رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

رائوزین

رمان‌بان
  • تعداد ارسال ها

    60
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

تمامی مطالب نوشته شده توسط رائوزین

  1. #پارت22 پژار فوری وسط حرفم پرید و ادامه داد :«نتونست لباس برداره .. چون پلیس ها فوری اومدن دنبالمون .. همین لباس هارو داره» نیرا با تعجب گفت:«چی؟؟ پلیس افتاد دنبالتون؟» آریان:«چیکار کردید که افتادن دنبالتون؟» رو به همه گفتم :«الان وقت این حرف ها نیست ، هرکاری نیرا میگه انجام بدید .. زود باشید ، تارا ؟ برو از لباس های من داخل ماشین هرمز ، چند دست بیار که راحت باشه.» همه فوری سر تکون دادن .. آریان همه جارو بست .. هرمز با آب گرم اومد همراه با دستمال های اضافی .. پژار در اتاق رو بست .. فوری اومد پیش نیرا. نیرا یه ساک کوچیک باز کرد. پر بود از وسایل پزشکی. کاتر، نخ، پنس، بتادین.. نیرا به من گفت: «کمکم کن. یه کم روش رو بگیر. نباید تکون بخوره.» رفتم کنار تخت. دستم رو گذاشتم روی شونه‌ی آرمن. سرد بود. آروم می‌لرزید.. نیرا لباس آرمن رو کنار زد..دید نمیشه لباس رو با قیچی پاره کرد .. زخمش رو دیدم. عمیق بود. لب‌های زخم از هم باز شده بود. خون از توش می‌اومد... حالم بهم خورد .. پژار چشم اش رو از زخم گرفت و نشسته بود کنار نیرا. نیرا شروع کرد به تمیز کردن زخم با بتادین. آرمن توی حالت خواب و بیداری ناله‌ای کرد. دستم رو فشار دادم روی شونه‌ش. گفتم: «آرمن .. نگران نباش.. درست میشه.» نیرا:«پژار یه لباسی .. دستمالی.. چیزی بذار بین دندون های آرمن .. ممکنه درد داشته باشه..» پژار فوری همچین کاری کرد .. آروم دهن آرمن رو باز کرد .. «دردت به جونم تموم میشه صبوری کن.» یه پارچه رو گذاشت بین دندون های آرمن .. نفس آرمن سنگین بود. رنگ صورتش مثل ماست سفید شده بود. نیرا گفت: «چیزی که بیهوش کننده باشه ندارم. همین الآن باید بخیه بزنم.. هر دردی کشید .. هرچیزی که شد آوین ، پژار ازتون میخوام که نگهش دارید ..» به ما نگاه کرد ، هردو باهم سرمون رو تکون دادیم. گفتم: «بزن.. وقتش نیست.» نیرا سوزن رو برداشت. دستش نمی‌لرزید. با دقت شروع کرد به بخیه زدن ، مهارتی که توی بخیه زدن داشت خیلی خوب بود .. از برادرش یاد گرفته بود ، اون لندن زندگی میکنه، نخبه ای هست برای خودش. با ناله شدید آرمن به خودم اومدم . هر بار که سوزن می‌زد، آرمن یه ناله ای می‌کرد.. چشماش روی هم فشار می‌داد .. درد زیادی داشت .. من و پژار هم شونه و دست هاشو نگه داشته بودیم .. ولی بازم تکون های ریزی میخورد . .پژار زیر لبی داشت برای خودش حرف می‌زد آرمن عرق کرده بود و داشت بدتر می‌شد .. پژار: «این .. نشونه خوبی هست؟ دستاش داره یخ می‌زنه .. عرق کرده .» نیرا:«طبیعه این چیزا .. آب گرم رو بیار پژار زود باش.» پژار :«باشه.» رو به صورت آرمن گفتم: «آرمن... منم آوینم .. کنارتم. نترس .. باشه ؟ دووم بیار عزیزم باشه؟» چند دقیقه طول کشید تا بخیه ها تموم بشه. عرق روی پیشونی نیرا نشسته بود. نفسش عمیق بود و محکم.
  2. روز هشتم ✨عنوان امروز: اگر همه این کار را بکنند چی؟✨ - کانت یک قانون سخت دارد. می‌گوید پیش از اینکه کاری بکنی، ببین اگر همه آدم‌های دنیا دقیقاً همین کار را بکنند، آن وقت دنیا جای بهتری می‌شود یا بدتر؟ اگر بدتر می‌شود، نکن. حتی اگر به نفع توست. اگر بهتر می‌شود، بکن. حتی اگر به ضرر توست. - به این می‌گوید «امر مطلق». یعنی هیچ «اگر و اما» ندارد. نه اینکه اگر کسی نگاه نمی‌کند راست بگو. راست بگو چون راستگویی خوب است، حتی اگر تنها باشی. - راستش اول که این را خواندم، گفتم: «آقای کانت، شما خیلی ساده‌اید. مگر زندگی این قدر سیاه و سفید است؟» - ولی دیروز سر کار یک اتفاق افتاد. یکی از همکارها به اشتباه اعتبار یک کار را گرفت برای خودش. من می‌توانستم چیزی نگویم. کسی نمی‌فهمید. فقط دلم بود و وجدانم. همان جا یاد کانت افتادم. به خودم گفتم: «اگر همه مثل من سکوت کنند، آن وقت چه می‌شود؟» جوابش را دادم: آن وقت هیچکس حقش گرفته نمی‌شود و هیچکس هم نمی‌ایستد. - رفتم و حقیقت را گفتم. نه برای اینکه آدم خوبی باشم. چون نمی‌خواستم در دنیایی زندگی کنم که همه سکوت می‌کنند. - اگر با فیلسوف شرقی باشی ، می‌فهمی سخت‌ترین کار، کارِ بدون تماشاگر است. کانت هم همین را می‌گوید. نه به خاطر بهشت و جهنم، نه به خاطر آبرو و رسوایی. فقط چون درست است. ✨ فردا صبح که از خواب بیدار شدی، قبل از هر کاری بپرس: «اگر همه همین کار را بکنند، دنیا چه رنگی می‌شود؟» اگر قشنگ می‌شود، بکن. اگر زشت، نکن. همین. بقیه‌اش حرف زدن است. کانت که نیازی به حرف زدن ندارد. خودش حداقل ۸۰۰ صفحه کتاب برای همین یک جمله نوشته. ما فیلسوف شرقی‌ها اما مختصر و مفید حرفمان را می‌زنیم.✨
  3. سلام قشنگممم حالت چطوره؟ 

    من خوندم تا پارت ۸ رمانت رو جالب بود واسم>>> دوست دارن ادامه اشو بدونممم🤍😂

    خسته نباشی>>>

    1. آناهیتا

      آناهیتا

      سلام گلم

      فدات قشنگم

      مرسی برای نگاهت💚

      خیلی واسم ارزش داشت😘🫠

    2. رائوزین

      رائوزین

      قربونت بشم>>> 🤍

    3. آناهیتا

      آناهیتا

      💚💚💚

  4. سلامی دوباره:)) خیلی جالب بود برام ، حتی متفاوت :))) خیلی چسبید بهم >>>

    خسته نباشی عزیزکممم>>>

    1. عسل

      عسل

      مرسی بانو 

  5. روز هفتم مبارک.🤞😭 ✨عنوان امروز: نه آن چپ، نه آن راست، فقط خود خط✨ - ارسطو یک حرف ساده اما سخت دارد. می‌گوید شجاعت نه یعنی از سایه بترسی، نه یعنی به دل شیر بزنی. شجاعت یعنی بدانی کجا باید ایستادی و کجا باید دویدی. میانه‌اش. بقیه چیزها هم همین طور: نه خسیس باش، نه ولخرج. میانه‌اش. نه خودت را لوس کنی، نه از تن خودت متنفر باشی. میانه‌اش. - راستش من آدم افراطی هستم. وقتی درس می‌خوانم، تا صبح. وقتی نمی‌خوانم، یک ماه کتاب به دست نمی‌گیرم. وقتی عاشق می‌شوم، تمام وجودم می‌شود او. وقتی سرد می‌شوم، یخ می‌زنم. ارسطو می‌گوید این روش غلط است. "حد وسط" را پیدا کن. - اما دیشب نشسته بودم و به حرفش فکر می‌کردم. حد وسط پیدا کردن یعنی چه؟ یعنی همیشه نیمه‌کاره باشی؟ نه دوست بداری نه دشمن؟ نه بخندی نه گریه کنی؟ یک جور آدم خاکستریِ بی‌خاصیت؟ - بعد یادم آمد ارسطو خودش گفته "هدف از زندگی، شادی است." حد وسط قرار است تو را به شادی برساند، نه به بی‌حسی. یعنی آن قدر غذا بخور که سیر شوی، نه آن قدر که مریض. آن قدر کار کن که پول درآوری، نه آن قدر که نداری زندگی کنی. با من که باشی می‌فهمی سخت‌ترین فلسفه، همین "کافی است" گفتن است. نه "هیچی"، نه "همه چیز". یک چیز معمولی، ساده، به اندازه. مثلاً همین الان. این متن را خواندی. نه کوتاه بود که حسرت بخوری، نه بلند که خسته شوی. امیدوارم حد وسط بوده باشد. ✨ وسط بودن، ضعف نیست. خرد است. من تازه دارم یاد می‌گیرم نه به اوج دیوانه‌وار برسم، نه به قعر ناامیدی. وسطش، همان جا که آفتاب می‌تابد ولی آدم نمی‌سوزد. اگر رسیدی به اینجا، به من هم خبر بده.✨
  6. سلامم عزیزکم امیدوارم حالت خوب باشه >> متن بیست و ششمین متن نیمه‌شب ات توی دلنوشته ای که نوشتی میتونم بگم ، جوری که باهات موافقم حد نداره :))) >>

    خسته نباشی خوشگلم :)

    1. QAZAL

      QAZAL

      قربونت برم گُلِ من🫂😍

      خوشحالم که به دلت نشست🫶🙌

    2. رائوزین

      رائوزین

      خیلی خوب می‌نویسی لطفا ادامه فدا عزیزکم بوس >>

    3. QAZAL

      QAZAL

      قربونت برم گلیه من، مرسی از انرژی و وایب هویت🥹😍🫂🤍

  7. سلاممم صبخت بخیر باشههه :) وای انجمن گرگینه ها چه قدر باحالههه چه ایده قشنگییی😂😭 باحال بوددد 

    خسته اس نباشی 

    1. آتناملازاده

      آتناملازاده

      دمت گرم

      مرسی از تعریفت

  8. پارتی نوشتی می‌تونم بگم : 

    عرررررر😂😭 ، کم دلبری کن جناب سرگرد .>>>> عررر

    خسته نباشییی🤍

    1. پری بانو

      پری بانو

      عزیزکم لطف دارییییی🥺🍃

    2. رائوزین

      رائوزین

      جدی ممنون میشم ، بیشتر پارت بذارییی:)))😔🤲🏻🤍

      مارا با کنجکاوی زیادی ، امتحان نکن>>>

    3. پری بانو

      پری بانو

      حتما گلممممممم. الان چون امتحانات وقت سر خواروندن ندارم، قول می‌دوم به زودی هر روز به جای یه مارن دو پارت تقدیم کنم🌟

  9. این چه قدر قشنگ بود :))) وایی >> خسته نباشیی

    1. لیدی ویستلدوان

      لیدی ویستلدوان

      مرسی عزیزمم

      لطف داری

      همچنین نازم ))

    2. رائوزین

      رائوزین

      بوسییی بهت >>

  10. سلااممممم یه خسته نباشید بهن بگم ، بابت رمانت >> بالای 900 بازدیدددد >>>> می‌ترکونی >> دمت گرمممم

    1. Roshana

      Roshana

      مرسی جیگرممم انرژی تزریق شد^^

  11. روز ششم ✨عنوان امروز: سنگی که عاشق تپه شد✨ - کامو می‌گوید افسانه‌ی سیزیف را شنیده‌اید؟ مردی که خدایان او را مجبور کردند یک تخته سنگ بزرگ را تا بالای یک کوه هل بدهد. سنگ می‌رسد به قله، بعد دوباره غلت می‌خورد پایین. سیزیف برمی‌گردد پایین، دوباره شروع می‌کند. برای همیشه. به نظرتان این عذاب نیست؟ - کامو اما یک حرف عجیب زد. گفت: «سیزیف را خوشبخت تصور کنید.» - اول که این را خواندم، گفتم: «این فیلسوف حتماً چیزی خورده. یعنی کسی که تا ابد کار بیهوده می‌کند، خوشبخت است؟» - دیروز اما درست همین حس را داشتم. صبح از خواب بیدار شدم، رفتم سر کار، کارهای تکراری، برگشتم خانه، خوردم، خوابیدم. فردا همین طور. انگار همان سنگ را هل می‌دهم هر روز. یک لحظه فکر کردم: «اصلاً چه فایده‌ای دارد این زندگی؟» - بعد ناگهان یاد کامو افتادم. سیزیف اگر به بالای کوه که می‌رسد، یک لحظه به پایین نگاه می‌کند. به درخت‌ها، به باد، به عرق روی پیشانی‌اش. لذت می‌برد از همان لحظه‌ی کوتاه قبل از اینکه سنگ دوباره غلت بخورد. - گاها می‌فهمی پوچی یعنی همین. هیچ معنیِ از پیش نوشته‌ای نیست. اما یعنی می‌توانی خودت برای خودت معنی درست کنی. - من برای خودم یک قانون گذاشته‌ام: هر روز یک چیز خوب کوچک پیدا کنم. امروز ناهار خوشمزه بود. کافی است. فردا هم یک چیز دیگر. ✨زندگی بی‌معناست. ولی خبر خوب این است که لازم نیست معنا را پیدا کنی. می‌توانی خودت بسازیش. مثل سیزیف که به جای گریه، موقع هل دادن سنگ آواز می‌خواند. من آواز بلد نیستم، ولی موقع هل دادن سنگ‌های زندگی، گاهی سوت می‌زنم.✨
  12. سللااامممم انتشار داستانت رو تبریک میگمممم عزیزمممم

    1. Silent

      Silent

      سلام مرسی

  13. #پارت22 پژار گفت: «این چیه؟ آوین؟ اینارو کی نوشته؟ معنیش چیه؟» تارا گفت: «اصلاً این خط چیه؟ شبیه خط خارجیه...» هرمز گفت: «کسی چیز خاصی می‌فهمه؟» من خوندم. عبری بود. من عبری بلد بودم .. وقتی خوندمو ترجمه کردم برای خودم .. حس عجیبی منو گرفت .. چرا الان؟ لعنتی الان وقتشه؟ نوشته بود: "הומאיון מחכה לך." "גם בשבילו אנחנו סופרים את הדקות." که معنیش می‌شد : «همایون منتظرته به ما هم داریم لحظه شماری می‌کنیم واسش.» برگشتم به بقیه. گفتم: «هیچی. چیز مهمی نیست. یادگاریه. بریم.آرمن مهم تره بچه ها.» پژار نگاهم کرد. یه چند ثانیه. بعد گفت: « یه یادگاری باعث میشه رنگت بپره؟ باشه... بیایید ببریمش... اینجا نمونیم. حق نداری توی سوئیت بهمون نگی چه خبره اینجای کوفتی» آرمن رو بغل کرد. سر آرمن آویزان بود. بی‌حال... من هنوز به دیوار نگاه می‌کردم. توی دلم گفتم:«دارم براتون .. فقط بهم مهلت بدید» برگشتم سمت ماشین .. سست شده بودم.. آوین چته ؟ خودتو جمع کن ... ما مصیبت های زیادی گذروندیم .. سوار ماشین شدیم. آرمن رو گذاشتیم صندلی عقب، کنار خودم. سرش افتاد روی شونه‌ام. خونش باعث شد ، ماشین هرمز و مانتوم خونی بشه .. دستاش سرد بود. توی مسیر رفتن به سمت سوئیت ، به آریان و نیرا زنگ زدم که آماده باشن ، چون هر دوتاشون بلد بودند بخیه بزنند .. وقتی تماس و نکاتی که بهشون گفتم تموم شد ، طبق گفته نیرا .. یه شالی یه دستمالی جلوی قسمت زخم شده نگهداریم .. شالم رو از سرم باز کردم و درست روی زخم آرمن گذاشتم که آرمن از درد داد زد .. هرمز ازآینه بهمون نگاه کرد .. «دردش زیاده نه ؟» پژار ، برگشته بود و داشت نگاه می‌کرد .. توی نگاهش حس استرس و ترس رو می‌شد ببینم .. مجبور بودم که محکم تر فشار بدم.. «آرمن من روببخش باشه؟ باید کمی بیشتر فشار بدم .. ممکنه بدتر درد بگیره ولی برای خودت خوبه ..» دردی که داشت زیاد بود .. هرمز وایستاد .. فکر کردم یه اتفاقی اقتاده .. ولی رسیده بودیم به سوئیت .. انقدر که هرمز با سرعت زیادی رونده بود ، حتی حس نکردم چون فکرم درگیرآرمن و اون جمله بود .. آریان دم در ایستاده بود. نگاهش به جاده بود .. وقتی ما رو دید، دوید سمتش... نفس نفس می‌زد .. آرمن رو دید گفت:« چیشده؟ .. چرا اینجوری شده ؟؟ خوبید اصلا؟ » کسی جواب آریان نداد. پژار در رو باز کرد. آرمن رو بغل کرد و برد توی سوئیت.. منم رفتم پشتش. وقتی به خودم نگاه کردم .. همه قسمت چپم حتی شلوارم خونی بود .. آریان گفت: «سوئیت طبقه سوم، آخر راهرو. کلید با منه بدویید..» رفتیم بالا.. نیرا جلوی در وایستاده بود .. صورتش نگران بود. وقتی دید ما رو با آرمن، دستش رو گرفت جلو. گفت: «بیاریدش تو. من همه چیز رو آماده کردم.» پژار سری تکون داد .. و توی یه اتاق بردش که منم پشت سرش رفتم تا به نیرا کمک کنم.. آرمن رو گذاشتیم روی تخت.. لباسش پر از خون بود. نفسش تند و کوتاه می‌زد.. نیرا به پشتش نگاه کرد .. دید همه دارن نگاه میکنن ، گفت :«فقط دونفر بیان کمک .. بقیه بیرون باشن .» پژار گفت :«هستم ..» «منم هستم .. شروع کن ..» نیرا دستکش پوشید.. نیرا به هرمز گفت:«هرمز یه آب گرم برام بیار ، آریان ممنون میشم ، در های همه جارو ببندی .. تارا از تو هم میخوام .. لباس های جدید براش بیاری»
  14. روز پنجم ✨عنوان امروز: نه دیروز، نه فردا، فقط همین جرعه✨ - خیام یک عمر گفت: «نمی‌دانم از کجا آمده‌ام، نمی‌دانم به کجا می‌روم.» آدم‌های زمانه‌اش گفتند: «ای کافر، چطور جواب نداری؟» خیام خندید و یک جام شراب برداشت. گفت: «دیروز رفت، فرداش معلوم نیست. فقط همین الان مال من است.» - راستش تا چند سال پیش فکر می‌کردم خیام خوش‌مشرب و لاابالی‌گر است. گفتم یعنی چی «غمی اگر هست، امروز بخور؟» نکند می‌گوید درس نخوان، کار نکن، فقط خوش باش؟ - اما یک شب، بعد از یک هفته که تمام روزنامه‌های ذهنم را ورق زده بودم، نشستم روی پله‌ی حیاط. هوا ابری بود. به خودم گفتم: « اگر همین حالا زمین دهان باز کند و قورتت بدهد، چه می‌ماند از این همه فکر؟» هیچی. نه نگرانی دیشب، نه برنامه‌ی فردا. - همان لحظه خیام را فهمیدم. نه به خاطر شرابش. به خاطر این که جرات کرد بگوید: «بچه‌ها، بس کنید. دارید برای چیزی که نیست، چیزی را که هست می‌سوزانید.» - من که از شراب خوشم نمی‌آید( شما بخونید پول ندارم). دیشب به جایش یک لیوان دوغ گازدار خوردم. باز هم همان حال را داشت. دوغ می‌خوردم، به ماه نگاه می‌کردم، و به هیچ چیزِ دیروز و فردا فکر نمی‌کردم. خیام هم اگر بود، شاید می‌گفت: «این هم شد فلسفه‌ی شرقی.» ✨ فردا که معلوم نیست، دیروز که رفته. فقط امروز را بچسب. اگر امروز یک اتفاق خوب افتاد، بنویس برایش. اگر بد بود، بنویس که چرا بد بود. لااقل برای امروزت سند زده‌ای. و فلسفه یعنی همین، یعنی به هر روزت یک سند بزنی که «من اینجا بودم».✨
  15. #پارت21 آوین:«ممکنه ، نمیدونم هرمز روشن کن بریم .. ببینیم چطور پیش میره‌» هرمز ماشین رو روشن کرد. بارون داشت به طرز عجیبی می‌بارید ، هوا هم کمی سرد شده بود به طوری که اگر برف‌پاک‌کن رفت و آمد نمی‌کرد روی شیشه نمیتونستیم ببینیم. تارا که داشت با بیرون رو نگاه می‌کرد گفت: «هرمز، مطمئنی که بلدی؟ چون حس میکنم که داریم ماهم همراهش گم میشیم .» «آره همین راهه .. همینه .. » هرمز چراغای ماشین رو روشن کرد ، تا بتونه جاده رو بهتر ببینه..جاده نمناک بود و لغزنده. پژار هر چند دقیقه یه بار می‌گفت: «همین راهه؟ مطمئنی؟» هرمز یه نگاهی به پژار انداخت‌گفت: «آره همینه ، همین چند دقیقه پیش تارا پرسید. همون راه فرعی که گفتم.» من دیگه چیزی نمی‌گفتم. فقط نگاه می‌کردم به درخت‌هایی که از دو طرف انگار داشتن به سمت حمله می‌کردن... تاریک بودن. خیس بودن. ترسناک.فکرم سمت این بود که ممن به مهتاب قول دادم که بیارمش .. میارمش فقط صبر کن. تارا با صدایی که داشت می لرزید گفت: «آوین... اگه پیداش نکنیم چی؟» از افکارم بیرون اومدم و نفس عمیقی مشیدم و گفتم: «پیداش می‌کنیم. باید پیدا کنیم.من قول دادم .» حرفم که تموم شد، یهویی هرمز ترمز کرد. ماشین لیز خورد یه کمی. پژار داد زد: «چی شد؟چرا وایستادی؟» هرمز گفت: «ته راهه. بن‌بسته کوری؟... نگاه کن اونم ماشین توعه...» نگاه کردم جلو. ماشین پژار بود. تک و تنها توی تاریکی. چراغاش خاموش. بارون می‌زد به شیشه‌هاش. پژار پیاده شد ..خیس آب شد وقتی پیاده شد ، اینقدر که بارون شدید داشت می‌زد بهش. فوری در ماشین خودش رو باز کرد... منم پیاده شدم .. تا ببینم آرمن هست یا نه دعا دعا می‌کردم که باشه .. چون من .. قول داده بودم .. پژار در ماشین رو باز کرد. آرمن بود. افتاده بود روی صندلی شاگرد. چشماش نیمه باز بود.نفس به سختی میتونست بکشه.. صورتش رنگ پریده بود. دستش روی قسمت راست شکمش بود. یه خون‌هایی لای انگشتاش بود. لباسش خیس شده بود از این همه خونی که ازش داشت میرفت. توی ماشین بوی فلز می‌اومد . پژار درست رو به روی آرمن قرار گرفت و آروم به صورت آرمن ضربه می‌زد. «آرمن... آرمن! آرمن... چشاتو باز کن... ببینم...» آرمن واکنشی نشون نداد.. ترسیدم نکنه از دست رفته باشه؟ نه نه .. من میخوامش .. لازمش دارم لعنتی... صدام داشت می لرزید ..منم آروم به صورتش ضربه می‌زدم .. «آرمن .. آرمن؟ چشم هاتو باز کن ... عزیزم ..» تارا که تازه وضعیت رو دیده بودگفت: «زخم شده .. زخمش عمیقه... باید برسونیمش به بیمارستان...» گفتم: «نه. وقتش نیست... نمیتونیم ببریم بیمارستان .. بیمارستان الان برای ما خطرناکه.» همشون نگاهم کردن. پژار:«لعنتی معلوم هست داری چی میگی؟ممکنه بمیره ولی برای تویی که الان تحت تعقیب هستی .. برای تو خطرناکه برای ما نه.» خواستم جوابی بهش بدم که یهویی چشمم به دیوار افتاد. همون دیوار سنگی که ته بن‌بست بود. یه چیزهایی روش نوشته شده بود. خط درشت. با رنگ قرمز. انگار تازه نوشته شده باشه. بارون نخورده بود بهش.عجیبه .. بارون که داره به همه جا میخوره .. به این دیوار فقط نخورده؟ رفتم جلوتر تا ببینمش .. بقیه هم اومدن پشت سرم...
  16. روز چهارم : ✨عنوان امروز: پرش در تاریکی✨ - کییرکگور می‌گوید زندگی سه تا ایستگاه دارد. اولی جایی است که فقط به فکر خوشی هستی. دومی جایی که یاد می‌گیری مسئولیت داشته باشی. سومی جایی که می‌فهمی هیچ‌چیز در این دنیا صد در صد قابل اثبات نیست. آنجا باید «پرش» کنی. بی‌نتجه، بی‌تضمین، فقط با چشم بسته. - راستش من تا همین پارسال فکر می‌کردم مرحله‌ی سوم مال آدم‌های دیوانه است. گفتم کی به چیزی که ندیده ایمان می‌آورد؟ کی بدون نقشه قدم برمی‌دارد؟ تا اینکه خودم افتادم توی همان چاه. - یک تصمیم داشتم. دو راه. هر دو ترسناک. هر دو بی‌بازگشت. یک هفته فکر کردم. ورق زدم. از هرکی سراغ داشتم پرسیدم. هیچکس جوابی نداشت که قاطع باشد. همان شب، خسته از فکر کردن، فقط یک قدم برداشتم. نه منطق پشتش بود، نه تضمین. فقط یک چیز عجیب توی دلم گفت: «همین الان، همین یکی.» - درست مثل همان پرش کییرکگور. از صخره به دریا. نمی‌دانی موج هست یا نه. نمی‌دانی صخره تیز است یا آب عمق دارد. فقط می‌دانی ایستادن روی لبه دیگر ممکن نیست. ✨فیلسوف شرقی که باشی، گاهی مجبوری وسط ندانستن‌ها یک «بله» یا «نه» بگویی. و این سخت‌ترین کار عالم است.✨ بعضی چیزها را باید پرش کرد، نه فهمید. مثل عشق. مثل تغییر شغل. مثل زدن حرف دلت به کسی که دوستش داری. و مثل سفارش دادن غذا از منوی رستوران جدید بدون اینکه قبلاً چشیده باشی.
  17. رائوزین

    بگو ساعت چنده

    00:30 😭😂🤍✨️ ایمان تقوا عمل صالح
  18. #پارت20 از دید آوین: از دست آرمن بی فکر . دختره احمق داشتم خونسردی خودمو حفظ می‌کردم .. لعنتی داره نقشه های منو خراب میکنه .. فکر کردی میذارم که نقشه هامو خراب کنی؟ پیدات میکنم صبر کن . هرمز دستش رو مالید به صورتش و گفت: «خب الان که رفت .. پس یه کار دیگه کنیم با ماشین من میریم دنبالش دیگه نه؟ بیایید سوار بشیم بریم دنبالش . آریان که رفته دنبال سوئیت .. نیرا هم مسیر سوئیت رو بلده .. بره که ما بتونیم بریم دنبالش .. باید عجله کنیم .. ممکنه دیر باشه .» تارا گفت: «آره منم موافقم... نیرا میتونی بری پیش آریان؟ .. تو اونجا بمون چون .. تو کمی میدونی چیکارا کنی که آروم بشه آرمن .. تو حتی میدونی چه قرص هایی میخوره و تو کنارت لوازم و .. اینا هم داری نه ؟ اگر ... اگر اتفاقی هم افتاد باشه شما آماده باشید با آریان.» نیرا از همون اول که شنونده بود فوری به من نگاه کرد که چشم به روی هم بستم یعنی میتونی بری . نیرا به کمک هرمز وسایل خودشو برداشت .. وسایل اورژانسی و کمی هم از لباس هاش .. داشت میرفت به سمت سوئیت که یهویی برگشت گفت: «آوین ..نترسونش .. خودشم خیلی ترسیده بود .. من وقتی نزدیک شدم به ماشین دیدم که نفسش به اندازه کافی نا میزون بود .. تو دیگه کاری نکن .. باشه؟ اشکالی نداره.» «مرسی که بهم گفتی .. وقتشه .. ببینیم چی‌میشه .. کاریش ندارم .. فقط الان میخوام سالم پیداش کنم.سالم میخوامش. برو نیرا پیش آریان .. به اونم اطلاع میدم.» نیرا، فوری سر تکون داد و گفت:«الان توی راه خودم بهش اطلاع میدم. شماها فوری برید دنبالش.» دستی برای نیرا تکون دادم و اون رفت پیش آریان . این از این حل شد .. پژار نفس عمیقی کشید و کلافه دستش رو کشید بین موهاش و گفت: «ماشین رو روشن کن هرمز. هر چی زودتر باید بریم، نمیدونیم داره کودوم وری میره ؟ اصلا ممکنه اتفاقی براش افتاده باشه.» رو به همه گفتم :«حق با پژار هست . پاشید بریم .. هرمز زودتر روشن کن ماشین رو. تارا بیا.» همه سوار شدند. هرمز پشت فرمان نشست.پژار جلو نشست . منو تارا هم پشت نشستیم ... پژار برگشت به سمت من و گفت:«به منم نگفتی چیکارش داری .. فقط گفتی به زور بیارمش هر طوری شده..» «قصدم فقط کمک هست .. وگرنه میتونستم بیهوش کنم ‌ ببرمش پیش مهتاب ، چون با تو حس نزدیکی داره .. گفتم تو بری دنبالش. حالا اتفاقی هم براتون نیوفتاده؟ افتاد؟ حواسم بود چه اتفاق هایی می افته.» «آره به من گفتی برم دنبالش ولی پلیس رسید.... پلیس های که ازشون فرار کردیم تا نیمه راه سراغمون اومدن...» «چیزیتون که نشد؟ شد؟ به این فکر کن که قراره اوضاع بهتر بشه ..» حرصی این حرف رو گفتم فکر من الان درگیر اینکه فعلا آرمن سالم باشه ولی این داره از بدیهات حرف میزنه برای من. تارا گفت: «آوین پژار بسه الان .. موقعیت خوبی نیست که بخوایید بهم بپرید... شاید بهتره به جای این حرفا بریم دنبالش .. چند تا راه فرعی داره که فرار کنه و از اینجا بره .. حالا چیکار کنیم؟.» هرمز که تا اینجا ساکت بود گفت :«من .. توی راهی که داشتیم می‌اومدیم یه راه فرعی دیدم .. شاید رفته اونجا ها؟ »
  19. روز سوم مبارک. فیلسوف شرقی دارد به روال می‌افتد. ✨عنوان امروز: آنچه نکشت، خستم کرد✨ - نیچه یک جمله دارد که خیلیها عاشقش هستند: «آنچه مرا نکشد، قوی‌ترم می‌کند.» می‌گویند این را وقتی نوشت که بیمار بود، تنها بود، هیچکس کتاب‌هایش را نمی‌خرید، و تازه سردردش هم امانش را بریده بود. یعنی در بدترین روزهای زندگی‌اش. - راستش من همیشه با این جمله مشکل داشتم. نه اینکه قبولش نداشته باشم. مشکل اینجاست که "بعضی چیزها آدم را نمی‌کشند، ولی قوی‌تر هم نمی‌کنند. فقط خسته‌اش می‌کنند". یک جور خستگی عمیق که ته استخوان می‌نشیند. - مثلاً امروز. یک روز معمولی بود. نه اتفاق بدی افتاد، نه خوبی. فقط یک سری آدم بی‌محلی کردند، یک سری کارها زمین ماند، یک جای کار گیر کرد، یک حرف تکراری از یک آدم تکراری. هیچکدام نکشت. ولی حالا نشسته‌ام و حس می‌کنم یک بیل مکانیکی آرام آرام دارد از وجودم خاک برمی‌دارد. - شاید نیچه هم لحظاتی این را فهمیده بود. شاید آن جمله را برای آن روزهای سختش نوشت که به خودش قوت قلب بدهد. و شاید امروز اگر بود، جمله‌ی دیگری هم داشت برای روزهای کسالت‌بار معمولی: «آنچه نکشت، فقط نکشت. حق نداری شکایت کنی؟» راستش را بخواهید، من از نیچه بیشتر حرف‌های ناامیدانه‌اش را دوست دارم.🤍✨ لااقل توی آن حرف‌ها آدم حس می‌کند تنها نیست. گاهی قوی بودن یعنی قبول کنی که خسته‌ای. همان «منِ خسته» هم یک جور «هستم» دارد. دکارت یادش نرفته، نیچه هم ببخشید.
  20. سلاممم عزیزکممم الان داستان شمارو دیدم قتل صورتی :) منی که عاشق این جور سبک ها هستم . فقط منتظرممم :)))

     

    1. محدثه مرادی

      محدثه مرادی

      سلام ممنون عزیزم

      به زودی فایل کامل رمان روی سایت قرار می‌گیره 

  21. سلاممم حالت چطوره عزیزکم ؟

    دلنوشته هات چه قدر عمیق و قشنگگگ بودن :)) من که خیلی خیلی دوسشون داشتممم

    1. لیدی ویستلدوان

      لیدی ویستلدوان

      سلام عزیزم

      واقعا خیلی ممنونم

      خیلی خوشحال شدم که خوندیشون🤍

    2. رائوزین

      رائوزین

      قربونت بشم خوشگلممم

  22. مبارکت باشه خوشگللممم >>>> چه قشنگ شدخ رنگتتت

    1. Roshana

      Roshana

      ممنونم بانو جان چشمات قشنگ میبینه«ایموجی چشم قلبی»^^

×
×
  • اضافه کردن...