رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

تمامی فعالیت ها

این جریان به طور خودکار بروزرسانی می شود

  1. ساعت گذشته
  2. سلام عزیزم وقتتون بخیر، من داخل همون تاپیک پارت دومو گذاشتم، شما حذف میکنید؟ 

  3. امروز
  4. ساندویچ بیست و نه🩸 بی‌حرکت ایستاده بود تا لبه تبر پوست نرم و تیره گردنش رو بُرش نده. تبر ولی برخلاف بازرس، مشتاق به نظر می‌رسید و توی دستم بند نمی‌شد. - باشه، باشه، باشه، فهمیدم. بِکِش اون‌ور، یه‌وقت ناشی نباشی کار دستمون بدی! بدون اینکه نگاهم رو از صورتش جدا کنم، تبر رو به سمت چپ انداختم. تبر چندبار چرخید و در آخر توی دیوار سنگی و سیاه اتاق فرو رفت و یه شکاف به وجود آورد. بازرس ابرویی از تحسین بالا داد و دست زد. - واقعا حرفه‌ای هستی! گفتی تا حالا چند نفرو کُشتی؟ از گوشه‌چشم نگاه بدی بهش انداختم که زود چشم دزدید. رد زنجیرها روی مچ هر دو دستش، خون‌مُرده و کبود شده بود. آدمیزاد حقیر! وقتی با هم از اتاق خارج شدیم، سرش رو بالا گرفت و سوتی کشید. - عجب پله‌هایی! کدوم دیوونه‌ای اینا رو ساخته؟ - من. سیبک گلوش بالا و پایین رفت. لبخند تصنعی به روم زد و گفت: - حرف ندارن! حتما روزای تعطیل میام اینجا پله‌نَوَردی. چشم‌هام رو توی حدقه تاب دادم. پرسیدم: - اومدنی ندیده بودیشون؟ - دوستای دیوونه‌تر از خودت، پارچه کشیده بودن رو سرم. چیزی نگفتم. مطمئنا کار نیک بوده، ویل هیچ‌وقت موافق این سطح از احتیاط نیست و به نظرش، اهمیتی نداره اگه آدم‌ها آدرس خونه‌مون رو داشته باشن؛ چون به‌هر حال اونقدر قوی نیستن که از پسمون بربیان. وقتی به بالای راه‌پله می‌رسیم که بازرس عملا نفس‌نفس می‌زنه و زبونش از دهنش بیرون افتاده. کلارا با تعجب و صدای کشیده گفت: - بازش کردی! بازرس که روی زانوهاش خم شده بود، کمرش رو صاف کرد و گفت: - چی شد؟ باز کردن من، توی برنامه‌هاتون نبود؟ زیرلب غر زد: - الاغ گیر آوردن!
  5. Paradise

    مشاعره با اسم پسر🩵

    رایان
  6. ساندویچ بیست و هشت🩸 چشم‌هاش درشت شد و ساندویچ رو به بیرون تُف کرد. اگه ویل اینجا بود و می‌دید بازرس با همبرگرش چطور رفتار کرده، بی‌شک از حال می‌رفت. میون سرفه‌هاش گفتم: - بازی بسه بازرس! من رستورانمو می‌خوام، تو هم آزادیتو. این یه معامله دو سر بُرده. - خونه... پرونده‌ رستورانت توی خونمه. چشم باریک کردم، نباید اینقدر راحت می‌بود. یه چیزی سرجاش نیست. جواب دادم: - خوبه، بگو کجاست تا بفرستم بیارنش. سرش رو تکون داد و گفت: - نه، نمی‌تونید پیداش کنید. مخفیش کردم... فقط خودم می‌دونم کجاست. موهام رو از جلوی صورتم کنار زدم. دو روز بود که دوش نگرفته بودم و وقتی لمسشون کردم، حس می‌کردم حسابی چرب شدن. وقتی سکوتم رو دید، اصرار کرد: - قسم می‌خورم که راست میگم، باید بهم اعتماد کنی. دست به کمر زدم و با تمسخر گفتم: - اعتماد؟! اونم به یه آدمیزاد؟ سرم رو به چپ و راست تکون دادم. - مثل اینکه تو هنوز نمی‌دونی کجا ایستادی. اگه ما خون‌‌آشام‌ها به آدما اعتماد می‌کردیم، خیلی وقت پیش منقرض شده بودیم. بازرس پوفی کشید. -‌ لااقل دستامو باز کن! توی چشم‌هاش نگاه کردم و دنبال ذره‌ای صداقت گشتم تا راحت‌تر دروغش رو باور کنم. اگه نقشه داشت تا با پلیس تماس بگیره... همه‌چیز تبدیل به فاجعه می‌شد! وقتی برخلاف میلم، دست‌هاش رو باز کردم، لبخند یه وری تحویلم دادم که به خیال خودش جذاب بود؛ برای من، بیشتر شبیه لبخند یه سوسک، درست یک دقیقه قبل از دمپایی خوردن بود. - غصه نخور نانا خانم، دوستی واسه همین روزاست دی... تبر رو به شاهرگش چسبوندم. دست‌هاش رو بالا برد و غرید: - چه مرگته؟ بکش اون‌ور!‌ دِ آخه اسباب‌بازی که نیست. - نارسیس، اسم من نارسیسه. خوب یادت نگهدار چون با این روند، آخرین اسمیه که قبل از مرگت نجوا می‌کنی.
  7. دیروز
  8. Mahdieh Taheri

    مشاعره با اسم پسر🩵

    زانیار
  9. اکنون هرگاه جهان بیش از حد واقعی می‌شود و من از صلابتِ سنگ‌ها و قطعیتِ دیوارها خسته می‌گردم، به تو می‌اندیشم چونان امکانِ دیگرگونه‌ بودن. تو برهانی ناتمام بودی در رساله‌ای که زندگی بی‌اعتنا رهایش کرد. شاید عشق همین باشد: نه وصال، بلکه آگاهیِ دردناک از این‌که روح ظرفیتی فراتر از زیستنِ معمول دارد. و تو، با نرسیدنت، این ظرفیت را در من بیدار کردی. پس اگر روزی در چرخه‌ای دیگر از تکوین یا در حاشیه‌ای فراموش‌شده از لوحِ تقدیر نام من و تو به یک جمله برسد، دیگر از زمان شکایتی نخواهم داشت. زیرا آموخته‌ام برخی دیدارها برای رخ دادن نیستند، برای معنا یافتن‌اند.
  10. سیگار میان دستانم می‌سوزد و دود میان لب‌هایم گم می‌شود. لعنتی… زمانی فکر می‌کردم همین چند پک می تواند مرا آرام کند، اما حالا حتی سیگار هم حریف آشوبِ دلم نیست. قلبم بی‌تو آشفته‌حال است؛ مثل خانه‌ای که چراغ‌هایش روشن مانده اما کسی در آن نیست. ثانیه‌ها کند راه می‌روند، دقیقه‌ها روی سینه‌ام می‌نشینند، و زمان… آه دلبرِ من زمان از وقتی تو رفته‌ای دیگر معنا ندارد. نه می‌گذرد، نه می‌ایستد، فقط مرا با خودش می‌کِشد. و من میان دود، میان خاطره، میان نبودنت گیر افتاده‌ام؛ بی‌آرامش، بی‌قرار، بی‌تو.
  11. حال و روزم را ببین، بی‌تو دگر گفتنی نیست. نمازِ صبحم با بغض یکی‌ست. حرف‌هایم بوی شادی نمی‌دهند؛ مزه‌ی شیرین در دهانم تلخ‌تر از زهر است. می‌شود برگردی؟ یک‌بار بگذار باز موهایت را لمس کنم و میانش نفس بکشم.
  12. پارت دوم | ورود به ماجرا تصمیم گرفتم برم خونه میلا تا با هم بررسی کنیم این پسر ناشناس واقعاً کیه و آیا واقعا وجود داره یا فقط تو خواب منه… میلا با لبخند گفت: - عالیه! باید بفهمیم قضیه چیه. چند دقیقه بعد از تحقیق و بررسی، حس تشنگی بهم دست داد. گفتم: - می‌رم یه آب بخورم… میلا گفت: - اره، برو آب بخور، مغزت یه کم کار بیفته! رفتم آشپزخونه، لیوان برداشتم و شیر آب رو باز کردم… ناگهان، **لیوان از دستم سر خورد!** منتظر بودم صدای شکستنش روی سرامیک رو بشنوم، ولی هیچ صدایی نیومد… عجیب‌تر اینکه، لیوان سالم بود، آب داخلش بود و هیچ ترک یا شکستگی نداشت، انگار اتفاقی نیفتاده! دست‌ها و صورتم پر عرق شد، قلبم تند زد و خشکم زد… میلا وقتی دید، سریع پرسید: - چی شد؟ قصه رو براش تعریف کردم و هر دو همزمان گفتیم: - رسماً وارد یه ماجرای جدید شدیم… ادامه دارد…
  13. با سوزش دستم رشته خاطراتم پاره شد. به چشم‌های آبیِ دکتر خیره شدم. فهمید دردم اومده دستم رو بوسید. - الان خوب میشه. جبهه گرفتم. - بچه نیستم. شونه بالا انداخت. - برای من هنوز همون بچه شیطون خراب‌کاری. سرم رو به بالا گیر داد تا راحت قطره‌ها بره. مامان هم سوپ به من داد و گفت: - خودم فردا جای تو میرم فروشگاه. این جوری بد قول هم نمیشی. چشم‌هام رو مالیدم‌. - نه خودم میرم. فردا هم مطمئنم خوبم. قاشق رو هول داد تو دهنم. جیغ زدم: - مامان! - درد. دکتر سرنگی تو سرمم خالی کرد. - لیا، آروم باش. دانژه فقط مسئولیت‌پذیزه. مامان تندتند سوپ تو دهنم گذاشت. - پس مریضیش چی؟ دکتر زهر خودش رو ریخت. - الان برای حرف زدن از مریضی مسخره‌ست. مامان متوجه حرف دکتر شد و دلخور نگاهش کرد. من هم به دکتر خیره شدم. - می‌خواید سر یه موضوع بی‌اهمیت بحث کنید؟ دکتر وسایلش رو جمع کرد و رفت؛ اما صداش رو شنیدم. - شاید. چشم‌هام گشاد شد. مامان هم آخرین قاشق رو به خوردم داد‌. خواست بره دستش رو گرفتم. - مامان تو اجبارم نکردی. خودم تصمیم گرفتم؛ مطمئن باش. مامان پیشونیم رو بوسید. - نگران نباش، استراحت کن. رفتش رو در رو آروم بست. با نگرانی که دکتر مامانم رو دعوا نکنه خوابم رفت. ... با زنگ گوشیم، خسته پلک‌های سنگینم رو باز کردم. نمی‌خواستم برم؛ فروشگاه هم رکسانا به من سپرده. از روی تخت با اجبار پایین اومدم. در اتاقم آروم باز شد. مامان وقتی دید بیدارم لبخند زد. - پس می‌خوای بری؟ سرتکون دادم. لباس‌هام رو با یه شلوار جین مشکی و یه کاپشن چرم عوض کردم. مامان به صورتم اشاره کرد. - برو یه آب بزن. به سقف خیره شدم و دست روی چشم‌هام گذاشتم. فکر شستن صورتم و لرز بعدش، اخم به چهره‌ام آورد؛ اما مقاومت نکردم. رفتم دست و صورتم رو شستم. سرمام شد و خودم رو بغل کردم. کیف و وسایلم رو برداشتم گفتم: - دکتر رفت سرکار؟ آهی کشید. - آره رفت، دانژه کی می‌خوای پدر صداش کنی؟ دست‌های بی‌حس شده‌ام رو تو جیبم کردم و نفسم رو بیرون دادم. - من رفتم. از اتاق بیرون زدم. داد زد: - دانژه مگه آدرین رو قبول نداری؟ وسط پله‌ها ایستادم. حرفش خیلی زور می‌گفت. با گلو درد گفتم: - دارم، ولی پدر گفتن راحت نیست. دستم رو روی غبغبه‌ام فشار دادم بلکه درد مثل شیشه گلوم رو خش نده. صدای قدم‌های مامان پشت سرم شنیده شد. - چرا راحت نیست؟ پله رو برای نیفتادنم از سر ضعف گرفتم. - ما زمانی اسم پدر رو یاد می‌گیریم که تو شکم مادریم. پدر حس شدنیه نه صدا شدنی. مکث کردم. آروم‌تر ادامه دادم: - دکتر برای من به اندازه بابای خودم عزیزه و دوستش دارم. پس راحتی منو با یه اسم نگیر. دیگه منتظر حرفی نشدم. از خونه بیرون زدم. نگهبان ماشین منو روشن کرده بود و گفت: - خانم مادرتون درخواست کردن ماشین رو برای شما گرم کنم. بخار از میون لب‌هام بیرون زد. - ممنون. سوار ماشین گرم شدم. راه فروشگاه رو در پیش گرفتم. بارش کم‌تر بود؛ کارکنان داشتن برف‌روبی و نمک پاشی می‌کردن. گوشیم زنگ خورد نگاه کردم. دکتر بود. - سلام دکتر؟ - سلام، حالت چطوره؟ ولوم آهنگ رو پایین اوردم. - از دیروز بهترم. صدای نازک زنی اومد. - آدرین، هستی؟ اخم کردم. کسی دکتر رو بجز مامانم آدرین صدا نمی‌کرد. مشکوک صداش زدم. - دکتر؟ صدای بوس ا‌ومد. فرمون رو به چپ چرخوندم و گوشه جاده رو ترمز زدم. دکتر جواب بوسش داد و گفت: - دانژه بعد زنگت می‌زنم. قطع کرد. جداً گوشی رو روی من قطع کرد؟ اون زن کی بود؟ گوشی رو تو دستم فشار دادم. حس بدی همه وجودم رو گرفت. سرم رو تکون دادم. - نه؛ دکتر همچین کاری نمی‌کنه. به گوشی خیره شدم. بهتره برم فروشگاه؛ بعد از زبون خودش بشنوم اون زن کی بوده.
  14. میکال نزدیک شد و وردی خوند تمام خاک و کرم حتی قورباغه‌ها وارد دروازه‌ای شدن و وسایل من تمیز شد. کیفم رو برداشتم و از کلاس خواستم بیرون بزنم که مدیر با اخم گفت: - بذار به خانواده‌ات زنگ بزنم. پشت سر مدیر امپراتور همراه تریستان ظاهر شد. با دیدن تریستان ترسیدم. همونی که می‌دونستم شد و ترسناک گفت: - تیوان؟ این جوری گفتی این انجمن خوبه و از ملکه من مراقبت می‌کنند؟ امپراتور دست روی پیشونیش گذاشت. - بچه هستن، پیش می... تریستان غرش کرد. کل مدرسه چنان لرزید که دیوار رو گرفتم. تریستان جلوی دو تا دختر ایستاد. هیچ کس نفهمید چطور جلوی اون دوتا دختر ظاهر شده، اما من که باهاش یک ساله دارم مبارزه می‌کنم دیگه می تونم تا حدی بخونمش. شمشیرش ظاهر شد و لرزه به جونم افتاد‌. خواست جفت دخترا رو بکشه! خون تو رگ‌هام خشک شد و جیغ زدم: - نه؛ بهت دستور میدم. شمشیر بزرگ تریستان وسط هوا خشک شد. با قدم‌های محکم سمتش رفتم. دستش رو گرفتم و گفتم: - بیا بریم، خستمه می‌خوام خونه برم. برگشت و ترسناک با چشم‌های سبز درخشان نگاهم کرد. هنوز عصبی بود، ترسیدم و سرم رو پایین انداختم. شمشیر تو دستش ناپدید شد. پوفی بلند کشید و از کنارم رد شد: - این بار می‌گذرم سری بعد می‌کشم. لرزیدم و خواستم دنبالش برم غیب شد! جو متشنج و سنگین شده بود. امپراتور نزدیکم شد و گفت: - بیا ببرمت خونه، انقدر عصبیه که باز منو می‌کشه این بار بدون برگشت. مدیر معذب گفت: - امپراتور من.‌.. امپراتور سرد شد و ترسناک‌تر از تریستان جوری حرف زد که انجمن دوباره به خودش لرزید: - گند زدی. میکال نگران گفت: - مراقب خودت باش، باهاش بحث نکن، فردا منتظرتم. سر تکون دادم و همراه امپراتور رفتم. امپراتور نیم نگاهی به من کرد‌. لبخند مهربون زد و پرسید: - اذیت شدی؟ واقعا روز بدی بود و گفتم: - چون سانترو هستم، همه از من بدشون میاد‌. اخم کرد و آهی کشید. - نمی‌تونم افکار بعضی‌ها رو تغییر بدم، ولی تو می‌تونی. پوزخند زدم. - برای افکار مردم زندگی نمی‌کنم. من هرچقدر خوب باشم؛ حتی عطردار، وقتی لق بزنم یا پژمرده بشم منو می‌چینند. برای خودم زندگی می‌کنم‌. چون هیچ‌کس با من مثل من نیست. کسی که پشتم رو خالی نمی‌کنه فقط خودم هستم. از محوطه قصر بیرون زدیم و تایید کرد. سکوت کرد و به اطراف خیره شد. بالاخره آروم گفت: - به قصر من میای، یا میری خونه خودت؟ ایستادم، خودش هم ایستاد و پرسیدم: - می‌تونم تو اون اتاقی که پری داشت بیام؟ خشکش زد و بدون نگاه به من پرسید: - برای چی؟ شونه بالا انداختم. - همین‌جوری. دست روی شونه‌ام گذاشت. نوری درخشید، وقتی نور رفت ما تو همون اتاق، یه سمت تمام شیشه بودیم. پری‌ها نبودن! گیج به اتاق نگاه کردم. پس کجا رفتن؟ کیفم رو در اوردم یه گوشه گذاشتم. امپراتور تیوان سمت فانوس لاله رفت و زنگ زیرش رو زد. دو تا پری که یکیش همون پری تماما آبی درخشان بود و گفت: - امپراتورم؟ امپراتور به پری اشاره کرد. - اسمش رائودین ایزد پری‌ها هستش. خشکم زد و لب زدم: - ایزد! رائودین با اخم جواب داد: - اشتباهه من یه نیمه ایزدم و کاملا ایزد نیستم ملکه آسمان. امپراتور تیوان سر تکون داد و به پری دوم اشاره کرد: - ملکه پری‌ها الیکا. سر تکون دادم. یه پری بانمک چشم صورتی و مو رزگلدی بود. لبه تخت نشستم و به رائودین خیره شدم. چشم‌های آبیش حس‌می‌کردم آشناست شبیه همون کسی که تو ذهن تریستان بود و سبدی نوزادی که من بودم رو زیر درخت گذاشت. می‌دونم، دارم به همجوشی اعتیاد پیدا می‌کنم ولی واقعا لازم داشتم. بلند شدم و نزدیک رائودین شدم‌. خواستم دست روی سرش بذارم بدنش بزرگ شد و قدش از من بلند‌تر و گفت: - نمی‌ذارم کسی بجز امپراتورم به من دست بزنه. چشم‌هام رو بستم و زمزمه کردم: - تو منو زیر درخت انسان‌ها گذاشتی؟ هولم داد و روی تخت پرت شدم. تیز نگاهم کرد: - متوجه منظورت نمیشم. سرم رو درون تشک تخت فشار دادم. امپراتور با اخم پرسید: - یعنی چی زیر درخت انسا‌ن‌ها تو رو گذاشته؟ رائودین اصلا نمی‌تونه از فانوس پری‌ها دور بشه. بازم اشتباه کردم؟ ولی چشم‌هاش آشنا می‌زد. روتختی رو تو مشتم فشار دادم و لب زدم: - شرمنده اشتباه گرفتم. نشستم و تلخ به امپراتور گفتم: - می‌تونم این جا بخوابم؟ امپراتور سریع بلند شد و تایید کرد. - آره می‌تونی. چهار دست و پا خودم رو بالا کشیدم. سرم رو روی بالشت سفید گذاشتم و چشم‌هام رو بستم. امپراتور گیج پرسید: - تو توی دنیای انسان‌ها بودی؟ چشم‌بسته لب زدم: - آره. حیرت تو صداش موج زد و شوکه گفت: - امکان نداره! تنها کسی که می‌تونه برای دنیای انسان‌ها دروازه باز کنه پادشاه آکیلا هستش، با اجازه‌اش مامور‌هاش هم می‌تونند. چون آکیلا شاه‌شاهان آییندرا و زمین هستش. هیچ کدوم از ما آسمانی‌ها نمی‌تونسم دروازه‌ای به زمین انسان‌ها باز کنیم. چشم‌هام رو نیمه باز کردم و لب زدم: - فقط آکیلا می‌تونه؟ چرا وقتی به خانواده‌ام تا میام نزدیک بشم... اسم آکیلا مثل سد جلو میاد؟ اون مرد ترسناک مگه چقدر قدرتمنده؟ امپراتور تیوان لبخند زد و زمزمه کرد: - شایعه شده آکیلا یه ایزده‌. در زمان‌های خیلی دور دو برادر به دنیا میان. اولی با چشم‌های خاکستری روشن بدنیا اومد. دومی با چشم‌های بسته. وقتی بدنیا میاد مادرش به شکل عجیبی خشک میشه. بدون خون، بدون مانا، بدون زندگی. اون زن به رنگ قهوه‌‌ای خاکی خشک در میاد. گوشتی که دیگه نبود و پوست به استخون مادر چسبیده بود. اولی موهاش تماما مشکی بود. دومی هم سفید. پس اسم‌هاشون آکیرا و آکیلا شد. آکیلا بزرگ می‌شد ولی هر روز عجیب‌تر و ترسناک‌تر‌ می‌شد. آکیرا عادی بود ولی فهمیدیم یه اژدهاست. یه اژدهای غیرعادی، یه اژدهای تاریک... نه تاریکی پلیدی، بلکه بلعنده تاریکی بود. هرچی سیاهی رو جذب می‌کرد از خودش دور می‌شد و کاملا تو فرم اژدها داشت می‌موند. نفسش رو عمیق بیرون داد و انگار داشت اون لحظه رو می‌دید چشم‌هاش غمگین شد و گفت: - با نوه من طناز ازدواج کرد و تریستان بدنیا اومد. ولی آکیلا هم‌چنان هیچی ازش نمی‌دونستیم و به رسمیت پادشاه پادشاهان نام گذاری شد. تا روزی که بعد از مقامش، چشم‌هاش تو سن بیست و سه سالگی باز شد. چشم‌هاش خونین بود، سرخ و خونی. همه‌ترسیده بودن و حکومت جدید رو آکیلا بنا کرد. هنوز به طرز عجیبی ناشناخته‌است. چه جالب بود داستانش! داستان دو برادر دو قلو‌! با همه این‌ها باز هم من از آکیلا می‌ترسیدم. خمیازه‌ای کشیدم و چشم‌هام سنگین‌تر شد و گفتم: - جالب بود. جالب بود ولی منو به پدر و مادرم نرسوند. چشم‌هام رو بستم و خوابم رفت.
  15. روشا و نادین تو سکوت و رنگ پریده همراهم اومدن. میدونم با دیدن خاکستر شدن سینی و بشقاب کیک و چنگال ترسیدن‌، کاری هم برای ترسشون نمی‌تونستم بکنم. آهی کشیدم و وارد کلاس شدم. همه داشتن یکی یکی می‌اومدن. به کیفم که اشتباهی گذاشته شده بود خیره شدم. معلومه تکون خورده. نمی‌خواستم خودم در کیف رو باز کنم. برای همین به نادین اشاره کردم‌. - بیا در کیف منو باز کن. نادین کیفم رو بی‌حرف برداشت و بازش کرد. همون لحظه دیدم وسایلم پر از کرم خاکی شدن. نادین هم شوکه به داخل کیف من خیره شد. که پر از خاک و کرم بود. به صندلی تکیه دادم و چشم‌هام رو بستم. روشا فریاد زد: - کار کیه؟ نادین ترسناک شد و دندون‌های نیش گرگیش بیرون زد و غرش کرد: - به چه حقی با ملکه این کار رو.‌.. دست روی دست نادین گذاشتم‌. - آروم باش. تکون سختی برداشت. بدنش به حالت عادی برگشت و نگاهم کرد. در کشاب رو باز کردم تا کتا‌ب‌هام رو تمیز کنم توش بذارم؛ بعد برم کیفم رو بتکونم، اما تا در کشاب صندلیم رو باز کردم. یه قورباغه روی من افتاد. درون کشاب سه تا قورباغه بود! همه دخترا جیغ زدن. فکر نکنم بتونم آروم بمونم. میکال وارد کلاس شد، با دیدن جو متشنج به من و کیفم نگاه کرد. چشم‌هام رو بستم و آروم جوری که کسی این کار رو کرده بشنوه. - شوخی بامزه‌ای بود. من بازی دوست دارم ولی وقتی شورش در بیاد.‌..‌ غرش کردم و بلند شدم. بدنم نورانی شد و تمام میز، صندلی کتاب، لباس همه خاکستر شد و گفتم: - نابودتون می‌کنم‌. جیغ همه بالا رفت، چون لباس تنشون هم خاکستر شده بود. روشا و نادین لباس‌هاشون دست نخورده بود و چیزیشون نشده بود. میکال اخم کرد و گفت: - کلاس تعطیله از انضباط همه کم میشه. مدیر وارد کلاس شد و با دیدن وضع کلاس شوکه شد. کنارش هم یه مرد دیگه بود. مدیر به کیف پر از خاک و کرم من، و قورباغه‌های روی میزم نگاه کرد. همون لحظه آرتین همون پسر مو سرخه هم وارد کلاس شد. با دیدن وضع کلاس که خالی شده بود و تنها صندلی من وجود داشت دهنش باز موند‌. مدیر با اخم گفت: - زنگ میزنم خانواده‌هاتون بیان دنبال شما کلاس هفده امروز تعطیل میشه. روشا و نادین با وحشت سعی کردن کیفم رو تمیز کنند.
  16. عزیزم لطفا یک بار دیگه عکس رو اپلود کن لینکش رو کپی کن و همین‌جا ارسال کن.
  17. 🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا
  18. محبوبه و امین نیز محترمانه جواب او را دادند و بعد از خداحافظی از هم جدا شده و به‌سمت خروجی رفتند. النا دامن مادرش را گرفته‌بود و همراه او تندتند به‌سمت پارکینگ قدم برمی‌داشت و در این بین با حواس پرتی به اطرافش نگاه می‌کرد تا برای لحظه‌ی آخر کسی را که به خاطرش، به دانشگاه آمده‌بود را ببیند. خدا هم دل به دل او داد و او توانست آریا را با لبخندی بزرگ در حال صحبت کردن با گوشی‌اش پیدا کند. لبخند زیبای مرد جوان به النا نیز سرایت کرد که با خجالت ریز ریز خندید و سرش را برگرداند. پدر و مادرش لبخند او را دیدند و بر فرض این‌که از خانه خارج شده و به دانشگاه آمده گذاشتند؛ غافل از این‌که دخترک خامشان تا پا به بیرون از خانه گذاشته و اولین کسی را دیده که متفاوت از طرز فکر اوست، دل به دل او داده‌‌بود. *** خاطره آویزان او شده‌بود که به خانه‌ی عمویش بیاید. او نیز نتوانست به دخترعمویش جواب رد دهد. همین که به خانه رسیدند، خاطره دوید و خود را در آغوش نازنینی انداخت که در حال قهوه خوردن در حیاط بود. نازنین سریع قهوه را روی میز کنارش گذاشت و دستانش را به دور خاطره پیچاند و با خنده گفت: - آروم‌تر عزیزم، نزدیک بود قهوه بریزه روی لباسم. خاطره از آغوش او در آمد و بی‌توجه به حرف نازنین با نگاه کردن به اطراف پرسید: - زن عمو پس افشین و سوسن کجان؟ - افشین سرویسه سوسن هم خوابه... بچم از صبحه تا الان دانشگاه بوده. خاطره تا فهمید سوسن خوابیده، چشمان سبزش برق زد و با خنده از جایش بلند شد. نازنین از خنده‌ی او به خنده افتاد و سریع گفت: - اذیتش نکن که بعد رو سر ما خالی می‌کنه. صدای خنده‌ی خاطره بلندتر شد و به‌سمت پله‌ها و خانه دوید. در این بین آریا با مادرش حوال‌پرسی گرمی کرد و سپس با رفتن به‌سمت خانه گوشی‌اش را برداشت و نگاهی به شماره‌ای که تازه سیوش کرده‌بود، انداخت. «دلبر خانم» انحنایی لبانش بزرگ‌تر شد. صفحه‌ی پیامک را باز کرد و نوشت:«می‌تونم بهت زنگ بزنم؟» احتمال آن‌که برادران قلچماقش مدام رصدش کنند زیاد بود، برای همین به او پیام‌ داد. همان لحظه جواب پیامش آمد:«آره.» بی‌درنگ به او تماس گرفت و گوشی‌اش را کنار گوشش نگه‌‌داشت، بعد از دو بوق صدای آرام و خجالت‌زده‌ی دلبر به گوشش خورد: - سلام. - سلام... مزاحم که نیستم؟ - نه اصلاً! سخن دخترک به مزاجش خوش آمد که با مهربانی لب گشود و صدای مردانه و بمش را مهمان گوش‌های منتظر او کرد: - معذرت می‌خوام ازت بابت امروز... دخترعموم اومد و نشد حرف بزنیم. قبل این‌که جوابی بشنود صدای جیغ بلند سوسن در خانه پیچید: - به اون دست نزن... کی این دیوونه رو آورده این‌جا؟ در آن مابین صدای خاطره‌ نیز شنیده می‌شد که با کنجکاوی و خنده می‌گفت: - این چیه؟ عه مثل ژله‌ست! جیغ سوسن بلندتر شد و با عصبانیت فریاد زد: - هایلایترم رو خراب کردی... نه‌نه اون مال صورته، بذارش سر جاش... با دست نمال بهش. - مگه با هایلاتر مشق نمی‌نویسن؟ افشین با لبخند همان‌طور که دستانش را با حوله‌ای کوچک پاک می‌کرد، وارد سالن پذیرایی شد و خطاب به آریا گفت: - تو این زلزله رو آوردی؟
  19. گاه می‌اندیشم که تو نه یک شخص، که رخدادی متافیزیکی بودی؛ نوعی اختلال در سیر علیّتِ جهان، شکافی ظریف در پیوستار عادت. آمدنت یا حتی امکان آمدنت، چنان بود که انگار «معنا» برای لحظه‌ای کوتاه از تبعیدگاهِ خویش بازگشته باشد. من به تو نرسیدم، چرا که رسیدن، مقوله‌ای است زمینی و ما در افقی نابرابر تنفس می‌کردیم. تو در ساحتِ «بودنِ ناب» ایستاده بودی و من هنوز در هزارتوی «شدن» دست‌وپا می‌زدم. عرفا می‌گویند هر آن‌چه از دست می‌رود یا زود آمده یا دیر معنا شده است. پس تو را نه گم کردم و نه فراموش؛ بلکه به لایه‌ای ژرف‌تر از آگاهی واگذار نمودم، آنجا که نام‌ها فرو می‌ریزند و اشیاء از بارِ تعریف تهی می‌شوند. در آن اقلیمِ بی‌زمان، تو به «اشاره» بدل شدی، به مکثی قدسی میان دو تپشِ هستی.
  20. #پارت سیزدهم چادر رو روی سرش مرتب کرد و دست مهشید رو کشید تا پشت سرش از کنار محمود رد بشن، که قدمی جلو اومد و مقابلشون ایستاد. - تو بمون باهات کار دارم. توی صورتش چشم درشت کرد. - من با شما کاری ندارم. محمود پوف کوتاهی کشید و پلک زد. آرومتر از قبل جوابش رو داد که مثلا مهشید نشنوه. - به نفعته گوش بدی، یلدا! از اینکه با پررویی اسمش رو بدون پسوند و پیشوند صدا میزد و راحت رفتار می‌کرد، کفری شد ولی لحن تهدیدگونه‌ش اون رو از رفتن باز داشت. - تنها باشیم بهتره! دست مهشید رو محکم‌تر فشرد. این رو دیگه تاب نمی‌آورد و قصد داشت از کنارش رد بشه ولی محمود با پررویی به صورت مهشید سر کج کرد. - تو برو خونه‌ی یلدا اونم زود میاد. هنوز داشت باتعجب و طلبکار نگاش می‌کرد که محمود کلید توی دستش رو کشید و از دستش درآورد. دسته کلید رو به طرف مهشید گرفت. مهشید زل‌زل به شاخ و شونه‌ای که این دو نفر با چشم به هم می‌کشیدن، خشک شده نگاه می‌کرد. تصمیم گرفت لجبازی رو تموم کنه؛ پس به سمت مهشید سر رو به تایید تکون داد. - برو خونمون، منم پشتت اومدم. نگاه مهشید بین اون و محمود چرخید. آخرش کوتاه اومد و زیر لب گفت: - زودی بیاها… و بعد دسته کلید رو از دست محمود قاپید و ادامه‌ی کوچه‌ی خلوت رو دوید. نفسش رو با حرص خالی کرد و از پایین نگاهی سربالا به محمود رفت. - تا کسی نیومده زودی بگو حرفت رو! محمود صاف ایستاد و موهای آب و جارو کشیده‌ش رو دست کشید که به مدد ژل و تافتی که زده بود، یه اینچ هم تکون نخورد. - نگو که حرف دل من رو نمی‌دونی یلدا خانووم! این یلدا خانومی که گفت از لحاظ ادای احترام و اینا نبود، انگار پشتش کوهی از حرص و عقده خوابیده بود. - حرف دل شما به من مربوط نمیشه آقا محمود! خوبش شد، موشک جواب موشک تا اون اینطوری صداش نزنه. - مربوطه، خودت هم می‌دونی مربوطه، از بچگی‌مون مربوط شده! لبش رو از داخل جوید، یه کم تپش قلب گرفته بود، چرا لحنش اینطوریه؟! تن و بدنش رو داره به لرز درمیاره. - من و شما هیچ وقتی به هم ربط نداشتیم و نخواهیم داشت! لرزش صداش رو خودش هم شنید و از خودش کلافه شد. محمود دو قدمی که دقایقی قبل عقب رفته بود رو پر کرد و مستقیم به صورتش نگاه کرد. چشماش پرمدعا بودنش رو فریاد میزد. - من از وقتی خودم رو شناختم، تو رو دوست داشتم، حالا ندیدی و نذاشتن که ببینی تقصیر من نیست. صورتش داغ کرد، انتظار این اعتراف رو اونم اینجا نداشت. کاش به حرف مهشید گوش داده بود و از کوچه اصلی برمی‌گشتن. برعکس مهشید که از این کوچه پشتی می‌ترسید، اون همیشه عاشق خلوتی اینجا بود، البته از این به بعد نه! - منظورت چیه؟! اصلا از من چی می‌خوای؟ محمود یه قدم دیگه جلو اومد که چشماش روی فاصله‌ای که داشت اینچی میشد رفت و برگشت. - می‌خوام باهام دوست بشی، اونم نه دوست ساده، دوست دخترم! از اینهمه وقاحتش در لحظه، هم ترسید و هم شرمش اومد. چشمای سیاهش رو به روش تنگ کرد. - خجالت بکش، دوست دختر چیه؟! نمی‌ترسی به یاسرمون بگم، قیمه قیمه‌ت کنه؟ انتظار داشت یادآوری اسم یاسر، محمود رو از تک و تا بندازه ولی اون توپ رو جای دیگه انداخت. - اگه الان جای من اون پسر نچسب، علی کوچولو هم بود، همین رو می‌گفتی؟! اینکه اسم علی رو با سخیف‌ترین لحن به زبون آورد به کنار ولی از اینکه مبادا چند باری که با علی از این کوچه رد شدن رو دیده باشه قلبش به درد اومد. - اینکه من ازت خوشم نمیاد به هیچ آدمی ربط نداره محمود خان، که اگه یه پسر فقط روی زمین باشه و اونم تو باشی، بازم باهات دوست نمیشم‌! حرفش کاری بود که محمود تکونی خورد و صدای حرصی دندونای چفت شده‌ش به گوش رسید. - حرف آخرت یعنی اینه؟! مصمم گفت، چون مطمئن بود هیچ‌وقت دلش نمی‌خواد با محمود کوچک‌ترین ارتباطی داشته باشه چه برسه به دوستی و در نهایت عشق و عاشقی! - حرف اول و آخرم اینه. صورت محمود در لحظه سرخ شد و با غضب سرش رو تکون‌تکون داد. - برو... امیدوارم رو حرفت بمونی! تهدیدش ته دلش رو لرزوند ولی سعی کرد خودش رو محکم نشون بده. از گوشه‌ی چادرش گرفت و با قدم‌هایی محکم از کنار محمود گذشت. باقی کوچه رو بدون برگشتن به عقب با قدم‌هایی تندتر ولی نه به حالت دو به انتها رسوند، با دلی که تا خود خونه، آروم نگرفت.
  21. #پارت دوازدهم به رضا که آخرین کارتن وسایل رو با کمک مصطفی توی ماشین باری گذاشتن، سینی چای رو تعارف کرد. زضا با لبخند لیوان چای رو با یه حبه قند برداشت و تشکر کرد ولی مصطفی از برداشتن خودداری کرد. - دستت درد نکنه یلدا خانم، من باید زودی برگردم، سالن استخر کسی نیست! فرزان خانم، مادر زهره پرسروصدا ازش تشکر کرد. یکی از خانم‌های سن و سال‌دار و با تجربه‌ی محله‌ی باصفامون بود. - ننه انشالله عروسیت بیام با آبکش آب بیارم! به اصطلاح بامزه‌ش لبخند زد، مگه با آبکش هم میشه آب آورد؟! - ننه فرزان تو که داری میری شیراز، دیگه کی بشه تا بیای؟! فرزان خانم به روی رضا پسر خوشرو و خوش زبون محله چشمک زد. - ننه قول میدم هر کدوم عروسیتون دعوتم کردید، جلدی بیام! کوچه از تعداد همسایه‌های مشایعت کننده‌ی یکی از قدیمی‌های محل رفته‌رفته پر میشد. دیگه کم‌کم وسایل خونه جابجا شده و برادر بزرگ‌تر زهره که خودش شش سال پیش به شیراز مهاجرت کرده بود، رو به مادرش گفت: - جستی خدافظی‌هاتون رو بکنید تا روشنه هوا راه بیفتیم. اسباب‌کشی با کمک همسایه‌ها و بچه‌های محل زودتر از چیزی که فکر می‌کردن، تموم شد و لحظه‌ی خداحافظی رسیده بود. بابا حیدر، پدر زهره توسط مردایی که این‌ساعت توی محل حضور داشتن، به ترتیب به آغوش کشیده شده و گرم وداع میشد. دخترا هم دور زهره که چند وقتی به کمک واکر به راه افتاده بود، محاصره شده و چشماش هنوز نرفته پر از اشک و دلتنگی بود. چادر رنگیش رو به دورش مرتب کرد و توی هیاهوی دخترا به صدا دراومد. - اینجور که شماها آب غوره راه انداختین، دل آبجی‌مون رو خون کردید هنو نرفته! مهشید که هر ثانیه یه بار آب دماغش رو بالا می‌کشید، نق زد. - اگه این زهرای ورپریده به همین عباس خودمون رفته بود و شوهر شیرازی دلش نمی‌خواست، الان ننه فرزان هم مجبور نمیشد برگرده شیراز. البته که ازدواج بچه‌های ننه فرزان به اقوام شیرازیشون توی این تصمیم مهاجرت تاثیر داشت ولی بهشون حق می‌داد که بخوان توی شهر آبا و اجدادیشون باقی زندگی رو پشت سر بگذرونن. به روی مهشید با چشم انداختن به زهره‌ی ماتم زده توبیخ‌گر گفت: - ببخشید که از شما اجازه نگرفت مهشید بانو، بعدشم دارن برمی‌گردن به شهر و دیار خودشون، خب! مژگان پس حرف اون رو گرفت و با اینکه نگاش اشکی بود رو به زهره گفت: - میان بهمون سر می‌زنین زهره، تازه ما هم توی تعطیلات مدرسه میایم شیراز دیدنتون. دونه‌دونه زهره رو به آغوش کشیدند و با وجودی‌که دوریش بعد این‌همه سال دوستی خیلی سخت و دردناک بود ولی با لبخند آنها رو مشایعت کردند. کوچه از تعداد آدم‌ها کاسته شد و دخترا هم بعد کلی دردودل به خونه‌هاشون برگشتن و اون موند و مهشید. - مامانت رفت خونه خاله منیر انگار! رو به مهشید سرش رو تکون داد. - آره رفته نقشه‌ی جدید قلاب‌بافیش رو یاد بگیره! مهشید دستش رو گرفت و کشید. - بیا تو هم بریم خونه‌ی ما! ابروهاش رو بالا انداخت و اون رو به سمت خودش کشید. - نه، خونه‌ی ما کسی نیست. مامانم گفت بعد راه انداختن زهره برگردم. مهشید حرصی شد. - مگه قرار نبود باهام ریاضی کار کنی؟! گوشه‌ی لبش از حرصی که الکی می‌خورد ، کش اومد. - برو به مامانت بگو، تو بیا بریم خونه‌ی ما. از کوچه‌ی پشتی به سمت خونه‌شون راه افتادند. مهشید با صدایی نازک کرده گفت: - هی از این پشت مشتا میای که علی ببینتت، خفتت کنه؟! بازوش رو ویشگون گرفت که خیلی لوس خودش رو جمع کرد. - پیشی کوچولو مودب باش، بعدشم این حرفا هنو واسه دهن تو زوده. هنوز به وسطای کوچه‌ی همیشه خلوتشون نرسیده بودن که صدای پای کسی از پیچ قبلی اومد که روی برگای خشک کشیده میشد و باعث شد که اون و مهشید از حرکت بایستند. چشماش به چشمای برق افتاده‌ی محمود نشست که بر عکس همیشه، تک و تنها بود. لبخند کجی که زد، تیر شد و به چشم اون زخم زد. - سلامت رو خوردی مهشید کوچولو؟! نوع سوالش رو به مهشید بود ولی چشماش خیره، اون رو می‌پایید. مهشید در لحظه اخماش توی هم رفت. - مگه بهت سلام بدهکارم؟ وا؟!
  22. نام رمان: مرز بیداری نویسنده: آریلا | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه، غمگین، ماجراجویی حتما خلاصه رمان: لیا هر شب خواب‌های عجیبی می‌بیند پسر ناشناسی که در حال سقوط است، کسی که حضورش هم مرموز است و هم نگران‌کننده... یک روز، اتفاقی غیرمنتظره رخ می‌دهد و لیا متوجه می‌شود که این پسر، نه تنها در خواب، بلکه در واقعیت هم مراقب اوست. با کمک دوست صمیمی‌اش، میلا، لیا وارد دنیایی می‌شود که مرز خیال و واقعیت در آن محو شده، جایی که هر راز، هر حرکت و هر نگاه، پر از رمز و معماست. مرز بیداری داستانی عاشقانه، غمگین و پرماجراست که خواننده را درگیر می‌کند و تا آخر، نفس‌نفس‌زنان منتظر پرده‌برداری از حقیقت نگه می‌دارد… شخصیت‌ها: لیا: دختری با موهای کوتاه که خواب‌های عجیب و پرمعما می‌بیند میلا: دوست صمیمی و همراه که همیشه کنار لیاست پسر ناشناس: کسی که در سایه‌ها از لیا مراقبت می‌کند
  1. نمایش فعالیت های بیشتر
×
×
  • اضافه کردن...