رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

تمامی فعالیت ها

این جریان به طور خودکار بروزرسانی می شود

  1. ساعت گذشته
  2. پسرکِ بنده‌خدا از حرکت تهاجمی خاطره چشم گرد؛ سپس بعد از چند ثانیه نگاهش را به پایین دوخت و درحالی که به زير پاهایشان اشاره می‌کرد، گفت: - دلیلی نداره که مزاحم شما بشم... از سلف غذا گرفتم این زیر گذاشتم تا بعد از کلاس بیام و بردارمشون. خاطره با اخم غلیظی پاهایش را کنار زد و زیر صندلی که روی آن نشسته بودیم را نگاه کرد. پسرک راست می‌گفت. خاطره غذاها را برداشت و بی‌توجه به دست دراز شده‌ی پسرک، پلاستیک گره زده را باز کرد و غذایی برداشت و کنار خودش گذاشت و یکی دیگر را کنار النا. النا که در تمام مدت با دهان باز و چشم‌های گرد خیره‌ی حرکات عجیب خاطره بود، سریع دست رد به سی*ن*ه‌ی او زد و گفت: - نمی‌خوام... من سیرم. خاطره دوباره تعارف کرد و بدون توجه به اعتراضات پسرکِ متعجب که می‌گفت: - غذاها مال هم اتاقیامه. غذا را در آغوش النا گذاشت و گفت: - بخور غذا زیاده. اما دخترک خجالت زده با گونه‌های سرخون غذا را در پلاستیک گذاشت و زمزمه کرد: - نمی‌خورم. خاطره بی‌خیال باشه‌ای گفت و باقی غذاها را به‌سمت پسر‌ که دهانش باز مانده بود، گرفت و گفت: - بیا اینا رو بده به هم اتاقیات، اینم پیش من به عنوان جریمه می‌مونه. پسر که از زورگویی دختری که تا سرشانه‌هایش نمی‌رسید عاصی شده‌بود، غرید: - جریمه‌ی چی؟ کشک چی؟ آش چی؟ غذا رو بده بهم. گوشه‌ی لب‌های خاطره هم زمان با ابروهایش بالا رفت و پوزخندی زد و تا خواست سخنی بگوید، چشمش به آریا خورد که در کنار دلبر قدم می‌زدند و به آن‌جا می‌آمدند. خاطره لبخندی بدجنسانه زد و همان‌طور که به آریا خیره بود، خطاب به پسرک گفت: - پس می‌خوای غذای من رو بگیری نه؟ باشه اشکالی نداره. سپس صدایش را بالا برد و ایستاد و با نیشی باز گفت: - آریا؟ پسرک رنگ پریده برگشت و تا آریا را دید، بی‌هیچ سخنی سریع راهش را گرفت و رفت. خاطره با صدا خندید و دست النا را گرفت و به‌سمت آریا رفتند. قبل این‌که به آریا برسند، دلبر نگاهش را از دختران دزدید و با گونه‌های سرخ چیزی خطاب به آریا زمزمه کرد و رفت. خاطره همین که به آریا رسید با نیش باز و نفس‌نفس‌زنان گفت: - یعنی من قربونت نرم چی‌کار کنم؟ هان؟ آریا با لبخند اخم کوچکی کرد و جوابش را داد: - مقنعه‌ات رو سرت کن. خاطره سریع مقنعه‌اش را بالا برد و موهای افشان طلایی‌اش را زیرشان پنهان کرد. النا تا حرکات آن‌ها را دید، او نیز مقنعه‌اش را بالا برد؛ ولی طبق معمول تمام موهای کوتاهش از گوشه‌ کنار زد بیرون و او را چون دختران دبستانی با مقنعه‌ی کج کرد. آریا با دیدن او لبخندش را گستراند و گفت: - چطوری فسقل؟ النا در کسری از ثانیه سرخ شد و نگاهش را دزدید. خاطره صورت سرخ شده‌ی او را به‌سمت خود گرداند و شروع به مرتب کردن موها و مقنعه‌ی او کرد و با غرغر گفت: - فسقل نگو نخبه بگو... دیدی چطوری شیر بودم و سوالات فیزیک رو حل می‌کردم؟ همه رو همین دو سانتی حل کرده‌بود. آریا ابرو بالا انداخت و دو کاپوچینویی که دستش بود را به‌سمت آن‌ها گرفت و گفت: - واقعاً؟! آفرین. دخترک خجالت زده‌تر شد و نگاهش را از روی زمین برنداشت. خاطره اما کاپوچینوها را گرفت و قلبی از یکی از آن‌ها خورد و دیگر را سمت النا گرفت.
  3. هجده سال پیش در چنین روزی من به دنیا آمدم. آری، امشب تولدم است. اما چه تولدی وقتی تو نیستی؟! اگر هزاران شمع هم بسوزند، باز هم هیچ‌کدام نمی‌توانند روشنایی وجودت را جبران کنند. اگر شیرین‌ترین کیک تولد را هم بخورم، باز هم به شیرینی وجودت نمی‌شود. اگر تمام دنیا را هم هدیه بگیرم، باز هم وجودت را به همه چیز ترجیح می‌دهم. اما با همه این‌ها، باز هم قرار است من تا آخر حسرت بکشم و همان نبودنت بهتر است تا بودنِ نصفه و نیمه و با هزار خواهش و تمنا.
  4. https://forum.98ia.net/topic/5270-رمان-رد-قدم-ها-مهدیه-کاربر-انجمن-نودهشتیا/#findComment-26110
  5. #پارت_دهم زندگی‌اش مدتی بود خلاصه شده بود در روزهایی تکراری، کارهایی که دوستشان نداشت، تصمیم‌هایی که دیگران برایش می‌گرفتند و آینده‌ای که هیچ نقطه روشنی در آن دیده نمی‌شد. نورا آهی کشید و به سیاهی چشمان رادین خیره شد.. هر دوی آنها خوب میدانستند که حال بد این روز هایشان به خاطر ازدواجیست که انتخاب هیچکدامشان نبود.. نگاه رادین قفل چشمان نورا شده بود.. چشمان گربه او زیادی گیرا بودند! صدای تق تق در باعث شد نگاه از هم بگیرند و نورا از زمین بلند شود و دوباره روی تخت برگردد.. _بفرمایید نرگس با ظرف میوه وارد شد و آن را روی تخت کنار نورا گذاشت. _بفرمایید میوه تازه... نورا مامان برا رادین جان پوست بگیر نورا با تعجب لب زد _وا نرگس جون خودش دوتا دست داره ده تا انگشت.. نرگس چشم غره ای به نورا رفت که بی درنگ چاقو و سیبی برداشت.. رادین به زور خنده اش را جمع کرد و گفت +نیازی نیست زنعمو من خودم پوست میگیرم ـ نه رادین جان بزار ببینم بلده یه سیب پوس بگیره رادین دیگر نمیتوانست خودش را کنترل کند..لبانش را روی هم فشار داد و لبخند کجی گوشه لبش نشست که از نگاه نورا دور نماند _عه مامان! حتما باید جلو این منو ترور شخصیتی کنی؟ نرگس با خشم به نورا نگاه کرد _آدم به شوهرش میگه این؟! نورا و رادین ساکت شدند.... شوهر! کلمه ای که برای هیچکدامشان جا نیفتاده بود. نرگس بی خبر از جنگ درونی آنها گفت _خب دیگه من میرم بیرون راحت باشین. و با لبخند اتاق را ترک کرد در که بسته شد، سکوت مثل چیزی زنده در اتاق پخش شد. نه رادین حرف می‌زد، نه نورا حرکتی می‌کرد. فقط صدای دور شدن قدم‌های نرگس بود که کم‌کم محو شد. نورا نگاهش را از زمین گرفت و به دیوار روبه‌رو دوخت. لبخندش محو شده بود؛ انگار همان یک کلمه، تمام شوخی‌هایش را بلعیده باشد. رادین گلویش را صاف کرد، اما چیزی نگفت. هر دو درگیر همان فکرِ مشترک بودند؛ یک موضوع سنگین که هیچ‌کس جرئت گفتنش را نداشت.
  6. گاه برای کوچِ دل، همین بس که نگاهی از کنار بگذرد، یا آوایی دور، یا حتی اشاره‌ای باریک‌تر از تارِ نسیم. گاهی پلکی که به ناز فرو می‌افتد، یا اناری سرخ که در دست کسی می‌درخشد، کافی‌ست تا دل از قرارِ خویش برکَند و در آستانه‌ی رفتن بایستد. اما برای سوختنِ دل، برای آن گداختگیِ بی‌رحمانه‌ای که تا عمقِ جان می‌رسد، تنها یک دلیل کافی‌ست: رسیدنِ نیافتنی، و تکرارِ بی‌پایانِ آن… نرسیدن و نرسیدن. و دل، در این میانه، می‌آموزد که تمامی شورش را می‌توان با جرقه‌ای کوچک آغاز کرد، اما خاموشی‌اش به قیمتِ تمامیِ هستی تمام می‌شود.
  7. امروز
  8. نویسنده امیال ناکام مانده یک جسم خسته و در به در برای آزادی 

  9. بلند‌ می‌شود
    همانطور که بارها انجامش‌ داد
    فقط هربار‌ پخته‌تر از قبل
    خانم‌شاید‌اینبار‌هم‌بلندشد!‌
    چه جمله‌ی ترسناکی؛ دوباره بلند شد. انگار دوباره بیدار شد یا شایدم دوباره شد همون هیولایی که ۳سال و ۳ماه خوابیده بود.
    ایستاد وسط مسیر زندگی
    تنها!
    ناراحت!
    ساکت!
    مرموز!
    امیدوار!
    برنده!
    تیز....
    حتی روی زمین نماند تا زخم‌هایش خوب شوند. به راستی یک زن بود! با زخم ادامه دادن اورا به اینجاکشاند. با خونی که میجوشید و بیرون می‌زد....
    من که خوب میدانم قصد او چیست! با خون سیاه و تیره‌ای که از زخم هایش بیرون ریخته‌ بود زهر درست خواهد کرد.
    و انرا‌ به دشمنانش خواهد خوراند! بالاجبار بالاجبار بالاجبار!
    هیچکس از این زهر خونین و خوردن آن نمی‌تواند فرار کند.
    فقط باید منتظر باشید! او به سراغ شما خواهد آمد. نوبت توهم خواهد رسید. تک به تک به شما سر می‌زند. کمی مینشیند، تو با خود فکر می‌کنی پس زخمی که به او زدم کو! تو در تاریکی زدی و او در روشنایی‌ جبران خواهد کرد! خون همان زخم را برایت نوشیدنی می‌کند.
    قبل از فرشته‌ی مرگ خواهد آمد. حتما می‌اید.....
    ;Coming back soon

  10. پارت صد و سی‌ام سریع گفتم: ـ حتما...نگران نباشین. بعدش از در خونه خارج شدم. محافظا همینجور چپ چپ نگام می‌کردن. بهشون توجهی نکردم و راه خودمو پیش گرفتم که یکیشون از پشت صدام زد: ـ باوان خانوم؟ وایستادم. اومد نزدیکم و پرسید: ـ کجا تشریف میبرین؟! بدون اینکه نگاش کنم، با جدیت گفتم: ـ می‌خوام برم تو باغ یکم قدم بزنم. گفت: ـ منم دورادور همراهیتون می‌کنم. ـ می‌خوام تنها باشم. ـ معذرت میخوام، ولی تنها نمیشه...من مامورم و معذور... یهو حرف پوریا یادم اومد که می‌گفت هیچکس حق نداره اینجا اذیتم کنه...انگار ارزش دادن پوریا بهم قدرت میداد...برگشتم و بهش نگاه کردم و گفتم: ـ خودتون میدونین...بهرحال پوریا در جریانه. قرارم نیست که فرار کنم. حالا اگه می‌خواین میتونین دنبالم بیاین. تا اسم پوریا رو شنید، سریع خودشو کشید عقب و دیگه چیزی نگفت...واقعا همشون به طور خیلی عجیبی ازش حساب می‌بردن...خوشحال شدم از اینکه دکشون کردم و راه افتادم سمت باغ...دمپاییم و درآوردم و پامو آروم روی خاک نمدار گذاشتم...واقعا راه رفتن روی این خاک بهم آرامش میداد و انگار که تمام استرس و اضطرابم و از بین می‌برد.
  11. پارت صد و بیست و نهم حتی دیگه با اون عوضی مقایسش هم نمی‌کردم چون بنظرم پوریا یه آدم منحصر به فرد و متفاوتی بود که به هیچکس شبیه نبود...تمام حرکاتش، اخمش، لبخندش، نگاه کردناش همش جلوی چشمم رژه می‌رفت...خیلی سخت بود که درپوش روی احساساتم بذارم اما باید اینکارو می‌کردم چون نمی‌دونستم که حس پوریا بهم چیه؟ ترحمه؟! ارزش قائل شدنه؟! نمی‌دونم واقعا!! اما یه ترسی ته دلم بود! ترس از اعتماد...از اینکه بازم دل به آدمی ببندم و بهش اعتماد کنم و بعداً بفهمم که داشته باهام بازی می‌کرده...اما فعلا سعی کردم به این چیزا فکر نکنم! اینقدر این حسم قشنگ بود و بعد تحمل کردن اون همه درد و رنج به این امید احتیاج داشتم که اصلا نمی‌خواستم به این موضوع فکر کنم. چون بنظرم پوریا کلا آدم رک و صادقی بود. اگه میخواست باهام بازی کنه من از چشماش می‌فهمیدم اما اینجوری نبود...اون روزی که داشتم خودمو از رو بالکن پرت می‌کردم پایبن، نگرانی و دلهره رو توی چشماش دیدم. کسی که همش سعی می‌کنه جدیت رو توی صورتش حفظ کنه و نسبت به همه گارد داره، اون روز بخاطر من واقعا ترسیده بود و دستپاچه شده بود... هوا آفتابی شده بود و بوی خاکی که دیشب با بارون خیس شده بود، به مشامم خورده بود...از بچگی وقتی تو پرورشگاه هم بودم بعد بارون همیشه دلم میخواست پا برهنه برم روی خاک خیس و راه برم. واقعا خیلی بهم حس خوبی میداد... آروم آروم از رو پله ها رفتم پایین که عفت خانوم از آشپزخونه متوجه من شد و با لبخند اومد کنارم و ازم پرسید: ـ سلام دختر قشنگم! با لبخند بهش نگاه کردم و گفتم: ـ سلام! ـ چیزی میخوای؟! گشنته؟ ـ نه راستش، یکم حوصلم سر رفته...اگه اشکالی نداره می‌خوام برم تو باغ قدم بزنم. به ساعت نگاه کرد و گفت: - باشه برو ولی قبل اومدن رییس، اگه میشه برگردی باشه؟؟
  12. #پارت_نهم نورا بادش خوابید... چشمانش را در حدقه چرخاند و دو ستش را پشت سر، روی تخت گذاشت و به آنها تکیه زد _میشنوم جناب سرگرد رادین سرش را بالا گرفت و صدایش را صاف کرد +شرکت قبلی که توش کار میکردیو یادته؟ نورا از به یاد آوردن آن شرکت قلبش به درد آمد و با بغض گفت _مگه میشه یادم بره... میدونی چقدر بهم حقوق میدادن و تو با بی رحمی از چنگم درش آوردی؟ رادین پوف کلافه ای کشید +دختر چرا نمیفهمی اونجا مال یه خلافکار بود.. نورا بی قید تر از این حرف ها گفت _خب باشه.. مهم پولش بود که حسابی سنگ تموم میذاشتن برام رادین نگاهش را از نورا گرفت. هر کلمه‌ای که نورا با شوخی می‌گفت، بیشتر به او ثابت می‌کرد که این بازی، بازی او نیست... ای کاش از اول نورا وارد آن شرکت کذایی نمی شد. +من بهت گفتم بیای بیرون چون معلوم نبود چه اتفاقی برات میوفته.. در ضمن حتی معلوم نیست حقوقی که میدن حلاله یا نه نورا باز هم چشم در کاسه چرخاند. _خب حالا.. بعد این همه مدت تا اینجا اومدی این حرفارو بزنی؟ سپس مشتاق به سمت رادین خم شد و گفت _ بگو ببینم جریان اون همکاریه چی بود؟ رادین کمی عقب رفت. نزدیک بودن به نورا معذبش میکرد... حتی اگر محرم هم بودند! +لطفا چند دقیقه هم که شده جدی باش... مسئله مرگ و زندگیه.. میدونی اگه وارد ماجرا بشی جونت در خطره؟ رادین انگار سعی داشت با این حرف ها از نورا جواب منفی بگیرد. اگر او قبول نکند همه چیز بهتر میشود.. حداقل برای رادین! نورا با تعجب لب زد _خطر؟ .. ماجرا؟ چند لحظه ای در عالم خودش حرف های رادین را مزه مزه میکرد... کم کم رد تعجب از صورتش کنار رفت و لبانش کش آمد. با هیجان گفت _من میمیرم برا خطر جناب سرگرد.. اصلا من خود خطرم... من خودم ماجرام حاجی.. سپس از روز تخت بلند شد و روی زمین به حالت سجده نشست و با خود تکرار میکرد _خدایا دمت گرم... خدایا نوکرتم.. چشمان رادین نزدیک بود از حدقه بیرون بزند. کدام قسمت از حرف هایش انقدر برای نورا جذاب بود؟ +پاشو ببینم.. برای مردنت انقدر خوشحالی؟ نورا روی دو زانو نشست و به رادین چشم دوخت _سرگرد… من نمی‌خوام فقط نفس بکشم… می‌خوام زندگی کنم. برای نورا پشت آن شوخی و لبخند، حقیقتی خوابیده بود که خودش هم کمتر به زبان می‌آورد؛ زندگی‌اش مدتی بود خلاصه شده بود در روزهایی تکراری، کارهایی که دوستشان نداشت، تصمیم‌هایی که دیگران برایش می‌گرفتند و آینده‌ای که هیچ نقطه روشنی در آن دیده نمی‌شد.
  13. ذکر من، تسبیح من، ورد زبان من علی است
    جان من، جانان من، روح و روان من علی است

     

    تا علی (ع) دارم ندارم کار با غیر علی
    شکر لله حاصل عمر گران من علی است 

     

    میلاد امیرالمومنین امام علی (ع) و روز پدر مبارک باد🌹🌹🌹🌸🌸🌸

     
  14. پارت سیزدهم از رو صندلی بلند شدم انگار خوابم‌ برده بود گفتم ـ بچه ها بیایید این ور براتون ادامشو تعریف کنم. بچه اومدن و جین هم نشست روی مبل و من ادامه داستان رو براشون تعریف کردنم ـ پدرم به خونه اومد و بعد از خوردن شام نگاهی به دسته گل انداخت و گفت ـ این گل رو کی اورده؟ ـ این رز سیاه بابا امروز اقای مارین به من هدیه داد ـ چقدر قشنگه یعنی عشقی که پایانش معلوم نیست ـ اوهوم بلند شدم و گفتم ـ من میرم بخوابم شب بخیر فردا صبح امروز صبح میخواستم برم به اقای ریفل سر بزنم برای همین اماده شدم و از خونه بیرون رفتم. وقتی که رسیدم به مغازش در مغازش رو باز کردم و گفتم ـ صبح بخیر اقای ریفل آقای ریفل سرش رو از روزنامه اورد بیرون و گفت ـ صبح بخیر ـ اقای ریفل من چیکار کنم؟ ـ چیشده مگه؟ ـ من آشپزخونه رو چیکار کنم؟ ـ هیچ کاری نمیخواد بکنی توی مغازه من دست تنهام بیا به من کمک کن ـ باش بعد از چند دقیقه یک مشتری اومد تو اقای ریفل منو صدا کرد وگفت ـ مرکل بیا ببین مشتری چی میخواد ـ باشه رفتم پیش اقای ریفل و مشتری مارین لبخند زدم و گفتم ـ سلام مارین خوش حالم دوباره میبینمت.
  15. #پارت_هشتم عمو یاسر نگاهی به نورا که روی مبل کنار رادین نشسته بود انداخت و با لبخند پاسخ داد _ حتما میتونین برین اتاق نورا نورا به شدت کنکجاو بود که ببیند چه چیزی باعث شده رادین بعد مدت ها سراغش بیاید آن هم وقتی حتی فرصت نکرده لباس کارش را عوض کند. مثل همیشه با هیجان بلند شد و به سمت پله ها رفت اما پای او به فرش گیر کرد و نزدیک بود نقش زمین شود. با خجالت به سمت آنها برگشت و لبخند خجولی زد... شستش را به علامت لایک بالا آورد و گفت _آی اَم فاین(من خوبم) اعضای خانواده به این رفتار های نورا عادت کرده بودند و همگی به خنده افتادند. رادین با گفتن با اجازه بلند شد و هردو به سمت اتاق رفتند. نورا روی تخت جا خوش کرده و با پتو و بالشتش ور میرفت. رادین هم روی صندلی میز تحریر نشسته بود. او هنوز هم نمیدانست از کجا شروع کند... سکوت اتاق با فریاد اَه گفتن نورا شکست. رادین با تعجب به او خیره شده بود. نورا خجالت زده دستی به گوشه شالش کشید و گفت _عه خب یه ساعته اینجا نشستی... دهن مبارکتو باز کن ببینم چی میخوای بگی رادین با تأسف سری تکان داد. +باشه پس میرم سر اصل مطلب.. خب... راستش یه جورایی ازت درخواست همکاری دارم.. نورا گیج پرسید _وا.. همکاریِ چی!؟! رادین کلافه از درگیری های ذهنی اش گفت + برای حل یه پرونده بهت نیاز دارم...در اصل به تو و شغلت. نورا هیجان زده بالا پرید و گفت _ایول سرگرد بالاخره دم و دستگاه پلیس یه نیروی به درد بخور کشف کرده رادین پکر به نورا زل زده بود. نورا هم جسورانه در چشمانش خیره شد _چیه؟.. خوشگل ندیدی؟ سپس دو دستش را در هم قلاب کرد و روبه آسمان چشمانش را بست و گفت _وایییی فکر کن.. نورا فاخر میشه ستاره نیروی انتظامی.. بهت افتخار میکنم نورا.. رادین آرنج دست راستش را روی پایش گذاشت و پیشانی خود را فشرد +نورا اینا بچه بازی نیست.. گوش کن ببینم چی میخوام بگم نورا بادش خوابید... چشمانش را در حدقه چرخاند و دو ستش را پشت سر، روی تخت گذاشت و به آنها تکیه زد _میشنوم جناب سرگرد
  16. #پارت_هفتم رادین مثل موجی سهمگین بود که به سوی کشتی کوچکی می‌تاخت؛ کشتی‌ای که حالا نورا روی آن سوار بود و قرار بود در مسیر خطرناک پلیس حرکت کند. رادین روی راه سنگ‌فرش شده‌ی حیاط قدم می‌گذاشت. اگر قبول کنه و اتفاقی براش بیوفته؟ اگر بلایی سرش بیاد؟ اگر شهرام بفهمه؟ ناگهان صدای پرهیجان نورا رشته‌ی افکارش را پاره کرد. با همان لحن خاص و پرانرژی‌اش تقریباً داد زد: _سلام آقا پلیسه! رادین بی اعتنا به افکار کشنده مغزش، خیره نورا شد.. چشمان کشیده عسلی‌اش برق می‌زد و لپ های گردش در سرما سرخ شده بود... نورا هم به قامت رادین در لباس نظامی نگاه میکرد... عجیب به او می آمد! رادین سر پایین انداخت و به راهش ادامه داد و زیر لب سلامی نجوا کرد. نورا همچنان جلوی در ایستاده بود، هیچ جوره نمی‌توانست با نگاه سرد و لحن جدی رادین کنار بیاید... به رادین خیره شده بود و با نگاه برایش سنگ می انداخت. نمی دانست چقدر گذشته که یادش افتاد که او را جلوی در نگه داشته، آن هم در این سرما! سریع کنار رفت و گفت _ عه.. ببخشید... بیا تو دیگه! رادین وارد خانه شد و بعد از احوال پرسی گرمی با عمو و زنعمویش روی مبل های وسط سالن نشستند. عمو یاسر با سرخوشی پرسید _خب بگو ببینم عمو جان... از کار و بار چه خبر.. +خبری نیست عمو میگذرونیم... همین موقع زنعمو با سینی چای وارد سالن شد و گفت _مامان بابات چطورن.. خیلی وقته دور هم جمع نشدیم. +اونام خوبن سلام دارن خدمتتون.. رادین دیگر وقت تلف کردن را جایز نمی دانست. رو به عمویش کرد و گفت +اگه اجازه بدین من با نورا یه کار کوچیکی داشتم عمو یاسر نگاهی به نورا که روی مبل کنار رادین نشسته بود انداخت و با لبخند پاسخ داد _ حتما میتونین برین اتاق نورا
  17. محبوبم من عاشق خوبی نیستم اما تو معشوق خوبی هستی

    به هرکی میگم آقای دال‌ره رو دوست دارم تحسینم میکنه.... 

    و این همش بخاطر توعه!

    راستش ۴سال پیش که شناختمت فکرشم نمیکردم اینقدر دوستت داشته باشم که ۴سال بی‌وقفه دنبالت بدوم. ولی در کمال صداقت باید بگم من آخر راه، حالا که توی این جاده تاریک، نور آبادی رو دیدم جا زدم.

    من از این میترسم که دورت پره! دروغ چرا وقتی میبینم حتی دوستای خودم برای داشتند تلاش میکنن حس بدی بهم دست میده.

    من واقعا دوستت دارم بیشتر از خودم....

     

    -خانم‌شاید 

  18. رو تو میشه حساب کرد

    با چشای بسته دوید

    -هیچکس

    'از پلی‌لیست خانم شاید برای آقای دال‌ره

  19. صبحت‌ بخیر محبوبم

    میدونستی هنوزم تنم از کتک هایی که بخاطر خوردم درد میکنه؟

    و تو اینقدر بیخیال منی؟

  20. دیروز
  21. درود درخواست ناظر برای رمانم رو دارم.ممنون
  22. #پارت دهم جمعیت داخل قبرستون کم‌کم متفرق شدن. بعد از دادن فاتحه، از کنار مزار آقای اشرفی بلند شد. یاسر با کمک رضا، جواد رو به سمت بیرون از قبرستون می‌بردن. دستی روی موی کوتاهش کشید و آهش رو توی سینه‌ خفه کرد. چند روز پیش که توی آی‌سی‌یو بیمارستان از پشت شیشه بدن نحیفش رو دید، حدس زد که مهمون امروز و فرداست؛ با این حال الکی به جواد امید می‌داد که اگه خدا بخواد، باباش دوباره روپا میشه. تقدیر ناظم مهربون محل هم این بود که توی میانسالی از دنیا بره و به پیری نرسه. سرش رو که بالا گرفت، یلدا رو دید که تک و تنها به سمت مقبره‌ی خونوادگی میره. چشم به اطراف چرخوند. هنوز افرادی، تک و توک سر مزارهای اقوامشون بودن ولی الان بهترین وقت بود که یلدا رو تنهایی ببینه. پیرهن مشکیش رو روی تن صاف کرد و چراغ خاموش به سمت مقبره قدم برداشت. تا به کنار در نیمه‌باز مقبره رسید، سریع اطراف رو با چشماش رصد کرد و با ندیدن مورد مشکوکی داخل مقبره شد و در رو بست. یلدا که کنار یکی از سه مزار درون مقبره نشسته و انگشتش روی سنگ قبر بود و احتمالا در حال فاتحه دادن با شنیدن صدای در، سرش رو به ضرب بلند کرد و اون رو دید. از کنار در بسته شده، گذشت و فاصله‌اش با یلدا رو کم کرد. یلدا به آنی از جا بلند شد و چادر مشکیش رو که روی شونه‌هاش افتاده بود، روی سرش کشید. چشماش روی سه مزار داخل مقبره چرخی خورد. پدر، مادر و قبری که یلدا بالا سرش واستاده بود، دختر این خونواده‌ی قدیمی و اصیل محله بودن که هر سه در یک‌روز به علت آتیش سوزی خونه‌شون به علت نشتی اجاق، جونشون رو از دست داده بودن. این مقبره هم توسط عموی خونواده قبل بازگشتش به خارج کشور واسه این خونواده ساخته شده بود که توی دوران کودکی محل بازی شد واسه بچه‌های شیطون محل. به یلدا نگاه کرد که از شدت خجالت، گونه‌هاش گل انداخته بود و گوشه‌ی چادرش رو توی دست می‌چروند. - چقدر چادر بهت میاد یلدا! دوست داشت نگاش کنه تا چشمای درشت زیباش رو ببینه. یلدا نمی‌دونست چقدر دلتنگشونه که نامردی کرد و همون جور سر به زیر باقی موند؛ فقط اندازه‌ی یه اپسیلون گوشه‌ی لبش کج شد و یه لبخند ریز زد که همونم بیشتر دل وامونده‌ش رو برد. - یادمه بعد اینکه توی بچگی اینجا زندونی شدی، دیگه تنهایی نمیومدی. نگاش کرد؛ اما نه به چشماش، به روی سینه‌ش. - دیگه بزرگ شدم، خودت گفتی! لبخند زد به حرفش، آره بزرگ و خانوم شده، اونقدری که دل بی‌تاب اون رو بی‌تاب‌تر کنه. دو قدم فاصله‌ی باقی‌مونده رو هم طی کرد. بدن یلدا تکون ریزی خورد و بازم سرش رو پایین انداخت. دستش رو توی جیبش کرد و دستبند چرمی رو بیرون آورد. چشم‌های یلدا روی دستبند ثابت موند. - توی پادگان واست درستش کردم، همش منتظر بودم یه فرصتی شه بدم بهت که خدا خودش جور کرد. این‌بار دیگه به چشماش نگاه کرد و آرزوش برآورده شد. واسه داشتن این چشما جون می‌داد. توی سیاهیش غرق شد و آبی که توی گلو فرستاد پایین، انگار همون موجی بود که به صدا دراومده. - مرسی... زحمت کشیدی! - میشه خودم ببندم دستت؟! بدون گرفتن نگاش گفت و توی دلش خواهش کرد که یلدا هم نگاهش رو ندزده. می‌خواست واسه مدتی که باز از محل دوره این چشما رو توی ذهنش ذخیره کنه که واسه روزای دلتنگی بهترین درمونشه. یلدا فقط یه کم سرش رو تکون داد به معنای موافقت، که همون باعث جسارت بیشترش شد و دستش رو دراز کرد. یلدا مچش رو به سمتش گرفت، دستبند رو دورش انداخت و بست. دوباره که سر بلند کرد، سر پایین افتاده‌ی یلدا رو دید که به دستبند خیره شده بود. - قشنگه! ممنونم. انگار این فاصله‌ی کم داشت از خود بی‌خودش می‌کرد و نفسش رو ذره‌ذره تنگ‌تر، عین وقتایی که توی پادگان، دستور ایست می‌دادن و باید بی‌حرکت می‌ایستاد که باز یلدا به دادش رسید. چادرش رو روی سر مرتب کرد و در حالی که به سمت خروج قدم برمی‌داشت، آروم زمزمه کرد. - فعلا خدانگهدار! با خروج یلدا از مقبره نفسش رو خالی کرد و دستش رو محکم دور دهنش کشید. یلدا هیچ‌وقت زبونی ابراز نکرد که دوستش داره ولی همین توجه‌ها و محبتای ریز، دلش رو گرم می‌کرد. اینکه دستبند رو ازش پذیرفت یه حال خوشی توی این وضعیت و شرایط ناخوشی بهش داد که حاضر بود تا خود شیراز پیاده بره. از در مقبره که بیرون اومد، محمود و مهدی رو دید که کنار درخت سرو قدیمی که بالای مزار مسجدبان سابق محل کاشته بودن، واستاده و این سمت رو می‌پاییدن. چند متری باهاش فاصله داشتن اما ته دلش یه جوری فشرده شد که سینه‌ش هم سوخت. نکنه یلدا رو دیده باشن و حالا خروج خودش رو از مقبره؟! نگاه‌های عصبی و مشکوک محمود که احتمال بالای این قضیه رو نشون می‌داد. یه بخشکی شانس، توی دلش گفت و با انداختن سرش به زیر، مسیر خروج از قبرستون رو به پیش گرفت.
  23. پارت صدو شش بعد بریدن کیک و دادن کادو ها ، دیگه اتفاق خاصی نیافتاد ، تنها چیزی که توجهم رو جلب کرد صمیمی شدن اراد و بارانا بود ، که حسابی باهم جور شده بودن . تا اخر شب هر موقع اروین می خواست با هام هم کلام بشه از دستش درمیرفتم، مثل تام و جری شده بودیم! دست خودم نبود ، بهم که نزدیک میشد ، استرس و تپش قلبم باعث می شد نتونم رو خودم تسلط داشته باشم و گاف میدادم . بعد شام کم کم همه عزم رفتن کردن ، اروین اینا جزو اخرین نفراتی بودن که داشتن میرفتن ، مامان و مهلا جون جوری با هم صمیمی شده بودن انگار که ده ساله همو میشناسن! موقع خداحافظی مهلا جون رو به مامان گفت : پس دیگه سفارش نکنم ، اخر هفته منتظرتونم . مامان لبخندی زد و گفت : قول نمیدم بهت عزیزم ، اول باید با بهرام و صدف هماهنگ کنم . مهلا جون لبخندی زد و گفت : تتا فردا خبرش رو بهم بده ، دوست ندارم نه بشنوم ها ، باشه؟ مامان لبخندی زدو بازوی مهلا جون رو فشرده گفت : تا ببینیم قسمت چی باشه عزیزم . بعد هم خداحافظی کرد و به سمت در رفت ، اروین و اراد بعد خداحافظی با بقیه سمت من اومدن ، رو به اراد چشمکی زدم و گفتم : دیدی گفتم اینجا هم خوش میگذره . لبخندی زد و شیطون گفت : والا تا الان نمیدونستم پری دریایی دارید ، وگرنه هیچ موقعیتی رو از دست نمی‌دادم. خندیدم ، معلومه چشمش بد جور بارانا رو گرفته ، بعد چند ثانیه گفت : فعلا آبجی کوچیکه . مشتی به بازوش زدم و گفتم : کلا یکی دوسال ازت کوچیک ترم ها ، یه جور گفتی آبجی کوچیکه حس فِنچ بودن بهم دست داد! خندید و گفت : باشه بابا ، ناراحت نشو شما آبجی ما باش ، بقیه اش مهم نیست . چشمکی زدم و گفتم : _داداش خودمی بی برو برگرد . دو انگشتش و سمت پیشونیش برد و گفت : ما کوچیک شماییم ، فعلا برم که الان صدای مهلا سلطان درمیاد‌. لبخندی زدم و خداحافظی کردم و رفت . آروین که تا اون موقع ساکت بود ، آروم جوری که فقط من بشنوم گفت : خدا شانس بده والا ، با ما به از این باش که با خلق جهانی ! منظورش رو خوب فهمیدم ، جلو تر اومد و گفت : بلاخره تنها میشیم آهوی گریز پا ، فعلا . سری براش تکون دادم و خداحافظی کردیم .
  24. آغاز سال جدید میلادی وکریسمس مبارک*****

  25. @Mahdieh Taheri با سلام و وقت بخیر نکات نگارشی در رمان شما به کلی رعایت نشده و تعداد پارت‌ها زیاد هست، ابتدا طبق قوانین ویراستاری ویرایشات رو انجام بدید و بعد درخواست مجدد بدید برای ویراستاری، نکات رو براتون تو خصوصی توضیح میدم.
  26. @هانیه پروین بررسی شد عزیزم نکات به‌خوبی رعایت شده🍃🌸 @shirin_s زحمت رصد و فایل با شما 🍃🌸
  27. پارت دوازدهم دستم رو داخل صندوقچه بردم و دسته گلی رو بیرون اوردم رز سیاه بود بود خشک شده بود بعد یک کاغذ بیرون اوردم و گفتم ـ این همون دسته گلی که مارین به من داده بود. بعد کاغذ رو خوندم ـ مرکل امیدوارم دوباره ببینمت این گل رز های سیاه تقدیم به تو. جین گفت ـ ادامشو تعریف کن ـ ببخشید ولی خسته شدم بمونه چند ساعت بعد رفتم و روی صندلی رو به روی پنجره نشستم و به ادم هایی خیره شدم که باهم لبخند میزنند هیچکدام تنها نیستند گرمی از دستانشان می‌بارید چون آتش عشق انها را گرم کرده بود و دیگر نیازی به شومینه نداشتند. یک قطره اشک از چشم هایم چکید با خود فکر کردم چطور من همه این خاطرات را به یاد می اورم مگر گذر زمان خاطرات را از بین نمی‌برد چطور همه اینها یادم است؟ حتی مو به مو این خاطرات را بیشتر از کودکی ام یادم است. چطور ممکن است عشقی وجود نداشته باشد اما من هنوز گرمی دستانش را احساس کنم؟ چطور ممکن است او دیگر وجود نداشته باشد اما من هنوز نامه هایش را از حفظ باشه و نیازی نداشته باشم تا عینک طبی ام را بزنم تا نامه را بخوانم؟ جواب همه این سوال هایم را میدانستم فقط میخواستم بدانم با گذر زمان هنوز به یاد می آوردم یانه؟ نامه اش را حفظ چون ان را هر شب ذهنم برایم میخواند با صدای خودش. گرمی دستانش را احساس میکنم چون ان صندوقچه نیمی از وجودش است در خانه من. همه این خاطرات را به یاد می آوردم چون حس میکنم ان صندوقچه او را روزی به پیش من می‌آورد. بدون چون و چرا همه این جواب ها را قبول میکنم چون هنوز دوستش دارم و تا ابد ادامه پیدا می‌کند.
  1. نمایش فعالیت های بیشتر
×
×
  • اضافه کردن...