-
تعداد ارسال ها
60 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
تمامی مطالب نوشته شده توسط رائوزین
-
روز بیست و یکم مبارک. ✨عنوان امروز: لیوان آب، همان فلسفه است✨ - یک فیلسوف بزرگ (یادم نیست کی بود) میگفت انسان همیشه به دنبال معنای زندگی میگردد. در کهکشانها میگردد، در کتابهای قطور، در کوهستانها، در نمازهای طولانی. بعد یک روز خسته برمیگردد خانه، یک لیوان آب خنک میخورد، و میفهمد تمام عمر دنبال همین بوده. نه خود آب، که همان حس «آه، چه شد» را. - راستش این بیست و یک روز من تمام عمرم فلسفههای بزرگ را زیر و رو کردم. دکارت گفت «میاندیشم، پس هستم.» نیچه گفت «آنچه نکشد، قویترم میکند.» سهروردی گفت «جهان نور است.» افلاطون گفت «از غار بیرون بیا.» هر کدام یک گوشه از حقیقت را نشانم دادند. - ولی دیشب، ساعت یک و نیم نیمهشب، تشنه از خواب پریدم. رفتم سمت یخچال. چراغ یخچال روشن شد. باد سرد به صورتم خورد. یک لیوان آب خنک برداشتم. یک جرعه. دو جرعه. تمام. نشستم روی زمین آشپزخانه. هوا ساکت بود. سکوت مطلق. فقط صدای یخچال و نفسهای من. - همان جا، وسط آشپزخانه، با آن لیوان خالی در دست، ناگهان همهی فلسفهها دور ریختند. دکارت کجا بود؟ نیچه کجا؟ هیچکدام. فقط یک حس عجیب: «خوب است. نفس میکشم. آب خنک بود. فردا هم یک روز دیگر هست.» -اگر جزئی از فیلسوف شرقی که باشی، آخرش میفهمی بزرگترین فلسفه، همین «خوب است» گفتن است. نه به خوشی ابدی، نه به غم ابدی. فقط به همین الان. به همین نفس. به همین جرعه آب. ✨فلسفه را خواندی؟ بخوان. نیچه را دوست داری؟ دوست داشته باش. ولی هیچکدام را نگذار جای یک لیوان آب خنک وقتی تشنهای. هیچکدام را نگذار جای یک شانهی گرم وقتی تنها هستی. هیچکدام را نگذار جای یک خواب راحت وقتی خستهای. بزرگترین فیلسوف کسی است که بداند چه وقت کتاب را ببندد و برود با نزدیکترین چیزها آشتی کند. حالا برو. یک لیوان آب خنک برای خودت بریز. به سلامتیِ بیست و یک روز فلسفه. به سلامتی فیلسوف شرقی. به سلامتی تو.✨
-
روز بیستم مبارک. بیست روز، بیست فلسفه، بیست دلنوشته. فیلسوف شرقی حالا دیگر یک مردِ میدان است. کلاه فیلسوفیات را بردار و تعظیم کن به خودت. برای امروز، به مناسبت این عدد گرد، سراغ سهروردی میرویم، شیخ اشراق، فیلسوف نور. فلسفهاش ساده است: جهان پر از نور است، از درجات مختلف. بعضی نورها غلیظ و تاریکاند (مثل جسم)، بعضی روشن و شفاف (مثل روح). و کار ما آدمها این است که نور خودمان را پیدا کنیم. ✨عنوان امروز: ذرهی روشن✨ - سهروردی گفت: «جهان، جز نور چیزی نیست.» یک ذره نور هستی، یک ذره نور دیگری، هر کدام در جای خود میدرخشند. فقط بعضیها یادشان میرود که نورند. فکر میکنند تاریکیاند، خاکاند، غماند. - راستش من تمام بیست روزی که این دلنوشتهها را نوشتم، یک جمله توی ذهنم بود: «آیا من فیلسوفم؟» نه کتاب دانشگاهی خواندهام، نه رساله نوشتهام، نه استاد فلسفه بودهام. فقط دخترشارقیام، با یک عالمه سؤالهای ساده و خیارشوری و باران و اتوبوس. - اما دیشب نشستم و نوری را که در این بیست روز تاباندم، نگاه کردم. چند نفر پیام دادند. یک نفر گفت: «این توی دلنوشته رو خوندم، امروز حالم بهتر شد.» یک نفر گفت: «فیلسوف شرقی، فلسفهی من این شد که چای را با حوصله بخورم.» یک نفر خندید، یک نفر گریه کرد. همهشان یک نور کوچک به من برگرداندند. - سهروردی راست میگفت: تو نوری. شاید کوچک. شاید ناپیدا. شاید کسی نبیندت. ولی همین که میتابی، جای تو روشن میشود. فیلسوف شرقیِ بیست روزه، یعنی همین: یک نور کوچک که غلطیدن به پایین تپه را یاد گرفته، اما هنوز روشن است. ✨تو نوری. امروز هم بتاب. لازم نیست چشم کسی را کور کنی. فقط یک لبخند بزن، یک دستی بده، یک خط بنویس، یک گوشه را از ظلمت خودت بیرون بیاور. سهروردی گفت «جهان نور است». من میگویم «تو هم بخشی از جهانی». بیست روز گذشت. بیست روز دیگر هم میتواند بگذرد. به شرطی که بیست و یکمین را بنویسی. خسته نباشی..✨
-
روز نوزدهم مبارک. برای امروز سراغ جان استوارت میل میرویم، فیلسوف انگلیسیِ آزادی. جملهی معروفش: «اگر تمام بشریت یک عقیده داشته باشند، و تنها یک نفر عقیدهی مخالف، هیچکس حق ندارد آن یک نفر را ساکت کند.» ✨عنوان امروز: حق با من است، اما...✨ - جان استوارت میل یک حرف ساده زد: آزادی یعنی بتوانی هر حرفی بزنی، حتی اگر همه به تو بخندند. حتی اگر تنها باشی. حتی اگر صد در صد مطمئنی که حق با توست. چون اگر حق با تو باشد، دیگران باید بشنوند. و اگر خطا با تو باشد، تو باید بشنوی تا تصحیح شوی. - راستش من تا پارسال فکر میکردم آزادی یعنی «هر کاری دلم خواست بکنم». اما یک روز توی گروه کلاسی یک بحث درگرفت. دربارهی یک موضوع ساده. من یک نظری داشتم. بقیه نظری دیگر. من شروع کردم به داد زدن. فکر میکردم دارم از حق خودم دفاع میکنم. بعد یکی از بچهها به آرامی گفت: «شارقی، آزادی یعنی تو حرف بزنی، ما هم حرف بزنیم. نه فقط تو.» - همان لحظه یاد جان استوارت میل افتادم. آزادی، انحصارطلبی نیست. آزادی یعنی تحمل شنیدن حرفی که از آن متنفری. یعنی بلرزی ولی بگذاری دیگری حرفش را بزند. یعنی بدانی سکوت کردن دیگران، پیروزی تو نیست؛ زوال جمع است. - فیلسوف شرقی که باشی، میفهمی سختترین جا برای آزادی، خانهی خودت است. آنجا که فکر میکنی حق مطلق با توست. همان جا باید اول از همه، به زن، به بچه، به پدر و مادر، به خواهر و برادرت اجازه بدهی حرف مخالف بزنند. اگر توانستی لبخند بزنی و بگویی «نظرت جالبه، بگو بیشتر»، آن وقت آزاده. نه وقتی توی خیابان شعار میدهی. ✨ امروز با کسی که با تو موافق نیست، بحث نکن. فقط گوش بده. اجازه بده حرفش را تمام کند. بعد اگر خواستی، آرام بگو: «نظر من این است. ممکن است من اشتباه کنم.» ببین چه حسی داری. شاید برای اولین بار حس کنی آزادی، نه یعنی فریاد زدن، که یعنی نفس عمیق کشیدن در میان اختلافها.✨
-
روز هجدهم مبارک. فیلسوف شرقی دیگر به یک روال روزانه تبدیل شده، مثل مسواک زدن، اما با کلمات بیشتر و خمیردندان کمتر ✨عنوان امروز: خمرهنشینِ آزاد✨ - دیوژن یک روز نشسته بود توی خمرهاش (همان تنبلهای بزرگ سفالی). داشت آفتاب میگرفت. اسکندر کبیر، همان کسی که تمام دنیا را گرفته بود، آمد بالای سرش. گفت: «دیوژن، هرچه بخواهی به تو میدهم. از من بخواه.» دیوژن بدون اینکه حتی بلند شود، گفت: «کنار برو، آفتاب مرا نگیری. همین.» - راستش اول بار که این داستان را خواندم، گفتم: «این دیوژن یا دیوانه است یا خیلی چیزها داشته که نخواسته.» اما هر چه بزرگتر شدم، بیشتر فهمیدم شاید دیوژن زرنگترین آدم تاریخ بوده است. - دیروز داشتم توی اتاقم نگاه میکردم. پر بود از چیزهایی که یک بار خریدم، یک بار استفاده کردم، و بعد فراموششان کردم. یک کیف ورزشی که دو سال است نرفتم باشگاه. یک کتاب خودیاری که نصفه رها کردهام. یک جفت کفش که به پايم زخم زد، ولی برای قشنگیاش نگهش داشتم. - ناگهان دیوژن را غبطه خوردم. او هیچکدام از اینها را نداشت. پس هیچچیز هم برای نگرانی نداشت. نه دغدغهی کفشِ تنگ، نه کتابِ نخوانده، نه حسرت باشگاه نرفتن. فقط خمره و آفتاب. و یک آرامش عجیب. - فیلسوف شرقی که باشی، میفهمی دیوژن نمیگوید همه چیز را دور بریز. میگوید ببین واقعاً به چه چیزی نیاز داری. بقیهاش فقط زینت است. زینتها گاهی سنگین میشوند. آن وقت مثل یک خمرهنشین، زیر آوار زینتها له میشوی. ✨امروز یک قفسه از اتاقت را خالی کن. هر چیزی را که یک سال است استفاده نکردهای، بده به کسی که به دردش میخورد. سبک میشوی. شاید به سبکی دیوژن نه، ولی لااقل به سبکی یک فیلسوف شرقیِ بازنشسته. بعد برو پشت بام. آفتاب بگیر. اگر کسی آمد چیزی از تو خواست، بگو: «کنار برو، دارم به دیوژن فکر میکنم.»✨
-
روز هفدهم مبارک ✨عنوان امروز:آب که رفت، رفت✨ - هراکلیتوس میگوید زندگی مثل یک رودخانه است. لحظهای که پای خود را توی آب میگذاری، همان لحظه، آبی که زیر پایت بود، رفته و آب تازهای آمده. یعنی تو حتی در همان یک ثانیه، داری توی یک رودخانهی کاملاً جدید قدم میگذاری. چون آب، لحظهای بند نمیآید. - راستش من تا دیروز فکر میکردم حرف هراکلیتوس یعنی «همه چیز تغییر میکند، هیچ چیز ماندگار نیست». یک حرف غمگینِ تکراری. اما دیشب یک اتفاق ساده افتاد. - رفته بودم سراغ آلبوم عکسهای قدیمی موبایلم. عکسی دیدم از سه سال پیش. همان روز با همان لباس، همان جا، همان خنده. ناگهان گریستم. نه برای اینکه آدمهای آن عکس رفتهاند. برای اینکه منِ آن روز، رفته. دیگر نیست. منِ امروز، یک آدم دیگرم. همین الان هم که دارم این را مینویسم، منِ اول خط رفته، منِ این خط مانده. - هراکلیتوس راست میگفت. آدم نمیتواند دو بار به یک خانه برگردد، چون خودش دیگر آن آدم سابق نیست. به یک دوستی قدیمی سلام میکنی، اما دیگر آن حرفهای سابق را نمیتوانی بزنی. آب رفته. رودخانه عوض شده. تو هم عوض شدهای. - فیلسوف شرقی که باشی، میفهمی غمگین شدن از این تغییر بیهوده است. ولی نادیده گرفتنش هم بیهوده. فقط یک کار میماند: همان لحظهای که پایت توی آب است، خوب حسش کن. چون دیگر تکرار نمیشود. نه آن آب، نه آن پا، نه آن لحظه. ✨ امروز هر کاری میکنی، خوب انجام بده. نه برای خدا، نه برای بقیه. برای اینکه بدانی این لحظه برنمیگردد. اگر چایی میخوری، با حوصله بنوش. اگر با کسی حرف میزنی، گوش بده. اگر زیر بارانی، لذت ببر. هراکلیتوس گفته نمیشود دو بار. من میگویم یک بار هم کافی است، به شرط اینکه باشی. واقعاً باشی. نه بدنت اینجا باشد و ذهنت جای دیگر. تمامش کن. این همان فلسفهای است که موبایل و اینترنت نمیتوانند به تو بدهند. فقط خودت میتوانی.✨
-
روز شانزدهم برای امروز سراغ ارسطو میرویم، اما نه حد وسط، نه سیاست. برویم سراغ یک حرف ساده و بنیادی: «خودت را بشناس». میگویند این جمله روی در ورودی معبد دلفی نوشته بوده. ارسطو آن را گرفت و عمقش داد. ✨عنوان امروز: من کیستم؟ (نه، شوخی نیست)✨ - ارسطو میگوید قبل از هر فلسفهای، قبل از هر تصمیمی، قبل از هر حرفی که میخواهی به کسی بزنی، اول یک کار بکن: برو یک گوشه خلوت و از خودت بپرس «من کیستم؟» نه شوخی. نه بازی با کلمات. واقعاً بپرس. دوست داری چه کاره بشوی؟ از چه چیزی میترسی؟ چرا دیشب آن حرف را زدی؟ چرا امروز صبح آن کار را نکردی؟ - راستش من تا همین چند وقت پیش فکر میکردم خودم را خیلی خوب میشناسم. گفتم من شارقیام. فلان سال به دنیا آمدهام. فلان جا درس خواندهام. فلان چیز را دوست دارم. فلان چیز را نه. تمام. - اما یک شب از خواب پریدم. خواب عجیبی دیده بودم. در خواب داشتیم با یک آدم غریبه حرف میزدیم. خیلی صمیمی. خیلی راحت. بعد از خواب که پریدم، متوجه شدم آن آدم غریبه... خودم بودم. یک نسخهی دیگر از خودم. نسخهای که شاید دوست دارم باشم، ولی جرات ندارم. - ارسطو میگوید «خودت را بشناس» یعنی همین. یعنی بدانی چه نسخههایی از تو توی گوشههای وجودت قایم شدهاند. نسخهی شجاع، نسخهی ترسو، نسخهی خسیس، نسخهی بخشنده، نسخهی کودک، نسخهی پیر. همهشان تو هستی. شناخت یعنی نترسیدن از زشتیهای خودت و به رخ نکشیدن خوبیهای خودت. - فیلسوف شرقی که باشی، میفهمی سختترین سوال دنیا «من کیستم؟» است. نه ریاضی، نه فیزیک، نه معمای هستی. همین سوال ساده. برو در آینه نگاه کن. یک دقیقه ساکت باش. بعد از خودت بپرس: «کدام نسخهی من امروز دارد به من نگاه میکند؟» اگر توانستی جواب بدهی، به درجهی ارسطو رسیدهای. اگر نه، لااقل شروع کردهای. - فردا صبح، قبل از اینکه گوشی را برداری، دو دقیقه به آینه نگاه کن. نیازی نیست موهایت را شانه کنی. فقط نگاه کن. بپرس: «چطوری؟» و صبر کن تا جواب بشنوی. اگر جواب نداد، فرداش دوباره امتحان کن. خودشناسی یعنی همین صبر کردن کنار آینه. یک روز در آینه، خودت را خواهی دید. آن روز، نیازی به هیچ فلسفهی دیگری نخواهی داشت.
-
روز پانزدهم مبارک. فیلسوف شرقی به نیمهی ماه رسید. ✨عنوان امروز: برو یک کاری بکن✨ - برتراند راسل یک نصیحت ساده به آدمها کرد. گفت: «اینقدر به خودتان فکر نکنید. یک کار جالب پیدا کنید که شما را از درون پر کند.» - راستش همیشه فکر میکردم فلسفه یعنی نشستن و به ناف خودت خیره شدن. یعنی کاشف به عمل آوردن از عمق وجودت. اما راسل آمد و گفت: «نه بابا. برو بیرون. چیزی درست کن. به کسی کمک کن. یک مسئله حل کن. آن وقت میبینی غمهایت کوچک میشوند.» - دیروز یک روز خیلی بد بود. بیانگیزگی، بیحوصلگی، حسی که هیچچیز فایده ندارد. نشسته بودم و داشتم به تهی بودن همه چیز فکر میکردم. همان شوپنهاوریِ خودمان. بعد ناگهان یاد راسل افتادم. بلند شدم. رفتم آشپزخانه. یک غذای ساده درست کردم. خوردم. ظرفها را شستم. کف آشپزخانه را تی کشیدم. - کار مهمی نبود. فلسفی نبود. اما نشستم و به خودم گفتم: «دست کم این کف تمیز شد. یک چیزی درست شد. یک چیزی بهتر از قبل شد.» - راسل راست میگفت. بدترین زندان، زندانی است که تو را درون سرت حبس میکند. و بهترین راه فرار، حرکت است. نه دویدن، فقط یک حرکت کوچک. یک ظرف شستن. یک پیام دادن. یک گلدان آب دادن. یک صفحه خواندن. یک خط نوشتن. مثل همین خطی که الآن داری میخوانی. اگر حس میکنی هیچچیز معنا ندارد، یک کاری بکن. هر کاری. حتی کوچک. چون همین «هر کاری» یعنی تو تصمیم گرفتهای ننشینی تا معنا پیدایت شود. رفتهای دنبالش. و این یعنی فلسفهی عملی. راسل که هشتاد سال از ما جلوتر بود، این را گفته.
-
روز چهاردهم مبارک. ✨عنوان امروز: ولش کن، بذار بره✨ - اپیکتتوس یک عمر برده بود. صاحبش هر روز شکنجهاش میکرد. یک روز پای اپیکتتوس را آنقدر پیچاند که شکست. اپیکتتوس فقط نگاهش کرد و گفت: «گفتم بالاخره میشکند.» بعد رو به صاحبش کرد و گفت: «پای من دست تو بود، شکستی. اما من دست تو نیستم. من مال خودم هستم.» - راستش این جمله را هر روز باید به خودم بگویم. دیروز توی گروه دانشگاهی یک دعوای بیربط شد. یکی به من تیکه انداخت. تا شب داشتم بهش فکر میکردم. با خودم میگفتم: «چه قدر حق دارم، چه قدر بیانصاف بود.» بعد یاد اپیکتتوس افتادم. گفتم: «حرف دیگران دست من نیست. نمیتوانم کنترلش کنم. اما فکر کردن به حرف دیگران دست خودم است. چرا دارم خودم را شکنجه میدهم؟» - فیلسوف شرقی که باشی، میفهمی آدم خیلی از انرژیاش را صرف چیزهایی میکند که یک ریختشان هم دست خودش نیست. هوا که بارانی است، غصه نمیخوری که چرا باران است. قبولش داری. چترت را برمیداری. اما وقتی یک آدم بیادبی میکند، یک هفته خودت را میخوری. اپیکتتوس میگوید: «مثل باران نگاهش کن. باران که انتخاب نمیکند ببارد یا نه. بعضی آدمها هم همین طورند. تو فقط چترت را بردار و برو. بقیهاش مال خودشان.» ✨امروز یک لیست دو ستونی درست کن. ستون اول: چیزهایی که دست توست (مثل فکرت، حرفت، انتخابهای کوچکت). ستون دوم: چیزهایی که دست تو نیست (مثل نظر بقیه، آب و هوا، ترافیک، گذشته، آینده). هر چی توی ستون دوم است را ول کن. بذار بره. انرژیات را بگذار برای ستون اول. اگر بتوانی این کار را بکنی، از اپیکتتوس هم رواقیتر شدهای. اگر نتوانستی، لااقل میدانی مشکل از کجاست. شروعش همین دانستن است.✨
-
روز سیزدهم مبارک. فیلسوف شرقی وارد عدد نحس شد، ولی نحسی را هم میتوان فلسفه کرد. برای امروز سراغ «فردریش نیچه» میرویم (دوباره، اما این بار با مفهومی دیگر). جملهی معروفش: «عشق به سرنوشت» (Amor Fati). یعنی نه تنها سرنوشتت را تحمل کن، که عاشقش باش. حتی قسمتهای زشتش را. حتی روزهایی که همه چیز بر وفق مراد نیست. ✨عنوان امروز: عاشق همین روزِ بد✨ - نیچه یک جمله دارد که به نظرم سختترین جملهی تمام فلسفه است. میگوید: «Amor Fati» یعنی «عشق به سرنوشت». نه اینکه بگویی «چارهای نیست، تحمل میکنم». نه. بگویی «چه خوب شد که این اتفاق افتاد». حتی اگر بد بوده باشد. حتی اگر دل تو را شکسته باشد. حتی اگر پولت رفته باشد. بگویی «آفرین بر سرنوشت، دقیقاً همان چیزی بود که نیاز داشتم». - راستش وقتی اول بار این را خواندم، گفتم: «نیچه جان، یا تو دیوانهای یا من نفهمیدم.» چطور کسی میتواند عاشق روزی باشد که توی ترافیک مانده، رئیس دعوایش کرده، ناهارش نسوز بوده، و برف هم آمده؟ - اما دیشب یک اتفاق افتاد. صبح قرار مهمی داشتم. دیر بیدار شدم. اتوبوس را از دست دادم. زیر باران خیس خوردم. به قرار نرسیدم. برگشتم خانه. عصبانی بودم. ناگهان یاد نیچه افتادم. به خودم گفتم: «باشه ببینم، اگر فیلسوف شرقی بود، الان چه میکرد؟» - رفتم حمام. لباس عوض کردم. چایی درست کردم. باران را از پشت پنجره نگاه کردم. یک صفحه کتاب خواندم که دو ماه بود خاک میخورد. یک پیام به یک دوست قدیمی دادم که فراموشش کرده بودم. ساعت ۱۱ شب فهمیدم اگر آن قرار رفته بودم، هیچکدام از این چیزهای کوچکِ خوب اتفاق نمیافتاد. - نه اینکه بگویم خوشحالم از دیر رسیدن. میگویم شاید سرنوشت گاهی دارد از ما یک جور دیگری مراقبت میکند. جوری که خودمان نمیفهمیم. نیچه میگفت عاشقش باش. من میگویم لااقل آشتی کن با آن. شروعش همین است. ✨ فردا اگر اتفاق بدی افتاد، یک نفس عمیق بکش و بگو: «ببینم، چه خوبی میتواند توی این باشد؟» اگر پیدا کردی که چه بهتر. اگر نه، لااقل داری مثل نیچه فکر میکنی. و بودن در جمع فیلسوفان بزرگ، به تنهایی یک خوبی بزرگ است. نه؟✨
-
روز دوازدهم مبارک. فیلسوف شرقی دیگر دارد به یک عادت تبدیل میشود؛ مثل ناخنجویدن، اما باکلاستر. برای امروز سراغ ژان پل سارتر میرویم و جملهی معروفش: «دیگری جهنم است» (L'enfer, c'est les autres). سارتر میگوید ما همیشه در نگاه دیگران گرفتاریم. آنها ما را قضاوت میکنند، تعریف میکنند، در یک قالب میریزند. و ما نمیتوانیم بگوییم «من آن چیزی نیستم که تو میبینی». ✨عنوان امروز:چشمهای تو، زندان من✨ - سارتر یک نمایشنامه نوشت به اسم «در بسته». سه آدم مرده را توی یک اتاق جمع میکند. هیچ دری هم نیست. آنها مجبورند برای همیشه به هم نگاه کنند و همدیگر را قضاوت کنند. یک لحظه یکی از آنها میگوید: «چه نیازی به شعلههای جهنم است؟ دیگری، همین دیگری کافی است.» - راستش من تا همین چند وقت پیش فکر میکردم سارتر اغراق میکند. گفتم مگر نگاه دیگران چه قدر مهم است؟ اما یک روز توی مهمانی فامیل، عمهام به من گفت: «تو که همیشه ساکتی، نکته افسردهای؟» خواستم بگویم نه عمه، من فقط حرفی ندارم. اما نتوانستم. از آن روز، هر بار که سکوت میکنم، یاد حرف عمه میافتم. یعنی نگاه او شده یک زندان برای من. من دیگر نمیتوانم راحت سکوت کنم، بدون اینکه فکر کنم «حالا دیگران چه فکری میکنند؟» - سارتر راست میگفت. جهنم، همیشه آتش نیست. گاهی یک نگاه است. یک قضاوت کوچک. یک برچسب که دیگران به تو میزنند و تو نمیتوانی بکنیاش. فیلسوف شرقی که باشی، میفهمی بدترین زندان، زندانی است که تو را در قاب چشم دیگران حبس میکند. - من هنوز یاد نگرفتهام از این زندان فرار کنم. ولی لااقل سارتر را خواندهام. میدانم که این دیوارها را دیگران ساختهاند، نه من. شاید یک روز بتوانم بگویم: «به جهنم که چه، به نگاه شما چه.» آن روز، فیلسوف شرقی واقعاً آزاد شده است. ✨نتیجهی اخلاقی اگر نگرانی چه فکری میکنند، یعنی هنوز آزاد نیستی. آزادی واقعی وقتی است که آنقدر نیستی که حتی نگران نباشی چه فکری میکنند. یا به قول خودمان: «هر که را غمزهی تو کشت، چه پیش چه پس؟» ببخشید، نشد که نشد. فیلسوف شرقی گاهی شاعر هم میشود.✨
-
#پارت24 افکارم رو پس زدم ، فوری گوشی خودمو به شارژ زدم. لباس های خودمو عوض کردم با یه لباس خونگی ، یه لباس گلبهی رنگ و شلوار سفید دم پا گشاد. موهامو باز کردم ، دوباره بافتم . به سمت اتاق رفتم ، هنوزم خوابیده بودن . نیرا و آریان نیومده بودن ، پس شروع کردم وسایل هارو آوردن .. ساک ها توی هال مونده بودن ، رفتم اتاقهایی که داشت لوازم و لباس های بچه هارو برداشتم به اتاق خودشون بردم .. ولی هرچه قدر گشتم .. نتونستم .. لوازمی که نیاز داشتم برای فردا پیدا کنم .. خدایا کجا گذاشتمشون؟ چرا یادم نمیاد ؟نکنه یه اتفاقی واسه اون ساک ها بیوفته؟ اگر بیوفته که تمام زحمت هایی که کشیدم تموم میشه. یهویی یادم افتاد توی ماشین پژار هست لعنتی .. رفتم سمت اتاقی که داخلش پژار و آرمن بودن .. تا خواستم در اتاق رو باز کنم ، یهویی صدای دادی از داخل اتاق شنیدم .. جرئت پیدا کردم و بازش کردم .. دیدم آرمن داره داد میزنه .. پژار داره تلاش میکنه بفهمه چرا داره داد میزنه .. جایی که بخیه خورده بالاش داره به شکل عجیبی داره در میاد به طریقی که انگار یکی داره روش چیزی مینویسه و دقیقا حدسم هم درست بود.. این کلمه « וירה» بود .. نزدیک آرمن شدم ، شونه هاشو چسبیدم و کمی تکونش دادم تا بتونه به خودش بیاد . گفتم: «آرمن... صدامو میشنوی؟ آرمن بیدار شو .. آرمن عزیزم این یه کابوسه عزیزم پاشو.» پژار :«چه اتفاقی داره براش می افته ؟ چرا داره اینجوری میشه؟ این کابوس نیست آوین یه کاری کن که بتونه بیدار شه .. آوین زود باش .» نمیخواستم پژار بدونه چیکار میخوام کنم ولی مجبور بودم ، نشستم کنار آرمن ، دستم رو روی قسمت سوختگی که داشت بیشتر میشد ، گذاشتم .. شروع کردم به خوندن ورد : הו אלוהי האהבה, הו אלוהי הטוב... עזור לי... כדי שאוכל להושיע מישהו משושלתי ודמי... אמן. چندین بار خوندم .. و آروم گرفت و سوختگی در همین حد موند ، انگار که فقط به حالت نوشته ای بالای زخم یه اسم نوشته شده بود . حالت تتو به خودش گرفته بود ، ولی میشد فهمید که سوختگی به وجود اومده . دوباره یه صدایی از آرمن در اومد .. ولی بعدش سفیدی چشماش مشخص شد و دوباره بیهوش شد. دیگه دادی نزد .. نفس آرومی گرفتم .. نگاهش کردم .. صدای پژار اومد که با حالت متعجب پرسید:«چیکار کردی؟.. چیکارش کردی؟» «هیچ کاری نکردم بهتری ندونی چیکار کردم .. به بچه ها نگو..» اومد جلوتر .. با صدای بلند گفت :«آوین،همین الان .. همین الان داشت داد میزد .. میفهمی؟ همین الان داشت از سوختگی زیاد گریه میکرد. » نفسی گرفتم از اتاق بیرون رفتم .. صدای قدم های پژار پشت سرم اومد. «با تو هستم، چیشده ؟ به من که هیچی نمیگی لامصب بگو الان چی میشه؟ این بلاها داره به خاطر چی سرش میاد ها؟ چرا هیچی نمیگی؟» جوابی ندادم .. فرار میکردم از جواب دادن بهش چیبگم؟ یه لیوان آب پر کردم و شروع کردم به ورد خوندن ، فوت کردم به آب . پژار دیگه حرفی نمیزد .. فقط نگاه میکرد از کیفم یه معجونی برداشتم و با آب توی دستم قاطی کردم . به سمت اتاق رفتم که بازوم توسط پژار کشیده شد ، برگشتم نگاهش کردم .. چهره خسته ای داشت .. نگران بود .. معلوم بود که میخواد چی بگه .. «بچه ها جمع بشن .. به همه میگم .. قول میدم.» هنوزم بازوم توی دست پژار بود .. انگار که اطمینانی توی چشمام دید که بازومو ول کرد. رفتم سمت اتاق .. شروع کردم به خوروندن آب به آرمن .. وقتی مطمئن شدم که میتونه آروم نفس بکشه .. رفتم از اتاق بیرون . رفتم توی هال که دیدم که پژار اون وسط نشسته داره سیگار میکشه نمیخواستم باهاش همکلام بشم .. اصلا وقت نشد این سوئیتی که اومدیم نگاه درست حسابی بندازم .. خونه قشنگی بود 4 تا اتاق داشت .. آشپزخونه بزرگی داشت ، کاغذ دیواری های زرشکی داشت ، پنجره های بزرگی داشت که رو به جنگل بود .. خیلی خوشگل بود .. سمت آشپزخونه رفتم ، توی سماور آب ریختم .. منتظر موندم که پر باشه .. دوباره نگاهی به پژار انداختم ... بازم سیگار داشت میکشید .. میخواستم بهش بگم .. ولی بهتر بود همه باهم باشن تا بگم .. وگرنه .. ممکن بود حس کنن دارم پنهان کاری میکنم ..
- 26 پاسخ
-
- 4
-
-
- ماوراء طبیعی
- کمدی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
روز یازدهم ✨عنوان امروز: نی، من و تو✨ - مولانا میگوید: «بشنو از نی چون حکایت میکند، از جداییها شکایت میکند.» نی را از نیستان بریدهاند. به همین دلیل هر وقت میزنیش، آوازش غمگین است. نی دارد از روزگار دوری میگوید. از جایی که دیگر نیست. - راستش تا دیروز فکر میکردم منظور مولانا از نی، فقط نیستان است. یک جای فیزیکی، یک مبدأ ازلی. اما دیشب نشسته بودم پای پنجره. یک دفعه یاد یک رفیق قدیمی افتادم که دیگر نه با من قهر است، نه آشتی. فقط... نیست. آنقدر از هم دور شدهایم که حتی ناراحتیاش را هم نمیتوانم بریزیم روی شانهاش. - همان لحظه گفتم: «این هم یک جور نیستان است. یک جایی که من از آن جدا شدهام.» - مولانا میگفت هر کسی دور از ریشهاش ناله میکند. شاید ریشهی من فقط یک مکان جغرافیایی نباشد. ✨یک آدم باشد✨. یک خاطره. یک نسخهی قدیمی از خودم که دیگر آن نیستم. و من هر روز، مثل نی، بیاختیار آواز جدایی میخوانم. نه با نی، با دلنوشتههای فیلسوف شرقی. - فلسفهی شرقیِ مولانا توی همین جمله خلاصه میشود: «بازگرد، بازگرد، هر آنچه هستی بازگرد.» یعنی بپذیر که جدا شدهای، ولی راه برگشت را گم نکن. من هنوز دارم نیستان گمشدهام را میگردم. شاید توی همین انجمن، توی همین تاپیک، یک روز پیدایش کنم. ✨نتیجهی امروز ما از این دلنوشته؟ گاهی دلت میگیرد و نمیدانی چرا. شاید چون از چیزی جدا شدهای که حتی اسمش را هم یادت نیست. همان وقت، خودت میشوی یک نی. بزنش. بنویس. بخون. لااقل صدا داری. فلسفه یعنی همین: از دردت یک آواز ساختن، نه یک قرص خواب.✨
-
روز دهم مبارک. فیلسوف شرقی به دو رقمی شدن رسید. ده روز، ده فلسفه، ده دلنوشته. تبریک میگویم به خودم. ✨عنوان امروز: بدبینیِ خوشمزه✨ - شوپنهاور یک عمر غر زد. میگفت آدمیزاد محکوم به رنج است. هر آرزویی که برآورده شود، یک آرزوی جدید میآید. مثل سگِ تشنهای که به جای آب، دنبال سایهی خودش میدود. گفت زندگی مثل آونگ است بین درد و ملال. یکی را که فرار کنی، میافتی توی آن یکی. - راستش همیشه از شوپنهاور فرار میکردم. گفتم این آدم چه حرفهای افسردهکنندهای میزند. اما یک شب که بیخوابی امانم را بریده بود، رفتم سراغ کتابش. با خودم گفتم: «اجازه بده ببینم حرفت برای چه روزهایی خوب است.» - آن شب فهمیدم شوپنهاور نگفته زندگی فایده ندارد. گفته توقع نداشته باش همیشه خوشحال باشی. توقع را که کم کنی، خیلی از غمها خودشان میروند. من منتظر بودم یک اتفاق بزرگ بیفتد و خوشبخت شوم. شوپنهاور آمد و گفت: «آهای فیلسوف شرقی، هیچ اتفاق بزرگی نمیافتد. خوشبختی یعنی نداشتن درد. نه چیز دیگر. حالا اگر امروز سرت درد نمیکند، خوشبختی را تحویل بگیر.» - راست میگفت. امروز نه دندم درد میکند، نه کسی به من بیمحلی کرده، نه ناهارم سرد بود. یعنی ✨خوشبختم✨؟ به روایت شوپنهاور: بله. به روایت خودم: نه، هنوز جای شک دارد. فیلسوف شرقیِ بدبین هم که باشی، آخرش یک لبخند تهش دارد. ✨چه نتیجه ای گرفتیم؟ شوپنهاور گفته بود در آخر عمر به سگش نگاه میکرد و میگفت: «تو از من خوشبختتری، چون نگران آینده نیستی.» ما که نه شوپنهاوریم، نه سگ. ما فیلسوف شرقیایم. میتوانیم گاهی مثل شوپنهاور غر بزنیم، گاهی مثل سگ به یک استخوان خوشحال باشیم. حد وسطش را ارسطو گفت، یادتون هست؟✨
-
روز نهم ✨عنوان امروز: خدایی که توی ازدحام گم شد✨ - نیچه یک روز با ناراحتی گفت: «خدا مرده است.» بقیه فکر کردند یک آتئیست دیگر به دنیا اضافه شده. اما نیچه بعدش یک جملهی مهمتر دارد: «و ما او را کشتیم.» - منظورش این بود: آدمهای جدید آنقدر درگیر گوشی، پول، مد، شایعه، رقابت، و ترس شدهاند که دیگر جایی برای هیچ «چیز مقدسی» باقی نمانده. خدا از همان درِ پشتیِ بیتوجهی رفت بیرون. کسی هم نفهمید. - راستش دیشب یک فیلم نگاه میکردم. وسط فیلم، تبلیغ آمد. یک خواننده با شلوار پاره داشت یک نوشیدنی انرژیزا را به آسمان تعریف میکرد. یکدفعه فکر کردم: «ما چه جایگزینهای مسخرهای برای خدا پیدا کردهایم.» یکی پول را خدا کرده، یکی مد را، یکی لایک اینستاگرام را. نتیجهاش هم این همه آدم خسته و پوک. - من که نمیخواهم بگویم برو کلیسا یا مسجد. حرفم این است: آدم چیزی لازم دارد که به خاطرش صبح از خواب بیدار شود. چیزی که بزرگتر از خودش باشد. نیچه میگفت حالا که خدا رفته، خودت باید ابرانسان بشوی. اما فیلسوف شرقی میگوید: «آقای نیچه، ما که هنوز نفهمیدیم ابرانسان چه شکلی است. بیا اول یاد بگیریم زیر باران راه برویم بدون اینکه چتر گوشی دستمان باشد.» ✨نتیجهی امروز این کار: من به جای ابرانسان شدن، یک کار کوچک میکنم. هر روز صبح پنج دقیقه به هیچی فکر نمیکنم. فقط مینشینم و نفس میکشم. اگر اسم این را بگذاری خدا، که چه بهتر. اگر نه، بگذار اسمش را «همان چیز بزرگ گمشده». لااقل این پنج دقیقه، کسی نکشته.✨
-
سلاممم واهاییی عرررر چه خوب بود پارت آخرت
حالا شدی ماهیِ مهرداد>>>>
😭😂 منو تنها بذار با احساسات خودمم سر شبی چرا خوندم اصلا :)))
-
سلاممم خوشگل خانمم>>>
داشتم دلنوشته هاتو میخوندم شماره "سیصد و بیست و چهارمین متن نیمهشب "
خیلی دوست داشتم >>> اجازه هست که متنش رو کپی کنم و با اسمی که میخوام ذکر کنم همین اسم خودت هست .
آیا اجازه هست؟ اگر نیست که با گل و شیرینی بیشتری خدمت برسیم شاید اجازه داده شد 😔😭😂✨️
-
زننننن یعنی چی بعد یهو؟؟؟ خب بقیه اش لعنتی :(💔😭😂
آخ آخ این قسمت (سوگند به نامت که تو آرام منی، زیر رگبار زمانه تو فقط یار منی)
-
سلام قشنگممم >> انتشار رمانت رو تبریک میگمم🤍✨️
-
#پارت23 آخر سر که بخیه آخر رو زد با قیچی ادامه نخ رو برید ، نفسش رو به بیرون فوت کرد ، گفت: «تموم شد. ولی خیلی خون از دست داده. باید هوشیار بمونه. نباید بذاریم بخوابه، ممکنه بازم تب کنه که عادیه.. منم با آریان میرم ببینم میتونم وسایل دیگه ای بگیرم برای ضد عفونی و حالش پیدا کنیم یا نه . » سرم رو تکون دادم. گفتم: «سعی میکنم بیدارش نگهدارم. تو برو بیرون استراحت کن و نیرا ممنونم.» نیرا وسایل رو جمع کرد . لبخندی زد و رفت بیرون. من و پژار کنار آرمن موندیم. از اتاق رفتم بیرون و تارا رو صدا کردم که لباس هایی که جمع کرده بیاره و بهم بده. تارا لباس هایی که آورده بود نگاه کردم ، یه ست سیاه شومیز و شلوار همراهش ، که اتفاقا به آرمن خیلی میاومد چون پوست سفیدی هم داره بهش میاومد. خودِ تارا هم لباس های خودش روعوض کرده بود. زمانی که از ماشین پیدا شدیم ، خیس آب شده بود ولی موهاش هشک کرده بود هنوزم نمی داشت موهاش. «ممنونم تارا .. فقط یه چیزی میتونی یه غذایی درست کنی تا بخوریم؟ هرچی لازم داری برو بخر و باهم حساب میکنیم با هرمز برو ، اومدنی چند دست لباس هم بخر ممکنه جاهایی باز باشه این وقت شب .. برای آرمن میخوام .. چون با خودش نتونست لباس بیاره حداقل اینجا داشته باشه. » تارایی که داشت تا الان بهم گوش میداد گفت :« آره حتما آوین چرا که نه ؟ باشه عزیزم. شما با پژار مراقبت کنید از آرمن . شاید سلیقه منو دوست نداشته باشه برای لباس..» «اتفاقا تو سلیقه خوبی داره .» «باشه پس .. سه دست لباس خوبه ؟» داخل اتاق برگشتم ، کیفم رو از ساک برداشتم .. کیف پولم رو دادم به تارا. «بگیر تارا تمام رمز هر کارت 5485 هست عزیزم. لباس راحتی براش بگیر 3 دست ، دو دست هم لباس بیرون چون این لباسش .. مجبور شدیم با قیچی پاره اش کنیم ، دیگه خودت میدونی کمی هم لوازم آرایشی و نوار بهداشتی هم بگیر بیا. ممکنه لازمش بشه.» تارا سر تکون داد و خواست چیزی بگه گفتم«برای سوئیت هم از همین کارت استفاده کن ، برای چندین روز مواد غذایی بخر.» تارا هیچی نگفت ، اومد نزدیک تر و بغلم کرد .. «آوین میدونم که تو میتونی مدیریت کنی همه چیز هایی که داره اتفاق میافته .. ولی لازم نیست همه چیز رو به دوش بکشی ، هر اتفاقی بیوفته من کمکت میکنم ، ما همگی یه تیم هستیم یادت که نرفته نه ؟.» منم متقابل بغلش کردم و نفس عمیقی کشیدم .. بعد این همه تنش نیاز داشتم نفس عمیقی بکشم .. چند ثانیه توی همین حالت موندیم که تارا گفت:«آخیش شارژ شدم دختری خب من با هرمز برم خدافظ آوین. پژار خدافظ.» یه دستی تکون دادم ، به اتاق برگشتم .. دیدم پژار کنار آرمن خوابش برده با همون لباس ها ، خیس بود ، امیدوارم که سرمایی نخوره .. چون توی کارهایی که میخوام انجام بدم .. لازمش دارم . هرجوری که شده باید این کار انجام بشه وگرنه اوضاع به حالت بدی پیش میره من به مهتاب قول دادم .. لعنتی ..
- 26 پاسخ
-
- 6
-
-
-
- ماوراء طبیعی
- کمدی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :