رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

Melikadanayii

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    330
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

تمامی مطالب نوشته شده توسط Melikadanayii

  1. تا فرودگاه هیچ حرفی بین مون رد و بدل نشد، فقط صدای موزیک ملایم ترکی بود که توی فضای ماشین پیچیده بود، کمال توی پارکینگ فرودگاه پارک کرد و از ماشین پیاده شد و اومد سمت من و در رو باز کرد، از ماشین اومدم پائین و زیر لب تشکری کردم، کمال در جواب تشکرم لبخندی زد و رفت سمت صندوق‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎عقب ماشین و بازش کرد، کیف چرم متوسطی رو از صندوق‎‎‎‎‎‎‎‎‎عقب در آورد و درشو بست و گفت: - با پرواز خصوصی میریم، برات پاسپورت و شناسنامه جعلی درست کردم که قابل شناسایی نباشی. - آره این‎‎‎‎‎‎‎‎طوری بهتره. خواستم که بگم الکس چندتا آشنا داره توی بیشتر از فرودگاه ها اماّ حرفم رو خوردم و چیزی نگفتم، کمال دستش رو به سمتم دراز کرد، کمی نگاهش کردم و مکث کردم که کمال گفت: - دستم رو بگیر. چندلحظه‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای مکث کردم و دستش رو گرفتم، گرمای دست کمال تا مغز و استخونم رو سوزاند، تمام بدنم گر گرفت و احساس کردم که گونه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هام قرمز شدن، نفس کشیدن هم برام سخت شد اماّ چیزی به روی خودم نیاوردم، باهم شروع به راه رفتن کردیم به سمت سالن فرودگاه رفتیم، اگه تا الان هم نمی‎‎‎‎‎‎‎‎فهمیدم که کمال بردیاست شاید حس گر گرفتگی الان رو نداشتم و کمی راحت‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎تر بودم، شاید من دارم برعکس فکر می‎‎‎‎‎‎‎کنم، شاید باید با فهمیدن حقیقت با کمال راحت می‎‎‎‎‎‎شدم، اماّ الان توی این اوضاع خیلی معذب شدم و فقط برای عادی سازی محیط دستش رو گرفتم. به سالن اصلی فرودگاه که رسیدیم مردی کت و شلواری اومد سمت‎‎‎‎‎‎‎مون و با احترام به انگلیسی گفت: - سلام آقای سعادت خوش‎‎‎‎‎‎اومدین. کمال با لبخند گفت: - ممنونم محمدعلی، بچه‎‎‎‎‎‎‎ها آماده هستن؟ مردی که فهمیدم اسمش محمدعلی هست گفت: - بله آقا منتظر شما بودن. - بهتره که بریم. محمدعلی جلوتر از ما حرکت کرد و ماهم پشت سر محمدعلی راه افتادیم. بعد از انجام خورده کارها سوار هواپیما شدیم، نشستم روی یکی از صندلی های تک‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎نفره و کمربندم رو بستم، کمال هم نشست رو به روی من؛ چون فضای هواپیما کوچک بود طوری که چهار تا صندلی تک‎‎‎‎‎‎‎نفره روبه‎‎‎‎‎‎‎‎روی هم بودن و یک تخت دونفره هم انتهای هواپیما بود و دوتا در آخر هواپیما بود که روی یکی از درها علامت دست‎‎‎‎‎‎‎‎‎شویی بود و اون یکی اگر اشتباه نکنم همون کابین خلبان بود؛ کمال تک سرفه‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای کرد و گفت: - نمی‎‎‎‎‎‎‎‎خوای که سوال‎‎‎‎‎‎‎‎‎تو بپرسی؟ - تا دلت بخواد سوال دارم، اماّ دقیقاً نمی‎‎‎‎‎‎‎دونم از کدوم یکی شروع کنم. - پس بذار خودم یکی یکی جواب میدم، اولم از سوالی که تو خونه پرسیدی شروع می‎‎‎‎‎‎کنیم، پرسیدی که چرا. منتظر نگاهش کردم که خودش ادامه داد و گفت:
  2. به در اصلیه عمارت که رسیدیم کمال ایستاد و برگشت سممت من و با دودلی‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای که توی چهره‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎اش بود گفت: - ملیکا. منم ایستادم و گفتم: - بله؟ - اون ترس توی چشم‎‎‎‎‎‎‎‎هاتو درک نمی‎‎‎‎‎‎کنم، همیشه فکر می‎‎‎‎‎‎‎کردم اگه بفهمی من همون بردیام باهام راحت‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎تری، نه این‎‎‎‎‎‎‎که باهام از قبل سردتر باشی. بیشترین سعیه خودم رو کردم که لحن گفتارم تلخ نباشه، اماّ زیاد موفق نشدم و گفتم: - اول این‎‎‎‎‎‎که من هیچ نترسیدم، دومن چرا دلخور نباشم و این‎‎‎‎‎‎که دلیلی برای پنهان کاری نداشتیم آقا بردیا! کمال پوفی کرد و سرش رو انداخت پائین و گفت: - خوب اگه اشتباه نکنم باید خیلی دلایل بیارم که از دلت در بیارم، پس فعلاً اینجا جای طلب بخشش نیست. از حرفی که یکم کینه‎‎‎‎‎‎‎ای که تو دلم ازش بود کم‏‎‎‎‎‎‎‎‎تر شد و لبخند محوی زدم و گفتم: - خوب پس بهتره که بریم. کمال دستگیره در عمارت رو کشید پائین و در رو باز کرد، کمال یکم رفت اون‎‎‎‎‎‎ورتر و ایستاد، با دستش اشاره کرد که من اول برم بیرون، با قدم‎‎‎‎‎‎‎‎‎های محکم و استوار قدم برداشتم و از عمارت خارج شدم، خوبیه عمارت کمال این‎‎‎‎‎‎‎بود که حیاط بسیار دل‎‎‎‎‎‎‎‎بازی داشت، آدم دلش می‎‎‎‎‎‎‎خواست ساعت‎‎‎‎‎‎‎‎ها توی سکوت پر از آرامش زیر درخت‎‎‎‎‎‎‎های توت حیاط دراز بکشه و به آسمون نگاه کنه؛ با صدای کمال به خودم اومدم. - ملیکا. برگشتم و به کمال نگاه کردم که کمال خنده‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای کرد و گفت: - دختر خوابت برده؛ می‎‎‎‎‎‎‎‎‎دونی چندبار صدات زدم! لبخند شرمنده‎‎‎‎‎‎‎‎ای زدم و گفتم: - اوه معذرت می‎‎‎‎‎‎‎خوام اصلاً متوجه نشدم. کمال به ماشینی که نزدیک عمارت پارک شده بود اشاره کرد و گفت: - داشتم می‎‎‎‎‎‎‎گفتم که سوار شو که بریم. همین‎‎‎‎‎‎جوری که داشتم می‎‎‎‎‎‎رفتم سمت ماشین گفتم: - حیاط اینجا خیلی دل‎‎‎‎‎‎‎‎پذیره محو حیاط بودم. - هر وقت که دوست داشتی می‎‎‎‎‎‎‎تونی بیای. چیزی دیگه‎‎‎‎‎‎‎‎ای نگفتم و رفتم سمت ماشین، در ماشین رو کمال برام باز کرد، زیرلب تشکر کردم و نشستم داخل ماشین، کمال در ماشین رو بست و رفت اون طرف ماشین و سوار شد، ماشین رو روشن کرد و حرکت کرد.
  3. نمی‎‎‎‎‎‎‎تونستم بیشتر از این توی روش بایستم و بگم که نیا، یه جورایی می‎‎‎‎‎‎‎خواستم اون پیش مادرم بمونه و توی این اوضاع بحرانی ازش محافظت کنه. - اماّ بهتره که همین‎‎‎‎‎‎جا بمونید و حواستون به همه‌‎‎‎‎‎‎چی باشه چون مادرمم اینجا باید بمونه و همه‎‎‎‎‎‎‎‎‎چی رو از راه دور کنترل کنه. محسن مکثی کرد و کلافه گفت: - خوب فکر کنم حق با تو باشه. حرف دیگه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای برای گفتن نداشتم، اگر می‎‎‎‎‎‎‎‎خواستم به خودم اعتراف کنم دوست دارم که ساعت‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ها بشینم و باهاشدرمورد چیزهای مختلف صحبت کنم، از اول بچه‎‎‎‎‎‎‎‎گی مو براش تعریف کنم و اون دلداریم بده، اماّ الان نه زمان درستی بود و نه میشد که این‎‎‎‎‎‎‎کارو کرد؛ محسن سکوتم رو که دید با مهربونی گفت: - پسرم پس چرا الان این‎‎‎‎‎‎‎‎جا ایستادی (دست‎‎‎‎‎‎شو آورد بالا و گذاشت رو شونه‎‎‎‎‎‎‎م) بهتره که کارهای غقب افتاده رو انجام بدی تا دیر نشده. به خودم اومدم و سریع گفتم: - آره بهتره که برم چون هنوز نصف کارهارو هم انجام ندادم. *** ملیکا سریع یه دوش چند دقیقه‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای گرفتم و یه عبای مشکی ساده که فقط کمی روی قسمت سر شونه‎‎‎‎‎‎‎ها سنگ‎‎‎‎‎‎دوزی مشکی داشت رو تنم کردم، خوبی عبا این بود که بلند و جلو بسته بود و لازم به پوشیدن زیر عبایی نداشتم، موهام رو دم‎‎‎‎‎‎‎اسبی بستم و یکم برق لب شاین دار زدم، داخل چشم‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هام رو یکم مداد چشم کشیدم؛ به خودم یه نگاه کلی انداختم، پوزخندی اومد روی لبم شاید اگر توی هر حالته دیگه‎‎‎‎‎‎ای بودم به زیباییم می‎‎‎‎‎‎‎‎نازیدم اماّ الان تنها چیزی برام اهمیت نداره؛ به ساعت روی دیوار نگاه کردم، یک ربع به دو بود و من حدوداً نیم‎‎‎‎‎‎‎ساعته آماده شدم، بهتره که برم وگرنه کمال دوباره سر و کله‎‎‎‎‎‎‎‎ش پیدا میشه، رفتم سمت در اتاق قبل از این‎‎‎‎‎‎‎‎‎که بخوام در رو باز کنم چندتقه به در خورد، دستگیره رو کشیدم پائین و در رو باز کردم، کمال با دیدن من لبخندی اومد روی لب‎‎‎‎‎‎‎‎‎ش ولی خیلی سریع لبخندشو خورد و با همون خونسردیه روی اعصابش گفت: - خوب خداروشکر آماده‎‎‎‎‎‎‎ای، بهتره که بریم. جواب‎‎‎‎‎‎‎‎‎شو با لبخند مسخره‎‎‎‎‎‎‎‎‎ دادم و چیزی نگفتم، سکوتم رو که دید اون‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هم بدون هیچ‎‎‎‎‎‎‎حرفی از جلوی در رفت کنار و به سمت خروجیه عمارت رفت، من هم پشت‎‎‎‎‎‎‎سرش راه افتادم، از پشت که نگاهش کردم یاد قد و بالای شهاب افتادم، از تفاوت قدیه کمال و شهاب لحظه‎‎‎‎‎‎‎‎ای خنده‎‎‎‎‎‎‎‎‎ام گرفت چون کمال دقیقاً هم قد من بود ولی تا شونه‎‎‎‎‎‎‎‎هاش شهاب نمی‎‎‎‎‎‎رسید؛ اماّ از حق نگذریم کمال جذابیت خودشو داشت به طوری که اگه شهاب صاحب قلبم نبود صددرصد من هم جزء دخترایی که از کمال خوش‎‎‎‎‎‎‎شون می‎‎‎‎‎‎اومد بودم، این فکرهارو فعلاً از سرم دور کردم چون باید برنامه ریزی دیگه‎‎‎‎‎‎‎ای برای الانم بکنم و ته قضیه‎‎‎‎‎‎‎ی کمال رو در بیارم و باید بفهمم که قصدش چیه چون فکر نکنم فقط یه هم‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کاری ساده باشه.
  4. خیلی از حسرت‎‎‎‎‎‎‎‎‎هارو نمی‎‎‎‎‎‎‎شه که ترمیم کنی ولی باید باهاشون فقط بسوزی و بسازی، یه زمانی بچه بودم هر لحظه از زندگیم رو در حسرت پدر داشتن گذروندم و دوره‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی خیلی بدی رو پشت‎‎‎‎‎‎سر گذاشتم، اماّ الان پدرم رو پیدا کردم، دقیقاً تو زمانی که میشد بهترین لحظه‎‎‎‎‎‎‎هارو داشت، بدترین‎‎‎‎‎‎‎‎ها داره سپری میشه، با نبود ملیکا حفره‎‎‎‎‎‎‎‎ی بزرگی توی قلبم درست شد و فقط با پیدا کردن ملیکاست که درست میشه؛ با رسیدن پشت اتاق محسن از افکارم اومدم بیرون و چند تقه به در زدم، صدای محسن اومد که گفت: - بیا داخل. دستگیره رو کشیدم پائین و در رو باز کردم، فاطیما و پدر رو وسط اتاق دیدم، رفتم داخل اتاق که فاطیما گفت: - من به محسن همه‎‎‎‎‎‎چی توضیح دادم و ایشون قبول نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کنه که اینجا بمونه. رو به فاطیما گفتم: - باشه من خودم باهاش صحبت می‎‎‎‎‎‎کنم می‎‎‎‎‎تونی بری. - حله. فاطیما رفت سمت در و از اتاق رفت بیرون، رو به محسن کردم و گفتم: - وقت زیادی برای صحبت کردن نداریم پس بدون مقدمه چینی چندتا سوال ازت می‎‎‎‎‎‎پرسم؟ محسن لبخندی محوی زد و به صندلی‎‎‎‎‎‎‎‎های گوشه اتاق اشاره کرد و گفت: - باشه هر سوالی دوست داری بپرس، اماّ اولش بشینیم که راحت‎‎‎‎‎‎‎تر صحبت کنیم. - برای نشستن روزهای بعد هم وقت داریم الان من هنوز با ارش هم صحبت نکردم، پس بهتره عجله کنیم. - باشه هرجور راحتی پسرم، چی شده؟ با شنیدم کلمه‎‎‎‎‎‎ی پسرم دلم هری ریخت، من عادت ندارم، الان باید خوشحال باشم؟ پس چرا بیشتر کلافه‎‎‎‎‎‎ام! - تاحالا برادر خانوم تو دیده بودی؟ بدون مکث محسن گفت: - آره چندباری دیده بودم ولی نمی‎‎‎‎‎‎‎‎دونستم که زن و بچه داره. برای سوال بعدیم یکم دودل بودم و دقیق نمی‎‎‎‎‎‎دونستم چه‎‎‎‎‎‎جوری بیان کنم، اماّ الان وقت خجالت کشیدن نبود برای همین با ملایمت گفتم: - دشمنی خاصی بین شما نبود، مثلاً وقتی که فوت کرد تو خبر داشتی؟ محسن منظورم رو فهمید و لبخند آرامش بخشی زد و گفت: - خوب بذار خیالت رو راحت کنم پسرم، قتل وحید هیچ ربطی به من نداشت و من چندسال بعدش خبردار شدم که اون مرده. با شنیدن حرفش آرامش خاصتی توی وجودم اومد و یکم آروم شدم و از استرسم کم شد، برای همین لحنم رو یکم ملایم‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎تر کردم و گفتم: - خوب این از این، پس می‎‎‎‎‎‎مونه جریان اینجا موندنت. محسن بلافاصله وسط حرفم پرید و گفت: - این یکی رو اصلاً ازم نخواه، هرجا که برید من هم میام و لازمه بگم که منو دست کم نگیرید.
  5. خوب فاطیما از یه لحاظی داشت درست می‎‎‎‎‎‎‎‎‎گفت اماّ مادرم همین‎‎‎‎‎‎‎جا موندنش بهتره برای همین گفتم: - لازم نیست مادرم بیاد هر سیگنالی رو که نیاز داشته باشیم ارسال می‎‎‎‎‎‎‎کنیم و مادرم ردیابی می‎‎‎‎‎‎کنه و موندنش توی اتاق 009 بهتره. - باشه هرجور خودت بهتر می‎‎‎‎‎‎دونی، من برم به بقیه خبر بدم. گوشی رو بدون خداحافظی قطع کردم و سریع رفتم سمت میز توالت اتاقم و دکمه مخصوص رو زدم که یه کشوی مخفی اومد بیرون، شناسنامه کارت ملی و پاسپورت جعلی مو برداشتم و دوباره در کشوی رو بستم، باید با آرش هماهنگی لازم رو می‎‎‎‎‎‎‎‎کردم و با شهاب خودم یه صحبت می‎‎‎‎‎‎‎کردم، برای همین اول گوشی رو برداشتم و شماره‎‎‎‎‎‎‎ی شهاب رو گرفتم که بعد از خوردن دوتا بوق صدای شهاب پشت گوشی پیچید. - الو بله الکس؟ - شهاب، قضیه رو فاطیما بهم گفت، ببینم تا چه حد از این کمال تونستی آمار در بیاری و این‎‎‎‎‎‎‎که چندساله توی کار خلافه؟ - خوب چیزهای زیادی نشد که بفهمم وقتی کمال بیست سالش بوده پدرش به بدترین شکل به قتل رسیده بوده. خوب شهاب به انداره‎‎‎‎‎‎‎ای فهمیده بود که کارمون راه بیافته ولی سوالی ذهنم رو درگیر کرده بود برای همین نذاشتم شهاب ادامه بده و پرسیدم. - پدرش چه‎‎‎‎‎‎جوری مرده؟ شهاب یکم مکث کرد و گفت: - اون‎‎‎‎‎‎جوری که می‎‎‎‎‎گفتن وقتی که پلیس‎‎‎‎‎‎‎ها جنازه‎‎‎‎‎‎‎‎ی پدرش رو پیدا کردن تمام بدنش پاره شده بوده و قلب، کلیه و تمام اجزای داخلی بدنش در اومده بوده و کنار جنازه بوده، صورتش هم پر از رده‎‎‎‎‎‎های چاقو بوده و حدقه‎‎‎‎‎‎‎ی چشم‎‎‎‎‎‎‎‎‎ش هم در اورده بودن. - کمال کجا بوده؟ - طی نوشته‎‎‎‎‎‎‎های توی پرونده، کمال خونه‎‎‎‎‎‎‎ی دوستاش بوده. خوب این قضیه خیلی مشکوک بود و اگه سرش رو می‎‎‎‎‎‎‎‎گرفتیم خیلی چیزهای بیشتری میشد بفهمیم. -تو چی فکر می‎‎‎‎‎‎کنی؟ - من خیلی حدس‎‎‎‎‎‎‎‎هارو می‎‎‎‎‎‎زنم الکس، اماّ الان فعلاً نمیشه پشت تلفن از این بیشتر صحبت کرد. - باشه، هرچی که لازم میشه رو جمع‎‎‎‎‎‎‎‎آوری کن که تا یک‎‎‎‎‎‎‎‎ساعت دیگه باید فرودگاه باشیم. - حله. - می‎‎‎‎‎‎‎‎بینمت. و طبق عادتم گوشی رو بدون خداحافظی قطع کردم؛ اون‎‎‎‎‎‎‎‎جوری که حدسم می‎‎‎‎‎‎‎گفت قتل پدرکمال کار خودشه، نمی‎‎‎‎‎‎دونم چرا حس ششم دقیقاً همین مسئله رو فقط تائید می‎‎‎‎‎‎کرد، یا شایدهم یه دشمنی خاص بوده، فکر دیگه‎‎‎‎‎‎ای که به سرم زد خیلی وحشت‎‎‎‎‎ناک بود، دست‎‎‎‎‎‎‎هام از عصبانیت مشت شدن، اگر یک‎‎‎‎‎‎درصد حدسی که می‎‎‎‎‎‎‎زنم درست باشه بدون لحظه‎‎‎‎‎‎‎‎ای درنگ اعلام جنگ بدی میشه. از اتاق زدم بیرون و سریع رفتم سمت اتاق محسن یا همون پدر، کلمه‎‎‎‎‎ی پدر توی سرم اکو شد، پوزخندی دردناک اومد روی لب‎‎‎‎‎‎‎هام.
  6. الکس اعصابم از این بهم ریخته‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎تر دیگه نمی‎‎‎‎‎‎‎شد، از دست خودم خیلی کلافه بودم این همه بلای جور با جور سر ملیکا اومد تقصیر من بود، حالا توی این همه بدبختی فقط کمال سعادت یا همون بردیا رو کم داشتیم که خودم با دست‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎های خودم باعث شدم ملیکا باهاش رو در رو بشه، خدای من دیگه از این بدتر هم داریم مگه، کوه انباری از عذاب‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎وجدان روی قلبم سنگینی می‎‎‎‎‎‎‎‎کردن و من هیچ راهی جزع امید دادن به خودم که همه‎‎‎‎‎‎‎‎چی رو درست می‎‎‎‎‎‎‎‎کنم نداشتم؛ طی تصمیم‎‎‎‎‎‎‎‎‎های که با بچه‎‎‎‎‎‎‎‎ها گرفتیم قرار بر این شد که شهاب آدرس تمام خونه‎‎‎‎‎‎‎‎های کمال رو توی هر کشوری که داره در بیاره و محسن و فاطیما دنبال آدم‎‎‎‎‎‎‎های مطمئنی باشن که بشه بهشون اعتماد کرد و اون‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هارو بفرستیم برای تحقیق بیشتر، مادرمم هم مثل همیشه فرستادم توی اتاق مخفی و اون باید تمام سیستم‎‎‎‎‎‎‎‎های که به کمال مربوط میشه رو ردیابی کنه، من هم قرار شد که فعلاً کاری نکنم تا عصاب یهم ریخته و دگرگونم یکم درست بشه تا بتونم از مغزم کار بکشم و تصمیم درستی بگیرم، با صدای گوشیم به خودم اومدم؛ دور و اطرافم رو نگاه کردم گوشی پیشم نبود، از روی کاناپه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی اتاقم بلند شدم و دنبال صدا رفتم، گوشی روی تخت خوابم بود، خم شدم و گوشی رو برداشتم فاطیما بود که داشت زنگ می‎‎‎‎‎‎‎زد، سریع تلفن رو جواب دادم و گفتم: - الو، چیزی پیدا کردی؟ فاطیما تک خنده‎‎‎‎‎‎‎ای کرد و گفت: - خوب من که نه، شهاب آدرسی از کمال پیدا کرده و چند نفر رو که اونجا سراغ داشتیم رو فرستادیم، تحقیق کردن و فهمیدن که ملیکا و کمال اونجا هستن. چند احساس مختلف توی وجودم سرازیر شد، هم خوشحال بودم و هم کلافه، می‎‎‎‎‎‎‎دونستم که نباید کمال رو دست کم گرفت، برای همین گفتم: - کدوم کشورن و این‎‎‎‎‎‎‎‎‎که یادآوری کنم نباید کمال رو دست کم بگیریم، حواستون رو جمع کنید که جایی سوتی ندیم چون دو هزاری شون میافته و سریع میرن جای دیگه یا ملیکا رو مخفی می‎‎‎‎‎‎‎‎کنن. - خوب اون‎‎‎‎‎‎‎‎جوری که شهاب می‎‎‎‎‎‎‎گفت گمان کنم دبی هستن، از نظر بچه‎‎‎‎‎‎‎هایی که اون‎‎‎‎‎‎‎جا فرستادیم زیاد مطمئن نیستم. چشم‎‎‎‎‎‎‎‎‎هامو بستم و دستش توی موهام کشیدم، نفس عمیقی کشیدم تا خونسردی‎‎‎‎‎‎‎‎مو حفظ کنم تا اشتباهی نکنم. - پس منتظر چی هستید، هرچه سریع‎‎‎‎‎‎‎تر هرچی که لازمه جمع کنیم و آماده بشید تا بریم دبی که خودمون دنبال کارها باشیم، چون فرصتی نداریم که فعلاً به کسی اعتماد کنیم. - نظر خوبیه، فقط این‎‎‎‎‎‎‎که هماهنگیه هواپیما با خودت. - باشه من با آرش صحبت می‎‎‎‎‎‎‎کنم و هماهنگی لازم رو انجام می‎‎‎‎‎‎‎میدم، راستی با محسن و مادرمم تماس بگیر و بهشون بگو که ما فعلاً داریم میریم که خودمون دنبال کارها باشیم، مادرم و محسن همین‎‎‎‎‎‎‎جا بمونن و از این‎‎‎‎‎‎جا هواسشون به همه‌‎‎‎‎‎‎‎‎‎چی باشه. باشه بهشون می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎گم. اومدم که گوشی رو قطع کنم که فاطیما باز گفت: - میگم راستی الکس؟ - چیه؟ - مادرت بیاد بهتر نیست، چون اونجا شاید به دردمون بخوره.
  7. رفتم سمت پنجره و به دریا خیره شدم، پاهام توانی برای نگه داشتن وزنم نداشتن برای همین با قدم‎‎‎‎‎‎‎های سست رفتم سمت کاناپه و نشستم، با دست‎‎‎‎‎‎‎‎‎هام شقیقه‎‎‎‎‎‎‎هام رو ماساژ دادم و چند نفس عمیق کشیدم، باید تصمیم بگیرم که چه حرکتی کنم و دقیقاّ چه رفتاری از الان به بعد انجام بدم که به ضررم نباشه و سوتی ندم، یا کلاً برعکس؛ بهش بگم و دلیل این کارهاشو بپرسم ولی اگر زیر همه‎‎‎‎‎‎‎چی بزنه و قبول نکنه چی، همه‎‎‎‎‎‎چی بدتر میشه. باید سنجیده عمل کنم و بهترین تصمیم رو بگیرم؛ اومدم که از روی کاناپه بلند شم تا وسایلم رو جمع کنم، در بدون در زدن با سرعت باز شد و کمال اومد داخل اتاق؛ یک‎‎‎‎‎‎تای ابروم رفت بالا و با تعجب گفتم: - اتفاقی افتاده؟ کمال یکم خودش رو جمع و جور کرد و با همون اعتماد به نفس قبلیش گفت: - گمان کنم الکس و شهاب رد مون رو زدن، باید هرچه سریع‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎تر بریم به فرودگاه چون پرواز رو به جلو انداختم. خیلی سعی خودم رو کردم لبخند نزنم، غیر ممکن بود شهاب و الکس نتونند که من رو پیدا کند، شهاب مغز متفکری داره و الکس قدرت زیادی، حالا این دوتارو در لحظه داشته باشی که دیگه چه بهتر. - ما هرجا که بریم مطمئن باش اون‎‎‎‎‎‎ها پیدامون می‎‎‎‎‎کنن. کمال دندون قروچه‎‎‎‎‎‎‎‎ای کرد و نفس عمیقی کشید تا اعصبانیت شو یکم پنهان کنه. - لازمه یادت بندازم فعلاً ما به هم‎‎‎‎‎‎دیگه احتیاج داریم، شده هزار کیلومتر زیر زمین میریم تا دست اون‎‎‎‎‎‎ها به ما نرسه، من رو زیادی دست کم گرفتی خانوم کوچولو؟ از روی کاناپه بلند شدم و رفتم رو به روش ایستادم و طی تصمیم ناگهانی گفتم: - توهم زیاد من رو دست کم گرفتی آقا بردیا! با شنیدن اسم بردیا یک‎‎‎‎‎‎‎‎تای ابروی کمال بالا رفت و با نیشخندی که از صدتا زهر بدتر بود گفت: - از کی متوجه شدی دختر عمه؟ پس خودش بود، همون بردیا‎‎‎‎‎‎‎ای که همه‎‎‎‎‎‎چی من رو می‎‎‎‎‎دونست، همونی که ساعت‎‎‎‎‎‎ها باهاش صحبت می‎‎‎‎‎‎کردم، این همون پسریه که برام گل‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎شفلرا می‎‎‎‎‎‎‎فرستاد و من هر سری فکر می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کردم که شهاب فرستاده، چند قدم رفتم جلوتر و گفتم: - چرا؟ کمال کلافه دستی توی موهاش کشید و سرش رو انداخت پایئن و گفت: - الان وقت مناسبی برای این صحبت‎‎‎‎‎‎‎ها نیست بهتره که اول هرچه سریع‎‎‎‎‎‎‎‎‎تر بریم بعد هر سوالی که دوست داشتی بپرس. خوب کمال چرند نمی‎‎‎‎‎‎‎گفت، چون طبق شناختی که از الکس دارم تا چندساعت دیگه پیدامون می‎‎‎‎‎‎‎کنن و من همچین فرصت خوبی برای پیدا کردن رز پیدا نمی‎‎‎‎‎‎‎‎کنم، کمال که سکوتم رو دید گفت: - الان باور کن وقت فکر کردن و این کارها نیست، بهتره که بریم. آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: - وسایلم رو جمع نکنم یعنی؟ کمال لبخند مهربونی زد و با آرامش گفت: - نه لازم نیست هر چیزی که نیاز داشتی از ویتیر برات تهیه می‎‎‎‎‎‎‎‎‎کنم. - باشه، پس حداقل بذار که آماده بشم. کمال سرش رو به نشونه باشه تکون داد و بدون حرف از اتاق رفت بیرون.
  8. - این شد، خوب دختر خوب پاشو که کلی کار داریم چون چهارساعت دیگه پرواز داریم و باید وسایلت رو جمع کنی. از روی مبل بلند شدم و همین جوری که می‎‎‎‎‎‎‎رفتم سمت در گفتم: - شماهم یه قولی دیگه بهم داده بودین ولی هنوز انجام ندادین. کمال کمی مکث کرد و گفت: - منظورت اگه درمورد گوشی هستش، خوب راست‎‎‎‎‎‎‎شو بگم بعد از اومدن از سفرمون انشالله انجامش می‎‎‎‎‎دم. چیز دیگه‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای نگفتم و دستگیره‎‎‎‎‎‎‎ی در رو کشیدم پائین و در رو باز کردم و از اتاق زدم بیرون، این چندوقت اخیر از مغزم زیاد کار کشیده بودم و یه سفر شاید حالم رو خوب می‎‎‎‎‎‎کرد مخصوصاً اگر قراره مادرشهاب رو ببینم، اسمش اگر اشتباه نکنم رز بود؛ رفتم به سمت اتاقم چون باید اول وسایلم رو جمع می‎‎‎‎‎‎کردم و بعد باید برم یه‎‎‎‎‎‎سر به دخترا بزنم، در اتاقم رو باز کردم که دیدم دوتا گلدون گل‎‎‎‎‎‎‎‎نرگس هم به اتاقم اضافه شده، لبخند غمگینی اومد روی لبم و هجوم خاطراتی شیرین از گذشته اومد توی ذهنم، وارد اتاقم شدم و در رو بستم، کل اتاق از بوی گل نرگس پر شده بود و هر لحظه بغض توی گلوم رو بیشتر می‎‎‎‎‎‎کرد و من رو به اعماق گذشته می‎‎‎‎‎‎‎‎‎برد، با قدم‎‎‎‎‎‎‎های لرزونم رفتم سمت گل‎‎‎‎‎ها و هرلحظه قلبم فقط اسم شهاب رو صدا می‎‎‎‎‎‎‎زد، دستم رو بلند کردم و به سمت گل‎‎‎‎‎‎ها بردم که اسمی مثل رعد و برق از ذهنم عبور کرد. بردیا.. . بردیا سعادت.. . همون پسردایی مرموزی که در آخر چهره‎‎‎‎‎شو نشد که ببینم، کنترل افکارم از دستم در رفت. کمال سعادت، گل‎‎‎‎‎‎شفلرا، حلال ماه و دو‎‎‎‎‎‎‎خورشید، طرح روی کتاب.. . هزارتا دلیل دیگه که کمال سعادت همون بردیا سعادته! اما چرا؟ چرا چیزی بهم نگفت و داره این‎‎‎‎‎‎‎‎‎همه پنهون‎‎‎‎‎‎‎کاری می‎‎‎‎‎‎کنه، نفسم باز تنگ شد و تپش قلبم رفت بالا، من چه‎‎‎‎‎‎‎قدر احمق بودم که همون اولش نفهمیدم؛ خدای من از کی انقدر گیج شدم؛ الکس اگه چنین چیزی رو بفهمه به عقلم و تمام آموزش‎‎‎‎‎‎‎‎های که بهم داده از کل ناامید میشه. بی‎‎‎‎‎‎‎‎‎خیال این حرف‏‎‎‎‎‎‎‎ها، من مطمئنم که این کمال همون بردیا‎‎‎‎‎‎‎‎ایی که من باهاش چهارسال پیش چت می‎‎‎‎‎‎‎‎کردمه، الان متوجه‎‎‎‎‎‎‎‎ی اون نگاه‎‎‎‎‎‎‎های نگرانش یا مثلاً این گل‎‎‎‎‎‎ها و کتاب‎‎‎‎‎‎‎ها میشم چون بردیا از تمام این‎‎‎‎‎‎‎ها خبر داشت و همیشه هم من و هم اون درمورد رویاهامون صحبت می‎‎‎‎‎‎‎کردیم و من درمورد خونه‎‎‎‎‎‎‎ی مورد‎‎‎‎‎‎علاقم و این‎‎‎‎‎‎‎که چه چیزهایی رو دارم صحبت می‎‎‎‎‎‎کردم. حدوداّ چهارنیم سال پیش بود که توی سایت فامیل‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎یابی بهم پیام داد و ادعا کرد پسر داییمه و با دادن اسم مادرش و پدرش حرفش رو ثابت کرد، دقیق یادمه من عکس‎‎‎‎‎‎‎هامو همیشه می‎‎‎‎‎‎فرستادم ولی اون فقط در جوابش می‎‎‎‎‎‎‎‎خندید و می‎‎‎‎‎‎گفت یه زمانی می‎‎‎‎‎‎‎رسه که حضوری همو ملاقات می‎‎‎‎‎‎‎کنیم. چون می‎‎‎‎‎‎‎دونستم شهاب خوشش نمیاد و دعوام می‎‎‎‎‎‎کنه هیچ‎‎‎‎‎‎وقت جرات نکردم که از این قضیه صحبتی بکنم، بعد از پنج، شش ماه هم که شهاب اون بلا رو سرم آورد و همه‎‎‎‎‎‎چی رو کلاّ فراموش کردم.
  9. حرف‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎های زیادی برای گفتن داشتم، اماّ بیشترین حرف‎‎‎‎‎‎‎هارو باید کنج‎‎‎‎‎‎‎ترین گوشه‎‎‎‎‎ی قلبت نگه داری و درموردشون صحبت نکنی، این یه درس بزرگی بود که الکس درموردش زیاد صحبت می‎‎‎‎‎کرد ولی دلم بدجوری سنگینی کرده برای همین نفس عمیقی کشیدم و با لحنی آروم گفتم: - یکم حالم گرفته‎‎‎‎‎‎‎ست، راست‎‎‎‎‎‎‎‎شو بخوای بعضی از دخترا رو که می‎‎‎‎‎‎بینم با رضایت خودشون نیومدن بدتر دلم می‎‎‎‎‎‎‎‎گیره. کمال با شنیدن حرفم نیشخندی زد و با غرور گفت: - فکر نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎کردم دل‎‎‎‎‎‎نازک باشی، آخه کسی که زیر دست الکس باشه بی‎‎‎‎‎‎‎‎رحم‎‎‎‎‎‎‎‎‎تر از اونیه که بخواد دل‎‎‎‎‎‎سوزی واسه چندتا دختر بی‎‎‎‎‎‎‎‎‎خانواده بکنه! تک‎‎‎‎‎‎‎خنده‎‎‎‎‎‎‎ای کردم و گفتم: - اوه ببخشید یادم نبود، باید توی این روزگار بی‌ر‎‎‎‎‎‎‎حم باشی. کمال که متوجه‎‎‎‎‎‎‎‎ی طعنه‎‎‎‎‎‎‎ام شد و انگار که حرفی یادش اومده باشه گفت: - این چندوقت اخیر زیادی از حد خسته و کلافه شدیم، هم من و هم تو؛ یه سفر چهار روزه برنامه ریزی کردم برای ویتیر آمریکا. یک‎‎‎‎‎‎‎‎تای ابروم رو بردم بالا و با تعجب گفتم: - ما که کارمون رو تازه شروع کردیم و این‎‎‎‎‎‎‎که حالا چرا ویتیر؟ کمال لبخند مرموزی زد و گفت: - خوب طبق قولی که دادم مادر شهاب سلطانی رو پیدا کردم، توی یکی از آسایشگاه‎‎‎‎‎‎‎‎های ویتیر هستش، با خودم گفتم ببرمت اونجا باهاش هم صحبتی کنی و هم حال و هوات عوض بشه. خوب پیشنهاد خیلی خوبی بود ولی از نظر من یک‎‎‎‎‎‎‎جای کار می‎‎‎‎‎‎‎‎‎لنگه، چون هیچ گربه‎‎‎‎‎‎‎ای در راه رضای خدا موش نمی‎‎‎‎‎‎‎‎گیره. - اگه من بعد از رسیدن به خواسته‎‎‎‎‎‎‎ام بهت نارو زدم و رفتم پیش الکس چی؟ کمال خنده‎‎‎‎‎‎ای کرد و با اعتماد به نفس گفت: - تو این‎‎‎‎‎‎‎کارو نمی‎‎‎‎‎‎کنی. - از کجا انقدر مطمئنی؟ - الکس هر چیزی رو که بهت یاد داده باشه نارو زدن رو یاد نداده، چون به اندازه‎‎‎‎‎‎ی کافی الکس رو می‎‎‎‎‎‎شناسم وقتی یک قولی می‎‎‎‎‎‎‎داد تا آخرش پاش می‎‎‎‎‎‎‎ایستاد. لبخندی از یادآوری اخلاق الکس اومد روی لبم، حق با کمال بود الکس همیشه می‎‎‎‎‎‎گفت حتی وقتی با بدترین دشمنت هم پیمان شدی حق خیانت نداری، اماّ می‎‎‎‎‎‎تونی همه مدل اون رو امتحان کنی. - اوه بله حق با شماست، طبق قولی که دادم بهتون تا آخرش و تا هرموقعه‎‎‎‎‎ای که به حضورم نیاز داشتین من باهاتون همکاری می‎‎‎‎‎‎‎کنم. کمال بازهم از اون لبخندهایی زد که دل سنگ رو هم آب می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کرد و گفت: - فکر کنم یه قول دیگه هم دادیم به هم. کمی فکر کردم و تک‎‎‎‎‎‎‎خنده‎‎‎‎‎‎‎‎ای کردم و گفتم: - اوه بله چشم، لحن صحبتم رو خودمونی‎‎‎‎‎‎‎تر می‎‎‎‎‎‎کنم.
  10. محسن کلافه دستی توی موهاش کشید و با لحنی پشیمون گفت: - می‏‎‎‎‎‎‎خواستم درموردش تحقیق کنم، اماّ اصلاً فرصت نشد چون دقیقاً چندروز بعد.. . *** ملیکا روزها و ساعت‌‎‎‎‎‎‎ها همین‎‎‎‎‎‎جوری پی‎‎‎‎‎‎در‎‎‎‎‎پی می‎‎‎‎‎‎‎گذشت، سه‎‎‎‎‎‎روزی می‎‎‎‎شد که داشتم به کارهای که کمال گفته بود رسیدگی می‎‎‎‎‎کردم، هر ثانیه‎‎‎‎‎‎ای که سپری می‎‎‎‎‎شد حالم بیشتر از خودم و دست رسم روزگار بهم می‎‎‎‎‎‎‎خورد، با دیدن دخترهایی که نصف شون به‎‎‎‎‎‎‎زور دزدیده شده بودن و حال چندان درستی نداشتن و بقیه‎‎‎‎‎ی دخترا که به خواسته‎‎‎‎‎ی خودشون بود و کلی از این‎‎‎‎‎که به شیخ‎‎‎‎‎‎های عرب فروخته بشن خوش‎‎‎‎‎شون می‎‎‎‎‎اومد. اماّ چیزی که این وسط خیلی آزارم می‎‎‎‎‎‎داد چیزهای آشنایی بود که اطرافم می‎‎‎‎‎‎دیدم، مثل کسی شده بودم که کل زندگی شو توی یه حادثه از یاد برده باشه ولی همه‎‎‎‎‎‎‎‎چی براش آشنا باشه؛ باصدای یکی از خدمه‎‎‎‎‎ها از توی فکر بیرون اومدم. - خانم، آقا گفتن برید اتاق کارشون. زیرلب باشه‎‎‎‎‎‎‎‎ای گفتم و از روی مبلی که روبه‎‎‎‎‎‎روی شومینه بود بلند شدم و رفتم سمت اتاق کمال، خدامی‎‎‎‎‎‎‎‎‎دونه این‎‎‎‎‎‎‎بار چی توی اون ذهن مرموزش می‎‎‎‎‎‎‎گذره، باید هرطور که شده با الکس ارتباط برقرار می‎‎‎‎‎‎کردم ولی از یه دیدگاه دیگه اگه بخوام نگاه کنم، الکس اگه متوجه‎‎‎‎‎‎‎ی همچین عملی رو از کمال بشه، نه این‎‎‎‎‎‎که نمی‎‎‎‎‎‎زاره من به هدفم برسم، بلکه مستقیماً پدر کمال رو جلوی چشم‎‎‎‎‎‎‎هاش میاره. جلوی در اتاق کمال مکث کردم و چند تقه به در زدم که صدای کمال باز قلبم رو لرزوند. - بیا داخل. دستگیره‎‎‎‎‎‎‎‎ی در رو پایین کشیدم و در رو هل دادم، کمال پشت پنجره‎‎‎‎‎‎ی اتاقش ایستاده بود و یه لیوان نوشیدنی دستش بود، با دیدن من اومد سمت میز کارش و لیوان رو گذاشت روی میز و رو به من با لبخند گفت: - به ملیکاخانوم، می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎بینم با کارت اخت پیدا کردی. رفتم داخل اتاق و بدون منتظر تعارف نشستم روی نزدیک‎‎‎‎‎ترین مبل و بی‎‎‎‎‎‎‎حال گفتم: - مگه غیر از اخت پیدا کردن کاری دیگه هم میشه انجام داد؟ کمال لحن بی‎‎‎‎‎‎جون و بی‎‎‎‎‎‎‎حالم رو که دید اومد روبه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎روی من نشست و بانگرانی که من واقعاً هربار بیشتر از قبل تعجب می‎‎‎‎‎‎‎‎کردم گفت: - اتفاقی افتاده، قرص‎‎‎‎‎‎‎هاتو که دکتر برات تجویز کرده رو می‎‎‎‎‎‎خوری؟ خوب راستش اونقدری توی این چندسال توی خودم ریخته بودم و از حال دلم برای هیچ‎‎‎‎‎‎‎کس نگفته بودم خسته شدم، نمی‎‎‎‎‎‎دونم چرا در این لحظه با کمال احساس راحتی کردم، انگاری که سال‎‎‎‎‎‎‎‎هاست میشناسمش. کمال که سکوتم رو دید دوباره گفت: - می‎‎‎‎‎‎‎‎تونی بامن راحت باشی، منم قول می‎‎‎‎‎‎دم هرموقعه حرفی توی دلم بود برای تو درد و دل کنم.
  11. حدوداً از چهارسال‎‎‎‎‎‎نیم پیش کسی نامشخص برای ملیکا تقریباً هفته‎‎‎‎‎‎‎ای چهاربار گل‎‎‎‎‎‎‎شفلرا با گلدون‎‎‎‎‎های بزرگ و متن‎‎‎‎‎های عجیب غریب می‎‎‎‎‎‎فرستاد و هویتش هم مشخص نبود، ملیکا فکر می‎‎‎‎‎کرد من اون گل‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هارو براش می‎‎‎‎‎فرستم اماّ من نبودم، کار تو بوده؟ چهره‎‎‎‎‎ی الکس کمی توهم‎‎‎‎‎‎دیگه رفت و سریع گفت: - نه من اصلاً همچین‎‎‎‎‎‎کارهایی رو انجام نمی‎‎‎‎‎‎‎دادم، بعدش هم چرا گل‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎شفلرا باید کسی برای به دست آوردن دل یه دختر بخره، تا جایی که گل‎‎‎‎‎‎رز هستش؟ محسن لبخند غمگینی زد و گفت: - ملیکا عاشق این گل بود و تقریباً کل خونه پر بود از این گل، سلیقه‎‎‎‎‎‎های ملیکا کمی عجیب غریب بودن. با شنیدن حرف محسن بدنم داغ شد از غم، از پشیمونی ولی هیچ‎‎‎‎‎کدوم این‎‎‎‎‎ حس‎‎‎‎‎‎ها فعلاً فایده‎‎‎‎‎ای نداشتن, رو به محسن گفتم: - من اگه اشتباه نکنم تمام چیزهایی که ملیکا بهشون علاقه داشت رو می‎‎‎‎‎‎دونستم ولی هیچ‎‎‎‎‎‎وقت حرفی از همچین گلی نزد، همیشه ازم می‎‎‎‎‎خواست براش گل نرگس بگیرم! - هیچ‎‎‎‎‎کس غیر از من و.. . محسن که انگار اسمی غیر منتظره یادش اومده باشه صورتش قرمز شد و غرید. - پسر دایی ملیکا، اماّ اون‎‎‎‎‎ها هیچ‎‎‎‎وقت هم‎‎‎‎‎دیگه رو حتی ندیدن، فقط یه مدت با ایمیل باهم صحبت می‎‎‎‎‎کردن، قسم می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‌خورم ملیکا حتی چهره‎‎‎‎‎‎‎‎ی پسردایی شو تا الان ندیده. حسی از جنس حسادت، یا شاید هم غیرت ولی هرچی که بود داشت روی اعصابم بدجوری راه می‎‎‎‎‎رفت، سعی کدم آروم باشم، نفس عمیقی کشیدم و گفتم: - اسم پسره چی بود و چه‎‎‎‎‎طور بدون این‎‎‎‎‎که هم‎‎‎‎‎رو دیده باشن به‎‎‎‎‎هم ایمیل می‎‎‎‎‎‎دادن؟ _ اسمش بردیا سعادت بود، اگر اشتباه نکنم توی این سایت‎‎‎‎‎های فامیل‎‎‎‎‎یابی ملیکا عضو شده بود و می‎‎‎‎‎گفت سرگرمی جالبیه، یک‎‎‎‎‎روز که تو اتاق کارم بودم ملیکا با عجله اومد تو اتاق و باهیجان گفت یکی بهش پیام داده و ادعا می‎‎‎‎‎‎کنه پسرداییش هست، اسم پدر و مادرشو گفته و از این‎‎‎‎‎جا بود که مطمئن شدیم پسره داشته درست می‎‎‎‎‎‎‎‎‎گفته، از ملیکا خواستم ازش بخواد عکس‎‎‎‎‎‎‎شو بفرسته، اماّ ملیکا باخنده بهم گفت، پدر این پسر عجب خجالتیه هرچی اصرار کردم عکس‎‎‎‎‎‎شو برام ارسال کنه اون فقط در جوابم میگه، یه‎‎‎‎‎‎روزی میاد که حضوری منو می‎‎‎‎‎بینی؛ ته‎‎‎‎‎‎‎دلم راظی نبود با این پسره‎‎‎‎‎‎ی مشکوک صحبت کنه برای همین چندباری یواشکی می‎‎‎‎‎رفتم توی ایمیل‎‎‎‎‎‎‎های ملیکا و پیام‎‎‎‎‎های که بهم می‎‎‎‎‎‎دادن رو چک می‎‎‎‎‎کردم. دست‎‎‎‎‎‎‎هام از عصبانیت مشت شدن و خواستم چیزی بگم که صدای محسن تو سرم اکو شد. - بردیا سعادت... . الکس هم دقیقاً به همین نکته‎‎‎‎‎ای که من داشتم فکر می‎‎‎‎‎کردم فکر می‎‎‎‎‎کرد چون رو کرد سمت من و گفت؟ - شهاب حق با تو بود، ما هرکسی که اطراف‎‎‎‎‎مون بود زیادی دست کم گرفتیم، بردیا سعادت همچین اسمی رو یادم نمیاد که باهاش برخورد کرده باشم؟ فاطیما سریع گفت: - باید یادآوری کنم که بعضی افراد توی دنیای خلاف تغییر هویت میدن، دقیقاً همون کاری که ملیکا انجام داده بود و اسمش رو به مارانا تغییر داد. آنجلا رو به محسن گفت: - دیگه پیگیری درموردش نکردی، یا مثلاً چهره‎‎‎‎‎شو دیده باشی؟
  12. فاطیما با حیرت و کمی خنده گفت: - باریکلا، من عجب آدم‌های زرنگی دور و اطرافم بودن و خبر نداشتم! الکس نیشخندی زد و باتلخی گفت: - پیش دستی می‎‎‎‎‎‎کنی دخترخاله، ما اگه زرنگ بودیم که یک‎‎‎‎‎‎هفته‎‎‎‎‎س ملیکا باید پیدا شده بود. محسن انگار که حوصله‎‎‎‎‎‎‎ی زار اومدن رو نداشت کلافه گفت: - اتفاقیه که افتاده، جای این حرف‎‎‎‎‎ها از مغزتون استفاده کنید. آنجلا رفت سمت در مخفی و عصبی رو به الکس و محسن گفت: - جای بحث کردن باهم دیگه اونم اینجا بهتره بریم داخل بعد هرکاری خواستید انجام بدین. از هیچ‎‎‎‎‎‎کس دیگه صدایی در نیومد، آنجلا در رو کامل باز کرد و رفت تو، پشت سرش فاطیما رفت، دیدم محسن و الکس دارن به هم نگاه می‎‎‎‎‎کنن و هرکدوم انتظار داره اون یکی بره داخل، منتظر نموندم که برای هم تعارف تیکه‎‎‎‎‎پاره کنن و رفتم سمت در و وارد جایگاه مخفی شدم، با دیدن راه‎‎‎‎‎روایی که با چراغ‎‎‎‎‎‎های کوچیک زرد یکم روشن شده بود یاد فیلم‎‎‎‎‎‎‎های ترسناک افتادم و یک‎‎‎‎‎لحظه خندم گرفت ولی با یادآوری ملیکا که الان توی چه حالیه خند‌‌‎‎‎‎‎‎ه‎‎‎‎‎‎‎‎‎م به بغض تبدیل شد؛ راه‎‎‎‎‎‎‎‎روی درازی بود که باید تا انتها می‎‎‎‎‎‎رفتی، حدوداً ده‎‎‎‎‎‎‎قدم جلوتر دری آهنی بود که آنجلا ایستاد، جلوتر که رفتم کنار در یک آهنی جای اثر انگشت بود و دوربین تشخیص چهره، آنجلا شصتش رو گذاشت روی حسگر اثر انگشت و چهره‎‎‎‎‎شو برد جلوی دوربین، بعد از پنج‎‎‎‎‎‎‎‎ثانیه نور سبزی از دوربین روشن شد و در آهنی با صدای بدی باز شد. آنجلا در رو هل داد و داخل اتاقک شد و با فشار دادن دکمه‎‎‎‎‎‎ای کنار دیوار فضای اتاق کاملاً روشن شد، فاطیما که کمی مکث کرده بود سریع به خودش اومد و رفت داخل اتاق من هم بلافاصله پشت فاطیما رفتم داخل، فضای اتاق رو نگاهی گذرا انداختم که مطمئن شدم این‎‎‎‎‎‎‎جارو مخصوص همین صحبت‎‎‎‎‎‎‎های پنهانی انتخاب کردن چون به جزء شش مبل تک‎‎‎‎‎‎نفره‎‎‎‎‎ی راحتی و یک میز بزرگ وسط اتاق چیز دیگه‎‎‎‎‎ای نبود، البته اگه باز دیوار مخفی‎‎‎‎‎ای ظاهر نشه؛ الکس به مبل‎‎‎‎‎‎ها اشاره‎‎‎‎‎‎ای کرد و زیرلب گفت: - راحت باشید. هرکسی رفت سمت مبلی که بهش نزدیک‎‎‎‎‎تره؛ با نشستن همه‎‎‎‎‎‎مون چندلحظه سکوت سنگینی توی فضای اتاق پی‎‎‎‎‎‎چیده بود و فقط صدای نفس کشیدن‎‎‎‎‎‎هامون بود که توی فضای اتاق به گوش می‎‎‎‎‎رسید؛ فاطیما سکوت رو شکست و رو به من و محسن کرد و گفت: - خوب آقایون راحت باشید؛ شما چه موضوعی توی ذهن‎‎‎‎‎‎‎تون هست؟ - مکثی کردم و به محسن نگاهی انداختم که دیدم اون هم مثل من سکوت کرده؛ لبم رو با زبونم تر کردم و سعی کردم که جوری حرف نزنم که فعلاً به الکس بر بخوره، برای همین اول رو کردم سمت الکس و گفتم؟ - الکس قبل از موضوع اصلی که بگم می‎‎‎‎‎‎خواستم سوالی رو از تو بپرسم؟ - می‎‎‎‎‎شنوم.
  13. - بهتره گوشی‌‎‎‎‎‎‎‎‎هارو از خودمون دورتر یه‎‎‎‎‎‎‎‎جای دیگه بذاریم، چون هیچ‎‎‎‎‎‎وقت نباید حریف مقابل رو دست کم بگیریم. الکس و آنجلا هم از روی تخت بلند شدن؛ الکس که گوشیش توی دستش بود رو گذاشت روی میزکنار تخت، آنجلا هم گوشی‎‎‎‎‎‎‎شو گذاشت کنار گوشیه الکس، من و فاطیما هم همین‎‎‎‎‎‎‎کار رو انجام دادیم؛ منتظر به الکس نگاه کردم تا چیزی بگه ولی انگار اون‎‎‎‎‎‎‎هم به اندازه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی من گیج و کلافه بود، آنجلا که متوجه‎‎‎‎‎‎ی سنگین بودن فضای اتاق شد سریع گفت: - من فکر همه‎‎‎‎‎‎‎جا رو کردم. رفت سمت در اتاق و ادامه داد. - شما فقط دنبال من بیاید. هرسه‎‎‎‎‎‎‎مون بدون این که چیزی بگیم پشت آنجلا از اتاق بیرون رفتیم؛ آنجلا واقعاً باهوش بود برای همینم بود که الکس هیچ‎‎‎‎‎وقت توی کارهایی که می‎‎‎‎‎‎خواست انجام بده شکست نمی‎‎‎‎‎‎خورد، از پله‎‎‎‎‎‎‎‎ها اومدیم پائین و آنجلا داشت به سمت در خروجی عمارت می‎‎‎‎‎‎رفت، زیرچشمی به فاطیما نگاهی انداختم، دختری ریز اندامی بود ولی زرنگ و باهوش این‎‎‎‎‎طور که معلومه این دختره توی دم و دستگاه الکس خیلی مهمه و کارهای زیادی رو براش انجام میده، توی تمام این مدتی که درمورد الکس تحقیق می‎‎‎‎‎‎‎کردم تا انتقام مرگ ملیکا رو بگیرم هیچ ردی از این دختره نبود. از عمارت رفتیم بیرون، داشتیم به سمت پشت عمارت می‎‎‎‎‎‎رفتیم که از دور محسن رو دیدم، به بقییه هم که نگاه کردم دیدم متوجه‎‎‎‎‎‎ی اومدن محسن شدن چون آنجلا و الکس وایستادن و منتظر به محسن نگاه کردن تا اون‎‎‎‎‎‎‎‎هم به جمع‎‎‎‎‎‎‎ما ملحق بشه، محسن که توقف مارو دید قدم‎‎‎‎‎‎هاش رو تندتر کرد و دقیقاً روبه‎‎‎‎‎‎‎روی الکس ایستاد و با عجله گفت: - من به یه‎‎‎‎‎‎‎‎چیزهای توی گذشته مشکوک شدم! آنجلا باصدایی نسبتاً آروم گفت: - شهاب هم تقریباً نظر تورو داشت ولی اینجا جای این صحبت‎‎‎‎‎ها نیست، الان هم داشتیم می‎‎‎‎‎رفتیم جایی که بهتر بشه حرف زد. محسن نگاهی گذرا به همه‎‎‎‎‎مون انداخت و رو به من گفت: - تو بهتر از هر کسی می‎‎‎‎‎تونی گذشته رو زیر و رو کنی، سعی کن مغزت رو کار بندازی. لبخندی زدم و سرم رو به نشونه‎‎‎‎‎‎‎‎ی باشه تکون دادم که الکس تک‎‎‎‎‎سرفه‎‎‎‎‎‎ای کرد و گفت: - بهتره که بریم. آنجلا جلوتر از همه حرکت کرد و ماهم پشت‎‎‎‎‎‎‎سر آنجلا قدم برداشتیم، محسن تنها کسی بود که بهتر از هرکسی من رو می‎‎‎‎‎شناخت؛ من هوش و ذکاوت خاصی توی پیدا کردن معماهای گذشته داشتم و البته چیزی رو از قلم نمی‎‎‎‎‎‎‎نداختم؛ به پشت عمارت که رسیدیم رو به دریا بود و یه آلاچیق بزرگ با میز و صندلی گذاشته بودن، شناختی که از الکس دارم منظورش از جای پنهانی صحبت کردن صددرصد آلاچیق پشت عمارت با نمای دریا نبوده، حدسی که زده بودم هم همچین بی‎‎‎‎‎‎‎‎ربط نبود چون الکس سریع به اطراف نگاه کرد و آنجلا وقتی دید الکس داره محوطه رو برسی می‎‎‎‎‎کنه سریع رفت سمت آلاچیق و دستش رو برد زیر میز سنگی که وسط آلاچیق قرار داشت، بعد از لمس کردن چیزی که زیر میز پنهان شده بود صدای باز شدن دری از پشت سرم شنیدم و با تعجب برگشتم دیدم دیوار پشتی عمارت که همش سنگ بود و هیچ ردی از این‎‎‎‎‎که اینجا دری وجود نداره باز شد، بازهم آنجلا واقعاً من رو متعجب کرد چون یکم زیادی از حد باهوش بود.
  14. از‎‎‎‎‎‎ لحن صحبت کردن ملیکا تعجبی نکردم چون اون یک دختر نبود بلکه فرشته‎‎‎‎‎ای بود که تصمیم داشت قلب و روح‎‎‎‎‎ من رو باهم بدره، اماّ چرا داره تشکر می‎‎‎‎‎کنه، خودم رو نباختم و بامهربونی گفتم: - چی‎‎‎‎‎شده عروسک کوچولوی من مهربون شده؟ - شهابمم، بابت گلی که برام فرستادی واقعاً نمی‎‎‎‎‎‎دونم الان روی زمین باشم یا آسمون. با شنیدن اسم گل تعجب کردم، آخه من که گلی نفرستاده بودم، کی از طرف من یا چیز دیگه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای گل برای ملیکا فرستاده؟ - الهی من دور اون صدات بگردم فرشته کوچولوی من. - اوم میگما شهاب؟ - عمر شهاب؟ - می‎‎‎‎‎‎دونستی اندازه اشک گنجشک دوستت دارم، چون گنجشک اگه گریه کنه می‎‎‎‎‎‎میره. قلبم هری ریخت، این دختر تصمیم داره من رو جوون مرگ کنه با این ناز و اداهاش. *** زمان‎‎‎‎‎‎‎حال محکم زدم توی سرم و باخودم گفتم: - ای پسره‎‎‎‎‎‎‎ی احمق، چرا من همون موقعه یادم رفت که این موضوع رو پیگیری کنم چون دقیقاً یادمه اون موضوع به همون‎‎‎‎‎‎‎‎جا تموم نشد چون بارها و بارها همین موضوع تکرار شد و منه احمق ساده حتی پیگیری نکردم که بفهمم قضیه از چه قراره. اول از همه باید به الکس جریان‎‎‎‎‎‎‎رو بگم، شاید چهارسال پیش همه‎‎‎‎‎‎‎‎ی این بازی‎‎‎‎‎‎‎ها زیر سر خود الکس بوده باشه، به در اتاق آنجلا رسیدم و چندتقه به در زدم که صدای الکس اومد. - بیا داخل. دستگیره رو کشیدم پائین و در رو باز کردم، به داخل اتاق نگاهی گذرا انداختم، آنجلا، الکس و دخترخاله‎‎‎‎‎‎‎‎ی الکس که اسمش فاطیما بود توی اتاق روی تخت نشسته بودن که الکس با دیدن چهره‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی من گفت: - به چیز جدیدی برخورد کردی؟ - خوب چیز جدیدی نیست ولی فکری به سرم زد. الکس خواست حرفی بزنه که آنجلا زودتر باچهره‎‎‎‎‎‎ی نگران گفت: - هر حرفی رو که می‎‎‎‎‎‎‎خواید بزنید، اینجا جایی نیست که زده بشه. آنجلا داشت درست می‎‎‎‎‎‎گفت الان توی همچین موقعیتی نباید ریسک رو قبول کنیم و احتیاط شرط عقله؛ فاطیما از روی تخت بلند شد و گوشی‎‎‎‎‎‎‎شو از جیب شلوارش در آورد و گفت:
  15. من شخصی نبودم که زود کنار بکشم و ناامید بشم، فقط دیگه چیزی نداشتم توی زندگیم که براش بجنگم، نه چرا دارم؛ چندین دلیل دارم که هرکدوم‎‎‎‎‎‎‎‎شون هم من رو از نو می‎‎‎‎‎‎‎سازن و هم نابود... . *** شهاب به جرات قسم می‎‎‎‎‎‎‎‎خورم توی این یک‎‎‎‎‎‎‎‎هفته‎‎‎‎‎‎‎ای که ملیکا رو دزدیده بودن بدترین روزهای عمرم داشتن سپری می‎‎‎‎‎‎شدن وقتی که خبر مرگ ملیکا رو برام آوردن و فکر می‎‎‎‎‎‎کردم که مرده حتی ذره‎‎‎‎‎‎ای تصور نمی‎‎‎‎‎‎کردم روزی برسه که حال و روزم از اون‎‎‎‎‎‎ روزها بدتر باشه، روحیه‎‎‎‎‎‎ی ملیکا خیلی لطیف و ضعیف بود برعکس چیزی که سعی داشت وانمود کنه، اماّ من ملیکا رو از خودش قشنگ‎‎‎‎‎‎‎‎تر می‎‎‎‎‎شناختم، دختری که با اومدنش توی زندگیم معنای تمام زندگی کردن رو بهم یاد داد ولی من پر بودم از انتقامی پوچ و کهنه، من احمقی که عشق به اون بزرگی رو فدای انتقامی کهنه کردم که با تصمیم احمقانه‎‎‎‎‎‎‎ای که گرفتم هم خودم و هم عشقم رو نابود کردم. دقیقاً بعد از این‎‎‎‎‎که صحبتم با الکس تموم شد، با دافنه وسایل‎‎‎‎‎‎‎‎هایی که بیشتر نیاز می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎شدن مثل مدارک‎‎‎‎‎‎هارو جمع کردیم و رفتیم سمت فرودگاه و اومدیم ترکیه، می‎‎‎‎‎‎‎‎‎خواستم با دافنه به آپارتمان خودم برم که الکس تماس گرفت و گفت که بهتره تا پیدا شدن ملیکا همه‎‎‎‎‎‎مون پیش هم‎‎‎‎‎دیگه باشیم، اولش نمی‎‎‎‎‎‎خواستم قبول کنم ولی خوب باید برای امنیت دافنه هم که شده قبول می‎‎‎‎‎کردم؛ الان که یک‎‎‎‎‎‎‎هفته‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎است از اومدنم به عمارت الکس می‎‎‎‎‎گذره و هر روز که بیشتر رو به جلو می‎‎‎‎‎‎‎ریم بیشتر عصبی و سردرگم میشم از نبود ملیکا؛ اماّ فکری وحشناک از سرم خطور کرد که تنم رو لرزوند، اگه ملیکا رو پیدا نکنیم و خدایی نکرده بلایی سرش اومده باشه حتی لحظه‎‎‎‎‎ای درنگ نمی‎‎‎‎‎‎کنم و همون‎‎‎‎‎جوری که یه روزی به ملیکا قول دادم خودم رو خلاص می‎‎‎‎‎‎‎‎کنم؛ ذهنم خیلی شلوغ بود برای همین اول باید تمرکزم رو جمع می‎‎‎‎‎‎‎کردم تا بتونم تصمیم درست رو بگیرم، امیربراتی رو فعلاً باهاش کاری ندارم چون نمی‎‎‎‎‎‎‎‎خوام وقتم رو الکی صرف اون پسره‎‎‎‎‎‎‎ی احمق بکنم، باید می‎‎‎‎‎‎فهمیدم ملیکا رو کی تونسته به خودش جرات بده و بدزده، چون اکثر کله‎‎‎‎‎گنده‎‎‎‎‎‎های اطراف می‎‎‎‎‎‎دونستن که ملیکا خط قرمز من و الکسه و کسی که ضعیف باشه همچین جراتی رو به خودش نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎ده و وارد جنگ با من و الکس نمیشه، اماّ شاید کسی هست که من یا الکس از قلم انداختیم، شاید فقط فکر می‎‎‎‎‎کنیم که ضعیفه و نمی‎‎‎‎‎تونه از پس این‎‎‎‎‎‎‎کار بر بیاد؛ اماّ باید لیست تمام اسامی رو دربیاریم و از اول مرور کنیم، باید سنجیده قدم برداریم، اول از همه این بود که به هیچ‎‎‎‎‎کدوم نگهبان‎‎‎‎‎ها نمی‎‎‎‎‎شد اعتماد کرد و خودمون باید دنبال کارها می‏‎‎‎‎‎‎‎رفتیم، دومین گزینه این بود که آنجلا زن قوی و قوی‎‎‎‎‎‎ای هست و می‎‎‎‎‎‎تونه اطلاعاتی رو که می‎‎‎‎‎‎خوایم برامون در بیاره. از روی تخت بلند شدم و از اتاق زدم بیرون، باید با الکس صحبت می‎‎‎‎‎‎کردم و از اول همه‎‎‎‎‎چی رو برنامه‎‎‎‎‎‎ریزی می‎‎‎‎‎‎کردیم. به سمت اتاق الکس رفتم و بدون این‎‎‎‎‎که در بزنم در اتاق رو باز کردم و رفتم داخل، اطراف اتاق رو نگاه کردم الکس توی اتاق نبود، پس حتماً رفته پیش آنجلا یا شاید هم بیرون از عمارت؛ گوشی‎‎‎‎‎‎‎مو از جیب شلوارم در آوردم و شماره‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی الکس رو گرفتم که بعد از چهارمین بوق صدای الکس پشت گوشی پیچید: - بله شهاب؟ - الکس فکری به سرم زد، اومدم اتاقت نبودی. - اتاق مادرمم بیا اونجا. اتاق آنجلا انتهای سالن طبقه‌‎‎‎‎‎‎ی دوم بود، نفس عمیقی کشیدم و رفتم سمت اتاق آنجلا، چندقدم که رفتم خاطراتی مثل رعد و برق از ذهنم خطور کرد. *** چهارسال قبل گوشیم زنگ خورد که با دیدن اسم ملیکا لبخندی اومد روی لبم. - جانم خانوم، خانوما؟ صدای پر از ذوق ملیکا پشت گوشی پی‎‎‎‎‎چید که باخوش‎‎‎‎‎‎حالی زیاد گفت: - وای شهابم آخه من قربون اون چشم‎‎‎‎‎های برفی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ت برم، چه‎‎‎‎‎‎‎‎قدر تو مهربونی.
  16. از این مدل صحبت کردنش دلم هری ریخت، نه این‎‎‎‎‎‎‎که دلم برای کمال لرزیده باشه، بل‏‎‎‎‎‎‎که یاد شخصی دیگه‏‎‎‎‎‎‎‎ای افتادم که همین‎‎‎‎‎قدر نگران تغذیه‎‎‎‎‎‎ی من بود؛ منم مثل خودش یکم اخلاقم رو نرم کردم و آروم گفتم: - خیلی وقته که معده‎‎‎‎‎‎ام غذا زیاد قبول نمی‎‎‎‎‎کنه ولی تا جایی که بتونم می‎‎‎‎‎‎خورم خیالت راحت. کمال لبخندی زد و رفت سمت در تا بره بیرون، قبل از این‎‎‎‎‎‎‎‎که بره گفت: - شدی مثل دخترکوچولوهایی که غذا نمی‎‎‎‎‎‎خورن مادرهاشون با پفک گول‎‎‎‎‎شون می‎‎‎‎‎‎زنن تا شاید کمی غذا بخورن. از حرفش خندم گرفت و خنده‎‎‎‎‎‎‎ای کردم، کمال هم لبخندی زد و از اتاق رفت بیرون؛ از روی تخت بلند شدم که باز یکم سرگیجه گرفتم ولی در اون حدی نبود که جایی رو نبینم، رفتم سمت صندلی و نشستم، به سینی غذا نگاه کردم که باز توی فکر فرو رفتم، شاید من بی‎‎‎‎‎‎‎‎دلیل دارم نگران می‎‎‎‎‎‎شم و شک می‎‎‎‎‎‎کنم ولی هرجور که فکر می‎‎‎‎‎‎‎‎کنم یا از هر دیدی که نگاه می‎‎‎‎‎‎‎کنم بازهم یه چیزی که نه همه‎‎‎‎‎چی توی این‎‎‎‎‎‎جا عجیب غریبه، از طراحی‎‎‎‎‎‎های خونه بگیر تا کتا‎‎‎‎ب‎‎‎‎‎‎‎‎ها، یا کلاً هرچیزی که من علاقه‎‎‎‎‎‎‎‎ی شدیدی داشتم بهش توی اینجا بود، از همه این‎‎‎‎‎‎‎ها به کنار اخلاق کمال یه‎‎‎‎‎جوری غیرعادی بود، جوری رفتار می‎‎‎‎‎‎کرد که انگار سال‎‎‎‎‎هاست من رو می‎‎‎‎‎‎شناسه و جوری صحبت می‎‎‎‎‎‎کنه که هم گیج بشی و هم آگاه، باضعف شدیدم از فکر اومد بیرون و به غذاها نگاهی دوباره انداختم، سالادماکارنی، دلمه برگ‎‎‎‎‎‎مو، آشک و استیک بود خوب این حجم از غذا رو چهارنفر می‎‎‎‎‎‎خوردن بازهم زیاد می‎‎‎‎‎اومد، بعد کمال از من توقع داشت که همه‎‎‎‎‎رو بخورم، اماّ لامصب غذاهایی که آورده بود رو من به انداره‎‎‎‎‎‎ای دوست داشتم که مثل گاو می‎‎‎‎‎خوردم، خودم به خودم خندیدم و خم شدم اول بشقاب سالاد ماکارنی رو برداشتم و شروع کردم به خوردن، یکم که خوردم تازه فهمیدم که چه‎‎‎‎‎‎قدر گرسنم بوده و من از بس فکرهای مختلفی توی ذهنم بوده که متوجه این هجم از گرسنه بودن رو نفهمیدم، حدوداً نصف بشقابم رو که خوردم گذاشتمش روی میز و بشقاب آشک رو برداشتم، معدم پر شده بود ولی خوب از طرفی که چندروزی بود که هیچی کلاً نخورده بودم سعی کردم یکم بیشتر از حد معمولم بخورم تا یکم سرپا بشم و بتونم که کارهای کمال رو هرچه سریع‎‎‎‎‎‎تر انجام بدم و از شرش خلاص بشم، دو سه‎‎‎‎‎تا قاشق بیشتر نخوردم چون حس کردم اگه یک قطره بیشتر چیزی بخورم تمام غذایی که الان خوردم رو کف اتاق بالا میارم، از روی صندلی بلند شدم و رفتم سمت پنجره و به بیرون نگاه کردم، پنجره‎‎‎‎‎‎ی اتاق فقط دریا رو نشون می‎‎‎‎‎داد، پایین پنجره صخره‎‎‎‎‎‎‎های بزرگ بودن که امواج دریا با شدت بهشون می‎‎‎‎‎خورد، چون هوا امروز یکم گرفته و ابری بود، دلم هوای تازه می‎‎‎‎‎‎خواست ولی پنجره هیچ دست‎‎‎‎‎‎‎گیره‎‎‎‎‎ای نداشت تا بشه باز کرد، بی‎‎‎‎‎‎خیال هوای آزاد شدم و به دریا خیره شدم، حال و هوای درونم دقیقاً مثل دریا بود، طوفانی و ابری ولی هیچ جونی برای بارندگی نداره؛ چهره‎‎‎‎‎‎‎ی الکس و شهاب اومدن جلوی چشم‎‎‎‎‎‎هام، با این‎‎‎‎‎که الکس این بلاهارو سرم آورده بود و من به خاطر حس انتقام جویانه‎‎‎‎‎‎ی الکس هست که الان توی همچین وضعیتی هستم و تبدیل شدم به یه آدم بی‎‎‎‎‎رحم و قاتل ولی توی هرگوشه‎‎‎‎‎‎‎‎ی قلبم که می‌‎‎‎‎‎‎گشتم هیچ حس نفرتی به الکس پیدا نمی‎‎‎‎‎‎کردم، مخصوصاً که الان فهمیدم که الکس برادرمه و چه بلاهای به سرش اومده تا الان خودم و بلاهایی که سر خودم اومده رو به کل فراموش می‎‎‎‎‎‎‎کردم، از الکس که بگذریم یادآوری چشم‎‎‎‎‎‎های شهاب بدجوری دلم رو بی‎‎‎‎‎‎قرار می‎‎‎‎‎‎‎کرد، اماّ من تصمیم خودم رو گرفته بودم آخر تمام این قضیه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ها خودم رو با سم داخل انگشتر به پایان می‎‎‎‎‎رسوندم چون اگر حتی یک دلیل برای زندگی کردن داشتم بعد از شنیدن مریضیم پر کشید.
  17. چشم‎‎‎‎‎‎هام از تعجب گرد شدن ولی زود به خودم اومدم و بالحنی مملو از خشم گفتم: - یادم نمیاد از زندگیم چیزی براتون تعریف کرده باشم؟ کمال تک‎‎‎‎‎‎‎خنده‎‎‎‎‎ای کرد و دستش رو کرد لای موهاش و گفت: - خوب چی بگم والله؛ من همه‎‎‎‎‎‎چی رو راجب‎‎‎‎‎‎تو می‎‎‎‎‎‎‎دونم حتی شاید بیشتر از خودت از زندگیت خبر دارم. تعجبی نکردم، خوب معمولی بود که بره در موردم تحقیق کنه، چیزی که زیادی عجیب بود این‎‎‎‎‎‎‎‎بود که این زیادی از حد می‎‎‎‎‎‎‎‎‎دونست، تا اون‎‎‎‎‎‎‎جایی که من یادم میاد الکس درمورد من به کسی زیاد توضیح نمی‎‎‎‎‎‎داد و خیلی وقت بود که هویتم رو عوض کرده بود و تا الان کسی چیزی نفهمیده بود غیر از کسانی که خودمون انتخاب می‎‎‎‎‎‎کردیم، این‎‎‎‎‎‎‎طور که معلومه کمال قدرت زیادی داشت و الکس کمی اون‎‎‎‎‎‎‎رو دست‎‎‎‎‎کم گرفته بود. - خوب من چیزی ندارم که بخوام پنهان کنم، هرچیزی که هست اکثراً خبر دارن، شما هم لازم نبود خودتون رو توی زحمت بندازین برای تحقیق درمورد بنده. چندتقه به در خورد که کمال محکم و کوتاه گفت: - بیا داخل. در باز شد و خدمتکار مسنی که حجاب کاملی داشت وارد اتاق شد، سینی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای متوسط دستش بود که نتونستم از این‎‎‎‎‎‎جایی که نشستم ببینم چی داخل سینی هست، داشت می‎‎‎‎‎‎‎‎اومد سمت تخت که کمال رو کرد به من گفت: - توی تخت بخوری راحت‎‎‎‎‎‎‎تری یا بگم بذاره روی میز عسلی و بلندشی روی صندلی بخوری؟ - خوب از این‎‎‎‎ لوس بازی‎‎‎‎‎‎‎ها خوشم نمی‎‎‎‎‎‎‎‎اومد که ناز کنم توی تخت زیادی استراحت کنم برای همین گفتم: - ممنونم، بی‏‎‎‎‎‎‎زحمت بزاره روی میزعسلی، من خوشم نمیاد زیاد توی تخت باشم بدتر احساس مریضی می‎‎‎‎‎‎کنم. خدمتکار بدون حرف راهش رو کج کرد و به سمت میزعسلی رفت و سینی رو گذاشت روی میزعسلی، و منتظر به من و کمال نگاه کرد که کمال گفت: - ممنون می‎‎‎‎‎‎تونی بری. خدمتکار یکم خم شد و ادای احترام درآورد که یکم باعث تعجبم شد ولی چیزی به روی خودم نیاوردم، خدمتکار از اتاق رفت بیرون؛ کمال رو به من کرد و گفت: - سرم تو الان از دستت در میارم، پاشو غذاتو بخور که رنگ تو صورتت نیست. چهارسالی میشد که کسی این‎‎‎‎‎‎‎‎طور نگرانم نبود و اهمیتی به غذا خوردنم نمی‎‎‎‎‎‎‎‎دادن، الکس هیچ‎‎‎‎‎‎‎وقت توی این چهارسال جوری رفتار نکرد که لوس بشم یا بدعادت بار بیام، اماّ کمال جنس رفتارش دقیق مثل شهاب بود؛ همون‎‎‎‎‎‎‎جور مهربون و دلسوز؛ کمال سوزن سرم رو از دستم در آورد و از روی تخت بلندشد و گفت: - من فعلاً می‌‎‎‎‎‎‎‎رم تا راحت غذاتو بخوری، این‎‎‎‎‎‎‎هم تاکید کنم که یک‎‎‎‎‎‎ساعت دیگه میام بهت سر می‎‎‎‎‎‎زنم و بهتره که کل غذاتو خورده باشی وگرنه کلاه‎‎‎‎‎‎‎‎مون میره تو هم.
  18. اون زن که حالا فهمیده بودم اسمش طنازه با محبت خاصتی که توی چشم‎‎‎‎‎‎هاش بود گت: - باشه موردی نداره، فقط من چندتا نسخه می‎‎‎‎‎‎‎نویسم بده بچه‎‎‎‎‎ها تهیه کنن تا شب بیارن. کمال زیرلب باشه‎‎‎‎‎‎ای گفت و از روی تخت بلند شد و رفت سمت میزعسلی، از روی میز عسلی دوتا پوشه پرونده بود، اون‏‎‎‎‎‎‎‎‎هارو برداشت و رو کرد سمت من و گفت: - حالت که بهتر شد این‎‎‎‎‎‎‎هارو دقیق بخون. رو به طناز کرد و دوباره گفت: - توهم بی‎‎‎‎‎‎زحمت برو آشپزخونه به آشپز بگو سینی‎‎‎‎‎‎‎‎ای که آقا بهت سفارش کرده بوده رو آماده کن و به اتاق ملیکا بیاره. طناز سرش رو به علامت باشه تکون داد و رو به من گفت: - شب دوباره میام و بهت سر می‎‎‎‎‎‎‎زنم عزیزم. منم با لبخند گفتم: - ممنونم طناز. - فعلاً. طناز گوشی‎‎‎‎‎‎‎شو از روی میزکنار تخت برداشت و بدون هیچ حرف دیگه‎‎‎‎‎‎‎ای از اتاق رفت بیرون؛ کمال اومد کنار من و روی تخت نشست و با محبتی که من رو به تعجب می‎‎‎‎‎‎‎‎انداخت گفت: - الان غذا میارن تا ته‎‎‎‎‎‎‎شو باید بخوری خیلی ضعیف شدی، ببینم این آقاالکس تورو به چشم یه تراکتور نگاه می‎‎‎‎‎‎کرده که هیچ اقدامی برای بهبودت انجام نمی‎‎‎‎‎‎داده؟ با حرفش انگار روی قلبم اسید ریختن، تمام تنم گر گرفت و چندحس مختلف داشتن درونم غوغا به‎‎‎‎‎‎پا می‎‎‎‎‎‎‎‎کردن، ترس، غم، بی‎‎‎‎‎‎کسی و از همه بدترش پوچی؛ هرچی فکر کردم که جوابی بدم دندون شکن باشه ولی هیچ جمله‎‎‎‎‎‎ای توی ذهنم نیومد که هیچ، بدتر از همه این بود که حق با کمال بود هرچی هم که من سعی داشتم خودم رو آروم کنم هیچ اثری نداشت و بدتر گیج می‎‎‎‎‎‎‎‎‎شدم، لبم رو با زبونم‏‎‎‎‎‎‎‎تر کردم و باصدایی که به‎‎‎‎‎‎زور در می‎‎‎‎‎‎اومد گفتم: - من و الکس همکار بودیم دلیلی نداره که باید نگران حال من باشه، این خودم بودم که همه‎‎‎‎‎‎چی رو سرسری گرفتم. - اماّ اون از وضعیت جسمیت باخبر شده بود و این‎‎‎‎‎‎‎رو ازت پنهان کرده بود تا به نقشه‎‎‎‎‎‎های کثیف خودش رسیدگی کنه. آهی کشیدم و باطعنه گفتم: - خوب هرچی باشه، هر آدمی به فکر منفعت خودشه، الکس هم مثل تمام مردم دیگه، اون هم همین‎‎‎‎‎‎‎کارو کرد ولی اینم بگم که همین الکس بود که من رو از یه آدم ساده به اینی که الان جلوت نشسته تبدیل کرد. کمال مثل این‎‎‎‎‎‎‎که قصد نداشت توی بحث با من کم بیاره چون با همون لحن ادامه داد. - اینم بگم که همین الکس بود که تورو از زندگیت بیرون کشید و به این راه آورد.
  19. کمال با نگرانی پشت کمرم رو می‎‎‎‎‎‎‎‎مالید، چشم‎‎‎‎‎‎‎‎هام دوباره سیاهی رفت و آخرین چیزی رو که دیدم چشم‎‎‎‎‎‎‎‎های مشکیه نگران کمال بود. با پچ‌‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎پچ کردن چندنفر بالای سرم از خواب شیرینی که بودم بیدار شدم، دستم رو خواستم دراز کنم و چشم‎‎‎‎‎‎‎هام رو بمالم که پشت دستم سوخت و صدایه گیرایه کمال ازطرف راست تخت اومد که گفت: - ای‎‎‎‎‎‎خدا از دست تو دختر دستت رو نکش سرم بهت وصله. چشم‎‎‎‎‎‎‎‎هام و باز کردم و به اطرافم نگاه کردم، تو اتاق قبلی که از خواب بلند شدم نبودم، این یکی اتاق فرق داشت، دور تا دور اتاق گلدون‎‎‎‎‎‎‎‎های گل‎‎‎‎‎‎‎شفلرا گذاشته بودن و برعکس اتاق قبلی یه پنجره‎‎‎‎‎‎‎‎ی سراسری بزرگ که مثل خود اتاق‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کار کمال شیشه‎‎‎‎‎‎‎هاش دودی بود، یه اتاقک شیشه‎‎‎‎‎‎‎ای گوشه اتاق بود یکم که دقت کردم دیدم حمامه، دقیقاً مثل دوتا اتاق قبلی دور تا دور دیوار اتاق قفسه‎‎‎‎‎‎‎‎‎های کتاب بود، اماّ فرقش این بود قفسه‎‎‎‎‎‎‎ها از سقف وصل شده بودن تا پائین و تمام طبقه‎‎‎‎‎‎‎ها پر از کتاب‎‎‎‎‎‎‎های مختلف بودن، سمت پنجره دوتا مبل تک‎‎‎‎‎‎‎‎نفره راحتی گذاشته بودن که به رنگ صورتی کم‎‎‎‎‎‎‎رنگ بود و یک میز عسلی هم وسط گذاشته بودن. تمام توانم رو جمع کردم و بدون این که دستم رو که بهش سرم وصل بود تکون بدم نشستم؛ کمال پائین تختم نشسته بود و با نگرانی به صورتم نگاه می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کرد، یه زنی حدوداً 35 ساله بالا سرم ایستاده بود و داشت آمپولی رو توی سرم تزریق می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کرد، زن که متوجه‎‎‎‎‎‎‎ی نگاهم به خودش شد با مهربونی گفت: - الان بهتری عزیزم؟ با بی‎‎‎‎‎‎‎‎‎حالی جواب دادم. - آره بهترم؛ ممنون. کمال برعکس چند لحظه قبل که حسابی نگران بود، باخونسردی گفت: - خیلی ضعیف شدی، این‎‎‎‎‎‎‎جوری بخواد پیش بره زنده نمی‎‎‎‎‎‎مونی، امیربراتی راجبع مریضیت بهم گفت، فکر نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎کردم اینقدرهاهم وضع جسمی بدی داشته باشی. حرفی برای گفتن نداشتم، اماّ کم هم نیاوردم و منم مثل خودش باخونسردی گفتم: - ممنونم که نگران حالم شدین ولی مطمئن باشید من تا حلوای شما رو نخورم نمی‎‎‎‎‎‎میرم. کمال اومد جوابم رو بده که زن زودتر گفت: - به‎‎‎‎‎‎‎جای این‎‎‎‎‎‎‎‎حرف‎‎‎‎‎‎های بی‎‎‎‎‎‎ربط، بهتره که ملیکاخانوم توی این‎‎‎‎‎‎‎چند روز حسابی تقویت بشه، مشکل قلبی‎‎‎‎‎‎‎‎شون هم فعلاً چیزی نیست که راجبش نگران باشیم. کمال رو کرد به اون زن و گفت: - طناز از نظر من مولتی ویتامین‎‎‎‎‎‎‎هارو به سرم تزریق کنیم این‎‎‎‎‎‎جور زودتر نتیجه می‎‎‎‎‎بینیم.
  20. بیشتر از هرچیزی که ذهنم رو درگیر کرده بود طراحی آشنای اتاق‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ها و جلد کتاب بود، اماّ خوب الان موقعی نبود که من بخوام فکرم رو درگیر این موضوع بکنم، یکم ذهنم رو جمع‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎وجور کردم و گفتم: - خوب الان فکر کنم دیگه مشکلی نباشه، شما فقط هرکاری رو که دقیق من باید انجام بدم رو برام داخل فلش یا پرونده خلاصه کنید که من طبق خواسته‎‎‎‎‎‎‎‎‎هاتون کارهام رو برنامه ریزی کنم. - نگران نباشید من همه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی کارهارو براتون ردیف کردم، موضوع دیگه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای که باید بهتون بگم اینه که بیایم باهم راحت باشیم چون قراره یه زمان طولانی مدتی رو در کنار هم‏‎‎‎‎‎‎‎‎دیگه کار کنیم. مکثی کرد و دوباره ادامه داد. - امروز رو استراحت کنید، فردا چندنفر قراره بیان و تغییر چهره‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎تون رو درست کنن. اخمی ریز روی پیشانیم نشست و با بدخلقی گفتم: - از نظر من که همچین چیزی لازم نیست! - مطمئن باشید که من هرچیزی رو که به نفع‎‎‎‎‎‎‎‎‎تون باشه همون رو انجام میدم، تیم جاسوسی شهاب سلطانی خیلی قوی و گسترده‎‎‎‎‎‎‎ای هست، نمی‎‎‎‎‎‎‎خوام که مشکلی ایجاد کنند و مانع کار ما بشن. اون‎‎‎‎‎‎‎قدری عاقل بودم و چهارسال زیر دست الکس درس دیده بودم که از حرف‎‎‎‎‎‎‎های دیگران چه برداشتی بکنم، چیزی به روی خودم نیاوردم و باخونسردی گفتم: - باشه مشکلی نداره، فقط موضوعی که می‎‎‎‎‎‎‎مونه این هستش که من کجا قراره بمونم و گزینه دوم، یه گوشی با سیمکارت می‎‎‎‎‎‎خوام اگه مشکلی نداره. کمال نیشخندی زد و گفت: - خوب برای گزینه‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی اولی که گفتی باید بگم با یکی از خدمتکارها می‎‎‎‎‎‎‎فرستمت هر اتاقی رو که دوست داری بردار و فردا بچه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هارو می‎‎‎‎‎‎‎فرستم هر وسایلی رو که نیاز داشتی برات تهییه کنن و اماّ می‎‎‎‎‎‎‎‎‎مونه گزینه‎‎‎‎‎‎‎ی دوم، بابت این یکی متاسفم چون الان فرصت نمیشه، هفته‎‎‎‎‎‎ی آینده میگم برات جور کنن. مغزم خیلی درگیر بود و توان نداشتم که بخوام باهاش بحث کنم و زیرلب باشه‎‎‎‎‎‎ای گفتم، کمال از روی مبل بلند شد و گفت: - خوب الان دیگه سوالی نمونده که پرسیده بشه. دستش رو آورد بالا و به ساعت توی دستش نگاه کرد و دوباره گفت: - از وقت ناهار خیلی وقته که گذشته چندروزه که درست حسابی چیزی نخوردی و ضعیف شدی، بهتره که الان بریم یه چیزی بخوریم تا بگم بچه‎‎‎‎‎‎ها پرونده‎‎‎‎‎‎‎‎هارو برات بیارن. منم از روی مبل بلند شدم که چشم‎‎‎‎‎‎هام سیاهی رفت و زانو‎‎‎‎‎‎‎‎هام لرزیدن، دسته‎‎‎‎‎‎ی مبل رو گرفتم تا نخورم زمین، نفس عمیق کشیدم تا حالم بهتر بشه ولی بهتر نشد که هیچ پاهام بیشتر بی‎‎‎‎‎‎‎‎حس شدن، دستی رو بازوم نشست و کمکم کرد تا دوباره روی مبل بشینم، چندبار که نفس عمیق کشیدم دیدم بهتر شد و چهره‎‎‎‎‎‎‎‎ی نگران کمال رو روبه‏‏‏‏‏‏‏‏‏‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎روم دیدم، لب‎‎‎‎‎‎‎هاش داشت تکون می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎خورد ولی من حتی صداش رو هم نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎فهمیدم، می‎‎‎‎‎‎‎‎خواستم لب‎‎‎‎‎‎‎باز کنم و حرفی بزنم ولی انگار تمام اعضای بدنم فلج شده بودن.
  21. چشم‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هاش برقی زد، اگر اشتباه نکنم از این سوالی که پرسیدم خوش‎‎‎‎‎‎‎‎‎حال شد و بالحنی که بدجنسانه بود گفت: - تو دختر خیلی شجاعی هستی، اماّ یه چیزی رو همیشه یادت باشه، هر انسانی تو زندگیش یه نقطه ضعف داره و این موضوع شامل شما هم میشه. از حرفش باید می‎‎‎‎‎‎‎ترسیدم ولی برعکس خنده‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ام گرفت و با لحنی که بیشتر مثل تعریف کردن جوک بود گفتم: - وای از دست شما آقای‎‎‎‎‎‎‎‎‎سعادت، خیلی شوخ‎‎‎‎‎‎‎‎‎طبع هستین. لحنم رو کاملاً جدی کردم و ادامه دادم. - اینم بهتون یادآوری کنم که شخص بنده از تهدیدهاتون حتی ذره‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای نترسیدم، چون خانوادم اون‏‎‎‎‎‎‎‎قدری قدرت دارن که از خودشون مقابل تو محافظت کنند. کمال انگار توقع همچین حرفی رو از من داشت چون با بی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎تفاوتی از روی مبل بلند شد و به سمت یکی از قفسه‎‎‎‎‎‎‎هایی که سمت راست اتاق بود رفت و دستش رو بلند کرد و به طرف یک کتاب بزرگ مشکی برد، کتاب رو از قفسه بیرون کشید، یک‎‎‎‎‎‎‎‎‎تای ابروم رفت بالا و با کنجکاوی داشتم بهش نگاه می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کردم، باقدم‎‎‎‎‎‎‎های آروم اومد سمت من و بدون این‎‎‎‎‎‎‎‎که چیزی بگه کتاب رو گرفت طرف من، کتاب رو ازش گرفتم، به طرح کتاب که نگاه کردم تعجب و حیرتم بیشتر شد، کتاب جلد مشکی‎‎‎‎‎‎‎‎‎داشت و ابعاد کتاب خیلی بزرگ‎‎‎‎‎‎‎تر از کتاب‎‎‎‎‎‎های دیگه بود، طرح روش هم گل‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎شفلرا بود که یکم برجسته‎‎‎‎‎‎‎‎ بود، پایین کتاب هم دقیقاً همون طرحی بود که روی در همین اتاق دیده بودم، یک‎‎‎‎‎‎‎حلال ماه و دو خورشید، سرم رو گرفتم بالا و به کمال نگاهی پرسش‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎گرانه انداختم، همین‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎جور که داشت می‎‎‎‎‎‎‎رفت سمت مبل تا بشینه گفت: - کتاب رو باز کن و صفحات‎‎‎‎‎‎‎‎‎شو ببین، خودت می‎‎‎‎‎‎فهمی که چرا باید پیشنهاد منو قبول کنی. جوابی بهش ندادم و کتاب رو باز کردم عکس پدرم و الکس بود که توی خیابون گرفته شده بود، با دیدن عکس اشک دور چشم‎‎‎‎‎‎‎‎هام جمع شد، پدرم و الکس در آغوش هم‎‎‎‎‎‎‎دیگه بودن، یکم که بیشتر به عکس دقت کردم یه تک‎‎‎‎‎‎‎‎تیرانداز دیدم که ماهرانه خودش رو پنهان کرده بود؛ با عصبانیت کتاب رو ورق زدم که این‎‎‎‎‎‎‎‎‎بار عکس فاطیما بود که توی حیاط عمارت درحال قدم زدن بود، مثل عکس قبلی بازهم یک تک‎‎‎‎‎‎‎‎تیرانداز پنهان شده بود، از این‎‎‎‎‎‎‎که توی همچین موقعیتی بودم هم عصبی بودم و هم بغض خیلی سنگینی توی گلوم بود، اماّ من کسی نبودم که بخوام خودم رو ببازم، من باید قوی باشم همون‎‎‎‎‎‎‎جور که الکس بهم یاد داد، بعضی اوقات وقتی طرف مقابل قوی‎‎‎‎‎‎‎تر هست، نباید باهاش بجنگی بل‎‎‎‎‎‎‎‎که باید باهاش بازی کنی و کمی که قوی‎‎‎‎‎‎تر شدی موقعه‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای که انتظار هیچ‎‎‎‎‎‎ حرکتی رو ازت نداره زمینش بزنی، خوب الان اگه بخوام طبق نقشه‎‎‎‎‎‎‎های الکس راه برم باید باهاش کنار بیام و باهاش همکاری کنم؛ چندباری پلک پشت‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎سر هم زدم تا اشکی که دور چشام جمع شده بود بره، تمام خشمم رو توی نگاهم ریختم و بهش زل زدم، تک‎‎‎‎‎‎‎سرفه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای کردم و گفتم: - شرط‎‎‎‎‎‎‎‎تو قبول می‎‎‎‎‎‎‎کنم، نه این‎‎‎‎‎‎‎‎که از تو ترسیده باشم یا نگران خانوادم شده باشم چون اون‎‎‎‎‎‎‎‎ها اون‎‎‎‎‎‎‎قدری قدرت دارن که در مقابل تو شکست نخورن، تنها دلیلی که دارم شرط تو قبول می‎‎‎‎‎‎‎‎کنم فقط برای این‎‎‎‎‎‎که الکس بعد از این اتفاقات‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ها جلوی هم‎‎‎‎‎‎‎‎کاری من و تورو می‎‎‎‎‎‎گیره و من هیچ دسترسی برای پیدا کردن مادرشهاب‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ سلطانی ندارم. بدون این‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎که نگاهی به صفحات دیگر کتاب بندازم، کتاب رو بستم؛ کمال با اعتمادبنفس و لبخندی که دل هر دختری رو می‎‎‎‎‎‎‎‎برد گفت: - می‎‎‎‎‎‎‎‎‎دونستم که دختر عاقلی هستی.
  22. شهاب به خوبی می‎‎‎‎‎‎‎‎دونست که من عاشق این گل هستم و بیشتر اوقات برام می‎‎‎‎‎‎‎خرید و با پست می‎‎‎‎‎‎فرستاد دم خونه‎‎‎‎‎م اماّ وقتی که زنگ می‎‎‎‎‎‎زدم و تشکر می‎‎‎‎‎کردم چیزی به روی خودش نمی‎‎‎‎‎‎اورد، باصدای کمال از فکر اومدم بیرون. - بازم خوبه نقطه اشتراک‏‎‎‎‎‎‎های زیادی با هم داریم، برای همکاری در کنار هم به درد می‎‎‎‎‎‎خوره. اخم‎‎‎‎‎‎هام رفتن توی هم‎‎‎‎‎‎‎دیگه، اگر اشتباه نکنم این حالا حالا قصد نداشت که بذاره من از این‎‎‎‎‎‎‎جا برم، به طرفی که کمال ایستاده بود نگاه کردم و منم مثل خودش باخونسردی گفتم: - تا بهم قشنگ توضیح ندی و نگی که چی توی سرت هست من نه باهات همکاری می‎‎‎‎‎‎کنم و نه چیزی. کمال در اتاقی که به رنگ مشکی بود و علامتی عجیب که به شکل یک حلال ماه بود و هر دوطرف حلال خورشید بود رو باز کرد. - تو اون شخصی نیستی که تصمیم می‌‎‎‎‎‎گیری خوشگلم. دیگه زیادی از حد داشت روی عصاب و روانم راه می‎‎‎‎‎‎رفت ولی بازهم چیزی نگفتم و پشت سرش وارد اتاق شدم، خیلی نامحسوس انگشترم رو لمس کردم و لبخند محوی با بودنش توی دستم اومد روی لبم، یه حس خیلی عجیبی بود که نمی‎‎‎‎‎تونستم درکش کنم، یه اتاق که برعکس اتاقی که من داخلش بودم یه پنجره‎‎‎‎‎ی سرتاسری داشت که شیشه‎‎‎‎‎های پنجره یکم دودی بودن، یه دست مبل چرم مشکی وسط اتاق بود و دور تا دور دیواره‎‎‎‎‎‎‎های اتاق قفسه‎‎‎‎‎های بلند کتاب بود، یک‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎تای ابروم رفت بالا، برام خیلی آشنا بود انگار که قبلاً فضای این اتاق رو دیده باشم، اماّ کجا و کی رو یادم نیست، مطمئنم که قبلاً عکس همچین اتاقی رو دیده بودم و موضوع مهمی رو که اصلاً یادم نمی‎‎‎‎‎‎اومد بیشتر عصبیم می‎‎‎‎‎‎‎‎‎کرد، نگاهه شوکه‎‎‎‎‎‎مو از کتاب‎‎‎‎‎‎ها گرفتم و به کمال نگاه کردم که داشت بالبخند منو نگاه می‎‎‎‎‎کرد، لبخندش زیادی دووم نیاورد و دوباره توی همون قالب خونسردی فرو رفت، کمال به یکی از مبل‎‎‎‎‎‎‎ها اشاره کرد و گفت: - راحت باش می‎‎‎‎‎‎‎تونی بشینی. - منم از شما بابت نشستن اجازه نخواستم. جوابم رو نداد، لبخندی از پیروزی کوچیکم زدم و رفتم سمت مبل تک نفره و نشستم، کمال هم روی مبل روبه‎‎‎‎‎رویم نشست و گفت: - خوب موضوع بسیار پیچده هستش که باید براتون به طور جزئی خلاصه کنم و شما به نفع‌تون هست که قبول کنید وگرنه بنده مجبور میشم از یه‎‎‎‎‎‎راه دیگه مجبور تون کنم. - لازم به تهدید نیست من و شما قبل از این ماجرا شروع به اقدام همکاری کردیم و شما لازم نبود که به مبلغ خیلی بالای من رو از امیر براتی بخرین و الان شروع به تهدید کنید بنده رو، من دوبرابر اون مبلغی که به امیر براتی پرداخت کردین رو پرداخت می‎‎‎‎‎کنم و باز هم نگران نباشید همکاری بنده با شما پایدار می‎‎‎‎‎مونه. نیشخند عصبی‎‎‎‎‎‎‎ای کنج لبای کمال نشست ولی لحنش آروم و متین بود. - لازم به پرداخت نیست، دوماً که بعد از دزدیده شدن شما توسط امیر براتی الکس مانع همکاری شما و من میشه و لازمه بگم بنده هم اون‎‎‎‎‎قدری وقت ندارم که برم دنبال یه همکار دیگه بگردم، یه چندوقت بدون این‎‎‎‎‎که الکس چیزی متوجه بشه با من همکاری می‎‎‎‎‎‎کنید و بعدش طبق قولی که داده بودم مادر شهاب سلطانی رو براتون پیدا می‎‎‎‎‎‎کنم و هرجا که دوست داشتین بعدش می‎‎‎‎‎تونید که برید. - و اگه من قبول نکنم چی؟
  23. چند صفحه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای خونده بودم که صدای چرخش کلید توی قفل در اومد، کتاب رو بستم و گذاشتمش روی تخت و منتظر به در خیره شدم تا ببینم این دیوونه‎‎‎‎‎‎‎‎ای که منو تو این اتاق مرموز مخفی کرده کیه؛ در باز شد و با دیدن چهره‎‎‎‎‎‎ی خونسرد کمال پوزخندی اومد روی لب‎‎‎‎‎‎هام، پس اون حدسی که زده بودم هم چندان چرت و پرت نبود، کمال که دید روی تخت نشستم و با چشم‎‎‎‎‎‎‎های پر از سوال دارم نگاهش می‎‎‎‎‎‎‎‎کنم لبخند محوی نشست روی لب‎‎‎‎‎‎‎هاش و گفت: - سلام، می‎‎‎‎‎‎‎بینم که حالت بهتره و آماده برای حمله نشستی؟ واقعاً اگه بخوام اعتراف کنم صداش یکی از زیباترین صدایی بود که تا عمرم شنیده بودم، از دست تو مارانا به‎‎‎‎‎‎‎جای فکر کردن به چیزهای درست حسابی نشستی داری از صدای این پسره‎‎‎‎‎‎‎ی میمون تعریف می‎‎‎‎‎‎‎کنی آخه؟ - علیک، میشه بپرسم این‎‎‎‎‎‎جا چه‎‎‎‎‎‎خبره؟ کمال چند قدمی وارد اتاق شد، با دیدن کتاب روی تخت به جرات می‎‎‎‎‎‎تونم قسم بخورم چشم‎‎‎‎‎‎هاش مملو از غم شد، برای چندلحظه احساس کردم لبخند غمگینی نشست روی لب‎‎‎‎‎‎‎هاش ولی این حسم زیاد طول نکشید چون دوباره با همون خونسردی گفت: - خوب معلومه که امروز از دنده‎‎‎‎‎‎ی چپ بیدار شدی ولی خوب اول یه‎‎‎‎‎‎چیزی بخور یکم حالت که سرجا اومد صحبت می‎‎‎‎‎‎کنیم. از روی تخت بلند شدم و نفس عمیقی کشیدم تا به اعصابم مسلط بشم تا دندون‎‎‎‎‎‎هاشو توی دهنش خورد نکنم، بالحنی که سعی می‎‎‎‎‎‎کردم از خشم نلرزه گفتم: - ممنونم از پذیرایی‎‎‎‎‎‎‎‎تون اماّ من بیشتر مایل هستم که بفهمم من این‎‎‎‎‎‎جا چیکار می‎‎‎‎‎کنم و چرا به الکس خبر ندادین که بیاد دنبالم. با شنیدن اسم الکس خنده‎‎‎‎‎‎‎‎ی عصبی‎‎‎‎‎‎‎‎ای کرد و با لحنی که پر از نفرت بود گفت: - قرار نیست که الکس بفهمه تو پیش من هستی مارانا خانوم، یا بهتر بگم ملیکا خانوم. باشنیدن اسم اصلیم چشم‎‎‎‎‎‎هام گرد شدن و سریع گفتم: - ببین آقای سعادت من نمی‎‎‎‎‎‎دونم دقیق شما دنبال چی هستین ولی از الان بهتون هشدار می‎‎‎‎‎‎‎دم که با شخصی به‎‎‎‎‎نام الکس در نیفتین، لازم نیست که من الکس رو معرفی کنم خودتون که بیشتر می‎‎‎‎‎‎شناسین، درست نمی‎‎‎‎‎‎گم؟ اون خونسردیه روی مخ کمال کاملاً از بین رفته بود و به‎‎‎‎‎‎جاش از اعصبانیت زیاد صورتش قرمز شده بود و دست‎‎‎‎‎‎هاش از خشم می‎‎‎‎‎‎لرزیدن، زیرلب عصبی ولی آروم گفت: - دنبالم بیا تا بهت بگم کی خطرناک‎‎‎‎‎‎تره، من یا اون. از جمله‎‎‎‎‎اش لرزه‎‎‎‎‎‎‎ی بدی توی تنم افتاد ولی چیزی به روی خودم نیاوردم چون نمی‎‎‎‎‎‎خواستم به این زودی خودم رو ببازم و تسلیم این احمق تازه به دوران رسیده بکنم؛ پشتش رو به من کرد و از اتاق رفت بیرون، دلم نمی‎‎‎‎‎‎خواست که دنبالش برم ولی باید می‎‎‎‎‎رفتم و می‎‎‎‎‎فهمیدم چی تو سرش می‎‎‎‎‎‎گذره، باقدم‎‎‎‎‎‎‎های آروم و منظم دنبالش رفتم، حرف الکس توی سرم اکو شد. - مارانا حواست رو کنار کمال خیلی جمع کن. الکس الکی سرچیزی به من هشدار نمی‎‎‎‎‎داد، باید سنجیده عمل کنم وگرنه کلاهم پس معرکه‎‎‎‎‎‎اس، به فضای سالن نگاه کردم، سالن مربعی شکل که توی کل سالن پر از اتاق بود و چیزی که توجهم رو جلب کرده بود، روی هر در اتاق یه علامتی بود، وسط سالن هم یه گلدون بزرگ بود که داخلش گل‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎شفلرا بود، گلی که من عاشقش بودم، ناخوآگاه لبخندی روی‎‎‎‎‎‎لبم نشست و رفتم سمت گلدون، دستم رو بلند کردم و آروم برگ‎‎‎‎‎‎های سبز و کوچک‎‎‎‎‎‎شو نوازش کردم، باز هم خاطره‎‌‌های لعنتی شهاب توی سرم نقش بستن.
  24. چندباری نفس عمیق کشیدم ولی با هربار نفس کشیدن بدتر درد توی کل بدنم می‎‎‎‎‎‎‎پیچید، برای باز کردن پلک‎‎‎‎‎‎‎هام دیگه تلاش نکردم چون می‎‎‎‎‎دونستم به اندازه‎‎‎‎‎‎‎ی کافی بدنم ضعیف شده و با شنیدن وضعیت جسمانیم به کل همون یکم روحیه‎‎‎‎‎‎‎‎ای هم که داشتم به کل از دست دادم، با یادآوری زندگیم بغض مرگ‎‎‎‎‎‎باری دوباره توی گلوم نشست، باز هم تصمیمم بیشتر قطعی شد که بعد از این‎‎‎‎‎‎‎که از زندگی پدرم و آنجلا مطمئن شدم زهر داخل انگشتر رو می‎‎‎‎‎‎‎‎‎خورم چون دلیلی برای زنده موندن نداشتم، یا شاید هم دارم ولی این قلبم هستش که نمی‎‎‎‎‎‎خواد، اتفاق‎‎‎‎‎‎های اخیر تمام این چهارسال من چطور می‎‎‎‎‎‎تونستم به راحتی از کنارشون بگذرم و با خیال راحت و آسوده می‎‎‎‎‎‎‎رفتم با شهاب زندگی‎‎‎‎‎‎مو ادامه می‎‎‎‎‎‎‎دادم، یا از همه بدتر من کسی نبودم که بخوام غیر از شهاب مرد دیگه‎‎‎‎‎‎‎ای رو توی قلبم راه بدم، سرم دوباره گیج شدم و به خواب رفتم. *** با احساس نور شدیدی که توی چشم‎‎‎‎‎‎هام بود با اخم و بدخلقی چشم‎‎‎‎‎‎‎‎هام رو باز کردم، با دیدن اتاقی پر از تجهیزات و بدون این‎‎‎‎‎که دستم رو قفل و زنجیر زده باشن روی تخت خوابیده بودم، تمام اتفاق‎‎‎‎‎‎های اخیر با سرعت از سرم مرور شدن، لبخندی اومد روی لب‎‎‎‎‎هام، مطمئنم که الکس به کمال سپرده بوده تا من رو از دست اون امیر نجات بده، سریع از تخت اومدم پایین و به سمت در اتاق رفتم، دستگیره در رو پایین کشیدم و باکمال تعجب هرکاری کردم در باز نشد، پس اگه من پیش الکس نیستم کجام، حتماً این‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎جا هم خونه کماله ولی آخه این پسره‎‎‎‎‎‎ی میمون چرا بخواد در اتاق من رو قفل کنه، با فکری که به سرم زد کلاً لبخند از روی لب‎‎‎‎‎هام ماسید و دوباره بغض باوفا که قصد ول کردن من رو نداشت توی گلوم نشست، با احساس سردرگمی شدیدی که توی وجودم افتاده بود، دوباره برگشتم و به سمت تخت رفتم تا بشینم یکی بیاد داخل و ببینم چه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎خبره، یه نگاه جزئی به فضای اتاق انداختم، اتاق خیلی شیکی بود که با تم رنگ طوسی سفید ست شده بودن و یه کتاب‎‎‎‎‎‎‎خونه کویک کنج دیوار بود، راهم رو به طرف کتاب‎‎‎‎‎‎‎‎خونه کج کردم، اماّ چیزی که تعجبم رو بیشتر می‎‎‎‎‎‎کرد این‎‎‎‎‎‎ بود که چرا هیچ پنجره‎‎‎‎‎‎ای داخل اتاق نبود حتی سرویس بهداشتی هم نبود، خوب لامصب شاید آدم دست‎‎‎‎‎‎شویی داشته باشه شماهم که مثل روانی‎‎‎‎‎‎ها در رو قفل کردین، ای‎‎‎‎‎بابا فعلاً بی‎‎‎‎‎خیال این فکرهای بی‎‎‎‎‎خودی باشم، تا این در لعنتی باز نشه و نفهمم چه خبره هیچ تصمیم یا هیچ فکری نمی‎‎‎‎‎‎تونم که بکنم چون همه‎‎‎‎‎شون بی‎‎‎‎هوده بودن، جلوی قفسه‎‎‎‎‎های کتاب ایستادم و با دیدن کتاب‎‎‎‎‎‎‎‎‎ها باز اون حس تلخی که درونم بود کمتر شد چون علاقه‎‎‎‎‎‎ی زیادی به کتاب داشتم، اسم کتاب‎‎‎‎‎‎‎ها رو که خوندم چشم‎‎‎‎‎‎هام از حدقه زدن بیرون، دقیقاً همون کتاب‎‎‎‎‎‎های بودن که من دیوانه‎‎‎‎‎‎‎وار عاشقش بودم و به جرات قسم می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎خورم هرکدوم رو بالای چهار بار خوندم‎‎‎‎‎‎‎شون، دستم رو دراز کردم و کتاب خسوف رو برداشتم و برگشتم سمت تخت، شخصیت ادوارد دقیقاً مثل شهاب بود برای همین هم بود که علاقه‎‎‎‎‎‎‎ی خیلی شدیدی به این کتاب داشتم و با هربار خوندش واقعاً کیف می‎‎‎‎‎‎‎کردم، حتی قشنگ یادمه که شهاب کلی مسخرم کرد که چرا من دست از سر این کتاب بی‎‎‎‎‎‎‎چاره بر نمی‎‎‎‎‎‎دارم و بارها و بارها خوندمش، منم شهاب رو مجبور کردم که بخونه و اون اصلاً هیچ نظری نداد و فقط با خونسردی گفت بد نبود، آهی کشیدم و روی تخت نشستم، یادش بخیر واقعاً چه دورانی بود چه دردهای کوچکی داشتم و برای چه چیز‎‎‎‎‎‎‎های خیلی کوچیکی ناراحت می‎‎‎‎‎‎شدم، دستی روی جلد کتاب کشیدم و قطره‎‎‎‎‎‎ی اشکی از گوشه‎‎‎‎‎‎‎ی چشمم چکید و روی کتاب افتاد، دستم رو روی قلبم گذاشتم و زیرلب گفتم: - مگر می‎‎‎‎‎‎شود این قلب عاشق‎‎‎‎، یاد چشمانت بیفتاد ولی نلرزد...؟ توی این چهارسال حتی ذره‎‎‎‎‎‎‎ای هم از شهاب متنفر نشدم، فقط داشتم خودم رو گول می‎‎‎‎‎زدم که فراموشش کردم و دمار از روزگارش در میارم. کتاب رو باز کردم و شروع کردم به خوندن کتاب، متن‎‎‎‎‎‎ها رو می‎‎‎‎‎‎‎‎خوندم ولی مغزم یه‎‎‎‎‎‎جای دیگه‎‎‎‎‎‎ای بود، دقیق خودمم نمی‎‎‎‎‎‎دونم به کدوم یکی از مشکلات فکر کنم و تمرکزم رو بذارم.
  25. می‎‎‎‎‎‎‎فهمیدم چی داره میگه ولی نمی‎‎‎‎‎‎‎‎خواستم که باور کنم، قلبم تیری کشید و نفس کشیدن برام خیلی سخت شد، پس دلیل این‎‎‎‎‎‎که بیشتر موقع‌ها تپش قلب داشتم و قلبم تیر می‎‎‎‎‎کشید همین بود، اماّ با این‎‎‎‎ موضوع که الکس می‎‎‎‎‎‎‎خواسته من رو بشکه اصلاً موافق نبودم چون اگر می‎‎‎‎‎خواست من رو بکشه خیلی راحت‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎تر می‎‎‎‎‎‎تونست این‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کار رو بکنه، اشکی از حجم این همه درد دور چشم‎‎‎‎‎‎هام جمع شد، دیگه طاقت زندگی و زندگی کردن رو نداشتم، مگه امیدی هم برای زندگی بود، دقیقاً با کدوم امید ادامه بدم، آخه مگه میشه این همه درد و رنج رو تجربه کنی و بازهم دوست داشته باشی زندگی کنی، دستم‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هام رو مشت کردم که وجود انگشتری رو توی انگشتم حس کردم، توی تمام این همه رنجی که توی قلبم بود لبخند غمگینی اومد روی لبام، همون انگشتر فیروزه‎‎‎‎‎‎‎ای بود که داخلش سم بود تا اسلحه‎‎‎‎‎‎ای باشه برام؛ امیر که دید با وجود اشکی که دور چشم‎‎‎‎‎هام جمع شده دارم لبخند می‎‎‎‎‎‎‎زنم با تعجب گفت: - دیوونه هم که نبودی اونم به سلامتی شدی. آهی پر از حسرت کشیدم و غمگین گفتم: - هیچ کس از دل دیگری خبر نداره، باورکن من نمی‎‎‎‎‎‎خواستم علی رو بکشم اماّ اون خودش هی توی دست و پای الکس بود و من مجبور بودم که این‎‎‎‎‎‎‎‎‎کار رو بکنم. - خیلی با علی بد کردی مارانا، اون داشت به تو بدجوری وابسته می‎‎‎‎‎شد، بعد از چندسال داشت طعم خوش‎‎‎‎‎‎بختی رو می‎‎‎‎‎‎‎چشید. نفس عمیقی کشیدم که دوباره دردی رو توی قفسه‎‎‎‎‎‎ی سینم حس کردم ولی چیزی رو به روی خودم نیاوردم و گفتم: - منظورم رو بد متوجه نشو ولی علی عکس خانوادگی‎‎‎‎‎تون رو بهم نشون داد ولی چرا تو توی اون عکس نبودی؟ امیر اومد حرفی رو بزنه که پشیمون شد و سریع اخم‎‎‎‎‎‎هاشو کرد تو هم و از روی صندلی بلند و گفت: - زیادی دیگه حرف زدی، می‎‎‎‎‎‎خوام چیزی رو بهت بگم و برم، من رو دیگه نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎بینی. باچشم‎‎‎‎‎‎‎‎‎های منتظر بهش خیره شدم که دوباره گفت: - با تمام احترامی که به برادرم بودم تصمیم گرفتم که تو رو نکشم و طی کاری که به وجود اومد تو رو می‎‎‎‎‎‎خوام بدم به کمال‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎سعادت بدم. احساس کردم شاخ‎‎‎‎‎‎‎‎هام دارن از سرم بیرون می‎‎‎‎‎‎زنن ولی خوب چیزی به روی خودم نیاوردم چون شاید نقشه الکس باشه که این‎‎‎‎‎طور من رو نجات بده برای همین گفتم: - چرا نمی‎‎‎‎‎ذاری من برم؟ - چون به مبلغ زیادی تورو به کمال فروختم با این که اصلاً راظی به این کار نبودم اماّ متاسفانه یک نفر که حکمش برام حمک سنگینی بود من رو مجبور کرد و اماّ موضوع کمال یک کاری رو با نحو احسنت انجام میدی و اون تورو می‎‎‎‎‎‎ذاره که بری. دلم بدجوری قرص شد چون الان دیگه قطعاً مطمئن شدم که الکس توی این‎‎‎‎‎‎کار نقش داره، اماّ چیز دیگه‎‎‎‎‎‎ای بود که خیلی بیشتر ذهنم رو درگیر کرده بود و برای همین گفتم: - وضع قلبم در چه‎‎‎‎‎‎ حاله، زنده می‎‎‎‎‎مونم؟ - خوب زنده موندن که اسم‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎شو نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎شد گذاشت ولی اگه زیاد آسیب به جسمت نرسه و هجیان زیاد نداشته باشی می‎‎‎‎‎‎‎‎‎تونی زندگی‎‎‎‎‎‎‎تو ادامه بدی. خوب الان که فکرشو می‎‎‎‎‎کردم یه چندتایی دلیل داشتم برای زندگی، اولیش این بود که باید مادر شهاب رو پیدا می‎‎‎‎‎‎‎کردم و بهش هشدار می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎دادم که اطراف خانوادم نره و زندگی پدرم و آنجلا رو خراب نکنه، دومین دلیلم این بود که یه بار دیگه شهاب رو ببینم و بهش بگم که چه‎‎‎‎‎‎‎‎قدر دوستش دارم. - الان هم متاسفانه باید بی‎‎‎‎‎‎‎هوشت کنم تا همه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎چی طبق خواسته پیش بره. تا خواستم که اعتراضی کنم امیر اومد سمتم و آمپولی رو که روی میزکنار تخت بود بداشت و محکم فرو کرد توی بازوم که از درد زیادش اشک از چشم‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هام اومد و به ثانیه‎‎‎‎‎‎‎‎ای نکشید که به خواب سنگینی فرو رفتم. صداهای مبهمی توی سرم بود و لرز خیلی بدی توی بدنم بود و احساس می‎‎‎‎‎‎‎کردم توی سردخونه هستم، می‎‎‎‎‎‎خواستم چشم‎‎‎‎‎‎‎‎‎هام رو باز کنم ولی انگار که یه وزنه پنج‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌تنی به پلک‎‎‎‎‎‎‎‎هام آویز کرده بودن و من نمی‎‎‎‎‎‎تونستم که پلک‎‎‎‎‎هام رو حتی ذره‎‎‎‎‎‎ای باز کنم.
×
×
  • اضافه کردن...