-
تعداد ارسال ها
143 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
تمامی مطالب نوشته شده توسط پری بانو
-
یک روح در دو تن #پارت_هفدهم @رائوزین عزیزم🎀 نشوندمش رو صندلی و از کابینت جعبه کمک اولیه رو بیرون آوردم. اومدم روبهروش نشستم و میخواستم دستش رو بگیرم که کشیدش عقب و گفت: خون تو رو اذیتت میکنه! خودم درستش میکنیم. با حرص دستشو گرفتم و زخمشو دیدم. بریدگیش خیلی عمیق بود. سریع بتادین رو برداشتم و ریختم رو دستش، از درد صورتش جمع شد. دلم خیلی براش سوخت. آروم زمزمه کردم: الهی سایه فدات شه. صداشو شنیدم که گفت: خدانکنه تپلو جونم. نگاش کردم و چشمغرهای بهش رفتم و درحالی که دستشو پانسمان میکردم غر زدم: نگاهکن! اینم از این. با این بیحواسیت شدی نمونه کامل یه شوهر ایدهآل، آفرین. بلند شدم و شیشه هارو از آشپزخونه جمع کردم. بعد اومدم روبهروش و گفتم: کامرانجان معلوم هست داری چیکار میکنی؟ دیدم چیزی نمیگه و داره با پانسمان دستش ور میره. نفسمو با حرص بیرون دادم و بیرون اومدم که کیوان یهو جلو راهم سبز شد. ابروهاشو داد بالا گفت: چیزی شده زنداداش؟ عصبی گفتم: من که چیزیم نشده ولی برو از داداشت بپرس چشه که با آدم حرف نمیزنه، به من که نگفت شاید به تو بگه! بدون اینکه اجازه بدم چیزی بگه از کنارش رد شدم و پیش بقیه رفتم. اعصابم دیگه از دست کامران بهم ریخته بود. شام هم تو سکوت میل شد. میدونستم کامران نمیتونه با یه دست، اونم دست چپ کاری انجام بده، بخاطر همین بود بدون اینکه بفهمه حواسم بهش بود که کاری نداشته باشه و کمکش میکردم. بعد از خوردن شام سرم از دست کامران بدجوری درد میکرد. مهمونها هم رفته بودند. برای تسکین سردردم رفتم روی تاب روبهروی استخر نشستم. به ساعت مچی دستم یه نگاه انداختم. یه ربع مونده به یازده. نفس عمیقی کشیدم و برای چند لحظه چشمام رو روی هم گذاشتم، شاید آروم بشم! °کامران° نفس عمیقی کشیدم و از آینه بزرگ به بیرون ویلا خیره شدم. به حدود نیم ساعت میشد که مهمونها رفتند. تموم این مدت سایه توی باغ بود. حتما از دستم ناراحت شده. پوفی میکشم و دلم نمیخواد کسی از مشکلات باخبر بشه و اون کسی نبود، تموم ' ز ' تا ' میم ' زندگیم بود. کل فکرم امروز پیِ اون سرطان کوفتیم. این چند روز بدجور لامذهب درد میکرد؛ ولی به سایه نمیگفتم تا باز ناراحت نشه، چون ناراحتیش رو به اندازه کافی روز خواستگاری و بعدش دیدم. امروز فکرم بدجور درگیر این مسئله بود. باید دور از چشم سایه میرفتم پیش دکتر. بهترین زمان بعد از عروسی بود. باید زودتر از سایه و مامان اینا برگردم تهران! به ساعت یه نگاه انداختم، ساعت یازده بود. باید میرفتم و از دل سایه در میآوردم. از اونجایی که توی شب هوای اینجا سرد بود یه پتوی مسافرتی روی خودم انداختم و رفتم باغ. نگاه سرسریای به باغ انداختم و دیدم روی تاب جلوی استخر نشسته. آروم رفتم پیشش که دیدم چشماش بستست. لبخندی به حالتش زدم و نگاهم به موهاش کشیده شد. موهاشو تا پایین شونش کوتاه کرده بود. سایه موهاش رو خیلی دوست داشت! هر دفعه که میدیدمش با کلی ذوق از موهاش میگفت. روی تاب کنارش آروم نشستم و صورتم و نزدیک گوشش بردم که چشماش رو باز کرد و برگشت سمتم و همین باعث شد تا صورتش به پیشونیم بخوره و بدجور درد بگیره. پرت شدم اون طرف تاب و تو خودم شبیه دخترا جمع شدم. سایه متعجب اومد سمتم و گفت: کامران چت شد؟ دستم رو روی پیشونیم گذاشتم و اعتراضی گفتم: نگا بقیه چجوری از شوهرشون استقبال میکنند زن ما رو باش. ابروهاش رو بالا داد و دستمو از پیشونیم برداشت، بوسهی نرمی رو جایی که درد میکرد کاشت. به مهربونیش حتی توی قهرشم لبخندی زدم. برگشت بره که مچ دستشو گرفتم و برگشت سمتم. آروم گفتم: خانوم کوچولوی من قهری؟ ولی همینجوری چپچپ نگام میکرد. بعد چند لحظه آروم گفت: سردمه میخوام برم تو! سریع بلند شدم و پتو رو از رو خودم برداشتم و روی شونههاش انداختم و محکم بغلشکردم. از پشت کمرشو نوازش کردم و گفتم: میشه باهام قهر نباشی؟ اونم بغلم کرد و سرشو تو گودی گردنم برد و باصدای قشنگش لب زد: سردم نبود فقط یه بهونه برای بغل کردنت میخواستم. کامران یعنیها! خاک تو سرت. اینقدر از سایه دور شدی امروز که بخاطر بغل کردنت باید دلیل بیاره. با بغض حلقه دستاش رو دورم تنگتر کرد و دوباره گفت: کامران چیشده؟ بعدا بهم توضیح میدی چیشده؟ از خودم جداش کردم. سایه خیلی نگران من بود، خیلی نگران. پیشونیش رو بوسیدم و دم گوشش گفتم: هنوز سردته؟ خنده ریزی کرد و سرش رو چپ و راست تکون داد. لبخند خبیثی زدم که دور از چشمش نموند! متعجب نگام کرد و خواست چیزی بگه که محکم بغلش کردم و با دستم سرش رو به سینم فشردم و با یه حرکت خودم و انداختم تو استخر. چند ثانیه روی آب بودم. سایه که فکر کنم جاش خوب بوده! نفس گرفتم و رفتم زیر آب. زیر آب تا اونور استخر رو شنا کردم و بعد اومدم بالا. سایه رو یکم از خودم فاصله دادم که با ذوق گفت: دوباره، بازم انجامش بده! لبخندی زدم. بقیه بالا تو اتاقهاشون بودند و به احتمال زیاد خواب بودند و خیالم از اونها راحت بود. دوباره به خودم فشردمش و باز دوباره همین کار رو کردم. سایه رو روی لبهاستخر نشوندم و با یه حرکت پریدم بیرون. کنار سایه نشستم و باخنده بانمکی نگاش کردم. موهای جلوی صورتش به پیشونیش چسبیده بود و مثل بید میلرزید. سمتم برگشت و گفت: س...سرده، ببرریم دداخل. موهاشو از پیشونیش کنار زدم و بلندش کردم. پتو رو دورش پیچیدم و بغلش کردم و رفتم داخل. از پلهها بالا رفتم و وارد اتاق شدم. با پا در رو بستم و یه نگاه به سایه انداختم. با دیدن قیافش لبخند کوچکی زدم. بچم خوابش برده بود! پتو رو از دورش برداشتم و آروم رو تخت گذاشمتش و بوسهای به گونش زدم که... تقدیم به @علیرضا شیرحسینی🌱💯
- 65 پاسخ
-
- 3
-
-
درخواست کاور کاترینا|مهریسان کاربر انجمن نودهشتیا
پری بانو پاسخی برای .reyhan. ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
بفرما قشنگم اینم کاور رمانت که مطمئنم میترکونه. مبارک باشه و به خوبی استفاده کنیم عزیزم🌱🫠- 16 پاسخ
-
- 3
-
-
-
یک روح در دو تن #پارت_شانزدهم نصفه موهام رو زمین ریخته بودند. به کامران نگاه کردم، به موهای ریخته شده روی زمین نگاه میکرد. داد زدم و گفتم: کامران! ولی هنوز سرش پایین بود. اشک تو چشمام جمع شده بود. اولین قطره اشک رو گونم سُر خورد و گفتم: معلوم هست حواست کجاست کامران؟ دستی به صورتش کشید و لای موهاش برد. تو چشمام نگاه کرد و گفت: سایه... بلند گفتم: کامران برو بیرون. دستمو گرفت و گفت: سایهجان... حرفش رو قطع کردم و با بغض لبزدم: فقط برو بیرون. شرمنده نگاهم کرد و رفت بیرون. روی تخت خودم رو انداختم و شروع کردم به گریه کردن. هرکی ندونه کامران میدونست که چقدر موهام رو دوست داشتم. خلاصه بعد از چند دقیقه که خودم رو خالی کردم بلند شدم و قیچی رو از کشو برداشتم و رفتم حموم. تو آینه به خودم نگاه کردم. موهای سمت راست سرم تا پایین شونم سوخته بودند. بازم اشکام رو گونم ریخت، قیچی رو گرفتم و موهای سمت چپ سرم رو هم تا پایین شونم قیچی کردم. حالا برابر شدند، موهایی که تا پایین کمرم بود الان تا پایین شونم بود. پوفی کشیدم و حموم رو تمیز کردم. رفتم اتاق رو هم مرتب کردم. سمت میز آرایشم رفتم؛ چون پوستم روشن بود نیازی به کرم پودر نبود. ریمل به مژههام زدم و یه رژ هلویی کمرنگ زدم. شال سفید رنگم رو روی سرم انداختم. گلسرم رو هم زدم به سرم. با عطر سرد خوشبوم هم دوش گرفتم و رفتم بیرون. از پلهها با کمک نردههای چوبی طرحدار پایین اومدم. خب آقا دیاکو و بابارضا حیاط بودند و مامانهاله و لیلاخانم رو مبلهای سلطنتی اونور نشسته بودند. آقاکامران هم روی کاناپه جلوی تلویزیون نشسته بود و مثلا داشت فیلم میدید. آره جون سایه، دوباره رفته بود تو فکر. نه به دیروزش نه امروزش. من نمیدونم این فکر لامذهب چیه؟ یه نگاه به لباساش انداختم. یه تیشرت سبز با یه شلوار ورزشی مشکی پوشیده بود. چشمغرهای بهش رفتم که فکر کنم فهمید. حالا بمون تو کفم. رفتم سمت آشپرخونه. لیلاخانم آشپز برای آشپزی و اینا آورده بود. سلام و خسته نباشیدی گفتم و یه لیوان آب گرفتم و خوردم. داشتم مستقیم میرفتم. هه... فکر کردین میرم پیش کامران؟ نخیر؛ میرفتم پیش مامان، یهو کیوان صدام زد: زن داداش! برگشتم سمتش که با تعجب نگام کرد. گفتم: بله؟ باهمون تعجبش گفت: زنداداش موهات چرا کوتا... - کیوان به تو ربطی نداره برو به کارت برس. برگشتم سمت صدا که کامران رو دیدم. یه نگاه گذرا بهم انداخت و دوباره به کیوان نگاه کرد. کیوان بدبخت از هیچجا بیخبر هم با تعجب باشهای گفت و رفت. کامران دوباره بهم نگاه کرد. دیگه باید متوجه چشمای قرمزم شده باشه. از بس گریه کردم چشمام قرمز شده بود. بیتوجه بهش سمت مامان حرکت کردم، ایندفعه بمون تو کفم تمیزشی. بالبخند ساختگی پیش مامانهاله که داشت با لیلاخانم صحبت میکرد نشستم. تا نشستم صدای زنگدر بلند شد. لیلاخانم با گفتن من برم در رو باز کنم بلند شد و رفت. من و مامان هم بلند شدیم و در حالی که سمت در پذیرایی میرفتیم گفت: سایه چشمت چرا قرمزه؟ لبم رو با زبوت تر کردم و گفتم: هیچی مامان دستم خورد به چشمم. آهانی گفت و بیخیال شد. به ترتیب آقا دیاکو، بابارضا، لیلاخانم، مامانهاله، کیوان، کامران و من سلام و احوالپرسی کردیم. ماشالا چه فامیلی هم داشت کامران. همه روی مبلها جای گرفتند. تنها جایخالی روی مبل دونفره کنار کامران بود. پوفی کشیدم که امروز کار من همین شده بود. رفتم کنارش نشستم، همینطوری چپچپ نگام کرد که بالبخند و صدایی که کسی نشنوه گفتم: دستت بهم بخوره اون وقت من میدونم و تو! اونم لبخند خبیثی زد و دستشو از پشت انداخت رو شونم. چشمام رو چند لحظه روی هم گذاشتم و آروم گفتم: خدایا مرا بکش. سرشو آورد نزدیک گوشم و گفت: اگه تو نباشی که کامرانت زنده نیست! با حرفش ناجور خندم گرفته بود، این بشر خیلی پرو بود دیگه. مرتیکه فرصتطلب. خود کامران هم خندش گرفته بود، دستش رو کنار لباش کشید تا جلوی خندش رو بگیره. دیگه چیزی نگفتیم و به حرفهای آقا دیاکو گوش دادیم: از همه خوشحالم که اومدید به مهمونی امروز برای آشنایی. خب اول من عروسگلم(به من اشاره کردن) سایهجان رو معرفی میکنم.(همه با مهربونی و لبخند نگاهم میکردند بجز معصومه دخترخاله کامران با خانومی که فکر کنم خالشه) بعدش آقا رضا پدر سایه خانم و هالهخانم مادر سایهجان و همسر آقا رضا. مامان بابا لبخندی زدند و فقط به خوشبختم خالیای اکتفا کردند. آقا دیاکو به یه مرد اشاره کرد و ادامه داد: این آقا خوشتیپ هم آقارسول دایی کامران و خانومشون فاطمهخانم، دختر گلشون هم ثریاجان(ثریا فکر کنم دختر خوبیه آخه با یه لبخند آرامش بخشی نگاهم میکرد) (به یه مرد خوشتیپ که خیلی شبیه آقا دیاکو بودن اشاره کرد):ایشون هم برادر من آقا حسن هستند و بهار خانم همسرشون و امیرعلی پسر گلشون(اونها هم مثل اینکه خانواده خوبی بودند ولی امیرعلی شبیه کیوان شیطنت خاصی تو چشماش بود) حالا لیلاخانم شروع به معرفی کردن کرد(به یه خانم اشاره کرد): ایشون یگانهخانم خواهر من هستند و شوهرشون آقامهرداد، پسر گلشون بنیامین و فندوق کوچولوی خودم بیتاجان. (اشاره کرد به مامان معصومه)و گفت: ایشون هم خواهرم ملیحه و دختر خوشگلش معصومهجان. معصومه با حالت خنثی بهم خیره شد و خوشبختم بیحوصلهای گفت. با لبخند مهربونی خوشبختمی گفتم. در تمام زمان معرفی نگاه سنگین معصومه رو روی خودم و کامران حس میکردم. دختر خوشگلی بود چشمای فیروزهای داشت که با رنگ لباسش تناسب پیدا میکرد. موهای طلایی زیبایی هم داشت. همه دختر پسرا تقریبا همسن خودمون بودند. کیوان که همون اول با بنیامین و امیرعلی جور شده بود. بزرگترا درمورد کار و بار و اینجور چیزا صحبت میکردند. من و دخترا تصمیم گرفتیم بریم تو باغ بشینیم و حرف بزنیم تا راحتتر باشیم. رفتیم و روی چمنها نشستیم. کنارمون یه درخت بزرگ بود که سایه انداخته بود و محوطهی زیبایی رو درست کرده بود. لبم رو با زبون تر کردم و گفتم: خب دخترا از خودتون بگید من آشنایی با شما ندارم. اول بیتا با شیطونی گفت: خب عروس خوشگله همونطور که میدونید این جانب بیتا رضایی در خانوادهای با ایمان چشم به جهان گشودم و مادرم و پدرم لباس انسانیت بر من و برادر خلوچلم پوشاندند و زبان پارسی را به من و آن خلوچل آموختند. همه از خنده داشتیم میمردیم. بیتا خیلی بانمک بود. گفتم: ایول خیلی خوب بودی! حالا ثریا با ته مونده خندش گفت: منم ثریا مرادی هستم، تک فرزندم و رشتمم کشاورزیه. حالا فهمیدم که ثریا برخلاف بیتا دختر آروم و کم حرفیه. منتظر بودیم که معصومه حرف بزنه. معصومه با دیدن چشمای ما خندید و گفت: منم معصومه سرمدی هستم و مثل ثریا تک فرزندم. وقتی ده سالم بود بابام در اثر سرطان فوت کرد. دستم رو روی شونش گذاشتم و گفتم :برای پدرت واقعا متاسفم! لبخندی زد و سری تکون داد. اونقدرا هم دختر بدی بهنظر نمیومد. ثریا گفت: سایه نوبت توعه. تو از خودت بگو! لبخندی زدم و گفتم: خب منم سایه میرزایی هستم. تک فرزندم و رشتمم هنره البته تو قسمت خوشنویسی. باهم در مورد این چیزا صحبت میکردیم که پسرا اومدند پیشمون. کامران اومد پیشم نشست که توجهی بهش نکردم. کیوان و امیرعلی و بنیامین هم اونور کامران نشستند و بیتا و معصومه هم اینور من. خلاصه یه دایره تشکیل داده بودیم. امیرعلی باخنده گفت: خب سایهخانوم رهبر جمع در مورد چی صحبت میکردید؟ کیوان با دستش به کمر امیرعلی زد و گفت: نگا چه زود پسرخاله میشه. خندیدم و گفتم: هیچی اقا امیرعلی خودمونو معرفی میکردیم. یهو بلند شد و گفت: خواهران گل و برادران خلوچل و خوشتیپ و زیباتر از گل معرفی میکنم خودم را در جمع، بنده امیرعلی سلطانی هستم در رشته کشاورزی. مجرد هستم قصد ازدواج دا... کیوان با پا زد به ساق پای امیرعلی و خواست که بشینه. بدجور خندمون گرفته بود. امیر از درد خودشو انداخت بغل کیوان. همه با خنده به بنیامین نگاه میکردیم. تک سلفهای کرد و گفت: منم بنیامین برادر بیتاجان خواهر قشنگم، رشتمم تجربیه. با این حرفش بیتا ذوق زده دستشو انداخت دور گردن بنیامین و گفت: داداشگلم، الهی معصومه فدات شه. ببخشید که بهت گفتم خلوچل. همه میخندیدیم که بنیامین مات مونده به بیتا گفت: خلوچل؟ بیتا گفت: نه هیچی، هیچی داداش! بعد کلی صحبت رفتیم داخل خونه. همه دور هم جمع شده بودیم. کامران از جمع بلند شد و رفت آشپزخونه. بعد چند لحظه صدای شکستن چیزی از آشپزخونه اومد. دویدم و با ترسی که توی وجودم موج میزد وارد آشپزخونه شدم. بله... مثلا میخواست یه لیوان آب بخوره پارچ آب از دستش افتاد و شکست. لیلاخانم با ترس اومد آشپزخونه و گفت: چیشده سایهجان. چشمام رو لحظهای روی هم گذاشتم و گفتم: کامران میخواست آب بخوره پارچ آب از دستش افتاده، چیزی نیست لیلاخانم الان جمع میکنم. باشهای گفت و رفت. رفتم نزدیکش. یه قطره خون از دستش ریخت زمین که چشمام رو محکم روی هم گذاشتم. همیشه وقتی خون میدیدم حالم بد میشد. @علیرضا شیرحسینی @شایان آباد @رائوزین @Roshana @آتناملازاده @گیلاس @هانیه پروین @هانی بانو @سایه مولوی @عسل @عاطفه خانوم @nima_poet @Omid
- 65 پاسخ
-
- 5
-
-
-
درخواست کاور کاترینا|مهریسان کاربر انجمن نودهشتیا
پری بانو پاسخی برای .reyhan. ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
با این براتون کاور بزنم؟- 16 پاسخ
-
- 2
-
-
درخواست کاور کاترینا|مهریسان کاربر انجمن نودهشتیا
پری بانو پاسخی برای .reyhan. ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
سلام @.reyhane. عزیزم من گرافیستتون هستم- 16 پاسخ
-
- 1
-
-
یک روح در دو تن #پارت_پانزدهم تقریبا ساعتهای 7_6 به ویلای توی کردستان کامران و خانوادش رسیدیم. قرارمون این بود یک ماه کردستان بمونیم و مامان بابا هم اینجا باشند. هر چی مامان بابا اصرار کردند که هتل بگیرند آقا دیاکو و لیلاخانم نذاشتند و گفتند بریم اونجا. کامران رو از خواب بیدار کردم و از ماشین پیاده شدیم. بقیه هم رسیده بودند. چمدونهارو گرفتیم و سمت در بزرگ قهوهای رنگ رفتیم. کیوان در رو باز کرد و لیلاخانم گفت: خوشاومدی عروسگلم. لبخندی زدم و تشکر کردم. خوشآمدگویی هم به مامان بابا گفتند که مامان بابا با مهربانی جوابشون رو دادند. باغ نسبتاً بزرگی بود. که دور تا دورش درختوگل بود. یه سمتش استخر بود که یه تاب سفید هم روبهروش بود. از اینجا ساختمون ویلا واقعا قشنگ بود. باهم وارد ساختمون ویلا شدیم. پذیرایی و سالن ترکیبی از رنگهای فیروزهای و سفید بود، مبلهای فیروزهای هم توی پذیرایی زیبایی رو چند برابر کرده بود. کامران گفت: خوشاومدی خانوم. لبخندی زدم و سری تکون دادم. هر کسی برای استراحت راهی اتاقش شد. لیلاخانم اتاق مامان بابا رو نشونشون داد و اومد سمت منوکامران و گفت: کامران با سایهجان برید اتاقتون رو نشونش بده و استراحت کنید! کامران چشمی گفت و با چمدونها پلههارو بالارفت و منم پشتش راه افتادم. در کرمی رنگ رو باز کرد. باهم وارد شدیم. اتاقش با دکوراسیون آبی سفید بود و کمد لباسی با رنگ سفید، گوشه اتاق بود. کامران چمدونهارو گوشهای گذاشت و خودشو رو تخت انداخت. سمت چمدون رفتم و لباس راحتی گلبهی تیره رنگم که پوشیده بود رو برداشتم و رفتم حموم و با لباسای تنم عوض کردم. صورتم و یه آب زدم و اومدم بیرون. میخواستم رو تخت دراز بکشم دیدم کامران طوری خوابیده که کل تخت رو گرفته. بیحوصله و اخمو گفتم: کامران درست بخواب کلتخت رو اِشغال کردی. نگاهم کرد و رفت یهطرف تخت؛ دستش رو زیر سرش گذاشت و به پهلو سمت من دراز کشید. شالم رو از رو سرم برداشتم و کنار تخت انداختم و کلافه رو تخت نشستم و به تاجش تکیه دادم. دستم رو روی پیشونیم گذاشتم. زمزمه کردم: خیلی خسته شدم. اون یکی دستم رو گرفت گفت: اینقدر نازک نارنجی نباش. همش چند ساعت پشت ماشین بودیا! سرم رو چرخوندم سمتش و چپچپ نگاهش کردم. خندید و گفت: چپول نگام نکن، من زن چپول نمیخوام. چشمغره جانانه ای بهش رفتم و گفتم: نه اینکه از خداتم نیست. بعد پشتم رو بهش کردم و از پنجره به بیرون نگاه کردم. هوا تقریبا تاریک میشد و ماه توی آسمون خودنمایی میکرد. همونطور که به بیرون خیره بودم احساس کردم تخت بالا رفت. فهمیدم که کامران بلند شد ولی توجهی نکردم. داغی بوسهاش رو روی گونم احساس کردم. برگشتم سمتش که گفت: ازخدامم باشه که یه زن تپلِ خوشگلِ چپول داشته باشم. اخمریزی کردم و با زدن بازوش گفتم: من کجا تپلم نامرد؟ در یک حرکت آنی اومد و لپم رو گاز گرفت. اونقدر درد گرفت که اشک تو چشمام حلقه بست. بیشعور! درد گرفت. خودشو عقب کشید و باخنده گفت: این یعنی خیلی تپلی. خانم تپل من، الهی قربونت برم. از شیطونیش خندیدم و به تاج تخت تکیه کردم. اونم رفت سمت آینهای که رو میز آرایش بود و موهاشو درست میکرد. نفس عمیقی کشیدم که صدای تق تق در اومد و بعدش قامت کیوان جلوی در خودنمایی کرد. - زنداداش، کامران، غذا سفارش دادیم بیاید تا از دهن نیفتاده. کامران نگاهش کرد و گفت: برو ماهم میایم. کیوان باشهای گفت و قبل از رفتنش چشمکی بهم زد و در و پشت خودش بست. لبخندی زدم و کامران پوفی کشید و اومد سمتم. شالمو سمتم گرفت و گفت: تو برو منم لباسم رو عوض کردم میام. سری تکون دادم و خواستم برم که صدام زد. برگشتم سمتش و گفت: شالتو سرت کن بعد برو. سری تکون دادم و شالم رو روی سرم انداختم و رفتم پایین. مامانهاله و لیلاخانم تو آشپزخونه بودند و مردها تو پذیرایی حرف میزدند. رفتم آشپزخونه و گفتم: خب من چیکار کنم. لیلاخانم برگشت و گفت: دخترم بیا این ظرفها رو ببر رو میز بچین دستت درد نکنه! لبخندی زدم و ظرفهارو از روی میز برداشتم و بردم رو میز غذاخوری چیدم. مامان اومد و با لحن آرومی گفت: سایه صورتت چیشده؟ بفرما آقاکامران بالاخره ضایعم کردی. - اممم چیزه...چیزه...میدونی... مامان خنده ریزیکرد وگفت: حقته، تا تو باشی خودتو اینقدر لوس نکنی براش. بعد رفت. با تعجب به رفتنش نگاه کردم. نفس عمیقی کشیدم که کامران دستشو رو روی شونم گذاشت و گفت: چیشده عشقم چرا مادر زنم رو اونجوری نگاه میکنی؟ برگشتم سمتش و گفتم: هیچی از طرفداری مادر زنتون شاخ درآوردم. خندهای کرد و آروم گونم رو نوازش کرد و رفت پیش مردا. داشتیم شام میخوردیم که لیلاخانم گفت: اگه موافق باشید من مهمون هارو برای فردا دعوت کنم. همه موافقت کردند ولی دل من ناآروم بود. قبلا از لیلاخانم شنیده بودم دخترخاله کامران خیلی وقته خاطرش رو میخواد. میدونستم کامران دلش با منه و منو دوست داره ولی خب... تا ساعتهای 11 تو پذیرایی داشتیم حرف میزدیم و تلویزیون میدیدیم که من خسته شدم و اومد بالا. رو تخت دراز کشیدم و فکر فردا بودم. چند دقیقه بعد کامران هم اومد تو و رو تخت نشست. نگاهم به دیوار کرمی روبهروم بود که گفت: سایه چیزی شده؟ سمتش چرخیدم و گفتم: نه. - از وقتی مامان گفت میخواد مهمون هارو دعوت کنه یجوری شدی بعد میگی چیزی نیست؟ - چیزی نیست. پیکی زو و دوباره گفت. - سایه به من نمیگی؟ نداشتیمها! ناچار لب زدم. - چیزه... بخاطر... بخاطر دخترخالت. متعجب گفت: معصومه رو میگی؟ لبگزیدم و آروم سری تکون دادم. حسود نبودم فقط... فقط... اول بلند خندید که شوکه نگاهش کردم. بعد دستمو گرفت و جدی گفت: سایه تو به من اعتماد داری؟ اعتراضی گفتم: بحث بحث اعتماد نیس... پرید وسط حرفم وگفت: سایه اعتماد داری یا نه؟ پوفی کشیدم و گفتم: بله دارم، از چشمامم بیشتر. اومد کنارم و موهای ریخته شدم رو پشت گوشم فرستاد. گیج نگاهش کردم که گفت: جز تو هیچ دختر دیگهای نمیتونه وارد قلبم بشه حتی اگه اون دختر خودمون یا معصومه باشه. تو مال قلبمی سایه! لبخندی زدمو خواستم چیزی بگم که بهخودش فشردم و گفت: هیس تو سهم قلبمی سایه. لبخندی زدم. خب این هم نوعی ابراز علاقه بود. دستم رو تو موهاش فرو بردم و نوازشگونه روش کشیدم. میدونستم از این کار خوشش میاد واسه همین به کارم ادامه دادم تا چشمام سنگین شد و خوابم برد. *** تقریبا ساعت 3 بعدازظهر بود و ما داشتیم آماده میشدیم. مهمونا ساعت 4 میومدند. با کامران تو اتاق بودیم و بالا سر کمدم بودم. یه شومیز بهاری سفید که روش گلهای زرد خودنمایی میکرد رو با یه دامن زرد رنگ برداشتم. از تو کشو گل سرم که شکل گل سفید بود رو هم برداشتم. یه نگاه کلی به لباسام انداختم. کامران که روی تخت دراز کشیده بود گفت: سایه میخوای مهدکودک گلها راه بندازی؟ باحرفش لبخندی زدم و رفتم حموم. بعد یه حموم نیمساعته لباسام رو پوشیدم و اومدم بیرون. موهام فِر مانند بود و میخواستم اتو بکشمشون. اتومو برداشتمو زدم برق که کامران اومد و از دستم گرفت. - بده من. شونهای بالا انداختم و مشغول سوهان کشیدن ناخنهام شدم. از آینه بهش نگاه کردم. خیلی تو فکر بود، نه به دیروزش نه به الان. صدایی صاف کردم و گفتم: کامران...کامران تو فکری. جوابمو نداد، ابروهامو دادم بالا و به کارم مشغول شدم. چند لحظه بعد احساس سبکی روی سرم احساس کردم. برگشتم و به پشتم نگاه کردم، از صحنه روبهروم چشمانم گرد شد ... آنچه خواهید خواند: دستش رو از روی صورتش تا لایه موهاش کشید. تو چشمام نگاه کرد و گفت: سایه... بلند گفتم: برو بیرون. بازم اشکام رو گونم ریخت. قیچی رو گرفتم و سمت موهام بردم. چشمغرهای بهش رفتم که فکر کنم فهمید. با هموم تعجبش گفت: زنداداش موهات چرا... دیگه باید متوجه چشمای قرمزم شده باشه. آروم گفتم: خدایا مرا بُکُش. اونها هم مثل اینکه خانواده خوبی بودند ولی امیرعلی شبیه کیوان شیطنت خاصی تو چشماش بود. دختر خوبی به نظر میومد. چشمام رو محکم روی هم گذاشتم، همیشه وقتی خون میدیدم حالم بد میشد. با صدای نازکش گفت: وقتی ده سالم بود بابام در اثر سرطان فوت کرده. @علیرضا شیرحسینی @Roshana @رائوزین
- 65 پاسخ
-
- 2
-
-
یک روح در دو تن👥 #پارت_چهاردهم🤍🌱 نفس عمیقی کشید و بالبخند ادامه داد: اون روزا خیلی از دستت کفری بودم، دوست داشتم سربهتنت نباشه. الان نهها، اون موقع! فکر میکردم شبیه خیلی از دخترایی هستی که سرخودی و همیشه تو پارک و خیابونند و اینا؛ ولی وقتی چندبار دیدمت که حجابت رو همیشه با خودت داری و دختر نجیبی هستی یه حسی بهت پیدا کردم سایه. همیشه وقتی کسی اذیتت میکرد و شوخیهای نابجا باهات میکرد روت غیرتی میشدم، حتی یادمه هیچوقت تو چشمام نگاه هم نمیکردی البته اگه اونجایی که تو راه آموزشگاه دعوام شد و تو ماشین بهت ابراز علاقه کردم رو فاکتور بگیریم. آره سایهخانوم... من با همین چیزا عاشقت شدم. از وقتی هم جواب بله رو بهم گفتی و به لطف مامان بابا نشونت کردیم به خودم قول دادم بهترین زندگی رو برات بسازم و تا کنارم هستی غم رو احساس نکنی، الانم بهت قول میدم کنار این مرد خوشگل بهترین زندگی رو داشته باشی؛دخترکم. میدونستم الان اشکهام در میاد، میدونستم میخواست باهام بازی کنه، اونم حرفهای! لبخندی زدم و زمزمه کردم: خب چرا زودتر از اون نگفتی که دوستم داری؟ اونم لبخندی زد و ادامه داد: قبل از اون غرورم اجازه نمیداد بیام بهت بگم دوست دارم و بهت علاقه مندم ولی در عوضش فرصتی بود تا بیشتر خودم رو تو دلت جا کنم و تو هم همچین حسی رو بهم داشته باشی. یکی از دستاش رو محکم توی دستام فشار دادم و لب زدم: ممنون کامران... ممنون که گذاشتی همچین حسی رو بهت داشته باشم... ممنون که هستی...♡ کامران لبخندی زد و دستم و محکم تو دستاش گرفت و بوسهای نرم روش زد. ضبط ماشین رو بلندتر کرد و گه گاهی باهاش همخونی میکرد: عطر تو بوی بهاره چشماتم جاذبه داره فکر کردی تازه رسیدم من یه قرن و با تو دیدم خوش به حالم تو رو دارم وسط این همه عالم شدی یارم من که تنها کسیَم که تو رو یه ثانیه تنها نمیذارم آرامش آینده من... کمکم پلکهام سنگین شد و خوابم برد. ... با احساس نوازش دستی روی گونم چشمام رو باز کردم. چندبار پشت هم پلک زدم که تاری چشمم برطرف بشه. نگاهم از دست روی گونم تا چشماش ادامه پیدا کرد. خندید و گفت: چقدر میخوابی تو آخه؟ کشوقوسی به بدنم دادم و گفتم: خوابم برد دیگه، مامان اینا رسیدند؟ با انگشتاش روی فرمون ضرب گرفت و گفت: آره تو رستوران منتظر ما هستند. اگه دیگه نمیخوای بخوابی بریم پیششون! خندیدم و باهم از ماشین پیاده شدیم. به سمت بقیه رفتیم و باهاشون سلام علیک کردیم. به سمت سرویس بهداشتی رستوران رفتم و جلوی روشویی ایستادم. صورتم غرق عرق شده بود و رنگ صورتم پریده بود. همیشه همین بود، وقتی مدت زیادی تو ماشین باشم حالم بد میشد. آبی به صورتم زدم و پیش بقیه رفتم. کفشم رو در آوردم و روی تخت کنار کامران نشستم. تو گوشم صداش رو شنیدم: خوبی سایه؟ رنگت پریده. نگاه کوتاهی بهش انداختم و گفتم: چیزی نیست، بخاطر بودن زیاد تو ماشینه، بهتر میشم. بالبخند دستم رو گرفت و آروم نوازش کرد. و در همین لحظه آرامش وصفناپذیری در من تکثیر شد. نگاهش میکنم و لبخند به مهربونیت میزنم، توخیلی خوب هستی... خیلی خیلی خوب. ناهار رو همراه شیطنتهای وقت و بیوقت کیوان و کامران خوردیم. با آوردن چایی، آقا دیاکو شروع به حرف زدن کرد - خب آقارضا بچهها که الان عقد کردند و به هم محرم شدند، حالا که برای عروسی داریم کردستان میریم نظر من اینه که قبل از عروسی یه مهمونی کوچیک بگیریم و سایهجان و شما با فامیلهای ما آشنا بشید. بابارضا به من و کامران نگاه گذرایی انداخت و گفت: آقا دیاکو من که موافقم اگر بچهها هم موافق باشند. من و کامران هم موافقت کردیم. بعد از چند دقیقه استراحت به سمت ماشینها حرکت کردیم تا راه بیفتیم. از کامران خواستم تا من پشت فرمون بشینم و اون یکم بخوابه. اون هم بدون هیچ مخالفتی پذیرفت. سوار ماشین شدیم و راه افتادیم. پشت چراغ منتظر بودیم تا سبز بشه که یه دختر کوچولو به پنجره سمت کامران زد. کامران هم شیشه ماشین رو داد پایین که دختره گفت: عمو یه گل واسه خانوم خوشگلتون میخرید؟ خندیدم و کامران نگاه کوچیکی بهم انداخت و بالبخند گفت: مگه واسه خوشگلا باید گل خرید؟ دختره بامزه گفت: بله. کامران خندید و گفت: پس دوتا شاخه گل رز بده من ببینم. دخترکوچولو دوتا گل داد بهش و کامران پولشو بهش داد و یکی از گلهارو سمتش گرفت. دختره پرسید: عمو چرا به من میدید؟ کامران لبخند دخترکشش رو زد و گفت: مگه نگفتیخوشگلا؟ خب تو هم خوشگلی! بعد اون یکی گل رو داد بهم و گفت: بیا فداتشم. لبخندی زدم و گفتم: مرسی. خنده خبیثی زد و صورتش رو کمکم به صورتم نزدیک کرد. پیشبینیش رو کردم و گفتم: کامران برو عقب بچه اینجاست، کامران! دختره خنده ریز و بانمکی کرد که باعث شد من و کامران به طرفش برگردیم. باز نگاهی به من و کامران انداخت و دستی تکون داد و رفت. کامران هم براش دست تکون داد. هنوز به جایخالی دختر نگاه میکردم که کامران دستش رو جلوی صورتم تکون داد و خواست که راه بیفتم. به روبهروم خیره شدم، لبخندی زدم و ماشین رو روشن کردم و راه افتادم. همونطور که رانندگی میکردم به کامران گفتم: کامران تو بخواب تا چند دقیقه پیش رانندگی کردی خستگیت در بیاد! اون هم باشهای گفت و سرش رو به تکیهگاه صندلی گذاشت و چشماش رو بست. منم صدای موسیقی رو کمتر کردم و با دقت به رانندگی ادامه دادم... آنچه خواهید خواند: یه سمتش استخر بود که یه تاب سفید هم روبهروش بود. - خوش اومدی خانوم! در سیاه رنگ رو باز کرد و باهم وارد شدیم. چشم غره جانانهای رفتم بهش رفتم و گفتم: نه اینکه از خداتم نیست. - خانوم تپل من؛ الهی قربونت برم! - شالت رو سرت کن بعد برو. - از طرفداری مادر زنتون شاخ درآوردم. - بخاطر دخترخالهات. - سایه به من نمیگی؟ نداشتیمها! - بحث بحث اعتماد نیست. - هیس تو سهم قلبمی. - کامران... کامران تو فکری. برگشتم و پشتم و نگاه کردم ولی از دیدن صحنه روبهروم چشمام گرد شد. @رائوزین @هانی بانو @Roshana @آتناملازاده @هانیه پروین @عسل @خانوم سین @گیلاس
- 65 پاسخ
-
- 2
-
-
یک روح در دو تن #پارت_سیزدهم چشمام رو ازهم باز کردم ولی کامران رو ندیدم. بلند شدم و کشوقوسی به بدنم دادم. رفتم حموم داخل اتاقمون و یه دوش یکربعه گرفتم. حوله رو دور موهام بستم و یه دست لباس راحتی سبز برداشتم و تنم کردم. حوله رو از دور موهام باز کردم و آروم شونشون زدم و در آخر کریستال مو رو هم بهشون زدم. تو آینه به خودم نگاه کردم. لباسام همراه رنگ چشمام هماهنگی قشنگی داشتند. از اتاق بیرون اومدم که بوی نان تازه به مشامم رسید. به آشپزخونه رفتم و کامران رو دیدم. اونم لباس راحتی سبزرنگی پوشیده بود. لبخندی زدم و بلندگفتم: سلام، صبحبخیر آقا. برگشت سمتم: صبح شماهم بخیر سایهبانو. با همون لبخند رفتم سمتش و دستام رو پشتم قفل کردم :ببین چه کرده!چرا بیدارم نکردی؟ سمتم چرخید و همون جور که سمت میز میرفت گفت: اینقدر ناز خوابیده بودی دلم نیومد. همونطور که راه میرفت منم پشتش میرفتم. خدایا، برای هزارمین بار شکرت میکنم که کامران رو سر راهم قرار دادی، اگر کامران نبود من الان این خوشی از تهدل رو نداشتم. اگر نبود من پشتم به کی بود؟ اگر نبود کی دم گوشم زمزمههای عاشقانه میخوند؟ کی موهام رو اینقدر نوازش میکرد تا خوابم ببره؟ مرسیخدا... مرسی که سر راهم قرارش دادی. روی صندلی نشستم و کامران هم روی صندلیجلوم نشست. یه لقمه کوچیک مربا آلبالو سمتم گرفت. از دستش گرفتم و تشکر کوچیکی ازش کردم. همونطور که میجویدم نگاهم سمت یخچال رفت. روش چندتا عکس از خودمون بود. سر چرخوندم و نگاهم به شیشهای افتاد که به دیوار نصب شده بود، زیرش هم دوتا ماژیک و تخته پاککن بود. روبه کامران گفتم: کامران اون شیشه برای چیه؟ با انداخت نگاه گذرایی بهش، لقمه دیگهای برام گرفت و داد دستم. همونطور گفت: اون رو گذاشتم روش بنویسم. متعجب از حرفش چشمام رو متفکرانه ریز کردم. بعد از صبحونه که قیافم همون طور متفکر بود کامران از حالتم خندش گرفت و با ته مونده خندش گفت: اگه دیگه نمیخوری برو آماده شو منم ظرفها رو جمع میکنم. سری تکون دادم و به سمت اتاق رفتم و در سفید رنگ لباسام رو باز کردم. مانتو کرمی بهاریم رو با یه شلوار مشکی برداشتم تنم کردم. چند دقیقه بعد کامران اومد تو که با یه فکر آنی بُرس و کشموم رو برداشتم و سمتش رفتم. باتعجب و ابروهای بالا رفته گفت: چیکارشون کنم؟ مثل بچه کوچیکها باذوق گفتم: موهام رو ببند. با خنده از دستم گرفتشون و رو تخت نشست و منم کنارش جا گرفتم. اول یکم موهام رو نوازش کرد و بعد بُرس رو بین موهای لَختَم کشید، خیلی زیبا بود که بهترین لحظههای من کنار این مرد سپری میشد. وقتی که با کش، موهام رو بست بوسهای به موهام زد و به سمت حموم رفت. رو صندلی جلوی میز آرایشم نشستم. سایه قهوهای رنگی به پشت چشمم زدم. ریمل کو؟... اها اینجاست... قلمش رو گرفتم و به مژههام کشیدم. با زدن رژلب قهوهای رنگی به آرایشم خاتمه دادم. تو آینه به خودم نگاه کردم که صدای کامران از حموم اومد - سایهبانو لباسام رو آماده میکنی؟ لبخندی زدم و با گفتن چشمی که جوابش دستت درد نکنهای شد به سمت کمد لباساش رفتم. به فکر ست کردن که افتادم، تیشرت کرمی رنگ با شلوار جین مشکیش رو در آوردم. همونطور که لباسش رو تن میکرد با حوله کوچیکش خیسی موهاش رو از بین میبرد. نگاهش رو بهم دوخت و چشمکی زد. سشوار رو روشن کرد که از دستش گرفتم و گفتم: بده خودم برات سشوار میکشم. بدون هیچ حرفی لبخند زد و به تکون داد سرش اکتفا کرد. کارم رو با به هم زدن موهاش شروع کردم. موهاش که خشک شد شونه رو بین موهای نم خوردش کشیدم. با فهمیدن اینکه تو فکره فرصت رو غنیمت شمردم و آروم دستم رو توی موهاش بردم و نوازشگونه کشیدم. رنگ موی مشکیش واقعا قشنگه! یکم با موهاش بازی کردم، واقعا لذت بخش بود؛ یهو مچ دستم رو گرفت و برگشت سمتم. چشمای گرد شدم رو به مشکیای شیطونش دوختم و آب دهنم رو قورت دادم. با خنده رو تخت انداختتم و گفت: سایه اعتراف کن که داشتی با موهام بازی میکردی! حق به جانب یه تای ابروم رو بالا دادم و لبزدم: نه من بازی نمیکردم. باز خندید و قلقلکم داد: بگو با موهام بازی میکردی. - وای کامران. نکن، کامران! - تا نگی ولت نمیکنم. دیگه نتونستم تحمل کنم: آخ، باشه اعتراف میکنم، اوخ ولم کن، کامران، جون سایه... بیخیال شو! با خنده بیخیال شیطنتش شد، دستام رو گرفت و بلندم کرد و بوسه نرمی روی پیشونیم زد. عطرش رو از روی میز برداشت و باهاش یه دوش حسابی گرفت. با سه قدم کوتاه سمتم اومد و چندتا پیس هم به من زد. شال کرمیم رو روی سرم انداختم و کیف مشکیم رو به همراه گوشیم برداشتم. ساکمم که از قبل درست کرده بودم. - آمادهای؟ بر گشتم سمتش: آره بریم؟ - بریم. داشتیم میرفتیم که کامران جلوی شیشه و ماژیکاش ایستاد. ماژیک رو گرفت و روش نوشت: •سوگند به نامت که تو آرام منی، زیر رگبار زمانه تو فقط یار منی• لبخندی زدگ و باهم از آپارتمان خارج شدیم. کامران چمدون هارو صندوق عقب ماشین گذاشت و سوار ماشین شد. سکوت بینمون واقعا کسل کننده بود. - کامران. با برگشتن سمتم و نگاهم کرد. - جاندلم! دنبال موضوع میگشتم که اها یافتم. - چرا اون اولا من رو اذیت میکردی؟ لبخندی زد و بااخم بانمکی گفت: کدوم اولا؟ - همون اولا که باهم دوست نبودیم. لبش رو کج کرد و با انگشت اشارش ابروش رو خواروند و گفت: یادم نمیاد، کی رو میگی؟ به بازوش زدم و اعتراضی گفتم: اِ کامران، اذیت نکن دیه. خندید و گفت: باشه عزیزم، باشه. با ذوق دستام رو دو طرف صورتم گذاشتم با اشتیاق بهش نگاه کردم که قهقهای زد و گفت: نگاه کن چجوری ذوق میکنه بچم! نفس عمیقی کشید و ادامه داد یهو... @عسل @رائوزین @گیلاس @خانوم سین @Roshana @آتناملازاده@زهره تقیزاده @هانیه پروین @هانی بانو
- 65 پاسخ
-
- 2
-
-
یک روح در دو تن #پارت_دوازدهم بعد از خداحافظی مفصلی وارد آپارتمان شدیم. منتظر موندم تا کامران ماشین رو پارک کنه. به حرف اون قرار بود من خونه رو نبینم و اولین باره که الان میبینم. کامران دستم رو گرفت و باهم سوار آسانسور شدیم. یکم ناراحت بودم. شبیه بچههای کلاس اولی که اولین روز مدرسشون بود شده بودم. عین بچهها دلم واسه مامان بابا تنگ شده بود. صدای کامران توی گوشم طنین انداخت: گل سرخم چرا پژمرده حالی؟ بیا قسمت کنیم دردی که داری. بیا قسمت کنیم بیشش به منده، که تو کوچک دلی طاقت نداری. خودم رو به سمتش چرخوندم و خیره به نگاه نافذش شدم. نفسعمیقی کشیدم و گفتم: دلم برای مامان هاله و بابا رضا تنگ شده. بعد سرم رو پایین انداختم. چند ثانیه بعد دستش رو زیر چونم گذاشت و سرم رو بالا آورد و مجبورم کرد به تیلههای مشکیش خیره بشم. سرش رو به حال بامزهای کج کرد و گفت: ولی الان یه آقای خوشگل و مهربون کنارته که مطمئنم جایخالی اونارو با دلبریاش پر میکنه! لبخند کمرنگی زدم و فقط نگاهش کردم که محکم بغلم کرد. از حرکت ناگهانیش چند لحظه متعجب موندم بعد سرم رو روی شونش گذاشتم و هرم گرم نفسهاش رو به جون خریدم. •یکچیز باید باشد... که در هجوم غمها و شبها، دلت را قرص کند، یکچیز مثل آرامشنگاهش، مثل امنیت شانههایش، گرماینفسهایش• - من سر انتخاب تو یه عمر به خودم افتخار میکنم؛ کامرانم! من رو از خودش جدا کرد و پیشونیم رو بوسید. بعد دستام رو گرفت و خیره یه چشمای جنگلیم شد. لبخندم رو دید و گفت: همیشه بخند. لبخند مهربونی زد و ادامه داد: میدانی جانم؟ تو بخندی هوا، عطر نفسهایت را میگیرد و چقدر دلچسب است، توباشی، من باشم و مُنحَنیِ خنده روی لبانی که نفس به من هدیه میدهند. چشمام رو ریز کردم و بالحن بامزهای گفتم: کم دلبری کن جناب سرگرد. در حالی که از آسانسور خارج میشدیم قهقهای زد و در رو با کلید باز کرد. اول من رفتم و اونم پشتم اومد. نگاهی به اطراف انداختم. واقعا محشر بود. سالن بزرگی بود که یه طرفش مبلهای راحتی با رنگ کرمی خوشرنگی چیده شده بود و کاغذدیواری سفید هم بود که ترکیب زیبایی ایجاد کرده بود. تلویزیون هم روبهروی اونها قرار داشت. سمت دیگهی سالن مبلهای سلطنتی شیری رنگی به همراه کاغذ دیواری ترکیب طلایی کرمی بود. پرده ها هم ترکیبی از رنگ سفید_کرمی بودند. سه اتاق خواب هم از پایین معلوم میشدند. آشپزخونه هم خیلی قشنگ و بینظیر بود. کامران دستش رو آروم روی کمرم گذاشت و زمزمه کرد: چطوره؟ لبخندی زدم و صورتم رو سمتش چرخوندم: خیلی خوشگله. همونطور که دستش دور کمرم بود منو به جلو هدایت و مجبورم کرد راه برم و گفت: به خوشگلی تو که نمیرسه خانم! در یکی از اتاقها رو باز کرد که فهمیدم اتاق مشترکه من و کامرانه. ترکیبی از رنگ طلایی و سفید بود. دیوار سفید بود و عکسهای چاپشده از وقتی که باهم دوست بودیم روش خودنمایی میکرد و چراغهای رنگی اطرافش زیباییش رو چند برابر کرده بود! نگاهم به عکسی که شب توی ساحل کنار دریا باهم سلفی گرفته بودیم افتاد. کامران شکلک در آورده بود و منم میخندیدم. لبخندی به یاد همه خوبیهاش زدم و به کامرانی که روی تخت نشسته بود و بالبخند بهم نگاه میکرد گفتم: کامران خیلی خوبی! دستاش و از هم باز کرد و گفت: چون تو باهام خوبی. نقش پررنگ زندگی من، همین حوالی، آغوش برام باز میکرد! خندیدم و خودمو با چند قدم کوتاه بهش رسوندم و میون دستاش خودمو حبس کردم. دَم گوشش زمزمه کردم:همیشه خوب باش، زندانبان مهربون...
- 65 پاسخ
-
- 3
-
-
-
یک روح در دو تن #پارت_یازدهم از محضر خارج شدیم. قرارمون این بود که عقد رو تهران بگیریم و عروسی رو توی کردستان بخاطر فامیلهای کامران. به همیندلیل امشب هرکسی خونه خودش بره و منوکامران هم به خونه خودمون بریم، صبح هم باهم به کردستان بریم. با کامران سمت ماشین رفتیم و سوار ماشین شدیم. مامانبابا هم سوار ماشینشون شدند وخانواده کامران هم همچنین. کامران ماشین رو روشن کرد و به راه افتادیم. تمام اتفاقهای امروز رو مرور کردم. از شنیدن مهریه لبخندی بر روی لبهام نشست. روزی که قرار بود مهریه رو تعیین کنند آقا دیاکو و لیلاخانم اصرار داشتند مهریه سنگین باشه اما من قبول نکردم. به کامران گفتم اگه قرار بر این باشه که یه روز ما از هم جدا بشیم کل زندگیم تاریک و نابود میشه به همین دلیل تنها ازت یه شاخهگلرزمشکی میخوام و اون هم در جواب به من گفت که"مرگ تنها چیزیه که مارو میتونه از هم جدا کنه ؛ولی حتی بعد از مرگ ما تو دنیای بعدهم کنار همیم". با یادآوری حرفهای قشنگ کامران لبخندی بر روی لبهام نشست. نگاهم رو به مردی که کنارم نشسته و گاهی با آهنگ شاد همخوانی میکنه دوختم. چقدر نیمرخ این مرد رو دوست داشتم. باورم نمیشد کامران چند ساعت پیش درست از همان زمانی که خطبه عقد روخواندند مال من شدهاست. باصدای کامران به خودم اومدم: سایه خانوم من داره به چی فکر میکنه. به چشمای نافذش زلزدم و گفتم: به اینکه چقدر آقاییم رو دوست دارم. سپس دستای سردمو تو دستاش گرفت و بوسه داغی بهشون زد. خندیدم و دستهگلم رو بیرون از پنجرهماشین بردمو تکون میدادم. دوباره به کامران نگاهکردم و گفتم: کامران خیلیدوستدارم. مرسی که هستیی مرد زندگیم. لبخند شیطونی زد و یهو ماشین رو با سرعت زیادی روند. متعجب بهش نگاه کردم. هعی سرعت رو بیشتر میکرد. ترسیده گفتم: کامران آرومتر. ولی انگارنهانگار. سرعتش خیلی زیاد بود. داد زدم: کامران با توام یواش برو خطرناکه. ولی تقلا کردن هم فایدهای نداشت. دیگه داشت اشکم در میومد. برای بار آخر باصدای بغضی گفتم: کامران تروخدا آروم برو. متعجب بهم خیره شد و سرعتش رو کم کرد. گفت: چته دیوونه؟ مشتم رو به بازوش کوبیدم و گفتم: عوضی. - من عوضیام؟ صورتمو به سمت پنجره برگردوندم و گفتم: قلبم وایستاد خب. اَه! سرش رو نزدیکم آورد و دستش رو روی قلبم گذاشت و گفت: قلبت غلط میکنه تا وقتی من زندم وایسته! سمتش برگشتم و با لبخند گفتم: کامران با دلم اینجوری نکن. بهخدا هر روز دارم بیشتر دیوونت میشم. - دیوانهچودیوانه ببیند خوششآید، اگهتودیوانه منی من روانیتم سایه بانو. - فدات بشم من. - خدانکنه دیوونه. بعد هر دومون خندیدیم و کامران صدای موزیک رو بلند کرد و دوتایی همخونی میکردیم: {آتش عشقت در جان من افتاد، در دام چشمت شدم گرفتار، از تو چه پنهان سر به هوایت شده، دل بیچاره از لحظه دیدار، ضربانم تویی، ورد زبانم تویی، جان و جهانم تویی، عشق تویی تو، عاشق و شیدا منم، محو تماشا منم، عشق تویی تو...} چند دقیقه بعد کامران ماشین رو جلوی یه آپارتمان قشنگ نگهداشت. پیاده شد و اومد در سمت من رو باز کرد. لبخند شیرینی بهم زد و دستش رو جلو آورد. لبخندی زدم و دستم رو روی دستش گذاشتم و بیرون اومدم. چند ثانیه بعد ماشین کیوان و خانوادش با مامان بابا جلوی ما توقف کرد. همه پیاده شدند و اومدند سمتما. بابا گفت: خوب سایه جان بهتره برید داخل. ما نمیایم دیگه، برید استراحت کنید. رفتم نزدیکتر که من رو تو آغوش خودش جای داد. چقدر من این لحظه رو دوست دارم. بعد بابا مامان هاله اومد و بغلم کرد. عطر خوشبوش رو به ریههام فرستادم که گفت: مراقب خودت باش قشنگم. بیشتر تو بغلش جاگیر شدم و گفتم: چشم مامانی. لیلاخانم اومد سمتم و بغلم کرد و گفت: مبارکت باشه عروس گلم. مراقب خودت باش. مراقب کامرانمم باش. - چشم لیلاخانم. آقا دیاکو اومد پیشم و پیشونیم رو بوسید و گفت: تبریک میگم عزیزم. مراقب خودتون باشید. لبخند محوی زدم: چشم آقا دیاکو. شما هم همچنین. بابا رفت جلوی کامران و اون رو هم بغل کرد و دستاش رو روی شونه هاش گذاشت و گفت: آقا کامران دخترم رو دیگه به شما سپردم. کامران لبخندی زد و نگاه کوچکی بهم انداخت و گفت: روی چشمام میذارمش. بعد دستش رو رویچشماش گذاشت. لبخندی زدم و نفس عمیقی کشیدم. لیلاخانم رفت پیش کامران و گفت: پسرم مراقب خودت باش. حواست به عروس گلت هم باشه. کامران دیگه سهم من شده بود. ادامه داد: ایشالا خوشبخت بشید و سایت همیشه بالا سر همسرت باشه. کیوان اومد سمتم و آروم گفت: زنداداش دعا میکنم امشب جونسالم بهدر ببری. از خجالت سرم رو زیر انداختم و احساس کردم که گونم قرمز شده. کامران که رنگبهرنگ شدن صورتم رو دید اومد سمتم و دستش رو دور کمرم حلقه کرد و با دست آزادش ضربهای به پیشونیه کیوان زد و گفت: تو آدم بشو نیستی؟ خجالت بکش. کیوان خندهای کرد و آروم گفت: نه، فردا که با دوتا بچه اومدید بیرون میگم من بهتون گفته بودم.
- 65 پاسخ
-
- 2
-
-
-
خواهرا ساعت ۰۰:۲۸ دقیقه به وقت خواب🫨😂
-
🖥 قشنگترین فیلما و سریال هایی که تا حالا دیدین چی بوده ؟ 📺
پری بانو پاسخی برای مل مل ارسال کرد در موضوع : معرفی فیلم و سریال
قشنگم من فیلمی که مورد علاقم هست گیلدخته که همین الان از شبکه ایران آی فیلم هرشب ساعت ۱۱ پخش میشه. در مورد عصر قاجاره. یه دختره پرو که تو عمرش دست به سیاه و سفید نزده و عاشق و دلباخته اسماعیل هست. ولی دنبا به کامش نمیچرخه. به جایی میرسه که برای دیدن پدر مادر اسیر در بند خونه خودشون... به عنوان آشپز به مطبخ و عمارتشون بره. یکی از تفنگچی های دشمن به اسم احتشام عاشقش میشه وو....- 45 پاسخ
-
- 2
-
-
یک روح در دو تن ✔یک روح در دو تن👥 #پارت_دهم🤍🌱 دستی به لباسهای ابریشم خوابم کشیدم و با گرفتن گوشیم از روی عسلی سمت پنجره اتاقم که بیرون رو نشون میداد رفتم. شهر توی تاریکی خودش رفته بود و فقط چندتا چراغ روشن، خونههارو روشن کرده بود. نفس عمیقی کشیدم و شمارش رو آوردم. گوشی رو به گوشم چسبوندم که بعد چند ثانیه که ساعت 00:00 شد صداش پیچید. - سلام دلبر خانم. لبخندی زدم. - سلام، قرار بود تو زنگ بزنی! چند لحظه چیزی ازش نشنیدم ولی بعد گفت. - بله من قرار بود زودتر زنگ بزنم، اونم ساعت 00:00؛ منتهی قلب شما مثل اینکه طاقت نداره و زود میبازه. موهای مشکیم که جلوم ریخته بودند رو پشت گوشم فرستادم. - اگه قرار به باخته، آره آقا کامران من باختم. باختی که تهش تو باشی خودش برگ برندست. - اینقدر با دل من بازی نکن، مطمئنن دوست نداری فردا من بازی کنم. یه تای ابرو رو بالا انداختم و گفتم: بازی؟ چی بازی؟ یکم منمن کرد و گفت: خب اوممم! بازیای که بازم برنده من باشم. فردا که برسیم خونه یه دل سیر، تموم کارهایی که حسرت انجامش رو باهات داشتم سرت پیاده میکنم. آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: کامران فکر کنم از ازدواج باهات صرف نظر کردم. اول صدایی ازش نیومد، فقط نفسهای عمیقش بود که توی فضا پیچیده میشد. نگران گفتم: کامران، خوبی؟ تک سرفهای زد و گفت: سایه دیگه حرفش رو نزن، حتی از شوخیش هم خوشم نمیاد. لبخند کمرنگی زدم و گفتم: خیلی خب آقا، میدونم از حرفم ناراحت شدی. - آره سایه، از حرفت ناراحت شدم؛ چون فکر این که یه لحظه کنارم نباشی یا کنارت نباشم داغونم میکنه. گوشی رو تو دستم جابهجا کردم و خیره به پرندهی سفید روی بام خونه، لب زدم: فردا حلقهها قراره تو دستهامون بره، قرار دست هم رو بگیریم و... کامران قراره به نامت بخورم. - تو بَرده، آپارتمان، ماشین یا ویلا نیستی که قرار باشه به نامم بخوری، دختر خانم بفهم که قراره خانمم بشی. چشمام رو روی هم گذاشتم و... میدونستم آخر بازی عشق من میبازم؛ میدونستم بودنش کنارم، چقدر زندگیم رو روشن میکنه. بله؛ من با تموم این دانستهها، عاشق این مردم! *** همه توی اتاق سفید رنگ که گلهای سفید و صورتی گوشه گوشهاش جا گرفته بود، نشسته بودیم. نگاهم به سفره عقد کشیده شد. چقدر قشنگه چیده شده بود! شمعهای بلند طرحدار دور تا دور میز، سعی داشتند نور ضعیف خودشون رو به هرجا بتابونند و آینهی قدی، تلاشش رو برای تابش این نورهای بیجون بیشتر میکرد. اتاق بوی گلهای سفید رز و یاس رو گرفته بود، عطری که هر لحظه میتونست آدم رو وارد دنیای دیگهای بکنه. وقتی چشمم بهشون میافتاد که بین برگهای سبز رنگشون جا گرفته بودند، یاد مرواریدهای زمینی میافتادم که میدرخشیدند. نور ملایم کریستالهای لوستر، روی میز میلغزید و به حلقهها میخورد و باعث میشد تا حلقهها، روی میز درخشش خاص خودشون رو بگیرند. لحظهای نگاهم رو از میز گرفتم که باد خنکی به صورتم برخورد کرد؛ این نسیم خنک بهاری بود که از لای پردههای توری با حریر سفید، به داخل راه پیدا میکرد و با بوی گلاب و عود همراه میشد. قرآنی که جلدش همرنگ سفره بود رو از روی میز برداشتم که گوشهای از اون به دست کامران افتاد. از آینه روبهروم بهش خیره شدم. لبخند میزد و خوشحال بود. اولین خوشحالی واقعیای که تو چشماش موج میزد رو میتونستم ببینم. میخندید و میدونست زندگیم وصله به همین کشش لبهاش هست، وصله به خوشحالیش هست! مثل اینکه امروز، عشق و عاشقی توی این اتاق مرزی نداشت. بابا رضا نگاه پر محبتش رو بهمون انداخت و رو به عاقد گفت: بفرمایید، شروع کنید حاج آقا. عاقد هم تک سرفهای زد و خوند، جملاتی رو به زبون آورد که من و کامران رو، تا ابد ابدیان، محرم هم میکرد. - دوشیزه مکرمه سرکار خانم سایه میرزایی فرزند رضا میرزایی آیا بنده وکیلم شما را با مهریه یکجلد کلاماللّهمجید، 10 شاخه نبات و یک شاخه گلرزسیاه به عقد دائموهمیشگی جناب آقایکامران سلطانی در بیاورم؟ آیا بنده وکیلم؟ سهیلایی که بجای خواهرم بالایسرم قند میسایید باخنده گفت: عروس رفته مهرومحبت بیاره. همه بالبخند دستزدند. نگاهم به نگاه کامران گره خورد. خوشحالی رو از چشماش میتونستم بخونم. آره، درست میگم چشماش یه برق عجیب داشت. حقیقت اینه، من عاشق این مَردَم. - برای بار دوم عرض میکنم، آیا وکیلم؟ کیوان که متوجه نگاههای من و کامران شد حرف سهیلا رو قطع کرد و گفت: عروس رفته تو دل آقا داماد. با این حرفش حتی من و کامران هم خندمون گرفت. پسره هیز! کامران نگاهی به کیوان انداخت. این نگاه یعنی بعداً به حسابت میرسم. - عروس خانم برای بار سوم میگویم، آیا وکیلم؟ سهیلا بلند گفت: عروس زیر لفظی میخواد. آخه خواهر شما اصلا میذارید من بله رو بگم که اینارو میگید؟ کامران خندید و برگشت سمتم و گفت: تموم دار و ندارم به اضافه قلب عاشقم؛حالا بله رو میدی؟ همه اشک تو چشماشون جمع شدهبود(حتی خودم). با لبخند و صدای بغضیای گفتم: به حکم عقل، با امضایقلب، تا آخرین تپش، تا آخرین لبخند، برای همیشه بله! با حرفم صدای دست و کِلکِل بلند شد. عاقد خطبه رو برای کامران خوند. کامران بالبخند و چشمای پر ذوقش بهم خیره شد و گفت: با توکل به پروردگاری که ازش ستاره خواستم و ماهشو بهم داد برای شروع زندگی قشنگمون بله! بعد پیشونیم رو بوسید و همه دست زدند و اومدند تا تبریک بگند. مامان اومد بغلم کرد و با بغض گفت: مبارک باشه دخترم. ایشالله به پای هم پیر بشید. از خودم جداش کردم و با دستام اشکاش رو پاک کردم: مامان گریه براچی؟ بخند دیگه. مامان هم به لبخندی کفایه کرد که بابام اومد پیشم. بغلم کرد و پیشونیم رو بوسید و گفت: آخه تو کی اینقدر بزرگ شدی که من نفهمیدم؟ همین دیروز بود که برات عروسک میخریدم و با شکلات لبولوچت شکلاتی میشد، کی بزرگ شدی تو دختر؟ اشکی از روی گونم سُر خورد و خودم و به بغل بابارضا سپردم. بابارضا همیشه پشتم بود. بابا مثل یه رفیق بود برام. با بغض گفتم: خیلی دوست دارم بابایی. ازم جدا شد و اشکام رو با دستاش پاک کرد. رفت جلوی کامران و به اون هم تبریک گفت. لیلاخانم و آقادیاکو هم اومدند و بهم تبریک گفتند. کیوان اومد جلو و بالحن مهربونی گفت: مبارک باشه زنداداش. ایشالا به پای هم پیر بشید. بعد خودش رو آروم جلوی گوشم آورد و گفت: میدونستم آخرش مال هم میشدید. خندیدم و ازش تشکر کردم. اونم رفت پیش کامران. سهیلا اومد نزدیکم و گفت: مبارک باشه عروس خانوم، حالا تو هم رفتی قاطی مرغا. خندیدم. من و سهیلا دوست دوران بچگی بودیم. دختر خیلی خوبی بود. موهایطلایی رنگی داشت که فرشون کرده بود. کت و شلوار صورتی کمرنگی تن کرده بود که به رنگ پوستش میومد. چشمای میشی رنگ خوشگلی هم داشت. بالبخند جوابش رو دادم: ایشالا تو هم میری عزیزم. بعد فرستادمش بغل خودم. سهیلا شبیه خواهر نداشتم بود. وقت این بود که حلقهها توی انگشتمون بره. لیلاخانوم جعبه حلقههارو بالبخند آورد. روی میز گذاشت و پیشونیم رو بوسید و برگشت پیش بقیه. کامران جعبه رو باز کرد، حلقههایی بودند که خودمون انتخاب کردیم. سهتا نگین روشون داشت. کامران یکی از حلقههارو گرفت دستش و بااون یکی دستش دستمن رو گرفت. انگشتمو نوازش کرد و حلقه رو توش برد. صدای دستا بلند شد. من تو این زمان بهتریم لحظههای زندگیم رو سپری میکردم. دستام رو جلوی لباش برد و بوسهای داغ روی انگشتام نشوند. عکاس مشغول عکاسی بود و من تو فکر اینکه چقدر نقطه پررنگ زندگیم رو دوست داشتم. پسر تخسی که از اول فقط بلد بود اذیتم کنه و لجباری کنه الانه دوستم داره و صادقانه بهم عشق میورزه. دیگه بهتر از اینم مگه هست؟ حلقه دیگه رو از جعبه بیرون کشیدم و دست کامران رو تو دستم گرفتم که با رفتن حلقه توی انگشتش صدای دست و کِلکِل بلند شد. با خوشحالی خیره به کامرانی که تموم زندگیم شده بود شدم. فکر کنم متوجه نگاهم شد که به سمت من برگشت. از هر لحظهای خوشحال تر بود. با دستش سرم رو جلوی خوش برد و پیشونیم رو بوسید. در گوشم زمزمه کرد: میان همه گشتم و عاشق نشدم من. توچه بودی که تو را دیدم و دیوانهشدم من:) لبخند زدم و با بهت نگاهش کردم. کامرانی که اصلا اهل شعر نبود، شاعری میکرد واسم. صدای بمش دوباره به گوشم رسید: مبارک باشه هستی من. من هم بالحن خوشحال و مهربونی گفتم: خیلی دوست دارم کامران. در همین لحظه یه متنی از میکروفن پخش شد: با تو آغاز نکردم که روزی به پایان برسانم (به کامران نگاه کردم. میدونستم این متن رو خیلی دوست داشت و فهمیدم از برنامههای خودشه. زل زدم بهش و باصدا همخون شدم) همسفرات نشدم که روزی رفیق نیمه راهت شوم. همچنان لحظات زیبای با تو بودن از آغاز تا به امروز این لحظه...
- 65 پاسخ
-
- 3
-
-
-
حاجی چقدر حرفم حق بودددددد
- 42 پاسخ
-
- 1
-
-
قربونت
- 42 پاسخ
-
- 2
-
-
عزیزمیییی
- 42 پاسخ
-
- 2
-
-
ولی به نظرم کادو گرفتن مناسبت نمیخواد آدم هر وقت میخواد کادو بگیره گل بگیره برای خودش برای هر کسی که دوستش داره. منتظره فرصت نباشه شاید دیگه دیر بشه
- 42 پاسخ
-
- 3
-
-
عالی بود دوستاتننن
- 42 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست مصاحبه نویسندگان
پری بانو پاسخی برای Khakestar ارسال کرد در موضوع : مصاحبه با نویسندگان نودهشتیا
منم مصاحبه میخوامم🫠🍃- 9 پاسخ
-
- 2
-
-
درخواست کاور رمان فردایی نامعلوم |nasinکاربر انجمن نود هشتیا
پری بانو پاسخی برای nasin ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
اینم کاور شما نویسنده با اشتیاق و صبور🧸 -
یک روح در دو تن #پارت_نهم برگشت سمتم و نگاهم کرد. باکلی ذوق گفتم: آخ من قربون اون چشمای خوشگلت برم. باصدای بغضدارشگفت: یه جور حرف میزنی انگار چندساله ندیدیم، همین چند دقیقه پیش بود، خالی بند. - سایه من یهلحظه نبینمت دق میکنم. لحنم رو بامزه کردم و گفتم: حالا کدوم پارک بریم؟ به بیرون خیره شد. - یه پارک همین نزدیکاست بریم اونجا. سری تکون دادم و همراه با ماشین ضبط رو هم روشن کردم. آهنگی که سایه دوست داشت رو گذاشتم و گفتم: اینم یه آهنگ قشنگ برای عشق خودم. اونم خندید و باهم در سکوت به آهنگ گوش سپردیم؛ تو دلم هزاربار قربونصدقه این دختر رفتم: -مثلامنتویهدریا، زیرپامونشنبالاسرمونابرا صدابادبیادموجمهمراهش، توباشیوخودم، دوتاییتنها مثلابارونبگیره، روموهاتآرومبشینه مثلا دستامو محکم بگیری تو گوشم بگی بهم قدرتمومزمینوآسمونتورودوستدارم اصلاکمنشوازمعوضنشوفقطآخهدوستدارم جابهجابشهجایآسمونوزمیندوستدارم ازمنمطمئنباشکهیهتنهتاتهدنیادوستدارم صدای ضبط رو کم کرد و گفت: کامران تو.. تو پیش دکتر رفتی برای.. نگاه گذرایی بهش انداختم و سری تکون دادم. همونطور که نگاهش به بیرون بود گفت: دکترت چی گفت؟ لبم رو با زبون تر کردم، این چه حرفهایی بود که الان میزد؟ به هر حال وظیفه من بود که نذارم ناراحت بشه و روزش گند نخوره! - گفتش که زمان خوبی متوجه شدم و مراجعه کردم. داره روش تمرکز میکنه و در مورد راه درمانش مطالعه میکنه. تو نمیخواد نگران باشی. نگاه های متعجبش رو بوسیدم و روی طاقچه دلم گذاشتم. با بلند کردن صدای موزیک دیگه چیزی نگفتیم. یهنفربااینکهباهاته، شبوروزتوفکرچشماته همهترسشاینهنباشیبشهتنهاباخاطراتت یهنفرمثلتوبرامنحسابشجداسازیهعالم مناصلاتوایندنیابههیچکی، تااینحدعلاقهندارم قدرتمومزمینوآسمونتورودوستدارم اصلاکمنشوازمعوضنشوفقطآخهدوستدارم جابهجابشهجایآسمونوزمیندوستدارم ازمنمطمئنباشکهیهتنهتاتهدنیادوستدارم {حامیم} با تموم شدن آهنگ به پارک رسیدیم. این آهنگ همه احساسات من نسبت به سایه رو به زبون میآورد. با هم از ماشین پیاده شدیم. همونطور که قدم میزدیم گفتم: سایهجان بریم روی اون نیمکت بشینیم. اونهم باشهای گفت و به سمت نیمکت حرکت کردیم. روش نشستیم و من هم دستامو پشتش گذاشتم. به تیلههای سبز رنگش نگاه کردم و گفتم: سایه! اونم نگاهم کرد وگفت: جاندلم. - میدونستی من عاشق حجابتم؟ لبخندی زد و به جای نامعلومی خیره شد و گفت: یادمه از بچگی میرفتم زیر چادر مامانم قایم میشدم. وقتی پنج_شش سالم بود هنوز نماز خوندن بلد نبودم که، موقع اذان که بابارضا میرفت نماز میخوند چادرم رو برمیداشتم میرفتم پشتش همه کارهایی که میکرد رو انجام میدادم. نفس عمیقیکشید و تو چشمام زل زد گفت: آره کامران، منم عاشق حجابمم. موهامو تکون دادم و بالحن بامزهای گفتم: منم عاشق توئم. اونم خندید و بلند شد. منم بلند شدم. خواستیم یکم راه بریم که قدم برنداشته یه دختربچه تو یک متریمون افتاد زمین و شروع کرد به گریه کردن. دویدم سمتش و جلوش زانو زدم و بلندش کردم. با دستام اشکاش رو پاک کردم و گفتم: چیشده عمو؟ باصدای بغضدارش گفت: داشتم میدویدم پام گیر کرد به این سنگه افتادم. رو زانوش دست کشیدم و گفتم: چیزی نیست عمو برو پیش مامان بابات. دیگه ندویی هاا. لبخند کوچیکی زد و گفت: چشم عمو، ممنون بابت کمکت. خندیدم و بلند شدم. اونم آروم راه رفت و دوباره شروع کرد به دویدن. خندم بلندتر شد. دست سایه که تا الان داشت نگاهم میکرد و گرفتم و باهم راه افتادیم. - کامران. به سمت سایه برگشتم و گفتم: هوم. - تو بچه دوستداری؟ لبخندی زدم: اهوم. - تاحالا به بچه خودمون فکر کردی؟ - خوب آره، مثلا دوست دادم بچه اولمون دختر باشه. - ولی من دوست دارم بچه اولمون پسر باشه. - میخوام یه دختر باشه عین خودت. چشماش سبز خوشگل باشه، موهاش مشکی قشنگ، ناز گوگول، درست عین خودت. الهی من قربونش برم. - دیگه داره حسودیم میشه هااا. دستمو دورش حلقه کردم و با خنده گفتم: حسودیت نشه چون من تورو هزار برابر بیشتر از اون دوست دارم، اصلا یه تار موهات رو به هزارتای اونا نمیدم. یهو لپاش قرمز شد و سرشو انداخت پایین. - کامران دستتو بردار زشته مردم نگاه میکنند! بلند خندیدم و حلقه دستمو محکمتر کردم - کی بود دم خونه پرید بغلم؟ تو نبودی؟ با این حرفم لپاش قرمزتر شد. دم گوشش زمزمه کردم: خجالتت رو هم قبول داریم خانوم! سوار ماشین شدیم. رو بهش گفتم: بریم خرید برای فردا؟ باشهای گفت و راه افتادیم. تا رسیدیم ساعت چهار شد. روبه روی یه مجتمع نگه داشتم. باهم از ماشین پیاده شدیم و وارد شدیم. مجتمع بزرگی بود و خانوادگی، بیشتر خریدهامون رو از اینجا انجام میدادیم. اصلا پاتوق اصلی من و سایه بود. حتی یادمه اولین کادو برای تولدش که شامل یه گردنبند با آویز " الله " بود رو از اینجا خریدم. روز شنبه بود؛ ولی مجتمع آنچنان شلوغ بود که جای سوزن انداختن نبود. با هزار زحمت تونستیم خودمون رو به آسانسور برسونیم. از آسانسور شیشهای به طبقه دوم که برای خریدهای عقد و عروسی بود رفتیم. مغازههای زیادی بودند و لباسهای عروس خیلی زیبایی داشتند. از جلوی هر کدوم که میگذشتم سایه رو داخلش تصور میکردم. الحق که خانم خوشگل به همه لباسها میاومد. با هم، شونه به شونه روی سرامیکهای کرمی رنگ پاساژ قدم برمیداشتیم و من میتونستم از الان به بعد، تموم خوشحالیم رو باهاش تقسیم کنم، نصف نصف. خوشحالیهای الانش، قیمت جونم بودند و میدونستم بدون اینها زندگی برام غیرممکن بود و این دنیا من رو تو قعر تاریکیش میبرد. در واقع این خانم کوچولو همون دلیلی هست که من تا الان سر پا هستم. ساعتها گذشت و از غروب خورشید رد شد. خلاصه بگم بعد سختگیری توی انتخاب سایه تونستیم یه لباس سفید که بلندیش تا پایین زانو میرسید برای سایه بگیریم. خیلی ساده بود، اما به تن سایه خیلی میومد البته اصرار خودش هم بود. یه صندل خوشگل که سلیقه من بود هم گرفتیم با یه کت و شلوار مشکی واسه خودم. باید بگم تقریبا ده_بیست تا لباس عوض کردم تا به این راضی شد. به سمت ماشین حرکت کردیم. خریدها رو روی صندلی عقب گذاشتم و دوتایی سوار ماشین شدیم. میخواستم ماشین رو روشن کنم که گوشیم زنگ خورد. برداشتمش، امیر بود، همکارم تو آگاهی. این چیکار داشت دیگه؟ جواب دادم: الو. با تک سرفهای گفت: سلام کامران. - سلام داداش کاری داشتی؟ با منمن لب زد. - آره، چیزه کامران... باید بیای آگاهی! یه تای ابروم رو بالا انداختم. - برای چی؟ سریع گفت: یه ماموریت پیش اومده، میدونم مرخصی گرفتی ولی اضطراریه باید باشی. یهو صدای سایه که تا الان متوجه تماسم نشده بود اومد - کامران نگاه کن سیبیل در آوردم. بعد از اون خندههای آدمکشش زد. منم لبخندی به این وروجک بازیاش زدم، با شیرکاکائو برا خودش سیبیل درست کرده بود. تو بغلم گرفتمش و گونش رو بوسیدم و نگاههای متعجبش رو به جون خریدم. صدای امیر تو گوشم طنین انداخت که با خنده گفت: بذارش خونه بیا آگاهی. فهمیدم منظورش سایه هست خندیدم و گفتم: با ده دقیقه تاخیر اونجام. - باش خدافظ. - خدافظ. تلفن رو خاموش کردم روی داشبرد گذاشتمش. طرف سایه چرخیدم، هنوز متعجب نگاهم میکرد. خندیدم و گفتم: امیر بود. سایه میشناختش. بهش گفته بودم که دوست دوران بچگیم بوده و باهم بزرگ شدیم؛ ولی تا حالا، توی این سه سال ندیده بودش. - چیکار داشت. - باید برم آگاهی. - مگه مرخصی نگرفته بودی امروز؟ - چرا ولی ماموریت پیش اومد. - اها باشه. از اینکه ناراحت نشد لبخند کمرنگی زدم. ماشین رو روشن کردم و راه افتادم. توی راه سایه با شوق از دانشگاه میگفت. از اینکه نمراتش خیلی خوبه و امتحاناتش رو خیلی خوب جواب میده. خیلی خوشحال بودم! از اون وقتی که با سایه آشنا شدم فهمیدم سایه دختر درسخونی هست. با ایستادن ماشین کنار در خونه سایه برگشت سمتم: کامران. - جانم. - تو خیلی خوبی. - برا تو خوبم گلم. - من میرم تو هم برو دیرت نشه. - هستم تا بری تو خیالم راحت بشه. خندید و گفت: باشه. مواظب خودت باش. لبخندی زدم: تو هم همینطور همه هستی من به هاله خانوم و آقارضا سلام برسون. - چشم. در ماشین و باز کرد و از صندلی عقب خرید هاشو رو گرفت و در رو بست. در خونه رو باز کرد و برگشت برام دست تکون داد. منم دست تکون دادم و رفتم. •هیچ حواست هست با تمام من یکی شدی؟• °سایه° درو بستم و رفتم داخل. وارد پذیرایی شدم. از آشپزخونه صدا میومد، مثل اینکه مامان اومده بود. رفتم آشپزخونه با لبخند گفتم: سلام مامانی. برگشت و گفت: سلام سایهجان چرا اینقدر زود اومدی؟ به ساعت مچیم یه نگاه انداختم. ساعت 6ونیم بود: برا کامران یه ماموریت پیش اومد باید میرفت. - اها باشه عزیزم برو لباسات رو عوض کن راحت باشی. - مامان بیا قبلش خریدهامون رو ببین بعد میرم. - برو پذیرایی الان میام. باشهای گفتم و رفتم پذیرایی. بعد نشون دادن خریدها مامان هم سلیقم رو پسندید. برداشتمشون و بردم اتاقم. لباسم رو برداشتم. سفید بود و بلندیش تا پایین زانوهام میرسید، آستینهاش هم پف داشت. خیلی ساده بود. ولی به تنم قشنگ میومد، این رو کامران هم گفت. توی جالباسی گذاشتم و برداشتمش. دسته گلی کامران رو برداشتم و توی گلدون روی عسلیم گذاشتم که ازش یه پاکت افتاد. متعجب برداشتمش و رو تخت خودم رو انداختم و بازش کردم. با دیدنش لبخند زدم. یه شعر نوشته بود: •گرچه رسوا شدم از عشق تو اما چه کنم، دوست میدارمت ای مایهی رسوایی من • لبخندی زدم که...
- 65 پاسخ
-
- 3
-