Melikadanayii
کاربر فعال-
تعداد ارسال ها
330 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
تمامی مطالب نوشته شده توسط Melikadanayii
-
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
تا فرودگاه هیچ حرفی بین مون رد و بدل نشد، فقط صدای موزیک ملایم ترکی بود که توی فضای ماشین پیچیده بود، کمال توی پارکینگ فرودگاه پارک کرد و از ماشین پیاده شد و اومد سمت من و در رو باز کرد، از ماشین اومدم پائین و زیر لب تشکری کردم، کمال در جواب تشکرم لبخندی زد و رفت سمت صندوقعقب ماشین و بازش کرد، کیف چرم متوسطی رو از صندوقعقب در آورد و درشو بست و گفت: - با پرواز خصوصی میریم، برات پاسپورت و شناسنامه جعلی درست کردم که قابل شناسایی نباشی. - آره اینطوری بهتره. خواستم که بگم الکس چندتا آشنا داره توی بیشتر از فرودگاه ها اماّ حرفم رو خوردم و چیزی نگفتم، کمال دستش رو به سمتم دراز کرد، کمی نگاهش کردم و مکث کردم که کمال گفت: - دستم رو بگیر. چندلحظهای مکث کردم و دستش رو گرفتم، گرمای دست کمال تا مغز و استخونم رو سوزاند، تمام بدنم گر گرفت و احساس کردم که گونههام قرمز شدن، نفس کشیدن هم برام سخت شد اماّ چیزی به روی خودم نیاوردم، باهم شروع به راه رفتن کردیم به سمت سالن فرودگاه رفتیم، اگه تا الان هم نمیفهمیدم که کمال بردیاست شاید حس گر گرفتگی الان رو نداشتم و کمی راحتتر بودم، شاید من دارم برعکس فکر میکنم، شاید باید با فهمیدن حقیقت با کمال راحت میشدم، اماّ الان توی این اوضاع خیلی معذب شدم و فقط برای عادی سازی محیط دستش رو گرفتم. به سالن اصلی فرودگاه که رسیدیم مردی کت و شلواری اومد سمتمون و با احترام به انگلیسی گفت: - سلام آقای سعادت خوشاومدین. کمال با لبخند گفت: - ممنونم محمدعلی، بچهها آماده هستن؟ مردی که فهمیدم اسمش محمدعلی هست گفت: - بله آقا منتظر شما بودن. - بهتره که بریم. محمدعلی جلوتر از ما حرکت کرد و ماهم پشت سر محمدعلی راه افتادیم. بعد از انجام خورده کارها سوار هواپیما شدیم، نشستم روی یکی از صندلی های تکنفره و کمربندم رو بستم، کمال هم نشست رو به روی من؛ چون فضای هواپیما کوچک بود طوری که چهار تا صندلی تکنفره روبهروی هم بودن و یک تخت دونفره هم انتهای هواپیما بود و دوتا در آخر هواپیما بود که روی یکی از درها علامت دستشویی بود و اون یکی اگر اشتباه نکنم همون کابین خلبان بود؛ کمال تک سرفهای کرد و گفت: - نمیخوای که سوالتو بپرسی؟ - تا دلت بخواد سوال دارم، اماّ دقیقاً نمیدونم از کدوم یکی شروع کنم. - پس بذار خودم یکی یکی جواب میدم، اولم از سوالی که تو خونه پرسیدی شروع میکنیم، پرسیدی که چرا. منتظر نگاهش کردم که خودش ادامه داد و گفت: -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
به در اصلیه عمارت که رسیدیم کمال ایستاد و برگشت سممت من و با دودلیای که توی چهرهاش بود گفت: - ملیکا. منم ایستادم و گفتم: - بله؟ - اون ترس توی چشمهاتو درک نمیکنم، همیشه فکر میکردم اگه بفهمی من همون بردیام باهام راحتتری، نه اینکه باهام از قبل سردتر باشی. بیشترین سعیه خودم رو کردم که لحن گفتارم تلخ نباشه، اماّ زیاد موفق نشدم و گفتم: - اول اینکه من هیچ نترسیدم، دومن چرا دلخور نباشم و اینکه دلیلی برای پنهان کاری نداشتیم آقا بردیا! کمال پوفی کرد و سرش رو انداخت پائین و گفت: - خوب اگه اشتباه نکنم باید خیلی دلایل بیارم که از دلت در بیارم، پس فعلاً اینجا جای طلب بخشش نیست. از حرفی که یکم کینهای که تو دلم ازش بود کمتر شد و لبخند محوی زدم و گفتم: - خوب پس بهتره که بریم. کمال دستگیره در عمارت رو کشید پائین و در رو باز کرد، کمال یکم رفت اونورتر و ایستاد، با دستش اشاره کرد که من اول برم بیرون، با قدمهای محکم و استوار قدم برداشتم و از عمارت خارج شدم، خوبیه عمارت کمال اینبود که حیاط بسیار دلبازی داشت، آدم دلش میخواست ساعتها توی سکوت پر از آرامش زیر درختهای توت حیاط دراز بکشه و به آسمون نگاه کنه؛ با صدای کمال به خودم اومدم. - ملیکا. برگشتم و به کمال نگاه کردم که کمال خندهای کرد و گفت: - دختر خوابت برده؛ میدونی چندبار صدات زدم! لبخند شرمندهای زدم و گفتم: - اوه معذرت میخوام اصلاً متوجه نشدم. کمال به ماشینی که نزدیک عمارت پارک شده بود اشاره کرد و گفت: - داشتم میگفتم که سوار شو که بریم. همینجوری که داشتم میرفتم سمت ماشین گفتم: - حیاط اینجا خیلی دلپذیره محو حیاط بودم. - هر وقت که دوست داشتی میتونی بیای. چیزی دیگهای نگفتم و رفتم سمت ماشین، در ماشین رو کمال برام باز کرد، زیرلب تشکر کردم و نشستم داخل ماشین، کمال در ماشین رو بست و رفت اون طرف ماشین و سوار شد، ماشین رو روشن کرد و حرکت کرد. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
نمیتونستم بیشتر از این توی روش بایستم و بگم که نیا، یه جورایی میخواستم اون پیش مادرم بمونه و توی این اوضاع بحرانی ازش محافظت کنه. - اماّ بهتره که همینجا بمونید و حواستون به همهچی باشه چون مادرمم اینجا باید بمونه و همهچی رو از راه دور کنترل کنه. محسن مکثی کرد و کلافه گفت: - خوب فکر کنم حق با تو باشه. حرف دیگهای برای گفتن نداشتم، اگر میخواستم به خودم اعتراف کنم دوست دارم که ساعتها بشینم و باهاشدرمورد چیزهای مختلف صحبت کنم، از اول بچهگی مو براش تعریف کنم و اون دلداریم بده، اماّ الان نه زمان درستی بود و نه میشد که اینکارو کرد؛ محسن سکوتم رو که دید با مهربونی گفت: - پسرم پس چرا الان اینجا ایستادی (دستشو آورد بالا و گذاشت رو شونهم) بهتره که کارهای غقب افتاده رو انجام بدی تا دیر نشده. به خودم اومدم و سریع گفتم: - آره بهتره که برم چون هنوز نصف کارهارو هم انجام ندادم. *** ملیکا سریع یه دوش چند دقیقهای گرفتم و یه عبای مشکی ساده که فقط کمی روی قسمت سر شونهها سنگدوزی مشکی داشت رو تنم کردم، خوبی عبا این بود که بلند و جلو بسته بود و لازم به پوشیدن زیر عبایی نداشتم، موهام رو دماسبی بستم و یکم برق لب شاین دار زدم، داخل چشمهام رو یکم مداد چشم کشیدم؛ به خودم یه نگاه کلی انداختم، پوزخندی اومد روی لبم شاید اگر توی هر حالته دیگهای بودم به زیباییم مینازیدم اماّ الان تنها چیزی برام اهمیت نداره؛ به ساعت روی دیوار نگاه کردم، یک ربع به دو بود و من حدوداً نیمساعته آماده شدم، بهتره که برم وگرنه کمال دوباره سر و کلهش پیدا میشه، رفتم سمت در اتاق قبل از اینکه بخوام در رو باز کنم چندتقه به در خورد، دستگیره رو کشیدم پائین و در رو باز کردم، کمال با دیدن من لبخندی اومد روی لبش ولی خیلی سریع لبخندشو خورد و با همون خونسردیه روی اعصابش گفت: - خوب خداروشکر آمادهای، بهتره که بریم. جوابشو با لبخند مسخره دادم و چیزی نگفتم، سکوتم رو که دید اونهم بدون هیچحرفی از جلوی در رفت کنار و به سمت خروجیه عمارت رفت، من هم پشتسرش راه افتادم، از پشت که نگاهش کردم یاد قد و بالای شهاب افتادم، از تفاوت قدیه کمال و شهاب لحظهای خندهام گرفت چون کمال دقیقاً هم قد من بود ولی تا شونههاش شهاب نمیرسید؛ اماّ از حق نگذریم کمال جذابیت خودشو داشت به طوری که اگه شهاب صاحب قلبم نبود صددرصد من هم جزء دخترایی که از کمال خوششون میاومد بودم، این فکرهارو فعلاً از سرم دور کردم چون باید برنامه ریزی دیگهای برای الانم بکنم و ته قضیهی کمال رو در بیارم و باید بفهمم که قصدش چیه چون فکر نکنم فقط یه همکاری ساده باشه. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
خیلی از حسرتهارو نمیشه که ترمیم کنی ولی باید باهاشون فقط بسوزی و بسازی، یه زمانی بچه بودم هر لحظه از زندگیم رو در حسرت پدر داشتن گذروندم و دورهی خیلی بدی رو پشتسر گذاشتم، اماّ الان پدرم رو پیدا کردم، دقیقاً تو زمانی که میشد بهترین لحظههارو داشت، بدترینها داره سپری میشه، با نبود ملیکا حفرهی بزرگی توی قلبم درست شد و فقط با پیدا کردن ملیکاست که درست میشه؛ با رسیدن پشت اتاق محسن از افکارم اومدم بیرون و چند تقه به در زدم، صدای محسن اومد که گفت: - بیا داخل. دستگیره رو کشیدم پائین و در رو باز کردم، فاطیما و پدر رو وسط اتاق دیدم، رفتم داخل اتاق که فاطیما گفت: - من به محسن همهچی توضیح دادم و ایشون قبول نمیکنه که اینجا بمونه. رو به فاطیما گفتم: - باشه من خودم باهاش صحبت میکنم میتونی بری. - حله. فاطیما رفت سمت در و از اتاق رفت بیرون، رو به محسن کردم و گفتم: - وقت زیادی برای صحبت کردن نداریم پس بدون مقدمه چینی چندتا سوال ازت میپرسم؟ محسن لبخندی محوی زد و به صندلیهای گوشه اتاق اشاره کرد و گفت: - باشه هر سوالی دوست داری بپرس، اماّ اولش بشینیم که راحتتر صحبت کنیم. - برای نشستن روزهای بعد هم وقت داریم الان من هنوز با ارش هم صحبت نکردم، پس بهتره عجله کنیم. - باشه هرجور راحتی پسرم، چی شده؟ با شنیدم کلمهی پسرم دلم هری ریخت، من عادت ندارم، الان باید خوشحال باشم؟ پس چرا بیشتر کلافهام! - تاحالا برادر خانوم تو دیده بودی؟ بدون مکث محسن گفت: - آره چندباری دیده بودم ولی نمیدونستم که زن و بچه داره. برای سوال بعدیم یکم دودل بودم و دقیق نمیدونستم چهجوری بیان کنم، اماّ الان وقت خجالت کشیدن نبود برای همین با ملایمت گفتم: - دشمنی خاصی بین شما نبود، مثلاً وقتی که فوت کرد تو خبر داشتی؟ محسن منظورم رو فهمید و لبخند آرامش بخشی زد و گفت: - خوب بذار خیالت رو راحت کنم پسرم، قتل وحید هیچ ربطی به من نداشت و من چندسال بعدش خبردار شدم که اون مرده. با شنیدن حرفش آرامش خاصتی توی وجودم اومد و یکم آروم شدم و از استرسم کم شد، برای همین لحنم رو یکم ملایمتر کردم و گفتم: - خوب این از این، پس میمونه جریان اینجا موندنت. محسن بلافاصله وسط حرفم پرید و گفت: - این یکی رو اصلاً ازم نخواه، هرجا که برید من هم میام و لازمه بگم که منو دست کم نگیرید. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
خوب فاطیما از یه لحاظی داشت درست میگفت اماّ مادرم همینجا موندنش بهتره برای همین گفتم: - لازم نیست مادرم بیاد هر سیگنالی رو که نیاز داشته باشیم ارسال میکنیم و مادرم ردیابی میکنه و موندنش توی اتاق 009 بهتره. - باشه هرجور خودت بهتر میدونی، من برم به بقیه خبر بدم. گوشی رو بدون خداحافظی قطع کردم و سریع رفتم سمت میز توالت اتاقم و دکمه مخصوص رو زدم که یه کشوی مخفی اومد بیرون، شناسنامه کارت ملی و پاسپورت جعلی مو برداشتم و دوباره در کشوی رو بستم، باید با آرش هماهنگی لازم رو میکردم و با شهاب خودم یه صحبت میکردم، برای همین اول گوشی رو برداشتم و شمارهی شهاب رو گرفتم که بعد از خوردن دوتا بوق صدای شهاب پشت گوشی پیچید. - الو بله الکس؟ - شهاب، قضیه رو فاطیما بهم گفت، ببینم تا چه حد از این کمال تونستی آمار در بیاری و اینکه چندساله توی کار خلافه؟ - خوب چیزهای زیادی نشد که بفهمم وقتی کمال بیست سالش بوده پدرش به بدترین شکل به قتل رسیده بوده. خوب شهاب به اندارهای فهمیده بود که کارمون راه بیافته ولی سوالی ذهنم رو درگیر کرده بود برای همین نذاشتم شهاب ادامه بده و پرسیدم. - پدرش چهجوری مرده؟ شهاب یکم مکث کرد و گفت: - اونجوری که میگفتن وقتی که پلیسها جنازهی پدرش رو پیدا کردن تمام بدنش پاره شده بوده و قلب، کلیه و تمام اجزای داخلی بدنش در اومده بوده و کنار جنازه بوده، صورتش هم پر از ردههای چاقو بوده و حدقهی چشمش هم در اورده بودن. - کمال کجا بوده؟ - طی نوشتههای توی پرونده، کمال خونهی دوستاش بوده. خوب این قضیه خیلی مشکوک بود و اگه سرش رو میگرفتیم خیلی چیزهای بیشتری میشد بفهمیم. -تو چی فکر میکنی؟ - من خیلی حدسهارو میزنم الکس، اماّ الان فعلاً نمیشه پشت تلفن از این بیشتر صحبت کرد. - باشه، هرچی که لازم میشه رو جمعآوری کن که تا یکساعت دیگه باید فرودگاه باشیم. - حله. - میبینمت. و طبق عادتم گوشی رو بدون خداحافظی قطع کردم؛ اونجوری که حدسم میگفت قتل پدرکمال کار خودشه، نمیدونم چرا حس ششم دقیقاً همین مسئله رو فقط تائید میکرد، یا شایدهم یه دشمنی خاص بوده، فکر دیگهای که به سرم زد خیلی وحشتناک بود، دستهام از عصبانیت مشت شدن، اگر یکدرصد حدسی که میزنم درست باشه بدون لحظهای درنگ اعلام جنگ بدی میشه. از اتاق زدم بیرون و سریع رفتم سمت اتاق محسن یا همون پدر، کلمهی پدر توی سرم اکو شد، پوزخندی دردناک اومد روی لبهام. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
الکس اعصابم از این بهم ریختهتر دیگه نمیشد، از دست خودم خیلی کلافه بودم این همه بلای جور با جور سر ملیکا اومد تقصیر من بود، حالا توی این همه بدبختی فقط کمال سعادت یا همون بردیا رو کم داشتیم که خودم با دستهای خودم باعث شدم ملیکا باهاش رو در رو بشه، خدای من دیگه از این بدتر هم داریم مگه، کوه انباری از عذابوجدان روی قلبم سنگینی میکردن و من هیچ راهی جزع امید دادن به خودم که همهچی رو درست میکنم نداشتم؛ طی تصمیمهای که با بچهها گرفتیم قرار بر این شد که شهاب آدرس تمام خونههای کمال رو توی هر کشوری که داره در بیاره و محسن و فاطیما دنبال آدمهای مطمئنی باشن که بشه بهشون اعتماد کرد و اونهارو بفرستیم برای تحقیق بیشتر، مادرمم هم مثل همیشه فرستادم توی اتاق مخفی و اون باید تمام سیستمهای که به کمال مربوط میشه رو ردیابی کنه، من هم قرار شد که فعلاً کاری نکنم تا عصاب یهم ریخته و دگرگونم یکم درست بشه تا بتونم از مغزم کار بکشم و تصمیم درستی بگیرم، با صدای گوشیم به خودم اومدم؛ دور و اطرافم رو نگاه کردم گوشی پیشم نبود، از روی کاناپهی اتاقم بلند شدم و دنبال صدا رفتم، گوشی روی تخت خوابم بود، خم شدم و گوشی رو برداشتم فاطیما بود که داشت زنگ میزد، سریع تلفن رو جواب دادم و گفتم: - الو، چیزی پیدا کردی؟ فاطیما تک خندهای کرد و گفت: - خوب من که نه، شهاب آدرسی از کمال پیدا کرده و چند نفر رو که اونجا سراغ داشتیم رو فرستادیم، تحقیق کردن و فهمیدن که ملیکا و کمال اونجا هستن. چند احساس مختلف توی وجودم سرازیر شد، هم خوشحال بودم و هم کلافه، میدونستم که نباید کمال رو دست کم گرفت، برای همین گفتم: - کدوم کشورن و اینکه یادآوری کنم نباید کمال رو دست کم بگیریم، حواستون رو جمع کنید که جایی سوتی ندیم چون دو هزاری شون میافته و سریع میرن جای دیگه یا ملیکا رو مخفی میکنن. - خوب اونجوری که شهاب میگفت گمان کنم دبی هستن، از نظر بچههایی که اونجا فرستادیم زیاد مطمئن نیستم. چشمهامو بستم و دستش توی موهام کشیدم، نفس عمیقی کشیدم تا خونسردیمو حفظ کنم تا اشتباهی نکنم. - پس منتظر چی هستید، هرچه سریعتر هرچی که لازمه جمع کنیم و آماده بشید تا بریم دبی که خودمون دنبال کارها باشیم، چون فرصتی نداریم که فعلاً به کسی اعتماد کنیم. - نظر خوبیه، فقط اینکه هماهنگیه هواپیما با خودت. - باشه من با آرش صحبت میکنم و هماهنگی لازم رو انجام میمیدم، راستی با محسن و مادرمم تماس بگیر و بهشون بگو که ما فعلاً داریم میریم که خودمون دنبال کارها باشیم، مادرم و محسن همینجا بمونن و از اینجا هواسشون به همهچی باشه. باشه بهشون میگم. اومدم که گوشی رو قطع کنم که فاطیما باز گفت: - میگم راستی الکس؟ - چیه؟ - مادرت بیاد بهتر نیست، چون اونجا شاید به دردمون بخوره. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
رفتم سمت پنجره و به دریا خیره شدم، پاهام توانی برای نگه داشتن وزنم نداشتن برای همین با قدمهای سست رفتم سمت کاناپه و نشستم، با دستهام شقیقههام رو ماساژ دادم و چند نفس عمیق کشیدم، باید تصمیم بگیرم که چه حرکتی کنم و دقیقاّ چه رفتاری از الان به بعد انجام بدم که به ضررم نباشه و سوتی ندم، یا کلاً برعکس؛ بهش بگم و دلیل این کارهاشو بپرسم ولی اگر زیر همهچی بزنه و قبول نکنه چی، همهچی بدتر میشه. باید سنجیده عمل کنم و بهترین تصمیم رو بگیرم؛ اومدم که از روی کاناپه بلند شم تا وسایلم رو جمع کنم، در بدون در زدن با سرعت باز شد و کمال اومد داخل اتاق؛ یکتای ابروم رفت بالا و با تعجب گفتم: - اتفاقی افتاده؟ کمال یکم خودش رو جمع و جور کرد و با همون اعتماد به نفس قبلیش گفت: - گمان کنم الکس و شهاب رد مون رو زدن، باید هرچه سریعتر بریم به فرودگاه چون پرواز رو به جلو انداختم. خیلی سعی خودم رو کردم لبخند نزنم، غیر ممکن بود شهاب و الکس نتونند که من رو پیدا کند، شهاب مغز متفکری داره و الکس قدرت زیادی، حالا این دوتارو در لحظه داشته باشی که دیگه چه بهتر. - ما هرجا که بریم مطمئن باش اونها پیدامون میکنن. کمال دندون قروچهای کرد و نفس عمیقی کشید تا اعصبانیت شو یکم پنهان کنه. - لازمه یادت بندازم فعلاً ما به همدیگه احتیاج داریم، شده هزار کیلومتر زیر زمین میریم تا دست اونها به ما نرسه، من رو زیادی دست کم گرفتی خانوم کوچولو؟ از روی کاناپه بلند شدم و رفتم رو به روش ایستادم و طی تصمیم ناگهانی گفتم: - توهم زیاد من رو دست کم گرفتی آقا بردیا! با شنیدن اسم بردیا یکتای ابروی کمال بالا رفت و با نیشخندی که از صدتا زهر بدتر بود گفت: - از کی متوجه شدی دختر عمه؟ پس خودش بود، همون بردیاای که همهچی من رو میدونست، همونی که ساعتها باهاش صحبت میکردم، این همون پسریه که برام گلشفلرا میفرستاد و من هر سری فکر میکردم که شهاب فرستاده، چند قدم رفتم جلوتر و گفتم: - چرا؟ کمال کلافه دستی توی موهاش کشید و سرش رو انداخت پایئن و گفت: - الان وقت مناسبی برای این صحبتها نیست بهتره که اول هرچه سریعتر بریم بعد هر سوالی که دوست داشتی بپرس. خوب کمال چرند نمیگفت، چون طبق شناختی که از الکس دارم تا چندساعت دیگه پیدامون میکنن و من همچین فرصت خوبی برای پیدا کردن رز پیدا نمیکنم، کمال که سکوتم رو دید گفت: - الان باور کن وقت فکر کردن و این کارها نیست، بهتره که بریم. آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: - وسایلم رو جمع نکنم یعنی؟ کمال لبخند مهربونی زد و با آرامش گفت: - نه لازم نیست هر چیزی که نیاز داشتی از ویتیر برات تهیه میکنم. - باشه، پس حداقل بذار که آماده بشم. کمال سرش رو به نشونه باشه تکون داد و بدون حرف از اتاق رفت بیرون. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
- این شد، خوب دختر خوب پاشو که کلی کار داریم چون چهارساعت دیگه پرواز داریم و باید وسایلت رو جمع کنی. از روی مبل بلند شدم و همین جوری که میرفتم سمت در گفتم: - شماهم یه قولی دیگه بهم داده بودین ولی هنوز انجام ندادین. کمال کمی مکث کرد و گفت: - منظورت اگه درمورد گوشی هستش، خوب راستشو بگم بعد از اومدن از سفرمون انشالله انجامش میدم. چیز دیگهای نگفتم و دستگیرهی در رو کشیدم پائین و در رو باز کردم و از اتاق زدم بیرون، این چندوقت اخیر از مغزم زیاد کار کشیده بودم و یه سفر شاید حالم رو خوب میکرد مخصوصاً اگر قراره مادرشهاب رو ببینم، اسمش اگر اشتباه نکنم رز بود؛ رفتم به سمت اتاقم چون باید اول وسایلم رو جمع میکردم و بعد باید برم یهسر به دخترا بزنم، در اتاقم رو باز کردم که دیدم دوتا گلدون گلنرگس هم به اتاقم اضافه شده، لبخند غمگینی اومد روی لبم و هجوم خاطراتی شیرین از گذشته اومد توی ذهنم، وارد اتاقم شدم و در رو بستم، کل اتاق از بوی گل نرگس پر شده بود و هر لحظه بغض توی گلوم رو بیشتر میکرد و من رو به اعماق گذشته میبرد، با قدمهای لرزونم رفتم سمت گلها و هرلحظه قلبم فقط اسم شهاب رو صدا میزد، دستم رو بلند کردم و به سمت گلها بردم که اسمی مثل رعد و برق از ذهنم عبور کرد. بردیا.. . بردیا سعادت.. . همون پسردایی مرموزی که در آخر چهرهشو نشد که ببینم، کنترل افکارم از دستم در رفت. کمال سعادت، گلشفلرا، حلال ماه و دوخورشید، طرح روی کتاب.. . هزارتا دلیل دیگه که کمال سعادت همون بردیا سعادته! اما چرا؟ چرا چیزی بهم نگفت و داره اینهمه پنهونکاری میکنه، نفسم باز تنگ شد و تپش قلبم رفت بالا، من چهقدر احمق بودم که همون اولش نفهمیدم؛ خدای من از کی انقدر گیج شدم؛ الکس اگه چنین چیزی رو بفهمه به عقلم و تمام آموزشهای که بهم داده از کل ناامید میشه. بیخیال این حرفها، من مطمئنم که این کمال همون بردیاایی که من باهاش چهارسال پیش چت میکردمه، الان متوجهی اون نگاههای نگرانش یا مثلاً این گلها و کتابها میشم چون بردیا از تمام اینها خبر داشت و همیشه هم من و هم اون درمورد رویاهامون صحبت میکردیم و من درمورد خونهی موردعلاقم و اینکه چه چیزهایی رو دارم صحبت میکردم. حدوداّ چهارنیم سال پیش بود که توی سایت فامیلیابی بهم پیام داد و ادعا کرد پسر داییمه و با دادن اسم مادرش و پدرش حرفش رو ثابت کرد، دقیق یادمه من عکسهامو همیشه میفرستادم ولی اون فقط در جوابش میخندید و میگفت یه زمانی میرسه که حضوری همو ملاقات میکنیم. چون میدونستم شهاب خوشش نمیاد و دعوام میکنه هیچوقت جرات نکردم که از این قضیه صحبتی بکنم، بعد از پنج، شش ماه هم که شهاب اون بلا رو سرم آورد و همهچی رو کلاّ فراموش کردم. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
حرفهای زیادی برای گفتن داشتم، اماّ بیشترین حرفهارو باید کنجترین گوشهی قلبت نگه داری و درموردشون صحبت نکنی، این یه درس بزرگی بود که الکس درموردش زیاد صحبت میکرد ولی دلم بدجوری سنگینی کرده برای همین نفس عمیقی کشیدم و با لحنی آروم گفتم: - یکم حالم گرفتهست، راستشو بخوای بعضی از دخترا رو که میبینم با رضایت خودشون نیومدن بدتر دلم میگیره. کمال با شنیدن حرفم نیشخندی زد و با غرور گفت: - فکر نمیکردم دلنازک باشی، آخه کسی که زیر دست الکس باشه بیرحمتر از اونیه که بخواد دلسوزی واسه چندتا دختر بیخانواده بکنه! تکخندهای کردم و گفتم: - اوه ببخشید یادم نبود، باید توی این روزگار بیرحم باشی. کمال که متوجهی طعنهام شد و انگار که حرفی یادش اومده باشه گفت: - این چندوقت اخیر زیادی از حد خسته و کلافه شدیم، هم من و هم تو؛ یه سفر چهار روزه برنامه ریزی کردم برای ویتیر آمریکا. یکتای ابروم رو بردم بالا و با تعجب گفتم: - ما که کارمون رو تازه شروع کردیم و اینکه حالا چرا ویتیر؟ کمال لبخند مرموزی زد و گفت: - خوب طبق قولی که دادم مادر شهاب سلطانی رو پیدا کردم، توی یکی از آسایشگاههای ویتیر هستش، با خودم گفتم ببرمت اونجا باهاش هم صحبتی کنی و هم حال و هوات عوض بشه. خوب پیشنهاد خیلی خوبی بود ولی از نظر من یکجای کار میلنگه، چون هیچ گربهای در راه رضای خدا موش نمیگیره. - اگه من بعد از رسیدن به خواستهام بهت نارو زدم و رفتم پیش الکس چی؟ کمال خندهای کرد و با اعتماد به نفس گفت: - تو اینکارو نمیکنی. - از کجا انقدر مطمئنی؟ - الکس هر چیزی رو که بهت یاد داده باشه نارو زدن رو یاد نداده، چون به اندازهی کافی الکس رو میشناسم وقتی یک قولی میداد تا آخرش پاش میایستاد. لبخندی از یادآوری اخلاق الکس اومد روی لبم، حق با کمال بود الکس همیشه میگفت حتی وقتی با بدترین دشمنت هم پیمان شدی حق خیانت نداری، اماّ میتونی همه مدل اون رو امتحان کنی. - اوه بله حق با شماست، طبق قولی که دادم بهتون تا آخرش و تا هرموقعهای که به حضورم نیاز داشتین من باهاتون همکاری میکنم. کمال بازهم از اون لبخندهایی زد که دل سنگ رو هم آب میکرد و گفت: - فکر کنم یه قول دیگه هم دادیم به هم. کمی فکر کردم و تکخندهای کردم و گفتم: - اوه بله چشم، لحن صحبتم رو خودمونیتر میکنم. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
محسن کلافه دستی توی موهاش کشید و با لحنی پشیمون گفت: - میخواستم درموردش تحقیق کنم، اماّ اصلاً فرصت نشد چون دقیقاً چندروز بعد.. . *** ملیکا روزها و ساعتها همینجوری پیدرپی میگذشت، سهروزی میشد که داشتم به کارهای که کمال گفته بود رسیدگی میکردم، هر ثانیهای که سپری میشد حالم بیشتر از خودم و دست رسم روزگار بهم میخورد، با دیدن دخترهایی که نصف شون بهزور دزدیده شده بودن و حال چندان درستی نداشتن و بقیهی دخترا که به خواستهی خودشون بود و کلی از اینکه به شیخهای عرب فروخته بشن خوششون میاومد. اماّ چیزی که این وسط خیلی آزارم میداد چیزهای آشنایی بود که اطرافم میدیدم، مثل کسی شده بودم که کل زندگی شو توی یه حادثه از یاد برده باشه ولی همهچی براش آشنا باشه؛ باصدای یکی از خدمهها از توی فکر بیرون اومدم. - خانم، آقا گفتن برید اتاق کارشون. زیرلب باشهای گفتم و از روی مبلی که روبهروی شومینه بود بلند شدم و رفتم سمت اتاق کمال، خدامیدونه اینبار چی توی اون ذهن مرموزش میگذره، باید هرطور که شده با الکس ارتباط برقرار میکردم ولی از یه دیدگاه دیگه اگه بخوام نگاه کنم، الکس اگه متوجهی همچین عملی رو از کمال بشه، نه اینکه نمیزاره من به هدفم برسم، بلکه مستقیماً پدر کمال رو جلوی چشمهاش میاره. جلوی در اتاق کمال مکث کردم و چند تقه به در زدم که صدای کمال باز قلبم رو لرزوند. - بیا داخل. دستگیرهی در رو پایین کشیدم و در رو هل دادم، کمال پشت پنجرهی اتاقش ایستاده بود و یه لیوان نوشیدنی دستش بود، با دیدن من اومد سمت میز کارش و لیوان رو گذاشت روی میز و رو به من با لبخند گفت: - به ملیکاخانوم، میبینم با کارت اخت پیدا کردی. رفتم داخل اتاق و بدون منتظر تعارف نشستم روی نزدیکترین مبل و بیحال گفتم: - مگه غیر از اخت پیدا کردن کاری دیگه هم میشه انجام داد؟ کمال لحن بیجون و بیحالم رو که دید اومد روبهروی من نشست و بانگرانی که من واقعاً هربار بیشتر از قبل تعجب میکردم گفت: - اتفاقی افتاده، قرصهاتو که دکتر برات تجویز کرده رو میخوری؟ خوب راستش اونقدری توی این چندسال توی خودم ریخته بودم و از حال دلم برای هیچکس نگفته بودم خسته شدم، نمیدونم چرا در این لحظه با کمال احساس راحتی کردم، انگاری که سالهاست میشناسمش. کمال که سکوتم رو دید دوباره گفت: - میتونی بامن راحت باشی، منم قول میدم هرموقعه حرفی توی دلم بود برای تو درد و دل کنم. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
حدوداً از چهارسالنیم پیش کسی نامشخص برای ملیکا تقریباً هفتهای چهاربار گلشفلرا با گلدونهای بزرگ و متنهای عجیب غریب میفرستاد و هویتش هم مشخص نبود، ملیکا فکر میکرد من اون گلهارو براش میفرستم اماّ من نبودم، کار تو بوده؟ چهرهی الکس کمی توهمدیگه رفت و سریع گفت: - نه من اصلاً همچینکارهایی رو انجام نمیدادم، بعدش هم چرا گلشفلرا باید کسی برای به دست آوردن دل یه دختر بخره، تا جایی که گلرز هستش؟ محسن لبخند غمگینی زد و گفت: - ملیکا عاشق این گل بود و تقریباً کل خونه پر بود از این گل، سلیقههای ملیکا کمی عجیب غریب بودن. با شنیدن حرف محسن بدنم داغ شد از غم، از پشیمونی ولی هیچکدوم این حسها فعلاً فایدهای نداشتن, رو به محسن گفتم: - من اگه اشتباه نکنم تمام چیزهایی که ملیکا بهشون علاقه داشت رو میدونستم ولی هیچوقت حرفی از همچین گلی نزد، همیشه ازم میخواست براش گل نرگس بگیرم! - هیچکس غیر از من و.. . محسن که انگار اسمی غیر منتظره یادش اومده باشه صورتش قرمز شد و غرید. - پسر دایی ملیکا، اماّ اونها هیچوقت همدیگه رو حتی ندیدن، فقط یه مدت با ایمیل باهم صحبت میکردن، قسم میخورم ملیکا حتی چهرهی پسردایی شو تا الان ندیده. حسی از جنس حسادت، یا شاید هم غیرت ولی هرچی که بود داشت روی اعصابم بدجوری راه میرفت، سعی کدم آروم باشم، نفس عمیقی کشیدم و گفتم: - اسم پسره چی بود و چهطور بدون اینکه همرو دیده باشن بههم ایمیل میدادن؟ _ اسمش بردیا سعادت بود، اگر اشتباه نکنم توی این سایتهای فامیلیابی ملیکا عضو شده بود و میگفت سرگرمی جالبیه، یکروز که تو اتاق کارم بودم ملیکا با عجله اومد تو اتاق و باهیجان گفت یکی بهش پیام داده و ادعا میکنه پسرداییش هست، اسم پدر و مادرشو گفته و از اینجا بود که مطمئن شدیم پسره داشته درست میگفته، از ملیکا خواستم ازش بخواد عکسشو بفرسته، اماّ ملیکا باخنده بهم گفت، پدر این پسر عجب خجالتیه هرچی اصرار کردم عکسشو برام ارسال کنه اون فقط در جوابم میگه، یهروزی میاد که حضوری منو میبینی؛ تهدلم راظی نبود با این پسرهی مشکوک صحبت کنه برای همین چندباری یواشکی میرفتم توی ایمیلهای ملیکا و پیامهای که بهم میدادن رو چک میکردم. دستهام از عصبانیت مشت شدن و خواستم چیزی بگم که صدای محسن تو سرم اکو شد. - بردیا سعادت... . الکس هم دقیقاً به همین نکتهای که من داشتم فکر میکردم فکر میکرد چون رو کرد سمت من و گفت؟ - شهاب حق با تو بود، ما هرکسی که اطرافمون بود زیادی دست کم گرفتیم، بردیا سعادت همچین اسمی رو یادم نمیاد که باهاش برخورد کرده باشم؟ فاطیما سریع گفت: - باید یادآوری کنم که بعضی افراد توی دنیای خلاف تغییر هویت میدن، دقیقاً همون کاری که ملیکا انجام داده بود و اسمش رو به مارانا تغییر داد. آنجلا رو به محسن گفت: - دیگه پیگیری درموردش نکردی، یا مثلاً چهرهشو دیده باشی؟ -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
فاطیما با حیرت و کمی خنده گفت: - باریکلا، من عجب آدمهای زرنگی دور و اطرافم بودن و خبر نداشتم! الکس نیشخندی زد و باتلخی گفت: - پیش دستی میکنی دخترخاله، ما اگه زرنگ بودیم که یکهفتهس ملیکا باید پیدا شده بود. محسن انگار که حوصلهی زار اومدن رو نداشت کلافه گفت: - اتفاقیه که افتاده، جای این حرفها از مغزتون استفاده کنید. آنجلا رفت سمت در مخفی و عصبی رو به الکس و محسن گفت: - جای بحث کردن باهم دیگه اونم اینجا بهتره بریم داخل بعد هرکاری خواستید انجام بدین. از هیچکس دیگه صدایی در نیومد، آنجلا در رو کامل باز کرد و رفت تو، پشت سرش فاطیما رفت، دیدم محسن و الکس دارن به هم نگاه میکنن و هرکدوم انتظار داره اون یکی بره داخل، منتظر نموندم که برای هم تعارف تیکهپاره کنن و رفتم سمت در و وارد جایگاه مخفی شدم، با دیدن راهروایی که با چراغهای کوچیک زرد یکم روشن شده بود یاد فیلمهای ترسناک افتادم و یکلحظه خندم گرفت ولی با یادآوری ملیکا که الان توی چه حالیه خندهم به بغض تبدیل شد؛ راهروی درازی بود که باید تا انتها میرفتی، حدوداً دهقدم جلوتر دری آهنی بود که آنجلا ایستاد، جلوتر که رفتم کنار در یک آهنی جای اثر انگشت بود و دوربین تشخیص چهره، آنجلا شصتش رو گذاشت روی حسگر اثر انگشت و چهرهشو برد جلوی دوربین، بعد از پنجثانیه نور سبزی از دوربین روشن شد و در آهنی با صدای بدی باز شد. آنجلا در رو هل داد و داخل اتاقک شد و با فشار دادن دکمهای کنار دیوار فضای اتاق کاملاً روشن شد، فاطیما که کمی مکث کرده بود سریع به خودش اومد و رفت داخل اتاق من هم بلافاصله پشت فاطیما رفتم داخل، فضای اتاق رو نگاهی گذرا انداختم که مطمئن شدم اینجارو مخصوص همین صحبتهای پنهانی انتخاب کردن چون به جزء شش مبل تکنفرهی راحتی و یک میز بزرگ وسط اتاق چیز دیگهای نبود، البته اگه باز دیوار مخفیای ظاهر نشه؛ الکس به مبلها اشارهای کرد و زیرلب گفت: - راحت باشید. هرکسی رفت سمت مبلی که بهش نزدیکتره؛ با نشستن همهمون چندلحظه سکوت سنگینی توی فضای اتاق پیچیده بود و فقط صدای نفس کشیدنهامون بود که توی فضای اتاق به گوش میرسید؛ فاطیما سکوت رو شکست و رو به من و محسن کرد و گفت: - خوب آقایون راحت باشید؛ شما چه موضوعی توی ذهنتون هست؟ - مکثی کردم و به محسن نگاهی انداختم که دیدم اون هم مثل من سکوت کرده؛ لبم رو با زبونم تر کردم و سعی کردم که جوری حرف نزنم که فعلاً به الکس بر بخوره، برای همین اول رو کردم سمت الکس و گفتم؟ - الکس قبل از موضوع اصلی که بگم میخواستم سوالی رو از تو بپرسم؟ - میشنوم. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
- بهتره گوشیهارو از خودمون دورتر یهجای دیگه بذاریم، چون هیچوقت نباید حریف مقابل رو دست کم بگیریم. الکس و آنجلا هم از روی تخت بلند شدن؛ الکس که گوشیش توی دستش بود رو گذاشت روی میزکنار تخت، آنجلا هم گوشیشو گذاشت کنار گوشیه الکس، من و فاطیما هم همینکار رو انجام دادیم؛ منتظر به الکس نگاه کردم تا چیزی بگه ولی انگار اونهم به اندازهی من گیج و کلافه بود، آنجلا که متوجهی سنگین بودن فضای اتاق شد سریع گفت: - من فکر همهجا رو کردم. رفت سمت در اتاق و ادامه داد. - شما فقط دنبال من بیاید. هرسهمون بدون این که چیزی بگیم پشت آنجلا از اتاق بیرون رفتیم؛ آنجلا واقعاً باهوش بود برای همینم بود که الکس هیچوقت توی کارهایی که میخواست انجام بده شکست نمیخورد، از پلهها اومدیم پائین و آنجلا داشت به سمت در خروجی عمارت میرفت، زیرچشمی به فاطیما نگاهی انداختم، دختری ریز اندامی بود ولی زرنگ و باهوش اینطور که معلومه این دختره توی دم و دستگاه الکس خیلی مهمه و کارهای زیادی رو براش انجام میده، توی تمام این مدتی که درمورد الکس تحقیق میکردم تا انتقام مرگ ملیکا رو بگیرم هیچ ردی از این دختره نبود. از عمارت رفتیم بیرون، داشتیم به سمت پشت عمارت میرفتیم که از دور محسن رو دیدم، به بقییه هم که نگاه کردم دیدم متوجهی اومدن محسن شدن چون آنجلا و الکس وایستادن و منتظر به محسن نگاه کردن تا اونهم به جمعما ملحق بشه، محسن که توقف مارو دید قدمهاش رو تندتر کرد و دقیقاً روبهروی الکس ایستاد و با عجله گفت: - من به یهچیزهای توی گذشته مشکوک شدم! آنجلا باصدایی نسبتاً آروم گفت: - شهاب هم تقریباً نظر تورو داشت ولی اینجا جای این صحبتها نیست، الان هم داشتیم میرفتیم جایی که بهتر بشه حرف زد. محسن نگاهی گذرا به همهمون انداخت و رو به من گفت: - تو بهتر از هر کسی میتونی گذشته رو زیر و رو کنی، سعی کن مغزت رو کار بندازی. لبخندی زدم و سرم رو به نشونهی باشه تکون دادم که الکس تکسرفهای کرد و گفت: - بهتره که بریم. آنجلا جلوتر از همه حرکت کرد و ماهم پشتسر آنجلا قدم برداشتیم، محسن تنها کسی بود که بهتر از هرکسی من رو میشناخت؛ من هوش و ذکاوت خاصی توی پیدا کردن معماهای گذشته داشتم و البته چیزی رو از قلم نمینداختم؛ به پشت عمارت که رسیدیم رو به دریا بود و یه آلاچیق بزرگ با میز و صندلی گذاشته بودن، شناختی که از الکس دارم منظورش از جای پنهانی صحبت کردن صددرصد آلاچیق پشت عمارت با نمای دریا نبوده، حدسی که زده بودم هم همچین بیربط نبود چون الکس سریع به اطراف نگاه کرد و آنجلا وقتی دید الکس داره محوطه رو برسی میکنه سریع رفت سمت آلاچیق و دستش رو برد زیر میز سنگی که وسط آلاچیق قرار داشت، بعد از لمس کردن چیزی که زیر میز پنهان شده بود صدای باز شدن دری از پشت سرم شنیدم و با تعجب برگشتم دیدم دیوار پشتی عمارت که همش سنگ بود و هیچ ردی از اینکه اینجا دری وجود نداره باز شد، بازهم آنجلا واقعاً من رو متعجب کرد چون یکم زیادی از حد باهوش بود. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
از لحن صحبت کردن ملیکا تعجبی نکردم چون اون یک دختر نبود بلکه فرشتهای بود که تصمیم داشت قلب و روح من رو باهم بدره، اماّ چرا داره تشکر میکنه، خودم رو نباختم و بامهربونی گفتم: - چیشده عروسک کوچولوی من مهربون شده؟ - شهابمم، بابت گلی که برام فرستادی واقعاً نمیدونم الان روی زمین باشم یا آسمون. با شنیدن اسم گل تعجب کردم، آخه من که گلی نفرستاده بودم، کی از طرف من یا چیز دیگهای گل برای ملیکا فرستاده؟ - الهی من دور اون صدات بگردم فرشته کوچولوی من. - اوم میگما شهاب؟ - عمر شهاب؟ - میدونستی اندازه اشک گنجشک دوستت دارم، چون گنجشک اگه گریه کنه میمیره. قلبم هری ریخت، این دختر تصمیم داره من رو جوون مرگ کنه با این ناز و اداهاش. *** زمانحال محکم زدم توی سرم و باخودم گفتم: - ای پسرهی احمق، چرا من همون موقعه یادم رفت که این موضوع رو پیگیری کنم چون دقیقاً یادمه اون موضوع به همونجا تموم نشد چون بارها و بارها همین موضوع تکرار شد و منه احمق ساده حتی پیگیری نکردم که بفهمم قضیه از چه قراره. اول از همه باید به الکس جریانرو بگم، شاید چهارسال پیش همهی این بازیها زیر سر خود الکس بوده باشه، به در اتاق آنجلا رسیدم و چندتقه به در زدم که صدای الکس اومد. - بیا داخل. دستگیره رو کشیدم پائین و در رو باز کردم، به داخل اتاق نگاهی گذرا انداختم، آنجلا، الکس و دخترخالهی الکس که اسمش فاطیما بود توی اتاق روی تخت نشسته بودن که الکس با دیدن چهرهی من گفت: - به چیز جدیدی برخورد کردی؟ - خوب چیز جدیدی نیست ولی فکری به سرم زد. الکس خواست حرفی بزنه که آنجلا زودتر باچهرهی نگران گفت: - هر حرفی رو که میخواید بزنید، اینجا جایی نیست که زده بشه. آنجلا داشت درست میگفت الان توی همچین موقعیتی نباید ریسک رو قبول کنیم و احتیاط شرط عقله؛ فاطیما از روی تخت بلند شد و گوشیشو از جیب شلوارش در آورد و گفت: -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
من شخصی نبودم که زود کنار بکشم و ناامید بشم، فقط دیگه چیزی نداشتم توی زندگیم که براش بجنگم، نه چرا دارم؛ چندین دلیل دارم که هرکدومشون هم من رو از نو میسازن و هم نابود... . *** شهاب به جرات قسم میخورم توی این یکهفتهای که ملیکا رو دزدیده بودن بدترین روزهای عمرم داشتن سپری میشدن وقتی که خبر مرگ ملیکا رو برام آوردن و فکر میکردم که مرده حتی ذرهای تصور نمیکردم روزی برسه که حال و روزم از اون روزها بدتر باشه، روحیهی ملیکا خیلی لطیف و ضعیف بود برعکس چیزی که سعی داشت وانمود کنه، اماّ من ملیکا رو از خودش قشنگتر میشناختم، دختری که با اومدنش توی زندگیم معنای تمام زندگی کردن رو بهم یاد داد ولی من پر بودم از انتقامی پوچ و کهنه، من احمقی که عشق به اون بزرگی رو فدای انتقامی کهنه کردم که با تصمیم احمقانهای که گرفتم هم خودم و هم عشقم رو نابود کردم. دقیقاً بعد از اینکه صحبتم با الکس تموم شد، با دافنه وسایلهایی که بیشتر نیاز میشدن مثل مدارکهارو جمع کردیم و رفتیم سمت فرودگاه و اومدیم ترکیه، میخواستم با دافنه به آپارتمان خودم برم که الکس تماس گرفت و گفت که بهتره تا پیدا شدن ملیکا همهمون پیش همدیگه باشیم، اولش نمیخواستم قبول کنم ولی خوب باید برای امنیت دافنه هم که شده قبول میکردم؛ الان که یکهفتهاست از اومدنم به عمارت الکس میگذره و هر روز که بیشتر رو به جلو میریم بیشتر عصبی و سردرگم میشم از نبود ملیکا؛ اماّ فکری وحشناک از سرم خطور کرد که تنم رو لرزوند، اگه ملیکا رو پیدا نکنیم و خدایی نکرده بلایی سرش اومده باشه حتی لحظهای درنگ نمیکنم و همونجوری که یه روزی به ملیکا قول دادم خودم رو خلاص میکنم؛ ذهنم خیلی شلوغ بود برای همین اول باید تمرکزم رو جمع میکردم تا بتونم تصمیم درست رو بگیرم، امیربراتی رو فعلاً باهاش کاری ندارم چون نمیخوام وقتم رو الکی صرف اون پسرهی احمق بکنم، باید میفهمیدم ملیکا رو کی تونسته به خودش جرات بده و بدزده، چون اکثر کلهگندههای اطراف میدونستن که ملیکا خط قرمز من و الکسه و کسی که ضعیف باشه همچین جراتی رو به خودش نمیده و وارد جنگ با من و الکس نمیشه، اماّ شاید کسی هست که من یا الکس از قلم انداختیم، شاید فقط فکر میکنیم که ضعیفه و نمیتونه از پس اینکار بر بیاد؛ اماّ باید لیست تمام اسامی رو دربیاریم و از اول مرور کنیم، باید سنجیده قدم برداریم، اول از همه این بود که به هیچکدوم نگهبانها نمیشد اعتماد کرد و خودمون باید دنبال کارها میرفتیم، دومین گزینه این بود که آنجلا زن قوی و قویای هست و میتونه اطلاعاتی رو که میخوایم برامون در بیاره. از روی تخت بلند شدم و از اتاق زدم بیرون، باید با الکس صحبت میکردم و از اول همهچی رو برنامهریزی میکردیم. به سمت اتاق الکس رفتم و بدون اینکه در بزنم در اتاق رو باز کردم و رفتم داخل، اطراف اتاق رو نگاه کردم الکس توی اتاق نبود، پس حتماً رفته پیش آنجلا یا شاید هم بیرون از عمارت؛ گوشیمو از جیب شلوارم در آوردم و شمارهی الکس رو گرفتم که بعد از چهارمین بوق صدای الکس پشت گوشی پیچید: - بله شهاب؟ - الکس فکری به سرم زد، اومدم اتاقت نبودی. - اتاق مادرمم بیا اونجا. اتاق آنجلا انتهای سالن طبقهی دوم بود، نفس عمیقی کشیدم و رفتم سمت اتاق آنجلا، چندقدم که رفتم خاطراتی مثل رعد و برق از ذهنم خطور کرد. *** چهارسال قبل گوشیم زنگ خورد که با دیدن اسم ملیکا لبخندی اومد روی لبم. - جانم خانوم، خانوما؟ صدای پر از ذوق ملیکا پشت گوشی پیچید که باخوشحالی زیاد گفت: - وای شهابم آخه من قربون اون چشمهای برفیت برم، چهقدر تو مهربونی. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
از این مدل صحبت کردنش دلم هری ریخت، نه اینکه دلم برای کمال لرزیده باشه، بلکه یاد شخصی دیگهای افتادم که همینقدر نگران تغذیهی من بود؛ منم مثل خودش یکم اخلاقم رو نرم کردم و آروم گفتم: - خیلی وقته که معدهام غذا زیاد قبول نمیکنه ولی تا جایی که بتونم میخورم خیالت راحت. کمال لبخندی زد و رفت سمت در تا بره بیرون، قبل از اینکه بره گفت: - شدی مثل دخترکوچولوهایی که غذا نمیخورن مادرهاشون با پفک گولشون میزنن تا شاید کمی غذا بخورن. از حرفش خندم گرفت و خندهای کردم، کمال هم لبخندی زد و از اتاق رفت بیرون؛ از روی تخت بلند شدم که باز یکم سرگیجه گرفتم ولی در اون حدی نبود که جایی رو نبینم، رفتم سمت صندلی و نشستم، به سینی غذا نگاه کردم که باز توی فکر فرو رفتم، شاید من بیدلیل دارم نگران میشم و شک میکنم ولی هرجور که فکر میکنم یا از هر دیدی که نگاه میکنم بازهم یه چیزی که نه همهچی توی اینجا عجیب غریبه، از طراحیهای خونه بگیر تا کتابها، یا کلاً هرچیزی که من علاقهی شدیدی داشتم بهش توی اینجا بود، از همه اینها به کنار اخلاق کمال یهجوری غیرعادی بود، جوری رفتار میکرد که انگار سالهاست من رو میشناسه و جوری صحبت میکنه که هم گیج بشی و هم آگاه، باضعف شدیدم از فکر اومد بیرون و به غذاها نگاهی دوباره انداختم، سالادماکارنی، دلمه برگمو، آشک و استیک بود خوب این حجم از غذا رو چهارنفر میخوردن بازهم زیاد میاومد، بعد کمال از من توقع داشت که همهرو بخورم، اماّ لامصب غذاهایی که آورده بود رو من به اندارهای دوست داشتم که مثل گاو میخوردم، خودم به خودم خندیدم و خم شدم اول بشقاب سالاد ماکارنی رو برداشتم و شروع کردم به خوردن، یکم که خوردم تازه فهمیدم که چهقدر گرسنم بوده و من از بس فکرهای مختلفی توی ذهنم بوده که متوجه این هجم از گرسنه بودن رو نفهمیدم، حدوداً نصف بشقابم رو که خوردم گذاشتمش روی میز و بشقاب آشک رو برداشتم، معدم پر شده بود ولی خوب از طرفی که چندروزی بود که هیچی کلاً نخورده بودم سعی کردم یکم بیشتر از حد معمولم بخورم تا یکم سرپا بشم و بتونم که کارهای کمال رو هرچه سریعتر انجام بدم و از شرش خلاص بشم، دو سهتا قاشق بیشتر نخوردم چون حس کردم اگه یک قطره بیشتر چیزی بخورم تمام غذایی که الان خوردم رو کف اتاق بالا میارم، از روی صندلی بلند شدم و رفتم سمت پنجره و به بیرون نگاه کردم، پنجرهی اتاق فقط دریا رو نشون میداد، پایین پنجره صخرههای بزرگ بودن که امواج دریا با شدت بهشون میخورد، چون هوا امروز یکم گرفته و ابری بود، دلم هوای تازه میخواست ولی پنجره هیچ دستگیرهای نداشت تا بشه باز کرد، بیخیال هوای آزاد شدم و به دریا خیره شدم، حال و هوای درونم دقیقاً مثل دریا بود، طوفانی و ابری ولی هیچ جونی برای بارندگی نداره؛ چهرهی الکس و شهاب اومدن جلوی چشمهام، با اینکه الکس این بلاهارو سرم آورده بود و من به خاطر حس انتقام جویانهی الکس هست که الان توی همچین وضعیتی هستم و تبدیل شدم به یه آدم بیرحم و قاتل ولی توی هرگوشهی قلبم که میگشتم هیچ حس نفرتی به الکس پیدا نمیکردم، مخصوصاً که الان فهمیدم که الکس برادرمه و چه بلاهای به سرش اومده تا الان خودم و بلاهایی که سر خودم اومده رو به کل فراموش میکردم، از الکس که بگذریم یادآوری چشمهای شهاب بدجوری دلم رو بیقرار میکرد، اماّ من تصمیم خودم رو گرفته بودم آخر تمام این قضیهها خودم رو با سم داخل انگشتر به پایان میرسوندم چون اگر حتی یک دلیل برای زندگی کردن داشتم بعد از شنیدن مریضیم پر کشید. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
چشمهام از تعجب گرد شدن ولی زود به خودم اومدم و بالحنی مملو از خشم گفتم: - یادم نمیاد از زندگیم چیزی براتون تعریف کرده باشم؟ کمال تکخندهای کرد و دستش رو کرد لای موهاش و گفت: - خوب چی بگم والله؛ من همهچی رو راجبتو میدونم حتی شاید بیشتر از خودت از زندگیت خبر دارم. تعجبی نکردم، خوب معمولی بود که بره در موردم تحقیق کنه، چیزی که زیادی عجیب بود اینبود که این زیادی از حد میدونست، تا اونجایی که من یادم میاد الکس درمورد من به کسی زیاد توضیح نمیداد و خیلی وقت بود که هویتم رو عوض کرده بود و تا الان کسی چیزی نفهمیده بود غیر از کسانی که خودمون انتخاب میکردیم، اینطور که معلومه کمال قدرت زیادی داشت و الکس کمی اونرو دستکم گرفته بود. - خوب من چیزی ندارم که بخوام پنهان کنم، هرچیزی که هست اکثراً خبر دارن، شما هم لازم نبود خودتون رو توی زحمت بندازین برای تحقیق درمورد بنده. چندتقه به در خورد که کمال محکم و کوتاه گفت: - بیا داخل. در باز شد و خدمتکار مسنی که حجاب کاملی داشت وارد اتاق شد، سینیای متوسط دستش بود که نتونستم از اینجایی که نشستم ببینم چی داخل سینی هست، داشت میاومد سمت تخت که کمال رو کرد به من گفت: - توی تخت بخوری راحتتری یا بگم بذاره روی میز عسلی و بلندشی روی صندلی بخوری؟ - خوب از این لوس بازیها خوشم نمیاومد که ناز کنم توی تخت زیادی استراحت کنم برای همین گفتم: - ممنونم، بیزحمت بزاره روی میزعسلی، من خوشم نمیاد زیاد توی تخت باشم بدتر احساس مریضی میکنم. خدمتکار بدون حرف راهش رو کج کرد و به سمت میزعسلی رفت و سینی رو گذاشت روی میزعسلی، و منتظر به من و کمال نگاه کرد که کمال گفت: - ممنون میتونی بری. خدمتکار یکم خم شد و ادای احترام درآورد که یکم باعث تعجبم شد ولی چیزی به روی خودم نیاوردم، خدمتکار از اتاق رفت بیرون؛ کمال رو به من کرد و گفت: - سرم تو الان از دستت در میارم، پاشو غذاتو بخور که رنگ تو صورتت نیست. چهارسالی میشد که کسی اینطور نگرانم نبود و اهمیتی به غذا خوردنم نمیدادن، الکس هیچوقت توی این چهارسال جوری رفتار نکرد که لوس بشم یا بدعادت بار بیام، اماّ کمال جنس رفتارش دقیق مثل شهاب بود؛ همونجور مهربون و دلسوز؛ کمال سوزن سرم رو از دستم در آورد و از روی تخت بلندشد و گفت: - من فعلاً میرم تا راحت غذاتو بخوری، اینهم تاکید کنم که یکساعت دیگه میام بهت سر میزنم و بهتره که کل غذاتو خورده باشی وگرنه کلاهمون میره تو هم. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
اون زن که حالا فهمیده بودم اسمش طنازه با محبت خاصتی که توی چشمهاش بود گت: - باشه موردی نداره، فقط من چندتا نسخه مینویسم بده بچهها تهیه کنن تا شب بیارن. کمال زیرلب باشهای گفت و از روی تخت بلند شد و رفت سمت میزعسلی، از روی میز عسلی دوتا پوشه پرونده بود، اونهارو برداشت و رو کرد سمت من و گفت: - حالت که بهتر شد اینهارو دقیق بخون. رو به طناز کرد و دوباره گفت: - توهم بیزحمت برو آشپزخونه به آشپز بگو سینیای که آقا بهت سفارش کرده بوده رو آماده کن و به اتاق ملیکا بیاره. طناز سرش رو به علامت باشه تکون داد و رو به من گفت: - شب دوباره میام و بهت سر میزنم عزیزم. منم با لبخند گفتم: - ممنونم طناز. - فعلاً. طناز گوشیشو از روی میزکنار تخت برداشت و بدون هیچ حرف دیگهای از اتاق رفت بیرون؛ کمال اومد کنار من و روی تخت نشست و با محبتی که من رو به تعجب میانداخت گفت: - الان غذا میارن تا تهشو باید بخوری خیلی ضعیف شدی، ببینم این آقاالکس تورو به چشم یه تراکتور نگاه میکرده که هیچ اقدامی برای بهبودت انجام نمیداده؟ با حرفش انگار روی قلبم اسید ریختن، تمام تنم گر گرفت و چندحس مختلف داشتن درونم غوغا بهپا میکردن، ترس، غم، بیکسی و از همه بدترش پوچی؛ هرچی فکر کردم که جوابی بدم دندون شکن باشه ولی هیچ جملهای توی ذهنم نیومد که هیچ، بدتر از همه این بود که حق با کمال بود هرچی هم که من سعی داشتم خودم رو آروم کنم هیچ اثری نداشت و بدتر گیج میشدم، لبم رو با زبونمتر کردم و باصدایی که بهزور در میاومد گفتم: - من و الکس همکار بودیم دلیلی نداره که باید نگران حال من باشه، این خودم بودم که همهچی رو سرسری گرفتم. - اماّ اون از وضعیت جسمیت باخبر شده بود و اینرو ازت پنهان کرده بود تا به نقشههای کثیف خودش رسیدگی کنه. آهی کشیدم و باطعنه گفتم: - خوب هرچی باشه، هر آدمی به فکر منفعت خودشه، الکس هم مثل تمام مردم دیگه، اون هم همینکارو کرد ولی اینم بگم که همین الکس بود که من رو از یه آدم ساده به اینی که الان جلوت نشسته تبدیل کرد. کمال مثل اینکه قصد نداشت توی بحث با من کم بیاره چون با همون لحن ادامه داد. - اینم بگم که همین الکس بود که تورو از زندگیت بیرون کشید و به این راه آورد. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
کمال با نگرانی پشت کمرم رو میمالید، چشمهام دوباره سیاهی رفت و آخرین چیزی رو که دیدم چشمهای مشکیه نگران کمال بود. با پچپچ کردن چندنفر بالای سرم از خواب شیرینی که بودم بیدار شدم، دستم رو خواستم دراز کنم و چشمهام رو بمالم که پشت دستم سوخت و صدایه گیرایه کمال ازطرف راست تخت اومد که گفت: - ایخدا از دست تو دختر دستت رو نکش سرم بهت وصله. چشمهام و باز کردم و به اطرافم نگاه کردم، تو اتاق قبلی که از خواب بلند شدم نبودم، این یکی اتاق فرق داشت، دور تا دور اتاق گلدونهای گلشفلرا گذاشته بودن و برعکس اتاق قبلی یه پنجرهی سراسری بزرگ که مثل خود اتاقکار کمال شیشههاش دودی بود، یه اتاقک شیشهای گوشه اتاق بود یکم که دقت کردم دیدم حمامه، دقیقاً مثل دوتا اتاق قبلی دور تا دور دیوار اتاق قفسههای کتاب بود، اماّ فرقش این بود قفسهها از سقف وصل شده بودن تا پائین و تمام طبقهها پر از کتابهای مختلف بودن، سمت پنجره دوتا مبل تکنفره راحتی گذاشته بودن که به رنگ صورتی کمرنگ بود و یک میز عسلی هم وسط گذاشته بودن. تمام توانم رو جمع کردم و بدون این که دستم رو که بهش سرم وصل بود تکون بدم نشستم؛ کمال پائین تختم نشسته بود و با نگرانی به صورتم نگاه میکرد، یه زنی حدوداً 35 ساله بالا سرم ایستاده بود و داشت آمپولی رو توی سرم تزریق میکرد، زن که متوجهی نگاهم به خودش شد با مهربونی گفت: - الان بهتری عزیزم؟ با بیحالی جواب دادم. - آره بهترم؛ ممنون. کمال برعکس چند لحظه قبل که حسابی نگران بود، باخونسردی گفت: - خیلی ضعیف شدی، اینجوری بخواد پیش بره زنده نمیمونی، امیربراتی راجبع مریضیت بهم گفت، فکر نمیکردم اینقدرهاهم وضع جسمی بدی داشته باشی. حرفی برای گفتن نداشتم، اماّ کم هم نیاوردم و منم مثل خودش باخونسردی گفتم: - ممنونم که نگران حالم شدین ولی مطمئن باشید من تا حلوای شما رو نخورم نمیمیرم. کمال اومد جوابم رو بده که زن زودتر گفت: - بهجای اینحرفهای بیربط، بهتره که ملیکاخانوم توی اینچند روز حسابی تقویت بشه، مشکل قلبیشون هم فعلاً چیزی نیست که راجبش نگران باشیم. کمال رو کرد به اون زن و گفت: - طناز از نظر من مولتی ویتامینهارو به سرم تزریق کنیم اینجور زودتر نتیجه میبینیم. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
بیشتر از هرچیزی که ذهنم رو درگیر کرده بود طراحی آشنای اتاقها و جلد کتاب بود، اماّ خوب الان موقعی نبود که من بخوام فکرم رو درگیر این موضوع بکنم، یکم ذهنم رو جمعوجور کردم و گفتم: - خوب الان فکر کنم دیگه مشکلی نباشه، شما فقط هرکاری رو که دقیق من باید انجام بدم رو برام داخل فلش یا پرونده خلاصه کنید که من طبق خواستههاتون کارهام رو برنامه ریزی کنم. - نگران نباشید من همهی کارهارو براتون ردیف کردم، موضوع دیگهای که باید بهتون بگم اینه که بیایم باهم راحت باشیم چون قراره یه زمان طولانی مدتی رو در کنار همدیگه کار کنیم. مکثی کرد و دوباره ادامه داد. - امروز رو استراحت کنید، فردا چندنفر قراره بیان و تغییر چهرهتون رو درست کنن. اخمی ریز روی پیشانیم نشست و با بدخلقی گفتم: - از نظر من که همچین چیزی لازم نیست! - مطمئن باشید که من هرچیزی رو که به نفعتون باشه همون رو انجام میدم، تیم جاسوسی شهاب سلطانی خیلی قوی و گستردهای هست، نمیخوام که مشکلی ایجاد کنند و مانع کار ما بشن. اونقدری عاقل بودم و چهارسال زیر دست الکس درس دیده بودم که از حرفهای دیگران چه برداشتی بکنم، چیزی به روی خودم نیاوردم و باخونسردی گفتم: - باشه مشکلی نداره، فقط موضوعی که میمونه این هستش که من کجا قراره بمونم و گزینه دوم، یه گوشی با سیمکارت میخوام اگه مشکلی نداره. کمال نیشخندی زد و گفت: - خوب برای گزینهی اولی که گفتی باید بگم با یکی از خدمتکارها میفرستمت هر اتاقی رو که دوست داری بردار و فردا بچههارو میفرستم هر وسایلی رو که نیاز داشتی برات تهییه کنن و اماّ میمونه گزینهی دوم، بابت این یکی متاسفم چون الان فرصت نمیشه، هفتهی آینده میگم برات جور کنن. مغزم خیلی درگیر بود و توان نداشتم که بخوام باهاش بحث کنم و زیرلب باشهای گفتم، کمال از روی مبل بلند شد و گفت: - خوب الان دیگه سوالی نمونده که پرسیده بشه. دستش رو آورد بالا و به ساعت توی دستش نگاه کرد و دوباره گفت: - از وقت ناهار خیلی وقته که گذشته چندروزه که درست حسابی چیزی نخوردی و ضعیف شدی، بهتره که الان بریم یه چیزی بخوریم تا بگم بچهها پروندههارو برات بیارن. منم از روی مبل بلند شدم که چشمهام سیاهی رفت و زانوهام لرزیدن، دستهی مبل رو گرفتم تا نخورم زمین، نفس عمیق کشیدم تا حالم بهتر بشه ولی بهتر نشد که هیچ پاهام بیشتر بیحس شدن، دستی رو بازوم نشست و کمکم کرد تا دوباره روی مبل بشینم، چندبار که نفس عمیق کشیدم دیدم بهتر شد و چهرهی نگران کمال رو روبهروم دیدم، لبهاش داشت تکون میخورد ولی من حتی صداش رو هم نمیفهمیدم، میخواستم لبباز کنم و حرفی بزنم ولی انگار تمام اعضای بدنم فلج شده بودن. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
چشمهاش برقی زد، اگر اشتباه نکنم از این سوالی که پرسیدم خوشحال شد و بالحنی که بدجنسانه بود گفت: - تو دختر خیلی شجاعی هستی، اماّ یه چیزی رو همیشه یادت باشه، هر انسانی تو زندگیش یه نقطه ضعف داره و این موضوع شامل شما هم میشه. از حرفش باید میترسیدم ولی برعکس خندهام گرفت و با لحنی که بیشتر مثل تعریف کردن جوک بود گفتم: - وای از دست شما آقایسعادت، خیلی شوخطبع هستین. لحنم رو کاملاً جدی کردم و ادامه دادم. - اینم بهتون یادآوری کنم که شخص بنده از تهدیدهاتون حتی ذرهای نترسیدم، چون خانوادم اونقدری قدرت دارن که از خودشون مقابل تو محافظت کنند. کمال انگار توقع همچین حرفی رو از من داشت چون با بیتفاوتی از روی مبل بلند شد و به سمت یکی از قفسههایی که سمت راست اتاق بود رفت و دستش رو بلند کرد و به طرف یک کتاب بزرگ مشکی برد، کتاب رو از قفسه بیرون کشید، یکتای ابروم رفت بالا و با کنجکاوی داشتم بهش نگاه میکردم، باقدمهای آروم اومد سمت من و بدون اینکه چیزی بگه کتاب رو گرفت طرف من، کتاب رو ازش گرفتم، به طرح کتاب که نگاه کردم تعجب و حیرتم بیشتر شد، کتاب جلد مشکیداشت و ابعاد کتاب خیلی بزرگتر از کتابهای دیگه بود، طرح روش هم گلشفلرا بود که یکم برجسته بود، پایین کتاب هم دقیقاً همون طرحی بود که روی در همین اتاق دیده بودم، یکحلال ماه و دو خورشید، سرم رو گرفتم بالا و به کمال نگاهی پرسشگرانه انداختم، همینجور که داشت میرفت سمت مبل تا بشینه گفت: - کتاب رو باز کن و صفحاتشو ببین، خودت میفهمی که چرا باید پیشنهاد منو قبول کنی. جوابی بهش ندادم و کتاب رو باز کردم عکس پدرم و الکس بود که توی خیابون گرفته شده بود، با دیدن عکس اشک دور چشمهام جمع شد، پدرم و الکس در آغوش همدیگه بودن، یکم که بیشتر به عکس دقت کردم یه تکتیرانداز دیدم که ماهرانه خودش رو پنهان کرده بود؛ با عصبانیت کتاب رو ورق زدم که اینبار عکس فاطیما بود که توی حیاط عمارت درحال قدم زدن بود، مثل عکس قبلی بازهم یک تکتیرانداز پنهان شده بود، از اینکه توی همچین موقعیتی بودم هم عصبی بودم و هم بغض خیلی سنگینی توی گلوم بود، اماّ من کسی نبودم که بخوام خودم رو ببازم، من باید قوی باشم همونجور که الکس بهم یاد داد، بعضی اوقات وقتی طرف مقابل قویتر هست، نباید باهاش بجنگی بلکه باید باهاش بازی کنی و کمی که قویتر شدی موقعهای که انتظار هیچ حرکتی رو ازت نداره زمینش بزنی، خوب الان اگه بخوام طبق نقشههای الکس راه برم باید باهاش کنار بیام و باهاش همکاری کنم؛ چندباری پلک پشتسر هم زدم تا اشکی که دور چشام جمع شده بود بره، تمام خشمم رو توی نگاهم ریختم و بهش زل زدم، تکسرفهای کردم و گفتم: - شرطتو قبول میکنم، نه اینکه از تو ترسیده باشم یا نگران خانوادم شده باشم چون اونها اونقدری قدرت دارن که در مقابل تو شکست نخورن، تنها دلیلی که دارم شرط تو قبول میکنم فقط برای اینکه الکس بعد از این اتفاقاتها جلوی همکاری من و تورو میگیره و من هیچ دسترسی برای پیدا کردن مادرشهاب سلطانی ندارم. بدون اینکه نگاهی به صفحات دیگر کتاب بندازم، کتاب رو بستم؛ کمال با اعتمادبنفس و لبخندی که دل هر دختری رو میبرد گفت: - میدونستم که دختر عاقلی هستی. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
شهاب به خوبی میدونست که من عاشق این گل هستم و بیشتر اوقات برام میخرید و با پست میفرستاد دم خونهم اماّ وقتی که زنگ میزدم و تشکر میکردم چیزی به روی خودش نمیاورد، باصدای کمال از فکر اومدم بیرون. - بازم خوبه نقطه اشتراکهای زیادی با هم داریم، برای همکاری در کنار هم به درد میخوره. اخمهام رفتن توی همدیگه، اگر اشتباه نکنم این حالا حالا قصد نداشت که بذاره من از اینجا برم، به طرفی که کمال ایستاده بود نگاه کردم و منم مثل خودش باخونسردی گفتم: - تا بهم قشنگ توضیح ندی و نگی که چی توی سرت هست من نه باهات همکاری میکنم و نه چیزی. کمال در اتاقی که به رنگ مشکی بود و علامتی عجیب که به شکل یک حلال ماه بود و هر دوطرف حلال خورشید بود رو باز کرد. - تو اون شخصی نیستی که تصمیم میگیری خوشگلم. دیگه زیادی از حد داشت روی عصاب و روانم راه میرفت ولی بازهم چیزی نگفتم و پشت سرش وارد اتاق شدم، خیلی نامحسوس انگشترم رو لمس کردم و لبخند محوی با بودنش توی دستم اومد روی لبم، یه حس خیلی عجیبی بود که نمیتونستم درکش کنم، یه اتاق که برعکس اتاقی که من داخلش بودم یه پنجرهی سرتاسری داشت که شیشههای پنجره یکم دودی بودن، یه دست مبل چرم مشکی وسط اتاق بود و دور تا دور دیوارههای اتاق قفسههای بلند کتاب بود، یکتای ابروم رفت بالا، برام خیلی آشنا بود انگار که قبلاً فضای این اتاق رو دیده باشم، اماّ کجا و کی رو یادم نیست، مطمئنم که قبلاً عکس همچین اتاقی رو دیده بودم و موضوع مهمی رو که اصلاً یادم نمیاومد بیشتر عصبیم میکرد، نگاهه شوکهمو از کتابها گرفتم و به کمال نگاه کردم که داشت بالبخند منو نگاه میکرد، لبخندش زیادی دووم نیاورد و دوباره توی همون قالب خونسردی فرو رفت، کمال به یکی از مبلها اشاره کرد و گفت: - راحت باش میتونی بشینی. - منم از شما بابت نشستن اجازه نخواستم. جوابم رو نداد، لبخندی از پیروزی کوچیکم زدم و رفتم سمت مبل تک نفره و نشستم، کمال هم روی مبل روبهرویم نشست و گفت: - خوب موضوع بسیار پیچده هستش که باید براتون به طور جزئی خلاصه کنم و شما به نفعتون هست که قبول کنید وگرنه بنده مجبور میشم از یهراه دیگه مجبور تون کنم. - لازم به تهدید نیست من و شما قبل از این ماجرا شروع به اقدام همکاری کردیم و شما لازم نبود که به مبلغ خیلی بالای من رو از امیر براتی بخرین و الان شروع به تهدید کنید بنده رو، من دوبرابر اون مبلغی که به امیر براتی پرداخت کردین رو پرداخت میکنم و باز هم نگران نباشید همکاری بنده با شما پایدار میمونه. نیشخند عصبیای کنج لبای کمال نشست ولی لحنش آروم و متین بود. - لازم به پرداخت نیست، دوماً که بعد از دزدیده شدن شما توسط امیر براتی الکس مانع همکاری شما و من میشه و لازمه بگم بنده هم اونقدری وقت ندارم که برم دنبال یه همکار دیگه بگردم، یه چندوقت بدون اینکه الکس چیزی متوجه بشه با من همکاری میکنید و بعدش طبق قولی که داده بودم مادر شهاب سلطانی رو براتون پیدا میکنم و هرجا که دوست داشتین بعدش میتونید که برید. - و اگه من قبول نکنم چی؟ -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
چند صفحهای خونده بودم که صدای چرخش کلید توی قفل در اومد، کتاب رو بستم و گذاشتمش روی تخت و منتظر به در خیره شدم تا ببینم این دیوونهای که منو تو این اتاق مرموز مخفی کرده کیه؛ در باز شد و با دیدن چهرهی خونسرد کمال پوزخندی اومد روی لبهام، پس اون حدسی که زده بودم هم چندان چرت و پرت نبود، کمال که دید روی تخت نشستم و با چشمهای پر از سوال دارم نگاهش میکنم لبخند محوی نشست روی لبهاش و گفت: - سلام، میبینم که حالت بهتره و آماده برای حمله نشستی؟ واقعاً اگه بخوام اعتراف کنم صداش یکی از زیباترین صدایی بود که تا عمرم شنیده بودم، از دست تو مارانا بهجای فکر کردن به چیزهای درست حسابی نشستی داری از صدای این پسرهی میمون تعریف میکنی آخه؟ - علیک، میشه بپرسم اینجا چهخبره؟ کمال چند قدمی وارد اتاق شد، با دیدن کتاب روی تخت به جرات میتونم قسم بخورم چشمهاش مملو از غم شد، برای چندلحظه احساس کردم لبخند غمگینی نشست روی لبهاش ولی این حسم زیاد طول نکشید چون دوباره با همون خونسردی گفت: - خوب معلومه که امروز از دندهی چپ بیدار شدی ولی خوب اول یهچیزی بخور یکم حالت که سرجا اومد صحبت میکنیم. از روی تخت بلند شدم و نفس عمیقی کشیدم تا به اعصابم مسلط بشم تا دندونهاشو توی دهنش خورد نکنم، بالحنی که سعی میکردم از خشم نلرزه گفتم: - ممنونم از پذیراییتون اماّ من بیشتر مایل هستم که بفهمم من اینجا چیکار میکنم و چرا به الکس خبر ندادین که بیاد دنبالم. با شنیدن اسم الکس خندهی عصبیای کرد و با لحنی که پر از نفرت بود گفت: - قرار نیست که الکس بفهمه تو پیش من هستی مارانا خانوم، یا بهتر بگم ملیکا خانوم. باشنیدن اسم اصلیم چشمهام گرد شدن و سریع گفتم: - ببین آقای سعادت من نمیدونم دقیق شما دنبال چی هستین ولی از الان بهتون هشدار میدم که با شخصی بهنام الکس در نیفتین، لازم نیست که من الکس رو معرفی کنم خودتون که بیشتر میشناسین، درست نمیگم؟ اون خونسردیه روی مخ کمال کاملاً از بین رفته بود و بهجاش از اعصبانیت زیاد صورتش قرمز شده بود و دستهاش از خشم میلرزیدن، زیرلب عصبی ولی آروم گفت: - دنبالم بیا تا بهت بگم کی خطرناکتره، من یا اون. از جملهاش لرزهی بدی توی تنم افتاد ولی چیزی به روی خودم نیاوردم چون نمیخواستم به این زودی خودم رو ببازم و تسلیم این احمق تازه به دوران رسیده بکنم؛ پشتش رو به من کرد و از اتاق رفت بیرون، دلم نمیخواست که دنبالش برم ولی باید میرفتم و میفهمیدم چی تو سرش میگذره، باقدمهای آروم و منظم دنبالش رفتم، حرف الکس توی سرم اکو شد. - مارانا حواست رو کنار کمال خیلی جمع کن. الکس الکی سرچیزی به من هشدار نمیداد، باید سنجیده عمل کنم وگرنه کلاهم پس معرکهاس، به فضای سالن نگاه کردم، سالن مربعی شکل که توی کل سالن پر از اتاق بود و چیزی که توجهم رو جلب کرده بود، روی هر در اتاق یه علامتی بود، وسط سالن هم یه گلدون بزرگ بود که داخلش گلشفلرا بود، گلی که من عاشقش بودم، ناخوآگاه لبخندی رویلبم نشست و رفتم سمت گلدون، دستم رو بلند کردم و آروم برگهای سبز و کوچکشو نوازش کردم، باز هم خاطرههای لعنتی شهاب توی سرم نقش بستن. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
چندباری نفس عمیق کشیدم ولی با هربار نفس کشیدن بدتر درد توی کل بدنم میپیچید، برای باز کردن پلکهام دیگه تلاش نکردم چون میدونستم به اندازهی کافی بدنم ضعیف شده و با شنیدن وضعیت جسمانیم به کل همون یکم روحیهای هم که داشتم به کل از دست دادم، با یادآوری زندگیم بغض مرگباری دوباره توی گلوم نشست، باز هم تصمیمم بیشتر قطعی شد که بعد از اینکه از زندگی پدرم و آنجلا مطمئن شدم زهر داخل انگشتر رو میخورم چون دلیلی برای زنده موندن نداشتم، یا شاید هم دارم ولی این قلبم هستش که نمیخواد، اتفاقهای اخیر تمام این چهارسال من چطور میتونستم به راحتی از کنارشون بگذرم و با خیال راحت و آسوده میرفتم با شهاب زندگیمو ادامه میدادم، یا از همه بدتر من کسی نبودم که بخوام غیر از شهاب مرد دیگهای رو توی قلبم راه بدم، سرم دوباره گیج شدم و به خواب رفتم. *** با احساس نور شدیدی که توی چشمهام بود با اخم و بدخلقی چشمهام رو باز کردم، با دیدن اتاقی پر از تجهیزات و بدون اینکه دستم رو قفل و زنجیر زده باشن روی تخت خوابیده بودم، تمام اتفاقهای اخیر با سرعت از سرم مرور شدن، لبخندی اومد روی لبهام، مطمئنم که الکس به کمال سپرده بوده تا من رو از دست اون امیر نجات بده، سریع از تخت اومدم پایین و به سمت در اتاق رفتم، دستگیره در رو پایین کشیدم و باکمال تعجب هرکاری کردم در باز نشد، پس اگه من پیش الکس نیستم کجام، حتماً اینجا هم خونه کماله ولی آخه این پسرهی میمون چرا بخواد در اتاق من رو قفل کنه، با فکری که به سرم زد کلاً لبخند از روی لبهام ماسید و دوباره بغض باوفا که قصد ول کردن من رو نداشت توی گلوم نشست، با احساس سردرگمی شدیدی که توی وجودم افتاده بود، دوباره برگشتم و به سمت تخت رفتم تا بشینم یکی بیاد داخل و ببینم چهخبره، یه نگاه جزئی به فضای اتاق انداختم، اتاق خیلی شیکی بود که با تم رنگ طوسی سفید ست شده بودن و یه کتابخونه کویک کنج دیوار بود، راهم رو به طرف کتابخونه کج کردم، اماّ چیزی که تعجبم رو بیشتر میکرد این بود که چرا هیچ پنجرهای داخل اتاق نبود حتی سرویس بهداشتی هم نبود، خوب لامصب شاید آدم دستشویی داشته باشه شماهم که مثل روانیها در رو قفل کردین، ایبابا فعلاً بیخیال این فکرهای بیخودی باشم، تا این در لعنتی باز نشه و نفهمم چه خبره هیچ تصمیم یا هیچ فکری نمیتونم که بکنم چون همهشون بیهوده بودن، جلوی قفسههای کتاب ایستادم و با دیدن کتابها باز اون حس تلخی که درونم بود کمتر شد چون علاقهی زیادی به کتاب داشتم، اسم کتابها رو که خوندم چشمهام از حدقه زدن بیرون، دقیقاً همون کتابهای بودن که من دیوانهوار عاشقش بودم و به جرات قسم میخورم هرکدوم رو بالای چهار بار خوندمشون، دستم رو دراز کردم و کتاب خسوف رو برداشتم و برگشتم سمت تخت، شخصیت ادوارد دقیقاً مثل شهاب بود برای همین هم بود که علاقهی خیلی شدیدی به این کتاب داشتم و با هربار خوندش واقعاً کیف میکردم، حتی قشنگ یادمه که شهاب کلی مسخرم کرد که چرا من دست از سر این کتاب بیچاره بر نمیدارم و بارها و بارها خوندمش، منم شهاب رو مجبور کردم که بخونه و اون اصلاً هیچ نظری نداد و فقط با خونسردی گفت بد نبود، آهی کشیدم و روی تخت نشستم، یادش بخیر واقعاً چه دورانی بود چه دردهای کوچکی داشتم و برای چه چیزهای خیلی کوچیکی ناراحت میشدم، دستی روی جلد کتاب کشیدم و قطرهی اشکی از گوشهی چشمم چکید و روی کتاب افتاد، دستم رو روی قلبم گذاشتم و زیرلب گفتم: - مگر میشود این قلب عاشق، یاد چشمانت بیفتاد ولی نلرزد...؟ توی این چهارسال حتی ذرهای هم از شهاب متنفر نشدم، فقط داشتم خودم رو گول میزدم که فراموشش کردم و دمار از روزگارش در میارم. کتاب رو باز کردم و شروع کردم به خوندن کتاب، متنها رو میخوندم ولی مغزم یهجای دیگهای بود، دقیق خودمم نمیدونم به کدوم یکی از مشکلات فکر کنم و تمرکزم رو بذارم. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
میفهمیدم چی داره میگه ولی نمیخواستم که باور کنم، قلبم تیری کشید و نفس کشیدن برام خیلی سخت شد، پس دلیل اینکه بیشتر موقعها تپش قلب داشتم و قلبم تیر میکشید همین بود، اماّ با این موضوع که الکس میخواسته من رو بشکه اصلاً موافق نبودم چون اگر میخواست من رو بکشه خیلی راحتتر میتونست اینکار رو بکنه، اشکی از حجم این همه درد دور چشمهام جمع شد، دیگه طاقت زندگی و زندگی کردن رو نداشتم، مگه امیدی هم برای زندگی بود، دقیقاً با کدوم امید ادامه بدم، آخه مگه میشه این همه درد و رنج رو تجربه کنی و بازهم دوست داشته باشی زندگی کنی، دستمهام رو مشت کردم که وجود انگشتری رو توی انگشتم حس کردم، توی تمام این همه رنجی که توی قلبم بود لبخند غمگینی اومد روی لبام، همون انگشتر فیروزهای بود که داخلش سم بود تا اسلحهای باشه برام؛ امیر که دید با وجود اشکی که دور چشمهام جمع شده دارم لبخند میزنم با تعجب گفت: - دیوونه هم که نبودی اونم به سلامتی شدی. آهی پر از حسرت کشیدم و غمگین گفتم: - هیچ کس از دل دیگری خبر نداره، باورکن من نمیخواستم علی رو بکشم اماّ اون خودش هی توی دست و پای الکس بود و من مجبور بودم که اینکار رو بکنم. - خیلی با علی بد کردی مارانا، اون داشت به تو بدجوری وابسته میشد، بعد از چندسال داشت طعم خوشبختی رو میچشید. نفس عمیقی کشیدم که دوباره دردی رو توی قفسهی سینم حس کردم ولی چیزی رو به روی خودم نیاوردم و گفتم: - منظورم رو بد متوجه نشو ولی علی عکس خانوادگیتون رو بهم نشون داد ولی چرا تو توی اون عکس نبودی؟ امیر اومد حرفی رو بزنه که پشیمون شد و سریع اخمهاشو کرد تو هم و از روی صندلی بلند و گفت: - زیادی دیگه حرف زدی، میخوام چیزی رو بهت بگم و برم، من رو دیگه نمیبینی. باچشمهای منتظر بهش خیره شدم که دوباره گفت: - با تمام احترامی که به برادرم بودم تصمیم گرفتم که تو رو نکشم و طی کاری که به وجود اومد تو رو میخوام بدم به کمالسعادت بدم. احساس کردم شاخهام دارن از سرم بیرون میزنن ولی خوب چیزی به روی خودم نیاوردم چون شاید نقشه الکس باشه که اینطور من رو نجات بده برای همین گفتم: - چرا نمیذاری من برم؟ - چون به مبلغ زیادی تورو به کمال فروختم با این که اصلاً راظی به این کار نبودم اماّ متاسفانه یک نفر که حکمش برام حمک سنگینی بود من رو مجبور کرد و اماّ موضوع کمال یک کاری رو با نحو احسنت انجام میدی و اون تورو میذاره که بری. دلم بدجوری قرص شد چون الان دیگه قطعاً مطمئن شدم که الکس توی اینکار نقش داره، اماّ چیز دیگهای بود که خیلی بیشتر ذهنم رو درگیر کرده بود و برای همین گفتم: - وضع قلبم در چه حاله، زنده میمونم؟ - خوب زنده موندن که اسمشو نمیشد گذاشت ولی اگه زیاد آسیب به جسمت نرسه و هجیان زیاد نداشته باشی میتونی زندگیتو ادامه بدی. خوب الان که فکرشو میکردم یه چندتایی دلیل داشتم برای زندگی، اولیش این بود که باید مادر شهاب رو پیدا میکردم و بهش هشدار میدادم که اطراف خانوادم نره و زندگی پدرم و آنجلا رو خراب نکنه، دومین دلیلم این بود که یه بار دیگه شهاب رو ببینم و بهش بگم که چهقدر دوستش دارم. - الان هم متاسفانه باید بیهوشت کنم تا همهچی طبق خواسته پیش بره. تا خواستم که اعتراضی کنم امیر اومد سمتم و آمپولی رو که روی میزکنار تخت بود بداشت و محکم فرو کرد توی بازوم که از درد زیادش اشک از چشمهام اومد و به ثانیهای نکشید که به خواب سنگینی فرو رفتم. صداهای مبهمی توی سرم بود و لرز خیلی بدی توی بدنم بود و احساس میکردم توی سردخونه هستم، میخواستم چشمهام رو باز کنم ولی انگار که یه وزنه پنجتنی به پلکهام آویز کرده بودن و من نمیتونستم که پلکهام رو حتی ذرهای باز کنم.