رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

سایه مولوی

نویسنده اختصاصی
  • تعداد ارسال ها

    758
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    18

تمامی مطالب نوشته شده توسط سایه مولوی

  1. در میان راه بر روی تپه‌ای چند دقیقه‌‌ ایستادیم تا هم نفسی تازه کنیم و هم جفری و ولیعهد که گرسنه بودند چیزی بخورند؛ هنوز سه ساعت هم از زمانی که راه افتاده بودیم نمی‌گذشت و آن‌ها خسته و گرسنه شده بودند و من با خود فکر می‌کردم که اگر بخواهیم با همین شیوه پیش برویم رسیدنمان به سرزمین گرگ‌ها حداقل یک هفته طول می‌کشید و این فکر درحالی که من برای رسیدن به سرزمین گرگ‌ها و نجات شاهدخت عجله داشتم بسیار برایم عذاب‌آور بود. - تو چرا چیزی نمی‌خوری راموس؟! سر بلند کرده و به دیانا که بالای سرم ایستاده و تکه نانی را به سمتم گرفته بود نگاهی انداختم؛ در این چند ساعت هیچ حرفی را از او نشنیده بودم و حالا این‌که این دخترک سرسخت و بداخم به من توجه نشان داده بود در نظرم عجیب می‌آمد. - گرسنه نیستم، ممنون. دخترک دستش را جمع کرد، اما هنوز بالای سرم ایستاده بود. - پس میشه اینجا بشینم؟ ابروهایم را با تعجب بالا پراندم؛ یا من امروز مشکلی پیدا کرده بودم که رفتارهای او در نظرم عجیب می‌آمد و یا او یک چیزی‌اش شده بود که اینطور عجیب رفتار می‌کرد. شانه‌ای بالا انداخته و در جوابش بی‌تفاوت گفتم: - هرطور راحتی. دیانا سری تکان داد و با کمی فاصله از من بر روی زمین نشست و نگاهش را مثل من به آسمان و خط افق دوخت؛ با این‌که رفتار عجیب او من را مات و متعجب کرده بود، اما سعی کردم دیگر نگاهش نکنم و حواسم را به افکارم بسپارم. - میشه ازت یه چیزی بپرسم؟! سری در جوابش تکان دادم؛ خودم هم بدم نمیامد که هرچه زودتر دلیل رفتارهای عجیب و غریب او را بفهمم. - بپرس. - تو از لونا خوشت میاد؛ درست میگم؟ با اخم محوی به او نگاه دوختم؛ چرا این را می‌پرسید؟! برایش چه فرقی می‌کرد که از احساسات من نسبت به او سر در بیاورد؟! - آممم خب من نمی‌فهمم منظور تو از این سؤال‌ها چیه؟ دیانا لبخند محوی زد؛ چیزی که تابحال از او ندیده بودم. - تو اون رو دوست داری؛ مگه نه؟!
  2. پس از خداحافظی با پادشاه به سمت سرزمین گرگ‌ها به راه افتادیم؛ از سرزمین جادوگرها تا سرزمین گرگ‌ها راه طولانی را در پیش داشتیم و با نهایت خوش‌بینی امیدوار بودم که دردسر تازه‌ای پیش نیاید و راه را برای ما طولانی‌تر نکند. - حالت خوبه راموس؟ به لونایی که کنار دستم قدم برمی‌داشت نگاهی انداختم؛ حالا که راه باطل کردن طلسم را فهمیده بودم، حالا که می‌دانستم من در آن‌همه تفاوتم با دیگران تقصیری نداشته‌ام باید خوب می‌بودم، اما خوب نبودم. غمگین بودم و چیزی به سنگینی بیست سال حسرت بر روی سینه‌ام سنگینی می‌کرد. حسرت این‌که من هم می‌توانستم مثل دیگر گرگینه‌ها قوی باشم و سرزمینم را از چنگ خون‌آشام‌ها نجات بدهم، اما فقط به خاطر ترس‌های یک پادشاه ضعیف موفق به انجام این کارها نشده بودم. - اگه بگم خوبم که دروغ گفتم، ولی بد نیستم. لونا لحظه‌ای سر پایین انداخت؛ او تنها کسی بود که می‌دانستم می‌تواند من را درک کند چون از همه چیز خبر داشت و ضعف‌هایم را به چشم دیده بود. - بهتره دیگه بهش فکر نکنی، فکر کردن به گذشته تنها برات حسرت و غم میاره. به جای گذشته‌ها به آینده فکر کن، به نجات سرزمینمون که به دست تو ممکن میشه. لبخندی به روی لونا زدم؛ این که این دختر مهربان را در کنار خود داشتم و این که هنوز هم برای نجات سرزمینم فرصت داشتم باعث میشد که به آینده امیدوار باشم‌. - تو خیلی خوبی لونا، نمی‌دونم اگه تو نبودی می‌تونستم با این شرایط کنار بیام یا نه! لونا لبخندی زد و گونه‌های سرخ از خجالتش من را هم به لبخند زدن وادار کرد و الحق که این دختر زیباترین موجود روی زمین بود! - من کاری نکردم راموس، تو خیلی قوی‌تر از اون چیزی هستی که فکر می‌کنی و برای کنار اومدن با این اتفاقات فقط به یکم زمان نیاز داشتی نه چیز دیگه‌ای. از شنیدن حرف‌های دخترک حس خوبی گرفته بودم؛ این‌که او من را مثل دیگران یک موجود ضعیف نمی‌دید، این‌که مهربانی و دل‌رحمی‌ام را یک نکته‌ی مثبت به شمار می‌آورد حالم را خیلی خوب می‌کرد. - شما دو ساعته چی دارین میگین به هم؟! با شنیدن صدای جفری که باز مثل خرمگس معرکه میان حرف‌های ما و حال خوش من پریده بود اخم درهم کشیدم؛ این پسر استاد خراب کردن حال من بود. - من گرسنمه، میشه یه جایی بشینیم تا هم استراحت کنیم و هم یه چیزی بخوریم؟ سرم را با تأسف تکان دادم، هنوز سه ساعت هم از زمانی که به راه افتاده بودیم نمی‌گذشت و جفری خسته و گرسنه شده بود و من به این فکر می‌کردم که آوردن او با خودمان در این سفر حماقت محض بود.
  3. کوله‌ی پر از وسایلم را بر روی شانه‌ام جابه‌جا کردم و نگاه کلافه‌ام را از ولیعهدی که همچنان مشغول گفتگو با پادشاه بود گرفتم، حقیقتش اصلاً به موفقیت این گروه امیدوار نیودم و در نظرم باید زیادی خوش شانس می‌بودیم که‌ با وجود جفری و ولیعهد می‌توانستیم شاهدخت را نجات بدهیم. - راموس؟ سر بلند کردم و به‌ پادشاه که از روی تختش پایین آمده و در آن سالن خلوت به سمتم می‌آمد نگاه دوختم؛ عجیب بود که پادشاه ما را در خفا به این سفر می‌فرستاد و حتی وزیرهایش هم از این ماجرا کاملاً بی‌خبر بودند و خود پادشاه خواته بود که جز همین اندک افراد گروهمان هیچ‌کس از هدفمان برای رفتن به این سفر خبردار نشود. - بله جناب فرمانروا؟ پادشاه پیش رویم ایستاد و دستش را بر روی شانه‌ام گذاشت و در چشمانم خیره شد. - این‌که داری برای نجات جون دختر من خودت رو توی خطر میندازی برای من لطف بزرگیه، ولی ازت می‌خوام که قبل از هر چیز به جون خودت فکر کنی. تو آخرین بازمانده برای نجات سرزمینت هستی، ازت خواهش می‌کنم که مراقب خودت باش! مات و متعجب تنها نگاهش کردم؛ انتظار داشتم پسرش را به من بسپرد و بخواهد که مراقب او باشم، اما این حرف زیادی دور از انتظارم بود. آنقدر دور که هیچ جوابی برای گفتن به پادشاه نداشتم. - ازت خواهش کردم راموس، تو تنها یادگاری خواهرمی نمی‌خوام حالا که پیدات کردم دوباره به راحتی از دستت بدم. لحظه‌ای پلک بستم؛ منی که در این چندین و چند ساله هیچ‌کس برایم نگران نشده بود، منی که حس اهمیت داشتن برای کسی را تجربه نکرده بودم حالا از حرف‌های پادشاه منقلب شده بودم. - بهم قول میدی که مراقب خودت باشی و سالم برگردی؟! پلک باز کردم و نگاهم را به نگاه شفاف و خیس از اشک پادشاه دوختم؛ حسم می‌گفت که این نگاه نمی‌تواند دروغ بگوید یا نقش بازی کند. - قول میدم. پادشاه با شنیدن حرفم نفسش را عمیق بیرون داد و شانه‌ام را کمی فشرد. - ممنونم. لبخند تلخی زدم؛ سرنوشت چه‌ها که با زندگی‌ها نمی‌کرد. چه کسی فکرش را می‌کرد یک موجود دورمانده از اصل و سرزمین خودش، کسی که حتی پدرش هم او را قبول نداشت حالا عزیزِ پادشاه سرزمین دیگری باشد؟! البته که این برای خودم هم تا همین چند وقت قبل غیر قابل باور بود!
  4. لونا سرش را کلافه تکانی داد. - ولی این اصلاً کار ساده‌ای نیست، خودت که دیدی من برای فرار کردن از اون قلعه چطوری زخمی شدم. لونا درست می‌گفت؛ فراری دادن شاهدخت اصلاً کار ساده‌ای نبود که اگر بود خود شاهدخت تا به الان از آن قلعه فرار کرده بود، اما چاره چه بود وقتی که همه چیز در آخر به نجات شاهدخت بستگی داشت؟! - چاره‌ای نیست، من برای باطل کردن این طلسم باید این کار رو انجام بدم. لونا در تأیید حرفم سر تکان داد. - باشه، پس من هم باهات میام. متعجب چشم درشت کردم، می‌خواست با من بیاید؟! اما نمی‌شد؛ من نمی‌توانستم اجازه بدهم که دخترک به خاطر من صدمه‌ای ببیند. - نه این کار خیلی خطرناکه، نمی‌تونم اجازه بدم که باهام بیای. لونا قدمی نزدیک‌تر آمد و دستش را روی بازویم گذاشت، انگار با این‌کار می‌خواست کمی به من دلداری بدهد. - ولی من چند سال توی اون قلعه زندگی کردم، از تموم راه‌های فرار و تعداد نگهبان‌هاش خبر دارم؛ خیلی می‌تونم بهتون کمک کنم. پیش از آن‌که من حرفی بزنم صدای ولیعهد بلند شد. - حق با بانو لوناست، من هم باهاتون میام و قول میدم که به خوبی از ایشون محافظت کنم. با ابروهای بالا رفته از تعجب به ولیعهد نگاه کردم، او دیگر چه داشت می‌گفت؟! می‌خواست با ما در این راه پرخطر همراه شود؟! تا از لونا‌ محافظت کند؟! - نه جناب ولیعهد، من نیازی به مراقبت ندارم. در ضمن شما ولیعهد یک سرزمین هستین و نمی‌تونین به همین راحتی خودتون رو توی خطر بندازین. ولیعهد قدمی پیش آمد و به روی لونا که این را گفته بود لبخندی زد. - شما دارید برای نجات خواهر من پا به این راه پر خطر می‌ذارید، این کمترین کاریه که می‌تونم برای شما انجام بدم. کلافه و با تأسف سری تکان دادم، این دیگر چه وضعیتی بود؟! انگار نه انگار این من بودم که این پیشنهاد را دادم و حالا آن‌ها داشتند برای خودشان تصمیم می‌گرفتند؟! - نمیشه جناب ولیعهد، اگه اتفاقی برای شما بیوفته تموم مردم سرزمینتون این رو از چشم ما می‌بینن. ولیعهد دستش را بر شانه‌ام گذاشت و جواب داد: - تا وقتی دیانا با من باشه اتفاقی نمیوفته، من شما رو توی این راه تنها نمی‌ذارم. در این بین جفری هم کم نگذاشت و گفت: - پس من هم باهاتون میام. نفسم را پوف مانند بیرون دادم، خب این عالی بود! دم به دم به افراد گروه‌مان اضافه میشد و این ریسک کار را بالاتر می‌برد و من دیگر هیچ حرفی برای گفتن به این افراد زیادی مصمم نداشتم.
  5. پیش از آن‌که من با آن افکار درهم و برهم بتوانم حرفی بزنم لونا پرسید: - پس کی می‌تونه این طلسم رو باطل کنه؟! اصلاً این طلسم راهی برای باطل کردن داره؟! پادشاه آرام سری تکان داد و رو به من که همچنان مات و مبهوت مانده بودم گفت: - این طلسم وقتی باطل میشه که ما بتونیم قدرت‌های مادرت رو به تو برگردونیم. لونا قدمی پیش گذاشت و با همان گیجی پرسید: - ولی شما گفتین که مادر راموس قدرتش رو به مادرش منتقل کرده بود و اگه اشتباه نکنم مادر شما باید مرده باشه، پس چطور میشه که اون قدرت رو به راموس منتقل کرد؟! از شنیدن حرف‌های لونا لحظه‌ای تنم یخ کرد، اگر این طلسم باطل نمی‌شد من چطور باید سرزمینم را نجات می‌دادم؟! چطور می‌توانستم روح پدر و مادرم را شاد کنم؟! - حرف شما درسته، ولی مادرم پیش از مرگش تموم قدرتش رو به کلاریس منتقل کرده بود. نفسم را با آسودگی بیرون دادم، همین که می‌شنیدم آن قدرت نابود نشده و هنوز هم راهی برای باطل کردن طلسم هست برایم جای امیدواری داشت. - پس با این حساب راه باطل کردن طلسم به دست شاهدخته. پادشاه سری تکان داد و لونا با ناراحتی ادامه داد: - ولی شاهدخت که حالا به دست خون‌آشام‌ها اسیره. پادشاه آهی کشید، حرف دخترش در هر شرایطی می‌توانست او را غمگین کند و حالا این اتفاق من را هم غمگین کرده بود چون عاقبت این طلسم و نجات سرزمین من به شاهدخت مربوط‌ میشد. - فکر کنم چاره‌ای نداریم جز این‌که… سر بلند کرده و به پادشاه نگاه دوختم. - جز این‌که بریم و شاهدخت رو از دست خون‌آشام‌ها نجات بدیم. پادشاه با شنیدن حرفم چشم درشت کرد و لونا مبهوت پرسید: - شاهدخت رو نجات بدیم، ولی چطوری؟! کلافه دستی به صورتم کشیدم؛ خودم هم این را نمی‌دانستم، اما نمی‌توانستم هم دست روی دست بگذارم و بی‌خیال باطل کردن طلسم و نجات سرزمینم بشوم. - می‌تونیم خودمون رو به سرزمین گرگ‌ها برسونیم و یواشکی شاهدخت رو از اون قلعه نجات بدیم، همونطور که تو از اون قلعه فرار کردی.
  6. - همین فکرهاست که باعث میشه با وجود تموم ناراحتی‌هام بازم برم و با پادشاه صحبت کنم. با رسیدنمان به ورودی سالن هر دو سکوت کردیم و من لحظه‌ای ایستادم؛ از داخل سالن صدایی را نمی‌شنیدم و به این فکر می‌کردم که احتمالاً مثل شب قبل پادشاه و ولیعهد تنها هستند و خبری از آن وزیرانِ روی اعصاب نیست. - پس چرا نمیری داخل؟ نگاهی به لونا انداختم و گفتم: - اول تو برو. لونا با پلک بستن حرفم را تأیید کرد؛ انگار او هم فهمیده بود که برای دوباره روبه‌رو شدن با پادشاه به کمی زمان نیاز دارم. ابتدا لونا وارد سالن شد و پشت سرش من با کمی تعلل پا به داخل سالن قصر گذاشتم؛ حدسم درست بود. در سالن خبری از وزیران نبود و پادشاه و ولیعهد تنها بودند و در این میان من نمی‌دانستم که جفری چرا پای ثابت تمام این دیدارها بود؟! مگر این پسر خودش خانه و زندگی نداشت که چند روز بود در قصر پادشاه رختخواب پهن کرده و قصد رفتن هم نداشت؟! جلوی پادشاه و در کنار لونا و جفری ایستادم و بی‌آنکه برای دیدن صورت پادشاه سر بلند کنم زیرلب سلام ‌دادم؛ این رفتار دست خودم نبود. همین که به این فکر می‌کردم این مرد از تمام رازهای گذشته باخبر بود و برای حل کردن مشکلاتی که پدر ‌و مادرش در به وجود آمدنشان دخیل بودند هیچ اقدامی نکرده بود دلم از او می‌گرفت و نمی‌توانستم او را مثل قبل محترم و مهربان ببینم. - حالت بهتره راموس؟ نفسم را آه مانند بیرون دادم؛ دلگیری‌ام از پادشاه آنقدری زیاد بود که با همین یک حرف مثلاً محبت‌آمیز پاک نشود. - ممنونم جناب فرمانروا! پادشاه لحظه‌ای سکوت کرد، نمی‌دانم لحن سردم به مذاقش خوش نیامده بود یا این‌که هنوز او را فرمانروا صدا می‌کردم، اما هر چه که بود برایم مهم نبود. - خوشحالم که حالت بهتر شده! باز هم در جوابش چیزی نگفتم، مسبب حال خراب من خودش و خانواده‌اش بودند و این‌که حالا حالم را می‌پرسید جای تشکری نمی‌گذاشت. - فکر کنم برای باطل کردن اون طلسم به اینجا اومدی درسته؟ کوتاه سرم را تکان دادم. - ولی باید بهت بگم که متأسفانه من نمی‌تونم اون طلسم رو باطل کنم. با بهت و اخم سر بلند کردم؛ او نمی‌توانست طلسم را باطل کند؟! پس… پس چه کسی می‌توانست این طلسم لعنتی را باطل کند؟! اصلاً این طلسم راهی هم برای باطل کردن داشت؟!
  7. سرم را با کلافگی تکان دادم، شکستن آن طلسم حالا دیگر به چه کارم می‌آمد؟! - شکستن اون طلسم حالا به چه دردم می‌خوره؟! حالا نه دیگه پدری دارم که بتونه با دیدن قدرت‌هام بهم افتخار کنه، نه مادری که با فهمیدن حقیقت از غم و غصه‌هاش کم بشه! - ولی من مطمئنم که پدر و مادر تو همین حالا هم دارن از اون بالا تو رو می‌بینن، بعلاوه تو اگه طلسم رو بشکنی می‌تونی همونطور که شاهدخت گفت سرزمینمون رو نجات بدی؛ اون‌وقت تو یه قهرمان میشی و پدر و مادرت بهت افتخار می‌کنن! لبخند تلخی زدم و روی از او برگرداندم؛ من به چه چیزهایی ‌فکر می‌کردم و لونا به چه چیزهایی! البته شاید هم حق با ‌او بود؛ هنوز برای ‌نجات سرزمینمان فرصت بود و‌ من به جبران گذشته‌ها می‌توانستم اینگونه خودم را به پدر و‌ مادرم و مردم سرزمینم ثابت کنم. - پادشاه به تو گفت که طلسم چطوری باطل میشه؟! لونا از شنیدن حرفم لبخندی زد؛ انگار که از اول هم منتظر شنیدن همین جمله بود. - نه، گفت باید خودت باشی تا بهمون بگه. سری در تأیید حرفش تکان دادم و درحالی که از جایم برمی‌خاستم گفتم: - باشه؛ پس بیا برگردیم تا من قبلاً از شنیدن حرف‌های تازه‌ی پادشاه بتونم یکم استراحت کنم، بلکه یکم این گذشته‌های ‌مزخرف از یادم بره. *** بی‌حوصله و بی‌میل به سمت سالن اصلی قصر قدم برمی‌داشتم؛ روز قبل و پس از شنیدن حرف‌های پادشاه آنقدر بهم ریخته بودم که حالا هیچ میل و اشتیاقی به دیدار دوباره‌ی با او نداشتم، اما مجبور بودم. راه باطل کردن طلسم را تنها او می‌دانست و من برای خلاصی از این وضعیت به کمک او نیاز داشتم. - خوبی راموس؟ نیم نگاهی از گوشه‌ی چشم به لونا انداختم؛ حال خراب روز قبلم ‌هر بدی که داشت یک خوبی هم داشت و آن این بود که لونا با دیدن حال خرابم بی‌خیال دلخوری و ناراحتی‌اش شده و مثل قبل با من رفتار می‌کرد. - خوبم، یعنی… سعی می‌کنم که باشم. لونا در کنارم جای گرفت و همانطور که در شانه به شانه‌ی یکدیگر قدم برمی‌داشتیم نگاهش را به نیمرخ صورتم دوخت. - به جای فکر کردن به گذشته‌ها به این فکر کن که با شکستن این طلسم تو به اصلت برمی‌گردی، می‌تونی بشی همونی که پدر و مادرت آرزوش رو داشتن! سرم را در تأیید حرفش تکان دادم؛ ناراحتی‌ام همچنان سرجایش بود، اما دلداری‌های این دخترک مهربان زیادی به دلم نشسته بود.
  8. با شنیدن صدای خش خشی در پشت سرم سر چرخاندم و در آن هوای تاریک و روشن به لونا که آرام به سمتم می‌آمد نگاه کردم؛ لعنتی او دیگر اینجا چه می‌کرد؟! مگر نگفته بودم که می‌خواهم تنها باشم پس او چرا اینجا بود؟! - راموس؟ سر برگرداندم و با پشت دست اشک‌هایم را پاک کردم؛ از این‌که خلوتم بهم خورده بود عصبانی بودم، اما‌ هنوز هم نمی‌خواستم لونا اشک‌هایم را ببیند. من گرچه از هم‌نوعانم ضعیف‌تر بودم، اما همیشه از نشان دادن این ضعف به دیگران متنفر بودم. - حالت خوبه راموس؟! بی‌آنکه بخواهم جوابش را بدهم از گوشه‌ی چشم نگاهی سمت او که حالا در کنارم بر روی تخته‌ی سنگ دیگری نشسته بود انداختم. - چرا اومدی اینجا؟! لونا شانه‌ای بالا انداخت. - نگرانت بودم. پوزخندی از حرفش به لبم نشست، من هربلایی که می‌بایست بر سرم آمده بود و فکر نمی‌کردم چیز بدتری هم در انتظارم باشد. - نگران نباش، من هربلایی که قرار بوده سرم بیا اومده فکر نمی‌کنم چیز بدتری در انتظارم باشه. لونا با ناراحتی نگاهم کرد. - این چه حرفیه راموس؟! حالا مگه چی شده؟! از شنیدن حرفش حرصم گرفت، مگر چه شده بود؟! جوری حرف میزد که انگار در سالن قصر حضور نداشت و صحبت‌های پادشاه را نشنیده بود! - مگه چی شده؟! میشه بگی چی باید میشده که نشده؟! من به خاطر همین طلسم لعنتی تموم عمرم رو تحقیر شدم، به خاطر همین طلسم سرزمینمون به دست خون‌آشام‌ها افتاد؛ پدر و مادرم پیش چشم‌هام به آتیش کشیده شدن و من نتونستم هیچ کاری براشون بکنم. همه‌اش هم به خاطر همین طلسم لعنتی! لونا در جوابم سری تکان داد. - باشه راموس، تو حق داری ولی لطفاً یکم آروم باش! آخه… آخه با این عصبانیت که کاری پیش نمیره! نفسم را پوف مانند بیرون دادم. - اومدی اینجا که فقط من رو نصیحت کنی؟! لونا با ناراحتی صدایم زد، اما دست خوم نبود آنقدر عصبی و کلافه بودم که حوصله‌ی شنیدن هیچ حرفی را نداشتم. - من نصیحتت نمی‌کنم راموس، من… من توی این ماجرا تموم حق رو به تو میدم. تو حق داری که عصبانی و ناراحت باشی، ولی یکم هم به الانمون فکر کن. لونا دست ظریفش را بر روی شانه‌ام گذاشت و ادامه داد: - گذشته‌ای که تو ازش حرف میزنی گذشته و تموم شده، ولی تو باید به حالا فکر کنی، به شکستن اون طلسم!
  9. همچنان محکم و با حرص قدم برمی‌داشتم؛ نمی‌دانستم به کجا و به کدام مقصد میروم فقط می‌خواستم بروم، آنقدر بروم تا خسته شوم، تا این ذهن فعال دست از مرور خاطرات و‌ حرف‌هایی که شنیده بودم بردارد ‌و بگذارد لحظه‌ای آرام باشم. از لابلای درختان جنگل می‌گذشتم، جایی را می‌خواستم که در آن هیچ موجودی نباشد تا بتوانم کمی در خلوت و سکوت فکر کنم و با خودم و حرف‌هایی که شنیده بودم کنار بیایم. برایم هضم حرف‌هایی که شنیده بودم سخت بود، سخت بود که فکر نکنم من این‌همه سال بی دلیل و بی تقصیر تحقیر شده‌ بودم درحالی که همه چیز زیر سر کس دیگری بوده است. روی تپه‌ای دور از شهر ایستادم و با هلال ماهی که در وسط اسمان خودنمایی می‌کرد نگاه دوختم، تحقیر شدنم توسط پدرم و پسرعموهایم آنقدر در سرم پررنگ بود که به هیچ‌ طریقی نمی‌توانستم آن را فراموش کنم و حالا این‌که بخواهم از مردی که باعث و بانی تمام آن سختی‌ها بود بگذرم برایم زیادی سخت بود. پدرم در تمام عمرش خیال می‌کرد من پسری ناقص و بی‌فایده هستم و حتی از پس مراقبت از خودم هم برنمی‌آیم و حالا کجا بود تا ببیند من مقصر هیچ‌کدام از این اتفاقات نبوده‌ام؟! مادرم در تمام عمرش با وجودی که سعی می‌کرد ضعف‌های من را به رویم نیاورد، اما همیشه به خاطر تفاوت‌های من با هم‌نوعانم غصه خورده بود و حالا کجا بود تا بداند پدر عزیزش باعث تمام این تفاوت‌ها بوده است؟! روی تخته سنگی نشستم و باز به آسمان نگاه دوختم، کاش پدر و مادرم بودند، بودند تا ببینند من هم قربانی یک انسان ضعیف شده بودم. کاش بودند تا بداند من هم می‌توانستم یک گرگینه‌ی عادی باشم اگر طلسم نشده بودم! - کاش بودی بابا، کاش بودی تا بهت می‌گفتم که من متفاوت نیستم. که من هم می‌تونستم عادی باشم اگه این طلسم شکسته میشد؛ کاش بودی مامان، کاش بودی تا ببینی مقصر این‌همه اتفاق من نبودم تا بدونی من هم مثل تو قربانی ترس‌های‌ پدرت شدم! بغضم را قورت دادم و صورتم را با دو دستم فشردم. اشک چشمانم بی‌اراده از چشمانم سرازیر بود و افکار لحظه‌ای ارامم نمی‌گذاشت، فکر به این‌که اگر من طلسم نشده بودم، اگر مثل تمام گرگینه‌‌ها قدرت ماورایی داشتم شاید سرزمینم به دست خون‌آشام‌ها نمی‌افتاد؛ شاید هرگز پدر و مادرم پیش چشمانم به آتش کشیده نمی‌شدند و خون‌آشام‌ها مردم سرزمینم را به اسارت در نمی‌آوردند.
  10. از روی صندلی چوبی برخاستم، احساس می‌کردم سالن قصر با وجود بزرگ بودنش برایم تنگ شده و نفسم را می‌گیرد. - شما… شما چرا بعد از اون اتفاق هیچی نگفتین؟! چرا به مادر من خبر ندادین که بچه‌اش طلسم شده؟! شما می‌دونین من توی اون سال‌ها چی کشیدم؟! می‌دونین به خاطر همون طلسم لعنتی چقدر تحقیر شدم؟! فریاد میزدم، رگ گردنم برجسته شده و اشک چشمانم بی‌اختیار از چشمانم فرو می‌ریخت؛ در تمام طول عمرم جز در زمان مرگ پدر و مادرم این‌همه عصبانی و غمگین نبودم. سرم را با تأسف تکان دادم؛ متأسف بودم برای خودم که این‌همه بی دلیل به خاطر اشتباه فرد دیگری تحقیر شده بودم، برای مادرم که از طرف خانواده‌اش چنین ضربه‌ای خورده بود و برای پدرم که هیچ‌وقت نتوانست حقیقت پشت ماجرا را بفهمد. - پدرم همیشه فکر می‌کرد که من ناقصم؛ فکر می‌کرد که نمی‌تونم جانشین خوبی براش باشم، ولی هیچ‌وقت نفهمید که من ناقص نبودم. که من قربانی ترس‌های یه موجود ضعیف شده بودم! پادشاه سر به زیر انداخته و هیچ نمی‌گفت و همین حال مرا بدتر می‌کرد؛ دوست داشتم حرف بزند، دوست داشتم از پدرش دفاع کند تا من هم بتوانم عقده‌های این چند ساله‌ام را بیرون بریزم، اما ساکت مانده بود و جوابم را نمی‌داد. دستان لونا که دست مشت شده‌ام را در بر گرفت نگاه از پادشاه گرفتم و به اویی که با نگرانی خیره‌ام شده بود نگاه کردم؛ چقدر وضعیتم وخیم شده بود که این‌ دختر هم با‌ وجود دلخوری‌اش از من حالا قصد دلداری دادن داشت. - خواهش می‌کنم آروم باش راموس! باید آرام می‌بودم؟! اصلاً میشد؟! اصلاً می‌توانستم؟! چطور می‌توانستم با وجود فهمیدن این حقایق تلخ باز هم آرام باشم؟! سرم را کلافه تکانی دادم، دیگر نمی‌توانستم این فضای خفقان‌آور را تحمل کنم؛ دیگر نمی‌توانستم حضور پادشاه را در کنارم تحمل کنم! دستم را از دستان لونا بیرون کشیدم و به طرف خروجی سالن قدم برداشتم. - نمی‌خواهی راه باطل کردن طلسم رو بشنوی پسرعمه؟ پیش از بیرون رفتن لحظه‌ای ایستادم، راه باطل کردن طلسم را می‌شنیدم؟! آن‌هم حالا؟! حالایی که نه پدری مانده بود و نه مادری و نه سرزمینی که من بخواهم پادشاهش باشم؟! با کمی تعلل برگشتم و به ولیعهد که منتظر خیره‌ام شده بود نگاهی انداختم. - حالا برای این کار… نگاه کوتاهی سمت پادشاه انداختم و به تلخی ادامه دادم: - زیادی دیره! و بی‌آنکه منتظر شنیدن حرفی از جانب آن‌ها باشم از سالن بیرون زدم.
  11. از شنیدن حرف ولیعهد ابروهایم از تعجب بالا پرید؛ این ماجرا به خانواده‌ی خود پادشاه مربوط میشد؟! پس… پس آن گرگینه‌ که بود؟! پادشاه با دیدن نگاه مات و‌ حیرانم کمی خودش را بر روی میز جلو کشید و درست به چشمانم خیره شد؛ در ذهنم افکاری می‌گذشت که نمی‌خواستم باورشان کنم. افکاری که مدام از سرم آن‌ها را پس میزدم و باز مصرانه در سرم جولان می‌دادند. - اون… اون گُ… گرگینه‌… پادشاه لحظه‌ای کوتاه پلک روی هم گذاشت؛ انگار صحبت کردن در این مورد برایش آسان نبود، اما برای من هم انتظار کشیدن با آن‌همه افکار متناقضِ در سرم آسان نبود‌. - اون گرگینه‌ کی بود؟! - اون گرگینه‌… پادشاه باز هم لحظه‌ای سکوت کرد و این سکوتش داشت من را به جنون می‌رساند. - اون گرگینه‌… پدر تو بود. مات و مبهوت مانده دستی به صورتم کشیدم؛ پس فکرم درست بود. ولیعهدِ سرزمین گرگ‌ها پدرم، آن شاهدختِ مطرود مادرم و آن فرزند طلسم شده من بودم! پس این سرنوشت شوم، این‌همه تفاوت و این همه تحقیر از کودکی تابحال فقط به خاطر ترس‌های یک پادشاهِ بی‌رحم بر سر من آمده بود؟! تک‌خنده‌ی شوکه و ناباوری کردم؛ پس برای همین بود که پادشاه می‌گفت همین حالا هم برای گفتن حقیقت دیر است! - یع… یعنی الان شما دایی من هستین؟! یعنی من… من فقط به خاطر طلسم پادشاه به این وضع افتادم؟! پادشاه مغموم سری تکان داد و من باز از آن‌همه غم و بهت به خنده افتادم؛ واقعاً که سرنوشتم زیادی مسخره بود! آخر چه کسی باور می‌کرد که من تمام عمر به خاطر چیزی که حتی تقصیر من هم نبود و پشتش موجودی به بی‌رحمیِ یک پدربزرگِ ضعیف پنهان بود تحقیر شده بودم؟! - این… این خیلی مسخره‌اس! این… این… دستم را محکم به صورتم کشیدم، تمام لحظاتی که از سمت پدرم و پسرعموهایم تحقیر شده بودم در ذهنم می‌آمد و حالم را خراب‌تر می‌کرد! - شما… شما از همون اول از این ماجرا خبر داشتین؟! شما هم می‌دونستین که بچه‌ی خواهرتون طلسم شده؟! پادشاه کوتاه سری تکان داد و من با همان حرص و آتش خشمی که به جانم افتاده بود ادامه دادم: - یعنی می‌دونستین و اجازه دادین این‌کار رو بکنن؟! پادشاه سر به زیر انداخت. - من اون‌موقع هیچ کاری از دستم برنمیومد، پدرم به این کار اصرار داشت و هیچ‌کس نمی‌تونست روی ‌حرفش حرفی بزنه.
  12. سری تکان دادم و به موهایم چنگ زدم، این تعاریف چه ربطی به من می‌توانست داشته باشد؟! نمی‌دانستم. - پادشاه سرزمین جادوگرها مخالف بود؛ شاهدخت رو توی اتاقش زندانی کرده بود و اجازه‌ی بیرون رفتن رو به اون نمی‌داد و فکر می‌کرد اینطوری می‌تونه اون پسر رو از ذهن و قلب دخترش پاک کنه، ولی اینطور نشد. شاهدخت جوری شیفته‌ی ولیعهد گرگینه‌ها شده بود که حاضر بود برای رسیدن به اون پسر ‌هرکاری بکنه؛ شاهدخت کوتاه نیومد و پدرش رو تهدید کرده بود تا وقتی که رضایت به ازدواج اون‌ها نده اون حتی یک لقمه غذا نمی‌خوره. پادشاه حرف شاهدخت رو جدی نگرفته بود، تا این‌که خبرش رسید شاهدخت به خاطر چند روز نخوردن غذا بد حال شده. پادشاه دخترش رو دوست داشت؛ اصلاً تا قبل از این اتفاقات اون دختر تموم زندگیش بود، برای همین هم نتونست حال بد دخترش رو طاقت بیاره و بالاخره به ازدواج دخترش با ولیعهد سرزمین گرگ‌ها رضایت داد. ولی برای این کار دو تا شرط داشت یکی این‌که شاهدخت دیگه حق برگشتن به سرزمینش رو نداشت و دومیش این بود که شاهدخت باید تموم قدرت‌های جادوییش رو به مادرش انتقال می‌داد تا دیگه هیچ قدرت جادویی نداشته باشه. پادشاه لحظه‌ای مکث کرد و با مکثش قلب من بیشتر در سینه به تب و تاب افتاده بود؛ با این‌که حتی نمی‌دانستم موجوداتی که پادشاه از آن‌ها می‌گوید چه کسانی هستند، اما ناخودآگاه قلبم برای این‌همه سختی‌هایشان به درد آمده بود. - ولی تموم این‌کارها و شرط و شروط‌ها برای از بین بردن ترس پادشاه کافی نبود، برای همین از همسرش خواست تا یک طلسم برای فرزندان آینده‌ی شاهدخت و ولیعهد گرگینه‌ها بسازه تا در آینده اون‌ها هیچ قدرت ماورایی نداشته باشند و خطری سرزمین اون‌ها رو تهدید نکنه. - ولی این… این‌که خیلی بی‌رحمیه! نگاه گیج و مغمومم را به لونایی که با ناراحتی به پادشاه خیره شده بود دوختم؛ درست می‌گفت این کار زیادی بی‌رحمانه بود، اما من چرا از این رفتار به تنگ آمده بودم؟ نمی‌دانستم. - درسته؛ این بیرحمیه، اما گاهی صلاح سرزمین در همین بی‌رحمی‌هاست. لونا کلافه سر تکان داد؛ دخترک درست مثل من عصبانی و کلافه بود تنها با این تفاوت که نمی‌توانست جلوی عصبانیتش را بگیرد. - ببخشید جناب پادشاه، اما به نظرم این‌ها همش بهانه است؛ این کار خیلی بی‌رحمانه‌ است و هیچ توجیهی براش وجود نداره. این‌بار ولیعهد هم که از آن موقع ساکت و غرق در فکر بود گفت: - من هم با بانو لونا موافقم، کاری که پدربزرگ و مادربزرگ انجام دادند واقعاً بی‌‌رحمی بود!
  13. کلافه نگاهم را در دور و اطراف سالنِ خلوت چرخی دادم؛ خبری از هیچ یک از وزیران نبود و تنها من، لونا، جفری، پادشاه و ولیعهد بر سر این میز پر از غذا حاضر شده بودیم تا مثلاً شام بخوریم، اما همه‌مان می‌دانستیم که خوردن شام صرفاً یک بهانه بود تا در خلوت و بدون حضور دیگران با پادشاه صحبت کنیم و او پرده از رازی که از گذشته‌ها می‌دانست بردارد. کمی خودم را بر روی میز جلو کشیدم و نگاهم را به پادشاه که بر بالای میز و کنار ولیعهد نشسته بود دوختم؛ با این‌که بسیار مشتاق بودم از گذشته‌ها بدانم، اما آن رنگ پریده‌ی صورت پادشاه من را نگران می‌کرد و واقعاً نمی‌خواستم این مرد که از زمان ورود به سرزمینش آنطور هوایمان را داشت بیازارم. - جناب پادشاه اگه حالتون خوب نیست، می‌تونیم یک وقت دیگه صحبت کنیم. پادشاه سرش را در حرفم تکانی داد. - نه، تا همین حالا هم برای گفتن حقیقت خیلی دیر شده! آب دهانم را با اضطراب قورت دادم، این حقیقت چه بود که همین حالا هم برای گفتنش دیر بود؟! با اضراب آرنج‌هایم را به میز تکیه داده و خودم را به جلو خم کرده بودم؛ این حقیقت چه بود که حتی فکرش هم من را دگرگون می‌کرد؟! - موضوع برمی‌گرده به خیلی سال‌های پیش، به همون زمان‌ها که ما جادوگرها با صلح و آرامش در کنار گرگینه‌ها زندگی می‌کردیم و بین دو سرزمین هیچ جنگی نبود. دو سرزمین رابطه‌ی خیلی خوبی با هم داشتن و تجارت و داد و ستدِ بین دو سرزمین باعث پیشرفت هردوی اون‌ها شده بود. همه چیز خوب بود تا این‌که شاهدختِ سرزمین جادوگرها توی یکی از سفرهاش به سرزمین گرگ‌ها عاشق ولیعهد اون سرزمین شد. همچنان با دقت به پادشاه خیره بودم؛ نمی‌دانستم این حرف‌هایی که می‌گوید برای چه وقتی است و ربطش به من چیست، اما چیزی هم نمی‌پرسیدم‌. مطمئناً با کمی صبر کردن همه چیز دستگیرم میشد. - ولیعهد سرزمین گرگ‌ها هم عاشق شاهدخت شده بود و اون‌ها پنهونی با همدیگه دیدار می‌کردن، این عشق و علاقه اونقدری پیش رفت که ولیعهد سرزمین گرگ‌ها به خواستگاری شاهدخت اومد و شاهدخت هم برخلاف قوانین سرزمین جادوگران به این ازدواج اصرار داشت. - برخلاف قوانین؟! پادشاه در جواب سؤال لونا سری تکان داد. - بله، اگر یک جادوگر و یک گرگینه‌ با هم ازدواج کنند بچه‌های اون‌ها دورگه‌هایی میشن که قدرت‌های هر دو نژاد رو دارا هستند، اون زمان‌ها پادشاه جادوگران از موجوداتی که قرار بود اینقدر قدرتمند باشن می‌ترسید و به همین خاطر ازدواج جادوگرها با گرگینه‌‌ها ممنوع شده بود.
  14. سری تکان دادم؛ من نه آلفا بودم و نه ولیعهد. من همان راموس قدیمی بودم و این اتفاقات هیچ چیز را عوض نکرده بود. - من همون راموس رو ترجیح میدم. لونا سرش را در حرفم‌تکان داد. - ولی من نه، دیگه نمی‌تونم مثل سابق راموس صدات کنم جناب ولیعهد! نفسم را پوف مانند بیرون دادم؛ دخترک هنوز از من عصبانی بود و بهتر بود که سر این موضوع زیاد هم با او لج و لجبازی نمی‌کردم. - باشه هر چی دوست داری صدام کن، ولی لطفاً پاشو تا با هم به قصر پادشاه بریم و حرف‌هاش رو بشنویم. لونا از جایش برخاست و به همراه من تا کنار در آمد؛ این که از خر شیطان پایین آمده و با من همراه شده بود واقعاً خوب بود. حتی تصور این‌که تنها بروم و درباره‌ی حقایقی که نمی‌دانستم چیست بشنوم هم می‌توانست حالم را خراب کند. پیش از بیرون رفتنمان لونا لحظه‌ای ایستاد و باز به سمت من که پشت سرش قرار داشتم چرخید. - فکر نکنی این‌که دارم باهات میام یعنی بخشیدمت ها، دارم باهات میام چون کنجکاوم که بدونم چطور قراره به آلفا تبدیل بشی جناب ولیعهد. سرم را با حرص و در تایید حرفش تکانی دادم؛ آخرش این دختر مرا با ولیعهد صدا کردنش دیوانه می‌کرد! *** با کنجکاوی به صورت رنگ پریده‌ی پادشاه خیره شده بودم، نه می‌دانستم دلیل این حال بدش چیست و نه می‌دانستم او چه چیزی را از گذشته‌ی من می‌داند و هیچ حدسی هم نداشتم؛ تنها منتظر نشسته بودم بلکه حال پادشاه کمی جا بیاید و بتواند مرا از آن‌همه سردرگمی نجات دهد. - چی شده راموس؟! هنوز هم نمی‌خوای به من توضیح بدی که تصویر تو چطور از توی جام سر در آورده؟! نیم نگاهی از گوشه‌ی چشم به چهره‌ی منتظر جفری انداختم؛ کنجکاوی او را در این شرایط کجای دلم باید می‌گذاشتم؟! - بعداً برات توضیح میدم. جفری ابرویی برایم بالا انداخت. - میشه بگی این بعداً یعنی کِی؟ آخه چندین ساعته که از اون اتفاق گذشته و تو… بی‌حوصله میان حرفش آمدم: - گفتم بعداً جف! جفری «آهانی» گفت. - این یعنی الان ساکت بشم. کلافه دستی به پیشانی‌ام کشیدم، خدا می‌داند اگر از اول آمدنمان به این سرزمین جفری کمکمان نمی‌کرد و ما را مدیون خودش نکرده بود همان ابتدای کار زبانش را در دهانش گره میزدم تا حداقل با حرف‌های بی‌پایانش این‌همه آزارم ندهد.
  15. - چ… چرا این‌ها رو از همون اول نگفتی؟! چرا ازم پنهونش کردی؟! سرم را به طرفین تکانی دادم؛ از ترس‌هایم با او باید چه می‌گفتم؟! از کدام ترسم باید می‌گفتم؟! - چون می‌ترسیدم تَرکم کنی، چون دلم نمی‌خواست با فهمیدن حقیقت ازم متنفر بشی! لونا که حالا اخم محوی به ابروهایش نشسته بود سر تکان داد: - چرا باید ازت متنفر بشم؟! شانه‌ای بالا انداختم. - چون من باعث نابودی سرزمین گرگ‌ها و افتادنش به دست خون‌آشام‌ها شدم، چون من باعث شدم که تو و خانواده‌ات مجبور باشین اون‌همه سختی رو تحمل کنین. لونا سرش را به طرفین تکان داد. - اشتباه می‌کنی راموس، من تو رو توی هیچ‌کدوم از این اتفاقات مقصر نمی‌دونم. تو اون موقع یه بچه‌ی کوچیک بودی و حتی اگه تو اون کار رو نمی‌کردی سرزمینمون دیر یا زود به دست خون‌آشام‌ها میوفتاد. ناباور به‌ لونا نگاه دوختم؛ واقعاً مرا مقصر آن اتفاقات نمی‌دانست؟! او داشت به منی که حتی خودم هم خودم را مقصر نابودی سرزمینم می‌دانستم می‌گفت که مقصر نیستم؟! - تو… تو واقعاً من رو مقصر نمی‌دونی؟ یعنی… یعنی ازم دلخور و ناراحت نیستی؟! لونا لبخند تلخی زد. - ازت که به خاطر دروغ‌هات ناراحت هستم، ولی ناراحتیم ربطی به گذشته و اتفاقاتش نداره. سرم را با شوق و ناباوری تکانی دادم؛ حقیقتش این بود که اصلاً انتظار این رفتار را از او نداشتم و فکر می‌کردم بهترین رفتارش این باشد که مرا تَرک کند، اما این رفتار چیزی بود که مرا از آن حال مزخرف بیرون کشیده بود.‌ - اوه لونا! من… من واقعاً نمی‌دونم چی باید بگم! تو… تو خیلی خوبی؛ یعنی… لونا بی‌حوصله میان حرفم پرید: - بهتره این همه احساس رو فعلاً خرج نکنی، چون من هنوز به خاطر دروغ‌هات نبخشیدمت جناب ولیعهد! متعجب و ناراضی نگاهی سمتش انداختم؛ او مرا چه صدا کرده بود؟! ولیعهد؟! - چی؟! این ولیعهد رو دیگه از کجا آوردی؟! لونا شانه‌ای بالا انداخت و بی‌تفاوت گفت: - خب تو ولیعهدی دیگه، البته شاید بهتر باشه که آلفا صدات کنم. جناب آلفا چطوره؟!
  16. نگاهی به صورت کنجکاو و منتظر لونا انداختم و لبخند تلخی زدم؛ دوست داشتم بدانم بعد از شنیدن سرنوشتم چقدر قرار بود سرزنشم کند و از من متنفر شود. - خوب یادم میاد پشت یه ستون پنهون شده بودم و به مبارزه‌ی پدرم با آلفرد پادشاه خون‌آشام‌ها نگاه می‌کردم، پدرم داشت آلفرد رو خفه می‌کرد که یکی از سربازهای آلفرد از پشت به پدرم نزدیک شد و شمشیرش رو توی کتف پدرم فرو کرد. پدرم از درد فریاد زد و من از ترس ناخودآگاه جیغ کشیدم. نفسم را آه مانند بیرون دادم؛ این قسمت از خاطراتم زیادی تلخ بود و هنوز هم پس از گذشت این‌همه سال با مرور کردنش درد تمام وجودم را می‌گرفت. - سربازهای پادشاه آلفرد متوجه‌ی من شدن و قبل از این‌که بتونم از دستشون فرار کنم من رو گرفتن؛ هیچ‌وقت یادم نمیره اون نگاه ترسیده و نگرانِ پدر و مادرم رو! آلفرد دیوونه‌وار می‌خندید، انگار طعمه‌ی خوبی به دستش افتاده بود که من رو رها نمی‌کرد. چشمانم را روی هم فشردم، هنوز هم گاهی آن سرمای دستان آلفرد را بر روی شانه‌هایم حس می‌کردم. - آلفرد شمشیرش رو زیر گلوی من گذاشت و رو به پدرم گفت اگه خودشون رو تسلیم نکنن من رو می‌کشه؛ هیچ‌وقت فکرش رو هم نمی‌کردم پدرم که خیال می‌کردم ازم متنفره به خاطر نجات جون من تسلیم بشه، ولی شد! بغضم را قورت دادم و دستی به چشمانم کشیدم تا خیسی اشک را پیش از سرریز شدن از چشمانم پاک کنم. - توی همون شلوغی‌ها پدرم به یکی از فرمانده‌ها دستور داد تا من رو با خودش از قصر بیرون ببره و من رو از دست خون‌آشام‌ها نجات بده؛ اون فرمانده هم من رو فراری داد و خودش وقتی که رفته بود تا یه راهی برای نجات پدر و مادرم پیدا کنه دستگیر شده بود. لبخند لرزانی زدم و با همان لحن بغض‌آلود ادامه دادم: - همه‌شون رو پیش چشم‌های من درست وسط میدون شهر به آتیش کشیدن و من فقط عین ترسوها نگاهشون کردم؛ بعدش هم از سرزمین گرگ‌ها فرار کردم و توی اون کوهستان ساکن شدم. سر که بلند کردم نگاهم به صورت خیس از اشک لونا افتاد و قلبم گرفت از سرخی چشمان و غم نگاهش! شانه‌ای بالا انداختم و تلخ لب زدم: - تموم حقیقتی که این مدت ازت پنهونش کرده بودم، این بود! لونا بغضش را قورت داد و این مطمئناً از مهربانی ذاتی‌اش نشأت گرفته بود که برای غصه‌های منی که این‌همه مدت به او دروغ گفته بودم اشک می‌ریخت.
  17. لونا اخم درهم کشید و گفت: - منظورت چیه؟! من چرا باید به خاطر گذشته تو رو سرزنش کنم؟! مگه توی گذشته‌ای که میگی چه اتفاقی افتاده؟! کلافه دستی به صورتم کشیدم. - بهت میگم، ولی ‌اینجا نه. نگاهی به خدمتکارانی که با کنجکاوی نگاهمان می‌کردند انداختم و ادامه دادم: - بریم توی اتاقمون تا بهت توضیح بدم؛ باشه؟ - باشه ولی… لونا انگشت اشاره‌اش را بالا گرفت و با همان اخم غرید: - فکر دوباره کلک زدن به من رو بهتره از سرت بیرون کنی! خنده‌ی تلخی به حرفش زدم، من اگر می‌خواستم کلک بزنم که خودم را یک موجود قوی و قهرمان جا میزدم، نه گرگینه‌ای که حتی توان دفاع از سرزمین و خانواده‌اش را هم نداشت! وارد اتاق که شدیم لونا در را پشت سرش بست و پس از برگشتنش نگاه منتظرش را به من دوخت؛ از آن‌همه کنجکاویِ در عین عصبانیتش خنده‌ام می‌گرفت، اما حتی لحظه‌ای فکر به گذشته‌هایی که قصد مرورشان را داشتم هم می‌توانست لبخند را از لب‌هایم پر دهد. - خب من منتظرم، نمی‌خواهی شروع کنی؟! در جوابش سرم را بالا و پایین کردم، راه گرفتم و روی تختم نشستم. می‌دانستم با شروع اولین خاطره جان از پاهایم در می‌رود و نمی‌خواستم پیش چشمان لونا ضعف بگیرم و به زمین بیُفتم. - خب من… همونطور که دیدی پسر‌ پادشاه جورج و ملکه تانیا هستم؛ از همون بچگی به خاطر ضعیف و یه جورایی متفاوت بودنم زیادی تنها بودم و تقریباً هیچ دوستی نداشتم. لونا هم چند قدمی پیش آمد و روی تختش و روبه‌روی من نشست. - پدرم بابت این ضعیف بودن از من متنفر بود و همیشه می‌گفت که من مایه‌ی ننگ گرگینه‌هام؛ تنها کسایی که باهام مهربون بودن مادر و مادربزرگ پدریم بودن که سرزنشم نمی‌کردن من رو با همون ضعف و تفاوت‌هام دوست داشتن. با وجود این‌ها همه چیز نسبتاً خوب بود تا وقتی که خون‌آشام‌ها به قصر پدرم حمله کردن؛ من خب… چیزی از خون‌آشام‌ها نمی‌دونستم و برای دیدنشون خیلی کنجکاو بودم. کلافه و عصبی دستی به صورتم کشیدم؛ تک تک آن لحظات از پیش چشمانم می‌گذشت و حالم را خراب می‌کرد. - این شد که بدون توجه به حرف مادرم از اتاقم زدم بیرون تا خون‌آشام‌ها رو ببینم.
  18. از سالن که بیرون آمدیم لونا به قدم‌هایش سرعت داد؛ این‌که نمی‌ایستاد تا به حرف‌هایم گوش کند عصبانی‌ام می‌کرد، اما حالا وقت عصبانی شدن نبود. او از من دلخور بود و من حق را به او می‌دادم. - لونا لطفاً یه لحظه صبر کن! لونا بی‌توجه به من همچنان تند و تند قدم برمی‌داشت و من پشت سرش قدم تند می‌کردم. - لونا خواهش می‌کنم! او باید حرف‌هایم را می‌شنید؛ باید به من فرصت می‌داد که همه چیز را توضیح دهم. - وایسا لونا! لونا بی‌آنکه نگاهی به سمتم بی‌اندازد با حرص گفت: - دنبالم ‌نیا! خودم را با شتاب به لونا رساندم و با گرفتن دستش او را وادار به ایستادن کردم؛ دور زدم و روبه‌روی لونا که با حرص و عصبانیت نگاهم می‌کرد ایستادم. - تو باید به حرف‌هام گوش کنی. لونا با چشمانی گشاد شده غرید: - چیه؟ دوباره قراره چه دروغی سرهم کنی و بهم بگی هان؟! من تا همینجا هم خیلی اشتباه کردم که به حرف‌های توی دروغگو گوش کردم! کلافه پلک روی هم فشردم؛ در ذهنم مدام داشتم تکرار می‌کردم که حق با اوست و من نباید از حرف‌هایش عصبانی باشم، اما جایی درون قلبم از حرف‌های هرچند حقیقتش به درد می‌آمد. - ببین لونا می‌دونم که الان از من عصبانی هستی، اما باید حرف‌هام رو گوش کنی! لونا پوزخندی زد. - عصبانی‌ام؟! آره از دستت عصبانی‌ام چون بهم دروغ گفتی؛ چون… چون این‌همه مدت من رو بازی دادی! دِ آخه چطور تونستی به من دروغ بگی؟! چطور تونستی به منی که اینقدر باورت داشتم، به منی که از تموم زندگیم واست گفته بودم کلک بزنی؟! آری من دروغ گفته بودم؛ من حقایق زندگی‌ام را از لونا پنهان کرده بودم، اما نه به این خاطر که به او کلک بزنم. دروغ گفته بودم چون می‌ترسیدم، چون نمی‌خواستم دختری که دوستش داشتم مرا به خاطر بلایی که بر سر سرزمینم آورده بودم سرزنش یا تَرک کند. - من به تو کلک نزدم لونا! آره بهت دروغ گفتم و پنهون کاری کردم، اما اصلاً قصدم گول زدنِ تو نبود! من… من نمی‌خواستم تو با فهمیدن حقیقت ازم متنفر بشی، نمی‌خواستم به خاطر اتفاقاتی که توی گذشته افتاده تو هم سرزنشم کنی!
  19. *** راموس تصاویری که از پیش چشمانم می‌گذشت در باورم نمی‌گنجید؛ درست که من پسر پادشاه سابق سرزمین گرگ‌ها بودم، اما من هیچ نشانه‌ای از آلفا بودن نداشتم. من حتی در گرگینه‌ بودن هم موفق نبودم چه برسد به آلفای نجات دهنده‌ی سرزمین! این دیگر زیادی مضحک بود! اصلاً چه کسی باور می‌کرد من، راموسی که به خاطر نقص‌ها و تفاوت‌هایم همیشه مورد نارضایتی پدر قرار گرفته بودم و در زمان حمله‌ی خون‌آشام‌ها به سرزمینم مثل یک ترسو فرار کرده بودم حالا یک شبه نجات دهنده‌ی سرزمین گرگ‌ها باشم؟! کلافه و عصبی از این مسخره بازی‌ها قدمی از آن جام لعنتی فاصله گرفته و با حرص فریاد کشیدم: - این‌ها دروغه! این‌ها… این‌ها همش چرنده! نگاهم به چهره‌ی مبهوت شده‌ی لونا که افتاد بیش از پیش حرصی و عصبانی شدم؛ حالا دخترک درباره‌‌ام چه فکری می‌کرد؟! نکند که که خیال می‌کرد من یک دروغگو بوده‌ام و برای گول زدنش هویتم را پنهان کرده‌ام؟! پادشاه نگاه متعجبی به سمتم انداخت و پرسید: - یعنی می‌خواهی بگی اون کسی که جام بهمون نشون داد تو نیستی؟! سرم را با کلافگی تکان دادم، حالا این مسئله را چطور باید مطرح می‌کردم؟! چاره‌ای نبود، برای این‌که به آن‌ها بفهمانم من آن آلفای منتخب نیستم باید ضعف و ناتوانی‌هایم را جار میزدم انگار. - چرا اون تصویر منه، ولی من اون آلفای منتخب نیستم. من پسر پادشاهم، اما نمی‌تونم آلفا باشم! پادشاه سری تکان داد. - چرا نمی‌تونی؟! خونسردی و بی‌تفاوتی‌‌اش برایم عجیب بود، اما در آن لحظه‌ فرصت فکر کردن به رفتار پادشاه را نداشتم. - چون… چون من… من هیچ قدرت ماورایی ندارم؛ چون هیچ نشونه‌ای از آلفا بودن ندارم! پادشاه با شنیدن حرفم لحظه‌ای پلک روی هم فشرد؛ حالش خوب نبود، اما من هم در شرایطی نبودم که حال بد او برایم اهمیتی داشته باشد. پیش از آن‌که پادشاه حرفی بزند لونا که انگار از آن بهت اولیه بیرون آمده بود رو به پادشاه کرد و گفت: - عذر میخوام جناب پادشاه، با اجازه‌تون من میرم. و به سمت خروجی سالن قدم تند کرد. - صبر کن لونا! بی‌توجهی‌اش را که دیدم به دنبالش به راه افتادم؛ می‌دانستم که حالا به شدت از من دلخور و عصبانی‌ است، اما نمی‌توانستم بگذارم همینطور دلخور و ناراحت برود. - لونا لطفاً! در همین بین صدای پادشاه را شنیدم که می‌گفت: - راموس لطفاً صبر کن، من باید باهات صحبت کنم. درحالی که همچنان به دنبال لونا سمت خروجی می‌رفتم لحظه‌ای سر به سمت پادشاه گرداندم و جواب دادم: - عذر می‌خوام جناب پادشاه، اما بهتره که صحبت‌هامون باشه برای یه وقت دیگه!
  20. نفس در سینه‌ام حبس و نگاه هیجان‌زده‌ام به روی نوزاد کوچک خیره مانده بود، می‌دانستم که آن نوزاد کوچک باید جانشین پادشاه و احتمالاً آلفای مورد نظر ما باشد و این فکر باعث میشد که نتوانم حتی دَمی از آن کودک که جام تصویر بزرگ و بزرگ‌تر شدنش را به نمایش می‌گذاشت چشم بردارم. تصاویر پیش می‌رفت و کودک بزرگ و بزرگ‌تر میشد و من مات و مبهوت به تصاویر درون جام خیره مانده بودم. نفس در سینه‌ام حبس شده و ذهنم توان باور چیزهایی که می‌دیدم را نداشت. لحظه‌ای سر بلند کردم و به راموسی که مثل من مات مانده به تصاویر خیره بود نگاه دوختم، او هم مبهوت بود. او هم مثل من چیزهایی که می‌دید را باور نداشت انگار. باز سر به زیر انداختم و به درون جام خیره شدم، این امکان نداشت. امکان نداشت که آلفای منتخب راموس باشد. راموس به من گفته بود که پسر یکی از سربازان پادشاه بوده و امکان نداشت که او پسر پادشاه سرزمین گرگ‌ها بوده باشد! نه! نه نمی‌توانستم باور کنم؛ نمی‌توانستم باور کنم که راموس به من دروغ گفته باشد، اما… اما جام اشتباه نمی‌کرد. آن پسر کوچکِ در آغوش ملکه خود راموس بود؛ من آن چشمان آبی را خوب می‌شناختم. اما چرا راموس دروغ گفته بود؟! چرا به منی که این‌همه مدت با او همسفر و همراه بودم و از تمام ریز و درشت زندگی‌ام برایش تعریف کرده بودم دروغ گفته بود؟! آن‌هم چنین دروغ‌هایی را! چطور توانسته بود؟! چطور توانسته بود که این‌همه مدت چنین مسائل مهمی را از من پنهان کند؟! دستی به صورتم کشیده و چشم به روی تصاویر درون جام بستم؛ حالم بد بود. از راموسی که دوستش داشتم، از پسری که خیال می‌کردم دوستم دارد رو دست خورده بودم و حالا… حالا باید چه می‌کردم؟! باید خوشحال می‌بودم از این‌که آلفا را پیدا کرده بودم؟! باید خوشحال می‌بودم از این‌که آلفا و نجات دهنده‌ی سرزمینم پسری بود که در تمام این مدت همسفر من بود و حالا نیازی نبود که به دنبال شخصی دیگری بگردیم؟! نفس‌حبس شده‌ام را بیرون دادم؛ چه ساده دل بودم که تمام این مدت حرف‌های راموس را باور کرده بودم. چه ساده دل بودم که حتی لحظه‌ای نخواسته بودم به این فکر کنم که چرا راموس باید تمام زندگی‌اش را رها کند و به همراه من به دنبال آلفا بگردد! آخ که چقدر احمق بودم و نفهمیدم راموس آن چیزی که وانمود می‌کند نیست! چقدر احمق بودم که حتی به او و هویتش شَک هم نکرده بودم!
  21. - ما خیلی سعی کردیم با استفاده از جام شاهدخت رو پیدا کنیم، اما جام هیچ‌چیزی رو بهمون نشون نداد و‌ ما به همین خاطر فکر کردیم که شاهدخت مرده. شنیدن حرف‌های پادشاه هر دوی ما را متعجب کرد و خود پادشاه را بیش از پیش به فکر فرو برده بود. - ولی چطور ممکنه وقتی که شاهدخت هنوز زنده‌اس جام جای اون رو نشون نده پدر؟! پادشاه که انگار از آن‌همه سؤال بی‌جواب کلافه شده بود دستی به صورتش کشید و‌ گفت: - من خودم بعداً به این موضوع رسیدگی می‌کنم، حالا بهتره که کارمون رو انجام بدیم. پادشاه نگاهی سمت من و راموس انداخت و ادامه داد: - دوستان لطفاً بیاید و در کنار جام بایستید. هر دوی ما طبق گفته‌ی پادشاه به سمت جام قدم برداشتیم، راموس سمت راست و من سمت چپ ایستادم و نگاهم را به آب خالص و ‌راکدی که درون جام بود دوختم. پادشاه لحظه‌ای چشمانش را بست و با همان چشمان بسته دو دستش را لبه‌ی جام قرار داد؛ با این که من جادوگر نبودم، اما خیلی خوب می‌توانستم شکل گیریِ هاله‌ی قدرتمندی از جادو را در دور و اطرافم حس کنم و این حس برایم زیادی عجیب بود! پادشاه با همان چشمان بسته تکان آرامی به دستانش که جام را در بر گرفته بودند داد و آب راکدِ درون جام به آرامی متلاطم و درخشان شد. با بهت به این اتفاق غیرمنتظره خیره بودم که پادشاه چشم باز کرد و درحالی که مثل من به آن مایع متلاطم خیره بود لب زد: - ای جام جادویی لطفاً مکان آلفای سرزمین گرگ‌ها رو به ما نشون بده. مایع درون جام بیش از پیش متلاطم شده و نوری درخشان در میان آن تلاطم تصاویر درهم و برهمی را به نمایش گذاشته بود و من بدون پلک زدن به مایع درون جام خیره شده بودم، نمی‌خواستم حتی لحظه‌ای هم از اتفاقات و تصاویری که در تلاطم جام نمایان میشد را از دست بدهم. تصاویر درون جام درهم می‌پیچید، انگار که ‌زمان داشت با سرعتی خارق‌العاده رو به عقب می‌رفت. بالاخره پس از مدتی سرعت نمایش تصاویر کم و کم‌تر شد و من حالا می‌توانستم از میان آن تصاویر چهره‌ی پادشاه و ملکه‌ی فقید سرزمینم را ببینم. نوزاد زیبایی با چشمان آبی در آغوش ملکه بود و پادشاه با مهربانی موهای کم پشت سر نوزاد را نوازش می‌کرد.
  22. چند لحظه‌ی بعد مردان خدمتکار درحالی که یک جام بزرگ و سفالی را با خود حمل می‌کردند وارد سالن شدند و به سمت تخت پادشاه قدم برداشتند. - این قراره به ما توی پیدا کردن آلفا کمک کنه؟ این را از جفری که محو آن جام سفالی و ساده شده بود پرسیدم و جفری در جوابم سر تکان داد. - آره؛ این جام چندین هزار سال قبل و توسط قدرتمند‌ترین جادوگران سرزمین ما ساخته شده و حالا به دست پادشاه رسیده. بی‌تفاوت شانه‌ای بابا انداختم؛ آن جام در نظرم تنها راه رسیدن ما به آلفا را مشخص می‌کرد و نمی‌توانستم مثل جفری آن‌همه با شوق و ذوق درباره‌ی آن صحبت کنم. خدمتکاران جام را پایین قسمت شاه‌نشین گذاشتند و‌ با احترام دیگری به پادشاه از او دور شدند. - میشه بدونم این جام سفالیِ ساده چطوری می‌تونه به ما توی پیدا کردن آلفا کمک کنه؟! - اگر کمی صبر کنید بانوی جوان، به شما نشون خواهم داد که چطور می‌تونیم آلفا رو پیدا کنیم. انتظار نداشتم جز جفری کس دیگری صدایم را بشنود، اما گوش‌های پادشاه زیادی تیز بود انگار که حرفم را شنیده بود. پادشاه از روی تختش برخاست، از قسمت شاه نشین پایین آمد و درست پشت جام سفالی ایستاد. - من مقداری از قدرت جادویی خودم را به جام منتقل می‌کنم و جام تصویر آلفا و مکانی که در اون قرار داره رو به ما نشون میده. راموس چند قدمی پیش آمد و درست در کنار من ایستاد و رو به پادشاه پرسید: - عذر می‌خوام عالی‌جناب میشه بدونم شما چطور با وجود داشتن همچین جامی نتونستید شاهدخت رو پیدا کنید؟ متعجب و با ابروهای بالا رفته به راموس نگاه کردم؛ چطور می‌توانست زمانی که من تمام فکر و ذکرم درگیر آلفا بود به همچین موضوعاتی فکر کند؟! اما انگار پر بیراه هم نمی‌گفت، اگر این جام می‌توانست گمشدگان را پیدا کند چطور شاهدخت را پیدا نکرده بود؟! پادشاه نفسش را عمیق و آه‌مانند بیرون داد، انگار باز یادآوری شاهدخت او را غمگین کرده بود.
  23. پادشاه به یکی از خدمتکاران که نزدیک ورودی سالن ایستاده بود اشاره‌ای کرد و گفت: - جام جادویی رو بیارین. در همین لحظه صدای متعجب و کلافه‌ی وزیر اعظم بلند شد. - سرورم شما واقعاً می‌خواهید برای این دو جانور از جام جادویی استفاده کنید؟! از لفظ جانوری که برای من و راموس به کار برده بود اخم درهم کشیدم؛ هیچ نمی‌فهمیدم این مرد چه دشمنی با ما داشت؟! - شما مشکلی توی این چار می‌بینی وزیر اعظم؟! پیرمرد وزیر که انگار از سؤال پادشاه جا خوزده بود با کمی تعلل و‌ درحالی که دستانش را با اضطراب و کلافگی در هوا تکان تکان می‌داد گفت: - بله سرورم، از این جام باید برای کارهای ضروری سرزمین استفاده بشه نه افرادی که تا همین چند سال قبل دشمن ما بودند. پادشاه از شنیدن حرف‌های وزیر اعظم اخم درهم کشید و من ته دلم خالی شد از فکر این‌که این پیرمرد رأی پادشاه را بزند. - دیگه داری حوصله‌ام رو سر می‌بری وزیر اعظم؛ اگه نمی‌تونی تا انتهای کار ساکت بمونی پس بهتره بری بیرون. از شنیدن حرف‌ پادشاه لبخندی به لبم نشست؛ واقعاً که این مرد برازنده‌ی پادشاهی سرزمین جادوگرها بود. - ممنونم پدر، وزیر اعظم داشت حسابی عصبانیم می‌کرد! پادشاه نیم نگاهی سمت ولیعهد که چهره درهم کرده و با حرص و نفرتی عیان این را گفته بود انداخت و با همان آرامش که در ظاهرش هم نمود پیدا کرده بود جواب داد: - اگه می‌خواهی در آینده پادشاه خوبی باشی باید بتونی که به عصبانیتت غلبه کنی و حرص و نفرتت رو بپوشونی. ولیعهد سری در تأیید حرف پادشاه تکان داد. - سعیم رو می‌کنم پدر. پادشاه «خوبه‌ای» در جواب پسرش گفت و باز نگاهش را به خدمتکاران ایستاده در ورودی سالن دوخت. - جام رو بیارید. مردان خدمتکار سری به احترام خم کردند و از سالن بیرون رفتند و من همچنان خیره به ورودی مانده بودم؛ هم کنجکاو بودم که بدانم جامی که با آن پادشاه قرار است به ما کمک کند چه شکلی است و هم مشتاق بودم که زودتر آلفای نجات‌بخش سرزمینم را پیدا کنم و فکر به این‌که تا چند دقیقه‌ی دیگر به خواسته‌هایم می‌رسیدم بسیار خوشحالم می‌کرد.
  24. سایه مولوی

    تمرین قلم

    من مثل آن شمعی بودم که بی هیچ پروانه‌ای سوخت و به پایان رسید‌
  25. آرام و شانه به شانه‌ی جفری راهروی منتهی به سالن اصلی قصر را طی می‌کردم؛ فکرم مشغول بود و حسابی برای پیدا کردن آلفا شوق و ذوق داشتم. نیم نگاهی سمت جفری غرق در فکر انداختم، سکوت این پسرک پرحرف را دوست نداشتم. - راستی جف تو چطور شب رو اینجا موندی؟! جفری رو به سمت من انداخت و لبخندی زد؛ انگار از این‌که او را از گرداب افکارش بیرون کشیده بودم زیاد هم ناراضی نبود. - من همراه با راموس وارد قصر شدم، پادشاه هم وقتی فهمید که من به راموس توی پیدا کردن تو کمک کردم ازم خواست همینجا بمونم. گفت ممکنه که تو و راموس باز هم به کمک من نیاز داشته باشین و بهتره کنارتون بمونم گرچه که پادشاه نمی‌دونه کار زیادی از من ساخته نیست. «هومی» کشیدم؛ شاید جفری خودش این فکر را نمی‌کرد، اما او کمک زیادی به ما کرده بود. اگر جفری نبود ما حتی نمی‌توانستیم که وارد قصر شویم، چه برسد به دیدن و صحبت کردن با پادشاه. همراه با جفری وارد سالن شدیم و همانطور که برای رسیدن به پادشاه و پسرش که مثل همیشه بالا نشین سالن بودند قدم برمی‌داشتیم نگاهم را هم لحظه‌ای به دور و اطراف گرداندم. پادشاه و ولیعهد بر روی تخت‌هایشان نشسته بودند و وزیر اعظم به همراه چند تن دیگر از وزرا و راموس کمی آن‌طرف‌تر ایستاده بودند. کمی که جلوتر رفتیم جفری سر به گوشم نزدیک کرد و همانطور که نگاهش به سمت دیگری بود کنار گوشم پچ زد: - اون دختر دیاناس، همون که محافظ ولیعهده. رد نگاهش را گرفتم و به دخترک سبزپوشی که کنار تخت ولیعهد ایستاده بود رسیدم. با تعجب ابرویی بالا انداختم؛ واقعاً این دخترک لاغر می‌توانست از ولیعهد محافظت کند؟! در جواب خودم شانه‌ای بالا انداختم؛ خب لابد می‌توانست که از بین آن‌همه مرد او به عنوان محافظ ولیعهد انتخاب شده بود. به نزدیکی تخت پادشاه و ولیعهد که رسیدم به نشانه‌ی احترام سری خم کردم‌. - درود به جناب فرمانروا و ولیعهد. پادشاه لبخند محوی به رویم پاشید. - درود به شما بانوی جوان، دیشب کمی ناخوش بودید حالا بهترید؟ من هم لبخند زدم و البته در این بین نگاه خیره‌ی ولیعهد را هم بر روی خودم احساس می‌کردم و نمی‌خواستم که زیاد توجه‌ای بکنم. - خوبم جناب فرمانروا، ممنون از شما. - خوبه؛ پس می‌تونیم بریم سراغ کارمون. لبخندی زدم و تند و تند سر تکان دادم؛ برای پیدا کردن آلفا دل توی دلم نبود و از همین حالا برای دیدنش شوق و ذوق وصف ناشدنی‌ای داشتم.
×
×
  • اضافه کردن...