نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia
-
تعداد ارسال ها
78 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
1
تمامی مطالب نوشته شده توسط رائوزین
-
پارت سی و یکم چند ثانیه... هیچکس چیزی نگفت. انگار همه داشتن سعی میکردن حرفهایی که شنیده بودن رو کنار هم بچینن. آخرش نیرا سکوت رو شکست. «آوین... یعنی مادرتون... موقع به دنیا آوردن شما و آرمن فوت کرده؟» سرم رو آروم تکون دادم. «آره...» نفسم رو بیرون دادم. «اسم مادرمون هومیا بود... خواهر دوقلوی هومای.» نگاه همه روی من مونده بود. ادامه دادم. «همون هومایی که من پیشش بزرگ شدم.» نیرا چند بار خیلی آروم زیر لب تکرار کرد. «هومیا... هومیا...» هرمز گیج شده بود. «صبر کن... یعنی خالهت، مادر واقعیت نبوده؟» سرم رو تکون دادم. «نه...» مکث کردم. «هومیا و هومای دوقلو بودن.» نفسی کشیدم. «هومای... منو با خودش برد.» آریان اخم کرد. «ببخشید وسط حرفت میپرم... ولی اینا چه ربطی به ما داره؟» نگاهش کردم. «خودتون گفتین از اولش تعریف کنم.» مکث کوتاهی کردم. «داستانی که قراره بشنوین... کوتاه نیست.» آریان دیگه چیزی نگفت. ادامه دادم. «هومای هیچوقت بچهدار نمیشد...» «سالها منتظر موند... درمان کرد... دعا کرد... ولی نشد.» نگاهم افتاد به استکان چای. دیگه سرد شده بود. «وقتی فهمید هومیا بارداره... از هم پاشید.» «عاشق بچه بود...» چند ثانیه سکوت کردم. بعد آهسته گفتم: «روز زایمان...» نفسم گیر کرد. «به چند نفر از پرستارها پول داد...» همه بیاختیار به جلو خم شدن. «که اعلام کنن... بچهی اول مرده.» هرمز زیر لب گفت: «لعنتی...» ادامه دادم. «اون بچهی اول... من بودم.» سکوت... «هومای منو با خودش برد...» «و آرمن...» نفسم لرزید. «سپرده شد به یکی از پرستارهای همون بیمارستان.» تارا ناخودآگاه دستش رو جلوی دهنش گذاشت. نیرا هم زیر لب گفت: «خدای من...» تارا با هیجان پرسید: «پس تو از همون اول میدونستی؟» سرم رو تکون دادم. «نه.» «دو سال پیش فهمیدم.» پژار پرسید: «از کی؟» «مهتاب...» اخمهای پژار توی هم رفت. «مهتاب کیه؟» «مادربزرگ من و آرمن.» چند لحظه سکوت شد. پژار آروم گفت: «بعدش؟» نفسی کشیدم. «مهتاب... از همون روز اول حقیقت رو میدونست.» «ولی هیچوقت چیزی نگفت.» نیرا پرسید: «چرا؟» «چون هومای... دختر مورد علاقهش بود.» لبخند تلخی زدم. «دلش نمیاومد زندگی تنها دختری که عاشقش بود رو نابود کنه.» چند ثانیه سکوت کردم. بعد ادامه دادم. «اون موقع شوهر هومای... رادین...» صدام سردتر شد. «آدم خوبی نبود.» «مدام سراغ زنهای دیگه میرفت...» «هومای رو تحقیر میکرد...» «هر روز بهش یادآوری میکرد که نمیتونه بچهدار بشه.» تارا سرش رو پایین انداخت. آریان پرسید: «پس... آرمن هیچی از اینا نمیدونه؟» آروم گفتم: «نه...» «هیچی.» «نه میدونه من خواهرشم...» «نه میدونه مادربزرگش هنوز زندهست...» مکث کردم. حرف بعدی توی گلوم گیر کرد. پژار که تا اون لحظه ساکت بود، آرنجهاش رو روی زانو گذاشت و دستهاش رو زیر چونه قفل کرد. «نه اینکه... چی؟» نگاهش کردم. دیگه توان دروغ گفتن نداشتم. دو سال... دو سال بود که این بار رو تنهایی میکشیدم. دیگه خسته شده بودم. نفسم رو بیرون دادم. «نه اینکه... اون نوشتهای که روی دیوار دیدیم...» همه منتظر ادامهی حرفم بودن. «و نه اینکه... خودش واقعاً کیه.» هرمز اخم کرد. «منظورت اون نوشتهی عبریه؟» سر تکون دادم. «آره.» «فقط من تونستم بخونمش.» تارا که تا اون لحظه سرش بین دستهاش بود، آروم پرسید: «چی نوشته بود؟» چند ثانیه به همه نگاه کردم. بعد گفتم: «ترجمهش این بود...» نفسم رو حبس کردم. «همایون منتظرته...» مکث. «ما هم لحظهشماری میکنیم تا بهش برسی.» سکوت... آریان اولین کسی بود که حرف زد. «همایون کیه؟» «پدر رادین.» پژار از جاش بلند شد. «یعنی پدرِ شوهر خالهت؟» «اون چه ربطی به آرمن داره؟» سرم رو پایین انداختم. «هنوز دقیق نمیدونم...» «فقط میدونم...» نگاهم رو بهش دوختم. «آرمن توی خطره.» نیرا پرسید: «از کجا اینقدر مطمئنی؟» لپتاپ رو به سمتشون چرخوندم. صفحه پر بود از پوشهها... اسکن مدارک... عکسهای قدیمی... نامهها... فیلمها... عکس هومیا... هومای... مهتاب... رادین... و مردی که زیر عکسش نوشته شده بود: همایون آروم گفتم: «دو ساله دارم روی این پرونده تحقیق میکنم.» «مدارک بیمارستان...» «نامههای قدیمی...» «فیلمهایی که مهتاب برام فرستاد...» «همهشون اینجان.» پژار چند لحظه به صفحه خیره موند. بعد آروم پرسید: «مهتاب ازت خواسته بود این کارا رو انجام بدی؟» مکث کرد. بعد سؤال اصلی رو پرسید. «آوین... هنوز جواب ندادی...» نگاهش مستقیم توی چشمهام بود. «همایون... دقیقاً چه نسبتی با آرمن داره؟»
-
✨روز سی و یکم مبارک.✨ فیلسوف شرقی از مرز یک ماه عبور کرد. سی روز گذشت، اما فلسفه تمام نشد. چون فلسفه وقتی تمام میشود که آدم از پرسیدن دست بردارد. و تو، فیلسوف شرقی، هنوز داری میپرسی. پس ادامه میدهیم. -برای امروز، به مناسبت شروع ماه دوم، سراغ باروخ اسپینوزا میرویم. فیلسوف هلندیِ یهودیتبار که کلیسا او را تکفیر کرد، جامعهاش او را طرد کرد، اما او آرام نوشت و به عشقِ بیقید و شرط به «هستی» رسید. فلسفهاش: **«خدا همان طبیعت است. و شادی، یعنی فهمیدن این که همهچیز به هم وصل است.»** عنوان: من، تو، و یک برگ - اسپینوزا یک حرف عجیب زد. گفت خدا یک شخص نیست که توی آسمان نشسته باشد و قضاوت کند. خدا همان طبیعت است. همان درخت، همان باد، همان باران، همان تو، همان من. همهچیز یک چیز است. و شادی، یعنی فهمیدن این که هیچچیز جدا از چیز دیگر نیست. همهچیز به هم وصل است. مثل یک برگ که از درخت جدا میشود، ولی باز هم بخشی از زمین است، باز هم بخشی از چرخهی زندگی. - راستش من تا همین چند وقت پیش، فکر میکردم اسپینوزا یک آدم بیدین است. کلیسا که او را تکفیر کرد، شاید حق داشت. اما یک شب، وقتی داشتم به یک برگ خشک نگاه میکردم که توی باد میرقصید، ناگهان اسپینوزا را فهمیدم. - آن برگ، روزی بخشی از درخت بود. درخت، بخشی از خاک. خاک، بخشی از زمین. زمین، بخشی از جهان. و من، دارم به این برگ نگاه میکنم. یعنی من هم بخشی از این جهان هستم. یعنی من و آن برگ، به یک چیز وصلیم. یعنی من و تو، که داری این را میخوانی، به یک چیز وصلیم. یک چیز بزرگ، یک چیز نامرئی، یک چیز که شاید اسمش را بگذاریم «هستی» یا «زندگی» یا هرچیزی که دوست داری. - فیلسوف شرقی که باشی، میفهمی اسپینوزا نگفته خدا نیست. گفته خدا همهجاست. توی برگ، توی باران، توی نگاه تو، توی نوشتهی من. و شادی یعنی همین: ببینی که تنها نیستی. که همهچیز با همهچیز گره خورده. که تو یک برگ جدا نیستی. تو بخشی از درخت هستی. و درخت، بخشی از جنگل. و جنگل، بخشی از جهان. -✨امروز به یک چیز کوچک نگاه کن. یک برگ، یک سنگ، یک گلدان. بگو: «من هم بخشی از این هستم.» اسپینوزا میگوید این یعنی خدا را دیدن. من میگویم این یعنی فلسفه را زندگی کردن. راستی، این سی و یک روز را با هم زندگی کردیم. یعنی ما هم به هم وصلایم. ممنونم که هستی. ممنونم که خواندی. ممنونم که با من فلسفه بافتی. ادامه بدهیم؟ میگویم که بله.✨
-
داستان کوتاه اتاق 211 | رائوزین وهالت کاربر انجمن نودهشتیا
رائوزین پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در داستان کوتاه
داستان کوتاه اتاق 211 نویسنده: رائوزین وِهالت | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: معمایی، ماورایی،ترسناک مقدمه: بعضی درهارا نباید باز کرد نه به این دلیل که پشتشان هیولا یا روحی سرگردان پنهان شده، بلکه چون چیزی آن سوی در منتظر است که آرامآرام، بیصدا، جای تو را بگیرد. میگویند در شمال کشور، میان جادهای مهآلود، هتلی قدیمی قرار دارد که سالهاست با همان ظاهر فرسوده پابرجاست. هتلی با دویستوده اتاق؛ نه بیشتر، نه کمتر. اما مسافرانی بودهاند که قسم خوردهاند نیمهشب، هنگام عبور از راهرو، دری را دیدهاند که روی پلاکش فقط یک عدد حک شده بود: ۲۱۱ صبح روز بعد، آن در ناپدید شده است. مدیر هتل همیشه با لبخندی کوتاه میگوید: «اینجا همچین اتاقی وجود نداره.» با این حال، هر چند سال یکبار، کسی ناپدید میشود. نه جسدی پیدا میشود، نه اثری از فرار. فقط آدمی برمیگردد که چهرهاش همان است... اما دیگر خودش نیست. و شاید ترسناکترین حقیقت این باشد که هیچکس متوجه این تغییر نمیشود؛ هیچکس، جز خودِ او. اگر روزی گذرت به آن هتل افتاد و در انتهای راهرو دری را دیدی که روی آن نوشته شده بود ۲۱۱... هرگز دستت را سمت دستگیره نبر. بعضی درها، فقط یک بار باز میشوند. -
✨روز سیام مبارک✨. فیلسوف شرقی به یک ماه کامل رسید. سی روز، سی فلسفه، سی دلنوشته. این یعنی تو یک ماه تمام، هر روز به زندگی فکر کردی، هر روز نوشتی، هر روز بودی. و حالا به آخرین پست این چرخه رسیدهای. تبریک میگویم به خودت. برای امروز، نه سراغ فیلسوفی میرویم، نه سراغ مفهومی. امروز، سراغ خودت میرویم. سراغ جمعبندی این سی روز. سراغ فیلسوف شرقیِ درونِ خودت. ✨عنوان: سی روز با فیلسوف شرقی✨ - سی روز پیش، یک تاپیک زدم با اسم «دلنوشتههای یک فیلسوف شرقی». نمیدانستم چه میشود. نمیدانستم تا کجا پیش میروم. فقط یک دل تنگ و یک قلم داشتم. حالا سی روز گذشته. در این سی روز: د-کارت:به من گفت «شک کن، پس هستی.» و من با یک خیارشور به همان نتیجه رسیدم. -افلاطون به من گفت «از غار بیرون بیا.» و من رفتم پشت بام و ماه را دیدم. -نیچه به من گفت «آنچه نکشد، قویترت میکند.» و من فهمیدم گاهی فقط خسته میشوی، و همین خستگی هم یک فلسفه است. -کییرکگور به من گفت «پرش کن.» و من پریدم، بدون اینکه بدانم توی آب میافتم یا روی خشکی. -خیام به من گفت «یک جرعه شادی پیدا کن.» و من یک چای داغ در نیمهشب پیدا کردم. -کامو به من گفت «سیزیف را خوشبخت تصور کن.» و من سنگهای روزمرهام را با سوت هل دادم. -کانت به من گفت «اگر همه این کار را بکنند چی؟» و من سکوت نکردم. -مولانا به من گفت «نی از جدایی مینالد.» و من فهمیدم دلتنگی، یک جور فلسفه است. -سارتر به من گفت «دیگری جهنم است.» و من از نگاه عمهام آزاد شدم. -ارسطو به من گفت «حد وسط را پیدا کن.» و من یاد گرفتم نه افراط، نه تفریط. -اپیکتتوس به من گفت «بعضی چیزها دست تو نیست.» و من ول کردم. -راسل به من گفت «یک کار بکن.» و من ظرف شستم. -هراکلیتوس به من گفت «نمیشود دو بار در یک رودخانه قدم زد.» و من هر لحظه را غنیمت شمردم. -دیوژن به من گفت «کنار برو، آفتاب مرا نگیر.» و من از خمرهام بیرون آمدم. -سهروردی به من گفت «جهان نور است.» و من نور خودم را پیدا کردم. -سقراط به من گفت «زندگیِ بیسوال، ارزش زیستن ندارد.» و من هر روز یک سوال پرسیدم. -مارکوس اورلیوس به من گفت «امروز را خوب زندگی کن.» و من امروز را زندگی کردم. -مونتنی به من گفت «از خودت بنویس.» و من از خیارشور و باران و گنجشک نوشتم. -ابن سینا به من گفت «پرنده، قفس را میشکند.» و من بالهایم را تکان دادم. -شوپنهاور به من گفت «فاصلهی درست را پیدا کن.» و من بین تیغ و سرما، جای خودم را پیدا کردم. - افلاطون (دوباره) به من گفت «عشقِ نرسیده هم عشق است.» و من به ماه نگاه کردم و لبخند زدم. - حالا، سی روز بعد، فیلسوف شرقی هنوز اینجاست. نه با جوابهای قطعی، نه با فلسفههای قطور. فقط با یک دل پر از سوال، یک قلم، و یک عالمه خاطره از این سی روز. ✨ فلسفه، جواب نیست. فلسفه، پرسیدن است. سی روز پرسیدم. گاهی خندیدم، گاهی گریه کردم، گاهی سکوت کردم، گاهی فریاد زدم. اما ننوشتن را هم فلسفه کردم. حالا، سی روز تمام شد. اما فیلسوف شرقی تمام نشده. شاید یک روز، روز سی و یکم بیاید. یا شاید نه. ولی این سی روز، مال من است. و مال شما. ممنون که بودید. ممنون که خواندید. ممنون که با من فکر کردید. به امید روزهای دیگر، به امید فلسفههای دیگر. به امید زندگی. فیلسوف شرقی، تا همیشه.✨
-
معرفی و نقد رمان زمزمه جرم | رائوزین وهالت کاربر انجمن نودهشتیا
رائوزین پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در صفحه نقد رمان ها
سلام سلام امیدوارم حالتون خوب باشه > درخواست نقد رمان زمزمه جرم رو دارم زمزمههای جرم نویسنده: رائوزین وِهالت | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: معمایی، ماورایی مقدمه شصت سال پیش، در روستای وسمه، جنایتی رخ داد که هیچکس نتوانست راز آن را کشف کند. پرونده بسته شد، اما حقیقت هرگز دفن نشد. حالا، پس از شصت سال، کسی قدم در همان مسیر گذاشته؛ مسیری که هرکس واردش شده، یا ناپدید شده یا دیگر هرگز مثل قبل نبوده است. آرمن نمیداند چرا پژار ناگهان او را سوار ماشین کرد و با عجله از دست پلیس گریختند. نمیداند چرا آوین و پژار اجازه نمیدهند صندوق عقب ماشین را باز کند. نمیداند چرا هر شب خوابهایی میبیند که انگار خاطرات شخص دیگری هستند، نه رؤیاهای خودش. تنها چیزی که میداند این است که مادربزرگش سالها منتظر رسیدن این روز بوده؛ روزی که آرمن بیستوچهار ساله شود و ناگزیر به روستای وسمه بازگردد. اما وسمه فقط یک روستا نیست. جایی است که حقیقت، با نفرینی شصتساله در هم تنیده شده است. و اگر آرمن بخواهد راز آن پرونده را فاش کند، باید پا به خانهای بگذارد که سالهاست هیچکس جرئت نزدیک شدن به آن را ندارد... چون بعضی پروندهها، هرگز بسته نمیشوند. -
پارت سیام هرمز لبخند کوچیکی زد و گفت: «آره... لازم نیست خودتو اذیت کنی. هر وقت آمادش بودی، میشنویم.» آریان که فکر کرد بحث فعلاً تموم شده، از جاش بلند شد و با خنده گفت: «خب... کی نیمروی دستپخت آریان رو میخوره؟» چند نفر خندیدن.فضای سنگین خونه، برای چند ثانیه شکست. اما... پژار نخ سیگارش رو خاموش کرد. سرش پایین بود. چند ثانیه بعد، بدون اینکه به کسی نگاه کنه، با صدایی آروم اما محکم گفت: «نه...» همه ساکت شدن. سرش رو بالا آورد و مستقیم به من نگاه کرد. «من الان میخوام بدونم.» دیگه خبری از خنده نبود. پژار ادامه داد: «صبح پلیس چرا افتاد دنبال ما؟» مکث کرد. «چرا آرمن اونجوری از ترس فرار کرد؟» یه پک عمیق به سیگارش زد. «چرا هنوز اینهمه قرص میخوره؟» باز مکث. «چرا هنوز خوب نشده؟» دستش رو بین موهاش کشید. صداش آروم بود... اما بغض توی تکتک کلمههاش شنیده میشد. «مگه تو مراقبش نیستی، آوین؟» تارا آروم گفت: «پژار... الان وقتش نیست...» پژار یکدفعه برگشت سمتش. «تو نبودی ببینی داشت چطوری نفس میکشید...» صداش شکست. «نبودی ببینی چطور از درد داد میزد...» دیگه نتونست ادامه بده. فقط سرش رو پایین انداخت. سیگارش تا ته سوخته بود. بیاختیار یکی دیگه از جیبش درآورد و روشن کرد. بعد دوباره نگاهم کرد. «بگو...» چشمهاش قرمز شده بود. «حتی اگه هیچکس منتظر جواب نباشه... من هستم.» هیچکس چیزی نگفت. آریان دوباره سر جاش نشست. هرمز هم دیگه لبخند نمیزد. سکوت... تمام هال رو گرفته بود. آروم از جام بلند شدم. رفتم سمت اتاق. لپتاپم رو آوردم و روی میز گذاشتم. روشنش کردم. چند ثانیه بعد، پوشهای باز شد. H2 همه ناخودآگاه به صفحه نگاه کردند. داخلش پر بود از فایل... پیدیاف... تصویر... فیلم... پژار آروم پرسید: «از کجا میخوای شروع کنی؟» نفسی عمیق کشیدم. نگاهم بین تکتکشون چرخید. بعد آروم گفتم: «از اول...» سکوت... «اولین چیزی که باید بدونین اینه که...» گلوم خشک شده بود. «من و آرمن... خواهریم.» تارا لبخند کوچیکی زد. «خب... این که معلومه. شما دوتا همیشه مثل خواهر رفتار میکنین.» سرم رو آروم تکون دادم. «نه...» نفسم رو بیرون دادم. «منظورم واقعیه.» چند ثانیه... هیچکس حتی پلک هم نزد. «ما... واقعاً خواهریم.» صدای بارون از پشت پنجره میاومد. هرمز با ناباوری گفت: «صبر کن... یعنی...» آریان دستش رو بالا آورد. «بذار ادامه بده.» همه دوباره ساکت شدن. گفتم: «ما از یه مادریم...» مکث کردم. «ولی هیچوقت کنار هم بزرگ نشدیم.» نگاهم افتاد به استکان چای. «منو خواهرِ مادرم با خودش برد...آرمن هم...» نفسم لرزید. «سپرده شد به یکی از پرستارهای همون بیمارستان.» نیرا آروم پرسید: «یعنی... تا همین چند وقت فکر میکردی خالهت، مادرته؟» سرم رو تکون دادم. «آره...» هرمز زیر لب گفت: «لعنتی...» دیگه کسی بهش چیزی نگفت. همه فقط گوش میدادن. ادامه دادم: «مادر واقعیمون... موقع به دنیا آوردن ما فوت کرد.» گلوم دوباره گرفت. «و پدرمون...» چشمهام رو بستم. «نتونست این اتفاق رو تحمل کنه چند ماه بعد... از غصه مرد.» سکوت... این بار حتی صدای بارون هم انگار دورتر شده بود. تارا با صدایی آهسته پرسید: «پس... شما دوقلو هستین؟» «آره.» «و... چند وقته اینو میدونی؟» «حدود دو سال.» پژار تا این لحظه حتی پلک هم نزده بود. فقط خیره نگاهم میکرد. بعد آروم گفت: «دو سال...» سیگارش بین انگشتهاش میلرزید. «یعنی دو سال میدونستی آرمن خواهرتـه...» صداش گرفت. «و... هیچی نگفتی؟» نگاهش کردم. این سؤال رو بارها از خودم پرسیده بودم. آروم گفتم: «به نظرت باید چیکار میکردم، پژار؟» تلخ خندیدم. «میرفتم جلوش بگم سلام... من خواهرتم؟» مکث کردم. «بعد هم بگم... مادرمون موقع به دنیا آوردن ما مرد... و پدرمون هم بعدش از غصه جون داد؟» سکوت... این بار، هیچکس جوابی برای حرفم نداشت.
-
پارت بیست و نهم نیرا نگاهم کرد، لبخند کمرنگی زد و گفت: «اینجوری تشکر نکن آوین... من این کارو برای تو نکردم. برای آرمن کردم. حالا دیگه نوبت شماست که مراقبش باشید. اگه تب کرد یا زخمش بدتر شد، فوری خبرم کن. دستش هم اصلاً نباید خیس بشه. اگه دردش زیاد شد، اون قرصی که برات گذاشتم رو بهش بدین.» سرم رو تکون دادم. «باشه... ممنونم.» نیرا چیزی نگفت. فقط وسایلش رو جمع کرد. آریان هم کمکش کرد و هر دو از اتاق بیرون رفتند. سکوت سنگینی اتاق رو پر کرد. پژار هنوز کنار تخت ایستاده بود. نگاهش روی دست گچگرفتهی آرمن مونده بود. بعد آروم گفت: «آوین... تا کی میخوای چیزی نگی؟» چند لحظه سکوت کردم. «بهزودی... قول میدم.» نگاهم کرد. انگار میخواست چیزی بگه، اما منصرف شد. فقط آهی کشید، از اتاق بیرون رفت و در رو پشت سرش بست. حالا فقط من مونده بودم... و آرمن. کنار تخت نشستم. دست سالمش رو بین دستهام گرفتم. هنوز سرد بود.آروم مالیدمش. توی دلم گفتم: «دیگه نمیذارم کسی بهت آسیب بزنه... حتی اگه مجبور بشم همه چیز رو به هم بزنم.» آرمن زیر لب چیزی نامفهوم زمزمه کرد. هذیون میگفت. همون شیشهی کوچیک معجون رو برداشتم و آروم سه قاشق ازش بهش خوروندم. چند لحظه بعد نفسهاش منظمتر شد. پتو رو تا روی شونههاش کشیدم. یه نگاه آخر بهش انداختم و از اتاق بیرون اومدم. توی هال، نیرا داشت وضعیت آرمن رو برای هرمز و تارا توضیح میداد. آریان هم کنار آشپزخونه مشغول مرتب کردن خریدها بود. همین که تارا منو دید، فوری سمتم اومد. «آوین... حالش چطوره؟ نیرا گفت مچ دستش شکسته...» نفسی کشیدم. «آره... خودت که میشناسیش. وقتی عصبی میشه، دیگه هیچی حالیش نیست...» تارا با نگرانی پرسید: «خیلی بد شکسته بود؟ دکتر آوردین؟» قبل از اینکه چیزی بگم، صدای پژار بلند شد. «دکتری در کار نبود... نیرا خودش استخونش رو جا انداخت.» هرمز با تعجب برگشت. «جدی؟» تارا با ناباوری به نیرا نگاه کرد. «خودت جا انداختی؟» نیرا شونه بالا انداخت. «مجبور بودیم. فعلاً راه دیگهای نداشتیم. ولی خون زیادی از دست داده... بخیه هم خورده... چند روز آینده باید خیلی مراقبش باشیم.» همه چند لحظه ساکت موندن. بعد پژار سیگارش رو توی زیرسیگاری خاموش کرد، از جاش بلند شد و با صدایی که همه بشنون گفت: «خب... فکر کنم دیگه وقتشه.» همه نگاهها سمتش رفت. پژار مستقیم به من خیره شد. «آوین... گفتی بهموقعش همه چیز رو میگی.» چند ثانیه سکوت کرد. «فکر کنم اون موقع، همین الانه.» همه چشمها به من دوخته شده بود. برای اولین بار حس کردم راه فراری ندارم. نفسی عمیق کشیدم. «بچهها... لطفاً بشینید. باید یه چیزایی رو براتون بگم.» تارا با نگرانی پرسید: «اتفاقی افتاده؟» لبخند خیلی کمرنگی زدم. «اول بشینید... براتون چایی میریزم.» رفتم سمت آشپزخونه. برای هر شش نفر چایی ریختم و سینی رو روی میز بزرگ وسط هال گذاشتم. همه دور میز نشستند. هیچکس حرفی نمیزد. فقط صدای بارون بود... که پشت پنجرههای بزرگ سوئیت، بیوقفه میبارید. روی یکی از مبلها نشستم. استکان چای هنوز بین دستهام بود. اما حتی یه جرعه هم نتونستم بخورم. نزدیک یک دقیقه، هیچکس چیزی نگفت. نیرا سکوت رو شکست. «آوین... اگه الان آمادگیشو نداری، لازم نیست خودتو مجبور کنی.» مکث کوتاهی کرد. «امروز برای همهمون روز سختی بود... مخصوصاً برای تو.» تارا هم سر تکون داد. «آره... اگه بخوای، فردا حرف میزنیم. الان با هم یه شام درست کنیم، یه کم آرومتر بشیم... بعد...» حرفش نیمهکاره موند. چون من استکان چای رو آروم روی میز گذاشتم. نفسی عمیق کشیدم. دیگه وقت فرار کردن نبود...
-
پارتبیستوهشتم نیرا یه نفس عمیق کشید و گفت: «الان باید تا جایی که میشه ثابتش کنم... محکم نگهش دارید.» پژار اخماش رو توی هم کشید. «نیرا... این کار خطرناکه. شاید باید ببریمش بیمارستان.» آریان هم آروم گفت: «منم موافقم... ولی اگه آوین میگه بیمارستان برامون خطر داره، فعلاً انتخاب دیگهای نداریم.» پژار کلافه دستش رو روی پیشونیش کشید. «خطرناکه؟ جون یه آدم هم خطرناکه. ما حتی نمیدونیم دقیقاً چطور شکسته. باید عکس بگیریم...» دیگه نذاشتم ادامه بده. «پژار... خواهش میکنم. الان نه. فقط کمکش کن.» چند لحظه نگاهم کرد. بعد بیحرف کنار تخت ایستاد. من و پژار شونههای آرمن رو گرفتیم. آریان پایین تخت ایستاد تا پاهاش تکون نخوره. نیرا خیلی آروم زیر ساعد آرمن رو گرفت. چند ثانیه فقط به مچش نگاه کرد. بعد با احتیاط، دستش رو کمی کشید. آرمن همون لحظه انگشتهاش رو جمع کرد. یه نالهی خفه از بین لبهاش بیرون اومد.عرق روی پیشونیش نشسته بود. نفسم بند اومده بود. نیرا زیر لب گفت: «آروم... آروم...» دوباره با دقت وضعیت مچ رو تنظیم کرد. یه حرکت کوتاه... خیلی کوتاه. صدای خفیفی شنیده شد. نه اونقدر بلند که آدم رو بترسونه... اما همون هم کافی بود تا آرمن با تمام توان داد بکشه. بدنش از درد جمع شد. پژار ناخودآگاه محکمتر نگهش داشت. «آرمن... تموم شد... فقط یه کم دیگه...» چند ثانیه بعد، نیرا دوباره به مچ نگاه کرد. با احتیاط تکونش داد. بعد نفسش رو بیرون داد. «فعلاً بهتره... آریان، آتل.» آریان سریع آتل رو دستش داد. نیرا اون رو زیر مچ آرمن قرار داد و یه پد نرم دور دستش گذاشت تا گچ مستقیم به پوست فشار نیاره. بعد یکی از باندهای گچی رو داخل کاسهی آب ولرم فرو برد. چند ثانیه صبر کرد. باند رو بیرون آورد و آروم دور مچ آرمن پیچید. لایهی اول... بعد دومی... و سومی... هر بار که باند خیس روی پوستش قرار میگرفت، آرمن بیاختیار نالهای میکرد. پلکهاش روی هم فشار میاومد. انگار حتی توی بیهوشی هم درد رو حس میکرد. من دستش رو گرفته بودم. پژار هنوز شونههاش رو نگه داشته بود. آریان هم کمک میکرد دستش ثابت بمونه. نیرا با حوصله سطح گچ رو صاف کرد. چند بار با کف دست روش کشید تا کاملاً یکدست بشه. بعد از چند دقیقه عقب رفت. «تموم شد.» نگاهی به گچ انداخت و ادامه داد: «فعلاً نباید دستش تکون بخوره. بذارید گچ کاملاً خودش رو بگیره.» پژار آروم پرسید: «چقدر باید بمونه؟» نیرا جواب داد: «اگه واقعاً شکستگی همینقدر باشه، احتمالاً چند هفته. ولی این جای عکس و معاینه رو نمیگیره. هر وقت شرایط امن شد، باید ببریمش بیمارستان تا مطمئن بشیم استخوان درست سر جاشه.» سرم رو به نشونهی تأیید تکون دادم. «ممنونم، نیرا...» نیرا لبخند خستهای زد. «فعلاً فقط امیدوارم وقتی بیدار شد، دردش کمتر از قبل باشه.»
-
✨روز بیست و نهم مبارک.✨ فیلسوف شرقی به یک قدمی یکماهگی رسیده. فردا سی امین روز است. سی فلسفه، سی دلنوشته. این یعنی تو یک ماه تمام، هر روز به زندگی فکر کردهای. - برای امروز، یک روز مانده به پایان این چرخه، سراغ افلاطون میرویم. اما نه غار، نه سایهها. سراغ یک مفهوم دیگر: عشق افلاطونی. افلاطون گفت عشق یعنی سیر از زیباییِ یک جسم به زیباییِ همهی جسمها، بعد به زیباییِ روحها، بعد به زیباییِ دانش، و نهایتاً به زیباییِ مطلق. اما ما این را خاکی میکنیم. عنوان: عشقِ نرسیدن - افلاطون میگوید عشق، یک نردبان است. پایینترین پله، دلبستگی به یک بدن است. پلهی بعد، عاشق شدن به یک روح. پلهی بعد، عشق به دانش. بالاترین پله، عشق به زیباییِ مطلق. چیزی که هیچوقت نمیپوسد، نمیرود، نه کم میشود، نه زیاد. - راستش من این حرف را اول بار که خواندم، خیلی ایدهآلگرایانه دیدم. گفتم «آقای افلاطون، ما که در همین پلهی اول گیر میکنیم، چه برسد به زیباییِ مطلق.» - اما دیشب یک اتفاق ساده افتاد. یک فیلم قدیمی دیدم. فیلم دربارهی عاشقهایی بود که به هم نرسیدند. نه به خاطر جنگ، نه به خاطر مرگ. فقط به خاطر اینکه زمانشان به هم نخورد. وقتی فیلم تمام شد، مدتها به آن فکر کردم. بعد ناگهان یاد افلاطون افتادم. گفتم: «شاید عشق افلاطونی یعنی همین. یعنی عاشق چیزی شدن که هیچوقت به دستش نمیآوری. ولی همین عاشق شدن، تو را بالا میبرد.» - فیلسوف شرقی که باشی، میفهمی عشق، فقط وصال نیست. گاهی عشق، همان حسرتِ شیرین است. همان دلتنگیِ عمیق. همان نگاه به ماه و یاد کسی افتادن. افلاطون میگفت این حسرت، تو را از پلهای به پلهی دیگر میبرد. من میگویم شاید امروز من به پلهی دوم هم نرسیده باشم. ولی لااقل فهمیدهام که نردبانی هست. و این یعنی شروعِ عشقِ واقعی. ✨امروز به چیزی که دوستش داری و به دستش نمیآوری، فکر کن. یک آدم، یک خاطره، یک آرزو. ناراحت نباش. افلاطون میگوید این عشق، تو را بالا میبرد. من میگویم فیلسوف شرقی یعنی کسی که بداند گاهی عشقِ نرسیده، از عشقِ رسیده عمیقتر است. چون رسیده که میشود، تمام میشود. نرسیده اما تا ابد میماند. با تو. مثل یک فلسفهی همیشه باز.✨
-
پارت بیستوهفتم نیرا و آریان رفتن سمت اتاقی که آرمن داخلش بود. آرمن هنوز بیهوش بود. نفسهاش آروم بالا و پایین میرفت، اما رنگ صورتش هنوز پریده بود. دست راستش کنار بدنش افتاده بود و دور مچ دست چپش یه روسری پیچیده شده بود که با چند لایه چسب محکم شده بود. همون لحظه انگار چیزی توی ذهنم جرقه زد. چرا تا الان ندیده بودمش؟دچرا اصلاً به دستش دقت نکرده بودم؟د خودش بسته بودش...؟ حدود چهل و پنج دقیقه بعد، صدای باز شدن در اومد. پژار برگشته بود. فقط یکی از ساکها دستش بود. رفتم طرفش. «چرا فقط یکی رو آوردی؟» ساک رو زمین گذاشت و نفسش رو بیرون داد. «میرم بقیهشم میارم... دستش چطوره؟ شروع کردن؟» «نه... هنوز دارن وسایل رو آماده میکنن.» سری تکون داد. «باشه... تو برو پیشش... منم الان میام.» بدون اینکه چیزی بگم برگشتم سمت اتاق. همین که در رو باز کردم، بوی تند الکل دوباره توی دماغم پیچید. تمام اتاق رو ضدعفونی کرده بودن. نیرا از پشت سرم وارد شد. دستکشهاش رو پوشیده بود. رفت کنار تخت و آروم گره روسری رو باز کرد. لایههای چسب یکییکی جدا شدن. همین که روسری کنار رفت، همهمون خشکمون زد. مچ دست آرمن کاملاً کبود شده بود. ورم کرده بود. و زاویهی دستش ... طبیعی نبود. نیرا چند ثانیه بدون حرف نگاهش کرد. بعد خیلی آروم گفت: «شکسته... از ناحیه مچ.» همون موقع پژار هم وارد اتاق شد. هنوز جملهی نیرا تموم نشده بود که رنگ از صورتش پرید. «چی؟... شکسته؟» چند قدم جلو اومد. «کی این اتفاق افتاده؟ ما که... ما که چیزی ندیدیم...» نیرا روسری رو توی دستش گرفت. نگاهش روی چسبها موند. بعد آروم گفت: «خودش بسته... با یه دست.» نگاهش افتاد روی مچ آرمن. «احتمالاً توی ماشین...» دیگه ادامه نداد. لازم هم نبود. همهمون تا آخرش رو فهمیده بودیم. وقتی آرمن تحت فشار قرار میگرفت... اولین کسی که بهش رحم نمیکرد، خودش بود. پژار کلافه دستش رو بین موهاش کشید. «لعنتی... چطور نفهمیدیم؟» گفتم: «همه حواسمون رفته بود سمت اون زخم... هیچکس به دستش دقت نکرد...» نیرا سرش رو بلند کرد. «فعلاً سرزنش کردن فایده نداره.» بعد رو به آریان گفت: «وسایل گچ رو بده.» آریان پارچهای که دور وسایل پیچیده بود باز کرد. اول یه آتل پلاستیکی مخصوص مچ دست بیرون آورد و گذاشت کنار تخت. نیرا گفت: «اول این زیر دستش قرار میگیره که موقع گچ گرفتن تکون نخوره.» بعد چند رول باند گچی سفید بیرون آورد. «اینها باید خیس بشن. چند دقیقه بعد خودشون سفت میشن.» نیرا اطراف اتاق رو نگاه کرد. «کاسه آب کجاست؟» پژار بدون معطلی گفت: «الان میارم.» چند لحظه بعد با یه کاسه آب ولرم برگشت و گذاشت کنار تخت. آریان هم در همین فاصله بقیه وسایل رو آماده کرده بود. قیچی پزشکی... پد نرم... وسایل لازم برای باز کردن گچ بعد از خشک شدن. همه چیز مرتب کنار دست نیرا چیده شده بود. نیرا نگاهی به من و پژار انداخت. «شونههاش رو محکم بگیرید.» مکث کوتاهی کرد و ادامه داد: «حتی اگه بیهوشه، ممکنه موقع جا انداختن دستش از درد واکنش نشون بده.» کنار تخت ایستادم. پژار هم طرف دیگهی تخت قرار گرفت. دستامون رو روی شونههای آرمن گذاشتیم. نیرا نفس عمیقی کشید. بعد خیلی آروم، دو دستش رو زیر ساعد آرمن برد. یک دست بالای مچ... و دست دیگه پایین مچ... چند ثانیه فقط به زاویهی استخوان نگاه کرد. بعد خیلی آهسته گفت: «آمادهاید؟»
-
✨روز بیست و هشتم مبارک. فیلسوف شرقی به دو روز مانده به یکماهگی رسیده. این یعنی بیست و هشت روز، بیست و هشت فلسفه، بیست و هشت نفس عمیق در میان شلوغیِ زندگی.✨ - برای امروز سراغ آرتور شوپنهاور میرویم، اما این بار با داستان جوجهتیغیها. شوپنهاور گفت: «آدمها مثل جوجهتیغیها در زمستان هستند. اگر به هم نزدیک شوند، تیغهایشان به هم میخورد و درد میگیرند. اگر دور شوند، سرما میخورند. زندگی یعنی پیدا کردن فاصلهای که نه تیغها آزار بدهد، نه سرما بکشد.» عنوان: جوجهتیغیها و ما - شوپنهاور یک داستان ساده اما عمیق دارد. میگوید در یک شب سرد زمستانی، چند جوجهتیغی تصمیم گرفتند به هم نزدیک شوند تا گرم شوند. اما هرچه نزدیکتر میشدند، تیغهایشان به هم فرو میرفت و درد میگرفتند. مجبور شدند فاصله بگیرند. ولی فاصله که میگرفتند، سرما میخوردند. این رفت و آمد ادامه داشت تا اینکه بالاخره فاصلهای پیدا کردند که نه تیغها آزار بدهد، نه سرما بکشد. - راستش من تا دیروز فکر میکردم این داستان فقط دربارهی رابطههای عاطفی است. اما نشستم و به همهی رابطههای زندگیم نگاه کردم. با دوستها، با خانواده، با همکلاسیها، حتی با این انجمن و شما که دارید این را میخوانید. - یک دوست قدیمی داشتم. خیلی صمیمی بودیم. هر روز حرف میزدیم. اما یک روز، تیغهایمان به هم فرو رفت. یک حرف، یک سوءتفاهم کوچک. از آن روز، فاصله گرفتیم. حالا نه آنقدر نزدیکیم که تیغها آزار دهد، نه آنقدر دور که سرما بخوریم. فقط... یک فاصلهی محترمانه. شاید این همان فاصلهی ایدهآل باشد. شاید شوپنهاور راست میگفت که نزدیکیِ مطلق، ممکن نیست. - فیلسوف شرقی که باشی، میفهمی این داستان فقط دربارهی دیگران نیست. دربارهی خودت هم هست. گاهی باید از خودت فاصله بگیری. از فکرهای تکراری، از نگرانیهای بیپایان، از آن صدای درونی که همیشه میگوید «کافی نیستی». گاهی باید بگویی: «باشه، الان از خودم فاصله میگیرم تا سرما نخورم، ولی آنقدر دور نمیشوم که خودم را گم کنم.» ✨ امروز به رابطههات نگاه کن. با آدمها، با خودت، با زندگی. ببین کجاها تیغ داری و کجاها سرما میخوری. شوپنهاور گفت پیدا کردن فاصلهی درست، هنر زندگی است. من میگویم فیلسوف شرقی بودن، یعنی همین هنر را بلد بودن. نه آنقدر نزدیک که زخمی شوی، نه آنقدر دور که یخ بزنی. درست وسط، همان جایی که آفتاب میتابد.✨
-
روز بیست و هفتم مبارک. فیلسوف شرقی دیگر به عدد ۲۷ رسیده؛ یعنی سه روز دیگر یک ماه کامل میشود. این یعنی یک ماه فلسفه، یک ماه زندگی، یک ماه نوشتن. ✨ یک جرعه، یک فلسفه✨ خیام یک رباعی دارد که میگوید: «ای دل، چو زمانه میکند هر دم غم خوش باش که بیغم از جهان نیست کسم میخور که همیشه در پی این غم نروی کاندر پی هر غمی، غمی دیگر هم» - راستش تا همین چند وقت پیش، فکر میکردم خیام فقط یک خوشمشرب است. یک آدمی که میگوید «بخور و خوش باش» و تمام. اما یک شب، وقتی از امتحانات و نمرات و آینده استرس داشتم، یکدفعه این رباعی را خواندم و فهمیدم خیام عمیقتر از این حرفهاست. - خیام نمیگوید هیچ غمی نیست. میگوید غم همیشه هست. ولی تو نباید اجازه بدهی غم، تمام وجودت را بگیرد. یک جرعه شادی (حالا هر چیزی که برایت شادی است، نه فقط شراب) باید باشد تا بتوانی ادامه بدهی. - دیشب، بعد از یک روز پر از استرس و فکر و خیال، رفتم آشپزخانه. یک لیوان چای درست کردم. نشستم پشت پنجره. به آسمان نگاه کردم. هیچ اتفاق خاصی نیفتاد. اما همان لحظه، همان چای، همان سکوت، همان یک جرعهی آرامش، کافی بود تا یادم بیاید که زندگی، همین لحظههای ساده است. - فیلسوف شرقی که باشی، میفهمی خیام راست میگفت. غم همیشه هست. اما تو میتوانی در میان غمها، یک جرعه شادی پیدا کنی. یک لبخند، یک پیام، یک آهنگ، یک غروب. یک چیزی که به تو یادآوری کند «زندگی هنوز ادامه دارد». - ✨امروز یک جرعهی شادی برای خودت پیدا کن. یک کار کوچک. یک چای، یک پیادهروی، یک حرف با یک دوست قدیمی. خیام میگوید «کآن در پی هر غمی، غمی دیگر هم.» من میگویم «کآن در پی هر غمی، یک جرعه شادی هم.» آن را پیدا کن. بنوش. و ادامه بده.✨
-
✨روز بیست و ششم مبارک. فیلسوف شرقی دیگر به یک عادت تبدیل شده، مثل نفس کشیدن، اما با کلمات بیشتر و نیچه کمتر (شاید).✨ - برای امروز، به پیشنهاد خودم، سراغ میشل دو مونتنی میرویم. فیلسوف فرانسوی که یک عمر از خودش نوشت. از بواسیرش، از گربهاش، از ترس از مرگ، از اینکه چقدر دوست دارد با پای برهنه راه برود. او گفت: «من خودم، موضوع کتابم هستم.» و این شجاعانهترین جملهی فلسفی است. ✨عنوان:من خودم، موضوعِ قلمم هستم✨ - مونتنی یک عمر از خودش نوشت. نه از خدا، نه از سیاست، نه از جهان. از خودش. از اینکه چه میخورد، چه میپوشید، از گربهاش، از اینکه چقدر از دندانپزشکی میترسد، از اینکه چطور خواب میبیند. مردم زمانهاش گفتند: «این چه فلسفهای است؟ این که خودخواهی است.» مونتنی خندید و گفت: «اگر من خودم را ننویسم، چه کسی خواهد نوشت؟ و اگر من خودم را نشناسم، چه کسی خواهد شناخت؟» - راستش من تا دیروز فکر میکردم فلسفه یعنی حرف زدن از چیزهای بزرگ. از هستی، از نیستی، از عدالت، از عشق جهانی. اما دیشب نشستم و به این بیست و شش روز نگاه کردم. چه نوشتهام؟ از خیارشور نوشتهام. از باران نوشتهام. از یک لیوان آب خنک. از ترس از امتحان. از دعوای با همکلاسی. از عمهام که گفت ساکتی. از گنجشک کنار پنجره. - ناگهان فهمیدم مونتنی راست میگفت. فلسفه، یعنی نوشتن از خودت. از همان چیزهای کوچکی که به نظر هیچکس نمیآید. ولی همانها هستند که تو را میسازند. من میتوانستم بنویسم «هستی و زمان» از هایدگر، اما من نوشتم «خیارشور و دکارت». و به نظرم همین، فلسفهتر است. چون فلسفه، یعنی زندگی. و زندگی، یعنی خیارشور، یعنی باران، یعنی ترس، یعنی گنجشک. - فیلسوف شرقی که باشی، میفهمی مونتنی به تو اجازه داده که از چیزهای کوچک بنویسی. که از خودت بنویسی. که خودت را دست کم نگیری. تو هم یک انسان هستی. با همهی چیزهای ریز و درشت. بنویس از آنها. اگر خندیدند، بگو مونتنی هم خندیدند. ولی حالا کتابهایش را میخوانند. -✨ امروز یک چیز خیلی کوچک از خودت بنویس. مثلاً اینکه چرا صبح از خواب بیدار شدی و اول از همه به چه فکر کردی. اینکه چرا فلان فیلم را دوست داشتی. اینکه چرا از عنکبوت میترسی. هیچچیز را کوچک نگیر. فلسفه، در همین چیزهای کوچک پنهان شده. مونتنی این را به ما یاد داد. ما فیلسوف شرقیها هم یاد گرفتهایم که از یک خیارشور، یک جهان بسازیم✨
-
پارت بیستوششم نقشهام این نبود که همه چیز اینجوری از کنترل خارج بشه. از آشپزخونه اومدم بیرون.رفتم داخل اتاق خودم. لپتاپم رو از توی ساک درآوردم و آوردم توی هال. زدمش به شارژ. برای حرفهایی که قرار بود امشب بزنم، بهش احتیاج داشتم. باید بعضی چیزها رو با چشم خودشون میدیدن. خواستم برگردم چای دم کنم که صدای چرخیدن کلید توی قفل اومد. در باز شد. نیرا و آریان برگشتن. نیرا یه کیسه بزرگ دستش بود و آریان سه تا کیسه دیگه رو به زحمت حمل میکرد. همین که وارد شدن، سلام کردن. نیرا نگاهی دور خونه انداخت. بعد نگاهم کرد. «خوبین؟ آرمن چطوره؟» گفتم: «بعد از بخیه یه کم آرومتر شده... الان خوابه.» نیرا کیسه رو روی اُپن گذاشت. دستش رو روی کمرش گذاشت و نفس عمیقی کشید. کاملاً معلوم بود خستهست. حق هم داشت. از وقتی رسیدیم، یه لحظه هم استراحت نکرده بود. آریان هم کیسهها رو کنار دستش گذاشت و گفت: «تارا و هرمز کجان؟» «رفتن چند روزه خرید کنن. مواد غذایی و یه سری وسیله لازم.» پژار ته سیگارش رو توی زیرسیگاری خاموش کرد. بیحرف از جاش بلند شد. خواست بره سمت در که آریان جلوش رو گرفت. «کجا داداش؟» پژار نگاهی به من انداخت. «یه سری از وسایل آوین توی ماشین من جا مونده.» «آوین» رو با یه لبخند کج و نیمهشیطنتآمیز گفت. نیرا همون موقع که دستهاش رو میشست، بدون اینکه برگرده گفت: «آریان... وسایل گچ رو هم بیار.» «باشه.» پژار اخماش رفت توی هم. «وسایل گچ؟ برای چی؟» نیرا و آریان یه نگاه به هم انداختن. آخر آریان گفت: «یعنی دستش رو ندیدین؟» پژار گیج شد. «کدوم دست؟» «همونی که با روسری بسته شده.» چند لحظه فقط نگاهش کردم. «چی؟» بیاختیار چند قدم رفتم سمت اتاق. «پس... چرا من ندیدمش؟» یعنی از همون موقع... تمام اون راه... دستش آسیب دیده بود؟ و حتی یه کلمه هم نگفته بود؟ حق داشت ، فقط یا بیهوش بود یا ناله میکرد. نفسم سنگین شد. رو به پژار گفتم: «راه رو بلدی... برو ماشینت رو هم بیار... وسایل من هنوز توشه.» پژار هنوز مات مونده بود. آروم دستی به تهریشش کشید. چیزی نگفت. فقط کلید ماشین رو برداشت و از خونه بیرون رفت. من، نیرا و آریان هم بیمعطلی راه افتادیم سمت اتاق آرمن. نمیدونستم وقتی چشم باز کنه... قرار بود اول جواب دردش رو بدم... یا جواب تمام سؤالهایی که دیگه نمیشد ازشون فرار کرد.
-
✨روز بیست و پنجم عنوان: امپراتوری که با خودش حرف میزد✨ - مارکوس اورلیوس، امپراتور روم، هر روز صبح یک کار عجیب میکرد. مینشست و برای خودش نامه مینوشت. نه برای کسی دیگر. فقط برای خودش. توی آن نامه ها به خودش یادآوری میکرد که «امروز ممکن است بمیری، پس امروز را خوب زندگی کن.» یا «فلان آدم به تو بیادبی کرد، اما تو نباید مثل او بشوی.» یا «این همه جنگ و سیاست، یک روز تمام میشود، ولی تو همین امروز را داری.» - راستش من همیشه فکر میکردم آدم های قدرتمند، آدمهای بیغل و غشی هستند. اما مارکوس اورلیوس، با وجود اینکه تمام دنیا زیر پایش بود، پر از اضطراب بود. پر از سوال. پر از نگرانی. فقط فرقش با ما این بود که اضطرابش را مینوشت. بیرون نمیریخت. نمیزد به سر دیگران. مینوشت و حل میکرد. - دیروز یکی از همکلاسی ها به من بی ادبی کرد. تا شب داشتم بهش فکر میکردم. با خودم میگفتم: «چقدر بیتربیت، چقدر حق با من است.» بعد یاد مارکوس اورلیوس افتادم. گفتم: «او که امپراتور بود، اگر میخواست، میتوانست هر کسی را گردن بزند. اما او نشست و برای خودش نوشت: "آدمهای احمق همیشه هستند. تو فقط کار خودت را بکن."» - فیلسوف شرقی که باشی، میفهمی مارکوس اورلیوس بزرگترین امپراتور نبود. بزرگترین فیلسوف نبود. اما بزرگترین آدمِ معمولی بود. کسی که فهمید قدرتمندترین کار دنیا، این نیست که دیگران را کنترل کنی. این است که خودت را کنترل کنی. آن هم نه با زور، که با نوشتن. - امروز یک برگه بردار. یک قلم. برای خودت بنویس. نه برای اینکه کسی بخواند. فقط برای اینکه به خودت یادآوری کنی که کیستی. که چه میخواهی. که امروز مهم است. مارکوس اورلیوس ۳۰۰ صفحه برای خودش نوشت. حالا بعد از ۲۰۰۰ سال، ما آنها را میخوانیم و درس میگیریم. شاید تو هم یک روز، برای کسی درس شوی. حتی اگر فقط برای خودت نوشته باشی.
-
✨روز بیست و چهارم مبارک. فیلسوف شرقی بعد از امتحانات و یک ماه سکوت، حالا دیگر دارد با سرعت نور مینویسد. انگار فلسفه در این یک ماه انبار شده بوده و حالا یکباره دارد خالی میشود.✨ عنوان:سقراط جان، چرا ننوشتی؟ - سقراط یک عمر سوال پرسید. از هرکی رد میشد، میگفت: «به نظرت عدالت چیست؟» یا «عشق یعنی چه؟» یا «چطور آدم خوبی باشیم؟» آدمها از دستش خسته شدند. گفتند این مرد دارد مردم را به شک میاندازد. او را به دادگاه کشاندند. قاضی ها گفتند: «یا فلسفه را رها کن، یا میمیری.» سقراط نگاهشان کرد و گفت: «زندگی ای که در آن سوال نپرسی، ارزش مردن هم ندارد.» شوکران را سر کشید و مرد. - راستش تا همین چند وقت پیش فکر میکردم سقراط یک آدم لجباز بوده. اگر کمی کوتاه می آمد، زنده می ماند. اما دیشب نشستم و به این فکر کردم که من چقدر سوال میپرسم؟ نه سوال های دانشگاهی، نه سوال های سر کاری. سوالهای واقعی. سوالهایی که ته دل را میلرزاند. مثل «چرا اینجا هستم؟» یا «چرا با این آدم دوستم؟» یا «چرا امروز حالم این قدر خوب بود، بدون اینکه اتفاق خاصی بیفتد؟» - حقیقت این است که من بیشتر روزها را بدون سوال میگذرانم. فقط میخورم، میخوابم، درس میخوانم، فیلم میبینم. مثل یک ماشین. سقراط میگفت این زندگی ارزش زیستن ندارد. نه اینکه بمیری بهتر است. اینکه لااقل یک سوال بپرسی، بهتر است. - اگر جزئی از فیلسوف شرقی که باشی، میفهمی سقراط نگفته همه باید فیلسوف شوند. گفته همه باید بپرسند. حتی یک سوال در روز. مثلاً امروز بپرس: «چرا به این آدم پیام ندادم؟» یا «چرا از این کار خوشم آمد؟» یا «چرا اینقدر از فردا میترسم؟» همین یک سوال، یعنی داری زندگی را بررسی میکنی. یعنی داری از خواب بیدار میشوی. ✨سقراط برای یک سوال مرد. ما برای یک سوال هم که شده، زنده ایم. امروز یک سوال از خودت بپرس. جوابش را هم پیدا نکردی، اشکال ندارد. فقط بپرس. سقراط میگفت «زندگیِ بی سوال، ارزش مردن ندارد.» من میگویم «زندگیِ بی سوال، ارزش نوشتن هم ندارد.» و ما اینجا داریم مینویسیم. یعنی زنده ایم.✨
-
✨روز بیست و سوم مبارک. فیلسوف شرقی بعد از یک ماه تعطیلیِ اجباری، برگشته با انگیزهای تازه. این بار نه برای امتحان، که برای زندگی.✨ ✨عنوان: پرندهای که قفس را فراموش کرد✨ - ابن سینا یک قصه دارد. میگوید پرندگانی در قفس بودند. یکی از آنها، که از همه باهوشتر بود، یک روز به خودش گفت: «من بال دارم. چرا نمیپرم؟» بقیه پرندهها گفتند: «این دیوارها را نمیبینی؟ این قفس را نمیبینی؟ دیوانه شدهای؟» - اما آن پرنده بالهایش را باز کرد و با تمام قدرت به دیوار کوبید. یک بار، دو بار، ده بار. تا اینکه یک روز، دیوار ترک خورد. نه دیوارِ قفس. دیوارِ ذهنِ خودش. - راستش من بعد از یک ماه امتحانات، دقیقاً همان پرندهام. تمام این مدت فکر میکردم قفسِ دانشگاه، قفسِ جزوه، قفسِ نمره است. اما وقتی برگشتم به این صفحه، به این دلنوشتهها، یکدفعه دیدم قفس جای دیگری است. قفس توی ذهن من بود. همان جا که فکر میکردم «فقط امتحان مهم است». همان جا که فکر میکردم «نمرهی خوب یعنی زندگی خوب». همان جا که فکر میکردم «فلسفه فقط توی کتابهاست». - ابن سینا میگوید رهایی، یعنی یادت بیاید که بال داری. نه اینکه قفس نباشد. قفس همیشه هست. ولی بال همیشه با توست. من امروز بالهایم را تکان دادم. آمدم اینجا. نوشتم. یادم آمد که فیلسوف شرقی بودن یعنی همین: انتخاب کردنِ پرواز، حتی اگر قفس هنوز پابرجاست. ✨نتیجهی اخلاقی فیلسوف شرقی: قفس ات را نگاه کن. دیوارهایش را ببین. اما بالهایت را هم ببین. اگر امروز نتوانستی پرواز کنی، اشکال ندارد. فقط بالهایت را تکان بده. یادت باشد که آنها را داری. ابن سینا گفت پرندهها روزی از قفس بیرون میزنند. من میگویم فیلسوف شرقی روزی پرواز میکند. شاید نه امروز، شاید نه فردا. ولی یک روز. همین که بال داری، یعنی نصف راه را رفتهای.✨
-
✨عنوان: امتحان داشتم، پس نبودم✨ نزدیک یک ماه سکوت کردم. نه اینکه فیلسوف شرقی مرده باشد. نه اینکه حرفی برای گفتن نداشته باشد. نه اینکه فلسفه تمام شده باشد. فقط... امتحانات دانشگاه بود. ✨- راستش این یک ماه جای فلسفه خواندن، جزوه خواندم. جای فکر کردن به نیچه، به گزینش فکر کردم. جای غار افلاطون، تالارِ امتحان نشستم. فیلسوف شرقی تبدیل شد به دانشجوی شرقیِ مضطرب. - اما امروز، نفس راحتی کشیدم. نمرهها آمد. بعضی خوب، بعضی نهچندان. ولی مهمتر از نمره، این بود که دلم برای این صفحه تنگ شده بود. برای شما، برای دکارتِ خیارشوری، برای سیزیفِ خوشبخت، برای نیچهی خسته، و برای آن لیوان آب خنک نیمهشب. - شاید فلسفهی این یک ماه این بود: آدم میتواند فیلسوف باشد، اما گاهی مجبور میشود کتاب فلسفه را ببندد و برود سراغ مشتقات و انتگرالها (یا هر چیز دیگری که دانشگاه به خوردش میدهد). ولی فیلسوف بودن یعنی وقتی برگشتی، همان آدم قبلی باشی. با همان سوالها، همان خندهها، همان خیارشورها. -نتیجهی اخلاقی فیلسوف شرقیِ بازگشته از جبههی امتحانات:فلسفه وقتی معنا دارد که بدانی چه وقت باید کتاب را ببندی و بروی سراغ زندگیِ واقعی. و چه وقت باید برگردی و از زندگیات فلسفه بسازی. یک ماه نبودم، ولی هیچکس به اندازهی این یک ماه، به «بودن» فکر نکرده بود. چون بودن، یعنی از دانشگاه برگشتن و باز هم نوشتن. و من برگشتم. کم کم برمیگردیم
-
روز بیست و یکم مبارک. ✨عنوان امروز: لیوان آب، همان فلسفه است✨ - یک فیلسوف بزرگ (یادم نیست کی بود) میگفت انسان همیشه به دنبال معنای زندگی میگردد. در کهکشانها میگردد، در کتابهای قطور، در کوهستانها، در نمازهای طولانی. بعد یک روز خسته برمیگردد خانه، یک لیوان آب خنک میخورد، و میفهمد تمام عمر دنبال همین بوده. نه خود آب، که همان حس «آه، چه شد» را. - راستش این بیست و یک روز من تمام عمرم فلسفههای بزرگ را زیر و رو کردم. دکارت گفت «میاندیشم، پس هستم.» نیچه گفت «آنچه نکشد، قویترم میکند.» سهروردی گفت «جهان نور است.» افلاطون گفت «از غار بیرون بیا.» هر کدام یک گوشه از حقیقت را نشانم دادند. - ولی دیشب، ساعت یک و نیم نیمهشب، تشنه از خواب پریدم. رفتم سمت یخچال. چراغ یخچال روشن شد. باد سرد به صورتم خورد. یک لیوان آب خنک برداشتم. یک جرعه. دو جرعه. تمام. نشستم روی زمین آشپزخانه. هوا ساکت بود. سکوت مطلق. فقط صدای یخچال و نفسهای من. - همان جا، وسط آشپزخانه، با آن لیوان خالی در دست، ناگهان همهی فلسفهها دور ریختند. دکارت کجا بود؟ نیچه کجا؟ هیچکدام. فقط یک حس عجیب: «خوب است. نفس میکشم. آب خنک بود. فردا هم یک روز دیگر هست.» -اگر جزئی از فیلسوف شرقی که باشی، آخرش میفهمی بزرگترین فلسفه، همین «خوب است» گفتن است. نه به خوشی ابدی، نه به غم ابدی. فقط به همین الان. به همین نفس. به همین جرعه آب. ✨فلسفه را خواندی؟ بخوان. نیچه را دوست داری؟ دوست داشته باش. ولی هیچکدام را نگذار جای یک لیوان آب خنک وقتی تشنهای. هیچکدام را نگذار جای یک شانهی گرم وقتی تنها هستی. هیچکدام را نگذار جای یک خواب راحت وقتی خستهای. بزرگترین فیلسوف کسی است که بداند چه وقت کتاب را ببندد و برود با نزدیکترین چیزها آشتی کند. حالا برو. یک لیوان آب خنک برای خودت بریز. به سلامتیِ بیست و یک روز فلسفه. به سلامتی فیلسوف شرقی. به سلامتی تو.✨
-
روز بیستم مبارک. بیست روز، بیست فلسفه، بیست دلنوشته. فیلسوف شرقی حالا دیگر یک مردِ میدان است. کلاه فیلسوفیات را بردار و تعظیم کن به خودت. برای امروز، به مناسبت این عدد گرد، سراغ سهروردی میرویم، شیخ اشراق، فیلسوف نور. فلسفهاش ساده است: جهان پر از نور است، از درجات مختلف. بعضی نورها غلیظ و تاریکاند (مثل جسم)، بعضی روشن و شفاف (مثل روح). و کار ما آدمها این است که نور خودمان را پیدا کنیم. ✨عنوان امروز: ذرهی روشن✨ - سهروردی گفت: «جهان، جز نور چیزی نیست.» یک ذره نور هستی، یک ذره نور دیگری، هر کدام در جای خود میدرخشند. فقط بعضیها یادشان میرود که نورند. فکر میکنند تاریکیاند، خاکاند، غماند. - راستش من تمام بیست روزی که این دلنوشتهها را نوشتم، یک جمله توی ذهنم بود: «آیا من فیلسوفم؟» نه کتاب دانشگاهی خواندهام، نه رساله نوشتهام، نه استاد فلسفه بودهام. فقط دخترشارقیام، با یک عالمه سؤالهای ساده و خیارشوری و باران و اتوبوس. - اما دیشب نشستم و نوری را که در این بیست روز تاباندم، نگاه کردم. چند نفر پیام دادند. یک نفر گفت: «این توی دلنوشته رو خوندم، امروز حالم بهتر شد.» یک نفر گفت: «فیلسوف شرقی، فلسفهی من این شد که چای را با حوصله بخورم.» یک نفر خندید، یک نفر گریه کرد. همهشان یک نور کوچک به من برگرداندند. - سهروردی راست میگفت: تو نوری. شاید کوچک. شاید ناپیدا. شاید کسی نبیندت. ولی همین که میتابی، جای تو روشن میشود. فیلسوف شرقیِ بیست روزه، یعنی همین: یک نور کوچک که غلطیدن به پایین تپه را یاد گرفته، اما هنوز روشن است. ✨تو نوری. امروز هم بتاب. لازم نیست چشم کسی را کور کنی. فقط یک لبخند بزن، یک دستی بده، یک خط بنویس، یک گوشه را از ظلمت خودت بیرون بیاور. سهروردی گفت «جهان نور است». من میگویم «تو هم بخشی از جهانی». بیست روز گذشت. بیست روز دیگر هم میتواند بگذرد. به شرطی که بیست و یکمین را بنویسی. خسته نباشی..✨
-
روز نوزدهم مبارک. برای امروز سراغ جان استوارت میل میرویم، فیلسوف انگلیسیِ آزادی. جملهی معروفش: «اگر تمام بشریت یک عقیده داشته باشند، و تنها یک نفر عقیدهی مخالف، هیچکس حق ندارد آن یک نفر را ساکت کند.» ✨عنوان امروز: حق با من است، اما...✨ - جان استوارت میل یک حرف ساده زد: آزادی یعنی بتوانی هر حرفی بزنی، حتی اگر همه به تو بخندند. حتی اگر تنها باشی. حتی اگر صد در صد مطمئنی که حق با توست. چون اگر حق با تو باشد، دیگران باید بشنوند. و اگر خطا با تو باشد، تو باید بشنوی تا تصحیح شوی. - راستش من تا پارسال فکر میکردم آزادی یعنی «هر کاری دلم خواست بکنم». اما یک روز توی گروه کلاسی یک بحث درگرفت. دربارهی یک موضوع ساده. من یک نظری داشتم. بقیه نظری دیگر. من شروع کردم به داد زدن. فکر میکردم دارم از حق خودم دفاع میکنم. بعد یکی از بچهها به آرامی گفت: «شارقی، آزادی یعنی تو حرف بزنی، ما هم حرف بزنیم. نه فقط تو.» - همان لحظه یاد جان استوارت میل افتادم. آزادی، انحصارطلبی نیست. آزادی یعنی تحمل شنیدن حرفی که از آن متنفری. یعنی بلرزی ولی بگذاری دیگری حرفش را بزند. یعنی بدانی سکوت کردن دیگران، پیروزی تو نیست؛ زوال جمع است. - فیلسوف شرقی که باشی، میفهمی سختترین جا برای آزادی، خانهی خودت است. آنجا که فکر میکنی حق مطلق با توست. همان جا باید اول از همه، به زن، به بچه، به پدر و مادر، به خواهر و برادرت اجازه بدهی حرف مخالف بزنند. اگر توانستی لبخند بزنی و بگویی «نظرت جالبه، بگو بیشتر»، آن وقت آزاده. نه وقتی توی خیابان شعار میدهی. ✨ امروز با کسی که با تو موافق نیست، بحث نکن. فقط گوش بده. اجازه بده حرفش را تمام کند. بعد اگر خواستی، آرام بگو: «نظر من این است. ممکن است من اشتباه کنم.» ببین چه حسی داری. شاید برای اولین بار حس کنی آزادی، نه یعنی فریاد زدن، که یعنی نفس عمیق کشیدن در میان اختلافها.✨
-
روز هجدهم مبارک. فیلسوف شرقی دیگر به یک روال روزانه تبدیل شده، مثل مسواک زدن، اما با کلمات بیشتر و خمیردندان کمتر ✨عنوان امروز: خمرهنشینِ آزاد✨ - دیوژن یک روز نشسته بود توی خمرهاش (همان تنبلهای بزرگ سفالی). داشت آفتاب میگرفت. اسکندر کبیر، همان کسی که تمام دنیا را گرفته بود، آمد بالای سرش. گفت: «دیوژن، هرچه بخواهی به تو میدهم. از من بخواه.» دیوژن بدون اینکه حتی بلند شود، گفت: «کنار برو، آفتاب مرا نگیری. همین.» - راستش اول بار که این داستان را خواندم، گفتم: «این دیوژن یا دیوانه است یا خیلی چیزها داشته که نخواسته.» اما هر چه بزرگتر شدم، بیشتر فهمیدم شاید دیوژن زرنگترین آدم تاریخ بوده است. - دیروز داشتم توی اتاقم نگاه میکردم. پر بود از چیزهایی که یک بار خریدم، یک بار استفاده کردم، و بعد فراموششان کردم. یک کیف ورزشی که دو سال است نرفتم باشگاه. یک کتاب خودیاری که نصفه رها کردهام. یک جفت کفش که به پايم زخم زد، ولی برای قشنگیاش نگهش داشتم. - ناگهان دیوژن را غبطه خوردم. او هیچکدام از اینها را نداشت. پس هیچچیز هم برای نگرانی نداشت. نه دغدغهی کفشِ تنگ، نه کتابِ نخوانده، نه حسرت باشگاه نرفتن. فقط خمره و آفتاب. و یک آرامش عجیب. - فیلسوف شرقی که باشی، میفهمی دیوژن نمیگوید همه چیز را دور بریز. میگوید ببین واقعاً به چه چیزی نیاز داری. بقیهاش فقط زینت است. زینتها گاهی سنگین میشوند. آن وقت مثل یک خمرهنشین، زیر آوار زینتها له میشوی. ✨امروز یک قفسه از اتاقت را خالی کن. هر چیزی را که یک سال است استفاده نکردهای، بده به کسی که به دردش میخورد. سبک میشوی. شاید به سبکی دیوژن نه، ولی لااقل به سبکی یک فیلسوف شرقیِ بازنشسته. بعد برو پشت بام. آفتاب بگیر. اگر کسی آمد چیزی از تو خواست، بگو: «کنار برو، دارم به دیوژن فکر میکنم.»✨
-
روز هفدهم مبارک ✨عنوان امروز:آب که رفت، رفت✨ - هراکلیتوس میگوید زندگی مثل یک رودخانه است. لحظهای که پای خود را توی آب میگذاری، همان لحظه، آبی که زیر پایت بود، رفته و آب تازهای آمده. یعنی تو حتی در همان یک ثانیه، داری توی یک رودخانهی کاملاً جدید قدم میگذاری. چون آب، لحظهای بند نمیآید. - راستش من تا دیروز فکر میکردم حرف هراکلیتوس یعنی «همه چیز تغییر میکند، هیچ چیز ماندگار نیست». یک حرف غمگینِ تکراری. اما دیشب یک اتفاق ساده افتاد. - رفته بودم سراغ آلبوم عکسهای قدیمی موبایلم. عکسی دیدم از سه سال پیش. همان روز با همان لباس، همان جا، همان خنده. ناگهان گریستم. نه برای اینکه آدمهای آن عکس رفتهاند. برای اینکه منِ آن روز، رفته. دیگر نیست. منِ امروز، یک آدم دیگرم. همین الان هم که دارم این را مینویسم، منِ اول خط رفته، منِ این خط مانده. - هراکلیتوس راست میگفت. آدم نمیتواند دو بار به یک خانه برگردد، چون خودش دیگر آن آدم سابق نیست. به یک دوستی قدیمی سلام میکنی، اما دیگر آن حرفهای سابق را نمیتوانی بزنی. آب رفته. رودخانه عوض شده. تو هم عوض شدهای. - فیلسوف شرقی که باشی، میفهمی غمگین شدن از این تغییر بیهوده است. ولی نادیده گرفتنش هم بیهوده. فقط یک کار میماند: همان لحظهای که پایت توی آب است، خوب حسش کن. چون دیگر تکرار نمیشود. نه آن آب، نه آن پا، نه آن لحظه. ✨ امروز هر کاری میکنی، خوب انجام بده. نه برای خدا، نه برای بقیه. برای اینکه بدانی این لحظه برنمیگردد. اگر چایی میخوری، با حوصله بنوش. اگر با کسی حرف میزنی، گوش بده. اگر زیر بارانی، لذت ببر. هراکلیتوس گفته نمیشود دو بار. من میگویم یک بار هم کافی است، به شرط اینکه باشی. واقعاً باشی. نه بدنت اینجا باشد و ذهنت جای دیگر. تمامش کن. این همان فلسفهای است که موبایل و اینترنت نمیتوانند به تو بدهند. فقط خودت میتوانی.✨