#پارت چهار...
نت برای لحظهای کُند شد، اما طولی نکشید که صفحهای باز شد.
هر لینکی که باز میکردم، بازیهای بیربط یا ویدیوهایی از تصادف و چیزهای عجیب بودند.
چرخیدم و گشتم، گشتم تا اینکه ناامید شدم و لپتاپ را خاموش کردم.
- خب، میدونستم همچین چیزی وجود نداره.
تقریباً سه ساعت در حال جستوجو بودم و تنها با تصادفها و موارد عجیب مواجه شدم. هیچ چیزی پیدا نکردم که مرا به بازی برساند.
شب شده بود و من بیحالتر از همیشه بودم.
زندگی واقعاً چقدر خستهکننده بود!
نفسم را بیرون دادم و بلند شدم. به سمت آشپزخانه رفتم، بطری آب را از یخچال بیرون آوردم و کمی نوشیدم.
چند سالی است که زندگیام به هم ریخته؛ زندگیای که داشتم، حتی اجازه نمیداد به چیزهای منفی فکر کنم، حالا نابود شده بود و هر روز باید به این فکر کنم که فرزندم کجاست، چه میکند و چقدر بزرگ شده است.
روی مبل دراز کشیدم و تلویزیون را روشن کردم. چیزی به دلم ننشست.
سرم را بالا گرفتم و به یاد گذشته، اشکی از چشمانم سرازیر شد.
- چرا باید اینقدر تنها باشم؟
تمام شب را در تنهایی گذراندم و یک چیز جدید به افکارم اضافه شد؛ همان بازی که ذهنم را درگیر کرده بود.
اگر بتوانم آن را پیدا کنم و واقعیتش را بنویسم، بار دیگر با رمان و داستان جدیدم موفقتر خواهم شد.
تمام شب روی تخت غلت میزدم، اما نمیتوانستم جلوی افکارم را بگیرم.
هرگاه میخواستم تمرکز کنم، ذهنم به جای دیگری میرفت. در نهایت خسته شدم و بلند شدم.
ساعت سه شب بود. گوشی را نگاه کردم و دوباره به سمت گوگل رفتم.
یک بار دیگر جستوجو کردم که ناگهان اینترنت قطع شد و پیامی آمد:
- دسترسی به این سایت امکانپذیر نیست.
صفحه را رفرش کردم و این بار با یک صفحهی سفید مواجه شدم.
در میان سفیدی مطلق، نوشتهای انگلیسی نقش بسته بود؛ نامفهوم و مبهم. چشمهایم را جمع کردم و با دقت به آن خیره شدم.
حروف، گویی با نوری سرد و وهمآلود بر صفحه میرقصیدند.
از تعجب چشمهایم تا آخر باز شدند و قلبم تندتر زد.
- دنبال من میگردی؟!
همان لحظه، صفحهی گوشیام پشت سر هم خاموش و روشن میشد، گویی چیزی نامرئی در تلاش بود توجهم را جلب کند.
ترس عمیقی به جانم خزید؛ چرا این اتفاق افتاد؟ و چرا این نوشته ناگهان ظاهر شد؟
هرچه تلاش میکردم از گوگل خارج شوم نمیشد و صفحهی گوشی همچنان بیوقفه خاموش و روشن میشد.
ناگهان متوقف شد؛ صفحهی سفید ناپدید شد و صفحهای تازه با نوشتههایی انگلیسی باز شد.
تنها یک لینک روی آن بود. رویش زدم و وارد سایتی شدم. صفحه هنوز سفید بود، اما این بار جملهای وسط آن نقش بسته بود:
- اولین گامت را بردار.
زیر آن، فلشی روبه پایین دیده میشد. اسکرول کردم، پایینتر که رفتم با کادری سبز روبه رو شدم که روی آن «دانلود» نوشته بود.