رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Silent

مدیر ارشد
  • تعداد ارسال ها

    675
  • تاریخ عضویت

  • روز های برد

    29

تمامی مطالب نوشته شده توسط Silent

  1. نه موجی می‌آید، نه ساحلی پیداست
    در این دریای بی‌کران خاموشی
    هر چه فریاد زدم، صدایی نبود
    جز پژواک غم تنهایی من
    خسته‌ام از این سکوت پر هیاهو
    از این زندگی که شده کابوس تلخ
    می‌خواهم غرق شوم در این سیاهی
    رهایی یابم از این درد بی‌انتها
    نه ستاره‌ای در شبم می‌درخشد
    نه نوری راه مرا روشن می‌کند
    فقط سکوت است و سکوت و سکوت
    که مرا در خود می‌کشد، بی‌صدا
    کاش این قصه به پایان رسد زود
    کاش این سکوت، مرا با خود ببرد
    به جایی که هیچ دردی نباشد
    فقط آرامش ابدی... و رهایی

  2. در من، غوغایی است از سکوت. سکوتی که چون موجی عظیم، تمام وجودم را فرا گرفته و هر فریادی را در خود خفه می‌کند. خستگی، نه در جسم، که در تار و پود جانم ریشه دوانده؛ خستگی از تکرار روزهایی که هیچ شکوفایی در پی ندارند و وعده‌ی فردایی که تنها، تیرگی بیشتری را به ارمغان می‌آورد.
    چشم‌هایم، که زمانی پر از شوق دیدن افق‌های نو بود، اکنون به نقطه‌ای خیره مانده‌اند که هیچ چیز در آن نیست. نه نوری، نه امیدی و نه حتی تصویری از آینده‌ای که بتوان به آن دل بست. ناامیدی، چون غمی کهنه، در سینه‌ام لانه کرده و هر دم، نفس بودنم را تنگ‌تر می‌کند.
    میل عمیقی به رهایی دارم؛ رهایی از این قفس تن، از این بار سنگین بودن. آرزو می‌کنم که این پرده‌ی نفس کشیدن، برای همیشه فرو افتد و مرا به آرامشی دعوت کند که در آن، هیچ بیداری‌ای در کار نباشد. آرامشی که پایان این رنج بی‌پایان باشد.

     

  3. سلامتی سراغت میاید کریمه جریانا امید مایلید😐 اردک
  4. خواهر ارومتر، همون پارت اول نابود کردی دخترو گناداره😂 خداروشکر حداقل زنده مونده. 

    عالی مینویسی عشقم مووفق باشی، فعلا تا پارت هفت فکر کنم خوندم بقیشو بعدا میخونم. 

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 1
    2. Silent

      Silent

      قربونت برم اره قشنگ بود فقط توصیفاتتو یکم بیشتر کن توی پارتا، توصیف هرچه بیشتر باشه بهتره. 

    3. خانوم سین

      خانوم سین

      چشم تلاشم و میکنم 

    4. Silent

      Silent

      بی بلا افریین

  5. یادمه گفتی خوب نمینویسم، قلمت که خوبه چرا فکر کردی خوب نمینویسی؟ هر نویسنده ای قلم خاص خودشو داره. 

    ببین یه مشکلی که داشتی اینه که زیاد توصیف نمیکنی، تا یه حدی توصیف میکنی ولی همین اندازه ای که توصیف کردی هم خوب بود. 

    یه مشکل دیگم که بود اینه خیلی پرش لحن داشتی، بیشترش توی دیالوگا، مثلا یه جا محاوره اس یه جا ادبیه، اینو حتما اصلاح کن. 

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 10
    2. Silent

      Silent

      پس همونجور که خودت راحتی بنویس عشقم، مهم تویی که با چه نوشتنی اروم میشی

    3. مهدیه طاهری

      مهدیه طاهری

      ممنون که درک کردی. 🙂 🙃 

      تمام تلاشم و میکنم که روزی مثل شماها در این زمینه حرفه‌ای بشم، اون روز مطمئنا دور نیست، درسته ناامید بازی درمیارم ولی همین الانم دارم مینویسم و ویرایش میکنم😁 

    4. Silent

      Silent

      میدونم عشقم، تو میتونیی😘😘

       

  6. سایااان بخدا احساسشو دارم الان وای حس میکنم معدم سنگینه میخوام بالا بیارممم😂😂😂😂

    عالی نوشتی عشقم فقط این جمله رو تو پارت شش درست کن. 

    آهسته و پیوسته‌ام، فکر کردم. فکر به چیدن دروغی برای بیانش به ترنم؛ که بگویم خوبم، فقط پارسا بحثم شده است. 

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 7
    2. Silent

      Silent

      تو باید بکشی

    3. سـانـاز

      سـانـاز

      s413893_Project_202605192220.png

      زیاد وقت نداشتم بهترشو بکشم

    4. Silent

      Silent

      اوه من تازه اینو دیدم

  7. قشنگم این رمان رو فایل کن لطفا @Asra_p
  8. #پارت آخر رمان جاذبه‌ی مرگ... *** سال‌ها پیش، بازی‌هایی به وجود آمدند؛ بازی‌هایی که در نگاه اول فقط چند تصویر و چند کلیک ساده بودند، اما برای بعضی‌ها، آغازِ پایان شدند. خیلی‌ها آن‌ها را نصب کردند؛ بعضی از روی تنهایی، بعضی از روی کنجکاوی و بعضی فقط چون فکر می‌کردند شاید این بازی بتواند کمی از دردِ درونشان را کم کند. اما نمی‌دانستند پشت آن صفحه‌ی سرد، چیزی جز تاریکی منتظرشان نیست. آخرِ قصه، درست همان‌جا بود که هیچ‌کس باورش نمی‌کرد. بعضی‌ها زیر لب می‌گفتند، بمیریم تا آزاد شویم. بعضی‌ها تا لبه‌ی سقوط رفتند، اما در آخر، با تمام توان به زندگی چنگ زدند و خودشان را نجات دادند. بعضی‌ها زیر فشارِ تهدیدهایی که از درونِ همان بازی می‌آمد، آرام‌آرام فرو ریختند و بعضی‌ها توانستند بازی را گول بزنند! چرا نمی‌فهمیدند که آن فقط یک بازی است؟ فقط یک بازیِ بیمار، ساخته‌ی ذهنی بیمار؛ ذهنی که می‌خواست با روح آدم‌ها بازی کند، با ترسشان، با امیدشان، با آخرین رشته‌های نازکِ زندگی‌شان. چندین بازی، چندین نام و در پسِ هرکدام، چندین دل شکسته و چندین کودکِ بی‌پناه که دیگر به خانه برنگشتند. آیا کسی که چنین چیزی را می‌سازد، روانی نیست؟ کسی که لبخندِ خانواده‌ها را می‌دزدد و بچه‌های معصوم را به وحشتناک‌ترین شکل به مرگ می‌کشاند، چه نامی دارد جز تاریکی؟ این رمان فقط یک رمان نیست. این صدا، صدای حقیقتی‌ست که باید شنیده شود؛ حقیقتی که در آن، عزیزانمان را از ما گرفتند و کودکانی را به سکوتِ ابدی سپردند. این نوشته برای آن است که یادتان بماند، اگر بچه‌ای دارید، اگر عزیزی دارید، مواظب باشید، چون بعضی بازی‌ها فقط برای سرگرمی ساخته نشده‌اند؛ بعضی از آن‌ها برای شکستنِ قلب‌ها ساخته شده‌اند. و اینگونه فصل اول به پایان رسید؛ فصل دوم در راه است... 1405/2/27
  9. #پارت هشتاد و سه... هنوز هم درست و بی‌نقص سر جایش بود؛ سالمِ سالم، انگار هیچ‌وقت ضربه‌ای نخورده باشد. اما من دیگر نمی‌توانستم به آن نگاه کنم. نگاهم را دزدیدم و از اتاق بیرون زدم، درست همان لحظه که صدای گوشی در سکوت خانه پیچید. با عجله به سمتش رفتم و گوشی را از روی میز برداشتم. صفحه را که روشن کردم، چند کلمه‌ی کوتاه و هراس‌انگیز مقابلم ظاهر شد: - وقت در حال اتمام است… برای چند ثانیه فقط خیره ماندم. مغزم به‌ زور این جمله را پردازش می‌کرد. باید راهی پیدا می‌کردم. باید کاری می‌کردم. حس می‌کردم چیزی در حال فروپاشی است و من فقط تماشاگرش هستم. گوشی را پایین گذاشتم و ناخودآگاه به آشپزخانه رفتم. سطل زباله‌ای که پر از شیشه‌های شکسته بود، در گوشه‌ی آشپزخانه افتاده بود. دستم لرزید وقتی یکی از تکه‌های تیز و بزرگ را برداشتم. سرمای شیشه در انگشت‌هایم دوید و برای لحظه‌ای طولانی، فقط به برقِ لبه‌اش خیره ماندم. ذهنم پر از آشوب بود، از ترس و عجله و نامعلومی. همان لحظه دوباره صدای گوشی بلند شد. از جا پریدم و با شتاب برگشتم؛ اما وقتی خواستم روشنش کنم هیچ اتفاقی نیفتاد. اخم‌هایم در هم رفت؛ باتری‌اش خالی شده بود. در یک حرکت عجولانه، شارژر را برداشتم و به پریز آشپزخانه زدم. جرقه‌ای کوچک، فقط یک لحظه و بعد، شعله. آتش ناگهان مثل موجی زنده و گرسنه به سمتم هجوم آورد. انگار همه‌ چیز در کسری از ثانیه شکل دیگری پیدا کرد. گرما به صورتم کوبید، هوا داغ شد و بعد دیگر چیزی جز هجوم آتش نبود. خانه با من می‌سوخت؛ دیوارها، پرده‌ها، هوا! همه‌ چیز در حال بلعیده‌ شدن بود. فریاد زدم، تقلا کردم، اسم مهسا را صدا زدم اما صدا در میان ترق‌وتروق شعله‌ها گم می‌شد. هیچ‌کس نبود. هیچ‌کس صدایم را نشنید. حتی اسم امیری که همیشه زجرم می‌داد را صدا زدم اما هیچ! دنیا تنگ و داغ و خفه شده بود. درست در آخرین لحظه، وقتی همه‌ چیز در تاریکی و آتش می‌لرزید او را دیدم. زنی سوخته، ایستاده در مرزِ شعله و وهم، اول فکر کردم توهم است. بعد، در عمق آن نگاه شکسته، چیزی آشنا دیدم! فهمیدم که اشتباه کرده بودم. او یک غریبه نبود، او من بودم. نسخه‌ای از من، در آینده‌ای وحشتناک؛ آینده‌ای که از آن خبر نداشتم، آینده‌ای که در آن، تنها چیزی که باقی مانده بود، سایه‌ای سوخته از خودم بود!
  10. #پارت هشتاد و دو... با وحشت چشم‌هایم را باز کردم و یک‌باره از جا پریدم. چند ثانیه طول کشید تا بفهمم کجا هستم؛ اتاقم همان بود! نفس‌هایم تند و بریده‌ بریده از سینه‌ام بیرون می‌آمد و هنوز سایه‌ی آن خواب لعنتی از ذهنم کنار نرفته بود. دستم را به سرم کشیدم؛ انگار دردِ همان خوابی که دیده بودم هنوز در شقیقه‌هایم می‌پیچید. با انگشت‌هایم محکم سرم را فشردم، اما آن لرزشِ ترسناک از درونم بیرون نمی‌رفت. لیوان چای هنوز روی میز بود و من همان‌جا، روی مبل، از خستگی به خواب رفته بودم. اما چیزی که در خواب دیده بودم، آن‌قدر واقعی و هولناک بود که هنوز هم قلبم آرام نمی‌گرفت. انگار آن ترس را فقط ندیده بودم؛ زندگی‌اش کرده بودم! ناگهان صدای گوشی‌ام سکوت را شکست. از جا پریدم و وقتی فهمیدم فقط گوشی است، برای لحظه‌ای دستم را روی سینه‌ام گذاشتم. چشم‌هایم را بستم و یک نفس عمیق کشیدم تا کمی آرام شوم. بعد که دوباره چشم باز کردم، گوشی را برداشتم؛ پیامی از بازی بود. - آخرین روشنایی، خود تویی. اگه خاموش بشی، بقیه نجات پیدا می‌کنن. با تعجب خیره به متن ماندم؛ انگار جمله‌ها را می‌فهمیدم و در عین حال نمی‌فهمیدم. معنی‌اش چه بود؟ باید چه کار می‌کردم؟ اشک بی‌اختیار در چشم‌هایم جمع شد. تهدیدی دیگر؟ آخرین روشنایی؟ این جمله‌ها در سرم می‌چرخیدند و معنای تاریکی به خود می‌گرفتند، طوری که ترس در تمام وجودم نشست. ناگهان به کابوس چند لحظه پیش فکر کردم. آیا آن هم فقط خواب بود؟ یا چیزی شبیه هشدار، نشانه‌ای برای چیزی که قرار بود اتفاق بیفتد؟ ذهنم آشفته و سنگین بود؛ پر از سؤال‌هایی که جوابشان را نمی‌دانستم و حس سردرگمی‌ای که رهایم نمی‌کرد. دلم می‌خواست فقط چند لحظه همه‌ چیز ساکت شود! گرسنگی و ضعف، با تمام آشفتگی‌ام قاطی شده بود. به‌ زور از جا بلند شدم و به آشپزخانه رفتم. شیر گاز را باز کردم، تابه را روی گاز گذاشتم و چیزی ساده برای خوردن آماده کردم. اما حتی غذا هم آرامم نمی‌کرد. هر لقمه را با دشواری پایین می‌دادم و اشک‌هایم بی‌صدا روی صورتم می‌ریختند؛ انگار بغضم از همان اول قرار نبود رهایم کند. اشک‌هایم بی‌دلیل نبودند؛ یا شاید دلیلشان آن‌قدر سنگین بود که نمی‌توانستم نامش را بگذارم. فقط می‌دانستم این لحظه‌ها بوی پایان می‌دهند، بوی چیزی که نمی‌خواستم به آن فکر کنم. چند بار تا لبه‌ی تصمیمی خطرناک رفته بودم، اما هر بار چیزی یا کسی مرا نگه داشته بود. این بار، اما، احساس می‌کردم آن رشته‌ی نجات هم دیگر در دسترس نیست. ترسی سرد در جانم می‌دوید؛ ترسی از آینده‌ای نامعلوم، از دیدن چیزهایی که آرامشم را تکه‌تکه می‌کردند. غذایم را با بی‌حسی تمام کردم و از جا بلند شدم. به اتاقم رفتم، کاغذ و خودکار را برداشتم، اما نگاهِ مضطربم روی لپ‌تاپ ماند. مهسا این ساعت خواب بود. با خودم گفتم بهتر است حرف‌هایم را برای او بفرستم تا صبح بخواند. لپ‌تاپ را روشن کردم، تلگرام را باز کردم و وارد گفت‌وگویمان شدم. جمله‌ها را یکی‌یکی نوشتم و فرستادم؛ طولانی، سنگین و پر از حرف‌هایی که مدت‌ها در سینه‌ام مانده بودند. بعد، نسخه‌ی کامل رمان را هم ارسال کردم. من آرام نبودم، اما حس می‌کردم اگر قرار است چیزی از من بماند، باید همین باشد، کاری که شاید به دیگری کمک کند. بلند که شدم نگاهم به آینه‌ی اتاق افتاد؛ همان آینه‌ی ساده و بی‌تغییر، که انگار هیچ‌چیز را نمی‌فهمید.
  11. #پارت هشتاد و یک... دستانم را مشت کردم و محکم به سینه‌ام کوبیدم؛ نه از قدرت، از درماندگی. از آن‌ همه فشاری که جایی برای ماندن پیدا نمی‌کرد و در بدنم می‌پیچید. ضربه‌ها کوتاه و بی‌نظم بودند، مثل تپش‌های آشفته‌ی یک دلِ به‌ هم‌ریخته. و من، میان گریه و خشم، فقط می‌خواستم این درد از درونم بیرون بریزد. - به جونِ تنها بچم که الان چند ساله ندارمش خستم! آن‌قدر گریه کردم که انگار دنیا در مقابل چشمانم تار شد. نفس‌هایم به زحمت بالا می‌آمدند و بدنم از شدت فشار، میان خواب و بیداری معلق مانده بود. وقتی دوباره به خودم آمدم، چند نفر را پایین ساختمان دیدم که بی‌حرکت ایستاده بودند و به من نگاه می‌کردند. نگاه‌شان پر از نگرانی بود، اما من آن را در آن لحظه مثل یک آینه‌ی دور، سرد و غریب می‌دیدم. انگار از یک جهان دیگر به من خیره شده بودند. آرام روی پاهایم ایستادم، اشک‌ها هنوز روی گونه‌هایم می‌لغزیدند و صورتم را داغ کرده بودند. لبخندی زدم، نه از شادی، بلکه از شکستن. لبخندی آرام که کم‌کم از کنترل خارج شد و به قهقهه‌ای تلخ و عصبی تبدیل گشت. خنده‌ام مثل خنده‌ی کسی نبود که خوشحال است؛ بیشتر شبیه فریادِ آخرِ یک روحِ خسته بود. لب زدم: - منو ببینید! امشب میرم، امشب خودم رو نجات میدم، امشب از شر دنیا راحت میشم! یک قدم جلو گذاشتم و همان لحظه، همهمه‌ی آدم‌ها از پایین بلندتر شد. یکی با صدایی لرزان می‌گفت این کار را نکن! دومی التماس می‌کرد، صبر کن، الان بالا میایم، فقط چند لحظه صبر کن! و سومی، با لحنی عجیب و درمانده، تکرار می‌کرد که مشکلات ارزش این را ندارند! با عصبانیت، سرم را تکان دادم و خندیدم؛ خنده‌ای کوتاه، تلخ و بی‌جان. - د لعنتی چی چی رو ارزش ندارن؟! منی که تموم این مدت بدون بچه‌ام بودم به زور تونستم تحمل کنم، حالا اگه نمیرم دیگه این لعنتی‌ها رهام نمی‌کنن، دنبالم می‌کنن و من رو می‌کشن! صدایم می‌لرزید، اما در آن لرزش، خشم هم بود؛ خشم از سال‌هایی که روی دوشم مانده بود. نگاهشان را از پایین می‌دیدم؛ آدم‌هایی که حرف‌هایم را کامل نمی‌فهمیدند، اما ترس را می‌فهمیدند. همان ترسِ سنگینی که در سینه‌ام جا خوش کرده بود و هر لحظه عمیق‌تر می‌شد. دست بر گونه‌هایم کشیدم، انگشت‌هایم از اشک خیس شده بودند. - هم خودم خستم و می‌خوام خودم رو راحت کنم، هم این روزها ترس به کل من نفوذ کرده و می‌دونم که دیگه هیچ‌وقت از شرش خلاص نمی‌شم و فقط با این راه می‌تونم! نفسم تنگ شده بود، سینه‌ام بالا و پایین می‌رفت، انگار هوا هم از من فاصله گرفته بود. به پایین نگاه نکردم؛ فقط چشم دوختم به تاریکیِ روبه‌ رو، به جایی که هیچ جواب روشنی نداشت. درونم میان خستگی و وحشت پاره‌پاره شده بود. - اگه این کار رو نکنم، اگه همین‌جا بمونم، همه‌ی اطرافیانم درگیر می‌شن و من… من نمی‌خوام اونا رو هم از دست بدم. صداها از پایین نزدیک‌تر شدند، کسی داشت از پله‌ها بالا می‌آمد. کسی فریاد زد: - فقط وایسا، باهامون حرف بزن! دیگر به انتهای توانم رسیده بودم، ترس تا اعماق وجودم نفوذ کرده بود، اما با این همه، چشمم دیگر هیچ راهی پیشِ رو نمی‌دید. پایم را بالا بردم و خودم را رها کردم. آن لحظه، دنیا انگار کند شد. زمین را روبه‌ رویم می‌دیدم، نزدیک و نزدیک‌تر میشد. تمام وجودم در هجوم ترسی مبهم و سنگین فرو رفته بود. اشک بی‌اختیار از چشم‌هایم می‌چکید؛ نه فقط از درد، بلکه از شوکی که در جانم دویده بود. برخورد، ناگهانی بود و تلخ؛ انگار در یک لحظه همه‌ چیز از هم پاشید و بعد فقط سکوت ماند، سکوتی که با گیجی، درد و لرزش درونم پر شده بود. صدای چک چک خون از سرم، گوش‌هایم را پر کرده بود. نفسی ناخواسته بیرون دادم که خاک در هوا پخش شد و ذراتش بر خونی که از سرم سرازیر بود چسبید.
  12. #پارت هشتاد... قدم‌هایم آرام و لرزان بودند، قلبم چنان تند می‌کوبید که حس می‌کردم هر لحظه ممکن است از قفسه‌ی سینه‌ام بیرون بجهد. دست‌هایم سرد شده بودند و انگشت‌هایم بی‌اختیار می‌لرزیدند. نفس‌هایم کوتاه و بریده بود، انگار هوا در این راهروهای تاریک کم می‌آمد و من، میان ترس و خستگی، فقط جلو می‌رفتم. نور گوشی را روشن کردم و در اطراف انداختم. همه‌ جا زیر لایه‌ای از خاک و سکوت دفن شده بود، انگار اینجا مدت‌ها بود که دیگر کسی قدم نگذاشته بود. بی‌اعتنا به غبار و تاریکی، چشم چرخاندم و پله‌ها را پیدا کردم، بعد آرام به سویشان رفتم، با حسی شبیه دل‌سپردن به چیزی ناشناخته. پله به پله بالا رفتم. هر قدم، سنگین‌تر از قدم قبلی بود، هرچه بالاتر می‌رفتم، انگار از دنیای آشنا دورتر می‌شدم. انگار نه به یک طبقه، که به نقطه‌ای دور از آرامش نزدیک می‌شدم، و این نزدیکی، بیشتر از هر چیزی مرا می‌ترساند. پنج طبقه را کامل بالا رفتم و به آخرین پله رسیدم. برای لحظه‌ای ایستادم و نفسم را با زحمت بیرون دادم. بدنم خسته بود، اما ذهنم خسته‌تر از آن بود که حتی اعتراض کند. میان آن همه سکوت، فقط صدای تپش قلبم را می‌شنیدم و همان صدا، سنگینیِ لحظه را بیشتر می‌کرد. به جلو رفتم، روبه‌ رویم شهر روشن بود؛ چراغ‌ها مثل رشته‌هایی زرد و لرزان در تاریکی می‌درخشیدند. ساعت دو شب بود و خیابان‌ها تقریباً خالی. فقط گاهی یکی دو نفر از دور رد می‌شدند، بی‌خبر از چیزی که درون من می‌گذشت. سرم را بالا گرفتم و به آسمان سیاه شهر نگاه کردم. اشک‌هایم بی‌اجازه سرازیر شدند. آن‌قدر در سال‌های اخیر زجر کشیده بودم که این درد، دیگر شبیه یک زخم نبود؛ شبیه زندگیِ روزمره‌ام شده بود. با خودم تکرار می‌کردم که این همه رنج، حقم نبود! خشم در سینه‌ام جمع شد، داغ و تلخ و از اعماق وجودم بیرون ریخت. با صدایی که از بغض می‌لرزید غر زدم: - چرا خدا؟! مگه زجر کشیدن حق من بود؟ مگه من چه گناهی کردم که حقم باشه اذیت شدن؟ چرا من باید این‌ همه درد رو تحمل می‌کردم؟ اصلاً چرا باید این‌طور می‌شد؟ هق‌هقِ گریه راه نفسم را بسته بود، اما نگاهم هنوز از آسمان جدا نمی‌شد. اشک‌ها بی‌وقفه روی صورتم می‌دویدند و بغضم هر لحظه سنگین‌تر می‌شد. با صدایی شکسته و لرزان، انگار که با خودِ آسمان دعوا می‌کردم، ادامه دادم. خشم و درد در سینه‌ام چنان به هم گره خورده بودند که دیگر نمی‌توانستم تشخیص بدهم کدام‌شان بیشتر می‌سوزاند. فقط می‌خواستم شنیده شوم؛ برای یک‌بار، فقط یک‌بار. - خدایا منو میدیدی اصلا؟! حالا چی؟ حالا که می‌خوام خودم رو بکشم چی؟ بازم نمی‌بینی؟ نفس کم آوردم و روی زانوهایم نشستم. بدنم زیر بارِ آن همه گریه و فشار خم شده بود، انگار تمام توانم در یک لحظه از پاهایم خالی شد. دست‌هایم می‌لرزیدند، شانه‌هایم بالا و پایین می‌رفتند و صدای نفس‌ کشیدنم میان هق‌هق‌ها گم می‌شد. در آن لحظه فقط خستگی نبود؛ نوعی فرسودگیِ عمیق بود، فرسودگیِ جان. - خدایا منم یکی از بنده‌های توام خب! منم می‌خواستم منو ببینی، بهم توجه کنی و حداقل به یکی از آرزوهام می‌رسوندی! دست‌هایم را روی صورتم گذاشتم و صدایم بی‌اختیار بلندتر شد. فریاد دیگر شبیه اعتراض نبود؛ شبیه ترک‌خوردنِ چیزی درون من بود. انگار تمام سال‌هایی که سکوت کرده بودم، یک‌جا از گلویم بیرون می‌ریخت. به خودم می‌لرزیدم، به واژه‌هایی که از دهانم بیرون می‌آمد و به زخمی که هر کدام را همراهی می‌کرد و باز تکرار کردم، با تمام توانِ باقیمانده‌ام: - بخدا خستم، خدایا بخدا خستم!
  13. #پارت هفتاد و نه... لپ‌تاپم را که باز کنی، وارد رمان جدیدی می‌شوی که نوشتم. آخرش را خودت بنویس، چون من هنوز نمی‌دانستم پایانش چه می‌شود. فقط می‌دانستم باید نوشته شود. می‌خواهم همه این رمان را بخوانند. همه بدانند با من چه شد، چه چیزی آرام‌آرام زندگی‌ام را گرفت و چطور ذهنم را در دست‌هایش فشرد تا نفس کم بیاورم. می‌خواهم بدانند این بازی‌ها، بدترین چیزهایی بودند که دیدم؛ بازی‌هایی که وانمود می‌کنند انتخاب با توست، اما آن‌قدر دورِ فکرت می‌چرخند تا خودت به پرتگاه برسی و خیال کنی پریدن تصمیم خودت بوده. او مجبورم نکرد، دستور نداد. فقط فکر، شک و ترس کاشت و هر بار که خواستم بایستم، صدایی در سرم گفت، تو ضعیف هستی، تو نمی‌توانی، تو تنهايی! با همه همین کار را می‌کند. آدم‌ها را از درون خالی می‌کند، با ذهنشان بازی می‌کند، بعد فقط یک پیام کوتاه می‌گذارد و ناپدید می‌شود. و مخاطب می‌ماند با خودش و ویرانه‌ای که دیگر شبیه خودش نیست. می‌خواهم پایان این رمان به دست همه برسد؛ نه برای اینکه مرگم را ببینند، بلکه برای اینکه بفهمند در قلب این بازی چه تاریکی‌ای پنهان است. می‌خواهم وقتی این صفحات را می‌خوانند، قبل از آنکه دیر شود، بازی را بشناسند. به خاطر من گریه نکن، اگر گریه کنی ناراحت می‌شوم. شاد باش، نه چون من رفته‌ام، بلکه چون حالا می‌دانی چه چیزی باید متوقف شود. آزادی واقعی آن لحظه‌ای است که دیگر اجازه ندهیم کسی با ذهنمان بازی کند. من دیر فهمیدم، اما فهمیدم. زندگی انگار سهم مرا بیشتر با درد نوشت و تحملم کمتر از آن بود که خیال می‌کردم؛ اما هنوز امیدوارم هیچ‌کس، هیچ‌وقت، به اندازه‌ی من و تو تنها نماند. سلامم را به کاوه برسان، او دوست خوبی بود. امروز حس می‌کردم آخرین لحظه‌هایی‌ست که می‌بینمش، اما نمی‌دانستم واقعاً آخرین دیدارِ بی‌خبر است؛ وگرنه در آغوشش می‌گرفتم و محکم‌تر می‌گفتم مراقب خودت باش! اگر این رمان را تا آخر خواندی، بدان پایانش مرگ من نیست. پایانش لحظه‌ای است که تو تصمیم می‌گیری وارد این بازی نشوی. لحظه‌ای که گوشی را کنار می‌گذاری، لحظه‌ای که به جای صدای دروغینِ آن، صدای یک انسان واقعی را انتخاب می‌کنی. اگر قرار است چیزی از بین برود، بگذار این بازی‌ها از بین بروند، نه ما! کاغذ را روی میز رها کردم، لباس‌های دیشبی را تنم کردم، گوشی‌ام را برداشتم و خانه‌ای را که در روزهای آخر برایم وحشتناک شده بود، با بغضی سنگین نگاه کردم و گفتم: - خداحافظ، خونه‌ی تنهایی‌هام. از خانه بیرون زدم و در شهر قدم زدم. نمی‌دانستم کجا بروم، از کجا خودم را رها کنم و از این همه آشوب فرار کنم. فقط می‌خواستم از چیزی که درونم می‌جوشید، فاصله بگیرم. در خیابان‌ها راه رفتم، آن‌قدر که پاهایم از درد می‌سوختند. از هر صدایی می‌ترسیدم، از هر سایه‌ای و از هر نوری که روی صورتم می‌افتاد. چشمم به یک ساختمان متروکه افتاد؛ نیمه‌کاره، خاموش و سرد. انگار همان‌جا منتظرم بود؛ جایی میان بودن و نبودن، جایی که دیوارهایش هم انگار چیزی را پنهان می‌کردند. به سمتش رفتم، دست روی درِ فلزی و ناتمامش گذاشتم. صدای قیژِ آرامی در فضا پیچید و در بی‌آنکه مقاومتی کند کمی باز شد. قدم اول را که گذاشتم، هوا عوض شد. انگار وارد جایی شدم که حتی سکوتش هم سنگین بود. قلبم تند می‌زد؛ آن‌قدر که فکر می‌کردم هر لحظه از سینه‌ام بیرون می‌افتد. پاهایم می‌لرزیدند، اما نه از سرما، از این حس عجیب که شاید هنوز چیزی مانده باشد که باید قبل از هر تصمیمی بشنوم. شاید یک صدا، شاید یک پیام و یا شاید یک حقیقت!
  14. #پارت هفتاد و هشت... برای چند لحظه، ذهنم از کار افتاد، فقط به همان چند کلمه زل زده بودم؛ کلمات کوتاه بودند، اما سنگین، تیره و ترسناک، مثل حکمِ چیزی که نمی‌شود از آن فرار کرد. قلبم آن‌قدر محکم می‌زد که حس می‌کردم هر لحظه ممکن است سینه‌ام را بشکافد و بیرون بزند. گریه می‌کردم، اما حتی خودم هم نمی‌دانستم برای خودم گریه می‌کنم یا برای این‌که دارم به زور به لبه‌ای هل داده می‌شوم که اصلاً نمی‌خواهم به آن نزدیک شوم. اشک‌هایم داغ بودند، اما درونم سردتر از هر چیزی بود؛ سردی‌ای عمیق، بی‌صدا و خفه‌ کننده که از ترس هم بدتر بود. اما بعد، یک فکر سرد و خفه‌کننده در ذهنم نشست. نه مثل یک جمله، بلکه مثل سایه‌ای که آهسته روی ذهنم پهن می‌شود و راهِ نفس را می‌بندد. شاید رفتن از این زندگی، بهتر باشد. این فکر آن‌قدر آرام آمد که اول نخواستم باورش کنم، اما همان‌جا ماند، نگذاشت نفس بکشم. نگذاشت به چیزی جز فرار فکر کنم. سکوت کردم. گریه‌ام کم‌کم خوابید و جای آن، خستگی آمد؛ خستگیِ عمیق، فلج‌ کننده، مثل ته‌ مانده‌ی یک جنگ. نه خستگیِ جسم، خستگیِ روح. حسی که آدم را از درون می‌ساید، تا جایی که حتی برای ایستادن هم باید با خودش بجنگد. آره، شاید واقعاً بهتر باشد. بهتر از زنده ماندن، بهتر از این درد، بهتر از این وحشتی که هر لحظه شکل تازه‌ای به خودش می‌گیرد، بهتر از این‌که هر نفس، انگار یک بارِ اضافه روی سینه‌ام باشد. اشک‌هایم را پاک کردم و با صدایی شکسته نالیدم: - این درد و این غم دیگه کافیه! صدای خودم برای خودم هم غریبه بود؛ شکسته، خفه و بی‌رمق. لپ‌تاپ و گوشی را کنار گذاشتم، از جا بلند شدم و به خانه نگاه کردم؛ به دیوارها، به سکوت، به همه‌ چیزی که حالا بیگانه و دور به نظر می‌رسید. خانه دیگر شبیه خانه نبود، بیشتر شبیه قفسی بود که در آن نفس‌هایم می‌شکستند و هیچ‌کس صدایم را نمی‌شنید. هر گوشه‌اش سنگین بود، هر سایه‌اش آشنا ولی تهدیدکننده. انگار حتی وسایل هم نگاهم می‌کردند، بی‌آن‌که چیزی بگویند، آرام زیر لب گفتم: - شاید اگه بمیرم، راحت بشم. این جمله را با وحشتی مبهم گفتم، نه با اطمینان. انگار داشتم چیزی را امتحان می‌کردم که از گفتنش هم می‌ترسیدم. بازی اثرش را گذاشته بود؛ آن‌قدر با ذهنم بازی کرده بود که گاهی با خودم حرف می‌زدم، چیزهایی می‌دیدم که نمی‌دانستم واقعاً هستند یا نه و کم‌کم به جایی رسیده بودم که مرگ را نه پایان، بلکه نجات می‌دیدم. نه یک نجاتِ آرام، نه یک رهاییِ روشن؛ بلکه فرار از چیزی که هر روز بیشتر از قبل در من ریشه می‌دواند. نجاتی از این زندگی دردآور، نجاتی که ذهنم خسته و شکسته داشت آن را به من می‌فروخت؛ آرام، بی‌رحم و دروغین. کاغذ سفیدی برداشتم و خودکار را روی آن گذاشتم. روی صندلی نشستم. دست‌هایم هنوز می‌لرزیدند و هر خطی که می‌نوشتم، انگار بخشی از جانم را هم روی کاغذ می‌ریختم، نوشتم: - مهسای عزیزم، روزهایی که در کنارت بودم، بهترین روزهای من بودند. تو بهترین دوست من بودی و خواهی ماند؛ دوستی که در تنهاترین روزهایم کنارم بود. مکث کردم، گلوی خشک و دردناکم را قورت دادم. حس کردم چیزی در سینه‌ام گیر کرده، چیزی مثل بغضی قدیمی و سنگین که بالا نمی‌آمد و پایین هم نمی‌رفت. بعد ادامه دادم: - من به تو نگفتم تا درگیر نشوی، اما الان همه چیز را می‌گویم؛ که دوستت، سارا، به خاطر یک بازی نه، بیشتر از آن، به خاطر حال بد خودش از زندگی خداحافظی کرد و رفت.
  15. #پارت هفتاد و هفت... خون زیاد نمی‌آمد، اما دردش واقعی بود. به همان اندازه‌ی واقعی که بفهمم هنوز این‌جا هستم. هنوز زنده‌ام و همین، خودش ترسناک بود. تکه‌های شیشه را از روی تخت جمع کردم و تمیزشان کردم. زمین پر از خرده‌ شیشه بود؛ مثل برفِ لعنتیِ یک کابوس. با احتیاط راه می‌رفتم، انگار هر قدم ممکن بود آخرین قدمم باشد. با هر حرکت، اضطراب تازه‌ای زیر پوستم می‌دوید. روی تخت نشستم و به اتاقی نگاه کردم که انگار از درونِ آشوبِ من ویران شده بود. دیوارها همان دیوارها بودند، اما دیگر امن نبودند. گوشه‌های اتاق تاریک‌تر از قبل به نظر می‌رسیدند، انگار چیزی در سایه‌ها نفس می‌کشید و منتظر بود دوباره نامم را صدا بزند. آن لعنتی چه بود؟ چرا این کار را کرد؟ چرا فقط نگاهم نکرد و رفت؟ چرا باید این‌قدر واضح می‌گفت تو میمیری؟ با یادآوری آن جمله، خون در رگ‌هایم دوباره یخ زد. انگار خودِ کلمات روی پوستم نشسته بودند. انگار هنوز صدایش در اتاق بود. من میمیرم؟ چرا؟ آهی از سرِ درد و وحشت کشیدم و سرم را روی زانوهایم گذاشتم. شانه‌هایم می‌لرزیدند، نفسم می‌سوخت و برای چند ثانیه حس کردم اگر همین حالا چیزی نگویم، در همین سکوتِ هولناک، از هم می‌پاشم. با دست‌هایی که هنوز می‌لرزیدند، لپ‌تاپ را برداشتم و روشنش کردم. حداقل می‌توانستم خودم را با نوشتن مشغول کنم؛ یا شاید فقط می‌خواستم از فکر کردن فرار کنم، از این‌که شاید این‌بار، چیزی برگردد و من دیگر فرصت نکنم حتی جیغ بزنم! وارد ورد شدم و ادامه را نوشتم: - شاید مرگ من نزدیکه، از کجا معلوم؟ نمی‌دونم یک دقیقه‌ی دیگه هست یا یک ساعت دیگه. شاید هم همین لحظه! همین جمله را که نوشتم، انگار خودم هم برای چند ثانیه از پشتِ آن دور شدم و به کلماتم خیره ماندم. نه از سرِ اطمینان، بلکه از سرِ ترسی تلخ و مبهم؛ ترسی که تهِ آن، چیزی شبیه تسلیم پنهان شده بود. ساعت را نگاه کردم، نزدیک دوازده بود. بازی بعدی در راه بود و من باید آماده می‌شدم، اما بدنم هیچ شباهتی به آمادگی نداشت. انگار درونم چیزی فرو ریخته بود و فقط پوسته‌ای از من مانده بود که باید با زور، خودش را سرِ پا نگه دارد. صدای گوشی در سکوتِ اتاق پیچید و تمام تنم از همان صدا لرزید. این بار با تردید سراغش رفتم، حتی دستم که برای برداشتنش جلو رفت لرزش خفیفی داشت؛ لرزشی که از سرما نبود، از وحشت بود. احساس می‌کردم روحم ذره‌ ذره دارد از بدنم بیرون می‌رود؛ نه ناگهانی، نه با یک ضربه، بلکه آرام و بی‌رحمانه، مثل کسی که چیزی را از درونم می‌دزدد و من فقط تماشا می‌کنم. انگار هر پیام، هر واژه، هر ثانیه، تکه‌ای دیگر از من را می‌قاپید و جا می‌گذاشت و من هرچه بیشتر می‌خواندم، بیشتر حس می‌کردم دارم سبک می‌شوم، نه از رهایی، از خالی شدن. پیام را باز کردم و چیزی که دیدم، تمام بدنم را بی‌حس کرد. اول دست‌هایم سرد شدند، بعد پاهایم، بعد یک موجِ یخ‌زده از پشت گردنم پایین دوید و در سینه‌ام نشست. قلبم به شدت می‌کوبید؛ آن‌قدر شدید که دردش را حس می‌کردم، انگار مشتِ محکمی از داخل به قفسه‌ی سینه‌ام می‌زد. اشک در چشمانم جمع شد و نفسم برید. فقط یک جمله بود: - بپر و آزاد شو.
  16. #پارت هفتاد و شش... نه صورتِ رنگ‌پریده‌ام، نه چشم‌های گود رفته و خسته‌ام، نه موهای آشفته‌ام، چیز دیگری بود. حس می‌کردم لحظه‌ای پیش، کسی دیگر آن‌جا بود؛ کسی که فقط شبیه من بود، اما من نبود. یک قدم جلو رفتم، باز هم فقط خودم را دیدم. صورتِ بی‌رنگم، لب‌های خشکیده‌ام، نگاهِ خسته و ترس‌ خورده‌ام. همه‌ چیز عادی بود. آن‌قدر عادی که بیشتر می‌ترساندم. نفس راحتی کشیدم، خواستم برگردم اما همان لحظه، چیزی درونم فرو ریخت. تصویر مقابلم، برخلاف من، لبخند زد. نه لبخندی گرم. نه حتی لبخندی انسانی. یک لبخند آرام و کج؛ لبخندی که بیشتر از مهربانی، بوی تمسخر می‌داد. بوی چیزی که از همان سکوتِ قبل، از همان تاریکیِ پنهان، تغذیه می‌کرد. لبخندی که می‌خواست به من بفهماند که تو هیچ کنترلی نداری! من با وحشت به او خیره ماندم. او من نبود. نمی‌دانستم چیست، اما وحشتناک‌تر از هر چیزی، خیلی شبیه من بود و همین شباهت، از خودِ ترس هم ترسناک‌ترش می‌کرد. چون وقتی هیولا کاملاً غریبه باشد، می‌توانی از آن فرار کنی؛ اما وقتی در صورتش، صورتِ خودت را ببینی، دیگر نمی‌فهمی باید از چه چیزی فرار کنی! لبخندش پهن‌تر شد. چشمانش یا شاید چشمان خودم، با نفرتی سرد و پوزخندی موذی به من زل زدند. انگار داشتند مسخره‌ام می‌کردند، انگار می‌گفتند، ببین به چه روزی افتاده‌ای. ببین چقدر کوچک شده‌ای! یک قدم عقب رفتم. لب‌هایش از هم جدا شد. برای کسری از ثانیه حس کردم چیزی در عمقِ آن دهانِ بی‌روح تکان خورد، مثل تاریکی‌ای که آماده‌ی بیرون ریختن است. بعد، با صدایی که انگار از تهِ یک چاهِ بی‌انتها می‌آمد، فریاد زد: - تو میمیری! صدا آن‌قدر بلند و گوش‌خراش بود که پرده‌ی گوشم لرزید. نه فقط گوشم؛ انگار مغزم را هم با چکش کوبیدند. در همان لحظه، خنده‌اش شروع شد؛ خنده‌ای شکسته، ناموزون، وحشی و غیرانسانی. خنده‌ای که به‌ جای صدا، نیش می‌زد. خنده‌ای که مثل ناخن روی استخوان می‌کشید. دست‌هایم را محکم روی گوش‌هایم فشردم و چشمانم را بستم. ابروهایم از درد و وحشت در هم رفتند و بی‌اختیار، همراه او ناله کردم؛ نه از دردِ جسم، از فروپاشیِ چیزی درونم. بعد صدایی آمد، اول آرام بود بعد تیزتر، بعد ناگهان، درست کنار گوشم صدای خرد شدن آینه پیچید؛ صدایی شبیه شکستنِ استخوانِ یخ‌زده. چشم‌هایم را که باز کردم، آینه دیگر آینه نبود. هزاران تکه‌ی درخشان و مرگبار، مثل بارانی از تیغ، در هوا پخش شدند و به سمتم هجوم آوردند. همه‌ چیز در یک لحظه اتفاق افتاد؛ نور، شیشه، ترس و درد. یک تکه گونه‌ام را شکافت، تکه‌ای دیگر روی بازویم نشست و کشید. سوزشِ زخم‌ها، تیز نبود؛ بدتر بود. مثل آتشی ریز و گزنده که زیر پوست می‌دوید و راهش را باز می‌کرد. سکوت افتاد؛ اما این سکوت، آرامش نداشت. سکوتِ بعد از وحشت بود؛ همان خلأ ترسناکی که آدم را مجبور می‌کند بفهمد هنوز زنده مانده. چند لحظه فقط ایستادم و به قابِ خالی آینه نگاه کردم. دیگر آن تصویر نبود. دیگر آن لبخند نبود. فقط من مانده بودم، با نفس‌های بریده و دست‌هایی که از ترس می‌لرزیدند. صورتم زخم کوچکی برداشته بود و دستِ چپم چند جا خراش افتاده بود. با قدم‌های نامطمئن به سمت دستمال رفتم و روی زخم‌هایم گذاشتم.
  17. #پارت هفتاد و پنج... در از شدتِ ضربه‌ها تکان می‌خورد، ناله‌ی چوب و لولا را می‌شد شنید. لحظه‌ای حس کردم اگر چند ضربه‌ی دیگر بخورد، در از جا کنده می‌شود و همه‌چیز به درونم هجوم می‌آورد. باز آمدند! این فکر مثل نفرینی تاریک در سرم چرخید. حالا می‌فهمیدم باز آمدنِ در ویدیو که شنیدم یعنی چه؛ یعنی این‌که انگار آرامش فقط یک فاصله‌ی کوتاه بین دو حمله است! آن‌ها تو را رها می‌کنند تا نفسی تازه کنی، بعد برمی‌گردند؛ دقیق‌تر، وحشی‌تر و ویرانگرتر. پاهای لرزانم را به زور به سمت اتاق کشیدم. زانوهایم آن‌قدر می‌لرزیدند که هر لحظه انتظار داشتم زیرم بشکنند. با دست‌های یخ‌زده‌ام در را بستم و کف دستانم را محکم بر گوش‌هایم فشار دادم، اما فایده‌ای نداشت. صدا هنوز آن‌جا بود؛ در راهرو، در دیوارها، در پشت چشم‌هایم. انگار از لای استخوان‌هایم عبور می‌کرد. همان‌جا، پشت در، روی زمین سر خوردم و مچاله شدم. بدنم جمع شد، درست مثل کسی که می‌خواهد از جهان پنهان شود. شانه‌هایم بالا آمده بودند، نفس‌هایم بریده‌بریده بود و اشک، بی‌آن‌که خودم بخواهم، پشت پلک‌هایم می‌سوخت. برای چند ثانیه، سکوتی کوتاه و فریبنده همه‌ جا را گرفت. نفس در سینه‌ام حبس شد. یک لحظه‌ی احمقانه، دلم خواست باور کنم که تمام شده است. دلم خواست مثل آدمی ساده‌لوح، به این آرامش دروغین اعتماد کنم. اما بعد، تق! صدای کوبیده شدنِ پنجره‌ی اتاق، آن‌قدر ناگهانی و وحشیانه بلند شد که تمام بدنم از جا پرید. انگار چیزی پشت شیشه خودش را به داخل می‌کوبید. خون در رگ‌هایم یخ زد. قلبم برای یک ثانیه ایستاد و بعد با شدتِ بیشتری دوید. دهانم باز ماند، اما هیچ صدایی بیرون نیامد. تا این‌که ترس، مثل موجی سیاه و خفه‌ کننده، از ته وجودم بالا زد و فریادم را بیرون ریخت. جیغ کشیدم، یک بار، دو بار. بعد دیگر نتوانستم نگهش دارم. آن‌قدر فریاد زدم که گلویم آتش گرفت، انگار تیغی داغ از میانش کشیده باشند. صدا از من خارج می‌شد، اما احساس می‌کردم چیزی درونم هم‌زمان می‌شکند. نمی‌دانستم پشت پنجره کسی هست یا نه، و همین ندانستن، وحشت را چند برابر می‌کرد. اگر کسی نبود، پس آن صدا از کجا آمده بود؟ و اگر کسی بود... اگر واقعاً چیزی آن‌جا ایستاده بود و فقط انتظار می‌کشید، آن فکر از خودِ حضورش هم ترسناک‌تر بود. بالاخره صدا قطع شد. سکوت برگشت، اما این بار آرام نبود؛ سنگین بود، خفه بود، مثل لحظه‌ای که قبل از خفگی می‌رسد. سرم از درد می‌کوبید. گلویم می‌سوخت. هر نفس، خراشی تازه در سینه‌ام می‌کشید. با تردید از جایی که میخکوب شده بودم بلند شدم و چند قدم لرزان به سمت گوشه‌ی اتاق برداشتم. پاهایم حس نداشتند؛ انگار به جای پا، دو تکه چوب خشک زیرم بسته بودند. چشمم به لپ‌تاپ افتاد که آن‌سوی تخت جا مانده بود. انگار تنها چیزی بود که هنوز در این اتاق، شکلِ آشنای واقعیت را حفظ کرده بود. به سمتش رفتم و تخت را دور زدم، اما درست همان لحظه، چیزی توجهم را گرفت؛ چیزی که دلم نمی‌خواست واقعی باشد، آینه! پاهایم برای یک لحظه از حرکت ایستادند. انگار خودِ اتاق نفسش را حبس کرده بود. آرام برگشتم. فقط برای چند ثانیه به انعکاس خودم نگاه کردم؛ اما از همان نگاه اول، حسِ ناآرامی در سینه‌ام پیچید. چیزی در آن تصویر درست نبود.
  18. #پارت هفتاد و چهار... با تلاشی طاقت‌فرسا از جایم بلند شدم. به سوی آشپزخانه رفتم. کتری را رویِ اجاق گذاشتم. دلم یک لیوان چایِ داغ می‌خواست؛ چای، تنها چیزی بود که می‌توانست کمی گرمای از دست رفته را به من بازگرداند. همان‌طور که کتری آب می‌کشید، سیب‌زمینی پوست کندم و شروع به سرخ کردنشان کردم. انگار که اشتهایی گنگ و بی‌رمق در من بیدار شده بود، اما نه اشتهایی سالم، بلکه اشتهایی به سیب‌زمینیِ سرخ‌کرده، نمادی از تلاشی بی‌ثمر برای لذت بردن. روبه روی تلویزیون نشستم. سیب‌زمینی‌ها را خوردم، طعمشان گویی در دهانم تلخ بود. نیم ساعتی بعد، چای ریختم و جرعه جرعه نوشیدم. تلخیِ چای، با تلخیِ وجودم در هم آمیخته بود. ساعت تقریبا پنج و نیم شده بود. پلک‌هایم سنگین شده بودند، انگار که وزنی غیرقابل تحمل را حمل می‌کردند. این کسالتِ عجیب، نمی‌دانستم از بی‌خوابی است، یا از خوابِ بیش از حد، یا از ترسی که در تار و پودِ این خانه تنیده شده بود. لیوان چای را تمام کردم. بلند شدم و بدون آنکه تلویزیون را خاموش کنم به سوی اتاق قدم برداشتم. هر قدم، سنگین‌تر از قدم قبلی بود. ناگهان! صدای تق‌تقِ در، مرا میخکوب کرد. تمامِ بدنم از ترسِ ناگهانی منقبض شد. سرم را چرخاندم، به سویِ در خیره شدم. قلبم به شدت شروع به تپیدن کرد، انگار که می‌خواست از سینه‌ام بیرون بپرد. چند لحظه بعد، صدا دوباره تکرار شد. تق… تق… تق… صدایی که انگار داشت در مغزم پژواک می‌انداخت. مطمئن شدم که صدا از در است؛ اما چه کسی می‌توانست در این وقتِ روز، آن هم از داخل، در را بکوبد؟ وحشت، مثل موجی یخ‌زده و سنگین، از ستون فقراتم بالا رفت و در تمام تنم پخش شد. انگار هوای خانه ناگهان سردتر شد، نه از بیرون، از درونِ خودم. آرام، با پاهایی که بیشتر می‌لرزیدند تا قدم بردارند، به سمت در رفتم. هر قدمم شبیه عبور از روی شیشه‌های خرد شده بود. پشت در ایستادم. نفس‌هایم تند شده بود و قلبم، بی‌قرار و وحشی زیر قفسه سینه‌ام می‌کوبید؛ آن‌قدر محکم که حس می‌کردم هر لحظه ممکن است از جا کنده شود. - کسی بیرونه؟! صدایم آن‌قدر لرزان و نازک بود که خودم هم به زحمت شنیدمش. ترس از دزد، ترس از چیزی ناشناخته، ترس از موجودی که حتی اسمش را نمی‌دانستم، مثل دست‌هایی سرد و نامرئی دورم حلقه زده بود. هیچ جوابی نیامد. همین سکوت، از هر صدایی ترسناک‌تر بود. سکوتی که گوش‌ها را پر نمی‌کرد، بلکه جان را می‌بلعید. یک قدم عقب رفتم، انگار حتی نگاهم هم به در می‌ترسید. باز صدا آمد. تق… تق… تق… این بار، ریتمش فرق داشت؛ حساب‌ شده‌تر، عمدی‌تر، انگار کسی با صبر و لجاجت، درست همان‌جا پشت در ایستاده و منتظر بود که من از هم بپاشم. موهای تنم سیخ شد، دست‌هایم سرد شدند، دهانم خشک شد، آن‌قدر که حس می‌کردم زبانم به سقف دهانم چسبیده است. قدم‌های بیشتری عقب رفتم. زانوهایم زیرم خالی می‌کردند. بدنم دیگر فرمان نمی‌برد؛ فقط می‌لرزید. و بعد، صدایی آمد که انگار از جنس خودِ وحشت بود، کوبیده شدنِ در، پشتِ سر هم، با تمام قدرت! صدایی که استخوان‌هایم را می‌لرزاند و دیوارهای خانه را هم به لرزه می‌انداخت.
  19. #پارت هفتاد و سه... حقیقت، مثلِ سمی کشنده در دهانم می‌چرخید، اما گفتنش غیرممکن بود. چه دروغی می‌توانستم بگویم؟ ذهنم خالی بود، مثلِ برگه‌ای سفید که هیچ نقشی بر آن نمانده بود. چشمانم را در حدقه چرخاندم؛ تلاشی برای یافتنِ راهِ فرار. - من خوبم! یکم خوب نبودم و برای همین نمی‌دونستم اصلاً چند روز گذشته. مکث کردم. نگاهش، حیرت‌انگیز بود. انگار که می‌دانست دروغ می‌گویم. چشمانش، مثلِ آینه‌ای بودند که تمامِ دردهای پنهانم را بازتاب می‌دادند. حس می‌کردم متوجه حالِ وخیمم شده است، اما نمی‌دانست چگونه مرا به حقیقت وادار کند، چگونه دردِ مرا تسکین دهد. نگاهم را از چشمانِ دلواپسش گرفتم؛ حس می‌کردم حضور او، بار سنگین تنهایی‌ام را بیشتر می‌کند. ادامه دادم: - فکر نکنم بتونم دیگه سرکار بیام! نگاهِ دلواپسش، جایِ خود را به تعجب داد. ابروانش در هم گره خورد، چهره‌اش چین افتاد. - چی میگی واسه خودت؟! صدایش، بلندتر و کمی خشن‌تر شده بود، اما هنوز هم نشانه‌هایی از نگرانی در آن موج می‌زد. آب دهانم را قورت دادم. دیگر طعمِ گسِ زهر را حس می‌کردم؛ طعمی که از مدت‌ها پیش، دهانم را پر کرده بود. - سعی می‌کنم حالم رو بهتر کنم، تا اون موقع لطفاً کسی رو جای من بذار یا پروژه‌هایی که دستمه بده یکی دیگه. سرش را آرام تکان داد. حرکتی که نشان می‌داد حرف‌هایم را شنیده، اما شاید درک نکرده است. دستی بر روی ته ریشش کشید؛ حرکتی عصبی و متفکرانه. - من فقط می‌خوام خوب باشی، نه کار برام مهمه نه چیز دیگه! فقط حالت مهمه. استراحت کن و هر وقت که بهتر شدی فقط به من خبر بده. اصلاً نیازی به خبر دادن نیست! هر وقت دلت خواست بیا، فقط لطفاً… مکث کرد. نگاهش عمیق و پر از حرف‌های ناگفته بود. بدون پلک زدن در چشمانم خیره شد. لحظه‌ای طولانی و پر از تنهایی. سپس، آرام و با صدایی که لرزشی خفیف در آن حس می‌شد گفت: - فقط خوب شو. از جایش بلند شد. من، بی‌رمق و مات، به ایستادنش نگاه کردم. تمام وجودم فریاد می‌زد که او را نگه دارم، که بگویم تنهایم نگذار و در این خانه‌ی وحشتناک کنارم بمان! اما لرزشِ شدید بدنم، قفل شدنِ صد در صدیِ گلویم و ترسی که در دلم لانه کرده بود، مرا از هر اقدامی باز می‌داشت. می‌ترسیدم با حرفی، با درخواستی، او را هم درگیر این کابوس کنم. پس، سکوت کردم. فقط به رفتنش نگاه کردم. آخرین نگاهش، پر از دردی بود که انگار در وجودش ریشه دوانده بود. انگار که نمی‌خواست مرا رها کند، اما مجبور بود و من، در ترسِ تنهاییِ بعد از رفتنش غرق شدم. ساعت دو بود. انگار که بعد از اتمام کارش، سراغم آمده بود. کسالت، چون پتویی سنگین، مرا در بر گرفته بود. این روزها، تنها واژه‌ای که می‌توانست حالِ مرا توصیف کند، کسالت بود. فقط می‌خواستم بخوابم، انگار که خواب، تنها پناهگاه امنِ من بود. خودم را بر روی مبل رها کردم. به سقفِ بی‌روحِ خانه خیره شدم. احساس می‌کردم همه‌ جا، سایه‌هایی مرا دنبال می‌کنند. هر قدمی که برمی‌داشتم، احساس می‌کردم آن‌ها هم پشت سرم هستند. فرقی نمی‌کرد کجا باشم؛ خانه‌ی مهسا، بیرون از خانه، یا حتی خانه‌ای جدید اجاره کنم. آن‌ها همه‌جا بودند، رهایم نمی‌کردند!
  20. Silent

    پارت گذاری

    سلام نه لازم نیست روی نقل قول بزنید، کافیه روی پاسخ به این موضوع بزنید و پارتتون رو ارسال کنید.
  21. #پارت هفتاد و دو... دکمه‌ی در را زدم و به سوی دستشویی رفتم. صورتم را آب زدم؛ آبِ سرد شوکی دوباره بود، انگار چند تکه یخ را مستقیم روی پوستم کشیده باشند. نفسم هنوز منظم نشده بود که از دستشویی خارج شدم. کاوه آنجا روی مبل نشسته بود. - سلام. با سرعت به سویم برگشت. با دیدنم چشمانش از تعجب باز شدند و بعد که به خودش آمد، بلند شد و به سویم آمد. انگار برای اولین بار مرا می‌دید. نگرانیِ آشکار در چهره‌اش موج می‌زد. - چت شده؟! چقدر لاغر شدی! چرا صورتت زخمیه؟! سرم را بالا بردم و به چشم‌های عسلی‌اش خیره شدم. چقدر نگرانیِ واقعی در آن دو چشم جمع شده بود. همین نگرانی، بیشتر از هر چیز دیگری، مرا از درون به لرزه انداخت؛ چون یادم انداخت چقدر از خودم فاصله گرفته‌ام. به یاد کار افتادم. کاری که حتی نمی‌دانستم چند روز است که نرفته‌ام؟ کاری که تمامِ پروژه‌هایش را به‌ موقع تحویل می‌دادم، حالا مدتی است حتی پروژه‌ها را هم نگاه نکرده‌ام. حسِ ناکارآمدی و ضعف وجودم را فرا گرفته بود؛ سنگین و خفه‌ کننده، مثل مهی که روی سینه‌ام می‌نشست. - ببخشید! صدایی که از تهِ گلویم بیرون آمد، خش‌دار و گرفته بود. انگار که راویِ صدا، سال‌ها بود حرف نزده بود. سعی کردم لب‌هایم را به سختی از هم باز کنم تا این کلمه، هرچند ضعیف، از دهانم خارج شود. او اخمِ عمیق‌تری کرد، خطوطِ چهره‌اش گویی از سنگ تراشیده شده بودند. - برای چی باید ببخشمت؟! صدایش، خشک و بی‌روح بود، انگار که انتظارِ پاسخ دیگری نداشت. نگاهم را از نگاهِ نافذش گرفتم؛ آنقدر خیره شده بود که احساس می‌کردم تمام وجودم را می‌کاود. چند قدمِ لرزان به سوی مبل‌ها برداشتم. انگار که پاهایم، وزن یک کوه را به دوش می‌کشیدند. بر رویِ یکی از مبل‌ها سقوط کردم، هر حرکت، دردِ تازه‌ای را در عضلاتم شعله‌ور می‌کرد. او رو به رویم نشست؛ حرکاتش آرام و حساب‌ شده بود، اما در پس این آرامش، اضطرابی پنهان بود که من آن را در نگاهش می‌دیدم. آب دهانم را به سختی قورت دادم. گلویم خشک و زخمی بود، انگار که از بیابانِ سوزانی عبور کرده باشم. - به خاطر اینکه این مدت نبودم! نفسِ عمیقی بیرون داد. صدایی شبیه به آهِ کوه. سرش را پایین انداخت، انگار که می‌خواست چیزی بگوید اما کلمات در گلویش گیر کرده بودند. لحظه‌ای سکوتِ سنگین برقرار شد؛ سکوتی که سنگینی‌اش از هر کلمه‌ای بیشتر بود. سپس، سرش را دوباره بالا گرفت. نگاهش، خسته بود، اما در عمقِ چشمانش، نوری از نگرانی و مهربانی دیده می‌شد. خیره شد به چشم‌هایِ خسته‌ام، انگار که می‌خواست تمامِ دردهای مرا ببیند. لبخندی لرزان بر لبانش نقش بست، لبخندی که بیشتر شبیه به یک درد بود. - فدای سرت! مهم اینه که تو خوب باشی. چرا من؟ چرا او باید نگران حالِ من باشد؟ این فکر مثل پتکی بر سرم فرود آمد. نکند هنوز هم مرا می‌خواست؟ این احتمال، عصبی‌ام می‌کرد؛ آتشی درونم شعله‌ور می‌کرد. دیگر از هر مردی بیزار بودم! حس می‌کردم تمامِ دنیا علیه من است. دلم نمی‌خواست مرا در قلبش نگه دارد. کاش فقط فراموشم کند، همان‌طور که تمامِ دنیا مرا فراموش کرده بود.
  22. #پارت هفتاد و یک... آتشِ از اعماقِ فندک خارج‌ شده را به کاغذ چسباندم. شعله‌ها آرام‌آرام دورِ کاغذ را گرفتند، لبه‌ها را پیچاندند، سیاه کردند و او را در آغوش کشیدند و تبدیل به خاکستریِ بی‌جان کردند. با چشم‌های پر از نفرت، آمیخته با اندکی سرخوشیِ کاذب، به او خیره شده بودم؛ اما هیچ چیز مرا آرام نمی‌کرد. نگاهم روی تکه‌ی سوخته‌ی کاغذ مانده بود و با این حال، درونم هنوز می‌لرزید. یادآوریِ گذشته، غمم را بیشتر می‌کرد؛ همان حس باختِ همیشگی، همان شکستِ آشنا که مثل سایه به جانم چسبیده بود. کاغذِ خاکستر شده روی زمین افتاد و پخش شد. ذرات سیاه و سبک، بی‌جان روی کفِ خانه ریختند؛ چیزی از آن باقی نمانده بود، اما انگار هنوز حضورش در هوا مانده بود. پایم را روی آن گذاشتم و فشار دادم؛ محکم، آن‌قدر محکم که دلم می‌خواست کلِ وجودش را له کنم، تمامِ خاطراتش را از بین ببرم، طوری که حتی ردی از او در ذهنم نماند. فندک را سر جایش گذاشتم و به سوی اتاق برگشتم. هر قدمم با خستگی برداشته می‌شد. دوباره شروع به ادامه دادنِ رمان کردم، انگار که تنها راهِ فرار از کابوس‌ها، پناه بردن به دنیایِ خیالی بود. جمله‌ها را می‌نوشتم و در هر کلمه، می‌خواستم خودم را از واقعیت جدا کنم. - اسمش رو سوزوندم. اسم کسی که من رو به شدت اذیت کرد. کسی که قرار بود پناهم باشه، اما جز دشمنی چیزی برام نداشت! *** صدای زنگ گوشی پتکی بر سرم کوبید و مرا از خوابِ سنگین بیدار کرد. نوری که از پنجره به داخل می‌تابید، چشمانم را می‌سوزاند. پلک‌هایم را جمع کردم و با اخمِ خواب‌آلود، در برابر روشنایی مقاومت کردم. با دست، در میانِ بالش‌ها به دنبال گوشی‌ام گشتم. کنارِ بالشم بود. با چشم‌های نیمه‌باز به صفحه نگاه کردم. با دیدن اسم کاوه مدیر کارم، قلبم فرو ریخت و شوکِ سردی در تمام وجودم دوید. او چرا تماس گرفته؟ نکند مرا از کار اخراج کرده باشد؟ کافی بود اگر فقط این کار را می‌کرد! لازم نبود مستقیماً تماس بگیرد! انگشتم میانِ دکمه‌ی سبز و قرمز گیر کرده بود. اضطراب مثل مشتِ سنگینی روی سینه‌ام نشسته بود. بالاخره باید با او صحبتی می‌کردم و با اکراه خداحافظی می‌کردم. با همین فکر، روی پاسخ کلیک کردم و با صدایی گرفته و لرزان گفتم: - سلام. چشمانم را روی هم فشار دادم. انگشتانم را روی پلک‌هایم گذاشتم و مالیدم؛ هنوز خواب از سرم نپریده بود. کاوه یک‌باره شروع به حرف زدن کرد، انگار که منتظر همین لحظه بود: - سلام خوبی؟ چرا هرچی زنگ می‌زنم جواب نمی‌دی؟! بیا در رو باز کن! با حیرت به حرف‌هایش گوش می‌دادم. او چه می‌گفت؟ چرا باید در را باز کنم؟ حسِ گناه آرام‌آرام درونم بالا آمد؛ مثل موجی که می‌خواست از گلویم بالا بزند. - کجایی؟! این‌بار با صدای بلندتری حرف زد؛ انگار از دستم به‌ شدت عصبانی بود. ترسِ ناشی از عصبانیتِ او بر وجودم سایه انداخت. - پشت درم! در رو باز کن! گوشی را قطع کردم. نفسی عمیق کشیدم و خودم را با سختی از تخت جدا کردم. از من چه می‌خواست که این وقت اینجا آمده بود؟
×
×
  • اضافه کردن...