فرش صدای خش‌خش آرامی ایجاد می‌کرد و دل آتریسا را می‌لرزاند. آن دو با نگرانی به حرکت ترگل نگاه می‌کردند. بعد از لحظاتی، ترگل با لبخند برگشت و گوشی را به سمت آتریسا گرفت: - بیا، پیداش کردم. روی فرش بود. سپس به سوی پرنیان ادامه داد: - بهتره فرش و سبد غذا رو بیاریم توی ماشین. هر دو با ترس و تردید از ماشین پیاده شدند. یکی فرش را تکاند و جمع کرد، دیگری سبد غذا و ظرف‌ها را برداشت. شن‌ها زیر پایشان خش‌خش می‌کرد و هر صدا در سکوت کویر، بزرگ و تهدیدآمیز به نظر می‌رسید. آن شب با ترسی که در دل داشتند گذشت و هر سه تلاش کردند شب را در ماشین بخوابند. ساعت هفت صبح، آتریسا با صدای پرنیان چشم‌هایش را باز کرد. آفتاب مستقیم به چشمانش خورد و با سرعت چشم‌هایش را بست و دستش را روبه‌ روی چشمانش گرفت. پرنیان مشغول بیدار کردن ترگل بود، که از خستگی زیاد دلش نمی‌خواست بیدار شود؛ اما با این حال بالاخره چشمانش را باز کرد. لحظاتی بعد، آتریسا هم در ماشین را باز کرد و پایین رفت. هر سه پیاده شدند و کمی آب به صورتشان زدند. آتریسا با نفس کشیدن عمیق گفت: - وای بالاخره داریم نور رو می‌بینیم. وای خدا، عاشق این روشناییم! ترگل و پرنیان به حرف‌هایش خندیدند، اما در دلشان هنوز حس ترس از شب قبل و کویر باقی مانده بود. آتریسا دور ماشین چرخی زد و کمی جلوتر از ترگل و پرنیان رفت. راه رفتن بر روی شن نرم و سست، هر قدمش را دشوار می‌کرد، اما دلش می‌خواست ادامه دهد. قدم آخر را گذاشت، اما ناگهان پایش لغزید و به سمت حفره‌ای بزرگ سقوط کرد. با تمام نیرویش خود را بالا کشید و نگاهی پر از ترس به سمت حفره انداخت. حفره، عمیق و تاریک بود و گوشه‌هایش با سایه‌ها و شن‌های روان، مانند دهان یک موجود ناشناخته می‌درخشید. ثانیه‌هایی بعد، آتریسا با صدای بلند دوست‌هایش را صدا زد: - دخترا، ببینید این چیه!
    1 امتیاز
  12. #پارت چهار... آتریسا پوزخندی به سوی ترگل زد و با صدای لرزان گفت: - درسته، ترسیدم! من واقعا این‌جا حالم خوب نیست! از همچین جاهایی واقعا می‌ترسم. به غیر از این، ما که توی راه بودیم بدترین خواب رو دیدم؛ وقتی به اون خواب فکر می‌کنم، حس می‌کنم انگار از همون‌موقع خدا داشت به ما یه نشونه می‌داد که راه رو ادامه ندیم؛ اما بیخیالش بودیم. ترگل با صدای آرام اما پر از کنجکاوی پاسخ داد: - حالا که داری این حرفا رو میزنی، من واقعا مشتاق شدم ببینم قضیه چیه؟ چی دیدی که داری این حرفا رو میزنی؟ مکثی کرد و ادامه داد: - بعدشم، من از همون اول بهت گفتم که! اینی که تو دیدی خواب نبود و یه کابوس بود. اگه میدیدی چه‌جوری داشتی به گلوت چنگ می‌زدی! سعی داشتی حرف بزنی اما انگار یکی داشت خفه‌ات می‌کرد. صدای آتریسا بالا رفت و با هراس تأیید کرد: - آره! دقیقا همین بود! انگار که یکی من رو از پشت محکم گرفته بود و داشت خفه‌ام می‌کرد. چیزی که بیشتر آتریسا را متعجب و لرزان کرده بود، این بود که احساس مرگ را واقعا تجربه کرده بود؛ آن لحظه‌ای که چشم‌هایش داشتند بسته می‌شدند، خود را از بالا نگاه می‌کرد و مرگ خودش را می‌دید. ترگل و پرنیان وحشت‌زده نگاهش می‌کردند. آن‌ها نمی‌دانستند دوستشان در این چند ساعت چه کشیده است و با شنیدن داستانش، مور مور شدنی شدید در بدنشان ایجاد شد. آتریسا نور گوشی‌اش را به سوی دوست‌هایش گرفت. در همان لحظه که ترگل می‌خواست حرفی بزند، پرنیان با یک فریاد از جایش پرید و آتریسا هم با دیدن یک شیء بلند و تیره که مانند مار روی شن‌ها حرکت می‌کرد، حتی در داخل ماشین، شروع به داد زدن کرد. گوشی‌اش از دستش افتاد و با ترس درِ ماشین را بست. ترگل و پرنیان گیج و وحشت‌زده نمی‌دانستند چگونه وارد ماشین شدند و در را بستند. پرنیان گریه‌اش گرفت و با صدای لرزان گفت: - اون لعنتی به من خورد! به پای من خورد! ترگل نفس‌نفس‌زنان گفت: - مهم اینه که چیزیت نشد و زنده‌ای الان. آتریسا مدام در دلش خدا را شکر می‌کرد که کنار پرنیان و ترگل ننشسته بود، اما دیدن مار و شن‌های روان، حالش را همچنان خراب کرده بود. در همان لحظه یاد گوشی‌اش افتاد که روی شن‌ها افتاده بود. با صدای بلند گفت: - وای دخترا! هر دو به سویش برگشتند: - چی‌شده؟! با نگرانی گفت: - گوشیم از دستم روی زمین افتاد! ترگل با اخم و عصبانیت داد زد: - چی میگی تو؟ چه زمینی؟ الان رفته زیر شن‌ها! پرنیان با آرامش اما کمی عصبانیت جواب داد: - داری چی میگی؟ متوجه نشدی که وقتی سر از این‌جا درآوردیم روی یه جاده بودیم؟ گرد و غبارم نمی‌بینم که میگی به این سرعت زیر شن‌ها رفته! حتما هم روی فرش افتاده، ما که نشسته بودیم مگه زیر شن‌ها رفتیم؟!
    1 امتیاز
  13. #پارت سه... بعد از خوردن ساندویچ‌ها، تصمیم گرفتند برای گذراندن وقت کمی بازی کنند. پرنیان گفته بود که بازی جرئت و حقیقت را انجام دهند و آن دو موافقت کرده بودند. خودکاری که آتریسا از کیفش درآورده بود، برای نظم بازی، توسط ترگل چرخانده شد. نوک آن به سوی آتریسا افتاد، ترگل پرسید: - جرئت یا حقیقت؟! آتریسا به چشم‌های ترگل نگاهی انداخت؛ در تاریکی، شیطنتی پنهان در چشم‌هایش می‌درخشید. لبخندی زد و گفت: - حقیقت. ترگل پوفی کرد و پرنیان به سمتش گفت: - وای که چه‌قدر ترسویی بابا! بگو جرئت چی میشه خب؟! آتریسا حال خوشی نداشت؛ نه این‌که مشتاق نباشد، اما ذهنش هنوز درگیر خواب وحشتناکی بود که در مسیر دیده بود و بعد ناگهان خود را در کویر پیدا کرده بود. جوابی نداشت که بدهد و همان‌جا در ماشین تکیه داد و به صحبت‌ها و شوخی‌های دوستانش گوش داد. چند ساعت گذشت، اما انگار صبح نمی‌خواست برسد. از بازی خسته شده بودند که ترگل ناگهان بالا پرید و گفت: - نظرتون چیه حرف بزنیم؟! پرنیان اخمی کرد و برگشت: - حرف درمورد چی؟! ترگل به دور و برش نگاهی ترسان انداخت؛ چیزی جز سیاهی ندید و گفت: - داستان‌های ترسناک! آتریسا سرش را به نشانه‌ی تأسف تکان داد و جوابی نداد. پرنیان گفت: - توی این تاریکی نمیگی یه... صدایش را پایین آورد و با کمی ترس ادامه داد: - جن بیاد! ترگل اخمی کرد و گفت: - بیخیال بابا! جن کجا بود؟ بعدشم چیزی تا صبح نمونده! آتریسا نگاهی به ساعت گوشی‌اش انداخت و گفت: - ساعت یازده و نیم هست، بنظرت چیزی تا صبح نمونده؟! پرنیان به جای ترگل پاسخ داد: - تو معلوم هست امشب چت شده؟ نه حرف میزنی نه حوصله داری! مثلا اومدیم مسافرت کنار هم خوش باشیم. ترگل ناگهان با صدای بلند خندید و کلمه‌ای که نباید را به زبان آورد: - ترسیده!
    1 امتیاز
  14. #پارت دو... از ماشین خارج شدند و اطرافشان را با احتیاط بررسی کردند. ترگل پریشان دستی بر پیشانیش کشید و زبانی در دهان چرخاند. - خیلی عجیبه، قبل از این‌که چیزی بگیم، ما وسط یه جاده بودیم، دو سمت‌مون پر درخت بود و راه طولانی بود! انگشت‌هایش را به سمت چشم‌هایش گرفت و با حرص ادامه داد: - با همین چشمام داشتم درختا رو نگاه می‌کردم، باور کنید! پرنیان و آتریسا تا آن لحظه سکوت کرده بودند. شب تاریک شده بود و هیچ راه فراری دیده نمی‌شد؛ اما ناگهان، جلو چشمشان کویر بی‌پایان گسترده شد. پرنیان خسته به ماشین تکیه داد و گفت: - حالا که کار از کار گذشته و شب شده، نمی‌تونیم کاری کنیم. امشب هم همین‌جا می‌مونیم، صبح زود حرکت می‌کنیم. آتریسا با شنیدن حرف ماندن، از جا پرید و داد زد: - این‌جا بمونیم؟ وسط کلی عقرب و مار و معلوم نیست چه هیولاهایی هستن! ترگل که از این‌که در کویر افتاده بودند عصبانی بود، اما حواسش به اطراف و راه بود؛ هنوز گم شده بودند. - من واقعا متوجه نمیشم! آخه چه‌جوری؟! پرنیان که وسایلشان را از ماشین بیرون می‌آورد گفت: - تو هنوز داری به این موضوع فکر می‌کنی؟ امشب همین‌جا می‌مونیم دیگه، صبح حرکت می‌کنیم. بعد به سوی آتریسا برگشت: - خب عزیزم، راه دیگه‌ای داریم مگه؟ اگه الان بریم معلوم نیست کجا قراره برسیم، این‌جوری بیشتر راهمون رو گم می‌کنیم. ترس، مثل دستی نامرئی، به آتریسا حمله کرد. حس این‌که باید وسط مارها و عقرب‌ها شب را سر کند، به جانش نفوذ کرده بود. از کودکی این ترس را با خود داشت و حالا، در این محیط بی‌رحم، نمی‌توانست یک‌جا بنشیند. ترگل دیگر چیزی نگفت؛ انگار مطمئن شده بود که اتفاقی افتاده که نمی‌شد جلویش را گرفت. به سمت پرنیان رفت تا کمکش کند. فرش را روی شن‌ها پهن کردند، گرد و غبار کمی بلند شد، اما همان‌جا نشستند. آتریسا نمی‌توانست آرام بماند؛ از این سو به آن سو قدم می‌زد، ترس به جانش هجوم آورده بود و کنترلش از دستش خارج شده بود. ترگل و پرنیان که نشستند، صدایش زدند تا آرام گیرد، اما فقط با یک نگاه، سکوت کرد و چیزی نگفت. پرنیان ساندویچ‌هایی که قبل از حرکت آماده کرده بودند درآورد و شروع به خوردن کردند. آتریسا ایستاده ساندویچ را گرفت و گفت: - من توی ماشین به سمت شما دوتا می‌شینم، واقعاً این‌جوری راحت نیستم.
    1 امتیاز
  15. ( فصل اول ) ۱۴۰۳/۹/۹ با سرعت از لابه لای اون همه ماشین که یکی پس از دیگری با مارک‌ها و مدل‌های مختلف که پشت سر هم بودن و بوق میزدن و یک ترافیک دور و دراز رو پدید آورده بودن رد شدم ، کلافه موهای نامرتبم که از مقنعه مشکی رنگم بیرون زده بود رو کنار زدم اهمیتی به فوش‌هایی که پشت سر هم بهم میدادن ندادم به اندازه کافی دیر کرده بودم دیگه نمی‌تونستم منتظر قرمز شدن چراغ بمونم. کلافه وارد ساختمون شدم و منتظر آسانسور موندم ، طبقه چهارم سوم دوم و همکف سریع تا در آسانسور باز شد به افرادی که ازش بیرون میومدن اهمیت ندادم و با تنه‌هایی که بهشون میزدم وارد آسانسور شدم سریع دستم رو روی عدد پنج زدم و منتظر بودم در آسانسور بسته بشه که یه از خدا بی‌خبر اجازه‌ی بسته شدن در و نداد و محکم در و گرفت و اومد تو! با تعجب کمی به ظاهر نامرتب مرد رو به روم خیره موندم موهای ژولیده و دو تا دکمه اول پیراهنش باز بود و سه تا دکمه آخری به جابه به جا بسته شدع بودن همین باعث شد رکابی سفیدش از زیر پیراهنش مشخص باشه شلوار مشکی و مچی پاش هم بیشتر به شلوار خونگی میخورد تا بیرونی با صدای بی‌حوصلش سریع به خودم و اومدم و نگاهم و کردم. اما تو ذهنم هر چی تلاش کردم بفهمم چی بهم گفته فایده نداشت که نداشت. همین که اسانسور طبقه چهارم ایستاد عصبی هر چی فوش بلد بودم به این بدشناسی که گریبانش شدم دادم اینبار یک خانوم شیک و مرتب وارد آسانسور شد و طبقه همکف و زد اونم مثل من چند ثانیه‌ای متعجب به من و اون آقای ناشناس خیره موند نگاه خیره‌اش رو خودمم باعث شد یک نگاه به سر و وضعم بندازم ببینم چه چیزی باعث شده که نگاهش به منم عجیب باشه که دیدم بله بخاطر اینکه عجله‌ای اماده شدم دو جفت کتونی مشکی داشتم از هر کدوم لنگی رو پوشیدم یکی ساده مشکی بود یکی دیگه زیپ داشت و گل‌های ریز طلایی کنار زیپش طراحی شده بود شوکه کمی به کتونی‌هام که خیلی هم ضایع بود نگاه کردم که با دیدن مانتوی تنم کلا شوک کتونی ها رو فراموش کردم. مانتو مشکی کوتاهم که حدود سه ماه پیش پاره شده بود و من دل نذاشتم پرتش کنم و اشتباهی پوشیدم. با رسیدن به طبقه پنجم با حال خراب پرونده‌های دستم و که خیلی هم زیاد بودن و جلوی دیدم رو گرفته بودن رو محکم گرفتم و زدم بیرون. تو راه سرگرد حسینی رو دیدم که سریع در حالی که بیسیم دستش بود بهم تنه زد و رفت و همین باعث شد تمام پرونده‌هام روی زمین بریزه. با حال زار به پرونده‌هایی که سرهنگ بهم گفته بود دسته بندیش کنم و ببرم براش و من بخاطرش کل شب و بیدار بودم نگاه کردم که چطور هر برگه ازش رقص کنان پرواز می‌کنه و روی زمین فرود میاد و نمی‌دونستن یک برگه‌های فرود اومده بر زمین هر کدومشون قلبم رو مچاله و مچاله تر می‌کنه شاید اگر جون داشتن درک می‌کردن و این نامردی رو در حقم نمی‌کردن. غمگین به حالت زاری نشستم کف سالن و آروم - آروم ورقه‌ها رو جمع کردم که چشمم به یک جسم خونی افتاد با تعجب برگه رو از لای اون همه ورقه انبوه ، بیرون کشیدم که جنازه یک زن بود که گردنش نصفه بریده شده بود و بر اثر بریدگی نصفه گردنش کج شده بود. با ترس سریع برگه رو انداختم زمین و در حالی که می‌لرزیدم و حالت تهوع داشتم تند - تند بدون اینکه اهمیتی به طبقه بندیشون بدم روی هم انداختمشون و راه شرکت و در پیش گرفتم حالم اصلا خوب نبود برای همین سریع به سمت آبدارخانه رفتم و لیوان شیشه‌‌ایی دسته دار رو از روی جا لیوانی برداشتم و همش یک نفس سر کشیدم. با دستای لرزون لیوان و روی سینک گذاشتم و چند تا نفس عمیق کشیدم که نفسم سر جاش بیاد بعد آروم صندلی چوبی ساده رو از زیر میز ناهارخوری بیرون کشیدم و نشستم شاید کمی نفس‌های نامنظمم و حالت تهوع‌ای که دچارش شدم بهتر بشه. حالم که یکم بهتر شد به سراغ پرونده‌ها رفتم و کلافه و بی‌حوصله به برگه‌هایی که بی‌نظم از پرونده‌های سبز و سفید و قرمز زده بودن بیرون نگاه کردم. ای خدا من چهار ساعت زمان برد اینا رو مرتب کردم الان کی میخواد باز مرتبشون کنه؟ اصلا آبدارچی به پرونده طبقه بندی کردن چه؟ بی‌حوصله سه تا پرونده رو مرتب کردم که باز چشمم به اون عکسه خورد با حال خراب چشمام و بستم و اون کاغذ منفور رو داخل یکی از پرونده ها گذاشتم. با دیدن سرهنگ که بالای سرم بود چشمام گرد شد سرهنگم وقتی حال زارم و دید لبخندی زد و گفت: چیشده دخترم ، گرفتارت کردم؟ - نه بابا جناب سرهنگ گرفتار چی بخدا درستشون کردم ها ولی خوب یه از خدا بی‌خبر چنان محکم بهم خورد ... با صدای یک نفر که گفت : منظورت از خدا بی‌خبر جناب سرگرد مرادنژاد که نیست؟ با بهت و خجالت به اون آدم بی شعوری رو که لوم داد نگاه کردم که ا این که همون اسکول دم صبحیه با همون سر و وضعش داشت من و نگاه می‌کرد. سریع نگام و ازش گرفتم و با خجالت گفتم: اره دیگه بهم خورد و تمام برگه‌ها ریخت زمین. سرهنگ با یک لبخند پدرانه گفت: از سرگرد ناراحت نباش و بعد چهره‌اش سخت تو هم رفت و ادامه داد : آخه یک پرونده دیگه مشابه همین پرونده‌های قبلی پیدا شده برای همین عجله داشته و حواسش به تو نبوده.
    1 امتیاز
  16. هعییی نسترنن‌مقام‌منو بدیننن ارسالی های گوگولیمو بدیننن ای خادااا
    1 امتیاز
  17. پادت۱۵۴ در این مدت چه‌قدر دوست داشت که این جملات را از دهان کایان بشنود، بهترین حسی بود که تا این سن تجربه کرده بود، با اینکه از کایان خجالت می‌کشید اما دوست داشت او نیز حرف دلش را بزند. هرچند بدون زدن حرف، کایان می‌توانست از رفتارها و کارهایش حس او را درک کند اما بهتر بود او نیز به زبان بیاورد، چرا که اگر الان جلوی پدرش نمی‌ایستاد، مطمئناً اتفاق‌های بدتری انتظارش را می‌کشید. سرش را به آرامی بلند کرده و درحالی که سعی می‌کرد به چشمان کایان زل نزند با خجالت اطراف را از زیر نظر گذراند. صدای رعد و برق مثل چند روز اخیر به گوش می‌رسید و باران چکه چکه می‌بارید، هر وقت باران می‌بارید هر دو تصمیم می‌گرفتند زیر باران قدم زده‌ و با هم سخن بگویند، اما هنوز این اتفاق نیفتاده بود. سوگل با این فکر لب‌هایش را کاملاً داخل دهان کشیده و پس از اینکه با زبان تر کرد، آب دهانش را قورت داده و با گوشه انگشت اشک‌هایش را پاک کرد. کایان تنها کسی بود که سوگل می‌توانست با او خوشبخت شود، لااقل از نظر خودش که این طور بود. لبخندی ناز روی لب نشانده و پس از چند ثانیه به چشمان کایان زل زد. کایان که همانطور منتظر جوابش بود با دیدن لبخندش، خنده‌ای کرده و به حرف‌هایش دل سپرد که گفت: - کایان تو بهترین و شوخ طبع‌ترین مردی هستی که من تا حالا دیدم، من، من... سکوت کرد و با خجالت نگاهش را دزدید، نمی‌دانست چطور ابراز علاقه بکند. کایان که این حرف را شنید لبخند پت و پهنی روی لب‌هایش نشسته و درحالی که نزدیک سوگل می‌شد، لبانش را به سمت گوش سوگل سوق داده و آرام زمزمه کرد: - sande beni sevioson dema? <<تو هم دوسم داری نه؟>> بدن یخ زده سوگل یک آن به لرز افتاد، این همه داغیه نفس کایان غیر طبیعی بود، خود را عقب کشیده و با لبخند سرش را به علامت مثبت تکان داد. کایان با این حرکت سوگل گویی دنیا را به او داده باشند از جایش بلند شده و سوگل را نیز بلند کرد همانطور که از ته دل خوشحال بود، دستانش را باز کرده و سوگل را از روی زمین کنده و چند دور داخل اتاق چرخاند. صدای خنده بلند سوگل تمام اتاق را پر کرد. کایان وقتی سوگل را روی زمین گذاشت نفس بلندی کشیده و پرهیجان گفت: - peki hazirlan, benim ashaya gitmam lazim, baba nan konoshmam lazim. << پس آماده شو بریم پایین باید با پدرت صحبت کنم.>> ادامه داد: - dimsiry olmamiz lazim, laflarin bana soylama izin vermam. << باید محکم باشیم، نباید بزاریم، نباید بزاریم حرف‌هاشونو به ما قلب بکنن.>> سوگل قبول کرده و هر دو پس از چند دقیقه حاضر و آماده روی اولین پله ایستادند. کایان دست سوگل را گرفته و گفت: - gorkma ben yanindayam. <<نترس من پیشتم.>> سوگل که کاملا آرام شده بود دست کایان را فشرده و درحالی که قدم‌های اول را برمی‌داشتند بی هوا گفت: - خیلی دوست دارم. لبخند روی لب کایان نمایان شده و ذوق تمام وجودش را فرا گرفت. سپس هر دو به سمت سالن پذیرایی حرکت کردند.
    1 امتیاز
  18. پارت۱۵۳ با اینکه بکتاش، قدیر و عمه هاریکا هیچ خوش نداشتند که این دو علاقه‌ای نامعقول به یکدیگر داشته باشند، اما خود به خود و ناخودآگاه این علاقه شکل گرفته بود. کایان که هنوز حرف‌های بکتاش زیر گوشش تند تند عبور می‌کردند، با دندان‌هایی به هم فشرده شده تره‌ای از موهای سوگل را در دست گرفته و گفت: - sevgil alama, sakin ol. <<سئوگیل گریه نکن، آروم باش!>> سوگل از کایان جدا شده و به تن صدایش که او را آرام می‌کرد گوش سپرده و به چشمانش چشم دوخت. کایان که از زور عصبانیت آب دهانش خشک شده بود با حرص نفسش را بیرون فرستاده و گفت: - O lanet insanlar seni hiçbir şeye zorlayamaz, ben de onlara izin vermeyeceğim <<اون لعنتی‌ها نمی‌تونن تو رو مجبور به کاری بکنن، من نمی‌ذارم.>> سوگل هنوز هم رد اشک روی صورتش باقی مانده بود دوباره گریه‌اش شدت گرفته و نالید: - بابا گفت عمو و فاتح پایین هستن، من الان برم بهشون چی بگم؟ درحالی که هق‌هق می‌کرد دستانش را روی صورتش گذاشته و گفت: - آخه شاید من کَس دیگه‌ای رو دوست دارم، شاید من با یکی دیگه خوشحالم، شاید قلب من پیش یکی دیگه است، لعنت به همتون که رو زندگی من قمار می‌کنید. کایان با دیدن هق هق سوگل نتوانست تحمل کند و او را به آرامی روی تخت نشانده و خود نیز کنارش نشست، درحالی که دستان سوگل را از روی چشمانش برمی‌داشت ناخودآگاه هر دو دست سوگل را به سمت لبانش برده و به آرامی بوسید، خیلی سعی می‌کرد آرام باشد، تمام سعیش این بود که خود را در کنار سوگل آرام نگه دارد، نمی‌خواست سوگل با این حال و اوضاع خشم بیش از حد او را نیز ببیند. به آرامی با نوک انگشتانش اشک‌های سوگل را پاک کرده و درحالی که ذهنش حرف‌هایی را کنار هم می‌چید جمع بندی کرده و برای اولین بار کنار دختری که احساس علاقه به او داشت لب به اعتراف باز کرد. اول با تته پته شروع کرده و بعد سعی کرد با یک اهم صدایش را صاف کند. درحالی که سوگل با حیرت به او چشم دوخته بود، کایان لب از لب باز کرد: -Bak Sogol, ben hiçbir kızın önünde hiç bu kadar sakin olmadım, biliyorum ki sen ve ben birlikte çok iyiyiz! Ayrıca tüm ailenin birlikte olmamızdan nefret ettiğini de biliyorum ama << ببین سئوگیل، من، من تا حالا پیش هیچ دختری انقدر آروم نبودم، می‌دونم که من و تو کنار هم حالمون خیلی خوبه! این رو هم می‌دونم که همه خانواده از کنار هم بودن ما بیزارند، ولی...>> سکوت کرده و درحالی که سرش را پایین می‌انداخت، دستان سوگل را سفت‌تر گرفته و دوباره سرش را بلند کرد و با نگاهی عمیق به چشمانش ادامه داد: -seni seviorom. << من بهت علاقه دارم.>> مکثی کرده و دوباره گفت: -Siz de aynı fikirdeyseniz babanızın, amcalarınızın karşısına çıkalım, sizi bir şeye zorlamalarına izin vermeyeceğim << اگه تو هم موافق باشی هر دو جلوی پدر و عموها بایستیم، من نمی‌ذارم که اونا به زور تو رو مجبور به انجام کاری بکنن.>> سوگل مات و مبهوت محو حرف‌های کایان شده بود هنوز نتوانسته بود نگاهش را از لب‌های گوشتی و ته‌ریش جذاب کایان بردارد حتی نتوانسته بود حرف‌ها و جملاتش را تحلیل کند. این واقعا کایان بود که داشت به او ابراز علاقه می‌کرد؟ از روزی که او را شناخته و دیده بود می‌دانست که با همه متفاوت است هر روزی که از روزها می‌گذشت احساس علاقه‌اش به او شدیدتر می‌شد اما هیچ فکر نمی‌کرد که کایان به این راحتی به او ابراز علاقه بکند. در حین گریه لبانش به لبخند باز شد گویی که کایان حرف دلش را زده باشد، به موهای درهم ریخته و پریشان کایان چشم دوخته و با خجالت چشمانش را بست و سرش را پایین انداخت.
    1 امتیاز
  19. پارت۱۵۲ سوگل مات و مبهوت به حرف‌های بکتاش گوش می‌کرد هنوز نمی‌توانست حرف‌های بکتاش را هضم کند. از طرفی چشمان گرد کایان نشانگر تعجب و از سویی دیگر عصبانیت او بود. یک پدر چگونه می‌توانست دخترش را دودستی تحویل کسی دهد که او را هیچ نمی‌خواست. لحظه‌ای نفسش را با صدا به بیرون فوت کرده و با خود گفت: - Sugol'un elini kaçıramazsın Kayan <<نمی‌تونی دستی دستی سوگل رو از دست بدی کایان.>> سوگل با دهانی باز و با حیرت به چشمان پدرش نگاه می‌کرد، یعنی چه که باید به فاتح جواب مثبت بدی؟ هنوز هم نتوانسته بود آخرین جملات پدرش را تحلیل کند که بکتاش دوباره ادامه داد: - ببین دخترم من خیر و صلاح تو رو می‌خوام فاتح می‌تونه خوشبختت کنه الان خوشبختی توی پوله این قرارداد و این معامله برای زندگی و آینده شما خیلی ضروری و پر از سوده، با قراردادی که قراره با این کشور اروپایی بسته بشه من و بکتاش به سودی که توی این ۳۰ سال نرسیدیم می‌رسیم. کایان دستش را مشت کرد، با ادامه جملات بکتاش دلش می‌خواست مشتش را به شیشه بکوبد. یعنی چه که سود کنیم؟ مگر سوگل کالا بود که مایه سود آن‌ قرارداد باشد؟ خیلی سعی کرد تا از زور عصبانیت داد نزند کاش می‌توانست وارد اتاق شده و بکتاش را مورد گلوله صحبت‌هایش قرار دهد، نباید فاتح به این راحتی سوگل را به دست می‌آورد آن هم به زور. سوگل در حال نفس نفس سعی کرد آرام باشد اما ناخودآگاه چانه‌اش لرزید از زور لرزیدن چانه به گریه افتاده و درحالی که التماس وار رو به بکتاش سخن می‌گفت گریه‌اش شدت گرفت. بکتاش با حرص ناامیدانه سرش را تکان داده و گفت: - تو آدم نمیشی! هنوز هم با دو تا کلمه می‌زنی زیر گریه، عموت اینا پایین هستند سریع خودت رو جمع و جور کن بیا پایین تا خودت هم باشی توی صحبت‌هامون. این را گفته و از اتاق خارج شد و سوگل را در ابهاماتی بی‌انتها تنها گذاشت. کایان، به سریع‌ترین شکل ممکن وارد اتاق شده و وقتی سوگل را در حال لرز و گریه دید به سمتش دویده و بدون اینکه سخنی بگوید او را در آغوش کشید! سوگل که گویی الان چسب دهنش باز شده باشد به یکباره شروع به حرف زدن کرده و حرف‌هایش را با گریه در آمیخت. همانطور که سرش را روی شانه کایان گذاشته و خود را به او بیشتر فشار می‌داد نالید: - مگه از من بدبخت‌تر هم داریم این همه زور و آقا بالاسری بس نبود می‌خوان با آیندم هم بازی بکنن، من هزار بار گفتم که از فاتح خوشم نمیاد یعنی چی که می‌خوان معامله کنن؟ یعنی چی که این معامله پر از سوده مگه من یه وسیله‌ام که اینا به پول برسن؟ می‌دانست که فاتح برای به چنگ آوردنش این نقشه‌ها را کشیده و از بیوک خواسته که بکتاش را به این کار مجبور کند، چرا که مال و ثروت بیش از حدی به او می‌رسید. یک آن از خود از بکتاش و از همه خانواده‌اش متنفر شد. هنوز به این نیندیشیده بود که علاقه‌اش به کایان چه می‌شود. تنها فکرش درگیر ازدواجی بدون علاقه و بدون دلخوشی بود درحالی که خود را بیشتر به کایان می‌چسباند به لباسش چنگ زده و گفت: - تو رو خدا کمکم کن کایان. کایان چشمانش را بسته و در فکر بود مدت کوتاهی بود که به ایران آمده و با سوگل آشنا شده بود. ما به خود که نمی‌توانست دروغ بگوید، از روز اول از شیرین بازی‌ها، زیبایی‌ها، اخلاق و رفتارها و همه چیز سوگل خوشش آمده و روز به روز علاقه‌اش به او بیشتر می‌شد. دستش را دور کمر سوگل پیچانده و برای اولین بار در طول زندگی‌اش دختری را با علاقه و میل درونی از ته دل، در میان بازوانش گرفت.
    1 امتیاز
  20. پارت ۱۵۰ دستپاچه نفس عمیقی کشید و دستی به لباس سفید پزشکی‌اش کشیده و دستان سوگل را ول کرد. در دل خود را نفرین کرد که چرا رفتارش این‌گونه شد. سوگل از جایش برخواست و با گفتن: - الان برمی‌گردم. از او دور شد. هر دو تپش قلب شدید داشته و حالشان تعریفی نداشت. کایان خم شده و دستانش را روی سرش گذاشت و فشار محسوسی به شقیقه‌هایش وارد کرد. صورتش جمع شده بود، از دست خود بابت رفتارش ناراحت بوده و با خود گفت: -Kız şimdi benim hakkımda ne düşünüyor? Lanet olsun sana Kayan! << الان دختره دربارم چی فکر میکنه! لعنت بهت کایان!>> سوگل سریع وارد بوفه شد هنوز دستش روی قلبش بوده و از شدت هیجان، کوبش قلبش شدیدتر از هر لحظه بود. با خود گفت: - کایان چش شده؟ خدایا داشت چی‌کار می‌کرد؟ لبش را به دندان گرفته و سریع دو عدد چای تازه‌دم خرید. همانطور که سر کایان پایین بود سوگل به او نزدیک شد. با هر قدم که به سمتش برمی‌داشت ضربانش تند‌تر می‌زد تا لحظه‌ای که کایان سرش را بلند کرده و نگاه خمارش را به او دوخت، سوگل حس‌کرد که قلبش از زور هیجان، از حرکت ایستاد. سریع یکی از لیوان‌ها را به سمت کایان گرفت و تا خواست بنشیند پایش پیچ خورده و آن یکی لیوان با چای داغ روی دستش ریخت. از زور داغی چای آخش بلند شد، کایان با چشمانی گرد، سعی کرد دستش را بگیرد اما سوگل با قیافه‌ای درهم گفت: - آی خدایا سوختم. کایان همانطور در تلاش بود با جدیت گفت: - Kızım, neredesin? <<دختر تو حواست کجاس آخه؟>> با دیدن بی‌طاقتی سوگل دوباره آهی کشیده و گفت: - Hava çok sıcaktı, onu giydirmek için içeri girelim <<خیلی داغ بود، پاشو بریم، داخل تا پانسمانش کنم.>> سوگل دستش را تکان داد، داغی چای باعث شده بود سوزشش نه چندان شدیدی روی دستش احساس کند، کایان با دیدن وضعیتش او را بلند کرده و گفت: - Paşu, biz de çay istemedik baba! <<پاشو، ما هم چای نخواستیم بابا!>> چای روی نیمکت ماند و هر دو، دوباره وارد بیمارستان شدند. قدیر درحالی که از آسیه خواهش می‌کرد تا به خانه ببردش گفت: - عزیزم با اینجا بودنت که چیزی حل نمیشه! بریم کمی استراحت کن، به هوش که اومد کایان خبر میده. آسیه نوچی کرده و چشم پف کرده‌اش را مالید و گفت: - من بدون بچه‌ام جایی نمیرم. هر دو با دیدن کایان و قیافه درهم سوگل بلند شده و با تعجب به سوگل که دستش را تکان می‌داد چشم دوختند. کایان قضیه را سریع برای آن‌ها توضیح داد و هر دو وارد اتاق شدند. سریع وسایل پانسمان و پماد سوختگی آورده و درحالی که رو به روی سوگل می‌نشست گفت: -Merak etmeyin, yanık hiç derin değil, çay oldukça sıcak olsa da bir merhemle çabuk iyileşir! << نگران نباش سوختگی اصلا عمیق نیست، با اینکه چای کاملا داغ بوده اما با یه پماد سریع خوب میشه!>> سپس دست سوگل را داخل دست داغش گرفته و مشغول مالیدن پماد شد، سوگل غرق او حین کار کردن شده بود، با اینکه هیچ شیطنتی در چهره‌اش نبود اما چشمان خمار و لبانش که در اثر خشکی ناشی از استرس تغییر رنگ داده بودند او را دیوانه می‌کرد. لحظه‌ای به یاد چند دقیقه پیش افتاد، کایان به او نزدیک می‌شد که چه؟ آیا به قصد بوسیدن نزدیکش می‌شد؟ با خود گفت: - تو حال خودش نبود، اگه صداش نمی‌کردم چیکار می‌خواست بکنه؟ کاش! درحال فکر کردن بود که کایان با تحکم گفت: - bitdi <<تموم شد!>> سپس نگاهی اجمالی به چشمان براقش کرده و سعی کرد زیاد خیره‌اش نباشد پس درحالی که لبخند کوتاهی می‌زد گفت: - Daha iyi olması için yarın bandajı tekrar uygulayacağım <<فردا باز دوباره پانسمان می‌کنم تا بهتر بشه.>> و با دیدن چهره مات سوگل گفت: -birshey mi oldo? << چیزی شده خوبی؟>> سوگل نچی کرد و گفت: - مرسی! کایان به رویش لبخندی زد و خواست چیزی بگوید که در اتاق باز شد، قدیر با خنده سریع گفت: - Kayan, Deniz'i sarsmış gibi görünüyor! <<کایان مثل اینکه دنیز تکون خورده!>> *** آن روز به سختی سپری شد و به لطف خدا دنیز سلامتی‌اش را به دست آورد، بماند که با دیدن موهای تراشیده شده‌اش قشقرقی به پا کرده و همه را به گریه انداخت، اما هرچه که بود پس از چند روز ترخیص شده و به خانه بازگشت. در این چند روز کایان اکثرا بیمارستان بوده و تنها دوبار برای تعویض لباس به خانه بازگشته بود و هر دو بار به قول خود از سوگل انرژی مثبت دریافت کرده بود. همه اهالی خانه و خانواده بویوک نیز دو بار به عیادت دنیز رفته بودند. هر لحظه عقل و فکر فاتح سوگل را نشانه گرفته و با هدف اینکه کایان را از میدان به در کند روزش را شب می‌کرد. در آن چند روز کایان سعی می‌کرد با سوگل تنها نباشد چرا که هر بار افکارش درهم شده و هر بار با شدت ضربان قلبش رو به رو می‌شد.
    1 امتیاز
  21. پارت ۱۴۹ سوگل دستانش را دور گردن کایان انداخت، با اینکه از نظر خود قلبش داخل دهانش می‌زد اما حرکاتش دست خود نبود. با این کارش کایان چشم بسته و نفس عمیقی کشید، به سرعت خود را عقب کشید، طاقت گرمای بیش از این را نداشت، تتها به گرفتن دستان سفید و ظريف سوگل‌ اکتفا کرده و گفت: - ممنونم ازت، بابت همه چیز! جمله‌ای نداشت که تکمیل کند، آنقدر از بودن سوگل کنارش خوشنود شده و آرام گرفته بود که لبخند کوتاهی زده و بدون نگاهی دوباره، از اتاق خارج شد. سوگل خم شد تا بند کتانی‌اش را محکم‌تر کند، همانطور که بند کفش را می‌بست به فکر فرور فت، لحظه‌ای به گرمای آغوش کایان اندیشید، با اینکه به بکتاش گفته بود که کایان مثل سامان است اما احساسش کاملا متفاوت بود. درحالی که به آینه کوچک روی دیوار چشم می‌دوخت رو به خود گفت: - سوگل خودتو نبازی! اگه این اتفاق بیافته دیگه توی اون خونه جای نداری! با توجه به حال دنیز خیلی دوست داشت با کایان به اتاق عمل برود اما اینک چندین دکتر بالای سرش بوده و این کار غیر ممکن شده بود. از طرفی یاد دستان پر لرزش کایان از ذهنش پاک نمی‌شد. سعی کرد خود را مشغول به دعا و نیایش کند، زمزمه کنان از اتاق بیرون رفته و به سمت زن‌عمو و دخترها قدم برداشت. کایان درحالی که با عرق شدیدی در قسمت پیشانی لحظه‌ها را سپری می‌کرد، مجبور به تراشیدن موهای زیبا و پرپشت دنیز شد، با اینکه از نظر خود همیشه قوی و استوار بود اما نتوانست جلوی اشک‌های مردانه‌اش را بگیرد. به همراه دکتر اجنوی با استرس شروع به جراحی کردند، جراحی حدود یک ساعت طول کشید و در این مدت کوتاه آسیه محبت قلبی‌اش به سوگل بیشتر شد. هرچند حدس زده بود که بین کایان و سوگل علاقه‌ای ایجاد شده اما می‌دانست که این اشتباهی بزرگ است. با اینکه اصلا حوصله صحبت‌های اضافی را نداشت اما دوست داشت کاری کند تا این دو بیش از این به هم علاقه‌مند نشوند. این پا و آن پا کرد تا چیزی بگوید اما زبانش به سخن نمی‌چرخید، یک ساعت با تمام استرس‌ها و پریشان‌حالی‌اش سپری شده و بالاخره کار کایان و تیم پزشکی‌اش تمام شده و همگی از اتاق عمل خارج شدند. عمل به خوبی انجام شده بود اما این تن کوچک دنیز بود که آیا دوام این عمل را داشته و به راحتی به هوش می‌آید یا خیر. کایان پس از خروج از اتاق با خانواده‌اش مخصوصا چهره اشک‌آلود آسیه رو به رو شد که التماس‌وار از او می‌خواست تا خبر خوبی دهد. با صورتی خسته اما امیدوار سری به علامت مثبت تکان داد و نتوانست چیزی بگوید. با دیدن سوگل در آن لباس قرمز و سفیدش با تره‌هایی از موی بلند که از اطراف شال بیرون زده بود و لبخند آرامش بخشش سعی کرد به خود بیاید. دستی روی شانه مادرش کشیده و از کنارشان رد شد. دکتر اجنوی که احوال کایان داخل اتاق عمل را دیده بود از خانواده‌اش خواست تا کمی او را تنها بگذارند، چرا که از چشمان پف کرده و نگاه غمگینش می‌شد حال بدش را فهمید. دکتر شروع به توضیح وضعیت نه چندان خوب دنیز کرد اما سوگل نایستاد و پشت سر کایان با آن قامت بلند و چهار شانه، به راه افتاده و پس از او از در بیمارستان خارج شد. کایان هیچ حسی در پاهایش احساس نمی‌‌کرد، حس ریزش، تمام اعضای بدنش را گرفته بود. خستگی‌اش از ایستادن یا عمل جراحی نبود، به شدت خستگی روحی داشت. از طرفی نگران حال دنیز بود، از طرفی دیگر هیچ نمی‌دانست که او به هوش می‌آید یا نه. درحالی که یک دستش را روی قلبش نهاد با دست دیگر سریع نیمکت را گرفته و چرخید و روی آن ول شد. سوگل سرعتش را بیشتر کرد و به حالت دو خود را به او رساند و درحالی که کنارش می‌نشست دستان مردانه با موهای ریز و کوتاه کایان را گرفت و گفت: - عزیزم خوبی؟ کایان اخم کرده و با بغض گفت: -haiir! << نه!>> با احساس نوازش دستش به وسیله دست سوگل، دستی روی موهایش کشیده و با لذت به او چشم دوخت. سوگل نفسی کشیده و گفت: - بزار برم برات آب بیارم، انقدر غصه نخور کایان من بهت ایمان دارم، میدونم که عمل رو خوب انجام دادی. کایان از گوشه چشم نگاهش کرده و آن یکی دست سوگل را نیز داخل دستانش گرفته و سعی کرد آرام باشد. به چشمان آبی و براق سوگل چشم دوخت، نمی‌توانست چیزی بگوید، نه از حال دنیز، نه از احوال خود! نگاهش را دزدید اما ثانیه‌ای نکشید که نگاهش به لب‌های سوگل دوخته شد. لبا‌های گوشتی صورتی و بدون آرایشش از نظر کایان زیبایی‌اش را هزار برابر کرده بودند، خیلی دلش می‌خواست نگاهش را بدزدد اما موفق نبود، داشت به آرامی و ناخواسته به سوگل نزدیک می‌شد. سوگل با استرس آب دهانش را قورت داده و احساس کرد که حال کایان در حال تغییر است، سعی کرد چیزی بپرسد یا حرفی بزند تا جو سنگین مابینشان عوض شود از این رو گفت: - کایان! کایان لحظه‌ای سر جایش میخکوب شده و نگاهش به چشمان سرخ سوگل افتاد و بی‌هوا گفت: - jan? <<جان>> سوگل که سعی داشت جو عوض شود پس از این رو گفت: - اگه بخوای برم از بوفه چای بگیرم بیام. کایان سریع به خود آمده و عقب‌گرد کرد.
    1 امتیاز
  22. #پارت یک... احساس خفگی داشت، نفسش در سینه حبس شده بود و هر تلاشی می‌کرد بی‌فایده بود. دست‌هایی نامرئی و سرد روی دهانش فشرده می‌شدند، گویی موجودی از تاریکی، از پشت سر، می‌خواست جانش را بدزدد. اشک در چشمانش حلقه زد، صورتش از فشار و ترس سرخ شد، رنگ خون گرفت. صدای نفس‌های خودش بلند و سنگین به گوشش می‌رسید و همه‌چیز تاریک و لرزان بود. دست‌هایش بی‌حس و آرام سر خوردند و رها شدند، اما وحشت همچنان در بدنش موج می‌زد. دیگر هیچ حسی نداشت؛ جانش در آستانه‌ی رفتن بود. در همان لحظاتِ آخر، پیش از بستن چشمانش، خودش را دید! بهت‌زده، در حالی که مرگ خود را تماشا می‌کرد؛ سایه‌ای از خود در تاریکی که آرام به سمتش می‌خزید. سپس، چشمان اشک‌آلودش آرام بسته شد. صدایی آشنا، خشن و لرزان، در گوشش پیچید؛ نامش را می‌خواند، اما حالتی غیرواقعی داشت. *** با وحشت از جا پرید، انگار هنوز در همان خفگی بود. نمی‌توانست نفس بکشد، فریاد بزند یا اطرافش را ببیند. مایعی سرد روی صورتش پاشیده شد؛ لرزان و گیج چشم گشود. چشم‌هایش با وحشت اطراف را گشتند، ترگل و پرنیان، با نگاه‌هایی پر از نگرانی، روبه‌ رویش بودند. نفسی از آسودگی کشید، اما دلش هنوز می‌لرزید. صدای پرنیان، نگران و لرزان، فضای تاریک را شکست: - چی شده دختر؟ نگران شدیما! آتریسا به سمتش برگشت؛ پرنیان با اخم، لیوان آبی در دست، بالای سرش ایستاده بود. لبخندی زورکی زد و گفت: - ببخشید نگرانتون کردم، فقط خواب می‌دیدم. ترگل نگاهش را از جاده گرفت و زیر لب گفت: - اون بیشتر شبیه کابوس بود تا خواب. آتریسا سکوت کرد. حق با او بود! دیدن مرگ خود، در چشمان خویش، در تاریکی مطلق، ترسناک‌تر از هر کابوسی بود. او هنوز در فکر بود که ماشین دوباره به راه افتاد. ترگل پشت فرمان، پرنیان کنار او و موسیقی شادی که در فضا می‌پیچید. اما آتریسا تکیه داد، به پنجره نگاه کرد، لبخندش آرام رنگ باخت و جای خودش را به اخم داد. - دخترا؟ آن دو حواسشان به روبه‌ رو بود. با شنیدن صدای آتریسا فقط گفتند: - هوم؟ آتریسا کمی بلندتر گفت: - ما کجاییم؟ همین چند دقیقه پیش توی جاده بودیم! با حرفش هر دو از خواب فکری‌شان بیرون آمدند. ترگل پایش را از روی پدال برداشت، ماشین ایستاد و موسیقی خاموش شد.
    1 امتیاز
  23. پارت دوم مدت زیادی نبود از نامزدم جدا شده بودم به خاطر شرایط خیلی بدی که براش پیش اومده بود رفته بود شیراز ولی خب اونجا با یه دختر بزرگ تر از خودش گرفتنش و چند روزی بازداشتگاه بود. هرچی کردم نتونستم با این قضیه کنار بیام و رابطه رو تموم کردم، درکل حسی بهش نداشتم تنها دلیلی که با کسی نمی‌رفتم تو رابطه این بود که ادمش رو پیدا نکرده بودم. خیلی خسته بودم و به شدت خوابم میومد با فکر اینکه امروز قراره روز اول کارم باشه سعی کردم خودم رو سرحال نشون بدم. مهشید تمام مدت از همایون و رفیقش می‌گفت پسری که ظاهرا از هر نظری تایپ من می‌بود ولی من نمی‌خواستم قبول کنم چون حس می‌کردم فرصت دادن به شخص دیگه ای نه تنها باعث میشه از خودم و کارم غافل بشم بلکه مانع پیشرفت فردیم هم میشه. من یه آینده درخشان میخوام نه یه رابطه‌ای که اخرش بن بست باشه. زنگ اخر به صدا درومد و خوشحال از تموم شدن تایم مزخرف کلاسی با مهشید راهی خونه شدیم. توی آینه رو به روی راه رو مدرسه وایسادم و خودم رو مرتب کردم. به چشمام نگاه کردم نه قهوه‌ای تیره و نه روشن، مژه‌های پر و فر، ابرو‌های پر و کلفت، به بینی گوشتی و گندم نگاه کردم قشنگ میشد به جای بادمجون توی غذا استفاده کرد ازش، لبام هم گوشتی بود‌و کلا فرم صورتم گرد بود. لبخندی زدم کلا چهره با مزه‌ای داشتم زشت هم نبودم ولی خب خیلی هم خوشگل نبودم حداقل نه اون موقع با لیاس فرم مدرسه. با مهشید از مدرسه بیرون زدیم و باز هم شروع کرد از همایون و رفیقش تعریف کردن که کجاها رفتن چی شد و با کی بودن و... قشنگ سیر تا پیاز ماجرا رو شنیدم و کلا حوصلم سر رفته بود. نگاش کردم و گفتم: - حالا اسمش چیه؟ لبخند شیطانی زد و گفت: - میلاد! یه لحظه خشکم زد این سومین میلادی بود که وارد زندگیم میشد! البته این‌ نشده هنوز ولی خب شاید بشه کسی چی میدونه؟ دوتامون باهم خندیدیم و گفتم: - باز هم میلاد؟ چرا این اسم تمومی نداره؟ حالا تو چه اسراری داری من برم با این؟ گیج و با حالتی که اتگار خودشم تعجب کرده باش گفت: - نمیدونم حس میکنم خیلی شبی همین و کلا اخلاق رفتار حتی چهره بهم شبی هستین. سرم رو تکون دادم. رسیده بودیم ایستگاه تو فکر بودم کمی هم کنجکاو از مهشید جدا شدم و سوار ماشین شدم.
    1 امتیاز
  24. پارت یک خیره به پنجره بودم، حوصله درس و تدریس رو اصلا نداشتم و فقط خدا خدا میکردم زود تر برم خونه و بخوابم تا کمی ازین حس تنهایی خلاص بشم! بچه‌های ورزش تو حیاط والیبال بازی میکردن و به نظر لحظات خوبی رو سپری می‌کردند. - طاهری! جواب بده حواست کجاست، داشت کجا می‌خوند؟ با صدای این زنو به خودم اومدم و سریع نگاهم رو به مهشید دوختم و به اته_ پته افتادم که مهشید سریع یه خط از کتاب رو نشون داد و برا اینکه ضایع نشم سریع و هول کرده گفتم: - خانم اینجا! چپ چپ نگاهم کرد و گفت: - نبینم حواس پرتی کنی دوباره ازت می‌پرسم. نگاهم رو غضبناک بهش دوختم و دستمو روی سرم گذاشتم و کلاه آفتاب گیرم رو مرتب کردم و بدون توجه به جیغ جیغای معلم سرم رو روی میز گذاشتم و خوابیدم. *** با تکونای شدید یه نفر از خواب پریدم و گیج به اطراف خیره شدم با دیدن قیافه خندون مهشید خیالم راحت شد حیوونا حمله نکردن و گیج نشستم تا ببینم چه کاری واجب تر از بیدار کردن منه! با نگاه خندون گفت: - سمانه مگه می‌دونی چی شده؟ با یه نفر اشنا شدم از هر نظر هوام رو داره و... وسط حرفش پریدم و با جیغای بلند گچش خراش گفتم: - الان جنابالی حرفای مسخرت خیلی واجب تر خواب منه؟ چشاش گشاد شد و گفت: - زهرمار! بزار تا حرفم رو بزنم. عصبی پام رو تکون می‌دادم همیشه گوشه اخر کلاس می‌نشستم تا بتونم راحت بخوابم و تکیه بدم. تکیه دادم به دیوار و گفتم: - زود باش می‌خوام بخوابم. با لبخند شیطانی ادامه داد: - دیروز باهم بیرون بودیم، با رفیقش اومده بود بعد‌رفیقش دقیقا تایپ تو بود چهار شونه ته ریش دار ولی فکر کنم سنش کم باشه! عصبی گفتم: - مهشید هرکی ندونه تو که میدونی من دیگه نمیخوام با کسی برم تو رابطه نه حداقل بعد اون بساطی که شد! مهشید انگار نگرانم باشه گفت: - به هر حال به نظرم ارزش امتحان کردن داشته باشه اخه پسره قشنک سلیقه توعه... پریدم وسط حرفش و قاطع گفتم: - نه! بیخیال عزیزم حوصله ندارم منم خو کار می‌کنم باشگاه میرم دیگه اصلا وقتش رو ندارم. بدون اینکه اجازه بدم حرف دیگه ای بزنه پاشدم و رفتم تو حیاط تا یکم اب بخورم. از اونجا که من وحشت ناک به نور افتاب حساسم و اگر یک دقیقه به سرم بخوره سر درد شدید می‌گیرم باید حتما کلاه افتابی میذاشتم تا از سردرد جلوگیری‌کنم.
    1 امتیاز
  25. پارت ۱۴۸ همگی به خانه رسیده و هرکس با افکاری درهم به اتاق‌های‌شان پناه بردند، بکتاش قبل از این‌که به اتاق عمه هاریکا رفته و وضعیت را برای او توضیح دهد، از پشت شال سوگل را گرفت، و این حرکت باعث شد تا او مجبور شود بایستد‌. سوگل شال مشکی رنگش را از دست پدرش که رها شده بود گرفته و با استرس چند قدم عقب‌گرد کرد. بکتاش دندان‌های براقش را به هم سایید و غرید: - من به تو چی بگم! قدم به قدم به سمت سوگل حرکت کرد، سوگل با هر قدم پدرش با استرس عقب‌گرد می‌کرد تا این که به دیوار برخورد کرده و ایستاد، بکتاش ادامه داد: - اون چه وضعیتی بود توی اتاق؟ سوگل که انتظار داشت بکتاش کمی نرم‌تر رفتار کرده و حتی اجازه دهد تا او در بیمارستان بماند لبانش را کج کرده و سرش را پایین انداخت! بکتاش از وضعیت دنیز بسیار دل‌نگران بود اما کارها و رفتارهای سوگل و کایان او را بیشتر مضطرب می‌کرد. وقتی جوابی نشنید با خشم و تحکم غرید: - برو تو اتاقت! سوگل وارد اتاقش شد. کسی هنوز شام نخورده بود، پس آن‌هایی که میل به خوردن شام داشتند به سمت سالن آمده و درحالی که عمه خانم و بکتاش درحال کنکاش وضعیت به وجود آمده بودند شام خوردند. سوگل از همان اول هم میلی به خوردن نداشت و تمام فکر و ذکرش پی کایان بود که در آن وضعیت تنهایش گذاشته است. خبری از فاتح نبود، سوگل با خود می‌اندیشید که کاش فاتح اینجا بود تا با بهانه‌ای با او بیرون رفته و به بیمارستان بازگردد. با اینکه کارش خودخواهی بود اما در این برهه زمانی بودنش در کنار کایان خیلی خوب می‌شد، حتی با استفاده از فاتح! حدودا یک ساعتی گذشته بود، از لحظه‌ای که وارد اتاقش شده بود، طول و عرض اتاق را طی کرده و نمی‌توانست حواسش را جمع کند. مخصوصا با پیامک کایان که گفته بود: - حواسم پیشته! هیچ نمی‌توانست در خانه دوام آورد‌. درحالی که لباس بیرون را هنوز به تن داشت با به یادآوری چند روز پیش که با کایان مخفیانه از خانه خارج شدند با خود گفت: - باید یواشکی بزنم بیرون. نگاهی به خود در آینه انداخت و خود را مصمم برای این کار دید، حال که کایان به او نیاز داشت باید دست به کار می‌شد، بعید می‌دانست که بکتاش دوباره به اتاقش بیاید پس با خیال راحت از اتاق خارج شده و به آرامی قدم برداشت. دانه دانه پله‌های کرم رنگ را طی کرد و وقتی سالن را خالی دید دل را به دریا زده و از سالن خارج شد. تنها هاشم مانده بود که کاملا درکش می‌کرد درحالی که آرام از کنار باجه نگهبانی رد می‌شد به هاشم گفت: - آقا هاشم تو رو خدا به بابا چیزی نگی! من مجبورم برم بیرون. هاشم طبق معمول تنش به لرز افتاد، کافی بود بکتاش از موضوع باخبر شود آن موقع کارش ساخته بود. دستی به کت خوش دوختش کشیده و گفت: - خانم خواهش می‌کنم منو درک کنید. سوگل دوباره التماس کرد و بالاخره هاشم تنها به این راضی شد که یکی از افرادش را با او بفرستد. سوگل قبول کرده و با امین همراه شد. کایان و دکتر اجنوی به همراه چند دکتر و پرستار دیگر هنوز درحال بررسی وضعیت دنیز بودند، قرار بر این شده بود که به کمک هم عمل را شروع کنند اما اصل کار به کایان سپرده شده بود. نفسش را با صدا بیرون فرستاد، بار اولش نبود که با خون‌ریزی مغزی مواجه می‌شد اما عمل جراحی دنیز، کوچک‌ترین عضو خانواده‌شان که درعین کودکی همیشه حامی کایان بود، برایش بسیار دشوار و طاقت‌فرسا بوده و استرسش شدید بود. سوگل خود را به بیمارستان رساند، بسیار خوشنود از جیم زدنش از خانه بود و درحال دویدن به سمت سالن سوم، که با سوزان مواجه شد. سوزان با دیدنش با تعجب پرسید: - شما مگه نرفتید؟ سوگل که هنوز نفس نفس می‌زد دستش را روی قلبش گذاشته و گفت: - کایان، کایان رفته اتاق عمل؟ سوزان سری تکان داده و گفت: - نه هنوز چطور؟ این حرف باعث شد که سوگل دوباره دویده و اینبار خود را به اتاق استریل برساند. همان موقع در باز شده و کایان در درگاه ظاهر شد و دیدن سوگل همزمان شد با لبخند رضایت روی لبش! کایان طوری از دیدن سوگل هیجان زده شده بود که نتوانست چیزی بگوید، دکتر و پرستارها از کنارش رد شدند اما کایان رو به دکتر اجنوی زمزمه کرد: - آقای دکتر چند دقیقه اجازه بدید، شما بفرمایید منم بیام. کایان به اتاق بازگشته و سوگل پشت سرش وارد شد، سوگل در را بسته و درحالی که از دیدن کایان خوشحال شده بود بی‌مقدمه گفت: - نتونستم تنهات بزارم. و بعد ماجرای فرار از خانه را برای کایان توضیح داد. تنها چیزی که باعث آرام شدن کایان می‌شد یک دل سیر بغل بود که حالا با وجود اینکه بکتاش نیز اینجا نبود می‌توانست راحت این کار را انجام دهد. بدون حرف، با لبخند رضایت دستانش را باز کرده و سوگل را درآغوش کشید، این دختر چقدر می‌توانست خوب باشد، این وقت شب به خاطرش از خانه بیرون زده و برای دلداری او آمده بود. کایان با ضربانی شدت گرفته درحالی که از عطر گرم سوگل نفسی به مشامش هدیه کرد، به سمت گردنش برگشته و از روی شال بیشتر بویید. هیچ دلش نمی‌خواست از این وضعیت بیرون بیاید اما دنیز با حال خرابش انتظار کایان را می‌کشید.
    1 امتیاز
×
×
  • اضافه کردن...