-
تعداد ارسال ها
211 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
2
تمامی مطالب نوشته شده توسط ستاره درخشان نیا
-
دلنوشته روحِ ستاره | ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : دلنوشته
و قسم به اشکی که، در میانِ گریمِ سنگینِ دلقک گم شد. و سوگند به لبخندی که در میانِ ناراحتی بر لب آورد. و به چشمانی که با دیدنِ معشوق در کنارِ دیگری، به درد آمد. و به جرمِ دلقک بودن و خندهی جاودان بر لبهای گریان، نتوانست هیچ سخنی بگوید. و لبانش را با سوزنی، از جنسِ نخِ سکوت، بر هم دوخت. و تنها با نگاهی گلهمند، با همان آرایشِ پخششده، سر به بیابانِ فراموشیها سپرد و...رفت. آری...رفت. به همین سادگی و هیچکس یادش نماند که دلقکی، با رنجش، از این کوچه و خیابان رفت. حتم دارم من و شما هم، فرداها، او را به دیارِ فراموشیها تبعید خواهیم کرد... ستاره درخشاننیا✍🏻 -
دلنوشته روحِ ستاره | ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : دلنوشته
خانهام... آه از دلِ خانهام... ویران است.خراب است. امیدی به آبادیاش نیست. دیوارهایش زرد شدهاند و لکهدار. شبهنگام که باران میبارد، آب بر سر و رویمان میچکد. خانهی ما...سردش است . دائماً از آن گچبریهای زیبا کنده میشود و جلوی پاهای برهنهمان پایین میافتد. گلهای حسنیوسفِ کنارِ حوض هم، زبانبستهها خشکیدهاند، مردهاند! ولی ما در گلدانِ خونیرنگ نگهشان میداریم. حوضمان دیگر آبی نیست... جسدِ ماهیهای گلی درونش به چشم میخورد و ما خاکی نداریم که این بیچارهها را به دستِ خاک بسپاریم؛ شاید که دستکم روحشان آسایش یابد. البته مگر ماهی جزو آبزیان نیست؟! خب، آبی هم نیست که به آب رهایشان کنیم! ساعتِ ترکخوردهی روی دیوار هم مدتهاست روی ساعتِ دوازده خشک شده و نایِ حرکت ندارد... به گمانم دیگر آرزویی هم نمانده که تکانی بخورد و حرکتی، هرچند کوچک، بکند. چه بگویم؟! حرفی هم نمانده، واژهها هم همه از لغتنامههای دهخدا و معین پاک شدهاند. انگار فردی پاککنی را برداشته و تا جان در بدن داشته، مغزِ ما انسانها را از همهچیز تهی کرده است. روزگارانِ قدیم، در این خانه همیشه جشن برپا بود. صدای ساز و آواز، تا هفت خانه که سهل است، تا هفت کوچه آنورتر هم میرفت. ولی، الان...این خانه ویران شده است، ای دوست، بیا چارهای بیندیشیم. این خانه از همان پایبست ویران بود. ستاره درخشاننیا✍🏻 -
دلنوشته روحِ ستاره | ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : دلنوشته
باد باد در میانِ درختانِ عریانشده زوزه میکشد. سایهی سیاهِ تو بر روی زمینِ خشک میافتد و من، در پشتِ پنجره، صدای قدمهای سنگینِ تو را میشنوم. باغ خشک شده... دیگر با رستاخیزِ طبیعت سبز نخواهد شد. باغِ نفرینشده... این باغِ منحوس، نامِ تو را زمزمه میکند. با هر بادی که در میانِ شاخههای درختان میپیچد، نامِ تو را با درد فریاد میزنند. کاوری سفیدرنگ روی تمامِ وسایلِ خانه کشیده شده. خودم این کاور را کشیدهام. بوی مرگ میدهد... بوی عزا... بوی ناله و فغان... خانه را درد فرا گرفته است. تو، با هر قدمِ سنگین و سرگردانی که برمیداری، این خانه را در خفقانی عظیم فرو میبری. شاخهشاخههای درختان، دستانِ خشکشان را به هم گره زدهاند و دعا میکنند... دعایی که اجابت شود نزدِ دیوانِ پرعظمتِ پروردگار. درخواستِ آمدنِ روزی آفتابی را دارند. روزی که دوباره بهار شود و این خزانِ اندوهبار برود. خزانی که برگی ندارد... خشخشِ برگها زیرِ کفشها را ندارد... عاری از این حسهای خوب است. عاری از این معجزهها و آیاتِ کوچک است. سایهات سنگین است. سایهات پرصداست. پر از هیاهوی زنان و کودکان. پر از ناله و فغان است. برو! نیا! آمدنت سنگین، سنگین و پر از جوشوخروش است. هنگامِ آمدنت، خشکیدهتر میکنی این باغی را که چندصد سال است خشک شده. برو! این کفشهایی را که انگار زیرشان میخ کوبیدهاند، از پا دربیاور... شاید از دردِ خاکِ زیرِ پاهایت کاسته شود. ستاره درخشاننیا✍🏻 -
دلنوشته روحِ ستاره | ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : دلنوشته
در کوچه، باد وزیدن میگیرد و باران، خود را به در و دیوارِ این شهرِ خاموش میکوباند. و آذرخش، آسمانِ تاریکِ روزگارم را روشن کرده است. و جایِ تو در میانِ همهی اینها خالیست... کاش بودی که، به سانِ آن روزها، با هم بر روی صندلیهای چوبین مینشستیم و چایِ قندپهلو را نوشِ جان میکردیم. اما میدانی، تو نیستی و من خانه را چهلچراغ کردهام و تنها بر روی مبل مینشینم و با ترس، نگاهم را به آیتالکرسیِ روی دیوار میدوزم که شاید معجزهای شود و...تو بیایی. تو، با آن خشمِ مهارنشدنی، وارد شوی و دلِ مرا از ترس بلرزانی! چه فرقی دارد؟ همین که باشی، همین که در این خانه نفس بکشی و ریههای من از بویِ دلپذیرِ نفسهایت پر شود...کافیست. میدانی، باد که میوزد، با بویِ باران و خاکِ نمخورده، عطرِ تلخِ تو را برای من میآورد. و مرا دچارِ جنون میکند. و من آنگاه... با حسرت، دستانم را به پنجرهی سرد و بخارگرفته میچسبانم و پیشانیام را به شیشه تکیه میدهم. و تلاش میکنم ،تلاش میکنم، با چشمانِ کمسویِ لرزان، تهِ کوچه را نگاه کنم. شاید که تو از راه برسی. شاید تو، با آن پالتوی مشکی،چترِ مشکی و سامسونتِ مشکی... بیایی و دلِ غمزدهی مرا شاد کنی. میدانم...تمامِ زندگانیات مشکیست. اما من قول داده بودم که مدادرنگیِ سیوششتاییام را بردارم. قول داده بودم آنقدر بخندم که خنده را از بر شوی. آخر آن روزها میگفتی:«من خندیدن را بلد نیستم.» من قسم یاد کرده بودم که زندگیات را با شکوفهی لبخند رنگین کنم. اما ترسیدی...از شادی ترسیدی. از دلبستگی، از سپید بودن، از آبی و زرد و بنفش بودن ترسیدی. یا شاید هم...ولش کن، اهمیتی ندارد. از خودت بگو، آنجایی که هستی، باران میبارد؟ عطرِ پرتقالیِ مرا با خود میآورد؟ جانکم، حواست با من است؟! این روزها تنها آهنگِ «همگناه» میچسبد. آخر، تمامِ زندگانیام را میگوید.انگار او نیز دچارِ چنین غمی است! «شب تاریک و مهتابم نیومد، نشستم تا سحر خوابم نیومد نشستم تا دمِ صبحِ قیومت، قیومت اومد، یارم نیومد سه روزه رفتی و سی روزه حالا، زمستون رفته، نوروزه حالا خودت گفتی سرِ هفته میایم، شماره کن ببین چند روزه حالا؟!» ستاره درخشاننیا✍🏻 -
عاشقانه رمان تپش قلب طهران | ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت ۴۷ ✍🏻 ونِ مشکیرنگ جلوی پایمان ایستاد. معتمد در را باز کرد و سوار شدم. سامسونتِ مشکیام را، که حاویِ مدارک و دستکشهایم بود، کنارم گذاشتم. معتمد درِ صندلیِ جلو را باز کرد و به راننده گفت: - برو فرودگاه. ماشین به حرکت افتاد. پنجره را پایین کشیدم. آخرین نگاهم به نگهبانی افتاد که به نشانهٔ خداحافظی سرش را برایم تکان میداد. دروازهٔ خروجی را گشودند و از عمارتی که هفت سال سعی کرده بود خانهام شود، بیرون رفتم. دوست داشتم روزی دستِ دخترکم را بگیرم و او را به این گوشهٔ دنیا بیاورم. نشانش بدهم در تمامِ سالهایی که از او دور بودم، کجا زندگی میکردم. خیابانها شلوغ بودند و مردم، در حالوهوای کریسمس، شهر را وجببهوجب میگشتند. در میدانِ اصلی، درختِ کاجِ بزرگی برپا کرده بودند و مردانی که روی چهارپایه ایستاده بودند، یکییکی آویزهای ریز و درشت را بر شاخههایش میآویختند. کاش تمامِ این جزئیات در خاطرم بماند تا روزی برایش تعریف کنم. بعد از سی دقیقه به فرودگاه رسیدیم. راننده دو چمدان را پایین آورد و به طرفم آمد تا سامسونت را هم بگیرد. - پاشاخان، اجازه بدهید خودم آن را هم بیاورم. سرم را به نشانهٔ مخالفت تکان دادم. - نمیخواهد. همان دو چمدان به اندازهٔ کافی سنگین است. تلفنِ معتمد زنگ خورد. آن را از جیبِ کتش بیرون آورد و به صفحهاش نگاه کرد. - آقا، حشمت است. همزمان که به سمتِ درِ فرودگاه میرفتیم، گفتم: - ببین چه میخواهد. به محضِ ورودمان، شمارهٔ پروازمان اعلام شد. بعد از کنترلِ گذرنامه و بلیت، دست در جیبم کردم و کیف پولم را بیرون آوردم. هزار دلار به طرفِ فراز، رانندهام، گرفتم. - میدانم دخترِ کوچکی داری. ممکن است حقوقت برای همهٔ مخارج کافی نباشد. خواست دستم را پس بزند که جدی گفتم: - میدانم عزتِ نفست اجازه نمیدهد؛ اما فکر کن قرض است، یا هر اسمی که خودت دوست داری رویش بگذاری.- 94 پاسخ
-
- 1
-
-
دلنوشته روحِ ستاره | ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : دلنوشته
امروز که او را در کوچهباغِ آرزوهای خاکخوردهام دیدم، ناگهان دلم برای خودم سوخت! و اشک در چشمانم حلقه زد، زیرا که او را، بدونِ خویش، خندان دیدم. نمیدانم چرا، ولی یک جایی حوالیِ دلِ سیاهپوشم میخواستم او را در فراقِ خود، نالان ببینم. در گذشتههای نهچندان دور، روزی گفتمش: «حقِ رفتن نداری! نباید بروی، میدانی؟» گفت:«تو عاشق نیستی، مرا به زور میخواهی! رسمِ عاشقی این نیست!» من عاشق نبودم؟ چه میگفت؟ دیوانه شده بود، قطعاً! با چه زبانی باید عشق را ابراز میکردم ؟فارسی، انگلیسی، اسپانیایی؟ میگفت:«محبوبت را باید خندان بخواهی، حتی اگر این خندان بودن... دور از تو باشد.» میدانی من چه کردم؟ پشتِ پنجرهی سرتاسریِ سالن، کنارِ ساعتِ خرابِ ازکارافتاده، روی صندلیِ راکِ چوبین، به تماشای رفتنش نشستم، به تماشای بردنِ ساکهایش نشستم و...چه کسی گفت من عاشق نبودم؟ پیر شدهام و هنوز که هنوز است، او را دیوانهوار میخواهم! من از مجنون و فرهاد و خسرو ، عاشقتر بودم. من نیز شهریارِ دوم هستم. اما پریِ قصهی من، مانندِ پریِ شهریار، بیوفایی کرد و رفت! میدانی...امروز آخرین روزِ سفر به این کوچهباغِ آرزوهای خاکخوردهام است. زیرا که فردایی برای من نیست. بی او هیچوقت فردایی نبود و نیست. اما میدانم که فردا، این زندگیِ عجینشده با درد و رنج، تمام خواهد شد و همه، مرا در ذهنِ خود به دیارِ فراموشیها خواهند سپرد. ستاره درخشاننیا✍🏻 -
پارت ۱۷ ✍🏻 برای اینکه صدایم به گوشش برسد، بلند گفتم: -کمی دیگر میآیم، خانمجان. در این هوا درس خواندن مزهٔ دیگری دارد! خانمجان، گوشهایش سنگین شده بود. هرچه به او میگفتم: «عزیزدلم، برویم دکتر؛ شاید دارویی یا وسیلهای برایت تجویز کند که گوشهایت بهتر شود.» سرش را بالا میانداخت و میگفت:« نه، مادر. حالم که خوب است. نگرانِ من نباش!» مطمئن بودم همان لحظه با تأسف سرش را برایم تکان داده بود. -هرچه خودت میدانی، مادر! باد وزید و شاخوبرگِ درختان را به رقص درآورد. رایحهای را با خود آورده بود که ماهها چشمانتظارش بودم؛ همان عطری که با آن، آن صدایِ مردانه و بم، نامم را بر زبان میآورد و من، عاشقتر میشدم. لیلیتر میشدم! باد شدت گرفت و گیسوانِ گندمگونم را به رقص واداشت. کتاب را ورق زدم و یادِ آن شبِ بارانی افتادم؛ شبی که بلند خندیده بودم و زیرِ باران دورِ خودم چرخیده بودم و او، به شیطنتِ کودکانهام نگاه کرده و لبخندی زده بود که هیچگاه مانندش را ندیده بودم. آن شب حالِمان مصداقِ همان سخن بود که میگوید: «دیوانه چو دیوانه ببیند، خوشش آید.» پتو را محکمتر دورِ خودم پیچیدم و نگاهم به حوضِ کاشیکاریشدهای افتاد که آخرین بار همانجا برایم از جدایی و فراق گفته بود. یعنی حالش خوب بود؟ دلتنگ نمیشد برای کسی که روزی میگفت:«تو آسمانِ زندگیِ پاشا را روشن کردی!» قلبم تیر کشید. دستم را روی سینهام فشردم.
- 16 پاسخ
-
- 5
-
-
-
پارت ۴۸✍🏻 راوی سومشخص هفت روز پیش بیست و دومِ آذرِ یک هزار و چهارصد ــــــ دستانش را روی سینهاش به هم قلاب کرده بود. درِ اتاق باز شد. مردی با صدایی بم پرسید: - قربان؟ صدایم کردید؟ مورد اعتمادش بود. او را در جایی که به «ایستگاهِ آخرِ دنیا» معروف بود، پیدا کرده بود...جایی سرد و نمور! با لحنی محکم، بدون آنکه از پرترهٔ نقاشی فاصله بگیرد، زمزمه کرد. صدایش در تمام اتاق اکو شد. - وسایل را آماده کردی؟ بلیط گرفتی؟ معتمد پاسخ داد: - بله، قربان. همهچیز آماده است. نگران هیچچیز نباشید. مرد به چشمان معصومی که نقاش برایش کشیده بود، نگاه کرد. نه، چشمان دخترکش زندهتر بودند. شیطنتی در آن چشمان درشت جریان داشت! البته اگر هنوز دخترکِ او باشد. اما جیرهخورهایش که به او اخبار غلط نمیدادند !؟ یا شاید هم برای اینکه استخوان بزرگتری جلویشان پرت کند، خبرهای ضدونقیض میآوردند؟ او که نمیدانست. امّا یک چیز را خوب از بَر بود، آنها به آن مردی وفادار بودند که چند ماه است در خاکِ سرد آرمیده است. تنها معتمدش هم همینجا، کنار دستش ایستاده بود. معتمد دستی به سرِ طاسشدهاش کشید. - اگر امری نیست، از حضورتان مرخص شوم؟ مرد انگشتش را بالا آورد و روی آن خرمنِ طلاییِ پرتره دست کشید. نه...این هم مثل دخترکش نبود. فقط یک کپیِ بیروح، لعنت به نقاش که نتوانسته بود کارش را درست انجام دهد.
- 16 پاسخ
-
- 4
-
-
-
عاشقانه رمان تپش قلب طهران | ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت ۴۶ ✍🏻 جلوتر از او از اتاق خارج شدم. کنارِ مجسمه ایستادم و منتظر ماندم. او چمدان را بیرون آورد و درِ کرمرنگِ اتاق را قفل کرد. کلید را به سمتم گرفت. - قربان، بفرمایید. در چشمانش نگاه کردم و جدی گفتم: - وقتی معتمد صدایت میکنم، یعنی معتمد هستی. کلید پیشِ تو باشد؛ جایش امنتر است. مدارکی در آن اتاق بود که مطمئن بودم اگر روزی اتفاقی برایم افتاد، او امینترین آدم برای نگهداریِ آنها و بهکار بستنشان، مطابقِ نقشه، خواهد بود. کلید را در مشت فشرد. - مانندِ چشمانم، پاشاخان. پشتِ سرم راه افتاد و چمدان را در دستانش حمل کرد. از پلهها پایین رفتیم که خانمگل، با قرآن، کنارِ در ایستاده بود. - پاشاخان، پسرم، دستِ خدا به همراهت. ما را از احوالت بیخبر نگذار. کنارش ایستادم. این زن، مادرِ معتمد بود. بعد از اینکه پسرش به آنسوی دنیا فرستاده شد، تمام مال و اموالش را فروخت تا قاچاقی به کانادا بیاید و بتواند فرزندش را نجات دهد... کاری که همیشه آرزو میکردم پدر و مادرم، با آن همه ثروت، برای من انجام میدادند. اما خانمگل، در مملکتی غریب، سرگردان و ویلان مانده بود. وقتی توانستیم از آن جهنم بیرون بیاییم، او را پیدا کردیم . - خانمگل، نگران نباشید. معتمد چند روزِ دیگر برمیگردد. از زیرِ قرآن رد شدم و کارتی را به طرفش گرفتم. - هفتهٔ دیگر موعدِ پرداختِ حقوقِ خدمهٔ عمارت است. حقوقشان را از این کارت پرداخت کنید و اگر چیزی هم لازم شد، از همین کارت استفاده کنید. دیگر منتظر نماندم و از آنجا خارج شدم. یقهٔ کتم را بالا کشیدم و از پلههای مرمرین پایین رفتم.- 94 پاسخ
-
- 1
-
-
دلنوشته روحِ ستاره | ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : دلنوشته
جگرگوشهی این مردم...عجیب زیبا بود! آن روز که او را دیدم، چشمانِ سیاهش را سرمه کشیده بود و لبانش سرخِ سرخ بود. اما خندهاش ، امان از خندهاش که، با اینکه یک جایی حوالیِ این قلبِ لعنتیام میدانست او از آنِ مردم است، عاشق شد! مثلِ قباد که میدانست شهرزادِ قصهگویش روزی خواهد رفت، اما، باز هم دل داد به دلی که برای فرهاد بود. بدترین دردی که یک انسان میتواند به آن دچار شود، قطعاً این است که بدانی او نمیماند، اما تمامِ داراییات را ششدانگ به نامِ زیبای او بزنی. و او، تنها یک لبخندِ ژکوند بزند و با یک «متأسفم» برود. ستاره درخشاننیا✍🏻 -
گالری رمان تپش قلب طهران | ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : عکس شخصیتهای رمان
پاشا✨- 8 پاسخ
-
- 4
-
-
-
گالری رمان تپش قلب طهران | ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در عکس شخصیتهای رمان
آذرخش✨- 8 پاسخ
-
- 4
-
-
-
دلنوشته روحِ ستاره | ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : دلنوشته
ستارگان در بسترِ خود آرامیدهاند و ماه در گوشهترین گوشهی آسمان است. و باد، گیسوانِ شبرنگم را به بازی میگیرد و صدای تو را با خود، برای منِ دلتنگ، به ارمغان میآورد. یک سؤال، جنابِ دوست! قول و قرارمان را به خاطر میآوری؟ تو را نمیدانم، اما برای من که، واضح و آشکار است. گفته بودی: - دلتنگم که شدی، ستارگان را تماشا کن. رخشانترینشان منم و از بالای آسمانِ همیشه خاکستریِ شهر، تو را به تماشا مینشینم؛ گاهی هم تو از آن پایین، مرا به تماشا بنشین! خب،من نیز دلتنگیام سر به فلک کشیده! تو بگو چه کنم؟! آخر تماشای آن ستارهی نورانی به چه کارِ من میآید؟! کاش آن بالا بالاها خطِ تلفن میکشیدند و شاید اینگونه میتوانستیم ما زمینیها، مواقعی که دلتنگی امانمان را میبرید، یک تماس، تلگراف یا نامهای بفرستیم! کاش...تمامِ کاشها واقعی شوند. ستاره درخشاننیا✍🏻 -
دلنوشته روحِ ستاره | ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : دلنوشته
من آنقدر تو را از برم، آنقدر تو را از برم، که همان جایی که گیسوانِ کمندت را به دار کشیدی، در خاطرِ من مانندِ روز روشن است. اما...رفتی و تمامِ مرا فراموش کردی؛ با اینکه گفته بودی عشقِ مرا در سراچهی قلبت داری. و هنوز که هنوز است، نفهمیدم...آن دل بود، یا دریا؟ ستاره درخشاننیا✍🏻 -
عاشقانه رمان تپش قلب طهران | ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت ۴۵✍🏻 شش روز قبل از عملِ آذرخش بیستوسومِ آذرِ یکهزار و چهارصد پاشا ــــــ پنجره را باز کردم. هوای سردِ برفی اتاق را پر کرد. اگر او اکنون اینجا بود، چه میگفت؟ چشمهایم را بستم و ذهنم به سراغِ آن دخترکی رفت که عاشقِ برف و آدمبرفی بود. اگر او اینجا بود، دستانم را میکشید و با زور و اجبار، قهر و ناز، مرا به حیاط میبرد. کاری میکرد شالگردنم را باز کنم، دستکشهایم را هم دربیاورم و فروتنانه تقدیمِ آدمبرفیِ جانش کنم. یادآوریِ او و خیالپردازی دربارهٔ حضورش، آن تکهیخِ نشسته در سینهام را گرم میکرد. پیپ را گوشهٔ دهانم گذاشتم و یادِ حرفِ پدربزرگم افتادم. آن وقتها که بچه بودم و دردانه روی پایش مینشستم، او پیپ میکشید و وقتی از او خواهش میکردم دیگر نکشد، پاسخ میداد:«پاشا، الآن بچهای و نمیدانی؛ اما وقتی هوا سرد باشد و پیپ هم باشد، انگار روحِ آدم جلا مییابد.» پیپ را کنار گذاشتم و به طرفِ کمددیواریِ انتهای اتاق رفتم. پیش از باز کردنِ کمد، چراغ را روشن کردم. چمدانِ زرشکی را بیرون آوردم و کنارِ خریدهای دیروز نشستم. دانهدانه وسایل را از جعبهٔ خرید بیرون آوردم و مقابلم چیدم. با خودم فکر کردم آیا با دیدنشان ذوق خواهد کرد؟ در تنش چه شکلی خواهند شد؟ شومیزِ سفید، با گلهای قرمز و مرواریدهای مشکی، را با تمامِ نرمیای که در وجودم سراغ داشتم، تا زدم و داخلِ چمدان گذاشتم. بعد از آن نوبتِ پیراهنِ آبیِ آسمانی، سپس کفشها و آن پالتوی بلندِ شیریرنگ رسید. کارم که تمام شد، با صدای در سرم را بالا آوردم و از جا برخاستم. - بله؟ بفرمایید. معتمد در را باز کرد. - آمادهاید، قربان؟ باید به فرودگاه برویم!- 94 پاسخ
-
- 1
-
-
عاشقانه رمان تپش قلب طهران | ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت ۴۳✍🏻 قبل از اینکه مرد پاسخی به نگهبان بدهد، معتمد گفت: - خیلی خوب، یوسف! تو برو. آقا عجله دارند. هماهنگیهای لازم را به تو اطلاع خواهم داد. ترس در دلِ مرد جولان میداد. چه میشد اگر پیش از آنکه خودشان را برسانند، اتفاقی برای دخترکش میافتاد؟ نکند با وجودِ گردنکلفتهایی که برای مراقبت از او گماشته بود، آن خانوادهٔ موذی و کفتارصفت میتوانستند زهرشان را به او بریزند؟! معتمد روی صندلیِ عقب، کنارِ مرد نشست. شیشهٔ جداکننده را بالا کشید و میانِ خودشان و راننده حفاظی ایجاد کرد. برای همین کارهایش بود که مرد او را دستِ راستِ خود کرده بود. معتمد موضوعِ «دیوار موش دارد و موش هم گوش دارد» را بهخوبی از بر بود. صدای مرد از خشم لرزید. - به حشمت زنگ بزن. به او بگو اگر یک تار مو از سرِ خانم کم شود، من میدانم با دارودستهٔ بیعرضهای که دورِ خودش جمع کرده، چه کنم! به او بگو افرادش را دو برابر کند. نفسِ عمیقی کشید. دستانش مشت شد. - بگو آقا گفته چند نفر، وقتی خانم خانه نیست، برای محافظت از منزلش همانجا بمانند. هرجا که رفت، افرادش پخش شوند و حواسشان به هر جنبندهای باشد! مکثی کرد و با لحنی جدی ادامه داد: - اگر حشرهای هم از کنارِ خانم رد شد و مشکوک بود، همانجا از کارش را تمام کنند! دستی به پیشانیاش کشید. - به حشمت بگو در همان کوچهٔ خانم، زنگِ یکی از خانهها را بزند، مبلغِ هنگفتی پیشنهاد کند و آن خانه را بخرد. پولِ اسبابکشیِ آن خانواده را هم بدهد تا برایشان مشکلی ایجاد نشود. معتمد آهسته گفت: - چشم، قربان. میخواهید بلیت را کنسل کنم و جلوتر بیندازم؟ مثلاً برای فردا؟ مرد، پیش از آنکه شیشهٔ جداکننده را پایین بیاورد، زمزمه کرد: - اگر امشب هم داشت، خوب است. به محض پایین آمدنِ شیشه، راننده از توی آینه نگاهی به آنها انداخت و گفت: - پاشاخان، استارت بزنم؟- 94 پاسخ
-
- 1
-
-
دلنوشته روحِ ستاره | ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : دلنوشته
یک بزرگی میگفت: «برای به دست آوردنِ چیزهای بزرگ و ارزشمند، باید... باید اسماعیلوار، ابراهیمت را سر ببری.» خب... من نیز دلم را برای تو سر بریدم. پس تو کجایی؟ من که اسماعیل شدم... پس تو کجایی؟ ستاره درخشاننیا✍🏻 -
عاشقانه رمان تپش قلب طهران | ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت ۴۲✍🏻 پالتوی بلندِ مشکیرنگ را از روی چوبلباسی چنگ زد. پالتو را روی شانههایش انداخت. دستکشهای چرمی را از روی میزِ کار برداشت و به دست کرد. چند گامِ بلند به طرفِ در برداشت و از اتاق خارج شد. کنارِ درِ اتاقش، مجسمهای قرار داشت. مجسمهٔ عزرائیل، با شنلِ سیاهِ مخوف و داسش، را بعد از فرار از همان ایستگاهِ آخرِ دنیا، با همان دستانی که نیمی از آنها سوخته بود، ساخته بود. این مجسمه، نمادِ روزهایِ زندگیاش در برزخ بود. مرد از راهروی گچبریشدهٔ روبهروی اتاقش گذشت و از پلههای مارپیچِ انتهای سالن پایین رفت. صدای گامهای استوارش لرزه بر تنِ خدم و حشمِ عمارت انداخت. معتمد پایینِ پله منتظرش بود. - اوامرتان اجرا شد. مرد سری تکان داد. - خوب است. به مرکزِ خرید میرویم. معتمد پشتِ سرِ مرد از خانه خارج شد. گوشهبهگوشهٔ حیاطِ عمارت، مردانِ درشتهیکل با اسلحه ایستاده بودند. پرادوی مشکی، با شیشههای دودی، جلوی پایِ مرد و معتمد توقف کرد. معتمد درِ عقبِ ماشین را برای مرد باز کرد که یکی از نگهبانان، با عجله، خودش را به آنها رساند. - آقا، خبری برایمان رسیده. مرد شیشه را پایین آورد. - چه شده؟ نگهبان دستی به سرِ کچلش کشید. - گفتهاند خانوادهٔ فیروز نقشههایی در سر دارند، انگار از وجودِ خانم بو بردهاند.- 94 پاسخ
-
- 1
-
-
عاشقانه رمان تپش قلب طهران | ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت ۴۱✍🏻 مرد به طرفِ معتمد برگشت. - میتوانی بروی! فقط، حشمت خبری از او نیاورده؟ معتمد به صورتِ بیحسِ مرد نگاه کرد. ردِ چاقو از پایینِ چشمش تا کنارِ لبش امتداد داشت. - هنوز... میخواست «نه» را بگوید که تلفنش زنگ خورد. - آقا، حشمت است. مرد دستش را جلو آورد. - تلفنت را به من بده. خودم جوابش را میدهم. معتمد بیحرف جلو رفت و گوشی را کفِ دستِ مرد گذاشت. - بگو، حشمت. خبری داری؟ حشمت، دستپاچه و چاپلوسانه، پاسخ داد: - قربانتان گردم، مثلِ همیشه امروز ساعت شش و چهلوپنج دقیقه پیاده تا ایستگاهِ اتوبوس رفت. مرد به طرفِ پنجره برگشت. لبخندِ کمرنگی، بعد از مدتها، روی لبش نشست. دخترکش مثلِ همیشه به ناوگانِ حملونقلِ عمومی علاقه داشت... مثلِ آن موقعها، مثلِ بیست سال پیش! میدانست او، علاقه وافری به دیدن آدم ها دارد. دخترکش را از خودش هم بهتر میشناخت! حشمت ادامه داد: - با بچهها دنبالش رفتیم تا طبقِ گفتههایتان مراقبش باشیم. ریزبهریزِ فعالیتهای دخترک را برایش تعریف کرد. حشمت گفته بود او معلمِ نمونهٔ استان شده است و مرد از تهِ دل به او افتخار کرده بود. گوشی را به طرفِ معتمد گرفت. - این پرتره را هم بستهبندی کنید و با خودمان ببریم. ماشین را هم آماده کنید؛ میخواهم بیرون بروم.- 94 پاسخ
-
- 1
-
-
دلنوشته روحِ ستاره | ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : دلنوشته
آن مردِ اورکتپوش... بر روی تختِ طلاییاش، در عمارتی به سانِ کاخِ گلستان نشسته است. چشمانِ او از شرارت و خصومت برق میزنند...برقی شوم. به گمانم لبانش را خیاطی ماهر بر هم دوخته است... یا شاید هم...روزهی سکوت گرفته است. کسی چه میداند؟ چشمانش را میچرخاند و با پوزخندی، نگاهش را به چشمانِ خالی از حسم سنجاق میکند. و من میترسم...از مرگ در تنهایی و از شکنجهی روح میترسم. با اینکه خالی از عاطفه هستم، او هیچ نمیداند. نه از مرگ و نه از زندگانی... او تنها چیزی که به یاد دارد، نگاه کردن و سکوت کردن است. آری! کاش برود... نبیند...و نباشد. او، ما را در انزوای محلِ آینههای کدر و پریدهرنگ کشته است. ستاره درخشاننیا✍🏻 -
دلنوشته روحِ ستاره | ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : دلنوشته
الو... صدایم را داری؟ ببخشید... این روزها زیادی حواسم پرت است. حواسم تو بودی؛ حالا که رفتی، حواسی هم نمانده. راستی، گفتم صدا! من که صدایی ندارم... حنجرهام خالیست؛ خالیتر از خالی... از وقتی که نامت را نمیتوانم فریاد بزنم... از وقتی که نمیتوانم آن «میمِ مالکیت» را روی اسمِ نازنینت بچسبانم. میدانی این روزها چه کار میکنم؟ این روزها، همراهِ یک فنجان چایِ تلخ، پهلوی این یکی یا آن پنجرهی خیالم مینشینم و خاطراتت را مرور و مرور و مرور میکنم. همراهِ اوهامِ خیال میخندم و... میگریم. گلدانِ حسنیوسفی که کاشته بودی، با همان چشمانی که در خیالم برایش گذاشتهام، دائم در اوهامِ خیال نگاهم میکند و میگوید: -دیوانه شدی، پیرمرد!؟ میدانی؟ این را که در اوهام یا در خوابی غمناک میگوید... من تلخ میخندم. و... جوابی نیست. چون صدایی نیست. من این روزها تهیام... تهی از صدا... از هوش و حواس... تهی از زندگی و پر از وهمِ خیالِ تو... که خیالی بیش نیست. این روزها همدمِ تنهاییِ تاریکِ من... گفتم که... یک فنجان، یا بیشتر، چایِ تلخ و کتابِ فروغِ فرخزاد است... همانجا که میگوید: «حیاطِ خانهی ما تنهاست...» و من گمان میکنم حیاط، خودِ خودِ من هستم. نمیشود یک دقیقه در واقعیت ببینمت؟ بیوفا... ما که عهد بستیم، پس چه شد؟ گفتی قولِ یک زن، حتی از یک مرد نیز میتواند پابرجا بماند... یک سؤال... پس چه شد؟ پیر شدهام. بر روی صورتم خطوخطوطی افتاده که گمان میکنم از دوریِ بیپایانِ توست. مویی نمانده... همه در انتظارِ وارد شدنت از این درِ چوبین، ریختهاند. اما، ملالی نیست، ملالی نیست، اگر باشی، مهم نیست. به رسمِ عشاق، به رسمِ محبوبینِ قدیم، این نامه را به پایِ کبوتری میبندم تا برای تویِ بینشان بیاورد. و شاید که تو آن را بخوانی، شاید، برای یک بار هم پاسخِ این نامهها را بدهی. شاید... نگران نباش! من پشتِ این دو پنجرهای که در وهم و خیال، در کوچهی حُب برای عشاق ساختهام... منتظرت میمانم. حتی در قبر. ستاره درخشاننیا✍🏻 -
دلنوشته روحِ ستاره | ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : دلنوشته
دستهایمان جدا، دلهایمان با هم. این دستها که از ازل جدا نبودند؛ جدایشان کردند. کنار هم دیدنشان، در هم قفل شدنشان را دوست نداشتند. عیبی ندارد! ما بدون گره کردنِ دستهایمان، با همیم. با هم، ولی جدا از هم. زیبا و غمگین. مانندِ هملتِ شکسپیرِ مرحوم. تراژدیست، اما... عاشقانه. من، برای تو، برای داشتنت در این قلبِ ویران و این ذهنی که پر از تصورِ دستانت هست، بی تو میمانم. ناراحت نباش، غصه هم نخور. من تا ابد و یک روز، که میگویند، در دلت، در کنارت میمانم؛ اما نامرئی... نامرئی میمانم. اما یک وقتهایی، یک سری به من بزن. من، این من گاهی که نه، همیشه دلتنگت میشود! اما یک وقتهایی این دل زیادی تنگ میشود. ستاره درخشاننیا ✍🏻 -
دلنوشته روحِ ستاره | ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : دلنوشته
دستانم را نوازشوار روی گیسوانِ آشفتهاش میکشم. یادت میآید یک روزی گفتی: -مگر بالاتر از سیاهی، رنگی هست؟ آری، جانکم... بالاتر از سیاهی، گیسوانِ سرخشدهی تو بود. بالاتر از سیاهی، سپید شدنِ موهای من در فراقِ تو بود. بالاتر از سیاهی، خم شدنِ قامتِ من بود! اگر، اگر برگردی، هر چه میخواهی انجام بدهی، آزادی! اگر، اگر برگردی، اصلاً مبلها را عوض کن. پنجرهها... هر صبح پنجرهها را باز کن تا آن هوای دودی که از نظرِ تو پاک بود، به داخلِ خانه بیاید. اصلاً آن لباسِ سیاهی را که تو دوست نداشتی و من عاشقش بودم، نمیپوشم. اصلاً هر آنچه که تو میخواستی، میشود... فقط برگرد ! من هنوز از با تو بودن سیراب نشدهام. برگرد! اینها دیوانه شدهاند. فکر میکنند تو مردهای ! زبان باز کن! خودت را به خواب نزن. من که میدانم چقدر در این کار استادی، جانکم. چشمانِ سبزت را باز کن... بگذار یک بار دیگر آن جنگلِ مازیچال را ببینم. رهایم کنید... او زنده است. او برای مرگ زیادی جوان است. رهایم کنید... او زیادی زنده است که انگِ مرگ بر او میزنید. رهایم کنید... رهایم کنید... ستاره درخشان نیا✍🏻 -
معرفی و نقد رمان تپش قلب طهران| ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : صفحه نقد رمان ها
عزیزم میشه مقدمه و خلاصه مو یه چک بکنید بی زحمت؟ -
معرفی و نقد رمان تپش قلب طهران| ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : صفحه نقد رمان ها
نمیدونی که چقدر خوشحال شدم و لذت بردم از اینکه انقدر دقیق برام توضیح دادین عزیزم تقریبا همه رو متوجه شدم و حتما نکاتی که گفتید رو درست میکنم 🤍 فقط یه سری نکته هارو متوجه نشدم شروع رمان ،نسبت مونولوگ به دیالوگ ،سیر رمان این ۳تارو اگر میشه یکم بیشتر بهم توضیح بدین ممنون میشم🤍🌹 پس چند روز رو صرف رعایت و درست کردن این نکات میکنم و فعلا پارت جدید نمیزارم🙏🏻🌹- 5 پاسخ
-
- 1
-