رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

ارسال‌های توصیه شده

  • عضو ویژه

بسم الله الرحمن الرحیم 

این رمان رو همه باهم می خوایم بنویسیم

به این شکل که مثلا یکی اسمش رو میگه 

یکی ژانر

یکی خلاصه

یکی مقدمه

بعد هرکی چند خط یا پارت می نویسه و نفر بعدی ادامه میده

ببینیم چی در میاد

نفر اول اسم انتحاب کنه هرچی دوست داره

لینک به دیدگاه
https://forum.98ia.net/topic/5466-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%A8%DA%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86/
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • عضو ویژه

خودمم اسمش رو انتخاب می کنم

** در پناه باران **

یکی ژانر انتخاب کنه

لینک به دیدگاه
https://forum.98ia.net/topic/5466-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%A8%DA%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86/#findComment-26967
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

2 دقیقه قبل، آتناملازاده گفته است:

ژانر

عاشقانه ، اجتماعی 

لینک به دیدگاه
https://forum.98ia.net/topic/5466-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%A8%DA%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86/#findComment-26969
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • عضو ویژه
5 دقیقه قبل، bano.z گفته است:

عاشقانه ، اجتماعی 

خلاصه: پدرام پسر شیطون و حاضر جوابی هست که توی دانشگاه همراه با خواهر دو قلوش پانیز درس می خونه و متوجه میشه که یکی از شاگردهای جدید فامیلی شبیه به فامیل خودش داره. اون اول این مسئله رو به فال شوخی می گیره اما نمی دونه که اون دختر اصلا اهل شوخی نیست. کم کم اون دختر از یک همکلاسی براش بالاتر میره

 

مقدمه نفر بعدی

لینک به دیدگاه
https://forum.98ia.net/topic/5466-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%A8%DA%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86/#findComment-26970
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مقدمه: نگاهم به عشق همیشه مثل یه شوخی بود.
مثل یه بازی که می‌تونست واسه یه مدت وقتم رو پر کنه. ولی یه روزی، یه جایی، یه زمانی که اصلاً انتظارش رو نداشتم همه چیز شوخی شوخی جدی شد. 
عشق در قلبم رو زد و من توی بازی عشق باختم. 
نه جونم رو، نه داراییم رو که قلبم رو باختم.
یک جفت چشم وحشی قلب رمیده‌ی من رو به دام انداخت.
آنوقت بود که فهمیدم عشق شوخی شوخی از آدم دل می‌برد.

ویرایش شده توسط سایه مولوی
لینک به دیدگاه
https://forum.98ia.net/topic/5466-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%A8%DA%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86/#findComment-26971
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • عضو ویژه

بسم الله الرحمن الرحیم
#پارت_اول

_ آقای نمازی!
دستم روو بالا بالا و تکون دادم.
_ حاضر استاد.
بدون توجه به مسخره بازی های من گفت:
_ خوب مثل اینکه چند دانشجوی نو ورود داریم. آقای پیام چشمه، خانم یلدا شاهانی، خانم ملکا نمازی...
سمت دختری که معرفی کرد برگشتم. یک دختر با صورت گرد و بامزه سفید و لپ‌های بیرون زده که روش سرخی کوچیکی داشت و چشم های ریز سبز، در حالی که مانتو نقره ای پوشیده بود و موهای رنگ کرده طلایی ش از دو طرف شال سفیدش بیرون زده بود. همه داشتند نگاهش می‌کردند استاد نگاهی به ما دوتا انداخت.
_ آشنای هستید؟
قبل از اینکه دختره چیزی بگه من گفتم:
_ خواهرم!
چشم‌های دختره گرد شد. استاد نگاهی به پانی خواهرم که کنار من نشسته بود انداخت. انقدر اون هم جا خورده بود که استاد شک کرد و پرسید:
_ جدا؟
_ نه نه دختر عمومه.
خنده ش گرفت.
_ آخر سر کدوم؟
دوباره به دختره نگاه کردم.
_ حالا که دقت میکنم همسر آینده‌م.
همه کلاس زیر خنده زدن. دختر ایشی گفت و بعد از چپ چپ نگاه کردن به من روش رو گرفت. پانیز به بازوم زد.
_ دیونه!
خنده ای تحویلش دادم. خودش هم خندش گرفت. 

لینک به دیدگاه
https://forum.98ia.net/topic/5466-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%A8%DA%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86/#findComment-26998
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_دوم

ناخوداگاه دلم می خواست دختره بهم توجه کنه، یه جورایی کرمم گرفته بود هر جوری شده مخش رو بزنم. 

با اخطار استاد از فکر بیرون اومدم و گوش سپردم به درس. 

یک ساعتی می شد که کلاس تموم شده بود و با پیچوندن پانی دنبال ملکا(چه زود هم پسر خاله شدم باهاش) می رفتم به جایی که اصلا نمی شناختم. یه جوری تو خیابون با جدیت و اخم راه می رفت که ادم احساس می کرد خواهرزاده بروسلی خدا بیامرزه! فکر کنم اگه بفهمه دارم دنبالش می رم چک و چک کاری کنه باهام. 

جلوی خوابگاه دخترونه چند لحظه مکث کرد و بعد رفت داخل. پس خواهرزاده بروسلی خوابگاهیه! باید امارش رو در بیارم، همسر ابندمه ناسلامتی افت داره خوب نشناسمش. 

لینک به دیدگاه
https://forum.98ia.net/topic/5466-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%A8%DA%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86/#findComment-26999
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • عضو ویژه

با رفتنش به خوابگاه فهمیدم کلاس بعدی رو نداره و یکم دپرس شدم. باید برنامه کلاسیش رو در بیارم. به دانشکده برگشتم تا برای کلاس بعدی آماده بشم. توی حیاط دانشکده چشم چرخوندم تا بچه‌های اکیپ رو پیدا کنم. حیاط دانشکده تقریبا حد فاصله دانشکده تا خوابگاه دخترونه بود.  اکیپ ما شامل من و پانیز و دو سه تا دختر پسر دیگه بود. اسم من پیمانه، با خواهر دو قلوم پانیز رشته داروسازی دانشگاه همدان، همون شهری که زندگی می کنیم می‌خونیم. الان ترم پنج هستم و تقریبا اول ترمیم.
حواسم رو دادم به شیطنت کردن. محکم زدم به شونه داروین دنبالم کرد. سمت استاد دویدم و دستم رو روی سینه ش گذاشتم.
_ سک سک! 
ایستاد و با حرص نگاهم کرد.
_ ا استاد شمایید فکر کردم دیواره.
با خنده سری تکون داد.
_ از دست تو بچه!
با خنده گفتم:
_ استاد چاکریم!
روی شونه‌م زد.
_ این دختره تازه وارده به اخلاق تو آشنا نیست انقدر اذیتش نکن.
دست‌هام رو بهم مالوندم.
_ اوخ اوخ راست می گین استاد من چرا اینجام باید برم اینا رو اذیت کنم.
_ هیییی از دست تو بابات چی می کشه
استاد قرائی یکی از دوست های قدیمی بابام بود.
_ جان من بهش نگین استاد!
_ نه بابا پسرجون برو به شیطنتت برس.
دستم رو گذاشتم اونور گونش و محکم بوسیدمش.
_ چاکرت هستیم ما که!
بعد سمت بچه‌ها رفتم. 

لینک به دیدگاه
https://forum.98ia.net/topic/5466-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%A8%DA%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86/#findComment-27000
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تو پاتوقمون که پشت درخت های بزرگ دانشکده بود نشسته بودن.نشستم کنارشون. 

پانیذ نفس حرصی کشید و گفت: 

_تو خونه کم از دستت می کشیم تو دانشگاه هم ابرومون رو ببر. 

با شیطنت ابرویی بالا انداختم و جواب دادم: 

_حرص نخور ابجی می ترشی می مونی رو دستمون نمی گیرنت ها، بعدم من چی کار به تو دارم سوژه جدیدم رو پیدا کردم. 

 

این بار فرانک گفت: 

_بیخیال اون شو پیمان، عصاب مصابش تعطیله! 

 

با خنده جواب دادم: 

_اتفاقا چون عصاب مصابش تعطیله کلیک کردم روش دیگه! 

 

خنده همشون رفت هوا. 

 

داروین_می خوای چی کار کنی؟ 

 

من_بعد از کلاس رفتم دنبالش، رفت تو خوابگاه نزدیک دانشکده. 

 

همشون با ابروهای بالا رفته و کشیده گفتن: 

_خــــــــب! 

 

شونه ای بالا انداختم و خونسرد گفتم: 

_به جمال بی نقطتون! باید امارش رو برام بگیرین.

 

یهو پانیذ کوله ش رو برداشت پرت کرد سمتم و صدای حرصیش بلند شد: 

_تو دیگه خیلی پررویی داداشی! 

 

سرم رو با دستم مالیدم و جواب دادم: 

_ای بابا حالا ما به بار عاشق شدیم ها! یه کمک کنین می میرین؟! 

 

علی که کنارم نشسته بود پس گردنی حسابی بهم زد و گفت: 

_رو تو برم بشر! یه بار عاشق شدی؟! 

 

با نیش باز جواب داد: 

_اره به مرگ عمه م. 

 

باز خنده شون رفت هوا، این خنده یعنی حله دادا. 

ویرایش شده توسط zri
لینک به دیدگاه
https://forum.98ia.net/topic/5466-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%A8%DA%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86/#findComment-27003
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

همه‌ی بچه‌ها بسیج شده بودن تا آمار ملکا رو بگیرن ولی چیزی نفهمیدن جز اینکه دختره اعصاب نداره و کمربند مشکی تكواندو داره. 

آدم‌های عادی در اینجور مواقع از افراد جنگی فاصله می‌گیره ولی من بیشتر جذب شدم، دلم غش می‌رفت برای اینکه مبارزه‌شو ببینم شاید روزی علی یا داروین را به عنوان طعمه جلو می‌فرستادم و خودم با یک کیلو تخمه می‌نشستم و نمایش رو با کیفیت بالا می‌دیدم. 

دخترک بی اعصاب اصلا نگاه هم نمی‌کرد آرام می‌اومد و می‌رفت انگار نه انگار که همسر آینده‌اش اینجاست و این وسط فقط پانیذ گیر میداد که از ملکا فاصله بگیرم همش می‌گفت- کسی که رزمی کاره بدرد زندگی نمیخوره، تا بخوای باهاش حرف بزنی هنوز دهن باز نکردی فک تو ریخته رو زمین، تو هم که بی دست و پا، مطمئنا باید با کاردک از بیمارستان‌ها جمعت کنم. 

مثلا خواهرم بود و طرفدارم، از هزار دشمن بدتر بود

لینک به دیدگاه
https://forum.98ia.net/topic/5466-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%A8%DA%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86/#findComment-27012
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ولی خب منم مرغم یه پا داشت و تا به چیزی که می‌خواستم نمی‌رسیدم، ول کن ماجرا نبودم. با فرو رفتن آرنج پانیذ توی پهلوم به خودم اومدم و نگاهم رو از ملکا گرفتم.

- چته؟ چرا میزنی؟

پانیذ با دندون‌های روی هم فشرده گفت:

- چرا میزنم؟ احمق استاد دو ساعته از تو یه سؤال پرسیده چرا جوابش رو نمیدی؟

متعجب و گیج نگاهم رو به سمت استاد چرخوندم و‌ دیدم که بله، استاد بنده‌ی خدا چند دقیقیه‌اس داره بِر و بِر من و رو نگاه می‌کنه و من هم اصلاً تو باغ نیستم. البته که چند وقته وضعیتم اینجوریه.تموم طول روز کارم این شده که بشینم و فکر کنم و واسه به دست آوردن ملکا نقشه بکشم. اینقدر سر هر کلاس خیره خیره نگاهش می‌کنم و حواسم به استاد و درس دادنش نیست که چند دفعه از کلاس اخراج شدم و می‌دونم اگه با این وضعیت پیش برم دست آخر این ترم رو افتادم، ولی خب چه میشه کرد؟ من تا توجه این دختر رو جلب نکنم نمی‌تونم بی‌خیالش بشم.

لینک به دیدگاه
https://forum.98ia.net/topic/5466-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%A8%DA%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86/#findComment-27029
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • عضو ویژه

#پارت_سه

بعد از کلاس سریع بیرون دویدم. وسط حیاط ایستادم تا بقیه اکیپ بیان. وقتی اومدم گفتم: 
_ همین جا بشینیم؟
_ همین جا؟
این رو پانیز پرسید.
_ آره بابا همین جا بهترین جای.
همه نشستیم و بهم نگاه کردیم. هما پرسید:
_ خوب چیکار کنیم؟
_ من بگم؟
در حالی که می دونست حتما عجیب ترین کار توی جهان رو پیشنهاد میدم گفت:
_ بگو.
شروع به ضرب زدن روی پام کردم.
سیاه کجک جانوم تو منو دیونه کردی
سیاه کجک جانوم تو مو دیونه کردی
_ ااا ساکت باش الان حراست میاد اصلا نخواستیم. 
_ چی چی رو نخواستیم تازه...
نگاهم به پشت سر پانیز افتاد؛ همون دختر نمازیه اسمش چی بود... ملکا. بلند شدم و سمتش رفتم.
_ خانم نمازی! خانم نمازی!

لینک به دیدگاه
https://forum.98ia.net/topic/5466-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%A8%DA%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86/#findComment-27039
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ملکا دست به سینه ایستاد و گفت - بفرمایید. 

گفتم- اوه چه خشن! چرا انقد ناراحتی تغذیه تو بردن؟. 

- اگه کاری ندارین من برم دیرم شده. 

- کجا میخوای بری که انقد عجله داری؟. 

- شما فضولی این دانشگاهی؟. 

خندیم و گفتم- آره هستم، مگه بده!.

پرویی نصیبم کرد و رفت منم کم نیاوردم و دوباره جلوش ایستادم و گفتم- از دخترای خشن خوشم میاد، بریم چیزی بخوریم؟. 

- خیر من وقتش رو ندارم. 

- خب خسیس، مهمون منی نمیخواد فرار کنی. 

- مشکلت چیه؟چرا انقد رو اعصابی؟. 

 

لینک به دیدگاه
https://forum.98ia.net/topic/5466-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%A8%DA%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86/#findComment-27040
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • عضو ویژه

خجالت کشیدم یکم و سرم رو خواروندم.
_ راستش حرف من بیشتر جنبه شوخی داشت امیدوارم ناراحت نشده باشید.
_ ولی من نارحت شدم و خیلی بهم برخورد!
فکر نمی کردم اینطور بگه.
_ دست بردارید خانم انقدر سختگیر نباشید به هر حال ما هم دانشگاهی هستیم خوب نیست از هم دلخور..
وسط حرفم برگشت و رفت. عصبی پام رو به زمین کوبوندم.
_ چه لجبازیه!

لینک به دیدگاه
https://forum.98ia.net/topic/5466-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%A8%DA%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86/#findComment-27055
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پانیذ نزدیک شد و گفت- زد تو پرت نه؟ خوبت شد! بیا بریم. 

دوباره پا زمین کوبیدم و گفتم- داداشت بعد از سالها عاشق شده چرا کمکش نمیکنی؟. 

خنده‌ای از عمق وجود کرد و گفت - ملکا بمیره برای قلب عاشقت، والا تو هر کی و میبینی دلت براش میره این دختره هم مهمون چند روز قلبته. 

بهش توپیدم - خودت بمیری حیف عشق من نیست! این با همه فرق داره ببین کی گفتم. 

لینک به دیدگاه
https://forum.98ia.net/topic/5466-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%A8%DA%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86/#findComment-27056
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • عضو ویژه

همون موقع بقیه اکیپ رسیدن. هلن خواهر حامد یکی دیگه از بچه های اکیپ گفت:
_ چی شده ضایع شدی دختره محلت نداد؟
_ برو بچه من اگه بخوام می تونم کاری کنم که این دختره دنبالم بدوه.
دست به کمر ایستاد.
_ خیلی هم عالی! دو ماه خوبه؟
_ دو ماه؟! همین دو دقیقه هم نشده می تونم این کار رو کنم.
پوزخند زد و روش رو گرفت.
_ اوه اعتماد به نفس!
_ می‌بینیم.
با خیال راحت تر از خودم گفت:
_ منتظرم.
و ساعتش رو بالا آورد و زمان گرفت. فقط یک راحل به ذهنم رسید. برگشتم و به سمت دختره شروع به دویدن کردم.
_ خانم نمازی! خانم نمازی!
با وحشت به سمتم برگشت. قبل از اینکه هیچ عکس العملی نشون بده کیفش رو از دستش قاپیدم و در رفتم. جیغی کشید و دنبالم دوید.
_ واستا ببین، کیفم رو کجا میبری! واستاد.
به بچه‌ها رسیدم و کیف رو روی سپر ماشین گذاشتم و از اونور در رفتم و با فاصله ایستادم. کیف رو برداشت و رو به پانیز گفت:
_ این داداشت دیونه ست
پانیز با خنده و تاسف ماجرا رو تعریف کرد دختره درحالی که معلوم بود سعی می کنه نخنده ایشی گفت و رفت.
- خوب هلن خانم!
- دیونه اگه حراست می دید می خواستی چیکار کنی؟!
با خونسردی شونه بالا انداختم.
- التماس!
همه خندیدیم. 

لینک به دیدگاه
https://forum.98ia.net/topic/5466-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%A8%DA%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86/#findComment-27061
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با نزدیک شدن زمان کلاس بعدی همه مثل بچه‌های مثبت و سر به راه به سمت کلاس راه افتادیم، البته اگه به خودم بود که این آخرین کلاس رو دو در می‌کردم و می‌زدم به چاک، ولی خب متأسفانه یه جاسوس به اسم پانیذ داشتم که تموم کارهام رو به مامان خانوم گزارش می‌داد و مامان خانوم اگر می‌فهمید همچین کار شنیعی از گل پسرش سر زده با اون دمپایی‌های پلاستیکی که بدجوری هم درد و سوزش ایجاد می‌کرد، می‌افتاد به جونم و سیاه کبودم می‌کرد. پس در نتیجه وقت گذراندن در کلاس خیلی بهتر از دمپایی خوردن از مامان خانوم بود.

***

پس از پایان آخرین کلاس سوار بر رخش زیبای خودم که همون سمند تصادفی و بی‌چاره بود از در دانشگاه بیرون زدیم و در همون حال نگاهم به ملکا افتاد که همراه با ما از در دانشگاه بیرون میومد. رو سمت ملکا که سرش توی گوشیش بود و تند و تند با یکی که نمی‌دونم کی بود چت می‌کرد پرسیدم:

- ببینم مگه خوابگاه این دختره اون‌ سمتی نیست، پس چرا داره اینوری میره؟

 

لینک به دیدگاه
https://forum.98ia.net/topic/5466-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%A8%DA%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86/#findComment-27071
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پانیذ که کنارم نشسته بود محکم کوبید تو پهلوم و گفت:

- مگه تو فضولی؟. 

- آره، پایه‌‌ی یکم شیطونی و فضولی هستی یا نه؟.

با تخسی نگاهم کرد و گفت:جرات داری برو بعد من میدونم و تو. 

لبخند زدم و گفتم:پانیذ جونی، ابجی قشنگم. 

محکم با کف دست به پیشونیش زد و گفت‌: میخوای چیکار کنی؟. 

راه افتادم و گفتم - بشین تا ببینیم چی میشه. 

ارام دنبالش میرفتم کنار خیابان ایستاد و جند لحظه بعد پرایدی سفید رنگ جلوی پایش ترمز زد و صاحبش که پسری جوان بود از ماشين پیاده شد و بعد از کمی حرف زدن که من نمیشنیدم ملکا سوار شد و رفت پانیذ گفت- شکست عشقی خوردی داداش، طرف نامزد داره. 

خورد تو برجکم ولی کم بیار نبودم دنبالش رفتم تا اینکه... 

لینک به دیدگاه
https://forum.98ia.net/topic/5466-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%A8%DA%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86/#findComment-27076
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یه فکری به ذهنم رسید. این ملکا خانم خیلی چموشه و به نظرم یکم شیطنت هیچ اشکالی نداره! 

پامو روی پدال گاز فشار دادم و راه افتادم دنبالش. 

_پانیذ: کجا داری می ری دیوونه؟! 

نیشم باز شد و با سرخوشی جواب دادم: 

_چادرتو در بیار از کیفت خواهر گلم. 

 

سوالی گفت: 

_چرا اون وقت؟ 

 

اَه کش داری کشیدم و گفتم: 

_بیخیال پانی، سرت کن، از داشبورد تسبیح بابا رو هم بده من زود باش. 

بعد از هزار تا چشم غره کاری که گفتم رو انجام داد. با یه دستم فرمون رو گرفته بودم و با دست دیگه م دکمه های پیرهنم که تا سینه م باز بودن رو تا ته بستم،جوری که داشتم خفه می شدم. با تف هم موهای بالا رفته م رو خوابوندم و ریختم روی پیشونیم. منتظر یه فرصت عالی بودم تا نقشه م رو اجرا کنم. 

لینک به دیدگاه
https://forum.98ia.net/topic/5466-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%A8%DA%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86/#findComment-27093
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • عضو ویژه

کنار ماشین که رسیدیم چندبار بوق زدم. پسره اصلا متوجه من نبود. شیشه طرف پانیذ رو پایین دادم. پانیذ درحالی که از دستش کارهای من حرص می خورد چادرش رو جلوی صورتش گرفت تا چهره ش معلوم نشه. من هم همیشه موقع رانندگی یک عینک گنده توی صورتم میزدم و چهره م معلوم نمیشد. 

- آقا با شمام! 

به سمتم برگشت. 

- بله آقا! 

- بزن کنار! 

- چرا؟ 

ملکا سعی داشت از پشت مرد نگاهم کنه اما من خودم رو هی عقب می کشیدم جوری که هی پشت چادر پانیذ قرار می گرفتم. 

- گزارش دادن شما و اون خانم توی ماشین خلاف می کردید. بزن کنار. 

پسر که حالا از این فاصله یکم سنش بالاتر میزد حدود سی و خورده ای این ها اول هنگ کرد بعد با عصبانیت داد زد: 

- چی میگی مرد حسابی؟! دخترمه! 

چنان شوکه شدم که فرمون از دستم در رفت و تا به خودم بیام ماشین سر خورد و به بلوکه ها برخورد کرد. به، یک تصادف دیگه! پانیذ جیغی زد و چادر رو ول کرد و تا حالش جا اومد شروع به فحش دادن من کرد. من اما از توی آینه به اون ماشین نگاه کردم که اول کنار خیابون ایستاد بعد دوباره حرکت کرد و رفت. حاجی چه باباش جوون بود! 

ویرایش شده توسط آتناملازاده
لینک به دیدگاه
https://forum.98ia.net/topic/5466-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%A8%DA%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86/#findComment-27144
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هنوز گیج و منگ به راه رفته‌ی ماشین اون‌ها خیره بودم که مشت محکم پانیذ به شونه‌ام برخورد کرد و دادم رو به هوا برد.

- آخ!

پانیذ با حرص و صدای جیغ جیغی گفت:

- آخو کوفت! همین رو می‌خواستی که آخرش اینجوری ضایع بشیم، آره؟!

شونه‌ی دردناکم رو مالیدم و مظلوم نگاهش کردم. آخه تقصیر من چی بود که بابای ملکا اینقده جوون بود؟!

- تقصیر من چیه خو؟ فکر نمی‌کردم باباش اینقده جوون باشه.

پانیذ مشت دیگه‌ای به شونه‌ام کوبید و باز صدای حرصی شده‌اش به هوا رفت:

- تقصیر تو چیه؟ تقیر تو اینه که دنبال این دختره راه افتادی، احمقِ خنگ بهت که گفته بودم این دختره از اون‌هاس که به هیچ کسی رو نمیده. چرا دست از سرش برنمی‌داری؟

لینک به دیدگاه
https://forum.98ia.net/topic/5466-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%A8%DA%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86/#findComment-27147
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چشمام رو مثل گربه شرکت مظلوم کردم و گفتم :

_اینجوری از عشق داداشت دفاع می کنی ، جون تو این یکی با بقیه فرق داره !

پانیذ با حرص گفت :

مرده شور چشم هات رو ببرن ، سره ده تای قبلی هم همین رو میگفتی ، دل نیست که فرودگاه هست ، یکی میشینه ، دو تا پرواز می کنه !

نیشم رو تا بناگوش باز کردم و گفتم :

بده ، دله بزرگ و مهربونی دارم ، میتونم به این همه ادم عشق بورزم !

پانیذ مشت دیگه ای حوالم کرد ، نگاهی به ماشین انداختم ، اتفاق خاصی نیوفتاده بود ، سپرم کمی قُر شده بود ، کمی دنده عقب گرفتم و به سمت خونه راه افتادم

ویرایش شده توسط bano.z
لینک به دیدگاه
https://forum.98ia.net/topic/5466-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%A8%DA%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86/#findComment-27148
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با مامان و پانیذ نشسته بودیم و چای میخوردیم گفتم- کی بریم؟. 

مامان با تعجب گفت - کجا؟. 

-خواستگاری دیگه. 

قند تو گلوی پانیذ پرید و به سرفه افتاد محکم محکم زدم تو کمرش تا حالش خوب شد و گفت - این قند منو نمیکشت ولی ضربه های تو حتما منو میکشه. 

مامان گفت- ضربه مغزی شدی یا عوضت کردن، تو؟ خواستگاری؟. 

پانیذ- یه مزخرفی میگه دیگه مامان شما چرا جدی گرفتی. 

- مزخرف چیه بده مگه میخوام ازدواج کنم. 

مامان- نه بد نیست ولی اخه تو! 

- مگه من چمه؟. 

پانیذ- جدی نگیر مامان جون این داداش ما درمورد همه همین نظر و داره. 

- تا حالا دیدی من از خواستگاری حرف بزنم؟.

مامان - برای همین تعجب کردم،کی هست حالا. 

با کلی حرف و خواهش و التماس مامان و بابا رو راضی کردم که بریم خواستگاری،علی هم با یکم فضولی شماره بابای ملکا رو از گوشیش برداشته بود و چند شب بعد در کمال ناباوری که از همه بیشتر برای خودم عجیب بود رفتیم قم برای خواستگاری. 

ویرایش شده توسط Mahdieh Taheri
لینک به دیدگاه
https://forum.98ia.net/topic/5466-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%A8%DA%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86/#findComment-27151
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با ملکا، مادر و بردارش که معلوم بود بدنسازه دو تای من هیکل داشت نشستیه بودیم بابام گفت- اقاتون تشریف نمیارن؟ 

مامان ملکا گفت - چرا میاد یکم کارش طول کشید الان هرجا باشه میاد. 

هنوز حرفش تموم نشده بود که زنگ خونه رو زدن مامانش گفت- من برم در و باز کنم. 

مامانم که عاشق ملکا شده بود و و پانیذ هنوز در عجب بود طولی نکشید که باباش هم اومد به احترامش بلند شدیم که موقع سلام دادن زبونش گرفت و شوکه نگاهمون میکرد. 

بابا گفت - منصور؟

بابای ملکا با همون منصور گفت- قاسم! تو اینجا چیکار میکنی؟. 

بابا با ناراحتی گفت - اگه میدونستم اینجا خونه‌ی توِ قلم پام میشکستم و اینجا نمیومدم. 

منصور جلو اومد و گفت - داداش تو نمیخوای گذشته رو فراموش کنی بیست و پنج سال گذشته و ما دیگه بچه نیستیم. 

همه با تعجب نگاه میکردیم بابا گفت - این خواستگاری منتفیه، پری پانیذ پیمان بریم. 

 

لینک به دیدگاه
https://forum.98ia.net/topic/5466-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%A8%DA%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86/#findComment-27152
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

شما در حال پست به عنوان مهمان هستید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .
توجه: مطلب ارسالی شما پس از تایید مدیریت برای همه قابل رویت خواهد بود.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
  • اضافه کردن...