به اطلاع کاربران میرسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شدهاند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity
تخته امتیازات
مطالب محبوب
در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در 12/09/2024 در همه بخش ها
-
#پارت چهارم دوست دارم در خیابان خیال تو قدم بزنم و چتر شکستهی غمهایم را باز کنم. دوست دارم شاعر لحظههای سرخ باشم و غزل- غزل گریه کنم. امروز در حال مرتب کردن کمد، دفترچهی خاطرات دوران دبیرستان به چشمم خورد و کمی ورقش زدم؛ بیست سال از نوشتن نوشتههای این دفتر میگذرد و از خیلی نگارندههای این دفتر بیخبرم، امیدوارم سالم و شاداب باشند و زندگی بر وفق مرادشان. خواستم بگویم خوبه بعضی روزها به گذشته نگاهی انداخته و خودمان را در آن روزها جستوجو کنیم، انجام بدید، واقعا لذت بخشه!2 امتیاز
-
با سلام خدمت شما نویسندهی عزیز! ورودتان را خیر مقدم میگوییم. ★ ☆★ ☆ برای آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی، میتوانید به تالار زیر مراجعه کنید. آموزش نویسندگی «کلیک کنید» لطفا پیش از نوشتن، قوانین تایپ رمان را با دقت تمام مطالعه کنید تا بیهیچ اشکالی رمانتان اتمام و منتشر شود. قوانین تایپ رمان «کلیک کنید» نویسندهی عزیز، از نام رمان تا پایان، یک ویراستار همراه شما خواهد بود تا رمان شما بیهیچ عیب و نقصی به اتمام برسد. @_MAHSA_ @morganit ★ ☆★ ☆ رضایت شما و وجودتون در کنار ما، باعث افتخار ماست. ✅اکنون رمان شما تأیید شده است و قادر به پارت گذاری هستید.✅ 🌹قلمتون مانا🌹2 امتیاز
-
سلام، به نودهشتیا خیلی خیلی خوش اومدین از اینجا میتونید رمان نوشتن رو شروع کنید: تالار تایپ رمان1 امتیاز
-
پارت ۱۵۶ سوگل سرش را پایین انداخته و به گلهای قالیچه با طرحهای ریز و درشتش خیره شد، همانطور که بکتاش از زور عصبانیت به سمت پنجره رفته و پس از کشیدن پرده حریر سفید پنجره را باز میکرد دوباره زیر لب غرید: - زود باشین هرچی میخواین بگین، بویوک و فاتح منتظرمون هستند. کایان نفس عمیقی کشیده و آماده سخن گفتن شد، درحالی که تمام احساساتش را در صدایش جمع میکرد پس از اینکه دستی به گردنش کشید، ابروهایش را بالا فرستاده و با مظلومیت گفت: - Duymaktan hoşlanmayacağını bildiğim şeyler hakkında konuşmak istedim ama sana söylemem gereken şeyler bunlar <<میخواستم درباره چیزهایی صحبت کنم که میدونم از شنیدنش زیاد خوشنود نمیشین، اما اینها حرفهایی هستند که باید بهتون بزنم.>> ادامه داد: -من، من! و سکوت کرد، آب دهانش را با استرس قورت داده و سیب گلویش، یک بار بالا و پایین رفت، لبهایش را چند بار باز و بسته کرد تا حرفش را تکمیل کند اما نمیدانست از کجا شروع کند، انگار او نبود که یک ساعت است حرفهایش را حفظ میکند. بالاخره دل را به دریا زده و ادامه داد: - Sana Seogil'i önermek istiyorum <<من میخوام سئوگیل رو از شما خواستگاری بکنم.>> بکتاش با اینکه انتظار همچین جملهای را از کایان داشت اما چشمانش گرد شده و ابروهایش بالا رفتند دستی به کتش کشیده و درحالی که صورتش از خشم جمع شده بود چند قدم به سمت کایان برداشته و با یک حرکت یقه او را در دست گرفت، سوگل از این کار پدرش ترسیده و بیشتر خود را به کایان چسباند. بکتاش درحالی که خون خونش را میخورد به آرامی کایان را تکان داده و گفت: - کایان من درباره این چیزها قبلاً با شما دوتا حرف زدم، الان هم به احترام پدرت اومدم که حرفهات رو بشنوم، نمیدونم میدونی یا نه، سوگل خواستگار داره، قراره که فاتح و سوگل به زودی با هم ازدواج کنند. با این حرفش سوگل با بغض دست کایان را ول کرده و گفت: - بابا خواهش میکنم به حرفهای ما گوش بدین، مگه شما نمیخواین که من خوشبخت بشم؟ میدونم که با فاتح هیچ وقت خوشبخت نمیشم! چون علاقهای به اون ندارم. بکتاش میان حرفش پریده و همانطور که کایان را ول میکرد به سمت سوگل خیز برداشته و تشر زد: - دختره بیخاصیت به فاتح علاقه نداری پس به کی علاقه داری؟ به این پسره؟ تو چی از زندگی میفهمی آخه؟ تو چه میدونی که خوشبختی و آیندهات چطوری باید تضمین بشه؟ کایان که حرفهای بکتاش برایش سنگین بودند سعی میکرد آرام باشد، رو به بکتاش گفت: - Amca lütfen bu sözleri söyleme, biliyorum Seogil ve ben sana iki kardeş gibi birlikte olacağımıza söz verdik ama Seogil de ben de birbirimizi seviyoruz, birlikte iyiyiz, birlikte mutlu olabiliriz lütfen beni dinle <<عمو لطفاً این حرفا رو نزنید میدونم که من و سئوگیل به شما قول دادیم که مثل دو تا خواهر و برادر کنار هم باشیم اما هم من و هم سئوگیل به هم علاقه داریم، کنار هم حالمون خوبه، میتونیم در کنار هم خوشبخت بشیم، خواهش میکنم به حرفم گوش کنید.>> سوگل نیز تمام التماسش را داخل چشمانش ریخته و به بکتاش دوخت، بکتاش صورتش را جمع کرده و نفسی با حرص سر داد دستش را به کمرش زده و با دست دیگرش موهای شانه زدهاش را مشت کرد به سرعت به سمت کایان و سوگل برگشته و پایش را با حرص روی زمین کوبید انگشت اشارهاش را رو به آنها گرفته و از زیر دندانهایش غرید: - اگه یک بار دیگه از این حرفها بشنوم من میدونم و شما دوتا! زندگی و آینده سوگل باید تضمین شده باشه مگه شوخیه؟ رو به کایان کرده و درحالی که از موی سر تا نوک انگشت پای او را از زیر نظر میگذراند، پوزخندی زده و گفت: - تو میخوای دختر منو خوشبخت کنی؟ تو خودت از پس زندگی خودت بر نمیای چطوری میتونی دختر منو خوشبختش کنی؟ این را گفته و به در اشاره کرد و دوباره غرید: - اما فاتح، خیلی چیزها داره که تو نداری از تیپ و استایلش بگذریم نصف برجهای تهران به نام فاتحه، برای خودش خونه زندگی ساخته که هر دختری آرزوش داره، هر روز قراردادهای میلیاردی با شرکتها میبنده، وقتی اون خواستگار دخترمه انتظار داری که دخترم رو دستی دستی بدم به تو؟1 امتیاز
-
پارت ۱۵۵ فاتح با غرور و جذبه روی مبل کنار عمه خانم نشسته بود، بیوک و بکتاش هم درحال صحبت با یکدیگر بودند. با وارد شدن کایان و سوگل به جمع، آسیه و قدیر نیز به آنها پیوسته و تازه حواس بکتاش به سوگل و کایان که دست در دست هم به سمتشان میرفتند جمع شد. سریع با چشم به سوگل اشاره کرد که این چه وضعشه؟ اما سوگل توجهی نکرده و همانطور که به سمتشان قدم برمیداشتند به راهش ادامه داد، بکتاش هنوز هم روی سوگل چشم و ابرو میآمد که فاتح و بیوک اینجا نشستهاند و تمام تلاشش این بود که سوگل کمی رعایت آنها را بکند، اما سوگل با بیتوجهی سرش را پایین انداخت. هر دو که به جمع رسیدند ایستاده و کایان درحالی که با خشم و غضب فاتح را مینگریست قبل از اینکه حرفی بزند یک دور حرفهایش را داخل مغزش چید. نگاهش را از لوستر بزرگ و پر زرق و برق گرفته و به آسیا و قدیر دوخت. میدانست که اگر بین جمع این حرفها زده شود تعداد مخالفها بیشتر خواهد شد پس با جدیت رو به بکتاش گفت: - Sizinle konuşmak istiyoruz, lütfen odaya veya kütüphaneye girin <<ما میخوایم باهاتون صحبت کنیم، لطفاً بریم داخل اتاق یا کتابخونه.>> بکتاش همین که این جمله را از دهن کایان شنید فکرهای ناجور به سرش زد، مطمئن بود که حرفهای کایان درباره خود و سوگل است . غیر از این چه میتوانست باشد! با حرص نفسش را بیرون فرستاده، دندانهایش را محکم روی هم فشار داد، نگاهی خوفناک به سرتا پای سوگل که سرش پایین بود انداخت. لحظهای چشمانش را بسته و با خود گفت: - ای سوگل بیشعور مخالفتت فقط به خاطر این پسر بی دست و پاست؟ تو چطوری میتونی حرف من رو زمین بندازی؟ درحالی که دستش را مشت میکرد کاملاً آماده شلیک سخنان تیزتر از چاقویش بود، قدیر که کاملا تعجب کرده بود و از قضیه هیچ طلاعی نداشت رو به آسیه کرده و زیر لب گفت: - باز چه خبره اینجا؟ کایان چی میخواد به بکتاش بگه؟ این را گفته و منتظر ماند قبل از اینکه کایان دوباره چیزی بگوید عمه خانم سریع گفت: - هرچی میخوای بگی همین جا بگو! چه حرفی میتونی با بکتاش داشته باشی؟ کایان که خود را پر از جسارت حس میکرد خواست چیزی بگوید که سوگل التماس وار چشمانش را ریز کرده و رو به پدرش گفت: - بابا لطفاً ما حرفهایی داریم که باید باهاتون در میون بزاریم. این بار بکتاش یک بار نفسش را کامل به بیرون فوت کرده و درحالی که از عصبانیت چهرهاش به سرخی میزد با چشم اشاره کرد که یعنی برید. خود نیز حرکت کرد، هر سه به سمت کتابخانه چند قدم برداشته بودند که عمه خانم گفت: - صبر کنید من هم با شما میام. این بار چهار نفری وارد کتابخانه شدند و بویوک و فاتح و آسیه و قدیر را بین ابهاماتشان تنها گذاشتند. هم سوگل و هم کایان در دل حرفهایشان را کنار هم چیده و آماده صحبت شدند، همین که عمه خانم روی صندلی نشست بکتاش گفت: - Burada neler oluyor? Kayan, bana ne söylemek istiyorsun? <<اینجا چه خبره؟ کایان تو چه حرفی با من داری که میخوای بزنی؟>> بعد اخمهایش را بیشتر در هم گره زده و رو به سوگل توپید: - سوگل نمیخوام حرفهایی ازت بشنوم که از وجودت ناامید بشم.1 امتیاز
-
پارت هفتم] با اخم گفتم: _ منظورت از این حرف چیه؟ اینجا چه خبره؟ بابا بدون اینکه نگاهش رو بهم بندازه گفت: _ تو فعلاً بچهای متوجه نیستی ولی این برای خودت خیلی بهتره. چیزی نگفتم، دختری نبودم که برای این چیزها مخالفت کنم ولی خب از وضعیتم راضی نبودم؛ وقتی مرلین رفت من موندم و پنجره اتاقم پس دیگه چه فرقی برام داشت؟ ناهار رو با سکوت ادامه دادیم و چند ماه از اون قضیهها گذشت و من بیشتر از قبل به نبودنش عادت میکردم؛ در عین حال بیاحساستر شده بودم و هیچ حسی به اطرافیانم نداشتم؛ مخصوصاً مامان و بابام. با حس دل درد اخم کردم و سرم رو پایین انداختم این مدت خیلی دردهای عجیبی اومده بود سراغم چیزهایی که تجربه نکرده بودم، با عصبانیتی که دیگه برای همه عادی شده بود از اتاق رفتم بیرون و با داد و بیداد گفتم: - من باز دلم درد میکنه نمیتونم تحمل کنم. مامان با نگرانی نگاهم کرد و سریع از توی کابینت گل آبی رنگی بیرون آورد و گفت: - تا من این رو دم میکنم توهم برو یهکم به قیافت برس شبیه خرس شدی. اون لحظه خون- خونم رو میخورد محکم به پیشونیم ضربه زدم و داد زدم: - دارم میگم دلم درد میکنه میگی برو قیافت برس؟ کسی قراره بیاد تو این کلبه یا من قراره برم بیرون؟ میتونی متوجه بشی اینجا زندانیم و از اون محدوده قارچی مزخرف نمیتونم برم بیرون؟ حرفی نزد و فقط تونستم رد اشک رو توی چشمهاش ببینم، عذاب وجدان گرفتم و هزار بار خودم رو لعنت کردم ولی نمیخواستم بگم مامان جون ببخشید. روم رو برگردوندم و با سرعت به سمت اتاقم حرکت کردم؛ روی تخت چوبی دراز کشیدم و دستم رو روی دلم گذاشتم، حس میکردم استخونهای بدنم داره تغییر شکل میده و این برام ترسناک بود؛ نمیخواستم به کسی بگم که بخوان نگران بشن ولی هر وقت که چشم میذاشتم روی هم و باز میکردم یه قسمت از بدنم تغییر میکرد. *** طبق معمول مشغول نگاه کردن به بیرون بودم برخلاف همیشه که جز پرندهها کسی این ورها نمیپلکید چند تا دختر و پسر توی محوطه مشغول تفریح بودن. آهی کشیدم و از اتاق خارج شدم، دامن مشکی رنگم رو یهکم بالا دادم تا بتونم کفشهام رو بپوشم؛ وارد حیاط شدم و به سمت دیوار حرکت کردم، دستم رو به سمتش دراز کردم ولی مثل همیشه نیروی قدرتمندی مانع رفتن من میشد؛ آهی کشیدم و همونجا روی زمین نشستم که از دور متوجه نگاههای خیرهای شدم1 امتیاز
-
#پارت چهار... آتریسا پوزخندی به سوی ترگل زد و با صدای لرزان گفت: - درسته، ترسیدم! من واقعا اینجا حالم خوب نیست! از همچین جاهایی واقعا میترسم. به غیر از این، ما که توی راه بودیم بدترین خواب رو دیدم؛ وقتی به اون خواب فکر میکنم، حس میکنم انگار از همونموقع خدا داشت به ما یه نشونه میداد که راه رو ادامه ندیم؛ اما بیخیالش بودیم. ترگل با صدای آرام اما پر از کنجکاوی پاسخ داد: - حالا که داری این حرفا رو میزنی، من واقعا مشتاق شدم ببینم قضیه چیه؟ چی دیدی که داری این حرفا رو میزنی؟ مکثی کرد و ادامه داد: - بعدشم، من از همون اول بهت گفتم که! اینی که تو دیدی خواب نبود و یه کابوس بود. اگه میدیدی چهجوری داشتی به گلوت چنگ میزدی! سعی داشتی حرف بزنی اما انگار یکی داشت خفهات میکرد. صدای آتریسا بالا رفت و با هراس تأیید کرد: - آره! دقیقا همین بود! انگار که یکی من رو از پشت محکم گرفته بود و داشت خفهام میکرد. چیزی که بیشتر آتریسا را متعجب و لرزان کرده بود، این بود که احساس مرگ را واقعا تجربه کرده بود؛ آن لحظهای که چشمهایش داشتند بسته میشدند، خود را از بالا نگاه میکرد و مرگ خودش را میدید. ترگل و پرنیان وحشتزده نگاهش میکردند. آنها نمیدانستند دوستشان در این چند ساعت چه کشیده است و با شنیدن داستانش، مور مور شدنی شدید در بدنشان ایجاد شد. آتریسا نور گوشیاش را به سوی دوستهایش گرفت. در همان لحظه که ترگل میخواست حرفی بزند، پرنیان با یک فریاد از جایش پرید و آتریسا هم با دیدن یک شیء بلند و تیره که مانند مار روی شنها حرکت میکرد، حتی در داخل ماشین، شروع به داد زدن کرد. گوشیاش از دستش افتاد و با ترس درِ ماشین را بست. ترگل و پرنیان گیج و وحشتزده نمیدانستند چگونه وارد ماشین شدند و در را بستند. پرنیان گریهاش گرفت و با صدای لرزان گفت: - اون لعنتی به من خورد! به پای من خورد! ترگل نفسنفسزنان گفت: - مهم اینه که چیزیت نشد و زندهای الان. آتریسا مدام در دلش خدا را شکر میکرد که کنار پرنیان و ترگل ننشسته بود، اما دیدن مار و شنهای روان، حالش را همچنان خراب کرده بود. در همان لحظه یاد گوشیاش افتاد که روی شنها افتاده بود. با صدای بلند گفت: - وای دخترا! هر دو به سویش برگشتند: - چیشده؟! با نگرانی گفت: - گوشیم از دستم روی زمین افتاد! ترگل با اخم و عصبانیت داد زد: - چی میگی تو؟ چه زمینی؟ الان رفته زیر شنها! پرنیان با آرامش اما کمی عصبانیت جواب داد: - داری چی میگی؟ متوجه نشدی که وقتی سر از اینجا درآوردیم روی یه جاده بودیم؟ گرد و غبارم نمیبینم که میگی به این سرعت زیر شنها رفته! حتما هم روی فرش افتاده، ما که نشسته بودیم مگه زیر شنها رفتیم؟!1 امتیاز
-
( فصل اول ) ۱۴۰۳/۹/۹ با سرعت از لابه لای اون همه ماشین که یکی پس از دیگری با مارکها و مدلهای مختلف که پشت سر هم بودن و بوق میزدن و یک ترافیک دور و دراز رو پدید آورده بودن رد شدم ، کلافه موهای نامرتبم که از مقنعه مشکی رنگم بیرون زده بود رو کنار زدم اهمیتی به فوشهایی که پشت سر هم بهم میدادن ندادم به اندازه کافی دیر کرده بودم دیگه نمیتونستم منتظر قرمز شدن چراغ بمونم. کلافه وارد ساختمون شدم و منتظر آسانسور موندم ، طبقه چهارم سوم دوم و همکف سریع تا در آسانسور باز شد به افرادی که ازش بیرون میومدن اهمیت ندادم و با تنههایی که بهشون میزدم وارد آسانسور شدم سریع دستم رو روی عدد پنج زدم و منتظر بودم در آسانسور بسته بشه که یه از خدا بیخبر اجازهی بسته شدن در و نداد و محکم در و گرفت و اومد تو! با تعجب کمی به ظاهر نامرتب مرد رو به روم خیره موندم موهای ژولیده و دو تا دکمه اول پیراهنش باز بود و سه تا دکمه آخری به جابه به جا بسته شدع بودن همین باعث شد رکابی سفیدش از زیر پیراهنش مشخص باشه شلوار مشکی و مچی پاش هم بیشتر به شلوار خونگی میخورد تا بیرونی با صدای بیحوصلش سریع به خودم و اومدم و نگاهم و کردم. اما تو ذهنم هر چی تلاش کردم بفهمم چی بهم گفته فایده نداشت که نداشت. همین که اسانسور طبقه چهارم ایستاد عصبی هر چی فوش بلد بودم به این بدشناسی که گریبانش شدم دادم اینبار یک خانوم شیک و مرتب وارد آسانسور شد و طبقه همکف و زد اونم مثل من چند ثانیهای متعجب به من و اون آقای ناشناس خیره موند نگاه خیرهاش رو خودمم باعث شد یک نگاه به سر و وضعم بندازم ببینم چه چیزی باعث شده که نگاهش به منم عجیب باشه که دیدم بله بخاطر اینکه عجلهای اماده شدم دو جفت کتونی مشکی داشتم از هر کدوم لنگی رو پوشیدم یکی ساده مشکی بود یکی دیگه زیپ داشت و گلهای ریز طلایی کنار زیپش طراحی شده بود شوکه کمی به کتونیهام که خیلی هم ضایع بود نگاه کردم که با دیدن مانتوی تنم کلا شوک کتونی ها رو فراموش کردم. مانتو مشکی کوتاهم که حدود سه ماه پیش پاره شده بود و من دل نذاشتم پرتش کنم و اشتباهی پوشیدم. با رسیدن به طبقه پنجم با حال خراب پروندههای دستم و که خیلی هم زیاد بودن و جلوی دیدم رو گرفته بودن رو محکم گرفتم و زدم بیرون. تو راه سرگرد حسینی رو دیدم که سریع در حالی که بیسیم دستش بود بهم تنه زد و رفت و همین باعث شد تمام پروندههام روی زمین بریزه. با حال زار به پروندههایی که سرهنگ بهم گفته بود دسته بندیش کنم و ببرم براش و من بخاطرش کل شب و بیدار بودم نگاه کردم که چطور هر برگه ازش رقص کنان پرواز میکنه و روی زمین فرود میاد و نمیدونستن یک برگههای فرود اومده بر زمین هر کدومشون قلبم رو مچاله و مچاله تر میکنه شاید اگر جون داشتن درک میکردن و این نامردی رو در حقم نمیکردن. غمگین به حالت زاری نشستم کف سالن و آروم - آروم ورقهها رو جمع کردم که چشمم به یک جسم خونی افتاد با تعجب برگه رو از لای اون همه ورقه انبوه ، بیرون کشیدم که جنازه یک زن بود که گردنش نصفه بریده شده بود و بر اثر بریدگی نصفه گردنش کج شده بود. با ترس سریع برگه رو انداختم زمین و در حالی که میلرزیدم و حالت تهوع داشتم تند - تند بدون اینکه اهمیتی به طبقه بندیشون بدم روی هم انداختمشون و راه شرکت و در پیش گرفتم حالم اصلا خوب نبود برای همین سریع به سمت آبدارخانه رفتم و لیوان شیشهایی دسته دار رو از روی جا لیوانی برداشتم و همش یک نفس سر کشیدم. با دستای لرزون لیوان و روی سینک گذاشتم و چند تا نفس عمیق کشیدم که نفسم سر جاش بیاد بعد آروم صندلی چوبی ساده رو از زیر میز ناهارخوری بیرون کشیدم و نشستم شاید کمی نفسهای نامنظمم و حالت تهوعای که دچارش شدم بهتر بشه. حالم که یکم بهتر شد به سراغ پروندهها رفتم و کلافه و بیحوصله به برگههایی که بینظم از پروندههای سبز و سفید و قرمز زده بودن بیرون نگاه کردم. ای خدا من چهار ساعت زمان برد اینا رو مرتب کردم الان کی میخواد باز مرتبشون کنه؟ اصلا آبدارچی به پرونده طبقه بندی کردن چه؟ بیحوصله سه تا پرونده رو مرتب کردم که باز چشمم به اون عکسه خورد با حال خراب چشمام و بستم و اون کاغذ منفور رو داخل یکی از پرونده ها گذاشتم. با دیدن سرهنگ که بالای سرم بود چشمام گرد شد سرهنگم وقتی حال زارم و دید لبخندی زد و گفت: چیشده دخترم ، گرفتارت کردم؟ - نه بابا جناب سرهنگ گرفتار چی بخدا درستشون کردم ها ولی خوب یه از خدا بیخبر چنان محکم بهم خورد ... با صدای یک نفر که گفت : منظورت از خدا بیخبر جناب سرگرد مرادنژاد که نیست؟ با بهت و خجالت به اون آدم بی شعوری رو که لوم داد نگاه کردم که ا این که همون اسکول دم صبحیه با همون سر و وضعش داشت من و نگاه میکرد. سریع نگام و ازش گرفتم و با خجالت گفتم: اره دیگه بهم خورد و تمام برگهها ریخت زمین. سرهنگ با یک لبخند پدرانه گفت: از سرگرد ناراحت نباش و بعد چهرهاش سخت تو هم رفت و ادامه داد : آخه یک پرونده دیگه مشابه همین پروندههای قبلی پیدا شده برای همین عجله داشته و حواسش به تو نبوده.1 امتیاز
-
#پارت یک... احساس خفگی داشت، نفسش در سینه حبس شده بود و هر تلاشی میکرد بیفایده بود. دستهایی نامرئی و سرد روی دهانش فشرده میشدند، گویی موجودی از تاریکی، از پشت سر، میخواست جانش را بدزدد. اشک در چشمانش حلقه زد، صورتش از فشار و ترس سرخ شد، رنگ خون گرفت. صدای نفسهای خودش بلند و سنگین به گوشش میرسید و همهچیز تاریک و لرزان بود. دستهایش بیحس و آرام سر خوردند و رها شدند، اما وحشت همچنان در بدنش موج میزد. دیگر هیچ حسی نداشت؛ جانش در آستانهی رفتن بود. در همان لحظاتِ آخر، پیش از بستن چشمانش، خودش را دید! بهتزده، در حالی که مرگ خود را تماشا میکرد؛ سایهای از خود در تاریکی که آرام به سمتش میخزید. سپس، چشمان اشکآلودش آرام بسته شد. صدایی آشنا، خشن و لرزان، در گوشش پیچید؛ نامش را میخواند، اما حالتی غیرواقعی داشت. *** با وحشت از جا پرید، انگار هنوز در همان خفگی بود. نمیتوانست نفس بکشد، فریاد بزند یا اطرافش را ببیند. مایعی سرد روی صورتش پاشیده شد؛ لرزان و گیج چشم گشود. چشمهایش با وحشت اطراف را گشتند، ترگل و پرنیان، با نگاههایی پر از نگرانی، روبه رویش بودند. نفسی از آسودگی کشید، اما دلش هنوز میلرزید. صدای پرنیان، نگران و لرزان، فضای تاریک را شکست: - چی شده دختر؟ نگران شدیما! آتریسا به سمتش برگشت؛ پرنیان با اخم، لیوان آبی در دست، بالای سرش ایستاده بود. لبخندی زورکی زد و گفت: - ببخشید نگرانتون کردم، فقط خواب میدیدم. ترگل نگاهش را از جاده گرفت و زیر لب گفت: - اون بیشتر شبیه کابوس بود تا خواب. آتریسا سکوت کرد. حق با او بود! دیدن مرگ خود، در چشمان خویش، در تاریکی مطلق، ترسناکتر از هر کابوسی بود. او هنوز در فکر بود که ماشین دوباره به راه افتاد. ترگل پشت فرمان، پرنیان کنار او و موسیقی شادی که در فضا میپیچید. اما آتریسا تکیه داد، به پنجره نگاه کرد، لبخندش آرام رنگ باخت و جای خودش را به اخم داد. - دخترا؟ آن دو حواسشان به روبه رو بود. با شنیدن صدای آتریسا فقط گفتند: - هوم؟ آتریسا کمی بلندتر گفت: - ما کجاییم؟ همین چند دقیقه پیش توی جاده بودیم! با حرفش هر دو از خواب فکریشان بیرون آمدند. ترگل پایش را از روی پدال برداشت، ماشین ایستاد و موسیقی خاموش شد.1 امتیاز
-
پارت ششم』 دلم برای اون روزها که کنارمون بود خیلی تنگ شده بود شاید یه وابستگی بهش داشتم اون خیلی ازم بزرگتر بود خیلی بیشتر از تصوری که داشتم ولی هیچوقت بهم نگفت دقیقا چند سالشه، خیره به پنجره بودم هوا کم- کم داشت صبح میشد و من هنوز نخوابیده بودم؛ برام عادی شده بود شونهای بالا انداختم و پاهام رو توی خودم جمع کردم، سرم رو به دیوار تکیه دادم و چشمهام رو بستم؛ نمیدونم چی شد که یک دفعه خوابم برد. *** با شنیدن صدای کوبیده شدن چکش بیدار شدم، همیشه از صدای اضافی اون هم موقع خواب متنفر بودم؛ با اخم بالشت رو روی سرم فشار دادم تا شاید از صدا کم بشه ولی بیفایده بود، ناچار سر بلند کردم و به آینه روبه روی تختم خیره شدم؛ موهای ژولیده و موج دارم از همیشه بیشتر توی هم گره خورده بود و زیر چشمهام گود افتاده بود، با اخم سرم رو خاروندم که باز دوباره اون صدای نکره باعث شد با جیغ- جیغ از اتاق بیرون برم و بدون صبح بخیر گفتن از کلبه خارج بشم، با دیدن بابا که مشغول کشیدن یه حصار دور کلبه بود تعجب کردم؛ اَبرو بالا انداختم و به سمت بابا حرکت کردم که با لبخندی گفت: _ سلام دختر بابا. _ سلام بابا چرا داری حصار میکشی؟ با خستگی دستی توی موهای تقریبا سفیدش کشید و گفت: _ نیازه بابا جان بهتره بری توی کارها به مادرت کمک کنی بنده خدا دست تنهاست. لبخند کمرنگی زدم و با چشم بلند بالایی به سمت کلبه حرکت کردم؛ بعد از گفتن سلام و احوال و صبح بخیر با کمک مامان خونه رو جمع و جور کردیم و نهار رو آماده کردیم، خیلی دلم میخواست کارهام دیرتر تموم بشن اینجوری کمتر توی فکر فرو میرفتم و حالم بهتر میشد؛ در کلبه باز شد و قامت بلند بابا از چهار چوب در داخل شد. ابرو بالا انداختم که بدون توجه به من رو به مامان دست به سینه گفت: _ بالاخره تموم شد، اون قارچها رو بده من برم. مامان بیحرف یه کیسه پر از قارچ وحشی داد به بابا که باعث شد مشکوک بهشون نگاه کنم؛ حرفی نزدم و با بیخیالی به کارم ادامه دادم، موقع ناهار شده بود و بابا هم تقریباً کارش تموم شده بود؛ میز رو آماده کردم و زودتر از همه روی میز نسشتم که بعد از چند دقیقه بابا و مامانم اومدن، بیحرف مشغول خوردن غذا شدیم که متوجه اشارههای مشکوک مامان و بابا شدم. مرموز بهشون خیره شدم که یکدفعه بابا رو به مامان گفت: _ حق داره بدونه پس لطفاً دخالت نکن. بعد رو به من گفت: _ میدونی دلیل ایجاد حصار چیه؟ بی خبر از همه جا سرم رو تکون دادم و گفتم: _ نمیدونم میخواید مزرعه بسازید؟ سرش رو به معنی نه تکون داد و لقمهای از غذا رو داخل دهنش گذاشت و گفت: _ دیگه قرار نیست از این خونه خارج بشی در واقع نباید دیگه از حصار اون طرفتر بری متوجهی مورگان؟ با گفتن این حرف بابا شوکه شدم و لقمم توی گلوم گیر کرد، همین باعث شد به سرفه بیافتم؛ مامان با نگرانی به سمتم اومد و با ضرباتی پی در پی به کمرم سعی داشت آرومم کنه لیوان آبی رو به زور وارد حلقم کرد و همین باعث شد غذا به هزار سختی پایین بره، به معنای واقعی داشتم مرگ رو تجربه میکردم.1 امتیاز
-
پارت پنجم』 "مورگانیت" با خستگی ناشی از خواب بیدار شدم و آروم چشمهام رو مالیدم؛ دیشب عجب خوابی دیدم، فکر کردم یه قاتل زنجیرهایم که دنبال مرلین افتادم و میخوام تیکه- تیکش کنم؛ با این افکار خندم گرفت، من تو عمرم به یک مورچه هم آسیب نرسوندم؛ خمیازه بلندی کشیدم و موهام رو توی آینه شونه کردم کمی عصاره گل به لبهام زدم تا رنگ قرمزی به لبهام بده، لباسم رو عوض کردم و از اتاق خارج شدم؛ برعکس همیشه هیچکسی روی میز نبود و این یه لحظه نگرانم کرد شونه بالا انداختم و از کلبه خارج شدم که با دیدن مامان و بابا که دستهم رو گرفته بودن و به جایی نگاه می کردن شکه شدم، رد نگاهشون رو زدم که به مرلین رسیدم؛ یکلحظه حس کردم قلبم تو سینه نمیتپه با فکر اینکه میخواد بره شهر خودم- خودم رو آروم کردم ولی فایده نداشت امکان نداشت با یه کیف به اون بزرگی فقط بخواد خرید بره. به سمت مامان رفتم و دستش رو چسپیدم و گفتم: _ داره میره کجا؟ داره میره کجا مامان بهم بگو... . با دیدن نم اشک توی چشماای مامان ضربه آخر به قلبم زده شد، عاجزانه به بابا خیره شدم که شرمنده سرش رو پایین انداخت. جیغ بلندی زدم، دیگه نميتونستم اشک و بغضم رو نگه دارم به سمتش دویدم و صداش زدم ولی هیچ عکس العملی نشون نداد؛ بابا سعی کرد جلوم رو بگیره ولی فایده نداشت از چنگش در اومدم، اشکهام دیدم رو تار کرده بودن؛ میدونستم با قدرتش میتونه همه افکار ، رفتار و حالت چهرم رو ببینه ولی چرا دلش رحم نداشت چرا؟ بهش رسیدم و با جیغ کشیده گفتم: _ مرلین! ایستاد ولی به عقب بر نگشت عاجزانه گفتم: _ مرلین کجا میری من کاری کردم؟ من باعث شدم بری؟ خواهش میکنم بهم بگو چیکار کردم. بدون توجه به حرفهام به راهش ادامه داد که گریم شدت گرفت، به سمتش دویدم پاش رو چنگ زدم و گفتم: _ نرو خواهش میکنم. دستش رو به سمتم آورد و با یه حرکت بلندم کرد و به سمت زمین پرتم کرد؛ برام مهم نبود چندبار این کار رو میکنه باز به سمتش رفتم ولی اینبار روی زمین میخزیدم؛ پاش رو گرفتم و با تمام توان بغل کردم و گریه میکردم هیچ کاری نکرد، فقط زمزمهای شنیدم و بعدش بوم سپر محافظ دورم کشیده شد؛ هیچ حرکتی نميتونستم بکنم، فقط به رفتنش خیره شدم؛ جیغ زدم و گریم شدت گرفت. مرلین کم- کم از جلوی دیدم تار شد و دیگه هیچ اثری ازش ندیدم، پیشونیم رو به سپر سبز رنگ که من رو مثل یه توپ قورت داده بود زدم و زیر لب زمزمه کردم: _ من دوست داشتم. *** روزها گذشت ولی بعد از رفتن مرلین ذرهای خنده به لبم نیومد، انگار یه شبه بزرگ شده بودم چون دیگه هیچی برام مهم نبود و این باعث شده بود که اون دونفره نگران بشن؛ مثل همیشه چند قاشق بیشتر نتونستم بخورم و وارد اتاقم شدم با فکرش لبخند اومد روی لبم ولی کم- کم غم بزرگی توی دلم نقش بست و باعث شد همراه لبخندم گریه کنم.1 امتیاز
-
خوابهای درهم برهم میدیدم همهجا پر از خون بود و صدایی توی سرم ناله میکرد که برم ولی کجا؟ به اطرافم خیره شدم اخمی کردم اینجا ازگارد بود، روی پل راه میرفتم ولی همه جا پر بود از خون همون بوی گندیده رو حس کردم و همین باعث شد به عقب برگردم؛ با دیدن یه زن که با پوزخند بهم خیره شده بود جا خوردم آماده شدم از خودم دفاع کنم ولی بیفایده بود انگار نیروم رو از دست داده بودم، زن با تبرهایی که به زنجیر وصل بودن به سمتم قدم برداشت تنها چیزی که از صورتش میدیدم پوزخند روی لبهایش بود الان دیگه یک قدمیم ایستاده بود، عصبانی از اینکه هیچ حرکتی نمیتونم بکنم بهش خیره شده بودم که با صدای دورگهای گفت: _ نیمی از من مال اونه و نیمی از اون مال من شاید چندین سال طول بکشه ولی بالاخره دونیمه باهم ترکیب میشن و من بیدار میشم. کلاهی که صورتش رو پوشونده بود رو کنار زد و ادامه داد: _ اون موقع تو باید از اون بترسی فکر نکن میتونی قصر در بری هرجایی که بری به خاکستر تبدیل میشی مرلین. با دیدن صورتش شکه شدم نفسم بند اومد و تا مرز سکته پیش رفتم، اون...اون مورگانیت بود یکی از چشمهاش قرمز و اون یکی به رنگ شب سیاه، قسمت بالای موهاش سیاه ولی پایین موهاش به رنگ خون، وحشت زده بهش خیره شدم اون خوده مورگان بود؛ یعنی من...من شکست خورده بودم؟ *** از خواب بپریدم و نیم خیز شدم، تند- تند نفس- نفس میزدم باید...باید از اینجا میرفتم تنها راه جلوگیری از این اتفاق دور شدنش از من بود؛ بلند شدم و سریع لباسها و وسایلم رو برداشتم و به سمت اتاق فرهاد حرکت کردم.1 امتیاز
-
『پارت چهارم』 دستش رو به سینم فشار داد و وا دارم کرد دراز بکشم مخالفتی نکردم همین که اسم تنی رو شنیدم ناخودآگاه آروم شدم و خودم رو بهش سپردم، چشمهام رو بستم و سعی کردم بخوابم اینقدر خسته بودم که موفق شدم؛ با صدای گریه دختر بچهای آروم چشمهام رو باز کردم و چند باری پلک زدم، نفسم رو آروم بیرون دادم نور خورشید که از پنجره روبه روم میتابید باعث شد دوباره چشمهام رو ببندم و سریع نیم خیز بشم. صدای زنونهای شنیدم که گفت: _ خدایا شکرت مرد- مرد بیا اینجا پسر تُنی بههوش اومد. چشمهام رو باز کردم و به اون زن جیغ- جیغو چشم دوختم، شاید این همسر اون مرد باشه که ازش صحبت میکرد؛ با تعجب به دختر بچه توی بغل زن نگاه کردم از پشت سر ترکیب موهای عجیبش نظرم رو به خودش جلب کرد، ترکیب قرمز مشکی برای یک بچه به این سن و سال واقعاً زیاده روی بود و همین باعث شد اخم کنم. با همون اخمم خطاب به زن گفتم: _ چند وقته بیهوشم؟ انگار زیر نگاههای خیرم کمی خجالت زده شد که لبش رو گزید و سرش رو زیر انداخت. بچه رو بیشتر به بدنش فشار داد و گفت: _ حدود هفت سال اما... . با این حرفش خیلی عادی گفتم: _ خدا روشکر ماجرای قبلی چیزی حدود چهارده سال طول کشید. لبخندی زدم و گفتم: _ ممنون از توجهتون ولی اون بچه که همراه خودم داشتم کجاست؟ زن به بچه توی بغلش خیره شد و با لبخند گفت: _ دخترمون اینجاست، از اونجایی که نمیدونستیم چی باید صداش کنیم اسمش رو هم اسم دختر مرحومم گذاشتیم، مورگانیت. لبخندی روی لبم اومد و گفتم: _ تسلیت میگم حتما خیلی بهتون سخت گذشته. حرفم رو قطع کرد و گفت: _ درسته! من و فرهاد بچهدار نمیشدیم، یک روز توی جنگ فرهاد اون زو لای آوار پیدا کرد و به خونه آورد همه چیز عالی بود تا وقتی که... . بغض نذاشت ادامه بده و آروم- آروم اشک ریخت، مورگانیت با دیدن اشکهای زن آروم شد و دستش رو برای پاک کردن اشکهاش جلو آورد، با صدای بچه گونش لب زد. _ گریه نتن مامانی قلبم دلد میجیره. لبخندی روی لبم اومد که ناگهان در باز شد و اون مرد وارد شد؛ اولش بهم خیره شد و بعد لبخندی زد و به سمتم اومد. به نشونه احترام از جام بلند شدم و بهش دست دادم و گفتم: _ ممنون از زحماتتون خیلی بهم لطف کردید که این سالها از من و اون بچه محافظت و نگهداری کردید. چشمهاش رو بست و گفت: _ هم تو هم اون بچه مثل بچههای خودمونید بهتره مدتی اینجا بمونی تا بتونی نیروی بیشتر به دست بیاری بعد اون جنگ آخری که توی دنیای سوم رخ داد کلی نیرو از دست دادی. حق با اون بود علاوه بر اینکه نیرو از دست دادم من واقعا ضعیف بودم در مقابل خیلی از افراد به معنای واقعی ضعف قدرت داشتم؛ اخمی کردم و سرم رو زیر انداختم باید یه کاری میکردم اینطوری فایده نداشت، با احساس نگاه خیرهای سرم رو بالا آوردم و با دختر بچه که خیره نگاهم میکرد روبه رو شدم؛ متوجه تیله قرمز و مشکی چشمش شدم، دو رنگ کاملاً متفاوت که رنگ چشمهاش رو تشکیل داده بودن و این باعث شد ابروهام رو بالا بدم و دست به سینه بهش نگاه کنم. *** چند سالی از اون روز گذشت و الان مورگان خانوم ما شانزدهم همین ماه تولدش رو جشن میگرفت و من چهقدر از این واقعه خوشحال بودم، ما تموم این سالها پیش فرهاد و نازنین زندگی کردیم و حالا یه خانواده بودیم؛ رابطه من و مورگان بیشتر از همه چیز جلب توجه میکرد حس مسئولیت و علاقهای که به این دختر نشون میدادم فراتر از هر چیزی بود، با لبخند به رفتارهای کودکانش خیره شدم توی اون دشت سرسبز اینور و اون ور میرفت و موهای دو رنگش میون باد به رقص در میاومد. با دیدن من به سمتم دوید و با جیغ و داد گفت: _ مرلین! خندیدم و دستهام رو به نشونه کر شدن جلوی گوشم گرفتم که باعث شد غش- غش بخنده. خودش رو بهم رسوند و گفت: _ از کی اینجایی؟ اصلاً متوجه حضورت نشدم. اخمی کردم و گفتم: _ باید بیشتر حواست رو جمع کنی و همیشه شیش دنگ حواست رو به اطرافت بدی اینطوری همیشه پیروز میدونی. لبهاش رو برچید و گفت: _ ولی من که قرار نیست هیچوقت بجنگم مگهنه؟ من از کشت و کشتار وحشت دارم و فکر کردن بهش لرزه به جونم میندازه. خندیدم و دستم رو دور شونش انداختم و گفتم: _ بهش فکر نکن بیا بریم خونه که وقت ناهاره. لبخندی زد و باهم به سمت کلبه کوچیک فرهاد حرکت کردیم، اون روز خیلی بهمون خوش گذشت بیشتر از هر وقت دیگهای به این خانواده کوچیک وابسته شده بودم؛ مورگانیت که فرهاد و نازنین رو بابا و مامان خطاب میکرد، ولی من واقعاً سنی ازم گذشته بود؛ روی تختم دراز کشیدم تموم این مدت نیروم رو تقویت کردم و جادو رو بین تموم رگهام و چاکراهای بدنم عبور میدادم؛ امشب هم باید تمرکز میکردم، میخوام امشب آینده رو توی خوابم ببینم.1 امتیاز
-
پارت سوم』 روی زمین زانو زدم، تند- تند نفس میکشیدم، صورتم میسوخت مطمئن بودم رد ناخونهاش روی صورتم موندگار میشه. سریع بچه رو چک کردم که با دیدن بدن نیمه جونش نفسهام تندتر شد و با وحشت دنبال دکتر راهی دهکده ناشناختهای که خودم رو احضار کرده بودم شدم؛ در تک به تک خونهها رو میزدم ولی با دیدن صورتم سریع درو روم قفل میکردن و یا وحشت کرده جیغ میزدن، از وضعیت پیش اومده خندم گرفته بود. وسط جادههای خالی زیر فانوسهای شبتابی زانو زدم و چشمهام رو بستم، عجب روزی بود، به بچه توی بغلم نگاه کردم هیچ صدایی تا حالا ازش درنیومده بود و این بیشتر نگرانم کرده بود؛ حس کردم کسی بالای سرمه، چشم باز کردم که با یه مرد تقریباً پیر روبه رو شدم. _ آقا؟ آقا حالتون خوبه؟ لبخند زدم ولی قبل اینکه بخوام چیزی بگم چشمهام سیاهی رفت و دیگه متوجه اطرافم نشدم. *** با حس سوزش روی صورتم اخمی کردم و چشمهام رو باز کردم که با همون پیرمرد روبه رو شدم، دستش که روی صورتم در حال حرکت بود رو متوقف کرد و با چشمهایی گشاد شده بهم دیگه خیره شدیم. سریع نیم خیز شدم، دستش رو کنار زدم و گفتم: _ بچه کجاست؟ اون بچه رو چیکار کردی؟ نفس عمیقی کشید و گفت: _ آروم باش جوون! دخترت رو سپردم به زنم، حالش زیاد خوب نبود کمی دارو بهش دادیم و توی اتاق بغلی کنار همسرم خوابوندمش پس نگران نباش. اخمی کردم و گفتم: _اون دخترم نیست؛ اون امانتیه که باید مراقبش باشم. خودم هم نمیدونستم این حس مسئولیت پذیری بالایی که به این بچه داشتم از کجا اومده، حس خیلی بدی داشتم و عاملش هم کای بود. یادمه وقتی بچه بودم پدرم برام داستانها و افسانههای پادشاه اوپال رو تعریف میکرد مردی قدرتمند به اسم کای که تمام قورت هفت پادشاهی رو برای خودش میخواست؛ همین باعث شد از بین بره ولی یه روز قراره برگرده و اون موقع بود که فاجعه اصلی شروع میشد، ولی بین اون همه آدم چرا این بچه رو انتخاب کرده بود؟ هزاران سوال توی مخم ژره میرفت ولی دریغ از ذرهای به جواب رسیدن. به پیر مرد خیره شدم که گفت: _ من میدونم تو کی هستی پس نیازی نیست از ما بترسی و یا احساس ناامنی کنی. اَبروم رو بالا دادم که از جاش بلند شد و به سمت در چوبی کهنهای حرکت کرد و ادامه داد: _ تُنی گفت که قراره بیای اینجا... . لبخند کم جونی روی لبم شکل گرفت؛ اون همیشه حواسش بهم بود و این واقعاً برام باارزش بود، تُنی هم استادم بود و هم حکم پدرم رو برام داشت.1 امتیاز
-
پارت دوم』 صدای غرش زمان توی سرم اکو میشد، اگه زودتر از این خلع زمانی بیرون نمیرفتم شاید دیوونه میشدم چون من یه جادوگر تازه کارم و این یعنی عمق فاجعه، یه جادوگر بزدل که نتونست از روستای خودش در برابر این حکومت خون خار مواظبت کنه؛ تمرکز کردم و خودم رو توی زمان و مکانی که میخواستم تصور کردم و بوم تویه- یه چشم به هم زدن وارد دروازه شدم و حالا من بودم که بالای سر زن ایستاده بودو پوز خندی زدم و با سرعت مشتی حواله صورت اون مرد کردم که باعث شد به عقب پرتاب بشه. دست به سینه ایستادم و با لبخند پر رنگی گفتم: _ مگه نشنیدی چی گفت؟ دستت به اون بچه نمیخوره. مردی که به عقب پرتاب شده بود از جاش بلند شد و به سمتم حمله ور شد، سریع گارد گرفتم و آماده شدم تا مشت دوم رو توی صورتش فرود بیارم ولی همين که دستم بهش برخورد کرد تبدیل به خاکستر شد و جلوی چشمهام پودر شد. صدای خندهی دو رگهای توی فضای اطرافم پیچید انرژیش قوی بود، خیلی زیاد! اخم کردم و در حالی که با صداش و انرژی که آزاد میکرد سرم رو بین دو دستم گرفته بودم میچرخید و اطراف رو زیر نظر گرفتم. همه جا غرق در خون بود جنازههای مردم روستا به صورت طبقهای روی هم افتاده بودن از بچه چند ماهه بگیر تا پیر مرد صد ساله، یکلحظه حس کردم زمین به لرزه افتاد و پشت بندش حالهای از مه قرمز از همه طرف به صورت دایرهوار بهمون نزدیک میشد. این جادو برام تازه و ناشناخته بود، صدای داد زن من رو به خورم آورد و باعث شد به سمتش برگردم با دیدن صحنهای که میدیدم موهای تنم سیخ شد؛ اون خود کای بود. موهایی به رنگ سرخ و صورتی که هیچ چیزی نداشت و تاریکی مطلق جاش رو به صورتش داده بود. خندش که تموم شد با صدای دورگه و خشدارش گفت: _ هیچ راه فراری نداری مرلین هیچ راهی. روی صخرهای از جنازه ایستاده بود و با لباسهای کهنه و آغشته به خون به پایین پرید، درست روی شونههای زن فرود اومد و همین باعث شد زن با وحشت بچش رو به بدنش فشار بده و جیغهاش رو دوبرابر کنه؛ به خودم اومدم و با تمام نیرو و خشمی که توی خودم سراغ داشتم به سمتش حمله ور شدم، نیروی من بیشتر کنترل زمان بود و همین باعث میشد که از سنگ زمرد تغذیه کنم؛ سعی کردم این منبع رو گسترش بدم. دستهام رو مشت کردم، یهکم دیگه مونده بود تا برخورد دستم به سرش که ناگهان طی یک چشم به هم زدن به عقب پرتاب شدم. کمی هوش و حواسم از دست دادم و چشمهام سیاهی رفت با این وجود سریع سرم رو بلند کردم فقط داشتم میدیدم که یکدفعه گلوی زن رو وحشیانه برید و روی بچه خم شد، حالهای آبی رو وارد بدن نوزاد میکرد؛ حدس اینکه میخواست روحش رو به بدن تازهای منتقل کنه سخت نبود چند باری به این موضوع اشاره کرده بود. نمیتونستم اجازه بدم این کار زو بکنه برای همین اینبار به معنای واقعی تمام نیرم رو به کار گرفتم و دوباره دروازه زمان رو تشکیل دادم؛ به سرعت به سمت بچه رفتم و اون رو به سرعت توی بغلم گرفتم و خلع زمانی رو تشکیل دادم لحظه آخری اون کای بود که با خشونت و وحشیگری به صورتم چنگ انداخت و تلاش کرد بچه رو از دستم خارج کنه ولی دیگه فایده ای نداشت چون وارد خلع زمانی شدیم و دروازه رو به سرعت به جای دیگهای منتقل کردم.1 امتیاز
-
پارت اول』 چشمهام رو به نوزاد روبه روم دوخته بودم، از سر و صورتش خون چکه میکرد؛ مادرش اون رو محکم در آغوش گرفته بود و اصلاً وضعیت خوبی نداشت، سعی کردم از جام بلند بشم ولی دریغ از حتی حرکت انگشت شستم؛ نفسهام کندتر و کندتر میشدن حس میکردم کسی بالای سرمه ولی حتی جون اینکه سرم رو تکون بدم نداشتم. بوی نیروی گندیدهای رو حس میکردم که در طول عمر دویست سالم اون رو حس نکرده بودم، جادوش قوی بود نور آبی رنگی فضای اطرافم رو پر کرد؛ صدای نفس- نفس زدن زن روبه روم وا دارم میکرد بیشتر تلاشم رو برای بلند شدن بکنم. بدنم بیحس بود میدونستم منبعاش جوهر ماهی مرکبی بود که زیر بدنم ریخته شده بود، انگار همه چیز از قبل برنامه ریزی شده بود؛ صدایی به گوشم میرسید هرچند ضعیف ولی میتونستم تشخیص بدم چی داره میگه. _ بچه رو برام بیار. بچه؟ کدوم بچه؟ نکنه منظورش این نوزاد غرق در خونه؟ نمیتونستم به این سادگی اجازه بدم اون رو با خودش ببره بوی گند جادوش مدرک محکمی برای مانع کارش شدن بود؛ همه نیروم رو جمع کردم، توی ذهنم هر چی ورد جادویی بلد بودم رو زمزمه کردم ولی بیفایده بود؛ صدای نزدیک شدن قدمهای شخصی وا دارم میکرد تلاشم رو دو برابر کنم ولی باز هم بیفایده بود، با دیدن دو جفت چکمه که دقیقاً جلوم بود فهمیدم خیلی دیر شده. آروم به سمت اون بچه رفت که ناگهان مادرش مشتی هواله چونه مرد کرد و گفت: _ حتی انگشت کوچیکتون هم به بچه من نمیخوره از اینجا برو. صدای مبهم و دورگهای توی فضا پیچید. _ تو هیچ کاری نمیتونی بکنی، تورمالین جسم آینده منه پدرش اون رو به من داده. مردی که جلوم بود سعی میکرد بچه رو به زور از آغوش زن در بیاره و همین باعث شد صدای جیغ و ناله زن دربیاد، دیگه بسه وقتشه بلند بشم باید آخرین تلاشم رو بکنم؛ چشمهام رو بستم و سعی کردم آرامشم رو حفظ کنم تا بتونم یه راهحل برای این مشکل بزرگ پیدا کنم، جرقهای توی سرم ایجاد شد؛ باید حفره زیرین رو امتحان کنم. چشمهام رو بهم فشار دادم، تمرکز کردم و ورد مورد نظرم رو اینبار زیر لب زمزمه کردم زیر پام خالی شد و داخل خلع زمانی فرو رفتم.1 امتیاز
-
با سلام خدمت شما نویسندهی عزیز! ورودتان را خیر مقدم میگوییم. ★ ☆★ ☆ برای آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی، میتوانید به تالار زیر مراجعه کنید. آموزش نویسندگی «کلیک کنید» لطفا پیش از نوشتن، قوانین تایپ رمان را با دقت تمام مطالعه کنید تا بیهیچ اشکالی رمانتان اتمام و منتشر شود. قوانین تایپ رمان «کلیک کنید» نویسندهی عزیز، از نام رمان تا پایان، یک ویراستار همراه شما خواهد بود تا رمان شما بیهیچ عیب و نقصی به اتمام برسد. @_MAHSA_ ★ ☆★ ☆ رضایت شما و وجودتون در کنار ما، باعث افتخار ماست. ✅اکنون رمان شما تأیید شده است و قادر به پارت گذاری هستید.✅ 🌹قلمتون مانا🌹1 امتیاز