رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ستاره درخشان نیا

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    211
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    2

تمامی مطالب نوشته شده توسط ستاره درخشان نیا

  1. پارت ۶۴✍🏻 پاشا --- از پله‌های ورودی بالا می‌رویم. نگهبانی جلوی در ورودی با تفنگ ایستاده. از زیر عینک آفتابی مشکی‌اش نگاهم می‌کند. - گفته شده که فقط خودتان و یکی از افرادتان وارد شوید. دستم را پشت کمرم می‌برم و از بالا به او نگاه می‌کنم. - به گمانم اسم مرا نمی‌دانی، جوانک؟ صدایم را بالا می‌برم: - پاشا دماوندی جلویت ایستاده! در باز می‌شود و آن مردک منفور بیرون می‌آید. می‌خندد و دستانش را باز می‌کند. - ببین چه کسی اینجاست! شوهر خواهر سابق! دندان‌هایم از شدت انزجار روی هم ساییده می‌شوند. - دهانت را ببند، مردک! زورت به من نرسید، آذرخش را گرفته‌ای؟ از جلوی در کنار می‌رود. - بفرما، بفرما خان! بهتر نیست داخل صحبت کنیم؟ به همراه معتمد وارد می‌شویم و به سمت مبل‌های سلطنتی راهنمایی‌مان می‌کند. صدایم در آن ساختمان خالی پخش می‌شود: - دیوانه، بگو آذرخش کجاست؟ پول می‌خواهی؟ ملک می‌خواهی؟ هرچه می‌خواهی بگو تا بدهم! کتش را درمی‌آورد و روی مبل پرت می‌کند. - دیوانه؟ من؟ دیوانه! هیستریک می‌خندد. - دیوانگی‌ام را هنوز ندیده‌ای، پاشا خان! چشمانش گرد می‌شود. - خواهر نداشته‌ای که بدانی داماد فردای عروسی غیبش بزند یعنی چه؟ خواهر نداشته‌ای... صدای عصا و ناله‌ی نازکی که از راه‌پله به گوش می‌رسد، توجهم را از حرف زدنش پرت می‌کند. دست معتمد روی کمرش می‌رود. نگاهم روی راه‌پله‌ی ته سالن خیره می‌ماند. - پس برگشتی؟ صدایش آشناست! چه کسی اینجاست؟ فرزاد به سمت پله می‌رود و دستش را به سمت کسی دراز می‌کند و آرام‌آرام قدم برمی‌دارد. از تاریکی خارج می‌شود و به سمت نور می‌آید. بهت‌زده سر جایم خشک می‌شوم. - پَ... پری؟ صدایی از پشت سر فرزاد بلند می‌شود: - پس نامش را هنوز به خاطر داری؟ پری... کسی که در کودکی، نوجوانی و جوانی‌ام، خواهر بود برایم! خواهری کجا و آن عقد اجباری کجا؟ آن ازدواج اجباری کجا؟ پیرزن از سایه‌ها خارج می‌شود؛ خانم‌بزرگ! - چته؟ چرا ماتت برده، پاشا؟ چند قدم جلوتر می‌آید و صدای برخورد النگوهای دستش در سالن می‌پیچد. - فکر نمی‌کردی من و پری هم اینجا باشیم؟ صدایم ضعیف است؛ انگار از پاشای حق‌به‌جانب، چیز کمی باقی مانده. - نه! فرزاد کمک می‌کند پری روی مبل بنشیند. زیر لب قربان‌صدقه‌اش می‌رود. چند قدم بلند به طرف پری برمی‌دارم و کنار پایش روی دو زانو می‌نشینم. - پری؟ پری؟ من را به یاد داری؟ فرزاد با غیظ شانه‌ام را می‌گیرد و به آن طرف هُلم می‌دهد. - از خواهر من دور شو، بی‌ناموس!
  2. پارت ۶۳✍🏻 پاشا ------ با توقف ماشین، نگاهم را از پیامکی که برایم آمده بود، بالا می‌آورم. سمند سفید روبه‌روی دروازه‌ی مشکی-طلایی می‌ایستد. معتمد، همان‌طور که دنده‌ی دستی را بالا می‌کشد، می‌گوید: - خب؟ همه‌چیز همان‌طور که می‌خواهیم پیش خواهد رفت؟ نگاهم خیره به راننده‌ی درشت‌اندامی است که از سمند بیرون می‌آید و به طرف ما قدم برمی‌دارد. - البته، مگر می‌شود پیش نرود؟! راننده با دو انگشت تقه‌ای به شیشه می‌زند و معتمد پنجره را پایین می‌کشد. - آقا منتظر شماست. نفس عمیقی می‌کشم. در را با یک حرکت باز می‌کنم و از ماشین خارج می‌شوم. این هوا را فردی مثل فرزاد بهروز آلوده می‌کند. معتمد کنارم می‌آید و نگاهی اطمینان‌بخش به من می‌اندازد. به طرف دروازه قدم برمی‌دارم. با یک قدم فاصله، معتمد و پشت سر او حشمت و حمزه حرکت می‌کنند. راننده جلوتر از ما گام برمی‌دارد و به سمت ویلا راهنمایی‌مان می‌کند. درختان خشک و عریان، زمین از شدت سرما و تشنگی ترک‌خورده و تنها موجودات زنده‌ی این باغ، به‌جز ما انسان‌ها، کلاغ‌هایی هستند که روی آن درختان لانه کرده‌اند. حشمت خودش را کنارم می‌رساند و زیر لب پچ‌پچ می‌کند: - آقا، قربانتان گردم... نمی‌گذارم سخنش را ادامه دهد. دستم را بالا می‌برم. - هیس! نگران نباش. به شرافتم قسم که نمی‌گذارم یک تار مو از سر خانم کم شود! نگاهی مردد به من می‌اندازد و می‌دانم مادرش بیمار است، برادر کوچک‌ترش نامزدی دارد و تنها آرزوی مادرشان، دیدن ازدواج ته‌تغاری خانواده است. زیرچشمی نگاهش می‌کنم. - حشمت، خودت را جمع‌وجور کن! همه‌چیز با من! خیالت راحت!
  3. پارت ۳ ـ فصل دوم بعد از آن شب، تمام بیست‌وچهار ساعت شبانه‌روز را به فکر و خیال آن مرد می‌گذراند. روزها می‌گذشتند و سپندارمذگان از راه رسید. یلدا، با چشمانی که نور درونشان رو به خاموشی می‌رفت، پیراهنی بلند به رنگ زردِ کم‌رنگ، با گل‌های ریز قرمز و صورتی پوشید. گیسوان بلندش را دورش رها کرد و یک گل‌سر کوچک به سرش زد. مردد به سرمه نگاه کرد، دست به سمتش برد و آن میله‌ی خنک فلزی را آغشته به آن پودر سیاه‌رنگ کرد و در چشمانش کشید. از پشت پنجره که خیره اش شده بودم، میان ذهنم این‌چنین می‌گذشت: «به‌راستی، زنان خاورمیانه از دو چیز سرشارند؛ چشمان زیبا و غم!» شنل برفی‌اش را روی سر و شانه‌اش تنظیم کرد و بعد از پوشیدن کفش‌هایش، از عمارت خارج شد.
  4. پارت ۶۲✍🏻 پاشا ۲ دی‌ماه ۱۴۰۰ ساعت ۱۰ صبح ـــــــ پایم را مضطرب تکان می‌دهم و منتظر، به صفحه نمایش تلفن چشم می‌دوزم. صدای معتمد سکوت ماشین را می‌شکند: - حشمت، تکرار نمی‌کنم‌ها! پشت ماشین ما حرکت کنید. با حمزه و افرادش هماهنگ کن. پیامکی از خط ناشناسی می‌رسد و توجهم از معتمد به متن جلب می‌شود: «اگر تا ۶ ساعت دیگر خودت را به آدرس زیر نرسانی، دیگر آرزوی دیدن آذرخش جانت را به قیامت ببر! لواسان، خ...، کوچه...، پلاک...؛ ماشین سمند سفیدی راهنمایی‌تان خواهد کرد.» شماره مردی را که بیش از بیست سال بود از او خبری نداشتم و تنها خبر موفقیت و صاحب‌منصب شدنش را شنیده بودم، می‌فشارم. یک بوق...خاطرات دوران کودکی. بوق دوم، هم‌زمان می‌شود با رژه رفتن تصاویر بازی گرگم‌به‌هوا و آتش‌هایی که با هم می‌سوزاندیم. - بفرمایید؟ سرفه‌ای می‌کنم تا صدایم از خش‌دار بودن خارج شود. - سلام عرض شد، پسرعمو! مکثی چندثانیه‌ای میانمان برقرار می‌شود. - پس بالاخره تصمیم به برگشت گرفتی؟ لحنش مثل لحن من، سرد و بی‌احساس است. با تمسخر می‌گویم: - نگو که خبر نداشته‌ای! پاسخ می‌دهد: - قطعاً از حال و احوال هم‌بازی بچگی‌هایم همیشه خبر دارم، پاشا دماوندی! معتمد استارت می‌زند و با آمدن ماشین سمند سفیدی که دو روز پیش در تعقیبمان بود، حرکت می‌کنیم. پنجره را بالا می‌کشم تا از هر شنود احتمالی جلوگیری کنم. - از فرنگ برایت سوغاتی آورده‌ام. ده سال است برایش خودت را به آب و آتش زده‌ای! در ازای دادنش خواسته‌ای دارم! می‌دانم طبق عادت همیشگی‌اش، چشمانش را بسته و دستش را به سرش می‌فشارد و فکر می‌کند. عادت‌هایش را به رسم بچگی از حفظ هستم! ــــــ تماس را قطع می‌کنم و معتمد می‌گوید: - خب، با حامی تماس بگیرم که دستور را انجام دهد؟ کوتاه پاسخ می‌دهم: - بله، هرچه زودتر، بهتر!
  5. پارت ۲ ـ فصل دوم✍🏻 نخست بگذار برایت این را توضیح دهم؛ یلدا دردانه‌ی آذرخانم و آبان است. او در طولانی‌ترین شب سال پا به جهان گذاشت. پدرش، به پاس به دنیا آمدن دخترکش، سندِ آن شب طولانی را شش‌دانگ به نام یلدایش زد. هرموقع تولدش فرا می‌رسید، مهمانی بزرگی برگزار می‌کرد و درِ عمارتشان را که در کوچه‌باغی بود که برای پاییزخان و همسرش، دیبا جان، و فرزندانش، مهر و آذر بود، باز می‌کرد. همه را، از آشنا و غریب، دعوت می‌کرد؛ به صرف شیرینی و آجیل و هندوانه و انار! نوای موسیقی هم که در تمام شب، در آن کوچه‌باغ، گوش‌نوازی می‌کرد. یلداجان، در شبِ چله‌ی پارسال بود... دقیقاً در لحظاتی که خورشید در حال طلوع و ماه در حال غروب بود، شازده‌ای سوار بر اسب سپید را دید! یلدا خودش را پشت درختی که برگ‌های رنگارنگش سقوط می‌کردند و برف آرام‌آرام درخت محبوبش را سفیدپوش می‌کرد، پنهان کرد و با چشمان براقش، زمستان را به نظاره نشست.
  6. پارت ۶۱ ✍🏻 دانای کل ـــــــ پرندگان روی درختان آواز می‌خوانند و باد می‌وزد و شاخه‌های عریان درختان را تکان می‌دهد؛ انگار وقوع حادثه‌ای شوم را پیش‌بینی می‌کند. مرد در باغ خشک قدم می‌زند و باد سردی می‌وزد. تلفن را روشن می‌کند و روی آخرین تماس از دست‌رفته می‌زند. بلندگو را لمس می‌کند و صدای بوق‌ها در آن محوطه خالی می‌پیچد. بوق اول و پوزخند مرد، بوق دوم و جواب دادن او: - من دستم به تو برسد، فرزاد بهروز، تکه‌تکه‌ات می‌کنم! می‌فهمی؟ صدای فریاد شخص پشت خط، جوجه‌گنجشک‌های خواب‌آلود را از چرت صبحگاهی‌شان می‌پراند. فرزاد بهروز دوباره زیر خنده می‌زند و میان قهقهه‌هایش می‌گوید: - پاشا دماوندی، گمان کرده‌ای من جایی می‌خوابم که آب زیر پایم برود؟ اشتباه نکن، من تقاص پس می‌گیرم از تو! صورتش به آنی سرخ می‌شود و یاد زجرهایی که کشیده می‌افتد و بیشتر داغ می‌کند. - به آدرسی که می‌فرستم بیا و ببین چه برنامه‌هایی برایت ریخته‌ام! تلفن را روی داد و فریاد پاشا قطع می‌کند. می‌دانست... می‌دانست که پاشا در کمترین زمان ممکن خود را به ویلا می‌رساند. چه نمایشی بشود! دست‌هایش را در جیبش فرو می‌برد و قدم‌زنان و با حالی خوش به سمت اتاقک نگهبانی می‌رود. ویلا از هر زمانی که به یاد می‌آورد، دلگیرتر و خالی‌تر شده بود. آن موقع‌ها در بچگی، به همراه خواهر بزرگ‌ترش، پری، و با پدر و مادر مهربانش برای گذراندن تابستان به اینجا می‌آمدند. بهترین خاطراتش در این مکان بود؛ مکانی که اکنون آن‌قدر تهی شده بود که حتی سرایداری که استخدام کرده بود هم نتوانسته بود زندگی را به این مکان مرده برگرداند! به ایستگاه نگهبانی می‌رسد؛ ساختمانی دوطبقه که با سنگ‌های مشکی نما شده بود. در چوبی را باز می‌کند و زنگ کنار لامپ را می‌زند. در عرض یک دقیقه، همه‌ی نگهبانان و زیردستانش به صف می‌شوند. نگاهی به لباس‌های یک‌دست سیاهشان می‌اندازد. دستانش را پشت سرش گره می‌زند. - هاشم و تقی و اصغر، با دوتا ماشین بروید و خانم‌بزرگ را با خود بیاورید.
  7. پارت ۶۰ ✍🏻 ۲ دی‌ماه ۱۴۰۰ ساعت ۸ صبح دانای کل --- - او را روی تخت فلزی ته سالن بگذارید. مرد با خشم غرید: - آنجا نه، احمق‌ها! گفتم تخت فلزی، نه تخت چوبی! مردان، دستور مافوقشان را اطاعت کردند. جسم بیهوش را با احتیاط روی تخت گذاشتند و دست‌وپای دخترک را به میله‌های تخت بستند. چشم‌بند را از روی چشمش برداشتند و روبه‌روی تخت، روی صندلی‌های پلاستیکی زهواردررفته نشستند. صدای تلفن رئیس، سکوت سوله را شکست. مرد خندید و از تصور اینکه چه بلایی بر سر دخترک خواهد آمد، تنِ این قلچماق‌ها هم لرزید. منصور، یکی از زیردستان مرد که قدش بلند و هیکل ورزیده‌اش لرز بر تن هر فردی می‌انداخت، زیر لب خطاب به مراد که روی صندلی کناری‌اش نشسته بود، زمزمه می‌کند: - خدا به داد این بیچاره برسد! رئیس بلایی به سرش می‌آورد که مرغان به حالش گریه کنند. رئیس به سمت خروجی سوله گام برمی‌دارد. درِ آهنی عایق صدا را باز می‌کند و پا به باغ پیش رویش می‌گذارد. تلفن همچنان زنگ می‌خورد و صدایش، کلاغ‌های مشکی روی درختان را از جا می‌پراند. آهسته و با طمأنینه میان درختان خواب‌آلود قدم می‌زند و با حالی خوش به نامی که روی تلفن نقش بسته، نگاه می‌کند. بلند می‌خندد و می‌گوید: - بچرخ تا بچرخیم، خان! «خان» را با تمسخر بیان می‌کند. چه نقشه‌هایی که در سرش داشت؛ ثانیه‌به‌ثانیه به جزئیاتش اضافه می‌کرد.
  8. پارت ۱ ـ فصل دوم✍🏻 یلدا قصه‌ی عشق دختری است؛ دختری که زیبا بود و دلفریب. ابروهای کمانیِ مشکی، چشمان قجریِ قهوه ای، با آن لعلِ سرخش که زیر پوشیه پنهان بود، دل از همه‌ی مادرانِ پسردار ربوده بود. دیگر دری نمانده بود تا از جا دربیاید. اما، یلدا دل در گرو کسی داشت؛ کسی که قدش چون سرو رشید، موهایش سپیدِ سپید چون برف و چشمانش که دل آن دخترک خجالتی را برده بود، عسلی بود... آری، عسلی. یلدا روز و شب و شب و روز در فکر و خیال او بود و رویای او را داشت. شاهزاده سوار بر اسب سفیدش بود. دیگر در خیالش با او در کلبه‌ای چوبی، در میان جنگل، در مکانی که ظهرها خورشیدخانم پرتوهای طلایی‌اش را بر زمین می‌تاباند، زندگی می‌کرد. جانکم، می‌پرسی او را کجا دیده بود؟!
  9. شروعِ فصلِ دومِ دلنوشته نوادگانِ شمسی‌خانم: یلدا، نوه‌ی دختری حضرت پاییز 🍁✨
  10. بدون قلمی در دست جز انسانی سرگشته چیز دیگری نبودم✍🏻

  11. پارت ۵۹✍🏻 پاشا ــــــــ بعد از سی دقیقه، معتمد با سه جعبه در دستش از رستوران بیرون آمد. بدون اینکه گردنش را بچرخاند، با چشم‌هایش به سمند مشکی نگاه کرد. با قدم‌هایی آرام به سمت ماشین حرکت کرد، در را باز کرد و نشست. - بفرمایید، یکی از این‌ها برای خودتان است. هر سه چلوکباب است. خم می‌شود و جعبه‌ها را روی صندلی عقب می‌گذارد. - قربان، ماشین پشت سرمان را دیده‌اید؟ تا می‌خواهم جوابش را بدهم، تلفنش زنگ می‌خورد. دست در جیب کتش می‌کند و آن را بیرون می‌آورد. - بله؟ روی بلندگو می‌گذارد. خش‌خشی می‌شنویم و بعد، فردی آهسته زمزمه می‌کند: - خوب گوش کنید، ببینید چه می‌گویم. معتمد جدی می‌پرسد: - اسمت ؟ مرد با ترس و لرز پچ‌پچ می‌کند: - ببینید، وقت ندارم. هر لحظه ممکن است گیر بیفتم، اما نمی‌خواهم جان بی‌گناهی در این میان به خطر بیفتد! نفس عمیقی می‌کشد. - امشب ساعت ۱۰، آذرخش مهرزاد را می‌خواهند از آنجا خارج کنند و به ویلای لواسان اجدادی بهروزها ببرند! آرام‌تر ادامه می‌دهد: - اگر توانستید نجاتش بدهید، خب هیچ... اما اگر نتوانستید، دیگر رنگ او را هم نمی‌گذارند ببینید! تماس قطع می‌شود و صدای آزاردهنده بوق‌ها، فضای ماشین را دلهره‌آورتر از قبل می‌کند. نفس‌هایم تند شده، ضربان قلبم روی هزار است و صورتم از خشم سیاه شده؛ به گمانم. معتمد دستش را روی فرمان می‌کوبد. - بی‌شرف‌ها! این‌ها دیگر چه موجوداتی هستند؟! صدایم دورگه شده و می‌لرزد. - بجنب، معتمد، بجنب! استارت بزن. کلید اتاق را با خودت آورده‌ای؟ استارت می‌زند. - نه، کلید را جای امنی در عمارت پنهان کردم. چطور؟ از آینه بغل به پشت سر چشم می‌دوزم. - خوب است! نمی‌توانم در این شرایط اجازه دهم بروی. به خانم گل زنگ بزن، آدرس مدارک و کلید را به او بده! او آن‌ها را بیاورد. زیر لب ادامه می‌دهم: - دیگر صبر و وقفه جایز نیست. مردد پاسخ می‌دهد: - اما اتفاقی برای خانم‌گل نمی‌افتد؟ نگاهش می‌کنم و محکم جواب می‌دهم: - نه، او خانمی مسن است! در ضمن، فراموش کرده‌ای که تمام مدارکی را که او را به تو ربط دهد، پاک کرده‌ای؟! شیشه را پایین می‌آورم. - در نظر دیگران، او زنی است که آمده فرزندان و نوه‌هایش را ببیند. هیچ‌کس به ذهنش هم نمی‌رسد که او چه می‌خواهد با خودش بیاورد!
  12. پارت 10 ✍🏻 انار با لبخند و اشک میان چشمانش، دهان باز می‌کند تا «بله»‌ی معروف را بگوید و بعد کنار هم طلوع پاییز زیبایشان را تماشا کنند. اما...چشمانش را بالا می‌آورد. پس شهریور کجا رفت؟ خشک‌شده روی زمین می‌افتد. -شهریور... کجا رفتی؟! صدایش می‌زند؛ با داد، با فریاد،‌ اما دریغ از یک جواب. انارِ عاشق، جایی میان باغ سحرانگیز، در دل زمین ریشه می‌دواند؛ درخت می‌شود، عشق می‌شود. جوانه می‌زند و میوه‌ای سرخ، تاج‌به‌سر، متولد می‌شود از غروب شاعرانه‌ی اول. دل سپیدش از غم عشق می‌ترکد و چند دانه‌ی قرمز روی زمین می‌افتد. می‌دانی؟ عشق آن‌ها به سان یک غم است... آری، غم! آخر شادی شیرین است، اما زودگذر. دقیقاً مانند سخن غادة السمان، محبوب من: «مثل شادی نباش که می‌گذرد و پنهان می‌شود؛ مثل غم باش و با من بمان.» ✨اتمام بخش اوّل نوادگان شمسی‌خانم✨💐
  13. پارت 9 ✍🏻 وقتی به باغ می‌رسد، دخترک سرخ‌پوشی را می‌بیند که با همان گیسوان افشان و تاج زرین، منتظرش بود. «آی مردم! خاتون هم شهریور را می‌خواهد. جارچیان، بروید و این خبر را به سرتاسر جهان برسانید.» انار و شهریور، یکدیگر را عاشقانه و شاعرانه می‌خواهند. شهریور با همان صدای بم و جذابش، در میان زوزه‌ی باد زمزمه می‌کند: -انار خاتون، می‌شوی خاتون من؟!
  14. پارت ۵۸ ✍🏻 پاشا ـــــــ تلفن را قطع می‌کنم و با دو انگشتم پیشانی‌ام را فشار می‌دهم. معتمد سکوتش را می‌شکند: - امشب بلیت می‌گیرم و به کانادا برمی‌گردم. مدارک را جمع می‌کنم و همه را می‌آورم. صدایم خش‌دار است. - دیگر نمی‌دانم چه کاری انجام دهم... همین چند لحظه پیش، برای همیشه داشت از دستم می‌رفت! پس از لحظه‌ای مکث، ادامه می‌دهد: - هیچ کاری از دستشان برنمی‌آید، نگران نباشید! مدارکی که دست ماست، چیزهایی است که در خوابشان هم نمی‌بینند. سرم را به پشتی صندلی تکیه می‌دهم و چشمانم را می‌بندم. کاش می‌شد اندکی، فقط اندکی آرامش را می‌یافتم! آرامش... واژه‌ای که اصلاً به اسم من یکی نمی‌چسبد! بوق می‌زند. - کجا بروم؟ پاسخ می‌دهم: - دور بزن، برگرد بیمارستان! صدای هیاهوی خیابان در تلاش است آن جوش‌وخروش مغزم را خفه کند، اما موفق نمی‌شود. - یک جایی نگه دار، دو پرس ناهار سفارش بده. فرشته خانم از صبح آنجاست. زیر لب «چشمی» می‌گوید. بعد از چند دقیقه، راهنما می‌زند و ماشین را کنار خیابان پارک می‌کند. شیشه را پایین می‌آورم و نگاهم به دخترک و پسری عاشق می‌افتد که دل می‌دهند و قلوه پس می‌گیرند. پسرک چیزی می‌گوید و صورت گلگون‌شده دختر، حتی با این فاصله هم هویداست. تلفن زنگ می‌خورد. نام نحس حشمت روی صفحه گوشی نمایان می‌شود. - بگو، حشمت؟ با ترس و لرز زمزمه می‌کند: - قربان، فرمایشتان را اجابت کردم. خواهرم پرستار بخش جراحی است. پرس‌وجو کردم، فهمیدم که الان در ریکاوری کنار خانم است. خیالتان راحت. نفس آرامی می‌کشم. - خوبه، ادامه بده. انگار او هم نفسش از سینه‌اش آزاد می‌شود. - پاشا خان، بچه‌ها را دور بیمارستان بسیج کردم. خودم هم الان توی حیاط بیمارستان هستم. پشه مشکوکی هم پر بزند، پی‌اش را می‌گیریم. به پوست چروکیده و سوخته دستم نگاه می‌کنم. - خوب است. خودم هم در راه هستم. انگشتم روی صفحه می‌لغزد و تماس قطع می‌شود. چشمم به ماشینی خیره می‌ماند که از وقتی از بیمارستان خارج شدیم، سایه‌به‌سایه پشت سرمان حرکت می‌کرد. تلفن را میان دستم می‌فشارم. فرزاد بهروز... خیال خامی است که در سرت پرورانده‌ای! بیست سال پیش ضعیف بودم و خام، قدرتی نداشتم. بنشین و تماشا کن؛ آن امپراتوری‌ای را که روی خون انسان‌های بی‌گناه بنا کردی، روی سرت ویران می‌کنم... فقط تماشا کن.
  15. پارت 8✍🏻 او تمام شب را نقاشی می‌کشد؛ نقاشیِ آن باغِ سحرآمیز و دخترکی که در میان پریانِ شهرِ جادو می‌رقصد. دخترک، با همان خنده‌ای که به طنین بالِ پروانه‌ها شبیه است، می‌رقصد و دل می‌برد از مردی که تکیه‌اش را به تنه‌ی درخت داده است. ایها الناس، شهریورمان دل‌تنگ است. بروید و به انار خاتون خبر دهید. شهریور، با ته‌ریشی که جذاب‌ترش کرده بود، با کت‌وشلواری از جنس شبِ تاریک و کرواتی از ابریشمِ روزِ سپید، به راه می‌افتد تا به باغِ سحرآمیزِ انار خاتون برود. تا گونه‌های گلگونش را ببیند، تا چشمانِ شب‌رنگی را ببیند که دین و ایمانِ نصف‌ونیمه‌اش را به باد داده است؛ تا بگوید: «من... منی که پادشاهِ قلمروِ تابستان هستم، بعد از دیدن چشمانِ تو، عاشقِ شب شده‌ام!»
  16. پارت ۵۷✍🏻 ـــــــــ نگاهِ پرسشگرش روی دستم قفل می‌شود. گوشی‌ام زنگ می‌خورد؛ شماره ناشناس است. - بله؟ صدای خنده‌ای گوش‌خراش در تلفن می‌پیچد. - پیداش کردم، پاشا خان، پیداش کردم! چشم و گوشت را باز نکنی، همان‌جا کارش را تمام می‌کنم! از فرشته فاصله می‌گیرم، دندان‌هایم را روی هم می‌فشارم و مشتم را با خشم به دیوار می‌کوبم. - روانی... روانی! دستت هم به یک تار مویش نخواهد رسید. از آن تختِ طاووسی که برای خودت ساخته‌ای پایین می‌کشانمت! تماس قطع می‌شود. دوباره رو به فرشته می‌کنم، انگشت اشاره دست سوخته‌ام را تکان می‌دهم و هشدار می‌دهم: - تنها کسی که توی این بیمارستان به او اعتماد دارم، شما و همسرتان هستید. می‌دانم که آذرخش را اندازه چشمانتان دوست دارید. لطفاً از پشت در تکان نخورید، هرکس که مشکوک بود را نگذارید به او نزدیک شود! چشمانش دودو می‌زند، صورتش همرنگ سفیدی دیوار شده است. لحظه‌ای درنگ نمی‌کنم؛ به سمت در خروجی می‌شتابم. شماره حشمت را پیدا می‌کنم و تماس می‌گیرم. چند بوق می‌خورد و پاسخ می‌دهد: - جانم خان؟ امر بفرما! به پارکینگ بیمارستان می‌رسم و فریادم در کل آن محیط سرپوشیده می‌پیچد. - حشمت! حشمت، دستم به تو برسد، سرت را روی سینه‌ات می‌گذارم، حشمت! حیران می‌پرسد: - قربانتان گردم، چه شده؟ در ماشین را می‌گشایم و خودم را روی صندلی پرت می‌کنم. با اشاره‌ای به معتمد می‌فهمانم که حرکت کند. - آدم‌هایی که داری را بیشتر می‌کنی، حشمت! دور تا دور بیمارستان می‌گذاری. اگر پرستار یا دکتر مورد اعتمادی داری، کنار خانم می‌گذاری! با عجله پاسخ می‌دهد: - چشم، چشم! چه شده؟ دستم را روی داشبورد فرود می‌آورم. - به خاطر بی‌عرضگی شما مفت‌خورها، آن فرزاد بهروز بی‌ناموس، خانم را پیدا کرده، فهمیدی؟ دوباره غرش می‌کنم: - بجنب... بجنب، حشمت! وگرنه منِ زخمی، همه‌تان را فلک می‌کنم!
  17. پارت 7✍🏻 حتی اگر کسی از احساس او خبری نداشته باشد، او دلش می‌خواست، دلش می‌خواست بلند بگوید: برگرد، انار خاتون، و ملکه‌ام شو! اما شهریور، در مقابل انارِ مهربان و سخاوتمند، هیچ نبود! این مرد چند روز است که به پنجره‌ی سرتاسری اتاق خیره شده. این مرد چند روز است که همدم همیشگی‌اش... پیپ چوبین را گوشه‌ی لبش می‌گذارد و دود می‌کند، و دود می‌کند. تمام خادمین، با تعجب و نگرانی، نگاهش می‌کنند. آن‌ها از این مرد ترس دارند. خدم و حشم، در کنار هم، پچ‌پچ می‌کنند: -این آرامش قبل از طوفان است. الان است که سرمان از بدنمان جدا شود. آن‌ها از مردی که به تب عشق دچار شده، می‌ترسند. کاش می‌توانستم با صدای بی‌صدایم فریاد برآورم: نترسید، این شهریور، دیگر شهریورِ قدیم نیست. او عاشق شده. مرد عاشق، بی‌آزارترین است اما... من که صدایی ندارم.
  18. پارت ۵۶✍🏻 ــــــــــــ پسر، خشمگین‌تر، از پشت آیفون پاسخ می‌دهد: - وقت ما را نگیرید، حفظ جان بیمار برای ما از هرچه پول و مایملک است، مهم‌تر است!! فرشته ملتمسانه می‌نالد: - جان هرکس که عزیز است، بگو حالش چطور است؟ برگشت؟ قبل از پاسخ پسر، صدای داخل اتاق عمل به گوش می‌رسد: - ضربانش برگشت! شانه‌هایم می‌افتد و روی صندلی‌های خشک آبی، خودم را پرت می‌کنم. کت را در می‌آورم و کنارم می‌اندازم. آرنجم را روی زانویم می‌گذارم و صورتم را به کف دستانم فشار می‌دهم... خدایا، چگونه شکرانه دوباره دادنش را به جا بیاورم؟! به محض مرخص شدنش، می‌گویم ۳ تا گوسفند قربانی و گوشتش را میان مستمندان و خانه سالمندان پخش کنند. تا می‌آیم نفس راحتی بکشم، صدای خسته فرشته، توجهم را به او جلب می‌کند. - برو، برو و دیگر هم هیچ‌وقت پشت سرت را نگاه نکن! تو در گذشته‌اش بودی، کسی که در گذشته باشد، لیاقتِ حضور در آینده را ندارد! نگاهش نمی‌کنم، رویِ نگاه به او را ندارم... انگار خانم‌جان هنوز مرا نبخشیده، انگار خانم‌جان از زبان فرشته سخن می‌گوید. عصبی، تن صدایش بالاتر می‌رود. - می‌شنوی؟ او به خاطر حضور نحسِ تو، روی آن تخت، در آن اتاق است. تو و آن کارت لعنتی‌ات را می‌گویم که در سال ۸۰ فرستادی! یادت می‌آید؟ سرم به ضربی بالا می‌آید. - چه کارتی؟ من که کارتی نفرستاده‌ام! آخرین بار، اول فروردین بود که آمدم و گفتم پدربزرگم مرا مجبور کرده که با پری فرزاد ازدواج کنم. اما... نمی‌گذارد حرفم را به اتمام برسانم. روی صندلی می‌نشیند. - کارت دعوت عروسی فرستادی، بعد از آن کارت بود که اسمش در لیست پیوند رفت. دستم مشت می‌شود. - حتماً کار پدربزرگم بوده! مرد نفرت‌انگیز! انگار با شنیدن این خبر، آرام‌تر شده بود. می‌پرسد: - این بیست سال کجا بودی، پاشا اروند؟ در چشمانش نگاه می‌کنم، محکم جواب می‌دهم: - اولین نفر، آذرخش است که باید بفهمد، به هیچ‌کس حرفی نخواهم زد، جز او! سرش را تکان می‌دهد. - راه سختی را در پیش گرفته‌ای، پاشا! اگر تو را نبخشید، چه می‌کنی؟ آب یخ روی سرم ریخته می‌شود، چشمانم دودو می‌زند و از سؤالش سرگیجه گرفته‌ام. - یکی از دوستانم، معتمد، قبل از آمدنمان این را از من پرسید، می‌دانی چه کردم؟ منتظر نگاهم می‌کند. - هرچه جلوی رویم بود را شکستم و داد و فریادم در کل خانه پیچیده بود. اما الان؟ در این لحظه؟ می‌خواهم او سالم از آنجا بیرون بیاید... حتی اگر دیگر صورت مرا هم نخواهد ببیند. فقط می‌خواهم زنده و سلامت باشد.
  19. پارت 6✍🏻 انار می‌چرخد و با این چرخش کوتاه، آن حجم از گیسوی فرش در هوا به رقصی کوتاه برمی‌خیزند و بوی عطر خوش موهایش، هوش و حواس را از سر شهریور می‌پراند. شهریور با دستانی مشت‌شده، بدون پلک زدن، به راهی که دخترک در آن گام برداشته بود خیره می‌ماند؛ دخترکی که انگار جان شده بود برای تن بی‌جان شهریور... ملکه‌ای که برق چشمان شاه یک قلمرو را برگردانده بود. شهریور مغرور است. تکبر دارد. خودخواه است؛ اما با همه‌ی این‌ها احساس دارد، حتی اگر کسی نداند.
  20. پارت ۵۵ ✍🏻 پاشا ـــــ مانند دوره سربازی‌ام، پشت در اتاق عمل قدم‌رو می‌روم. کاش من روی آن تخت خوابیده بودم، آخ، دخترک مهربانم! صدای قدم‌هایی پشت سرم باعث شد سرم را برگردانم. - شما؟ اینجا؟ نگاهم را به زنی می‌دوزم که می‌دانم مادری را در حقِ دخترکم به اعلا رسانده. - لطفاً الان وقت این حرف‌ها نیست. آذرخش... میان کلامم می‌پرد و صورتش به آنی سرخ می‌شود. - وقت هم که تعیین می‌کنید؟! از اینجا بروید، آقا! بی‌توجه به حرفش، کلافه و نگران، تقریباً فریاد می‌زنم: - آذرخش ایست قلبی کرده، می‌فهمید؟ ایستِ قلبی! چطور می‌توانم بروم؟ بهت‌زده، زانوانش خم می‌شود و روی زمین می‌افتد. اشک‌هایش گوله‌گوله پایین می‌چکد، دستش را روی دهانش فشار می‌دهد و هق‌هقش را خفه می‌کند. به طرف زنگ آیفون کنار در اتاق عمل هجوم می‌برم و آن دکمه کوچک سیاه‌رنگ را فشار می‌دهم؛ یک بار، دوبار، سه بار، تا بالاخره صدای مردی در راهرو می‌پیچد: - چه‌شده آقا؟ وضعیت اضطراری هست. انقدر دینگ و دینگ زنگ نزنید، بگذارید ما کارمان را بکنیم. تا به خودم می‌آیم که جوابی به او بدهم، فرشته خودش را می‌رساند و با گریه می‌پرسد: - حالش... حالش چطور است؟ مرد کلافه «پوفی» می‌کشد. - نمی‌دانیم، فعلاً در حال احیا هستیم. لطفا مزاحم کار تیم نشوید! دستم را به دیوار تکیه می‌دهم، صورتم را مقابل آیفون می‌برم تهدیدآمیز می‌گویم: - گوش کن، پسرک! هرچه بخواهید به پایتان می‌ریزم؛ از طلا و دلار گرفته تا زمین! فقط آن زن را که روی تخت خوابیده، نجات بدهید!
  21. پارت 5 ✍🏻 زمان رفتن فرا می‌رسد. انار لب بر هم می‌فشارد و بغض فرو می‌دهد. شهریور دستهایش را پشت سرش قفل می‌کند تا خدایی ناکرده، بدون فرمان مغز جلو نروند و گیسوهای فر انار جان را پشت گوشش ندهند! انار پیش قدم می شود و با صدای لرزانی زمزمه می‌کند: -دیر وقت شده ... آب دهان را فرو می‌دهد و اشکی ناغافل پایین می‌چکد: -بهتر است بروید. امیدوارم دیگر جنگی در کار نباشد تا بیش از این خون بیگناهی زمین را قرمز نکند! شهریور از خشم و غصه رفتن دستش را روی سرش می‌کشد: -هم مردم من و هم مردم تو در صلح و آرامش زندگی خواهند کرد. نگران نباش!
  22. پارت ۵۴✍🏻 دانای کل ـــــــــــ نورِ سفیدِ چراغ‌های اتاقِ عمل، کوچک‌ترین سایه‌ای باقی نگذاشته است. صدای منظمِ مانیتور، سکوتِ سنگینِ اتاق را می‌شکند. - فشار؟ - هشت روی پنج. - اکسیژن؟ - نود و هشت. جراح، بدون آنکه نگاهش را از میدانِ عمل بردارد، دستش را جلو می‌آورد. - پنس. پرستار، وسیله را کفِ دستش می‌گذارد. چند ثانیه همه‌چیز آرام پیش می‌رود. ناگهان صدای مانیتور تغییر می‌کند. بوقی کشیده...سپس آلارمِ پشتِ آلارم. متخصصِ بیهوشی سرش را بالا می‌آورد. - ریتم افت کرده! همه‌چیز در یک لحظه تغییر می‌کند. - فشار؟ - افت شدیدی کرده. - اپی‌نفرین آماده! پرستار، آمپول را باز می‌کند. جراح با صدایی محکم می‌گوید: - سریع‌تر! چند ثانیه بعد. - قلب ریتم نمی‌گیرد... چشم‌های همه به مانیتور دوخته می‌شود. خطوطِ سبزِ روی صفحه، نامنظم بالا و پایین می‌روند. - دفیبریلاتور! پرستار دستگاه را کنار تخت می‌آورد. - شارژ... - آماده. - همه عقب! پدل‌ها روی قفسهٔ سینهٔ آذرخش قرار می‌گیرند - شوک! بدنِ آذرخش اندکی از تخت جدا می‌شود. همه دوباره به مانیتور نگاه می‌کنند. سکوت، اتاق را پر کرده و تنها صدای نفس‌های بریدهٔ اعضای تیم به گوش می‌رسد. - دوباره. - شارژ بیشتر. - همه عقب... - شوک! دومین شوک وارد می‌شود و بدنِ آذرخش بار دیگر از تخت فاصله می‌گیرد و آرام روی تخت فرود می‌آید. همهٔ نگاه‌ها به مانیتور دوخته می‌شود... سکوت. تنها صدای بوقِ ممتد در اتاق می‌پیچد. جوانه های عرق روی پیشانی جراح زیر نور چراغ می‌درخشد. -دوباره، نباید از دست برود.
  23. پارت 4 ✍🏻 چشمان بی‌فروغ آن ملکه و پادشاه مغرور... ستاره‌باران شده بود. حتم دارم اگر آینه را جلوی آن‌ها می‌گذاشتند، از شکوه و درخشششان، چشمانش کور می‌شد. لبخندی که روی لبان سرخ ملکه می‌درخشید، در تمام سرزمین تابستان، یا حتی پاییزِ مهربان، پیدا نمی‌شد. پروانه‌های طلایی‌رنگ بالای سرشان پرواز می‌کردند و گردِ اکلیلی را روی آن دو می‌پاشیدند! تا به حال، موجودات این دو قلمرو مجلسی به باشکوهیِ این جشن ندیده بودند و نخواهند دید؛ مگر، مگر جشن پیوند انار خاتون و شهریور.
  24. پارت ۵۳✍🏻 خودم را به ایستگاه پرستارها می‌رسانم. - خانم... خانم، آذرخش مهرزاد... سینه‌ام به خس‌خس افتاده. بعد از آن آتش‌سوزی که در آن نقطهٔ آخرِ دنیا رخ داد، ریه‌ام آسیب دید و این دویدن نفسم را به شماره انداخته بود. - آذرخش مهرزاد کجاست؟ توی مانیتورِ جلویش اسم را سرچ می‌کند، عینکش را به چشمش می‌زند و می‌گوید: - توی اتاقِ عمل هستند. اتاقِ عمل هم طبقهٔ بالا، آخرِ راهرویِ سمتِ راست. به سمتِ پله‌های تهِ سالن می‌دوم و از پله‌ها بالا می‌روم. نگاهِ حیرانم را دورِ سالنِ طبقهٔ یک می‌چرخانم و با قدم‌های بلند به طرفِ راهرو می‌روم. چرا این راه انقدر طولانی شده؟! جانانم... لطفاً زنده از آن اتاقِ عمل بیرون بیا! به تهِ راهرو می‌رسم و زنگِ کنارِ درِ اتاقِ عمل را می‌زنم. صدای عصبیِ زنی در آیفون می‌پیچد. - بله؟ تا می‌آیم حالش را بپرسم، بوقِ ممتدی به گوش می‌رسد. پرستارِ پشتِ آیفون با هول‌وولا می‌گوید: - ایست قلبی... ایست قلبی... پزشکِ دیگری را پیج می‌کنند و نگاهِ وحشت‌زدهٔ من خیره می‌شود به آن اتاقی که انگار شبیه یک سیاه‌چاله است... سیاه‌چاله‌ای که جانِ عزیزترینم را می‌خواهد برباید! به من برگرد، آذرخش...لطفاً برگرد!
×
×
  • اضافه کردن...