-
تعداد ارسال ها
675 -
تاریخ عضویت
-
روز های برد
29
تمامی مطالب نوشته شده توسط Silent
-
چرا بترسم خب، خودمو میکشم تا بیشتر زجر نکشم
- 16 پاسخ
-
- 1
-
-
ترسناک رمان جاذبهی مرگ | نسیم معرفی کاربر انجمن نودهشتیا
Silent پاسخی برای Silent ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت پنجاه و دو... انگار میخواستم چیزی را روی پوستم حک کنم که دیگر هیچوقت پاک نشود؛ نه از روی دستم، نه از ذهنم! نوک تیز شیشه را کمی فشار دادم. سوزش، اول مثل یک خراش کوچک آمد، اما همین که شیشه را کشیدم، دردش مثل آتشی شعلهور در تمام تنم پخش شد؛ گرم، تند و جاندار. انگار تمام رگهایم ناگهان شروع به فریاد زدن کردند. تمام وجودم را لرزشی فرا گرفت. لبهایم از شدت درد از هم باز شدند و آهی، نه از روی رضا، بلکه از عمقِ عذاب، از گلویم بیرون جهید. چشمانم را بستم، دندانهایم را روی هم فشار دادم، انگار میخواستم استخوانهایم را خرد کنم تا شاید دردم را تسکین دهند. لبهایم از هم جدا شدند و نفس بریدهای از میانشان بیرون آمد. وقتی چشم باز کردم، نگاهم روی زخمی افتاد که ایجاد شده بود. قطرههای ریز خون، آرام و خجالتی، از خط تازه بیرون میآمدند. اما این آرامش، فقط ظاهری بود. زیر پوست، انگار هزاران سوزن فرو رفته بود. لرزش دستهایم شدیدتر شده بود و عرقشان هم بیشتر. هر قطره عرق، انگار بر روی زخمهایم میریخت و حسِ سوزش را هزار برابر میکرد. با همان دست لرزان، شیشه را دوباره روی پوستم گذاشتم. هر بار که میکشیدم، آهی از گلویم بیرون میپرید؛ بیاختیار و کمرمق اما واقعی. انگار جسمم داشت از روحم جدا میشد و فقط درد بود که مرا به هم متصل نگه میداشت. خون، آرامآرام روی دستم میدوید؛ مثل نخی سرخ که خودش راهش را پیدا کرده باشد. به آخرین حرف رسیدم. سعی کردم آرام و صاف بکشم، اما دستم دیگر آنقدر بیحس و سنگین شده بود که انگار مال من نبود. با این حال مجبور بودم برگردم و زخمهایم را عمیقتر کنم. برگشتم و دوباره شروع کردم، شیشه را کشیدم و نالیدم. در همان لحظه، انگار همهی غمهای دنیا با هم به سمتم هجوم آوردند؛ تلنبار، سنگین و خفه کننده. غمِ از دست دادن، غمِ تنهایی، غمِ این بازیِ بیمعنی. همه با هم آمدند و در دردِ پوستم گم شدند. خون از دستم سرازیر شد و روی زمین خشک و خالی چکه کرد. راستش، از رنگش خوشم آمده بود. با اینکه دردش قلبم را میلرزاند، با اینکه لبۀ شیشه گوشت و اعصابم را میسوزاند، هنوز چیزی در آن سرخی بود که نگاه را میکشید. انگار تنها رنگ زندهای بود که در آن لحظه میتوانستم ببینم. مثل این بود که بدنم زخمی شده باشد، اما بخشی از روحم برای همین زخمها آرام بگیرد. آب دهانم را قورت دادم، سرم گیج میرفت. همهجا را تار میدیدم؛ انگار خانه آرامآرام از لبههای دیدم محو میشد. جهانم داشت به سیاهی مطلق بدل میشد، سیاهیای که فقط با سوزشِ درد شکسته میشد. چشمانم را محکم بستم و دوباره باز کردم. یک روز بود که چیزی نخورده بودم. حالا با این همه زخم، باید حالم خوب میماند؟ حتی سؤالش هم خندهدار به نظر میرسید. شیشهی خونی را کنار گذاشتم و گوشیام را برداشتم، وارد دوربین شدم. دست زخمیام را جلو آوردم و یک عکس واضح گرفتم. بعد، با انگشتی لرزان ارسالش کردم و منتظر ماندم. چند ثانیه، چند لحظه… اما آن چند لحظه برای من مثل چند ساعت کش آمد. دستم را گرفتم و به خون سرخی که روی آن نشسته بود خیره شدم. انگار زندگیام حالا غرق در خون شده بود و راهی برای نجاتش نبود؛ یا شاید من دیگر دنبالش نمیگشتم.- 84 پاسخ
-
- 4
-
-
-
- روانشناختی
- تراژدی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
Silent پاسخی برای Roshana ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا -
ترسناک رمان جاذبهی مرگ | نسیم معرفی کاربر انجمن نودهشتیا
Silent پاسخی برای Silent ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت پنجاه و یک... در حالی که روی مبل نشسته بودم، کاغذ را باز کردم. جملهای با خطی قرمز و کجومعوج روی آن نوشته شده بود: - تنها ماندن بهتر از کنار کسی ماندن است. رنگ قرمز، تند و زننده بود. شبیه خون خشکشده روی سفیدی کاغذ. این یک نصیحت نبود، تهدید بود. واضح و بیپرده حساب شده. حسی سرد از ستون فقراتم بالا رفت. با این حال در دل ترسم، چیزی دیگر هم بود. کنجکاوی، لجبازی و شاید حتی اشتیاق. این بازی را خودم آغاز کرده بودم و حالا میخواستم بدانم پایانش چیست. چرا؟ شاید چون چیزی برای از دست دادن نداشتهام، چون همانطور که نازنین گفته بود، بیکس و کارم! جوابش را دادم: - چیزی نیست عزیزم، دستم خورد به گلدون افتاد، الان جمعش میکنم. نه نیا حالم خوبه. تماس که قطع شد، خانه دوباره در سکوت فرو رفت. چند ساعت گذشت، هنوز روی همان مبل بودم. شیشهها را جمع نکرده، انگار عمداً میخواستم زمین زخمی بماند، مثل خودم. خانه برایم تبدیل به زندان شده بود. دیوارها نزدیکتر میآمدند و هوا سنگینتر میشد. نه توان بیرون رفتن داشتم، نه حتی گریه کردن، فقط میخواستم زمان بگذرد و این بازی تمام شود. این حسِ معلق بودن میان ترس و پوچی، از بین برود. صدای پیام گوشی دوباره مرا از افکارم بیرون کشید. چند لحظه فقط نگاهش کردم. انگار با برداشتنش، قدمی دیگر در تاریکی برمیدارم. بالاخره برداشتم، صفحه را روشن کردم و پیام را باز کردم. - درد رو لمس کن. اسمت رو بر روی دستت عمیق و بزرگ هک کن و عکس ارسال کن. چشمهایم روی کلمات ثابت ماند. عجیب بود نترسیدم. درد برایم ناآشنا نبود، سالهای مدرسه، تیغهای پنهانی، خطهای باریکی که روی پوست مینشستند. آن سوز کوتاه، آن گرمای خون، آن آرامش عجیب بعد از آن! بوی فلز را در ذهنم حس کردم، برق تیغ زیر نور و خطی که آرام روی مچ مینشست. انگار آن روزها مرا صدا میزدند. انگار گذشتهام با لبخندی تلخ میگفت یادت هست؟ گوشی را کنار گذاشتم چشمم به شیشههای شکسته افتاد. به سوی آنها رفتم و خم شدم، تکهای نسبتاً بزرگ برداشتم، لبهاش سرد و تیز بود. برگشتم و روی مبل نشستم. شیشه را در دستم گرفتم. قلبم تند میزد، اما نه فقط از ترس، از هیجان؟ از کنجکاوی؟ از آن حس بیمارگونهی کشف انتها؟ لبهی شیشه را نزدیک پوستم بردم. پوست دستم سفید بود، نازک و آرام. لحظهای مکث کردم، نفس در سینهام حبس شد. نمیدانستم چه چیزی مرا جلو میراند. اما میدانستم اگر این خط را بکشم، دیگر راه برگشتی نخواهد بود. انگار خودم بودم که با تمام وجود، مشتاق این کار شده بودم؛ انگار چیزی درونم از قبل منتظر همین لحظه بود. ترس داشتم، بله، اما ترسم آنقدرها هم بلند نبود که بتواند جلویم را بگیرد. بیشتر شبیه لرزِ آرامی بود که از زیر پوست میدوید و با اشتیاقی عجیب درهم میآمیخت. دستهایم کمی خیسِ عرق شده بودند، اما توجهی نکردم. سرمایی نامعلوم از انگشتهایم بالا خزید و تا عمق تنم نشست. شیشه را آرام روی ساق دستم گذاشتم. باید نام سارا را بزرگ مینوشتم! عمیق و واضح و بیرحم.- 84 پاسخ
-
- 5
-
-
-
- روانشناختی
- تراژدی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
ترسناک رمان جاذبهی مرگ | نسیم معرفی کاربر انجمن نودهشتیا
Silent پاسخی برای Silent ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت پنجاه... همانطور که کانالها را عوض میکردم، ناگهان چیزی به یادم آمد! آنقدر گیج خواب بودم که تمام ماجرا را فراموش کرده بودم! شب گذشته، آن کشیدن میز، آن شخص روبه روی تخت آیا واقعی بود؟ یا فقط بخشی از توهماتم یا از کابوسهایم بود؟ نمیدانستم دیگر چه چیزی واقعیست. نمیدانستم آن چه بود؛ توهم، کابوس یا واقعیت؟ فقط یک چیز را مطمئن بودم و آن این بود که… بله، من او را دیدم! آن مرد، یا آن شبح یا هرچه که بود واقعاً آنجا بود. بیشتر ترسیدم. تا چند دقیقه قبل، ذهنم خالی بود، مهآلود و گنگ، اما حالا همه چیز با وضوحی بیرحم برگشته بود. تصویر آن سایهی روبه روی تخت، صدای کشیده شدن میز روی زمین، آن حسِ سنگینِ دیده شدن در تاریکی. انگار خاطرهها مثل خنجری کند، آرامآرام در ذهنم فرو میرفتند و مرا وادار میکردند دوباره لمسشان کنم. نگاهم را دور خانه چرخاندم. دیوارها دیگر دیوار نبودند؛ سرد و بیجان، نه! انگار نفس میکشیدند. انگار زیر پوست سفیدشان چیزی حرکت میکرد. سکوت خانه، سنگین و ضخیم بود؛ سکوتی که گوش را پر میکرد و قلب را میفشرد. در همان لحظه، صدای زنگ گوشی در فضا پیچید. تنم لرزید. دلم میخواست خاموشش کنم. حس عجیبی داشتم؛ انگار اگر جواب نمیدادم، چیزی بدتر در انتظارم بود. انگار این صدا، ادامهی همان بازی بود. با انگشتانی سرد و لرزان تماس را پاسخ دادم. صدای آرام مهسا در گوشم پیچید: - سلام! همین یک کلمه، مثل دستی گرم روی شانهام نشست. لبخندی کمرنگ روی لبهایم نشست، لبخندی که بیشتر شبیه التماس بود تا شادی. - سلام، خوبی؟ صدایش کمی خسته بود، اما مهربانیاش همانقدر زنده و روشن. - قربونت، حالت خوبه؟ نمیخوای بیام پیشت؟ دلم فشرده شد. اگر میآمد، شاید این دیوارها دوباره دیوار میشدند نه هیولا. شاید این سکوت دیگر اینقدر وحشی نبود. اما امشب هم بازی بود. نمیدانستم اگر او کنارم باشد، چه میشود. آیا بازی متوقف میشود؟ یا او را هم درگیر میکند؟ - خب اگه… جملهام نیمهکاره ماند. صدای شکستن شیشه، مثل انفجاری در دل خانه پیچید. از جا پریدم. چراغها شروع کردند به خاموش و روشن شدن؛ نور میآمد، میرفت و میآمد، مثل تپش نامنظم قلبی بیمار! نفسم در سینه حبس شد. گوشی از گوشم فاصله گرفت. دستم را روی قلبم گذاشتم. ضربانش چنان محکم میکوبید که انگار میخواست دندههایم را بشکند. به سمت آشپزخانه دویدم. پنجره شکسته بود. تکههای شیشه مثل قطرههای یخزدهی نور روی زمین پخش شده بودند. در میان آنها، چیزی توجهم را جلب کرد. یک کاغذ بود. خم شدم و دستم را جلو بردم. نه فقط کاغذ نبود، سنگی بود که دورش کاغذ پیچیده بودند. همین که آن را در دست گرفتم، چراغها به حالت عادی برگشتند. سکوت، دوباره خانه را بلعید. انگار هیچ چیز اتفاق نیفتاده. صدای مهسا از دور شنیده میشد، نگران و مضطرب بود. گوشی را دوباره به گوشم چسباندم. - وای ببخشید مهسا… نفسی آرام کشید، انگار تازه حالش بهتر شده بود. - چت شد دختر؟ اون صدا چی بود؟ صدایش میلرزید. برای لحظهای دلم خواست همهچیز را بگویم. بگویم که میترسم، بگویم که دیوارها نفس میکشند. بگویم که یکی دارد مرا تماشا میکند، اما نکردم.- 84 پاسخ
-
- 5
-
-
- روانشناختی
- تراژدی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
ترسناک رمان جاذبهی مرگ | نسیم معرفی کاربر انجمن نودهشتیا
Silent پاسخی برای Silent ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت چهل و نه... باد سرد شب به صورتم خورد. خیابان خلوت بود. فقط صدای دورِ ماشینها و نور کمرنگ چراغها. در ذهنم تصویر پدرم هنوز زنده بود؛ همان مردی که روزی همه چیز برایم میساخت، برای هر خواستهام میدوید، برای هر لبخندم دنیا را زیر و رو میکرد. پدر عزیزم، از کی آنقدر بیرحم شدی؟ از کی اینقدر غریبه؟ من هنوز همان دخترم، فقط زخمیتر، تنهاتر و بیپناهتر از همیشه. ساعتها را در خیابانها گذراندم؛ بیهدف و بیمقصد، با چمدانی کشیده پشت سرم و اشکهایی که دیگر خشک نمیشدند. به هیچ جا تعلق نداشتم و نمیدانستم از که کمک بخواهم. هر گوشهای از شهر سرد بود و عبوس. هر رهگذری بیتفاوت از کنارم رد میشد. فقط یک نام، آرامآرام از دل تاریکی ذهنم بیرون آمد. نامی که همیشه با روشنی همراه بود. مهسا! تنها کسی که یادش مرا از فروپاشی کامل نجات میداد. همان مهسایی که در روزهای تنهایی و زجرم پناهم بود، صدایم بود و بارها کمکم کرده بود تا زنده بمانم. نفسم را لرزان بیرون دادم و در دل شب، قدمهایم را به سمتش گرفتم. شاید هنوز جایی، کسی بود که من را فراموش نکرده باشد. مهسا، نامش مثل نور بود در تاریکی مطلق. همان کسی که در تلخترین روزهایم، در اوج تنهایی و ناامیدی دستم را گرفت. او نگذاشت غرق شوم، نگذاشت از بین بروم. مدتی در خانهی او زندگی کردم. خانهی کوچک و امنی که بوی مهربانی میداد. هر روز با لبخندی به من صبح بخیر میگفت و غذا را با من میخورد. او به من کمک کرد تا دوباره سرپا شوم. کمکم کرد کار پیدا کنم. شغلی که باعث شد دوباره احساس کنم مفید هستم، احساس کنم هنوز در این دنیا جایی برایم هست. با پول همان کار، خانهای کوچک خریدم. خانهای که متعلق به خودم بود، خانهای که در آن احساس امنیت میکردم. کم نیاوردم. با تلاش خودم زندگیام را دوباره ساختم. اما… افسردگی. این مهمان ناخواندهی درونم هیچوقت دست از سرم برنداشت. هیچوقت! مثل سایهای بود که همیشه دنبالم میکرد، مثل وزنی که روی سینهام سنگینی میکرد. با وجود تمام تلاشها، با وجود مهربانی مهسا، با وجود خانهی خودم، باز هم شبها کابوس میدیدم، روزها بیحوصله بودم و جهان رنگ خاکستری داشت. *** چشمانم را به آرامی باز کردم. نور آفتاب، مثل نوازشی ملایم، روی پلکهایم میلغزید. به چشمهایم دست کشیدم، هنوز سنگین بودند.و پر از خواب. اما دیگر نمیتوانستم بیشتر بخوابم. انگار چیزی درونم مرا بیدار میکرد، به زندگی فرا میخواند. به سختی، خودم را روی تخت نیمخیز کردم. سرم هنوز گیج بود، اما حس سنگینی خواب کمتر شده بود. با قدمهایی آهسته، به سمت سرویس بهداشتی رفتم. آب سرد روی صورتم مثل شوکی ملایم مرا کاملاً بیدار کرد. قطرههای آب از گونههایم میچکیدند و روی حوله میریختند. نگاهی به ساعت انداختم. تقریبا چهار بعد از ظهر بود! راست میگفتند که خواب زیاد، باز هم خواب میآورد. انگار روزم را از دست داده بودم. حوصلهام سر رفته بود. حتی اشتهایی برای غذا خوردن نداشتم. همانطور که گیج و بیحال بودم، روبه روی تلویزیون نشستم. کنترل را برداشتم و شروع کردم به عوض کردن کانالها؛ بیهدف و بدون تمرکز. چشمهایم روی تصویرها میلغزیدند، اما هیچ چیز توجه مرا جلب نمیکرد.- 84 پاسخ
-
- 5
-
-
-
- روانشناختی
- تراژدی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
ترسناک رمان جاذبهی مرگ | نسیم معرفی کاربر انجمن نودهشتیا
Silent پاسخی برای Silent ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت چهل و هشت... و همانطور که روی زمین زانو زده بودم، با چشمهایی تار و دلی که دیگر تاب نداشت، فقط یک چیز در سرم میچرخید، اگر این حرف حقیقت داشته باشد، پس من دیگر دقیقاً به کدام بخش از گذشتهام میتوانستم باور داشته باشم؟ از جایش بلند شد. آهسته و بیعجله چند قدم برداشت و از من دور شد. هر قدمش مثل فاصلهای بود که میان ما سالهاست افتاده و حالا تازه دارم عمقش را میفهمم. به پشتش خیره مانده بودم؛ به شانههایی که روزی برایم کوه بودند و حالا انگار دیواری سرد شده بودند. درست وقتی فکر کردم حرفهایش تمام شده، درست وقتی تصور کردم دیگر بدتر از این نمیشود، ناگهان ایستاد. مکثی کوتاه کرد و بعد بیآنکه حتی برگردد نگاهم کند آخرین تیر را پرتاب کرد. - اتفاقی که بین تو و شوهرت افتاد به ما مربوط نیست، میدونم طلاقت داد، حتی نتونستی اون رو نگه داری! حالا مجبورم هرچی داد رو پس بدم! صدایش بلند بود و تند بود، خشم در آن موج میزد. نه صدای پدری که از درد حرف میزند، بلکه صدای مردی بود که انگار خودش را طلبکار میداند. هر کلمهاش مثل سیلی به صورتم برخورد میکرد. انگار من نه دخترش، که معاملهای شکستخورده بودم؛ سرمایهای که سود نداده بود. بدون اینکه بتوانم باور کنم، روی پاهایم ایستادم. زانوهایم میلرزیدند، اما درونم چیزی فریاد میزد که نباید عقب بکشم. به پشتش خیره شدم، به قامتی که زمانی برایم نماد پناه بود. صدایم از میان گلویم با لرز بیرون آمد: - پس منو، فقط به خاطر پول به اون دادی؟ همینقدر بیارزشم؟! اشکهای داغ روی گونههایم دوید؛ هقهقم از اعماق وجودم بیرون میزد، بیاختیار، بریده و خفه. درد مثل جریانی از خون تازه در رگهایم سنگین و سوزناک دوید. انتظارش را نداشتم، هیچوقت حتی تصورش را هم نکرده بودم. برای لحظهای، تمام چیزهایی که از عشق و خانواده میدانستم فرو ریخت. چرا؟ چرا کسانی که من را داشتند، همانهایی که قرار بود همیشه کنارم باشند، حالا بازیام داده بودند؟ چرا زندگی من، اینقدر ساده، شده بود بخشی از حساب و کتابهای دیگران؟ صدایم بالا رفت، بیآنکه بتوانم کنترلش کنم. بغض تبدیل به فریاد شد؛ فریادی از ته گلو، آمیخته با اشک، با ترس و با شرم. - پس راست میگفتن که من بیکس و کارم! صدای خودم را شنیدم، غریب، شکسته و خسته بود. او حتی برنگشت نگاهم کند. قدم دیگر برداشت به سمت اتاق رفت و در را محکم بست. همان صدای بسته شدن در کافی بود تا بفهمم همه چیز تمام شده؛ انگار نه منی در این خانه وجود داشت، نه دختری که فقط دلش یک نگاه پدرانه میخواست. برای چند ثانیه، در سکوت فقط نفس نفس زدم. زن کنار آشپزخانه ایستاده بود؛ سرد و بیاحساس، با نگاهی که نه دلسوزی داشت و نه حتی ذرهای احترام. وقتی دید پدرم دیگر در اتاقش رفت، نفس آرامی کشید و با صدایی خشک و رها از هر حس انسانی گفت: - چمدونت رو بردار و برو! در این اوضاع آشفته، همین یک جمله کافی بود تا آخرین تکیهگاهم هم فرو بریزد. با چشمانی اشکآلود سرم را پایین انداختم. به سمت چمدانم رفتم، دستهی آن را گرفتم و با کشیدن آرامش، صدای چرخهایش در سکوت خانه پخش شد؛ صدایی که سنگینتر از هر گریهای بود. بدون حرف زدن، بدون خداحافظی و بدون حتی یک نگاه آخر از خانه خارج شدم. من، دختری که همه چیزش همین یک خانواده بود حالا بیهیچ پناهی، بیهیچ خانهای در آستانهی در ایستاده بودم.- 84 پاسخ
-
- 4
-
-
-
- روانشناختی
- تراژدی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
ترسناک رمان جاذبهی مرگ | نسیم معرفی کاربر انجمن نودهشتیا
Silent پاسخی برای Silent ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت چهل و هفت... روی مبل تکنفرهی روبه رویش نشستم و دستهایم را به هم قفل کردم تا لرزششان کمتر معلوم شود. چشمهایم مدام در خانه میچرخیدند. همه چیز تغییر کرده بود. مبلمان جدید بود، پردهها شیکتر شده بودند، چیدمان خانه بهمراتب مرتبتر و زیباتر از قبل بود. رنگها گرمتر بودند، وسایل گرانتر به نظر میرسیدند، و همه چیز از بهبود وضع مالی پدرم خبر میداد. عجیب بود، اما با وجود آشفتگیام، لبخند خیلی کمرنگی روی لبم نشست. زیر لب خدا را شکر کردم. با خودم گفتم لااقل اوضاعشان خوب شده. لااقل زندگیشان سر و سامان گرفته. شاید همین کمی از فشار دلم را کم میکرد. اما آن لبخند هنوز کامل شکل نگرفته بود که پدرم، بیمقدمه و مستقیم گفت: - یک سال و نیمه که من و مادرت طلاق گرفتیم. احساس کردم کلماتش را میشنوم، اما نمیفهمم. انگار صدا از خیلی دور آمده باشد. انگار زبانش را بلد باشم اما معنایش از ذهنم فرار کرده. فقط به او خیره ماندم. طلاق؟ من و مادرت؟ یک سال و نیم؟ ذهنم سعی میکرد این واژهها را کنار هم بگذارد، اما نمیتوانست، انگار هر کلمه جداگانه زخمی بود که پشت سر هم روی من فرود میآمد. چشمهایم از تعجب گرد شد. خون از صورتم پرید. ناگهان از جا بلند شدم، طوری که مبل زیر پایم کمی جا به جا شد. سرم را کج کرده بودم و با ناباوری، با وحشتی که لحظهبهلحظه بیشتر میشد خیره در چشمهایش گفتم: - چی گفتی؟! طلاق؟! برا چی؟! صدایم همزمان هم بلند بود و هم شکسته. هم اعتراض داشت هم استیصال. من دنبال توضیح نبودم؛ دنبال نجات از چیزی بودم که تازه شنیده بودم. دنبال جملهای بودم که بگوید اشتباه شنیدهام، که این فقط سوءتفاهمی احمقانه است، که مادرم همین حالا از در وارد میشود و همه چیز سر جای خودش برمیگردد. پدرم سرش را کمی بالا آورد و در چشمهای بارانیام نگاه کرد. صورتش برای لحظهای درهم رفت؛ انگار گفتن ادامهی ماجرا هم برایش ساده نبود، اما با این حال خیلی زود خودش را جمع کرد. بعد آرام، با صدایی گرفته اما محکم گفت: - بهم خیانت کرد و طلاق گرفتیم، فقط میخواست بره و با کسی که عاشقش شده زندگی کنه. نفس در سینهام حبس شد. اگر جملهی قبلیاش مثل ضربه بود، این یکی مثل فرو رفتن چاقو در قلبم بود. مادرم و خیانت؟ نه… نه، این یکی دیگر حتی در حد تصور هم نبود. مادری که تمام عمرش را با صبر و سکوت و عشق گذرانده بود؟ زنی که همیشه ستون خانه بود، همیشه پناه من بود، همیشه از عشق و وفاداری حرف میزد؟ او خیانت کرده بود؟ آن هم بعد از این همه سال زندگی؟ فقط برای اینکه برود کنار کسی که دوستش دارد؟ نه، امکان نداشت! اصلاً امکان نداشت. سرم شروع کرد به سوت کشیدن. صدای قلبم را میشنیدم؛ تند، بینظم و وحشتزده. انگار دیوارهای خانه به سمتم نزدیک میشدند. انگار هوا ناگهان کم شده بود. لبهایم از هم باز مانده بود، اما نفس درست بالا نمیآمد. پاهایم را دیگر حس نمیکردم. بدنم سست شد و قبل از آنکه حتی بفهمم، زانوهایم خم شدند و همانجا روی زمین افتادم. سرامیک زیر زانوهایم سرد بود، اما نه سردتر از خبری که شنیده بودم. اشکهایم حالا مثل سیلاب پایین میآمدند؛ داغ، بیامان و خفهکننده. دستم را روی سینهام گذاشتم، انگار میخواستم جلوی فروپاشی قلبم را بگیرم. بغض چنان گلویم را گرفته بود که کلمات به سختی راهشان را پیدا میکردند. با صدایی بریده، شکسته و ناباور نالیدم: - امکان… نداره…- 84 پاسخ
-
- 5
-
-
-
- روانشناختی
- تراژدی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان آغوش | آتنا(ملیکا) ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
Silent پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا -
درخواست جلد رمان آوای دورغین ماه | شکوفه فدیعمی کاربر انجمن نودهشتیا
Silent پاسخی برای شکوفه فدیعمی ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
@سایان- 10 پاسخ
-
- 2
-
-
-
ترسناک رمان جاذبهی مرگ | نسیم معرفی کاربر انجمن نودهشتیا
Silent پاسخی برای Silent ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت چهل و شش... با همان شوقی که کودکیهایم را زنده میکرد، قدمهایم را تند کردم و وارد آشپزخانه شدم. - سلام مامان! صدایم با شادمانی در خانه پیچید؛ بلند، روشن و پر از اشتیاق. درست مثل قدیم، درست مثل روزهایی که از مدرسه میدویدم داخل خانه و قبل از هر چیز صدایم را به گوش مادرم میرساندم. کنار سینک بود، به سمتم برگشت و همان لحظه، خنده روی لبم آرامآرام یخ زد. اول لبهایم از هم باز ماند، بعد ابروهایم در هم رفت، و در آخر تعجب، مثل ضربهای ناگهانی، تمام صورتم را گرفت. این زن... مادرم نبود. چند ثانیه فقط نگاهش کردم. او هم با تعجب به من خیره شده بود، انگار حضور من برای او هم غیرمنتظره بود. نه در نگاهش آغوشی بود، نه گرمایی، نه حتی آن مهربانی سادهای که غریبهها گاهی در مواجههی اول نشان میدهند. لبهایم خشک شد. صدا به سختی از گلویم بیرون آمد: - شم…ا؟! زن دستهایش را زیر آب گرفت، شست و با آرامشی سرد شیر را بست. بعد کامل به سمت من برگشت. حالت صورتش طوری بود که انگار نه حوصلهی توضیح داشت و نه تمایلی برای نرم کردن این موقعیت عجیب. فقط نگاهم کرد؛ صاف، بیلبخند و بیانعطاف. با همان سردی، با صدایی که بیدلیل هم بلند بود و هم ترسناک گفت: - من زن باباتم. جملهاش مثل پتک توی سرم فرود آمد. برای چند لحظه زمان ایستاد. صداها دور شدند. حتی انگار نفس کشیدن هم یادم رفت. فقط به دهان او خیره ماندم؛ به لبهایی که این جمله را به سادگی گفته بودند، انگار دربارهی پیشپاافتادهترین اتفاق دنیا حرف میزد. زن باباتم؟! میخواستم معنیاش را بفهمم. میخواستم کلمات را کنار هم بچینم، هضمشان کنم، برایشان توجیهی پیدا کنم، اما نمیتوانستم. مغزم از کار افتاده بود. دوباره به کارش برگشت، انگار نه زندگی من با همان یک جمله زیر و رو شده بود، نه دنیایم همانجا ترک برداشته بود. حضور کسی را پشت سرم حس کردم؛ حضوری سنگین و آشنا، اما حالا غریب! با دهانی خشک و حالی آشفته برگشتم و با قامت بلند پدرم روبه رو شدم. چشمهایم ناخودآگاه در صورتش چرخید. به دنبال چیزی میگشتم، شاید همان حس قدیمی، همان نرمی، همان مهر و همان اطمینانی که همیشه در نگاهش بود. اما هرچه بیشتر نگاه کردم، کمتر پیدایش کردم. آن برق آشنا دیگر در چشمهایش نبود. نگاهش خسته بود، بسته بود، شاید حتی کمی بیگانه. قلبم با اضطراب در سینه میکوبید. پس مادرم کجا بود؟ آغوش امن او کجا بود؟ آن زنی که همیشه هر شکستی را با بوسه و نوازش از دلم بیرون میکشید کجا رفته بود؟ چرا هیچکس چیزی به من نگفته بود؟ چرا من اینطور، وسط ویرانی خودم، باید با ویرانی دیگری روبه رو میشدم؟ پدرم بعد از چند لحظه سکوت، کوتاه و بیاحساس گفت: - بیا بشینیم حرف بزنیم. نه لحنش شبیه دعوت بود، نه صدایش بوی دلجویی میداد. بیشتر شبیه اعلام چیزی بود که باید بشنوم؛ چیزی که شاید خودش هم از گفتنش راحت نبود. به سمت پذیرایی رفت و من، بیآنکه واقعاً بدانم چطور، دنبالش راه افتادم. پاهایم سنگین شده بودند؛ انگار روی زمین کشیده میشدند.- 84 پاسخ
-
- 4
-
-
-
- روانشناختی
- تراژدی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
من، تو، او رمان نوازش روح ناز | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
Silent پاسخی برای سـانـاز ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا- 13 پاسخ
-
- 2
-
-
-
ترسناک رمان جاذبهی مرگ | نسیم معرفی کاربر انجمن نودهشتیا
Silent پاسخی برای Silent ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت چهل و پنج... لحظاتی طول کشید تا کنار رفت و من با خنده وارد شدم؛ خندهای لرزان، خسته، اما واقعی. بعد از آن همه اشک، بعد از آن همه له شدن، فقط فکرِ دیدن پدر و مادرم کافی بود که گوشهی لبم بالا برود. انگار همین که پا به این خانه گذاشته بودم، یک تکه از ویرانیِ درونم آرام گرفته بود. چقدر دلم برایشان تنگ شده بود. چقدر دلم برای همین خانه، برای همین دیوارها، برای همین حس آشنا پر کشیده بود. به سمت پدرم برگشتم. در را پشت سرم بست و صدای بسته شدنش در فضا پیچید؛ صدایی کوتاه، خشک و سنگین. سرش را بالا آورد و مستقیم به صورتم نگاه کرد. من اما هنوز در حال و هوای دلتنگی بودم، هنوز باور داشتم قرار است بعد از این همه مدت، یک آغوش پدرانه تمام زخمهایم را برای چند لحظه هم که شده آرام کند. با ذوقی که از ته دل میآمد، لب زدم: - خوبی بابا؟ دلم براتون یه ذره شده. دو سال و نیم، زمان کمی نبود. دو سال و نیم دوری، دو سال و نیم قهر با گذشته، دو سال و نیم زندگی در جایی که قرار بود خانهام باشد و نبود. طبیعی بود که حالا دلم بخواهد خودم را در آغوش پدرم رها کنم و فقط برای چند ثانیه، دوباره همان دختر سابق باشم؛ همان دختری که خیال میکرد پدرش همیشه پناهش میماند. چمدان را همان کنار رها کردم و یک قدم جلو رفتم. دستهایم را باز کردم تا در آغوشش بگیرم، تا کمی از این دلتنگیِ تلنبار شده در سینهام کم شود، تا شاید بوی تنش، گرمای وجودش، سنگینی دستهایش روی شانهام، به من بفهماند که هنوز هم جایی در این دنیا دارم. اما قبل از آنکه حتی به او برسم، بدنم با حرکتی سرد و ناگهانی کنار زده شد. نه محکم، نه خشن، اما آنقدر بیرحمانه که همان لحظه خشکم زد. پدرم بدون آنکه چیزی بگوید از کنارم رد شد و به داخل خانه رفت؛ انگار نه دختری روبه رویش ایستاده بود، نه اشکی پشت لبخندش پنهان بود، نه دلتنگیِ دو سال و نیمهای میان ما فاصله انداخته بود. دستهایم همانطور در هوا معلق ماندند. انگشتهایم نیمهباز، آغوشم ناتمام و قلبم درست وسط سینهام، مات و مبهوت چند لحظه همانطور ایستادم و فقط به پشتِ دورشوندهی پدرم نگاه کردم. برای اولین بار بود که او با من اینطور رفتار میکرد. اولین بار بود که به جای کشیده شدن به آغوشش، از خودش پس زده میشدم. آرام، خیلی آرام، دستهایم را پایین آوردم. انگار وزنشان چند برابر شده بود. خم شدم، دستهی چمدان را گرفتم و بیصدا وارد خانه شدم؛ با همان شوکی که هنوز کامل به جانم ننشسته بود، با همان تردیدی که مثل بخار سرد، دور ذهنم پیچیده بود. همان که وارد شدم، بوی آشنای خانه در مشامم پیچید؛ بویی که ترکیبی بود از چوب، غذای تازه، تمیزی و خاطره. همان بویی که روزی برایم معنی امنیت داشت. ناخودآگاه چشمهایم بسته شد و نفسم را عمیقتر فرو دادم. دیگر آن حس غریبی و بیپناهیای که تا چند دقیقه قبل دورم پیچیده بود، کمی عقب نشست. اینجا خانه بود، یا دستکم چیزی شبیه خانه. دلم همین را میخواست؛ دلم میخواست برگردم به روزهایی که غم هنوز معنای روشنی نداشت، به سالهایی که بزرگترین ناراحتیام دعوای کوتاه با مادرم بود یا اخم گذرای پدرم. دلم میخواست زمان، همینجا، میان بوی غذا و سکوت عصرگاهی خانه، یکباره عقب بکشد و همهچیز را برگرداند به قبل از این همه درد. چمدان را گوشهای گذاشتم و نگاهم ناخودآگاه به سمت آشپزخانه کشیده شد. بوی غذا از همانجا میآمد؛ گرم، خوشعطر و آشنا. قلبم کمی تندتر زد. مطمئن بودم مادرم همانجاست. مگر میشد این بو در خانه بپیچد و او آنجا نباشد؟ مگر میشد من برگردم و اولین تصویرم از خانه مادرم نباشد؟- 84 پاسخ
-
- 4
-
-
-
- روانشناختی
- تراژدی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
ترسناک رمان جاذبهی مرگ | نسیم معرفی کاربر انجمن نودهشتیا
Silent پاسخی برای Silent ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت چهل و چهار... قبل از آنکه بتوانم جلوی خودم را بگیرم، با تمام خشم و تحقیر جمعشده در وجودم محکم هلش دادم. بدنش به عقب رفت و اگر امیر سریع نگرفته بودش، احتمالاً نقش زمین میشد. اشکهایم دوباره سرازیر شدند، اما نه از ترس او و نه از ارزش حرفهایش؛ او آنقدر برایم بیارزش بود که گریهام را صاحب شود. من برای بچهام گریه میکردم، برای آراد، برای جدایی از او، برای اینکه هر بهانهای کافی بود تا دلم برایش بشکند و سیل اشکم راه بیفتد. امیر با عصبانیت نگاهم کرد. در چشمهایش اخطاری بود، خشمی آمادهی انفجار، اما پیش از آنکه چیزی بگوید، چمدانم را برداشتم و بیآنکه حتی یک بار دیگر پشت سرم را نگاه کنم، از آن خانهی سرد و بیروح بیرون زدم. خانهای که روزی به خیال من قرار بود پناه باشد و حالا فقط بوی خیانت و خفگی میداد. هوای بیرون سرد بود، اما نه سردتر از دلم. قدم در خیابان گذاشتم و بیهدف راه رفتم. اشکهایم بیوقفه پایین میآمدند و مردم هرکس از کنارم رد میشد، نگاهی کوتاه و متعجب به صورتم میانداخت. بعضیها ابرو بالا میدادند، بعضیها فقط رد میشدند، بیآنکه بدانند زنی که از کنارشان میگذرد، همین حالا زندگیاش را پشت سر گذاشته و چیزی جز یک چمدان و یک قلب شکسته برایش نمانده. نمیدانم چقدر راه رفتم. زمان در آن حال برایم معنایی نداشت. فقط میرفتم، بیآنکه بفهمم پاهایم کجا میروند. آنقدر اشک ریختم و آنقدر راه رفتم که پاهایم دیگر توان نداشتند؛ زانوهایم سست شده بود و کف پاهایم میسوخت. بالاخره سوار ماشینی شدم و با صدایی که هنوز از گریه میلرزید، آدرس خانهی پدرم را دادم؛ همان خانهای که در آن بزرگ شده بودم، همان خانهای که سالها پیش به خاطر اشتباه پدرم رهایش کرده بودم و حالا، با شکستهترین حال ممکن، دوباره به سمتش برمیگشتم. آسمان ابری بود و نمنم باران روی شیشهی ماشین مینشست. قطرهها یکییکی پایین میلغزیدند و منظرهی بیرون را تار میکردند؛ درست مثل اشکهایی که دید من را گرفته بودند. مردم زیر باران قدم میزدند، بعضیها چتر به دست، بعضیها شتابزده، بعضیها آرام. من خیره به شیشه مانده بودم و در دلم فکر میکردم شاید آسمان هم امشب دلش گرفته؛ شاید او هم به جای من گریه میکند. از کجا معلوم؟ شاید بعضی شبها، آسمان حال آدمها را از خودشان بهتر میفهمد. با صدای راننده به خودم آمدم. ماشین ایستاده بود. کرایه را پرداختم و پیاده شدم. دلم میخواست کمی بیشتر همانجا بمانم، زیر باران، میان خیابان، و فقط به قطرههایی که از آسمان میافتادند نگاه کنم؛ شاید اگر چند دقیقه بیشتر معطل میکردم، جرئت روبه رو شدن با گذشتهام را پیدا میکردم. اما چارهای نبود. این آخرین جایی بود که میتوانستم به آن پناه ببرم. دستم را روی زنگ گذاشتم و آن را فشردم. صدای زنگ در سکوت بارانی کوچه پیچید. یک دقیقه منتظر ماندم، اما خبری نشد. قلبم آرامآرام شروع به تند زدن کرد. دوباره زنگ زدم و باز هم، اینبار پشت سر هم، با اضطرابی که لحظهبهلحظه بیشتر میشد. بالاخره صدای باز شدن در آمد. بیاختیار لبخند محوی روی لبم نشست؛ لبخندی خسته، لرزان، آمیخته با امیدی شکننده. یک قدم جلو گذاشتم تا وارد شوم، اما همان لحظه در نیمهباز ماند و پدرم را دیدم. با ابروهای درهم و صورتی سرد، درست وسط چارچوب در ایستاده بود. کنار نرفت. فقط نگاهم میکرد، انگار منتظر بود من چیزی بگویم، یا شاید منتظر بود ببیند اصلاً حق دارم وارد شوم یا نه.- 84 پاسخ
-
- 5
-
-
-
- روانشناختی
- تراژدی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
ترسناک رمان جاذبهی مرگ | نسیم معرفی کاربر انجمن نودهشتیا
Silent پاسخی برای Silent ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت چهل و سه... وقتی نگاهم به امیر افتاد، او بلند شد و مقابلم ایستاد. مجبور شدم سرم را بالا بگیرم تا در چشمهایش نگاه کنم. همان چشمهایی که روزی فکر میکردم پناهم هستند، حالا برایم چیزی جز قساوت و سنگدلی نداشتند. در صورت هر دویشان ردی از رضایت دیده میشد؛ نوعی آسودگی مسموم، نوعی خوشحالیِ پنهان نشده. دلم میخواست بدانم از چه شاد بودند؟ از اینکه مرا از زندگیشان بیرون کرده بودند؟ از اینکه امیر به زنی رسیده بود که دلش میخواست؟ یا از اینکه توانسته بودند زندگی مرا با دستهای خودشان ویران کنند و حالا نتیجهاش را با لبخند تماشا کنند؟ امیر با لحنی که سعی داشت آرام باشد اما در گوش من چیزی جز ریا نبود، گفت: - نگران آراد نباش، من و نازنین مراقبش هستیم. صدایش در من نفرتی تازه بیدار کرد. دلم نمیخواست حتی یک لحظهی دیگر آن صدا را بشنوم. صدایی که برایم بوی خیانت، تحقیر و خشونت میداد. پوزخند تلخی روی لبم نشست و به نازنین چشم دوختم. او میخندید؛ نه لبخندی ساده، نه حتی پیروزمندانه، خندهای که از سر لذت بردن از زخم من بود. خندهای که از صورتش کنار نمیرفت، انگار دیدن سقوط من برایش شیرینترین صحنهی دنیا بود. چشمهایش را با ناز ادا در حدقه چرخاند و از جایش بلند شد. آرام قدم برداشت، با طمأنینهای زننده، طوری که انگار صاحب این خانه و صاحب این زندگی شده. وقتی به من رسید، چند لحظه نگاهم کرد؛ از آن نگاههایی که پر از تحقیر است. بعد دستش را روی شانهی امیر گذاشت، انگار میخواست مالکیتش را به رخ بکشد. لبخند تصنعیاش را روی لب نشاند و گفت: - راست میگه عشقم، من حواسم به پسرم هست. اگه من مراقبش نباشم، کی باشه؟ پسر خودمم هست! اخمهایم در هم گره خورد. خون در رگهایم به جوش آمد. برای چند ثانیه حتی نفهمیدم چه گفته. آرادِ من پسرِ اوست؟ چطور جرئت میکرد چنین حرفی بزند؟ چه حقی داشت نام مادری را حتی در ذهنش به خودش نزدیک کند؟ دندانهایم را روی هم فشار دادم، آنقدر محکم که فکم درد گرفت. خشم و درد در گلویم گره خورده بود، اما بالاخره صدایم بیرون آمد؛ خشدار، لرزان و پر از نفرت: - آراد پسر تو نیست. اگه هم من گذاشتم بمونه، فقط چون میدونم امیر چقدر پسرش رو دوست داره و نمیذاره یک زن عوضی عین تو کاری باهاش بکنه. مکث کوتاهی کرد. ابروهایش بالا رفت، اما نه از ناراحتی؛ بیشتر شبیه کسی بود که نمایش بامزهای دیده باشد. بعد خندهاش برگشت. بلندتر، بیپرواتر و توهینآمیزتر. صدای خندهاش در خانه پیچید و روی اعصابم کشیده شد. امیر در سکوت ایستاده بود و فقط نگاه میکرد؛ مثل همیشه، بیواکنش در برابر تحقیری که به من میشد، یا شاید حتی راضی از آن. نازنین میان خنده گفت: - وای، چقدر خندهدار! گذاشتی بمونه؟! بعد دستش را به طرف روسریام آورد و آن را گرفت، انگار میخواست مرتبش کند، اما لحن و نگاهش چیزی جز تمسخر نداشت. خندهاش کمرنگ شد و با صورتی پر از ریشخند، آهسته و کشدار گفت: - بچه رو چجوری میبردی وقتی بیکس و کاری؟! اینبار حرفش مثل خنجری دقیق در قلبم فرو رفت. بیکس و کار؟ این دو کلمه در سرم پیچید. من بیکس و کار بودم؟ پس آن خانوادهای که هنوز به امیدشان زنده بودم چه؟ آن خانهای که میخواستم به آن برگردم چه؟ یا نکند واقعاً دیگر کسی را نداشتم و فقط خودم را با امیدی دروغین سرپا نگه داشته بودم؟- 84 پاسخ
-
- 5
-
-
- روانشناختی
- تراژدی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
ترسناک رمان جاذبهی مرگ | نسیم معرفی کاربر انجمن نودهشتیا
Silent پاسخی برای Silent ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت چهل و دو... *** دستم را آرام روی صورت نازنین پسرم کشیدم؛ همان صورت کوچک و معصومی که حتی در خواب هم بوی آرامش میداد. موهای نرمش روی پیشانیاش ریخته بود و نفسهای منظمش، کوتاه و گرم، در سکوت اتاق میپیچید. خم شدم، او را با احتیاط روی تخت خواباندم و پتو را تا روی شانههایش بالا کشیدم. انگار اگر ذرهای محکمتر لمسش میکردم، تمام این لحظهی آخر میشکست و فرو میریخت. همانطور که نگاهم به صورت خوابآلودش گره خورده بود، تمام لحظههایی که با او زندگی کرده بودم، یکباره مثل سیلی از خاطره به ذهنم هجوم آوردند؛ خندههای از ته دلش، ذوقی که در چشمهایش برق میزد، بازیهای کودکانهاش، دستهای کوچکش که برای آغوش من باز میشدند. او فقط پسرم نبود؛ تمام جانم بود، تمام دلخوشیام، تنها چیزی که هنوز مرا به این زندگی لعنتی وصل نگه داشته بود. هر بار که از دست پدر بیرحمش کتک میخوردم، این بچهی کوچک تنها کسی بود که با من گریه میکرد. با همان دستهای نحیف و کودکانهاش خودش را به من میرساند، بغلم میکرد، صورتم را نوازش میکرد، انگار میخواست با تمام کوچکیاش مرا از آن جهنم نجات دهد. او همه چیز را میفهمید؛ بیشتر از سنش، بیشتر از چیزی که باید. درد را میشناخت، اشک را میفهمید، ترس را از نگاه من میخواند، اما نه زبانی داشت که از من دفاع کند، نه جثهای که سد راه ظلم شود. اشک بیاجازه در چشمهایم جمع شد و دیدم را تار کرد. چگونه میتوانستم بچهام را در خانهی همان مرد و همان زن رها کنم؟ چطور میتوانستم پشت به آراد کنم و بروم، وقتی میدانستم بعد از من قرار است در سایهی چه آدمهایی نفس بکشد؟ قلبم در سینه مچاله میشد. حس میکردم کسی با دستهای بیرحم، از درون دارد روحم را تکهتکه میکند. اما من راهی نداشتم، هیچ راهی. امیر مرا طلاق داده بود، با بیرحمی کنارم گذاشته بود و حالا من زنی بیپناه بودم، بیپشت، بیخانه. با این حال، ته دلم هنوز به یک امید نحیف چنگ میزدم؛ اینکه بعد از دو سال و نیم، شاید خانوادهام هنوز مرا از یاد نبرده باشند. شاید هنوز جایی برای من در خانهی پدری مانده باشد. شاید همه چیز آنقدر که من از آن میترسم، تمام نشده باشد. چه شد که زندگیام به اینجا رسید؟ کِی از آن دختر ساده و امیدوار، به زنی تبدیل شدم که حالا باید با یک چمدان، با یک دل شکسته و با هزار ترسِ توی سینه، از خانهاش بیرون برود؟ راهی که آمده بودم، پر بود از آه و بغض و زخم؛ راهی که هر قدمش با تحقیر همراه بود و هر پیچش با گریه. زندگیام به جای خانه، شبیه راهرویی تاریک شده بود که هرچه جلوتر میرفتم، نورش کمتر میشد. لبهایم را روی دست کوچک فرشتهام گذاشتم و از ته دل بوسیدمش. بوییدمش؛ با حرص، با درد، با حس مادریای که میخواست این بو را تا ابد در جانش نگه دارد. انگار میخواستم پیش از رفتن، تمام وجودش را در حافظهام حک کنم؛ گرمای پوستش، بوی تنش، نرمی انگشتهایش. دستی به اشکهایی که بیوقفه از صورتم سرازیر بودند کشیدم، اما فایدهای نداشت؛ هرچه پاک میکردم، بیشتر میآمدند. بلند شدم. پاهایم سست بود، انگار وزن غم روی زانوهایم افتاده بود. چمدانی که لباسهایم را در آن ریخته بودم برداشتم و به اتاق نگاهی انداختم؛ اتاقی که شاهد همهی دردهایم بود، همهی شبهایی که بیصدا گریسته بودم، همهی روزهایی که زیر سقفش شکسته بودم. دیوارهایش انگار هنوز صدای گریههایم را در خود نگه داشته بودند. از اتاق بیرون آمدم، از جایی که هم زندانم بود و هم تنها پناه آخرم. امیر و آن زن لعنتی در پذیرایی نشسته بودند، انگار از قبل برای تماشای رفتنم آماده شده بودند. منتظر بودند. نه با غم، نه با تردید، با آرامشی سرد و آزاردهنده.- 84 پاسخ
-
- 4
-
-
-
- روانشناختی
- تراژدی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
ترسناک رمان جاذبهی مرگ | نسیم معرفی کاربر انجمن نودهشتیا
Silent پاسخی برای Silent ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت چهل و یک... تنها راهی که برایم مانده بود، این بود که پتو را با دستانِ لرزانم بر خود کشیده و مانند دژی در برابر ترس پنهان شوم. لحظهای بعد، صدای کشیده شدن ناگهان قطع شد. ترس مانند سایهای بیرحم، بر دلم نشسته. دستانم میلرزیدند به آرامی دستم را به دهانم چسباندم تا صدایی از من خارج نشود. چشمانم را محکم بر هم فشردم، در پی فرار از این واقعیت هولناک و تلاش برای خوابیدنِ دوباره تا فراموشی ترس را در آغوش بگیرم. آنقدر خسته بودم که سنگینی پلکهایم بر هر حسی غلبه میکرد؛ خواب مثل پتوی گرمی روی ترسهایم افتاده بود و آرامآرام مرا میبلعید. هنوز در نیمههوشی میلولیدم که ناگهان صدای تَق کوتاهی از دل تاریکی مرا از همان خوابِ نیمبند بیرون کشید. پلکهایم با بیمیلی باز شدند، انگار لابهلای مهِ خواب گیر کرده بودند. سرم گیج میرفت و هنوز نمیدانستم کجام؛ تنها چیزی که مطمئن بودم این بود که آن صدا واقعی بود. صدای تق… تق… تق دوباره تکرار شد؛ اینبار پشت سر هم، با نظمی عجیب، مثل قطرههایی که روی حوضی خالی میچکند. سعی کردم بیتفاوت بمانم اما هر ضربه مثل سوزنی ریز از پوست رد میشد و مستقیم روی اعصابم فرو میرفت. بیاختیار نگاهم را به روبه رو دوختم؛ نور کمرنگی از پنجره میتابید و سایهها را در اتاق میلغزاند. در آن نیمروشنایی، چیزی دیدم، یا فکر کردم میبینم! دیگر خودم هم واقعیت را از توهم تشخیص نمیدهم! نفس در سینهام خشک شد. اخمم ناخودآگاه در هم رفت؛ نه، یک چیز نبود، انگار یک نفر بود! از جایش تکان نمیخورد. ایستاده بود. صاف، مستقیم روبه روی من. یک مرد، یا چیزی شبیه به مرد. پیراهن سفیدش در تاریکی کمی برق میزد، اما صورتش نه، هیچ چیز از صورتش دیده نمیشد؛ فقط تیرگی محض، سیاهی غلیظی که انگار به عمد خودش را پنهان کرده باشد. تمام وجودش بیحرکت بود، آنقدر بیحرکت که حس میکردم زمان دورش یخ زده. ترس مثل موجی سرد از ستون فقراتم بالا آمد، چسبید به شانههایم و همانجا یخ زد. بدنم خشک شد؛ نه میتوانستم فریاد بکشم، نه حتی یک پلک بزنم. تنها چیزی که از من باقی مانده بود نفسهایی تند و کوتاه بود که سینهام را میلرزاند. نگاه از او نمیکَندم؛ انگار اگر چشمم را برمیداشتم نزدیکتر میشد، یا شاید ناپدید میشد. هر دو حالت از هم ترسناکتر بودند. با زور، با تمام نیرویی که از ترس خالی شده بود، توانستم انگشتانم را تکان بدهم. دستم لرزید، پتو را چنگ زدم و با حرکتی عصبی روی صورتم کشیدم. زیر پتو هوا سنگینتر شد، گرمتر، اما با همان گرما عرق سردی از شقیقههایم پایین میدوید. نفسهایم نامنظم بود، مثل فردی که تازه از زیر آب بیرون کشیده شده. پتو! پتو تنها سپرم بود؛ انگار همین یک لایهنازک میتوانست بین من و آن موجود فاصله بیندازد. با اینکه احمقانه بود، اما باورش میکردم. جرأت نداشتم آن را کنار بزنم. حتی جرأت نداشتم چشم باز کنم. اگر نگاه میکردم، اگر هنوز آنجا بود! چشمانم را محکمتر بستم، آنقدر که پلکهایم درد گرفت. فقط میخواستم دوباره بر روی همه چیز خواب برود، روی ترس، روی صداها، روی سایهای که نمیدانستم واقعی بود یا از دل کابوس بیرون خزیده. نمیدانم چقدر طول کشید؛ شاید چند دقیقه، شاید چند ساعت. فقط یادم هست که در نهایت، همان ترسی که بیدارم کرده بود، دوباره مرا به خواب برد، خوابی سنگین، تاریک و بیپناه.- 84 پاسخ
-
- 5
-
-
-
- روانشناختی
- تراژدی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
ترسناک رمان جاذبهی مرگ | نسیم معرفی کاربر انجمن نودهشتیا
Silent پاسخی برای Silent ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت چهل... کف دستهایم روی زمین نشست و انگار چیزی از درونش باز شد. خون یا فقط حسِ گرم بودنِ جایی که شکافته شده بود را روی شیشه سرد لمس کردم. آرنج دست چپم زخم برداشت؛ یک درد تیرکشنده که تا ساعد بالا میرفت و هر تکانِ بدنم را بدتر میکرد. پای چپم هم پیچید، اما پیچشِ دردش در مغزم ماند، مثل ضربهای که از داخل میزند. خواستم تکان بخورم، خواستم خودم را جمع کنم، اما بدنم مثل یک تکه شکسته فقط فرمان میگرفت و اجرا نمیکرد. هنوز در آستانهی بلند شدن بودم که دوباره همه چیز از هم پاشید. امیر پایش را محکم بر شکمم نشاند. این بار درد فقط سوزش نبود؛ فشاری بود که نفس را میبُرد. نفس خواستم، اما انگار مسیرش بسته شده باشد. قفسه سینهام بالا رفت، ولی هوایی وارد نشد. درد مثل مارپیچ در شکمم چرخید و تا پایین دندههایم بالا خزید. برای لحظهای حس کردم دنیا باریک شد، صداها دور شدند و تنها چیزی که باقی ماند ضربانِ درد بود. بعد ضربهها آمدند؛ پشت سر هم، دستها و پاهایش طوری میافتاد که گویی هیچ انسانی در بدنش زندگی نمیکند. انگار کسی که مرا میزد، فقط یک برنامه دارد و تمام. اشک از گوشهی چشمم راه افتاد، بیخبر، بیاراده. داغ بود اما سنگین، بین پلکهایم مینشست. تصویر آن زن تار میشد و دوباره واضح. میخندید… نه با دهان، بیشتر با حالتی که روی صورتش قفل شده بود. از ته دل! هر بار که میخندید، من بیشتر حس میکردم که دارد توهین میشود، دارد تأیید میشود، دارد لذت میبرد و این یعنی درد فقط مال بدن من نبود؛ مال ذهن من هم بود، مال غرورِ لهشدهی من هم بود. در میان همهی صداها، صدای گریهی بچهام رسید. نزدیک نبود، اما واضح بود؛ انگار از تهِ خانه میآمد، از عمق یک ترس قدیمی. گریهای که قرار نبود اینجا باشد. گریهای که نباید توی همین تکرارهای بیرحم بزرگ میشد. قلبم مثل چیزی که ترک برداشته باشد، یکباره ترک خورد. نتوانستم کاری کنم. دستهایم سنگین بودند، پاهایم بیاختیار میلرزید، دهانم بیصدا ماند، اما ذهنم فقط یک تصویر داشت! او، من و این شکستنِ بیدلیل. او گریه میکرد برای مادرش و من گریه میکردم برای او. *** شیشهها را جمع کردم و پایم را بستم، هر چند که درد شیشهها هرگز به اندازهی درد خرد شدنِ قلب نمیتواند بر جانم اثر بگذارد! در خوابی عمیق، چون دامنِ نرمی از آرامش، غرق شده بودم؛ انگار این نخستین باری بود که پس از سالها، چنین بینگرانی و بیدغدغه میخوابیدم. به پهلوی چپ دراز کشیده بودم که ناگهان صدایی مبهم و دور، چون زنگی زنگ زده، به گوشم رسید. صدایی که مانند نسیمی سرد و ناخواسته مرا از خواب عمیق بیرون کشید. پلکهایم را به آرامی باز کردم چشمانم در تاریکی سرگردان بودند. صدا، صدای کشیده شدن چیزی بود، گویی روحی غمگین بر زمین میخزد و تمام سکوت را در هم میشکست. آب دهانم را با زحمت قورت دادم و با تلاش، چشمانم را بر هم فشردم، در تلاشی نومیدانه تا خوابم را دوباره در آغوش گیرم. نور کمرنگی از بیرون به درون اتاق نشت کرده بود و سایهها را همچون پردهای سنگین بر دیوارها گسترش داده بود. آرنجهایم را به تخت چسباندم و به آرامی خودم را به جلو کشیدم تا صدای آزاردهنده را شناسایی کنم. ناگهان، صدای کشیده شدن دوباره آغاز شد و این بار، بلندتر و خشنتر از پیش، همچون نعرهی طوفانی در دل شب. چشمانم به میز افتاد که با شتاب به سوی تخت میآمد و ترس همانند چنگالهای سرد بر وجودم نشست. ضربان قلبم تند و شدید شده بود، گویی میخواست از سینهام بیرون بپرد و در دنیایی آزاد بچرخد.- 84 پاسخ
-
- 6
-
-
-
- روانشناختی
- تراژدی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
ترسناک رمان جاذبهی مرگ | نسیم معرفی کاربر انجمن نودهشتیا
Silent پاسخی برای Silent ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت سی و نه... سمت اتاق قدم برداشتم. هنوز چند قدم مانده بود که صدای امیر، زمخت و پر از دستور، در خانه پیچید: - کجا؟! پاهایم بیاختیار ایستادند. نه برگشتم، نه جواب دادم. فقط همانجا وسط راه ماندم. سعی کردم نفسهایم را کنترل کنم. هوای سرد را وارد ریههایم کردم تا شاید خشمم کمتر شود. اما هنوز صدای او پشت سرم بود. - مگه قرار نبود برای خانمم چای بیاری؟! خانمش… چه کلمهی مزخرفِ قشنگی. طعم تلخش روی زبانم نشست. قلبم برای لحظهای سنگین شد، نه از عشق، نه از حسادت. من هیچوقت عاشق این مرد نبودم. هیچوقت قرار نبود حتی ذرهای علاقه نسبت به او داشته باشم. پس چرا اینقدر درد دارد؟ چرا اینقدر آزارم میدهد؟ چرا باید قلبم اینطور فشرده شود؟ نه برای او، برای خودم. برای اینکه همیشه، همیشه، همیشه فقط من باید تحمل کنم و او، برای هرکس جز من همه چیز میشود. انگار من فقط سهمم درد بود و او بخشندگی، لبخند، محبت، همه را خرج کسی کرد که حتی نصف من هم حق نداشت. نفس عمیقی کشیدم. پشت پلکهایم داغ شد، اما گریه نکردم. لیوان را محکمتر در دستم گرفتم و در همان حالتِ پشتکرده، تنها چیزی که در ذهنم تکرار میشد این بود که چرا باید همیشه من باشم؟ خودم را جمع کردم، انگار دارم از زیر بار یک کوه بیرون میآیم. قفسه سینهام تند بالا و پایین میرفت، اما صدایم را مجبور کردم محکم شود. زبانم خشک بود، ته حلقم مزهی تلخی داشت، همان مزهای که همیشه قبل از گفتنِ نه میآید. با صدایی نسبتاً بلند گفتم، واضح، بریده بریده و در عین حال پُر از غرور زخمی. - بذار خودش برا خودش بیاره، من اینجا خدمتکارش نیستم! همان لحظه حس کردم هوا در خانه یک ثانیه مکث کرد. نه، بیشتر از یک ثانیه؛ انگار دیوارها گوش داده بودند. پاهایم را آرام اما مصمم جلو برداشتم، حتی وقتی میدانستم از من نمیگذرد. دستم به دستگیره رسید، انگشتهایم به فلز سرد خورد، سرما تا مغزم دوید، و هنوز نفسم را کامل بیرون نداده بودم که اتفاق افتاد. از پشت کشیده شدم؛ کششی ناگهانی، بیرحم، با قدرتی که بدن را مجبور میکند حتی اگر نخواستهای، بپیچد. لیوان از دستم پرید. سقوطش کند نبود؛ سریع بود، انگار زمان برای من کند و برای آنها تند شده باشد. صدای شکستن شیشه کل خانه را پُر کرد، صدایی تیز و بیرحم، مثل پاره شدن چیزی داخل خودم. آب روی زمین دوید، یخ و سرد، و تکههای شیشه مثل دانههای ریزِ برق در برابر چشمم پراکنده شدند. برای یک لحظه کوتاه فقط نگاهم روی همان تصویر میلغزید. بعد نگاه امیر آمد. چشمهایش در هم فرو رفته بود، اخمش عمیق و نگاهش مثل شعلهای بود که قصد ندارد بسوزاند بلکه قصد دارد نابود کند. قبل از اینکه بتوانم حتی معنی آن حرکت را بفهمم، حس کردم موهایم را گرفته. انگشتهایم نه، دستهای او… محکم، زبر و بیرحم روی پوست سرم کشیده شدند. سرم به عقب رفت، فک و گردنم سوزش گرفت و یک موج دردِ خفیف اما ماندگار از پشت چشمهایم بالا زد. نفس از گلویم پرید؛ صدایم هم بیرون نیامد، فقط یک خفهگی تلخ مثل زنجیر افتاد روی زبانم. امیر با همان لحن کوبنده تکرار کرد، جملهاش را پرت کرد توی صورت من: - مگه من تا الان هزاران بار بهت نگفتم که حرف فقط حرف منه؟! در همان ثانیهها دیدم چطور آن زن انگار اصلاً چیزی ندیده. نگاهش به من نبود، به صحنه بود. پای راستش را بلند کرد و روی پای چپش انداخت، دقیق، بیتکلف، با لبخندی که از دور هم نفرتش معلوم بود. لبهایش فقط یک گوشه بالا آمده بود، نه برای همدردی، نه برای تاسف؛ برای تماشا کردن. انگار منتظر بود واکنش مرا ببیند، انگار میدانست بدن من قرار است چند دقیقه بعد بازی شود. و این تصویر، از هر ضربهای بیشتر میسوزاند؛ چون حقارت را زنده نگه میداشت. امیر مرا هل داد. آن هل دادن شبیه برخورد یک موج نبود؛ مستقیم بود و بیرحم، بیوقفه. تعادلم رفت، پاهایم دیگر فرمان نمیدادند، بدنم مثل چیزی که صاحب ندارد روی زمین سر خورد. روی شیشهها افتادم. اولین تماس مثل برق بود؛ فرو رفتن تکههای تیز در کف دستها و جاهایی که قرار نیست دردشان را اینقدر زود حس کنی. بعدِ دردِ اول، موج دوم آمد؛ سوزش، بریدگی، کشیدگیِ پوست. آب سرد دور و اطرافم بود، اما گرمای بدنم داشت از خشم و ترس میسوخت.- 84 پاسخ
-
- 7
-
-
-
- روانشناختی
- تراژدی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
من فقط عاشقان ماه تو ذهنم مونده:)
- 25 پاسخ
-
- 2
-
-
بدون من... بعله😐😂
- 14 پاسخ
-
- 4
-
-
-
ترسناک رمان جاذبهی مرگ | نسیم معرفی کاربر انجمن نودهشتیا
Silent پاسخی برای Silent ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت سی و هشت... مدتی بود که او وارد این خانه شده بود. خانهای که هیچوقت خانهی من نشد و حالا کاملاً از آنِ او بود. من زنِ قانونیاش، مادر بچهاش، کسی که برایش جنگیده بودم، اما خیانت؟ برای او مثل نفس کشیدن بود. آن زن لعنتی حتی کلید خانه را هم داشت. برای خودش قدم میزد، میخندید، مینشست، انگار اصلاً منی وجود نداشت. اگر انتخاب با خودم بود، هرگز، هرگز مادرِ پسر چنین مردی نمیشدم. با نفسی سنگین دستگیره را پایین کشیدم و در را آرام باز کردم. از اتاق بیرون آمدم. چند قدم که به سمت پذیرایی رفتم، تصویرش مثل ضربهای محکم در صورتم خورد. آن دو، در کنار هم نزدیک، خودمانی، در حال خندیدن! نگاهشان را تحمل نکردم. سرم را پایین انداختم. قلبم خورد شد، مثل شیشه زیر پا. امیر، همان مردی که بارها روی من دست بلند کرده بود، همان کسی که حتی یک بار هم برایم لبخند نزده بود، حالا برای او میخندید. برای زنی که هیچ حقی نداشت، اما همه چیز را از من گرفته بود. صدایش، نازک و زننده، مثل تیغ از پشت به من خورد: - هی تو! قدمهایم خشک شد. آهسته برگشتم. امیر با تکیه به مبل نشسته بود و با پوزخندی زهرآلود نگاهم میکرد. آن زن هم کنارش، به من خیره شده. حس میکردم هر دو نگاهشان را مثل سوزن در پوستم فرو میکنند. - برامون چای بیار، سریع. لحنش، لحنش آنقدر تحقیرآمیز بود که انگار با یک خدمتکار حرف میزند. نگاهم بیاختیار روی فرش زیر پایم افتاد. با صدایی که از شدت تحقیر و خشم میلرزید، آهسته گفتم: - خودت دست و پا داری. سرم را بلند کردم. صورت زن یک لحظه در هم رفت؛ چشمانش کاملاً گرد شده بود. انگار حتی تصورش را هم نمیکرد جوابش را بدهم. بعد نگاهش به سمت امیر چرخید. امیر از جا جم نخورد. فقط با همان پوزخند سرد و هولناکش به من نگاه کرد. نگاهش مثل دستهای نامرئی به گلویم چنگ میزد. - نشنیدی چی گفت؟ براش چای بیار، بار آخرت هم باشه اینجوری جوابش رو بدی! بعد به روی او خندید، خندهای واقعی از جان. خندهای که مثل پتک روی سرم خورد. من زنِ او بودم، اما در نگاهش هیچکس نبودم. قدم برداشتم و به سمت آشپزخانه رفتم. هر قدمم آرام بود، اما درونم طوفان داشت میچرخید. نه، من از امیر نمیترسیدم. سالها بود که ترس از او در وجودم مرده بود. آنقدر از دستش کتک خورده بودم که دیگر درد برایم معنای سابق را نداشت؛ مثل چیزی که به آن عادت کرده باشی، یک زخم قدیمی که دیگر سوزشش را حس نمیکنی. اما تحقیر؟ نه. تحقیر چیزی نبود که به آن عادت کنم. تحقیر، خفهام میکرد. من زن این خانه بودم، حتی اگر فقط روی کاغذ. حتی اگر خودش وانمود میکرد وجود ندارم. اما هنوز چیزی درونم نمیگذاشت اجازه دهم پایش را فراتر بگذارد. نمیگذاشتم دست کم بگیردم. نه او، نه آن زن. لیوانی از کابینت برداشتم. دستم کمی میلرزید؛ نه از ترس، از خشم خاموشی که در سینهام قل میزد. شیر آب را باز کردم. صدای جریان آب کمی از هیاهوی ذهنم کم کرد، اما نه آنقدر که آرام شوم. لیوان را از آب پر کردم. لبهاش سرد بود و سرمایش به انگشتانم نشست.- 84 پاسخ
-
- 8
-
-
-
- روانشناختی
- تراژدی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
ترسناک رمان جاذبهی مرگ | نسیم معرفی کاربر انجمن نودهشتیا
Silent پاسخی برای Silent ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت سی و هفت... از دردِ ناگهانی، نفسم برید. بغضم، که از ترس و درد در گلویم سنگینی میکرد، ترکید. اشکهایِ داغ، بیاختیار بر گونههایم سرازیر شدند. پاهایم دیگر توانِ ایستادن نداشتند. حسِ فرو ریختن درونم را فرا گرفته بود. راهی نمانده بود، اهمیتی به درد ندادم و به جلو رفتم، وقتی کلید را زدم نور اتاق را روشن کرد، احساسِ زنده بودن کردم. نفسی لرزان کشیدم، به دیوار تکیه دادم و آرام، رویِ زمینِ سرد سُر خوردم و نشستم. چشمانم را محکم رویِ هم فشردم. اشکهایم، مثلِ رودی خروشان، جاری بودند. کمکم، سوزشِ پایم، از انگشتان تا سرم، بالا کشید. حسِ بریده شدن و خراشیده شدن، تمامِ وجودم را گرفته بود. چشمانم را باز کردم، قدمهایی که بر زمین گذاشته بودم، حالا رویِ زمین، با خونم، نقش بسته بودند. طرحی سرخ و سیاه بر زمینِ تیره. گلدانِ شیشهایِ عزیزم، که دوستش داشتم، حالا تکه تکه شده بود و خاکسترش، با خون، در هم آمیخته بود. زانوانم را در بغل گرفته بودم؛ انگار میخواستم خودم را از سقوط نجات دهم. پیشانیام را روی زانوانم فشار دادم و بغضی که مدتها در گلویم گیر کرده بود، بالاخره ترکید. گریهام از کنترل خارج شد، هقهقهایم در تمام خانه پیچید، دیوارها انعکاس صدایم را مثل طعنهای دوباره به روحم میکوبیدند. شانههایم با هر گریه میلرزید و انگشتانم که محکم دور پاهایم حلقه شده بودند، از سردی میسوختند. ناگهان صدای گوشی مثل سیلی محکم بر صورتم خورد. هقهقم قطع شد. نفس در سینهام گیر کرد. آرام سرم را بلند کردم. چشمانم سرخ و ورم کرده بود و اشکها هنوز روی گونههایم میلغزیدند. گوشی را نگاه کردم. - بازی فردا در نیمهشب شروع خواهد شد. تپش قلبم به شدت بالا رفت. انگار قلبم میخواست قفسهی سینهام را از هم بدرد. گوشی را در مشتهایم محکم گرفتم، آنقدر محکم که استخوان انگشتهایم تیر کشید. حس میکردم اگر بتوانم آن را خرد کنم، شاید همه چیز تمام شود. شاید بتوانم از این کابوس فرار کنم. دندانهایم را روی هم فشار دادم؛ فکم درد گرفت از شدت خشم و بیپناهیای که در وجودم موج میزد. از ته دل، با صدایی که میلرزید فریاد زدم: - بسه! بسه دیگه! بسه! صدایم ترکید، انگار چیزی درونم شکست. پشتم را به دیوار چسباندم و آرام سرم را به آن تکیه دادم؛ دیوار سرد بود و سرمایش تا استخوانهایم خزید. اشکهایم دوباره، شدیدتر از قبل از گوشهی چشمانم سرازیر شدند. سینهام با هر نفسی بالا و پایین میشد و بغضم هنوز میلرزید. *** انگشتهای کوچک آراد را در دستم گرفته بودم؛ آنقدر کوچک، آنقدر بیدفاع، لمس پوست لطیفش آرامشی بود که هیچکس در این دنیا نمیتوانست به من بدهد. با لبخندی محو، در صورت بیگناهش خیره ماندم. تمام سختیهایی که کشیده بودم، تمام دردها، فقط وقتی به این کوچولو نگاه میکردم قابل تحمل میشدند. تنها او مرا زنده نگه داشته بود. آرام او را از آغوشم جدا کردم. سرش کمی تکان خورد و دلم لرزید. نفس را در سینه حبس کردم و با احتیاط روی تخت گذاشتمش تا بیدار نشود. نفسهای آرامش اتاق را پر کرده بود، موسیقی کوچکی که دلم میخواست تا ابد ادامهدار باشد. به سمت در اتاق رفتم. دستگیره را گرفتم، اما پیش از چرخاندنش، صدای خندهی زنانهای از بیرون آمد. صدایی سبک، بیخیال، و خنجری در روح من! دستم میخکوب شد. چند لحظه همانجا ایستادم، حس کردم زمین زیر پایم میلرزد.- 84 پاسخ
-
- 5
-
-
-
- روانشناختی
- تراژدی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :