رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

Shahrokh

نویسنده انجمن
  • تعداد ارسال ها

    855
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    26

تمامی مطالب نوشته شده توسط Shahrokh

  1. مشکلی نیست فقط چرا توی تاییدیه دلنوشته‌ی من درخواست ناظر اومده بود؟؟
  2. در دلِ گورستانِ سکوت که مأمنِ سایه‌ها بود، نشستم به تماشای خویش؛ پیکری شکسته در آغوشِ غبار، و چشمی که هنوز، از عادتِ دیدن، دل نمی‌کند. میانِ ویرانه‌های دلم، ذره‌ای روشن لرزید، نه از جنسِ امید، بل از طینتِ بقا. دستم را بر خاکِ سوخته‌ی وجود کشیدم، و فهمیدم که هنوز گرمی‌ای هست، هرچند اندک، هرچند بی‌نام. در آن لحظه، فهمیدم خاموشی نیز رحم دارد؛ می‌تواند چیزی را در دلِ تاریکی حفظ کند، تا روزی، دوباره بتابد. پس برخاستم، نه با توان، بل با یادِ بودن و در دلِ نفس‌های زخمی، آغازی بی‌صدا نوشتم.
  3. نام دلنوشته: فرورجای خاموشی اثر: م.م.ر(shahrokh) ژانر:فلسفی، عاشقانه مقدمه: با خوردن به شیشه‌ی اندوه، زندگیِ سربریده‌ام در من شکست. کولاکِ دردها به جانم هجوم آورد و مرا به اعماقِ توهمی پرتاب کرد که سال‌ها در کمایِ حرمان و نیستی فرو رفتم، تا آن‌جا که هر رجایی از من، قطعِ رحم کرد. در سایه‌سارِ خستگی، نفسم بویِ خاموشی می‌داد. زمان، همان طنابِ پوسیده‌ای بود، که میانِ من و فردا آویخته مانده بود. هر صدا، پژواکی از فراموشی بود و هر رؤیا، دهانی دوخته بر حقیقت. در خویش خزیدم، همچون پرنده‌ای که از پرواز شرم دارد، و در بی‌هواییِ خویش به مرزِ ناپیدای نیستی سلام کردم. اما از دور، نوری لرزان بر شانه‌ی تاریکی لغزید، و صدایی درونم گفت: «شاید هنوز، ذره‌ای از تو، زنده مانده باشد.»
  4. #پارت صد و سیزده و من هنوز، هر شب با خیال تو می‌خوابم و با دلتنگیِ تو بیدار می‌شوم. دلم در کوچه‌های خاطره قدم می‌زند، شاید جایی میان بغض و باران دوباره تو را پیدا کند؛ رفتی، اما دلتنگی‌ات نرفت، فقط یاد گرفت ساکت‌تر باشد. با این‌همه، تهِ دلِ من هنوز امیدی روشن مانده، شاید روزی دوباره لبخندت را ببینم. تا آن روز، نامت آخرین واژه‌ی هر دلتنگی من خواهد ماند... پایان دلنوشته‌ی دلتنگی. با تشکر ویژه از دوست عزیزم مژگان جان و تمامی اعضای دوست داشتنی گروه فرشتگان.
  5. #پارت صد و دوازده بی‌تو جهان رنگی ندارد؛ چرا که تو هنرمندترین نقاشِ زندگی هستی. بی‌تو جهان طعمی ندارد؛ زیرا تو آفریننده‌ی تمامی مزه‌های خوشِ این دنیایی. هرچند خود تلخی‌های روزگار را تجربه کرده‌ای، اما آغوشت همواره امن‌ترین و آرام‌ترین پناهِ جهان است. دستانت، نمادِ آفرینش و سازندگی‌ست و حضورت، سرچشمه‌ی مهر و امید. ای آن‌که پس از خدا، خالقِ بسیاری از نیکی‌های این جهانی… ای زن، زیباترین جلوه‌ی خلقتِ پروردگار… روزت گرامی باد.
  6. #پارت صد و یازده خانه‌خرابِ عشق تو شدم... این ویرانی، زیباترین رویاست برای دلی که سال‌هاست بی‌تپش مانده. بی‌نوایم من، در انتظار سجده‌ای به عشقت؛ بیا... منجی جاودانه‌ی قلب من باش. تو معنای همه‌ی وجودمی، و بی‌‌تو، منی برای بودن ندارم. نفس‌هایم بی‌دلیل‌اند وقتی نامی از تو نیست. بگو کجای این کره‌ی خاکی باید در انتظار آمدنت بمانم؟ کجا باید دلم را بسپارم تا تو بیایی و آرامش را به آن بازگردانی؟ عشق من، جهان من، تمام من!
  7. #پارت چهارم حواسش جمع یلدا و صحبت ناراضیش با اون دو عضو پلشت محله شد. - دختر نباید ترسو باشه، الان کل بچه‌ها داخل آبن. مهدی خلی هم با اون هیجانی حرف زدنش که باعث میشد کلی آب دهانش بپاشه بیرون، ادامه‌ی حرف محمود رو گرفت. - رودخونه عمقی نداره که بترسی، نترس غرق نمیشی! و با قیافه‌ مسخره‌ش شروع کرد به قاه‌قاه خندیدن! به سمتشون شروع به شنا کرد تا این مگس‌های مزاحم رو از گل زندگیش دور کنه که هنوز نرسیده با نگاه مشکوکی که بهم انداختن از دست و پای یلدا گرفتن و اون رو انداختن توی آب. درست که آب زیاد عمیق نبود ولی با این طرز انداختنش و شوکی که به اون وارد شد رفت زیر آب. نفهمید چطوری به سمتش پرید و از زیر آب کشیدش بالا! هنوز هم اون نگاه ماتش توی نظرش تازه‌ست. تا یلدا رو به تخته‌سنگ نزدیکشون رسوند و روش نشوند، با خشم به سمت اون دو نفر مردم آزار دوید. - مگه مرض دارین عوضیا! مشت رها شده‌ش به گونه‌ی محمود نرسیده، بچه‌ها جداشون کردن و نذاشتن دق دلیش رو سر اون دو تا خالی کنه. اون دو تا هم احتمالا قبل از فهمیدن و دخالت یاسر، صحنه رو ترک کردن ولی هنوز خنده‌های مورددار محمود که به سمت یلدا حواله میشد، توی سر و گوشش پیچ می‌خورد. دوباره به سمت یلدا برگشت و نفس زنون به چهره‌ی خیس وحشت زده‌ش نگاه کرد. - نترسیدی که! چیزی نشد! یلدا پلک زد و یه قطره اشک از چشمش پایین افتاد ولی اون سریع دستش رو گرفت و با تاکید گفت: - نباید پیششون خودت رو ضعیف نشون بدی که بخوان اذیتت کنن. الانم اگه به من اطمینان داری بذار بیارمت توی آب تا بدونی هیچ ترسی نداره. فکر نمی‌کرد این دو تا کلوم حرفش این‌جوری روی دختر کوچولو تاثیر بذاره که اون یکی دستش رو هم خودش بذاره توی دستش و اجازه بده که با هم وارد آب رودخونه بشن. جالب بود که بعد چند دقیقه کلا ترسش ریخت و کم‌کم با آب آشتی کرد. از اون روز به بعد یلدا با دخترای محل توی آب بازی هم شرکت کرد و دیگه یادش نموند که یه زمونی از رفتن توی آب واهمه داشت. دستی به روی صورتش کشید که بر اثر برنامه‌های صبحگاهی پادگان، آفتاب سوخته شده بود. بعد تموم کردن سربازیش قصد داشت واسه دانشگاه خوب درس بخونه و شیلات قبول شه تا بتونه توی ماهی‌سرا کنار باباش به کار مشغول شه، اما خیلی دوست داشت اول از یلدا خیالش راحت بشه که این مدت رو براش صبر می‌کنه. اون یلدا رو از همون بچگی فقط برای خودش می‌خواست و می‌دونست که یلدا هم کاملا از نیت قلبیش باخبره. کاش این چند سال زود بگذره و اون هم به آرزوی دلش برسه و یلدا سهمش تا دیگه شب‌ها بدون کابوس از دست دادنش سر به بالین بذاره. قبل رفتن به سربازی وقتی با کلی کشیک دادن تونست اون رو توی کوچه پشتی خونشون غافلگیر کنه تا بهش نزدیک شه، دختر کوچولو که دیگه داشت واسه خودش خانومی میشد، کلی سرخ و سفید شد و سرش رو انداخت پایین. خودش رو به سمت یلدا کشوند و در حالی که به چهره‌ی زیبای خجالت زده‌ش نگاه می‌کرد با کلی حسرت و دلتنگی لب باز کرد. - یلدا هفته‌ی بعد باید برم شیراز چون آموزشيم اون‌جا افتاده. یلدا بدون اینکه سرش رو بالا بگیره، جوابش رو داد. - آره خبر دارم، خاله منیر به مامانم گفته بود. لبخند زد، با وجود استرسی که از پیدا شدن کسی توی خلوتشون داشت. - دلم برات تنگ میشه، فقط می‌خوام این مدت که نیستم بدونم تو هم منتظرم می‌مونی. این‌بار سرش رو بالا گرفت و شراره‌های آتشین سیاهش رو به چشمای غم گرفته‌‌ی پسرِ دلتنگ هدف گرفت. - به سلامتی بری و برگردی. جوابش این نبود، پس با اصرار تکرار کرد. - هستی تا بیام مگه نه؟! کمی لب‌های یلدا کش اومد ولی از پهن شدن بیشترش خودداری کرد. - من هنوز کلاس اول دبیرستانم، کلی باید درس بخونم. بی‌ربط جواب داد ولی هم دلش گرم شد و هم لبخند راحتی روی لب‌هاش نقش بست. خوبه که دختر کوچولو فقط به فکر درس خوندنه و به چیز بیشتری دل مشغولی نداره، همین خیالش رو جمع کرد که با فراغِ خیال به سربازیش برسه. وقتی از حموم اومد بیرون به تدارکات مامانش روی میز نگاه کرد که انواع و اقسام خوراکی رو واسه تک پسرش مهیا کرده. یک لحظه یاد دستبند چرم بافته شده‌ای که از مرتضی توی پادگان بافتش رو یاد گرفته افتاد که چطوری به دست صاحبش برسونه؟! کاش که خوشش بیاد و بتونه خودش اون رو به دور مچ قشنگش بندازه.
  8. #پارت صد و ده من زنی هستم که دیگر اشک مرهم زخم‌ها و دردهایم در زندگی نیست. غمم‌ را طور دیگری در من می‌توانی ببینی، غم را در کلامم احساس می‌کنی، آن‌گاه که شاعری پر از غزل شده‌ام. غم را در لباسی بافته شده از تار و پود بر تن دخترکی خردسال بازیگوش، غم را در پارچه‌ای که با دستان مرتعشم بریده و دوخته می‌شود، غم را در دستمالی می‌توانی ببینی که با آن به جان خانه افتاده و گرد و غبار از در و دیوار زدوده می‌شود. من زنی هستم که دیگر اشکم سرازیر نمی‌شود و غمم را با کلافی از درد هر صبح از نو در قلاب زندگی سر می‌اندازم.
  9. #پارت صد و نه گاهی حتی یک پیام کوتاه، یک دوستت دارم ساده، یک قلب قرمز پایین عکس دلتنگی، می‌تواند نور شود، آرامش شود، امید شود، عشق شود و دنیایی را پُر از روشنایی کند، تنهایی را پ‍ُر کرده و وجودی را پُر از احساس خوب سازد؛ پس همیشه باش، جاری، ساری و جاویدان!
  10. #پارت صد و هشت تو چطور توانستی آرامش خاطر پریشانم باشی، وقتی که از پشت شیشه‌های مجازی دیدمت، آرامش مانند نسیم، قاره‌ها را درنوردید و بر قلب دلتنگ من وزید تا تنهایی‌هایم را با حضور خیال تو رنگی سازم.
  11. #پارت صد و هفت من زنی هستم در دل تاریخ زندگی‌ام از رنج و درد درآمیخته شدم، آن‌گونه که برای ساختن زندگی وابستگانم از خود گذشتم، از عشق از آرزوها از آرمان‌ها و امیدهایم، من گذشتم تا اطرافیانم ایده‌عال‌تر زندگی کنند و به جایی برسند که من نرسیده‌ام. شاید قدرم را ندانند، ولی من جز این مسیر پر تلاطم عاشقی به راه دیگری قدم نخواهم گذاشت.
  12. #پارت صد و شش مادر همان فرشته‌ایست که بالش را در این دنیا جا گذاشته است. هر دفعه که ما را بوسیده، انگار فرشته‌ای آسمانی بوسه زده بر صورت ما، خدا همگی این فرشته‌های عروج کرده بر روی زمین را سالم و شاداب نگه دارد.
  13. #پارت صد و پنج تو نیستی که خاکستری روزگار را ببینی من از پشت شیشه‌ی دوده گرفته می‌بینم که آرامش و غرور هم‌زمان درگذر هستند، کجای راه اشتباه شد؟! کجای قدم زدن ما در خیابان‌های پُر پیچک زندگیمان این‌چنین دچار خشکی و خزان شده؟! تو نیستی که ببینی این اندوه بی پایان را تو نیستی که ببینی امیدی دیگر به سوختن و ساختن نیست! تو نیستی و دیگر طاقتی نیست بی‌تو!
  14. #پارت صد و چهار دوباره نسیمی خنک با سوزی خفیف از کنارم گذشت. باز صدای شکستن استخوان‌های برگ‌های زرد، سرخ و نارنجی زیر پا شنیده می‌شود. باز هوا، هوای در آغوش گرفتن‌ها، فصل آوازهای عاشقانه و قدم زدن‌های طولانی زیر نم باران‌ پاییزی. فصل هزار رنگ پخته و فصل تولد آدم‌های پر حس و عاشق. آمده است تا روزهای مرا رنگ کند به طیفی از نارنجی‌های مختلف، فصل بلوط، خرمالو و انار. یک‌چیز کم است! موسیقی، کتاب و قهوه و نشستن کنار تو، نوشیدن جرعه‌ای از قهوه و غرق شدن در کلام تو.
  15. #پارت صد و سه عشق گاهی می‌تواند بدترین حس دنیا و گاهی پر معناترین باشد. همین را می‌دانم که دنیای من بی تو بدرنگ‌ترین و بی‌معناترین مکان عالم است، با من بمان تا بتوانم ظالمانه‌ترین ضربات دنیا را تحمل کنم. آن‌گاه که دستانت امن‌ترین چتر آسمان‌ست و حضورت گرم‌ترین حس امنیت، پس با من بمان که بی‌تو دنیایم تاریک‌ترین مرکز جهان است. تو رنگین‌کمان دنیای بی‌رنگ من باش و دنیای خاکستری مرا رنگارنگ کن با حضورت!
  16. #پارت صد و دو با من بمان تا خورشید را درون دستانت بگذارم. بهتر از تو چه کسی می‌تواند در آشیانه‌ی دلم لانه کند؟! چشمانت دنیای من و دستانت چتر آسمان وجودم، آخرین چیزی که در این دنیا می‌خواهم با من ماندن است. کجای این دنیا بدون تو زیباست؟! کجای این دنیا بدون تو رنگ دارد؟! من عاشق‌ترین موجود زمینم تا وقتی‌که می‌درخشی در آسمان دلم! با من بمان، با من بمان.
  17. #پارت صد و یک دعا می‌کنم که شاید در تاریخی دیگر دوباره تو را کنار پرچین باغ آلبالو ببینم درحال قدم زدن با دستانی پر. هنگامی‌که آلبالوهای درون سبد را زیر و رو می‌کنم با تو چشم در چشم شده و باز دوباره چشمانم ستاره باران عشق تو شود، کنارت قدم زدن در زیر آسمان آبی با لبخندی بر لب و دستانی گرم با گرمای وجودت را می‌خواهم. این آرزویی‌ست در دل! من با جسمی دیگر در تاریخی دیگر منتظرت می‌مانم.
  18. #پارت صد چای که باشد و کسی که کنارش بنشینی و از شادی و غم‌هایت بگویی بدون ترس از قضاوت ناعادلانه، توانستی نصف جهان را فتح کنی. پس منتظر چه هستی؟ بیا زعفران بریزیم، چای را دم کنیم، قندها را بشکنیم، غصه‌ها را بسته‌بندی کنیم و تحویل رودخانه بدهیم!
  19. #پارت نود و نه امروز دلم می‌خواد کنار کسی بنشینم و از قصه بگویم نه از غصه، غصه‌ها را جعبه‌ای کادو کنم بسپارم به رودخانه که رهسپار دریا شود، دلم چای کنار تو می‌خواهد، چای با قند وجودت، کنار هِل نگاهت و عطر زعفران وجودت؛ تو می‌توانی بهترین هدیه‌ی خدا باشی برای مرهم شدن بر شکستگی‌های متعدد قلبم!
  20. #پارت نود و هشت در میان تمامی دغدغه‌های روزمره، میان شلوغی اطراف و کوچه‌های تودرتوی ذهنم، آن‌چه مرا خوشحال می‌کند، گریز فکرم به دوست داشتن توست. میان کوله‌باری از هم‌همه‌های زندگی این تو هستی که می‌درخشی؛ تو نور امیدی.
  21. #پارت نود و هفت آن‌گاه که خداوند قدرت‌نمایی کرده و هنر خارق‌العاده‌اش را به‌رُخ می‌کشد، تعدادی قلب مهربان و تنها را این‌گونه به هم‌دیگر می‌رساند تا مرهمی برای قلب زخمی هم باشند و مهربانی‌ها را تکثیر کنند. این یک نوع از معجزات بی‌شمار از جانب پروردگار بخشنده است. عشق، عشق را در می‌یابد.
  22. #پارت نود و شش مهربانی را در جایی یافتم که هیچ‌گاه به دنبالش به جست‌وجو نپرداخته بودم. مهربانی را در دل دختری از تبار خراسان یافتم که از امام غربیش به ارث برده بود. حتی اگر تنم در گور فرو رود و سال‌ها از تجزیه‌ی جسمم بگذرد، روحم مهربانیت را فراموش نخواهد کرد و در هر دنیای دیگری که چشم بگشایم، دوباره برای دیدارت تو را جست‌وجو کرده، پیدا خواهم کرد و با فراغ خیال سال‌ها در آغوشم نگاهت خواهم داشت.
  23. #پارت نود و پنج وقتی رسیدی به مقصد، نگاهی به آسمان کن، دورترین ستاره را که دیدی، دستانت را به سویش دراز کن، بچین آن را از آسمان قلبم، بگذار کف دستت و هرجا که رفتی، معرفی‌اش کن به عنوان ستاره‌ای که در هفت آسمان برای تو می‌درخشد... دلبندم دعایم کن که من محتاج قلب پاکت هستم که روحم با روح تو هم‌پرواز شده به سمت آسمان دلدادگی‌ها!
×
×
  • اضافه کردن...