تمامی فعالیت ها
این جریان به طور خودکار بروزرسانی می شود
- ساعت گذشته
-
Yaatoff شروع به دنبال کردن Super Scatter Review: Pragmatic's New Spin on Gates of Olympus کرد
-
Super Scatter Review: Pragmatic's New Spin on Gates of Olympus
Yaatoff پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در عکس شخصیتهای رمان
50,000x peak win — that's 10x the original. Pragmatic Play took the legendary series to new heights with the Super Scatter mechanic. Curious if it's your style? Try it risk-free. Dive in — demo right here: https://gatesofolympus1000x.com/en-gb/ See also: https://gatesofolympus1000x.com/ko-kr/ The Basics - Reel setup: 6x5, scatter pays - RTP: 96.5% - Volatility: Super High - Mult symbols: reaching 500x per symbol What Sets It Apart Super Scatters trigger instant payouts upon the bonus activation: - One Super Scatter — a 100x direct win - A pair of Super Scatters > 500x wager - Three Super Scatters — 5,000x wager - 4 Super Scatters gives the complete 50,000x — the peak win Spin Impressions Cascade feature makes each spin engaging — triggered symbols disappear, new ones fall in. Mult symbols stack across cascades. In free spins (15 FS, retriggerable), multipliers form a growing total rather than clearing. Base game plays similar if you've spun the 2021 release. The tension shifts to bonus triggers: will a SS hit with those four regulars? The Takeaway Same DNA as the original release, bolder stakes. Worth trying if you enjoy high-potential variance with proven mechanics. -
لیلاا عضو سایت گردید
-
خیلی سخته
خیلیم تلخه
چیزایی که میخوای بگی اما میدونی ۹۹درثد آدما درک نمیکنن
چون توی اون موقعیت نبودن، چون حسش نکردن، چون تجربه نکردن، چون روی بد زندگی بهشون نشون نداده، چون...
-
# پارت یازدهم مامان با وسواس ساک مشکی سربازیش رو از وسایل و خوراکیهایی که دور خودش چیده بود، پر میکرد. کنارش روی زانو نشست و به چهرهی گرفتهاش نگاه انداخت. - اگه به غیر منِ بچهننه، یه دختر گیسو کمند داشتی، هیچوقت تنها نمیموندی منیر خانوم! دست مامان که داشت پاکت آجیل رو توی ساک فرو میکرد، ثابت موند و سر به سمتش کج کرد و از گوشهی چشم نگاش انداخت. - تو تموم امید من و باباتی علی! یادت باشه دلنگرونی من با این شوخیات کم نمیشه. پلکهاش رو به هم فشرد و خودش رو درست مقابل مامان کشوند. راحت چهارزانو روی فرش پذیرایی نشست و دستش رو روی دست لرزون مامان گذاشت. - قربونت بشم من نزدیک یکسال و نیم دیگه باید این مسیر رو برم و بیام، نباید که هر دفعه با اومدن و رفتنم اینطوری دل آشوبه بگیری. چشای عسلی مامانش پر شد ولی چشم ازش گرفت و دوباره مشغول چیدن ساک شد. - از این آجیلها زیاد برات گذاشتم، به دوستات هم بده بخورن حتما! بحث رو عوض کرد که از ریختن اشکاش جلوگیری کنه، پس اونم به تایید کلامش سر تکون داد. بعد به دنیا اومدنش، شرایط جسمانی مامانش دیر به حالت قبل برگشت و بعدها هم هر چه تلاش کردن، دیگه بچهدار نشدن. یکی یه دونه موندن اون نه تنها باعث دست انداختنش پیش بچههای محل شد، بلکه حساسیت بابا و به خصوص مامانش نسبت به اون رو همراه داشت که خودش هم بابتش بارها اذیت میشد. شاید اگه خواهر یا برادری داشت، مامانش هم اینهمه به اون وابسته نمیشد که با دوری ازش اینجوری به هم بریزه. بعضی وقتها از مرخصی اومدن پشیمون میشد؛ چون موقع برگشت به پادگان، قیافهی غصهدار مامانش بدجور روی اعصاب و روانش خط میانداخت. توی آشپزخونه دوتایی نهار میخوردن. مامان براش قرمهسبزی درست کرده و مقداری هم براش کنار گذاشته بود که توی راه بخوره. بابا زنگ زده بود که بعدازظهر واسه راهی کردن اون خودش رو میرسونه، چون واسه نهار برای مراسم ختم پدر همکارش دعوت شده بود. - میگم مامان چی توی این قرمهسبزیهات میریزی اینهمه خوشمزه میشه؟! اون چیزی که توی پادگان بهمون میدن رنگ و مزهی حنا میگیره! منیر خانوم بلند خندید و قاشقش رو توی بشقاب گذاشت. - از دست تو علی! چه ربطی به حنا داره قرمهسبزی آخه. با اشتها قاشق بعدی رو توی دهنش گذاشت و تاکیدوار گفت: - خانوم خانوما شما که نخوردی ببینی چه مزهی داغونی میده، والا الکی نمیگم. مامانش سر پایین انداخت و به محتویات بشقابش نگاه متاثری انداخت. - خدا بیامرز مادرم میگفت، قرمهسبزی دستپخت مادر هر کی، واسش بهترین غذای دنیاست، حتی اگه از نظر بقیه بدترین نوع پخت رو داشته باشه. با نوشیدن لیوانی آب، لقمههای پشتهم از غذا رو که بیفاصله خورده بود، به سمت معده پایین فرستاد. - خدا رحمت کنه مامانت رو، ولی من مطمئنم دستپخت تو رو هر کی بخوره، همین نظر رو داره. مامان سر بلند کرد و با یادآوری موضوعی لبخند زد. - اتفاقا هفتهی پیش که باز نهار تنها بودم، زنگ زدم به پری خانم و یلدا که بیان پیشم. یلدا هم از قرمهسبزی خورد به مامانش گفت طعم قرمهسبزیهای خاله منیر خیلی خاص و خوشمزهست! برق افتاد توی چشماش و لبخند روی لبش کش اومد. - چه خوب که من و یلدا هم سلیقهایم پس! مامان چشمکی به روش زد و گفت: - بله، بر منکرش لعنت! دوباره با تمرکز به روی میز انگار موردی یادش اومده باشه که چشماش رو تنگ کرد. - وقتی ما توی پذیرایی بودیم و یلدا اومده بود آشپزخونه دوباره لیوانای چای رو پر کنه، پری یواشکی بهم گفت واسه یلدا خواستگار اومده. حالش یکهو گرفته شد و اخماش توی هم رفت. قاشق از دستش توی بشقاب افتاد و صدای بدی داد. با حرص دستی دور لبش کشید؛ انگار هر چی خورده بود، همون لحظه از دماغش زده بود بیرون. - توی این سن چه خواستگاری! مامان که از عکسالعمل هیجانی اون متعجب شده بود، تندتند پلک زد و سر تکون داد. - هول نکن بابا، خودش رد کرده بود. حتی میگفت اصلا پیش یاسر و یلدا حرفش رو هم نزده. کمرش رو به صندلی نهارخوری چسبوند و نفسش رو خالی کرد. چشمی به اطراف آشپزخونهی همیشه مرتب خونه چرخوند. - خداروشکر که یاسر هم حساسه، نمیذاره هر کس و ناکسی در خونهشون رو بزنه. مامان اینبار به روش با شیطنت چشمک زد. - از کجا معلوم راضی باشه که خواهرش رو بده دست تو؟! به مامان چپچپ نگاه کرد. - بیا توی تیم ما منیر خانوم! خندهی مامان پر رنگتر شد، اما ناگهان مکث کرد. - ولی پری از این متعجب بود که میگفت خانم آشتیانی از خونوادهی محبی شاکی بود که بارها ازشون خواسته چون با اونا همسایهن پا پیش بذارن واسشون، ولی هر بار دستدست کردن! گوشش زنگ زد و چشماش از شک جمع شد. منظورش به محمود و خونوادهش بود. - آشتیانی کیه مامان؟ یلدا رو از کجا میشناسن؟! مامانش لیوان مقابلش رو از آب پارچ پر کرد و جرعهای ازش نوشید. - پسر دایی بابای محمود میشن انگار، ولی با زهرا خانوم اینا هم خونوادگی دوستن. توی جشن تولد مهشید دعوت بودن و اونجا یلدا رو دیدن و واسه پسر بزرگشون نشون کردن. اینکه محمود راضی نشده که فامیلشون به خواستگاری یلدا بره، توی دلش حرص و نگرونی با هم به زد و خورد پرداختن. دلآشوبه از این به بعد دست از سرش برنمیداشت که هر بار با شنیدن این اخبار اعصابش متشنج میشد. دستاش مشت شد و چشمای مامانش روش دقیقتر، انگار حالش رو فهمید که خواست خیالش رو راحت کنه. - حالا نمیخواد اخمات رو توی هم کنی، پری میگفت به غیر مخالف بودن یاسر واسه خواستگار راه دادن به خونهشون، خود یلدا هم فکر و ذکرش فعلا درس خوندنه. ناخواسته نیشش باز شد و از روی صندلی بلند شد. بشقاب خورده شدهاش رو به دست گرفت تا توی سینک بذاره. - دختر خوب به این میگن، فکرش فقط ادامه تحصیله. منیرخانوم غشغش خندید و بعد مکثی مصلحتی ادامه داد. - آره جون خودت، بچه پررو!
- امروز
-
نوا عضو سایت گردید
-
در ژرفنای این نرسیدن، حقیقتی تلخکام نهفته است؛ حقیقتی که آدمی هرچه از آن بگریزد، باز در سکوتِ جان به کمین نشسته است. دل درمییابد که رنج، نه واقعهای بیرون از او، بلکه سایهای ذاتیست؛ سایهای که با هر آرزو فربهتر میشود و بر دیوارهی جان میخزد. آنگاه آشکار میگردد که زخم، هدیهی دیگری نیست؛ دشنهایست که خودِ دل از نیامِ تمنّای خویش برمیکشد. و هیچ شکستی ویرانگرتر از شکستهای نهفته در خویشتن نیست. پس رنج، همقدمِ ناگزیرِ دل میشود؛ رفیقی شَبزی که نه میتوانش راند و نه میتوانش فهمید؛ تنها میتوان با وقار پذیرفتش، چنان مسافری که میداند راهِ سپیده، از دلِ تاریکترین ساعت میگذرد.
-
خوناشامی رمان ساندویچ با سُسِ خون اضافه | هانیه پروین عضو هاگوارتز نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
ساندویچ شماره شانزده🩸 متاسفانه کلارا مقابلمون ایستاد و من فرصت نکردم دهن گشاد نیک رو بدوزم. بعد از گفتن حرفش، عین یه قهرمان جسور و درستکار، صحنه رو ترک کرد و من رو با کلارا تنها گذاشت. کلارا نگاه سردرگمش رو بین ما دونفر رد و بدل کرد و پرسید: - بچهها همهچیز مرتبه؟ سرم رو تکون دادم و قبل از اینکه اراده کنم، زبونم به دروغ چرخید: - نگران رستورانه. نگاهم به مچ دستش افتاد که سرخ و متورم شده بود. پرخاش کردم: - دستت سوخته! حواست کجاست؟ جای سوختگی رو با دست دیگهش پوشوند و چند قدم عقب رفت. مردمکهاش موقع نگاه کردن به من میلرزید! سیبک گلوش بالا و پایین رفت و لب زد: - ببخ...شید. نگاهم یک درجه تیرهتر شد. نفسم رو آروم بیرون دادم و پرسیدم: - از من میترسی؟ - م...من...من... فایدهای نداشت. کلارا به راحتیِ من دروغ نمیگفت و اون لحظه، تمایلی به شنیدن حقیقت نداشتم. بهش گفتم: - باشه، فهمیدم. و حواسم بود که موقع گفتن این حرف، رنجیده بهنظر نرسم. قبل از اینکه کلارا برام دل بسوزونه، سری براش تکون دادم و به سمت خونه بازرس راه افتادم. - ویل! سوییچ ماشین رو به سمتش پرت کردم که موفق نشد توی هوا بگیرتش و روی زمین افتاد. - از ماشین برای کلارا پماد سوختگی بیار! سرش رو تکون داد. انگار با وجود این کلاه، اصلا من رو جدی نمیگرفت. بهش گوشزد کردم همینجا منتظر بمونن. نگاه کلارا از جلوی چشمم کنار نمیرفت. حسی شبیه به انزجار داشتم که چیز جدیدی نبود. من همیشه به دنیا و موجوداتش نفرت ورزیدم و از این وضع، کاملا راضیام. حداقل پوستم به خاطر خودخوری، چروک نشده! اما اینبار متفاوت بود... اینبار انگار این انزجار نسبت به خودم بود. از سه پله آجری بالا رفتم و جلوی در خونه بازرس ایستادم. اونقدر ساکت بود که برای لحظهای شک کردم خونه باشه. از پنجره که سرک کشیدم، اتاقخواب و تختش در راس دیدم قرار گرفت. لبخند مفرحی به صورت غرق در خوابش زدم، وقت نمایش بود!- 16 پاسخ
-
- رستوران خونآشام
- رمان فانتزی
- (و 6 مورد دیگر)
-
Dada404 عضو سایت گردید
-
پارت هفتاد و پنج روبه سمت راما میچرخاند و با نگاه به نیمرخ او میپرسد: - خب بریم سر اصل مطلب، ایدههات چیه که اینقدر عجله داری؟ راما متعجب از تغییر حالت سریع او با شَک به سمتش سر برمیگرداند و با دیدن حالت جدی او پاسخ میدهد: - میخوام از طریق سایت فعالیت بیشتر برای جذب مشتری داشته باشیم، ویدیو نمونه کار بذاریم و برای هر پروژه چند عکس از ابتدا تا انتهای کار بهصورت آلبوم بذاریم تا سطح کار رو ببینن. همانطور که خیره به او مانده مُروری بر ایدههای فعلی ذهنش میکند: - اوم، ایدهی خوبیه، باید چند پنل اضافه بشه، قصد داری قالب هم عوض بشه؟ - آره همهچیز تغییرات داشته باشه، اما دسترسی به پنلها بدون راهنمایی هم راحت باشه. - حله، مشکلی نیست، رنگ قالب که ... مکث میکند و با نگاهی خاص به ماشین او ادامه میدهد: - طبق معمول مشکی و سفید! لبخند روی لبهای راما کِش میآید: - خوبه که سلیقمو میدونی! نیاز نیست توضیح بدم! پویان همش گیر میداد مشکی ببینده رو فراری میده! - فراری که میده اما تو راضی به رنگ دیگه نمیشی! راما با حفظ لبخند روی لبهایش به سمت او میچرخد: - مشکل داری با سلیقهام؟ از سوالش چشمی باریک میکند: - همیشه حق با مشتریه! اَبرویی از جواب او بالا میاندازد و خندهایی با صدا میکند: - یعنی خوب درس گرفتی از پویان، زدی رو دستش! با چشم غرههای معروفش رو از او گرفته و به مقابل زل زده، با اعتماد بنفس میگوید: - تمام پروژههاش الان دست منه، خودش الان تو رِستِ! تا به او پاسخ بدهد گوشی روی هولدر داشبورد میلرزد و نام شیوا نمایان میشود، نیمنگاه کوتاهی به چهره خنثی شدهی از خنده تابش میاندازد و بلافاصله تماس را رد میکند، فضا کمی سنگین شده که مجدد گوشی میلرزد، عصبی از جو بهوجود آمده گوشی را از هولدر جدا و خاموش میکند و بین دو صندلی پرت میکند، تابش معذب کمی جابهجا میشود و نگاه به خیابان میدوزد؛ دقایق بعد راما همچنان کلافه پلک روی هم میفشارد و سعی بر آغاز بحث میکند، به سمت تابش که از پنجرهی به بیرون زل زده رو برمیگرداند: - ببخشید میدونم تماس بیموقع بود. ذهنش درگیر تماس شیوا مانده و تلاش میکند از آن فضای سنگین بینشان خارج شود و مانند راما ریلکس باشد، نگاه از بیرون گرفته و در نگاه راما که خیره حالاتش شده گره میخورد: - نه جواب میدادی شاید کار واجب داشت، بعدش بحث رو ادامه میدادیم. خیره حالات تابش مردمکش بین دو مردمک او میگردد و بهدنبال آثاری از حس او میگردد، تابش تلاش بیفایدهایی داشته، آن هم راما، آدم شناس قهار! لبخندی از حرص تابش بر لبهایش مینشیند و خرسند از حالت او پاسخ میدهد: - چیزی بینمون نیست که بخوام جوابش رو بدم، هرچی بوده تموم شده. پاسخش دوز شدیدی از آرامش را به او تزریق میکند، آرام پلک روی هم گذاشته و آرامش را در تک- تک سلولهای بدنش حس میکند، نگاهی که از قبل مسلطتر شده به او میاندازد و با تکان سری از فهم حرف او، بحث قبلی را ادامه میدهد: - کدهای اولیه سایت رو طبق ایدهایی که دادی میزنم، چیزِ دیگهایی به ذهنت رسید برام تو تلگرام بفرست تا کدشو بزنم، برای شروع کلیپ و عکس از پروژه جدیدتون دارید؟ - لطف میکنی، باشه حتما، آره تو سیستم شرکته، وقت داری بریم ببینیشون چندتا گلچین کنی؟ - خواهش میکنم، آره وقت دارم. راما چشمکی به او میزند و پا روی گاز میفشارد: - پس یه سر بریم شرکت، ادامه بحث رو اونجا داشته باشیم. لبخندی از شیطنت او میزند: - بریم. با تایید او وارد لاین سرعت میشود، مسیر را با صحبتهای کوتاه و معمول طی میکنند، نزدیک شرکت بدون ورود به پارکینگ مقابل ورودی اصلی شرکت مشغول پارک کردن میشود، بعد از پارک به سمت تابش میچرخد و با نگاهی به او که خیره به نقطهای متحیر مانده میپرسد: - حواست کجاست؟ کمربندت رو باز کنم؟ متعجب از حواسپرتی او کمربند خودش را باز میکند، به سمت او کمی خم میشود و قصد باز کردن کمربند او را میکند و باز زدن دکمه آن را باز کرده و مجدد میپرسد: - تابش حواست پیِ چی رفته؟ منو ببین! تابش با حواسپرتی نگاه از بیرون گرفته و به او میدوزد لبهایش هنوز به صحبت باز نشده که تقهایی به شیشه ماشین میخورد، نگاه از تابش گرفته و به سمت شیشه میچرخد و با دیدن شیوا با آن شکل و شمایل ابروهایش دَرهَم میرود.
- 76 پاسخ
-
- 2
-
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
پارت صد و چهل و یکم همونجور که محکم دست عموش و گرفته بود گفت: ـ مگه اینکه از رو جنازه من رد بشین! مازیار هم با حرص نگاش کرد و محکم بازوشو از دست پوریا کشید بیرون و گفت: ـ خیلی زود تو هم بخاطر این رفتار اشتباهت ازم عذرخواهی میکنید و امیدوارم که اون روز دیر نشده باشه پوریا! پوریا خیلی خودشو کنترل کرد که جوابشو نده...بعدش مازیار با چشم غره از کنارش رد شد و وارد خونه شد. پوریا که دید مچ دستم و محکم گرفتم و یجورایی دارم از درد به خودم میپیچم اومد کنارم و سریع گفت: ـ معذرت میخوام... طاقت نیاوردم و خودمو پرت کردم تو بغلش و با گریه گفتم: ـ بهت گفتم...گفتم من از تنها موندن تو این خونه بدون تو میترسم! گفتم منو با خودت ببر! دستمو نگاه کرد و به آرومی گفت: ـ منم بهت گفتم تا زمانی. که من نیومدم از اتاقت بیرون نیا! مگه نه؟! با حالت دلخوری گفتم: ـ فقط رفتم با پای برهنه روی خاک تا یکم حال و هوام عوض بشه... پوریا نفس عمیقی کشید و گفت: ـ خیلی خب! دیگه گریه نکن...از این به بعد هرجا بخوام برم، تو رو همراهم میبرم، یا شاهین و میذارم پیشت تا کنارت باشه. -
به نام خدا «برخی سقوطها از ارتفاع آغاز میشوند؛ برخی دیگر، از سطحی صافتر.» پوست لبم را، جوییدم و با استرس گفتم:-چرا انقدر امیدواری مامان؟ فکر میکنی با پول خیاطی میتونیم زندگی کنیم؟ مادرم چشمهایش را، مالید و لبخند خستهای زد: - چرا نتونیم؟ مگه بابات فقط با پول کارگری شکم ما رو سیر میکرد؟ ناخودآگاه به عکس پدرم، روی دیوار نگاه کردم؛ روبان مشکی گوشه عکس، به من دهن کجی میکرد!. اشک سمج گوشه چشمم را، پس زده و غم آلوده پچ زدم:- برای هیچکاری من رو قبول نمیکنن؛ یا دنبال سن قانونی هستن یا سابقه کار! من هم که، هیچ کدوم رو ندارم! عصبی شد. نمیخواست من سرکار بروم. مرغ او، یک پا داشت که من باید، ادامه تحصیل میدادم. یک ماه میشد که مدرسه نمیرفتم. مادرم نمیدانست من ترک تحصیل کردهام! حتی اگر نظافتچی هم میخواستند، من میرفتم اما فردی نبود که حتی مرا برای امتحان هم شده؛ چند روزی بپذیرد! جثهام کوچک بود؛ اما ضعیف نه. میتوانستم روی پای خود، بایستم پدرم مرا، مرد بار آورده بود! درون افکار خود غرق بودم؛ مادر هم خستهتر از آن بود که بخواهد، با من یکی به دو بکند. با فکری که به ذهنم رسید، از روی اپن پایین پریدم؛ مادرم آن قدر، درگیر لباس نگین دوز شده عصمت خانم بود که حتی به من، نگاه هم نکرد به سمت کشوی میز تلویزیون رفتم؛ کشویی که زمانی، متعلق به پدرم بود آن را زیر و رو کرده و عاقبت، دفترچه تلفن قدیمیاش را، پیدا کردم. با صدایی مملو از امیدواری، فریاد زدم: - اسم پسرعموی بابا چیبود مامان؟ مادرم که با من ده قدم فاصله داشت، معترضانه گفت: - چرا داد میزنی دختر؟ من چه بدونم از بس خودشون رو میگرفتن، خونه هیچکس نمیرفتن؛ فقط همین پسره معرفت داشت؛ زنگ میزد؛ احوال بابات رو میپرسید. اسمش هم خاطرم نیست؛ کمال بود یا شایدم جمال، نمیدونم!. جوابی ندادم. او هم بی توجه، به کار خود ادامه داد. ملتمسانه، دعا میکردم و دفترچه را ورق میزدم؛ با دیدن اسم او چشمانم فروغ تازهای یافت با دقت بسیار، آن برگه را جدا کرده و درون مشت خود فشردم. با خود، میگفتم: آنها صاحب بزرگترین آسایشگاه معلولین شهر ما هستند؛ حتما در آن آسایشگاه، یک شغل ساده، برای من پیدا میشود. اصلا به پای او میافتم تا قبول کند. آوازه درس نخواندن پویا برادرم، به گوشم رسیده بود. میگفت دیگر به مدرسه، نمیرود. کیفاش پاره شده و همکلاسیهایش، او را مورد تمسخر قرار میدهند. بلند شدم و درحالی که وانمود به عادی بودن میکردم؛ خود را، به اتاق رساندم؛ در را بسته و دنبال تلفن مادرم گشتم. آن قدر هیجان زده بودم که به جا لباسی مادر خوردم و روی زمین پرت شدم. در دل گفتم: -خدایا مرسی واقعا! همین دست و پای سالم هم، میخوای شل و پل کنی! که به جای کار، در آسایشگاه بستری بشم؟
-
همان لحظه صدای گوشی آریا بلند شد. آریا گوشیاش را از جیب شلوار جیبش بیرون آورد و نگاهی به صفحهی آن انداخت. انگار که فرد مهمی بود و او باید پاسخ میداد؛ زیرا بوسهای روی پیشانی خاطره نشاند و با زدن چشمکی به او، خداحافظی کرد و رفت. النا به پیشانی خاطره که آریا روی آن بوسه نشاندهبود، خیره شد و با لحنی که عملاً حسادت او را عیان میکرد، جدی زمزمه کرد: - تو و آ... ادامه نداد، اما خاطره که تیزتر از این حرفها بود و منظورش را گرفت. همانطور که کاپوچینوی خود و النا را میخورد، مانند او جدی جواب داد: - بین من و آریا هیچی نیست. النا از موضع خود کوتاه نیامد و با همان نگاه سخت و حسود خیره به چهرهی خاطره پرسید: - پس چرا... خجالت کشید که ادامه دهد، شاید هم به زبانش نمیآمد که بگوید چرا آریا برای پوشاندن موهایت غیرت به خرج داد؟ یا پیشانیات را بوسید... یا شاید هم حسادت مانع ادامه دادن شد. خاطره وقتی حالات او را دید، دلخور اخمی بر پیشانیاش نشاند و با صدایی که کمی بالا رفتهبود، جواب داد: - داره بهم برمیخوره... چرا اینطوری رفتار میکنی؟ آریا پسر عموی منه، مثل داداشمه. چرا طوری رفتار میکنی که انگار... حرفش را خورد و با ناراحتی پشت به دخترک کرد و رفت. النا اما مات ماند، خجالت زده بود از نتیجهگیری بدش و لحن زشتهاش. برای همین سریع به دنبال خاطره رفت تا از دلش در بیاورد. دوید و تا به او رسید، دستش را گرفت و آمد او را بکشد، اما زورش نرسید هیچی... وقتی خاطره خواست دستش را با کشیدن بهسمت جلو از دست او خارج کند، دخترک بهسمت جلو پرت شد. خاطره هینی گفت و سریع کنار او روی دو زانو نشست و بازویش را گرفت و نگران گفت: - خوبی؟ چت شد یهو؟ النا مقنعهاش را که تا چشمایش پایین کشیده شدهبود را بالا برد و مظلومانه گفت: - ببخشید... خب؟ خاطره به مقنعهی کج و چشمهای پر از اشک او خیره شد و سپس با دلرحمی او را بلند کرد و همانطور که لباسش را میتکاند، گفت: - وقتی اونطوری نگاه میکنی میشه نبخشیدت؟ سپس دوباره مشغول مرتب کردن مقنعهی او شد که یکدفعه متوقف شد و سریع گفت: - عه... الی باباته. النا سریع لبخندی زد و برگشت و نگاهش را به اطرافش دوخت که چشمش به پدر و مادرش خورد. با شادی دوید بهسمتشان و پدرش را از پشت در آغوش گرفت. پدرش شوکه در جایش پرید و او را از خود جدا کرد. تا چشمش به دخترکش افتاد که با چشمهای معصوم و درخشانش و لبخندی بزرگ روی لبان صورتیاش خیرهاش بود، نفسش را خارج کرد و با خنده گفت: - دیوونه کوچولو نمیگی مامانت فکر میکنه دختر جوونا بغلم میکنن غیرتی میشه؟ سپس بیتوجه به چشم غرهی همسرش بوسهای روی گونههای صورتی النا نشاند و گفت: - چه به دخترم خوش گذشته که اینقدر صورتش باز شده. همان لحظه خاطره خانمانه و مؤدب آمد و کنار النا ایستاد و با لبخندی کوچک شروع به احوالپرسی کرد: - سلام آقای رستگار... سلام خانم رستگار خوبید؟
-
خوناشامی رمان ساندویچ با سُسِ خون اضافه | هانیه پروین عضو هاگوارتز نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
ساندویچ شماره پانزده🩸 با بیخیالی محض گفتم: - چرنده! من کسیو نمیکُشم، آدما به خاطر ضعف خودشونه که میمیرن. نیک تندتند کلمات رو پشت سرهم قطار کرد: - قبول، تو نکشتیش! ولی... دستور قتلشو دادی. شونهای بالا انداختم و گفتم: - تشکر لازم نیست، وظیفهمو انجام دادم. دهن نیمهبازش رو بست. صورتش رنگپریده و ترسیده به نظر میرسید. با بیحوصلگی گفتم: - چیز دیگهای نیست؟ نیک ما یه رستوران داریم که باید پسش بگیریم. لطفا وقتمو با همچین حرفای بیارزشی تلف نکن. روی پاشنهکفشم چرخیدم اما نیک خفه نمیشد: - وظیفه تو نگهبانی از کلارا نیست نارسیس، متوجه نیستی؟ اون خودشم راضی به این کار نیست. فقط اگه خبردار بشه... فکم منقبض شد. دندون نیشم رو توی لبم فرو بردم تا خرخره نیک رو پاره نکنم، چون کلارا داشت تماشامون میکرد. - اگه بفهمه همسایهشو تو کشتی و تصادفی در کار نبوده... به سمتش برگشتم: - نکنه باید اجازه میدادم به اذیت کردن کلارا ادامه بده؟! نیک ادامه داد: - مربی رانندگی منحرفش، اون دوستش که مسخرش میکرد، حالا هم که دوست پسرش. شقیقههام رو مالیدم. حرفش رو اصلاح کردم: - سابق! دوستپسر سابق و احمقش. نیک با ناباوری سر تکون داد. با لحن خشکی بهش گفتم: - شلوغش نکن! من فقط از دوستم حفاظت کردم و این، هیچ ربطی به تو نداره. نزدیک اومد و بوی عطر ارزونش با هوای تبدار ظهر مخلوط شد. آروم گفت: - کلارا میدونه؟ - نباید بفهمه! این حرفم بیشتر از اینکه یه جواب باشه، تهدیدی برای نیک بود تا دهنش رو بسته نگهداره. کلارا داشت بهمون نزدیک میشد: - اتفاقی افتاده؟ نیک زیرگوشم گفت: - دروغها عادت بدی به نام برملا شدن داره نارسیس، مراقب باش!- 16 پاسخ
-
- 1
-
-
- رستوران خونآشام
- رمان فانتزی
- (و 6 مورد دیگر)
-
خوناشامی رمان ساندویچ با سُسِ خون اضافه | هانیه پروین عضو هاگوارتز نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
ساندویچ شماره چهارده🩸 کلارا بازوم رو گرفت و بهم هشدار داد: - میسوزی! بیا کلاهتو بذار. به کلاهساحلی که جفتِ کلاه خودش بود نگاه کردم. هیچ جوره نمیتونستم خودم رو با اون کلاه مسخره تصور کنم! قبل از اینکه اعتراض کنم، کلارا جیغی از خوشحالی کشید، کلاه رو روی سرم گذاشت و از ماشین بیرون پرید. آروم لبه بزرگ کلاه رو بالا بردم و متوجه شدم نیک و ویلیام، قبل از ما رسیدن. دستهام رو مشت کردم و نفسعمیقی کشیدم: - تحمل کن نارسیس! تو بدتر از اینها رو پشت سر گذاشتی. با دیدن تصویر ارکیده بزرگ کلاهم توی آینه ماشین، حرفم رو پس گرفتم. احتمالا این کلاه، بزرگترین و سخیفترین اتفاق تمام عمرم به حساب میاومد. پیاده شدم و با برانداز کردن پنجرههای خونه، به سمت بچهها رفتم. زیر سایه درخت بزرگی ایستاده بودن. با دیدن لُپهای بادکردهی ویلیام، انگشت اشارهام رو تهدیدوار بالا گرفتم: - بخند تا زیر همین خورشید، گوشتت رو گریل کنم. نیک سرفهای کرد و بهم نزدیک شد. - میتونیم حرف بزنیم؟ - بذار واسه بعد. سرش رو پایین انداخت و به سختی گفت: - وا...جبه. جفت ابروهام رو بالا انداختم. از پشت اون عینکآفتابی که نصف صورتش رو پوشونده بود، نمیتونستم حدس بزنم چی توی سرش میگذره. از بچهها فاصله گرفتیم. نیک تمام مدت داشت با انگشتهاش بازی میکرد. - بگو! چشمم هنوز به خونه بازرس بود. شیروونی داغونی داشت که احتمالا زمستونها چکه میکرد، باغچه کوچیک خونه به رسیدگی نیاز داشت و همینطور... - موضوع متیوعه. با اخمهای درهم، نگاهم رو معطوف نیک کردم. با تتهپته گفت: - میدونم که تو... کُشتیش.- 16 پاسخ
-
- 1
-
-
- رستوران خونآشام
- رمان فانتزی
- (و 6 مورد دیگر)
-
تولدتون مبارک عزیزدل✨️🎈
امیدوارم امسال برات غذاهای خوشمزه و آدمای مهربون به ارمغان بیاره. چون تو لایق بلندترین خندههای دنیایی🎀
-
خوناشامی رمان ساندویچ با سُسِ خون اضافه | هانیه پروین عضو هاگوارتز نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
ساندویچ شماره سیزده🩸 بعد از اینکه مطمئن شدم ضدآفتاب کلارا تموم صورت و دستهامون رو پوشونده، خونه رو ترک کردیم. خونه بازرس، اون سر لندن بود؛ محله پرتی که بیشترین آمار جرم و جنایت رو داشت و خب، با اون حقوق کامندی، جز این هم انتظار نمیرفت. پرسیدم: - نداره؟! چطور ممکنه؟ کلارا تبلت رو به صورتش نزدیکتر کرد و پوفی کشید: - نداره دیگه، میتونی از خودش بپرسی. گوگلمپ رو دنبال کردم و به سمت راست پیچیدم. - چطور ممکنه هیچ خانواده یا دوستی نداشته باشه؟ پارتنر چطور؟! انگشت اشاره کلارا چندبار روی تبلت لغزید و بعد، با ناامیدی جواب داد: - اونم نه. ابروهام درهم گره خورد. با خودم گفتم: - سخت شد. کلارا لبهی کلاه ساحلی بزرگش رو پایین کشید تا نور خورشید رو پس بزنه. گل ارکیده بزرگی روی کلاهش داشت که به خودی خود، مایه خجالت بود. هر چقدر از مرکز شهر دورتر میشدیم، ساختمونها کوتاهتر، خیابونها خلوتتر و دوربینهای شهری کمتر میشدن. این قسمت از شهر کثیف و گرسنه بود و کمتر شباهتی به لندن داشت. کلارا گفت: - تو که هیچوقت با خونواده طرف کاری نداری، چه فرقی برات داره؟ ابرویی بالا انداختم. دوباره گوگلمپ رو چک کردم، درست میدیدم. از اینجا به بعد باید وارد جاده خاکی میشدیم. جواب کلارا رو دادم: - آدمای بیکسوکاری مثل اون رو به سختی میشه زیر فشار گذاشت... با مکث کوتاهی، اضافه کردم: - ولی راحت میشه کُشت. کلارا با وجود خاک بلند شده از زیر چرخهای ماشین، به سرفه افتاده بود و حرفم رو نشنید. چشمغرهای بهش رفتم و شیشهها رو بالا کشیدم. توی دستمالکاغذی فین کرد و چندبار پلک زد تا سوزش چشمهاش از بین بره. ماشین رو خاموش کردم و گفتم: - اینجاست. کلارا با چشمهای وقزده نالید: - اینجا دیگه کجاست؟ چرا هیچ خونه دیگهای این دور و بر نیست؟ در ماشین رو باز کردم و گفتم: - باید خوشحال باشی که هیچکس قرار نیست صدای زجههاشو بشنوه.- 16 پاسخ
-
- 1
-
-
- رستوران خونآشام
- رمان فانتزی
- (و 6 مورد دیگر)
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
پارت صد و چهلم یکم تو باغ قدم زدم و بعدش برگشتم سمت ویلا...داشتم میرفتم داخل که ماشین مازیار از در وارد شد. ای به خشکی شانس!! عجب تایم بدی رسیده بودم...خواستم بهش بیتوجه باشند و برم داخل که با صدای بلند گفت: ـ با اجازه کی از اتاقت اومدی بیرون؟! اومد نزدیکم...ازش وحشت داشتم! از اون چشمای ورقلمبیده ترسناکش...آب دهنم و قورت دادم که با فریاد گفت: ـ با توام... گفتم: ـ پوریا...از پوریا.. نذاشت حرفمو تموم کنم و با حرص مچ دستم و محکم گرفت و گفت: ـ اصلا امتحان نکن که با نزدیک شدن به پوریا، بتونی اونو بکشونی سمت خودت و گولش بزنی دختره یه عوضی. امثال تو رو خیلی خوب میشناسم... دستم خیلی درد گرفته بود، طوری که اشکم درومده بود...اینقدرم ازش میترسیدم که نمیتونستم فریاد بزنم. ادامه داد: ـ فکر کردی اینجا خونه خودته که هر وقت دلت خواست بیا بیرون و بخوای تو حیاط من قدم بزنی؟! هان؟؟ تو اینجا یه اسیری دختر! و اینو بدون بالاخره یه روز من حساب تو رو میرسم و اون روز... همین که به این جای جملش رسید، یهو یه نفر از پشت محکم دستشو گرفت و اونم بیاختیار برگشت سمتش...باورم نمیشد!! پوریا بود.. خداروشکر که برگشت! دستم کاملا کبود شده بود و از درد صدام درنمیومد...پوریا با غضب زیاد و حرص به مازیار نگاه میکرد. -
محمد صدرا شروع به دنبال کردن داستان ساعت شکسته | محمد صدرا کاربر انجمن نودهشتیا کرد
-
داستان ساعت شکسته | محمد صدرا کاربر انجمن نودهشتیا
محمد صدرا پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در داستان کوتاه
نام داستان: ساعت شکسته نویسنده: محمد صدرا | کاربر انجمن نودهشتیا مقدمه: در اتاق کوچک و تاریک، تنها چیزی که هنوز نفس میکشید، صدای تیکتاک ساعت شکسته روی دیوار بود. عقربهها سالهاست از حرکت ایستادهاند، اما انگار زمان هنوز در همان لحظه گیر کرده است. هر بار که وارد اتاق میشوم، بوی کاغذهای قدیمی و جوهر خشکشده مرا به گذشته میبرد. به روزی که همهچیز تغییر کرد؛ روزی که قول دادم هیچوقت حقیقت را ننویسم، اما قلمم خیانت کرد. ساعت شکسته شاهد همهچیز بود؛ از خندههای کوتاه گرفته تا اشکهای بیپایان. حالا تنها من ماندهام و این سکوت سنگین. شاید اگر عقربهها دوباره حرکت کنند، بتوانم از نو شروع کنم. -
پسرکِ بندهخدا از حرکت تهاجمی خاطره چشم گرد؛ سپس بعد از چند ثانیه نگاهش را به پایین دوخت و درحالی که به زير پاهایشان اشاره میکرد، گفت: - دلیلی نداره که مزاحم شما بشم... از سلف غذا گرفتم این زیر گذاشتم تا بعد از کلاس بیام و بردارمشون. خاطره با اخم غلیظی پاهایش را کنار زد و زیر صندلی که روی آن نشسته بودیم را نگاه کرد. پسرک راست میگفت. خاطره غذاها را برداشت و بیتوجه به دست دراز شدهی پسرک، پلاستیک گره زده را باز کرد و غذایی برداشت و کنار خودش گذاشت و یکی دیگر را کنار النا. النا که در تمام مدت با دهان باز و چشمهای گرد خیرهی حرکات عجیب خاطره بود، سریع دست رد به سی*ن*هی او زد و گفت: - نمیخوام... من سیرم. خاطره دوباره تعارف کرد و بدون توجه به اعتراضات پسرکِ متعجب که میگفت: - غذاها مال هم اتاقیامه. غذا را در آغوش النا گذاشت و گفت: - بخور غذا زیاده. اما دخترک خجالت زده با گونههای سرخون غذا را در پلاستیک گذاشت و زمزمه کرد: - نمیخورم. خاطره بیخیال باشهای گفت و باقی غذاها را بهسمت پسر که دهانش باز مانده بود، گرفت و گفت: - بیا اینا رو بده به هم اتاقیات، اینم پیش من به عنوان جریمه میمونه. پسر که از زورگویی دختری که تا سرشانههایش نمیرسید عاصی شدهبود، غرید: - جریمهی چی؟ کشک چی؟ آش چی؟ غذا رو بده بهم. گوشهی لبهای خاطره هم زمان با ابروهایش بالا رفت و پوزخندی زد و تا خواست سخنی بگوید، چشمش به آریا خورد که در کنار دلبر قدم میزدند و به آنجا میآمدند. خاطره لبخندی بدجنسانه زد و همانطور که به آریا خیره بود، خطاب به پسرک گفت: - پس میخوای غذای من رو بگیری نه؟ باشه اشکالی نداره. سپس صدایش را بالا برد و ایستاد و با نیشی باز گفت: - آریا؟ پسرک رنگ پریده برگشت و تا آریا را دید، بیهیچ سخنی سریع راهش را گرفت و رفت. خاطره با صدا خندید و دست النا را گرفت و بهسمت آریا رفتند. قبل اینکه به آریا برسند، دلبر نگاهش را از دختران دزدید و با گونههای سرخ چیزی خطاب به آریا زمزمه کرد و رفت. خاطره همین که به آریا رسید با نیش باز و نفسنفسزنان گفت: - یعنی من قربونت نرم چیکار کنم؟ هان؟ آریا با لبخند اخم کوچکی کرد و جوابش را داد: - مقنعهات رو سرت کن. خاطره سریع مقنعهاش را بالا برد و موهای افشان طلاییاش را زیرشان پنهان کرد. النا تا حرکات آنها را دید، او نیز مقنعهاش را بالا برد؛ ولی طبق معمول تمام موهای کوتاهش از گوشه کنار زد بیرون و او را چون دختران دبستانی با مقنعهی کج کرد. آریا با دیدن او لبخندش را گستراند و گفت: - چطوری فسقل؟ النا در کسری از ثانیه سرخ شد و نگاهش را دزدید. خاطره صورت سرخ شدهی او را بهسمت خود گرداند و شروع به مرتب کردن موها و مقنعهی او کرد و با غرغر گفت: - فسقل نگو نخبه بگو... دیدی چطوری شیر بودم و سوالات فیزیک رو حل میکردم؟ همه رو همین دو سانتی حل کردهبود. آریا ابرو بالا انداخت و دو کاپوچینویی که دستش بود را بهسمت آنها گرفت و گفت: - واقعاً؟! آفرین. دخترک خجالت زدهتر شد و نگاهش را از روی زمین برنداشت. خاطره اما کاپوچینوها را گرفت و قلبی از یکی از آنها خورد و دیگر را سمت النا گرفت.
-
محمد صدرا عضو سایت گردید
-
هجده سال پیش در چنین روزی من به دنیا آمدم. آری، امشب تولدم است. اما چه تولدی وقتی تو نیستی؟! اگر هزاران شمع هم بسوزند، باز هم هیچکدام نمیتوانند روشنایی وجودت را جبران کنند. اگر شیرینترین کیک تولد را هم بخورم، باز هم به شیرینی وجودت نمیشود. اگر تمام دنیا را هم هدیه بگیرم، باز هم وجودت را به همه چیز ترجیح میدهم. اما با همه اینها، باز هم قرار است من تا آخر حسرت بکشم و همان نبودنت بهتر است تا بودنِ نصفه و نیمه و با هزار خواهش و تمنا.
- 3 پاسخ
-
- 1
-
-
Mahy شروع به دنبال کردن درخواست ناظر برای رمان رد قدم ها | مهدیه کاربر انجمن نودهشتیا کرد
-
درخواست ناظر برای رمان رد قدم ها | مهدیه کاربر انجمن نودهشتیا
Mahy پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در درخواست ناظر رمان
https://forum.98ia.net/topic/5270-رمان-رد-قدم-ها-مهدیه-کاربر-انجمن-نودهشتیا/#findComment-26110 -
#پارت_دهم زندگیاش مدتی بود خلاصه شده بود در روزهایی تکراری، کارهایی که دوستشان نداشت، تصمیمهایی که دیگران برایش میگرفتند و آیندهای که هیچ نقطه روشنی در آن دیده نمیشد. نورا آهی کشید و به سیاهی چشمان رادین خیره شد.. هر دوی آنها خوب میدانستند که حال بد این روز هایشان به خاطر ازدواجیست که انتخاب هیچکدامشان نبود.. نگاه رادین قفل چشمان نورا شده بود.. چشمان گربه او زیادی گیرا بودند! صدای تق تق در باعث شد نگاه از هم بگیرند و نورا از زمین بلند شود و دوباره روی تخت برگردد.. _بفرمایید نرگس با ظرف میوه وارد شد و آن را روی تخت کنار نورا گذاشت. _بفرمایید میوه تازه... نورا مامان برا رادین جان پوست بگیر نورا با تعجب لب زد _وا نرگس جون خودش دوتا دست داره ده تا انگشت.. نرگس چشم غره ای به نورا رفت که بی درنگ چاقو و سیبی برداشت.. رادین به زور خنده اش را جمع کرد و گفت +نیازی نیست زنعمو من خودم پوست میگیرم ـ نه رادین جان بزار ببینم بلده یه سیب پوس بگیره رادین دیگر نمیتوانست خودش را کنترل کند..لبانش را روی هم فشار داد و لبخند کجی گوشه لبش نشست که از نگاه نورا دور نماند _عه مامان! حتما باید جلو این منو ترور شخصیتی کنی؟ نرگس با خشم به نورا نگاه کرد _آدم به شوهرش میگه این؟! نورا و رادین ساکت شدند.... شوهر! کلمه ای که برای هیچکدامشان جا نیفتاده بود. نرگس بی خبر از جنگ درونی آنها گفت _خب دیگه من میرم بیرون راحت باشین. و با لبخند اتاق را ترک کرد در که بسته شد، سکوت مثل چیزی زنده در اتاق پخش شد. نه رادین حرف میزد، نه نورا حرکتی میکرد. فقط صدای دور شدن قدمهای نرگس بود که کمکم محو شد. نورا نگاهش را از زمین گرفت و به دیوار روبهرو دوخت. لبخندش محو شده بود؛ انگار همان یک کلمه، تمام شوخیهایش را بلعیده باشد. رادین گلویش را صاف کرد، اما چیزی نگفت. هر دو درگیر همان فکرِ مشترک بودند؛ یک موضوع سنگین که هیچکس جرئت گفتنش را نداشت.
-
گاه برای کوچِ دل، همین بس که نگاهی از کنار بگذرد، یا آوایی دور، یا حتی اشارهای باریکتر از تارِ نسیم. گاهی پلکی که به ناز فرو میافتد، یا اناری سرخ که در دست کسی میدرخشد، کافیست تا دل از قرارِ خویش برکَند و در آستانهی رفتن بایستد. اما برای سوختنِ دل، برای آن گداختگیِ بیرحمانهای که تا عمقِ جان میرسد، تنها یک دلیل کافیست: رسیدنِ نیافتنی، و تکرارِ بیپایانِ آن… نرسیدن و نرسیدن. و دل، در این میانه، میآموزد که تمامی شورش را میتوان با جرقهای کوچک آغاز کرد، اما خاموشیاش به قیمتِ تمامیِ هستی تمام میشود.
-
Mahy شروع به دنبال کردن Mahshid rzi کرد
-
Mahdieh Taheri شروع به دنبال کردن Mahy کرد
-
Mahy عکس نمایه خود را تغییر داد