-
تعداد ارسال ها
227 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
2
تمامی مطالب نوشته شده توسط Nil
-
رمان سیاه قلب | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
Nil پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت سی و پنجم از اون اتفاق ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯ گذشته بود ﺑﺎ ﻣﺮﺍﻗﺒﺖ ﻫﺎﯼ مداوم ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺯﻭﺩ ﺧﻮﺏ ﺷﺪﻡ. امروز هم تولد تمنا بود. خانوادش و ماهیار براش یه جشن سوپرایزی تدارک دیده بودن و وظیفه ی پرت کردن حواس تمنا هم با من بود. دست تمنا رو با زور همراه خودم کشیدم تو بوتیک لباس مجلسی. -بیا دیگه تمنا،چقدر غور میزنی اخه تو؟قول میدم که این اخرین مغازه باشه. به خرید های توی دستش اشاره کرد و زار زد. -میکا این دوازدهمین بوتیکیه که میریم،بابا یه چیز انتخاب کن دیگه،تو میخواستی برای جشن عقد داداشت لباس بخری اون وقت من بیشتر از تو خرید کردم. زیر لب زمزمه کردم: -برای همین خدا رو شکر میکنم دیگه لباست هم خودت داوطلبانه گرفتی. -چیزی گفتی. -نه عزیزم بیا بریم. قرار بود سر ساعت هفت تمنا رو ببرم سالنی که گرفته بودن. تمنا صدام زد: -میکا این چطوره؟ با چشم های گرد شده به دکلته قرمزی که دامن کلوش لخت بلند داشت نگاه کردم و گفتم: -دیونه شدی دختر؟من اگه با این هیکلم همچین لباسی رو توی جشن دادشم بپوشم جشنش بهم میخوره،تو منو با اندام خودت یکی دیدی؟این بالا تنش خیلی بازه. -میکا این کت هم داره ببین،به خدا همین خوبه،کتشم روش میپوشی درش نمیاری،بیا برو بپوش،خواهش میکنم. صدای پیام گوشیم بلند شد. ناچار لباس رو از دست تمنا گرفتم و داخل اتاق پرو شدم. سریع گوشی رو باز کردم و متن پیامم رو خوندم،ماهیار بود. -کارها تمومه،تا نیم ساعت دیگه اینجا باشید. تمنا در اتاق پرو رو زد. -میکا پوشیدی؟ نالیدم: تمنا نمیشه… نذاشت حرفم کامل شه،داد زد: -بپوشش،زود باش. دیر شده بود به ناچار همون لباسو تنم کردم. -
رمان سیاه قلب | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
Nil پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت سی و چهام (ﻣﻴﻜﺎ) ﺍﺭﻭﻡ چشم هام رو از هم ﺑﺎﺯ ﻛﺮﺩﻡ،ﺳﺮﻡ خیلی ﺩﺭﺩ ﻣﻴﻜﺮﺩ،چشمام و ﮔﻠﻮم هم ﻣﻴﺴﻮﺧﺖ،ﺍﻃﺮﺍﻓﻮ ﻧﮕﺎﻩ ﻛﺮﺩﻡ،ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﺳﻔﻴﺪ ﺑﻮﺩ،ﻣﻦ ﺑﻴﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺑﻮﺩﻡ!ﺍﻣﺎ کی ﻣﻨﻮ ﺍﻭﺭﺩﻩ ﺑﻮﺩ؟ ﺩﺭ اتاق ﺑﺎﺯ شد،ﺳﺮﻣﻮ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﺳﻤﺖ ﺩﺭﻛﻪ ﺩﻳﺪﻡ ﻟﻮﺩﻭﺱ ﺧﺮ ﺧﻮﺩﻣﻮﻧﻪ،ﭘﺲ ﺍﻳﻦ ﻣﻨﻮ ﺍﻭﺭﺩﻩ بیمارستان؟ ﺍﻭﻣﺪ ﺟﻠﻮ که چشم های بازم رو دید. -بهوش اومدی؟ﺣﺎﻟﺖ ﺧﻮﺑﻪ؟ -ﻣﺮﺳﻲ ممنون،ﺧﻮﺑﻢ،ﻓﻘﻂ چشم هام و ﮔﻠﻮﻡ ﻣﻴﺴﻮﺯﻩ. -ﻃﺒﻴﻌﻴﻪ،ﺧﻴﻠﻲ ﻭﻗﺖ ﺑﻮﺩ که ﺗﻮ ﺳﺮﻣﺎ مونده ﺑﻮﺩﯼ،ﺳﺮﻣﺎ ﺧﻮﺭﺩﯼ. ﮔﻮﺷﻴﺸﻮ برداشت و ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺗﻮ ﺟﻴﺒﺶ. ﻳﻌﻨﻲ من ﺑﺎﻳﺪ ﺍﺯﺵ ﺗﺸﻜﺮ ﻛﻨﻢ؟ با منو من گفتم: -ﻣﻦ .....ﻣﻦ ﺑﺎﻳﺪ .....باید ﺍﺯﺕ ﺗﺸﻜﺮ ﻛﻨﻢ ﻛﻪ ﻣﻨﻮ رسوندی به بیمارستان. پوزخندی بهم زد. -ﻫﻪ،ﻻﺯﻡ ﻧﻴﺴﺖ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺗﺸﻜﺮ کنی،ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺘﺎﺕ ﺗﺸﻜﺮ ﻛﻦ،ﻭﺍﻗﻌﺎ ﻛﻪ تو ﺧﻮﺩ ﺧﻮﺍهی،ﺍﻭن ها خیلی ﻧﮕﺮﺍﻧﺖ ﺑﻮﺩﻥ،ﭼﺮﺍ ﻣﻮﻧﺪﯼ ﺗﻮ ﺳﺮﻣﺎ؟باید میرفتی ﺧﻮﺍﺑﮕﺎﻩ،ﺗﻮ ﻓﻘﻂ ﺑﻪ ﻓﻜﺮ ﺍﺯﺍﺭ اذیت ﺍﻭﻧﺎیی،ﻣﻴﺪﻭﻧﻲ ﭼﺮﺍ؟ﭼﻮﻥ ﻗﻠﺒﺖ ﺳﻴﺎﻫﻪ،ﺳﻴﺎﻩ. این حرف رو زد و ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺭﻓﺖ. ﻭﺍ ﺍﻳﻦ ﭼﺶ ﺑﻮﺩ؟ ﺑﻴﺨﻴﺎﻝ،ﻳﻪ ﭘﺮﺳﺘﺎﺭ ﺍﻭﻣﺪ داخل و چند تا ﻗﺮﺹ ﺑﻬﻢ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺳﺮﻣﻢ ﻛﺸﻴﺪ. -ﺩﺍﺭﻭ ﻫﺎﺗﻮ ﻛﻪ ﺧﺮﻳﺪﯼ ﺑﺎﻳﺪ ﺳﺮﻭﻗﺖ ﺑﺨﻮﺭﯼ ﻓﻬﻤﻴﺪﯼ؟ ﺍﺭﺍﻡ که تازه وارد اتاق شده بود جوابش رو داد: -ﺧﻴﺎﻟﺘﻮﻥ ﺭﺍﺣﺖ ﺧﺎﻧﻮﻡ ﭘﺮﺳﺘﺎﺭ،ﺍﮔﻪ ﻧﺨﻮﺭﻩ هم ﺑﺎﺯﻭﺭ ﺑﻬﺶ ﻣﻴﺪﻡ. -ﺧﻮﺑﻪ. ﺍﺭﺍﻡ رو به من پرسید: -ﺧﻮبی؟ -ﺍﺭﻩ ﺧﻮﺑﻢ،ﻣﻤﻨﻮﻥ ﻛﻪ ﭘﻴﺸﻢ ﻣﻮﻧﺪﯼ،ﺑﻘﻴﻪ ﻛﺠﺎﻥ؟خیلی ﺑﺨﺎﻃﺮ ﻣﻦ ﺣﺮﺹ ﺧﻮﺭﺩﻳﻦ ﻧﻪ؟ﻣﻨﻮ ببخشین،ﺧﻮﺍﻫﺶ ﻣﻴﻜﻨﻢ. -ﻫﻲ ﻣﻴﻜﺎ،ﺟﻤﻊ ﻛﻦ ﺍﻳﻦ ﺍﺷﻜﺎﺭﻭ،ﭼﻴﺰﯼ ﻧﺸﺪﻩ ﻛﻪ ﭼﺮﺍ ﻧﻴﻮﻣﺪﯼ ﺳﺮ ﻛﻼﺱ؟ﺗﻮ ﺳﺮﻣﺎ چی ﻛﺎﺭ ﻣﻴﻜﺮﺩﯼ؟ -ﻳﻪ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﺍﺯ بغلم ﺭﺩ ﺷﺪ ﻭ ﺍﺏ و ﮔﻼﺭﻭ ﭘﺎﭼﻴﺪ ﺑﻬﻢ،ﻣﻨﻢ ﺑﺎ ﻟﺒﺎس هاﯼ ﺧﻴﺲ ﻧﺘﻮﻧﺴﺘﻢ ﺑﻴﺎﻡ سر کلاس،ﻛﻠﻴﺪ ﺧﻮﺍﺑﮕﺎﻫﻢ ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ ﻛﻪ ﺑﺮﻡ ﺍﻭﻧﺠﺎ. -ﺧﺪﺍ ﺑﻬﺖ ﺭﺣﻢ ﻛﺮﺩ ﻛﻪ ﻳﺦ ﻧﺰﺩﯼ دختر. -
درخواست نقد رمان و داستان | انجمن نودهشتیا
Nil پاسخی برای سادات.۸۲ ارسال کرد در موضوع : صفحه نقد رمان ها
سلام شب بخیر در خواست نقد رمانم رو داشتم. -
رمان سیاه قلب | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
Nil پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت سی و سوم -ﺍﺯ ﺍﻭﻝ ﺍﻳﻨﻮ ﻣﻴﮕﻔﺘﻴﻦ ﺩﻳﮕﻪ. با بچهها ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩﻳﻢ به ﺳﻤﺖ ﻣﺮﺍﻗﺒﺖﻫﺎﯼ ویژه ﻛﻪ ﺗﻮ ﺭﺍﻩ ﺭﻭ ﺩﺧﺘﺮها ﺭﻭ ﺩﻳﺪﻳﻢ. ﭼﺸﻤﺎﯼ ﻫﻤﺸﻮﻥ ﺍﺯ ﮔﺮﻳﻪ ﺯﻳﺎﺩ ﻗﺮﻣﺰ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ. -ﺳﻼﻡ ﺧﺎﻧﻮﻣﺎ چی ﺷﺪﻩ؟ ﻧﻴﻜﺎ ﺑﺎ ﺑﻐﺾ جواب داد: -ﺍﺯ ﻛﻼﺱ ﻛﻪ ﺍﻭﻣﺪﻳﻢ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺑﺪﻥ ﺑﻲ ﺟﻮﻧﺸﻮ ﺭﻭ ﻧﻴﻤﻜﺖ بغل ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ پیدا کردیم،زمان زیادی ﺑﺎ ﻟﺒﺎس ﺧﻴﺲ ﺗﻮ ﺳﺮﻣﺎ مونده ﺑﻮﺩﻩ،ﻛﻢ ﺧﻮنی هم ﺩﺍﺭﻩ،ﺑﺪﻧﺶ ﻳﺦ ﺯﺩﻩ بود. ﺩﺭ ﺍﺗﺎﻕ ﺑﺎﺯ ﺷﺪ ﻭ ﺩﻛﺘﺮ بیرون ﺍﻭﻣﺪ. ﻫﻤﻪ جلوی دکتر جمع شدیم که پرسیدم: -چی ﺷﺪه ﺍﻗﺎﯼ ﺩﻛﺘﺮ؟ -ﭼﻴﺰﯼ ﻧﻴﺴﺖ،خداروشکر ﺑﻪ موقع ﺭﺳﻮﻧﺪﻳﻨﺶ بیمارستان،ﺑﻬﺶ دارو و ﺍﺭﺍﻡ ﺑﺨﺶ ﺗﺰﺭﻳﻖ ﻛﺮﺩﻳﻢ ﺍﻻﻧﻢ ﺯﻳﺮ ﺳﺮﻭﻣﻪ ﺗﺎ ﻓﺮﺩﺍ ﺣﺎﻟﺶ ﺑﻬﺘﺮ ﻣﻴﺸﻪ. دکتر از کنارمون رشد که ﺩﻭﻳﺪﻡ ﺳﻤﺘﺶ و پرسیدم: -ﺑﺒﺨﺸﻴﺪ ﺍﻗﺎﯼ ﺩﻛﺘﺮ… -ﺑﻠﻪ؟ -ﺧﻄﺮﯼ که ﺗﻬﺪﻳﺪﺵ ﻧﻤﻴﻜﻨﻪ؟اگه چیزی ﻻﺯﻣﻪ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﭘﻮﻟﺶ ﻧﺒﺎﺷﻴﻦ. -خوشبختانه به موقع رسوندینش،ما کارهای لازم رو انجام دادیم از اینجا به بعدش دیگه شما باید توی خونه بهش رسیدگی کنید،چیز مهمی نیست عشقت حالش خوب میشه. -اما ﺩﻛﺘﺮ …اون عشق من نیست. -از چشم هات کاملاً معلومه. ﺩﺳﺘﺸﻮ ﺯﺩ ﺭﻭی ﺷﻮﻧﻤﻮ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺭﻓﺖ. مردمم دیونه شدن به خدا،اون از پرستارشون که منو بابا کرد،این از دکترشون که منو عاشق پیشه کرد. به ﺳﻤﺖ ﺍﺗﺎقی ﻛﻪ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻥ رفتم،ﻫﻤﻪ ﺑﺎﻻی ﺳﺮ میکا ﺑﻮﺩﻧﻮ ﺍﻭﻥ ﺭﺍﺣﺖ خوابیده ﺑﻮﺩ. ﭘﺸﺖ ﭘﻠﻜﺎﺵ،ﻧﻮﮎ بینیش و سر انگشتاش کبود شده بود. ﻳﻌﻨﻲ ﺗﻘﺼﻴﺮ ﻣﻦ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺍﻳﻦ ﺑﻼ ﺳﺮﺵ ﺍﻭﻣﺪ؟ﻧﻤﻴﺪﻭﻧﻢ ﺍﻳﻦ ﭼﻪ ﺣﺴﻴﻪ؟ﻓﻘﻂ حس ﻣﻴﻜﻨﻢ که ﻗﻠﺒﻢ داره تیر میکشه. ﻣﻦ خیلی اﺣﺴﺎساتیم،این حس ﺣﺘﻤﺎ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﻋﺬﺍﺏ ﻭﺟﺪﺍنمه. ﺍﻣﺎ میکا ﭼﺮﺍ باید ﺗﻮ ﺳﺮﻣﺎ میموند؟خب جای موندن تو سرما ﻣﻴﺮﻓﺖ به ﺧﻮﺍﺑﮕﺎﻩ،ﭘﺲ ﺗﻘﺼﻴﺮ ﺧﻮﺩﺵ ﺑﻮﺩﻩ نه من. ﮔﻮﺷﻴﻢ ﺯﻧﮓ ﺧﻮﺭﺩ که جواب دادم: -ﺟﺎﻧﻢ ﺣﻤﻴﺪ ﺟﺎﻥ؟ -ﺍﻗﺎ ﻟﻮﻟﻪ ﻫﺎﯼ ﺩﺳﺸﻮیی ﺑﺎﺷﮕﺎﻩ ﺗﺮﻛﻴﺪﻩ ﺍﺯ ﺳﺮﻣﺎ،ﻓﻠﻜﻪ ی اب ﺭﻭ ﺑﺴﺘﻴﻢ ﺣﺎﻻ چی ﻛﺎﺭ ﻛﻨﻢ؟ -ﺣﻤﻴﺪ ﺟﺎﻥ ﻣﻦ ﺗﺎ ﻧﻴﻢ ﺳﺎﻋﺖ ﺩﻳﮕﻪ ﺍﻭﻧﺠﺎﻡ،ﺯﻧﮓ ﺑﺰﻥ به ﺗﻌﻤﻴﺮ ﻛﺎﺭ ﺑﻴﺎﺩ. -ﺑﺎﺷﻪ ﭼﺸﻢ اقا ﺧﺪﺍﻓﻆ. -ﺧﺪﺍﻓﻆ. ﮔﻮﺷﻴﻮ قطع ﻛﺮﺩﻣﻮ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﺭﻭی ﻣﻴﺰ. -ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺑﻬﺘﺮﻩ ﻛﻪ ﻫﻤﻤﻮﻥ ﺑﺮﻳﻢ و ﻓﻘﻂ ﻳﻪ ﻧﻔﺮ ﺑﻤﻮﻧﻪ ﭘﻴﺸﺶ. ﺍﺭﺍﻡ سریع گفت: -ﻣﻦ ﻣﻴﻤﻮﻧﻢ،ﻫﻤﻪ ﺑﺮﻳﺪ. دخترها با زور پسرها ﻗﺒﻮﻝ ﻛﺮﺩﻥ که به خوابگاه برگردن. الیاس رو به آرام کرد: -آرام ﻣﻴﺨﻮﺍﯼ ﭘﻴﺸﺖ ﺑﻤﻮﻧﻢ؟ -ﻧﻪ تو برو. -ﭘﺲ ﺣﺪﺍﻗﻞ ﺑﻴﺎ ﭘﺎیین تو ﺗﺮﻳﺎ ﻳﻪ ﭼﻴﺰﻭ ﺑﺨﻮﺭ که ﺿﻌﻒ نکنی. -ﺑﺎﺷﻪ. ﻫﻤﻪ ﺭﻓﺘﻴﻢ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﻛﻪ ﻳﻪ ﺩﻓﻌﻪ ﻳﺎﺩﻡ ﺍﻓﺘﺎﺩ گوشیم رو روی میز ﺟﺎ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ. -ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺷﻤﺎ جلوتر برید من ﮔﻮﺷﻴﻢ رو روی میز جا گذاشتم برش ﺑﺮﺩﺍﺭﻡ ﻣﻴﺎﻡ. -
رمان سیاه قلب | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
Nil پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت سی و دوم کلافه گفتم: -ﺧﺎﻧﻮﻡ پرستار ﻣﺜﻞ ﺍﻳﻦ ﻛﻪ اشتباهی ﭘﻴﺶ ﺍﻭﻣﺪﻩ،ﺍﻳﻨﺎ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﯼ ﻣﻦ ﻧﻴﺴﺘﻦ. ﭘﺮﺳﺘﺎﺭ ﺍخم ﻛﺮﺩ. -ﺍﻗﺎ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺍﻳﻦ ﻛﻪ ﺷﺮینی ﻣﺎ ﺭﻭ ﻧﺪﯼ ﺑﭽﻪ ﻫﺎی خودتم گردن نمیگیری؟ -ﻧﻪ ﺧﺎﻧﻢ،ﺍﻳﻦ ﭼﻪ ﺣﺮﻓﻴﻪ؟اخه ﺑﻴﻤﺎﺭ ﻣﺎ اصلا ﺣﺎﻣﻠﻪ ﻧﺒﻮﺩ،ﻓﻘﻂ ﺑﻴﻬﻮﺵ ﺷﺪﻩ بود. -یعنی چی ﺍﻗﺎ؟ﺷﻴﺮﻳﻨﻴﺘﻮ ﻧﺨﻮﺍﺳﺘﻴﻢ ﺟﻠﻮ ﺧﺎﻧﻮﻣﺖ از ﺍﻳﻦ ﺣﺮف ها ﻧﺰﻧﻴﺎ ﺩﻟﺶ ﻣﻴﺸﻜﻨﻪ،شاید ﺷﻤﺎ اولش ﺑﭽﻪ ﻧﻤﻴﺨﻮﺍستی ﻭلی ﺍﻻﻥ ﻛﻪ ﺩﻳﮕﻪ ﺑﻪ ﺩﻧﻴﺎ ﺍﻭﻣﺪﻥ،ﺧﺪﺍ ﺭﻭ ﺷﻜﺮ ﻛﻦ. ﭘﺮﺳﺘﺎﺭﻩ ﻫﻤﻴﻦ ﺟﻮﺭ ﺩﺍﺷﺖ ﻳﻪ ﺭﻳﺰ ﺣﺮﻑ ﻣﻴﺰﺩ ﻛﻪ ﻳﻪ ﺧﺎﻧﻮﻡ ﺟﻮﻥ ﻛﻪ ﻟﺒﺎﺱ ﺑﻴﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺗﻨﺶ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻳﻪ ﺯﻥ ﻣﺴﻦ کنارش که ﻛﻤﻜﺶ ﻣﻴﻜﺮﺩ ﺭﺍﻩ ﺑﺮﻩ ﺳﻤﺖ ﻣﺎ اومدن ﻭ گفتن: -ﺑﺒﺨﺸﻴﺪ ﺧﺎﻧﻮﻡ ﭘﺮﺳﺘﺎﺭ،ﻣﻴﺸﻪ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﯼ ﻣﻨﻮ ﺑﻴﺎﺭید ﺑﺒﻴﻨﻤﺸﻮﻥ. پرستار با تعجب به من اشاره کرد. -ﺧﺎﻧﻮﻡ سلیمی ﺍﻳﻨﺎﻫﺎﺵ ﺩﻳﮕﻪ،ﺍﻳﻦ ﺷﻮﻫﺮﺗﻮﻥ ﺍین ها هم ﺑﭽﻪ ﻫﺎﺗﻮﻥ. زنه از درد صورتش رو تو هم کشید. -ﺧﺎﻧﻮﻡ پرستار ﺍﻳﺸﻮﻥ که همسر ﻣﻦ نیستن،همسر من چند ماهه که فوت کرد. پرستار دوباره شروع به پرحرفی کرد: -ﻭﺍ ﻋﺰﻳﺰﻡ چی میگی تو؟ﺍﻳﻦ ﺣﺮف ها رو نزن،احتمالا شما دو تا دعواتون شده که اینجوری میگی درسته؟عیب نداره خیلی از پدر مادر ها این جوری میشن اما بخاطر یه دعوای کوچیک که ادم شوهرش رو نمیکشه. ﺍﻟﻴﺎﺱ عصبی داد زد: -ﺍﯼ ﺑﺎﺑﺎ،ﺧﺎﻧﻢ ﻋﺠﺐ ﮔﻴﺮﯼ ﺩﺍﺩﻳﺎ،شما ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﮔﺮفتی،ﺍﻳﻦ ﺧﺎﻧﻮﻡ ﻣﺮﻳﺾ ﻣﺎ ﻧﻴﺴﺖ. ﭘﺮﺳﺘﺎﺭه نمایشی زد رو دستش. -ﺍﯼ ﻭﺍﯼ،ﺍﻗﺎ ﺷﻤﺎ ﺩﻳﮕﻪ ﺍﻳﻦ ﺟﻮﺭﯼ ﻧﮕﻴﺪ حالا ﺍﻳﻨﺎ ﺍﺯ ﻫﻢ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﻦ ﺷﻤﺎ ﺩﻳﮕﻪ ﺍﺗﻴﺸﺸﻮﻧﻮ تندﺗﺮ ﻧﻜﻦ .... عصبی حرف پرستارو قطع کردم. -ﺍﯼ ﺑﺎﺑﺎ،ﺳﺎﻛﺖ شو دیگه،ﭼﻘﺪﺭ ﺣﺮﻑ ﻣﻴﺰنی تو اخه یه بند. ﺑﭽﻪ ﺭﻭ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﺑﻐﻞ مادرش ﺍﺭﻭﻳﻨﻢ ﺍﻭﻥ ﻳﻜﻴﻮ ﺩﺍﺩ ﺩﺳﺖ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺯﻧﻪ. شمرده شمرده گفتم: -ﺧﺎﻧﻮﻡ ﭘﺮﺳﺘﺎﺭ،ﻣﺮﻳﺾ ﻣﺎ ﺍﻳﺸﻮﻥ ﻧﻴﺴﺘﻦ. پرستار گیج سر تکون داد. -ﻣﮕﻪ ﺷﻤﺎ خودتون نگفتید که اسم بیمارتون خانم سلیمیه؟ایشون هم ﺧﺎﻧﻢ سلیمی ﻫﺴﺘﻦ ﺩﻳﮕﻪ؟ درحالی که بد جور خودم رو کنترل میکردم که دوباره داد نزنم گفتم: -درسته،ﺍﻳﺸﻮﻥ سلیمی ﻫﺴﺘﻦ،ولی سلیمی ﻣﺎ ﻧﻴﺴﺘﻦ. ﭘﺮﺳﺘﺎﺭ ﻳﻪ ﻧﮕﺎﻩ ﺑﻪ ﻟﻴﺴﺖ ﺗﻮ ﺩﺳﺘﺶ ﻛﺮﺩ. -ﺍﺳﻢ ﻛﻮﭼﻴﻚ ﻣﺮﻳﻀﺘﻮﻥ ﭼﻴﻪ؟ ﻣﺎﻫﻴﺎﺭ سریع جواب داد: -ﻣﻴﻜﺎ،خانم ﻣﻴﻜﺎ سلیمی. پرستار که از خجالت صورتش سرخ شده بود شرمنده گفت: -ای وای ﺑﺒﺨﺸﻴﺪ،تشابه ﻓﺎمیلی ﺷﺪﻩ،ﺑﻴﻤﺎﺭ ﺷﻤﺎ تو ﺑﺨﺶ ﻣﺮﺍﻗﺒﺖ ﻫﺎﯼ ویژست. -
رمان سیاه قلب | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
Nil پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت سی و یکم ﻭﺳﻂ ﺣﺮﻑ های ﺍﻟﻴﺎﺱ ﮔﻮشی آﺭﻭﻳﻦ ﺯﻧﮓ ﺧﻮﺭﺩ جواب داد و گفت: -ﺟﺎﻧﻢ ﻧﻴﺎﺯ ﺧﺎﻧﻢ. - ... -چی؟کی ﻫﻤﭽﻴﻦ ﺍﺗﻔﺎقی ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ؟ - ... -ﺍﻻﻥ ﺣﺎﻟﺶ ﺧﻮﺑﻪ؟ - ... -ﻛﺪﻭﻡ ﺑﻴﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ؟ - ... -ﺑﺎﺷﻪ ﺍﻻﻥ ﻣﻴﺎﻡ ﺑﺎﯼ. الیاس با نگرانی پرسید: -ﭼﻲ ﺷﺪﻩ آﺭﻭﻳﻦ؟ -دخترها ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻣﻴﻜﺎﺭﻭ ﺑﻴﻬﻮﺵﺟﻠﻮ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﭘﻴﺪﺍ ﻛﺮﺩﻥ،ﺣﺎﻟﺶ ﺧﻮﺏ ﻧﻴﺴﺖ،ﻣﻦ ﻣﻴﺮﻡ بیمارستان پیش نیاز،ﺧﺪﺍﻓﻆ. -ﺍﺭﻭﻳﻦ،ﻭﺍﻳﺴﺎ ﻣﺎﻫﻢ ﻣﻴﺎﻳﻢ. ﻭﻗﺘﻲ ﺩﻳﺪﻡ ﻫﻤﺸﻮﻥ ﺩﺍﺭﻥ ﻣﻴﺮﻥ ﻣﻨﻢ ﭘﺎ ﺷﺪﻡ و باهاشون ﺭﻓﺘﻴﻢ ﺑﻴﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ. ﺍﺭﻭﻳﻦ از پرستار پرسید: -سلا،ببخشید ﺧﺎﻧﻢ ﭘﺮﺳﺘﺎﺭ؟ -ﺑﻌﻠﻪ ﺑﻔﺮﻣﺎﻳﻦ؟ -ﻣﺮﻳﺾ ﻣﺎﺭﻭ ﺍﻭﺭﺩﻥ ﺍﻳﻨﺠﺎ،ﻣﻴﺸﻪ ﺑﮕﻴﺪ کدوم بخش و اتاقه ﺍﻻﻥ؟ -اسم بیمار چیه؟ -ﺧﺎﻧﻢ سلیمی. پرستار سیستم جلوش رو چک کرد. -ﺗﺒﺮﻳﻚ ﻣﻴﮕﻢ ﺑﻬﺘﻮﻥ،ﺣﺎﻝ ﻫﺮﺳﻪ ﺧﻮﺑﻪ. ﺍﻟﻴﺎﺱ با تعجب پرسید: -ﭼﻲ ﻫﺮ ﺳﻪ؟ -ﺑﻠﻪ،ﻫﻢ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ و ﻫﻢ ﻣﺎﺩﺭ. ﻣﺎﻫﻴﺎﺭ از تعجب داد زد: -چی ﺷﺪ؟؟؟؟؟ ﭘﺮﺳﺘﺎﺭ جواب داد: -ﻳﻪ ﭘﺴﺮ خوشگل ﻭ ﻳﻪ ﺩﺧﺘﺮ خانم ﻧﺎﺯ. ﻭﺍ،ﺍﻳﻦ چی ﻣﻴﮕﻪ؟ﻣﻴﻜﺎ مگه ﺣﺎﻣﻠﻪ ﺑﻮﺩ؟ ﻣﻬﻴﺎﺭ پرسید: -خانم پرستار شما مطمئن ﻫﺴﺘﻴﺪ؟ -ﺑﻌﻠﻪ اقا،همراه ﻣﻦ ﺑﻴﺎﻳﻦ. ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﭘﺮﺳﺘﺎﺭ ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩﻳﻢ ﻛﻪ ﺭﻓﺖ ﺑﺨﺶ ﻧﻮﺯﺍﺩان ﻭ ﺩﻭﺗﺎ ﺑﭽﻪ ﻛﻮﭼﻮﻟﻮ رو ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺵ ﺍﻭﺭﺩ و پرسید: -ﭘﺪﺭ ﺑﭽﻪ ﻛﻴﻪ؟ همه هم زمان به سمت من برگشتن. ﻭﺍ ﺍﻳﻨﺎ ﭼﺮﺍ ﻣﻨﻮ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﻴﻜﻨﻦ؟ ﭘﺮﺳﺘﺎﺭ ﺍﻭﻣﺪ ﺟﻠﻮ و یکی ﺍﺯ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﻛﻪ ﻟﺒﺎﺱ ﺳﻔﻴﺪ ﺑﺎ ﺩﻭﺭ دوزی ﺍبی ﺩﺍﺷﺖ رو ﺩﺍﺩ بغلم ﻭ ﺍﻭﻥ یکی هم ﻛﻪ لباسش سفید با ﺩﻭﺭ دوزی ﺻﻮﺭتی ﺑﻮﺩ ﺩﺍﺩ بغل آﺭﻭﻳﻦ و گفت: -شیرینی ماهم فراموش نشه. -
رمان سیاه قلب | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
Nil پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت سی ام (ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ) ﻫﻪ،ﺩﺧﺘﺮه ی ﺍﺣﻤﻖ،ﺣﺘﻤﺎ دوباره ﻓﺮﺍﺭ ﻛﺮﺩه ﻧﻮﻧﻮﺭ خانم که ﻧﻴﻮﻣﺪ ﺳﺮ ﻛﻼﺱ. ﺑﻌﺪ ﺩﻭ ﺳﺎﻋﺖ ﻛﻼﺱ ﺑﺎ ﭘﺴﺮها ﺭﻓﺘﻴﻢ ﺗﺮﻳﺎ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﻭ ﻗﻬﻮﻩ ﺳﻔﺎﺭﺵ ﺩﺍﺩﻳﻢ. ﻛﻼﺱ ﺍﻭل رو ﺩﺧﺘﺮها ﻫﻢ با ما ﺑﻮﺩﻥ ﻛﻪ ﺍﻭﻥ ﺩﺧﺘﺮﻩ ی ﺧﻮﺩ ﺧﻮﺍﻩ ﻧﻴﻮﻣﺪ ﻭ ﺑﺎﺯ ﺍﻳﻦ ﺩﻭﺳﺘﺎﺷﻮ دمغ ﻛﺮﺩ. -ﺧﻮﺏ ﺍﻗﺎﻳﻮﻥ ﻋﺎﺷﻖ،ﺷﻤﺎﻫﺎ ﻧﻤﻴﺨﻮﺍﻳﻦ از عشق ﻓﺎﺭﻕ ﺷﻴﻦ؟ﺗﺎ ﻛﺠﺎ ﻣﻴﺨﻮﺍﻳﻦ ﺍﻳﻦ دوستی رو ادامه بدین؟ ﻣﻬﻴﺎﺭ جواب داد: -ﻋﺎﻗﺒﺖ ﻣﻨﻮ ﻣﺎﻫﻴﺎﺭ ﻛﻪ ﻣﻌﻠﻮﻣﻪ ﺗﻮ ﺷﺮﻛﺖ ﺩﯼ ﺩﯼ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺑﻪ ﻛﺎﺭ ﻣﻴﺸﻴﻤﻮ ﺑﻌﺪﻡ ﻣﻴﺮﻳﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺰﺩﻭﺝ ﺷﺪﻥ با عشق هامون. آﺭﻭﻳﻦ مسخرش کرد: -ﺑﻪ،ﺧﺴﺘﻪ ﻧﺒﺎﺷﻴﻦ،ﻣﻌﻠﻮﻣﻪ ﻫﻤﻪ ﻣﻴﺮﻳﻢ ﺷﺮﻛﺖ ﻫﺎﯼ ﺑﺎﺑﺎ ﻫﺎﻣﻮﻥ ﺑﻌﺪﻡ ﻣﻴﺮﻳﻢ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﯼ،ﻣﻦ ﻛﻪ ﺍﺯ ﻋﺸﻘﻢ ﻧﻤﻴﮕﺬﺭﻡ،ﺷﻤﺎﺭﻭ ﻧﻤﻴﺪﻧﻢ. الیاس رو به بچهها پیشنهاد داد: -ﺍﺭﻩ ﺩﺍﺩﺍﺵ،ﻧﻈﺮﺗﻮﻥ ﭼﻴﻪ ﺑﺎﻫﻢ ﻋﺮﻭسی ﺑﮕﻴﺮﻳﻢ؟ﻣﻦ ﻛﻪ ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﭼﻬﺎﺭ ﺗﺎ ﻋﺮﻭﺱ و ﺩﺍﻣﺎﺩ ﻳﻪ ﺟﺎ ندیدم. -ﺩﺍﺩﺍﺵ من و مهیار که در هر صورت چون دو قلو ایم عروسیمون یکی بود،شما هم بیاید با ما بگیرید،ﻣﺎ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺧﺪﺍﻣﻮﻧﻪ،اما ﺩﺧﺘﺮ ها ﻗﺒﻮﻝ ﻣﻴﻜﻨﻦ؟ به ساده بودنشون خندیدم. -ﺍﺯ ﺍﻻﻥ ﺑﻪ ﭼﻪ ﭼﻴﺰﺍیی ﻓﻜﺮ ﻣﻴﻜﻨﻴﻦ،ﻓﻌﻼ ﻛﻪ دانشگاه یک ﺳﺎلش ﻣﻮﻧﺪﻩ. آﺭﻭﻳﻦ رو به من پرسید: -ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ تو ﺧﻮﺩﺕ میخوای چی ﻛﺎﺭ کنی؟ -هیچی،ﻣﻦ که ﻋﻴﻦ ﺷﻤﺎ ﺧﻨﮓ ﻧﻴﺴﺘﻢ،ﺑﺎﺷﮕﺎﻫﻮ ﻛﻪ ﺩﺍﺩﻡ ﺩﺳﺖ ﻛﺎﺭﮔﺮ ﻣﻴﭽﺮﺧﻮﻧﻪ ﭘﻮﻟﺶ هم ﻫﺮ ﻣﺎﻩ ﻣﻴﺎﺩ تو حسابم،ﻣﻴﺨﻮﺍﻡ ﺑﺮﻡ ﻟﻨﺪﻥ و ﺍﻭﻧﺠﺎ ﻳﻪ ﺷﺮﻛﺖ ﻗﻄﻌﺎﺕ ﻛﺎﻣﭙﻴﻮﺗﺮ ﺑﺎﺯ ﻣﻴﻜﻨﻢ و ﺑﺎ ﺷﺮﻛﺖ ﺍﻳﻦ ﺟﺎﯼ ﺑﺎﺑﺎ ﺗﺠﺎﺭﺕ ﻟﻮﺍﺯﻡ ﻛﺎﻣﭙﻴﻮﺗﺮی ﻣﻴﻜﻨﻴﻢ،کنارش هم ﻣﻴﭽﺮﺧﻢ و ﺧﻮﺵ گذرونی میکنم. ﺍﻟﻴﺎﺱ پرسید: -پس ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ چی؟ﻋﺸﻖ چی؟ -ﻫﻪ ﻋﺸﻖ،ﻣﻨﻮ ﻋﺸﻖ؟ﻋﻤﺮﺍ عاشق بشم،ﻣﻦ ﻫﻴﭻ ﻭﻗﺖ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻧﻤﻴﻜﻨﻢ،ﻫﻤﻪ ی دخترهای دورم ﺷﺒﻴﻪ ﺍﻭﻥ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺭﺯﺍ ﻫﺴﺘﻦ ﻓﻘﻂ دنبال پول و ثروت بابان. ﻣﻬﻴﺎﺭ پرسید: -ﺑﺎﺑﺎﺕ هنوز هم ﺍﺳﺮﺍﺭ ﺩﺍﺭﻩ که ﺑﺎ ﺍﻭﻥ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺭﺯﺍ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ کنیﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﻫﻤﻪ که ﻣﺜﻞ ﺍﻭﻥ ﻧﻴﺴﺘﻦ؟ -ﺑﻴﺨﻴﺎﻝ ﺑﺎﺑﺎ ﺭﺍﺟﺒﺶ ﺣﺮﻑ ﻧﺰﻧﻴﻦ،ﺣﺎﻻ ﻋﺮﻭسی ﻛﻴﻪ؟ ﻣﺎﻫﻴﺎﺭ خندید: -ﺩﺍﺩﺍﺵ ﺣﺎﻻ ﺑﺰﺍﺭ ﺩﺭﺱ ﺗﻤﻮﻡ ﺷﻪ،ﺑﺮﻳﻢ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﯼ ﺑﻌﺪ ﺑﮕﻮ ﻋﺮﻭسی کیه؟ ﺍﻟﻴﺎﺱ ادامه داد: -ﻭﻟﻲ ﺑﻪ ﺍﺣﺘﻤﺎﻝ ﺯﻳﺎﺩ ﺳﺎﻝ ﺑﻌﺪ ﻋﻴﺪ ﺑﺎﺷﻪ،ﺍﻭﻝ ﺑﻬﺎﺭ. -
درخواست طراحی جلد رمان سیاه قلب| نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
Nil پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
http://<a href="https://cdn.imgurl.ir/"><img src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/y544059_nody-----1633731560.jpg" border="0" alt="imgurl.ir" /></a> -
درخواست طراحی جلد رمان سیاه قلب| نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
Nil پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
http://<a href="https://cdn.imgurl.ir/"><img src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/y544059_nody-----1633731560.jpg" border="0" alt="imgurl.ir" /></a> http://<a href="https://cdn.imgurl.ir/"><img src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/y544059_nody-----1633731560.jpg" border="0" alt="imgurl.ir" /></a> -
درخواست طراحی جلد رمان سیاه قلب| نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
Nil پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
<a href="https://cdn.imgurl.ir/"><img src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/y544059_nody-----1633731560.jpg" border="0" alt="imgurl.ir" /></a> [URL=https://cdn.imgurl.ir/][IMG]https://cdn.imgurl.ir/uploads/y544059_nody-----1633731560.jpg[/IMG][/URL] -
درخواست طراحی جلد رمان سیاه قلب| نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
Nil پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
سلام گلم لینک رمان https://forum.98ia.net/topic/5780-رمان-سیاه-قلب-نیلوفر-صبوری-کاربر-انجمن-نودهشتیا/#comment-31434 -
رمان سیاه قلب | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
Nil پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت بیست و نهم دست و صورتم رو ﺷﺴﺘﻤﻮ ﺭﻓﺘﻢ ﺩﺍﺧﻞ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﺮ ﻣﻴﮕﺸﺘﻢ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﻭ ﺧﻮﺍﺑﮕﺎﻩ. ﭼﻬﺎﺭ ﺭﻭﺯ ﺧﻮﻧﻤﻮﻥ ﻣﻮﻧﺪه بودم،ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﺷﺐ ﻛﻪ ﺑﺎ ﻛﺎﺑﻮﺱ از خواب بیدار ﺷﺪه بودم ﺩﻭ ﺭﻭﺯ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﻭ کابوس هاﯼ ﻣﻦ قطع نشدن. ﺻﺒﺤﻮﻧﻤﻮ ﻛﻪ ﺧﻮﺭﺩﻡ ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩﻡ ﺳﻤﺖ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ،ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮ ها ﻫﻤﻮﻥ ﺷﺐ ﺍﻭﻝ ﺯﻧﮓ ﺯﺩﻡ و گفتم که ﺣﺎﻟﻢ ﺧﻮﺑﻪ و ﺧﻮﻧﻪ ﺧﻮﺩﻣﻮﻧﻢ،ﺧﺒﺮ رهایی ماهان رو هم ﺩﺍﺩﻡ،ﺧﺪﺍﺭﻭ ﺷﻜﺮ از ﺭﻭﺯ ﻛﻮﻩ ﻧﻮﺭﺩﯼ ﺣﺮفی ﻧﺰﺩﻥ. ﺟﻠﻮی ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﺍﺯ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﭘﻴﺎﺩﻩ ﺷﺪﻣﻮ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻣﻴﺮﻓﺘﻢ ﺳﻤﺖ ساختمان ﻛﻪ ﻳﻪ ﺑﻨﺰ ﻛﻮﭘﻪ مشکی ﺑﺎ ﺳﺮﻋﺖ ﺍﺯ ﺟﻠﻮﻡ ﺭﺩ ﺷﺪ ﻭ ﺍﺏ ﭼﺎﻟﻪ ﺍﯼ ﻛﻪ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺑﺎﺭﺵ ﺑﺎﺭﻭﻥ ﺟﻤﻊ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺭﻭ ریخت رو ﻛﻞ ﻫﻴﻠﻜﻢ. ﺧﻮﺏ ﺷﺪ که ﺑﺮﺍی ﺩﺍنشگاه ﻫﻤﻮﻥ ﻟﺒﺎﺱ کهنه هام رو ﭘﻮﺷﻴﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ،ﺑﻴﺎ ﺍﻳﻨﻢ ﺍﺯ ﺭﻭﺯ ﺍﻭلی ﻛﻪ ﺑﻌﺪ از ﭼﻬﺎﺭ ﺭﻭﺯ ﺍﻭﻣﺪﻡ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ. ﻣﺎﺷﻴﻦ ﺩﻧﺪﻩ ﻋﻘﺐ ﮔﺮﻓﺘﻮ ﺍﻭﻣﺪ ﺟﻠﻮی ﭘﺎﻡ،ﺷﻴﺸﺶ رو که پاین داد ﻗﻴﺎﻓﻪ راستین ﺑﺎﻳﻪ ﭘﻮﺯ ﺧﻨﺪ ﻧﻤﺎﻳﺎﻥ ﺷﺪ. ﺍﯼ ﺧﺪﺍ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺻﺒﺮ ﺑﺪﻩ،هیچی ﻧﮕﻔﺘﻢ. ﺗﺼﻤﻴﻢ گرفته بودم که ﺩﻳﮕﻪ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﺩﻫﻦ ﺑﻪ ﺩﻫﻦ ندم و ﻓﻘﻂ ﺗﻼﻓﻲ ﻛﺎر هاش رو دربیارم. ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ که دید حرف نمیزنم خودش شروع کرد. -ﺑﻪ،ﻣﺎﺩ ﻣﺎﺯﻝ ﻧﻮﻧﻮﺭ خان ﺗﺸﻴﻒ ﺍﻭﺭﺩﻥ، ﭼﻪ ﻋﺠﺐ!ﻣﻴﮕﻔﺘﻲ ﮔﺎﻭﯼ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﯼ چیزی میزدم زمین براتون،ﺭﺍستی ﺑﺒﺨﺸﻴﺪ ﻛﻪ ﺍﺏ ﮔﻞ ﺻﻮﺭت زشتتو زشت تر کرد. ﻭﺍ ﺍﻳﻦ چی ﻣﻴﮕﻪ؟مشکلش با من چیه؟ عصبانی دندون هام رو روی هم فشار دادم. -داری چی میگی ﺗﻮ؟چشم های ﺗﻮ من رو زشت ﻣﻴﺒﻴﻨﻪ؟ -ﺍﺭﻩ تو زشتی،فقط ﻣﻨﻢ ﻛﻪ ذات واقعیت رو ﻣﻴﺒﻴﻨﻢ،ﺗﻮ ﻗﻠﺒﺖ ﺳﻴﺎهه ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﺑﺪﯼ میکنی،ﺭﻭﺯ ﻫﻤﻪ ﺭﻭ ﺧﺮﺍﺏ میکنی،ﺗﻮ ﺣﺴﻮﺩﯼ و ﺑﻪ ﺩﻭﺳﺘﺎﺕ حسادت میکنی. ﭘﺎﺷﻮ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺭﻭ ﮔﺎﺯ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺍب و گل ها رو ﭘﺎﭼﻴﺪ ﺑﻪ ﻣﻨﻮ ﺭﻓﺖ. ﭘﺴﺮﻩ ی ..... ﻟﻴﺎﻗﺖ ﻧﺪﺍﺭه که حتی بهش ﻓﻮش ﺑﺪﻡ. ﺑﺪﻧﻢ ﺩﺍﺷﺖ ﻣﻴﻠﺮﺯﻳﺪ ﺑﺎﺩ ﺳﺮﺩﯼ ﻣﻴﻮﻣﺪ ﻭ ﺑﺎﺭﻭن رﻮ ﻣﻴﺰﺩ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺗﻢ. ﻭﻗﺖ ﻛﻼﺳﻤﻢ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ،ﺑﺎ ﺍﻳﻦ ﻫﻴﻜﻞ ﮔﻠﻴﻢ هم که ﻧﻤﻴﺘﻮﻧﺴﺘﻢ ﺑﺮﻡ ﺗﻮ دانشگاه. ﺭﻓﺘﻢ ﺳﻤﺖ ﺳﺮﻭﻳﺲ ﺑﻬﺪﺍشتی توی محوته ی دانشگاه ﻭ ﻣﺎﻧﺘﻮم رو ﺩﺭﺍﻭﺭﺩم و ﺑﺎ ﺍﺏ ﮔﻼﺷﻮ ﺷﺴﺘﻢ و بعد چلوندنش دوباره پوشیدم،ﺑﺎ ﺩﺳﺘﻢ ﺍﺏ ﭘﺎﭼﻴﺪﻡ ﺑﻪ ﺷﻠﻮﺍﺭﻣﻮ ﮔﻼﯼ ﺍﻭن هم ﭘﺎﮎ ﻛﺮﺩﻡ ﻭ ﺍﻭﻣﺪﻡ ﺑﻴﺮﻥ. ﻭﺍﯼ ﺧﺪﺍیا ﺩﺍﺭﻡ ﻳﺦ ﻣﻴﺰﻧﻢ،ﺑﺎﻳﺪ وایمیستادم ﺗﺎ که ﺩﺧﺘﺮها ﺑﻴﺎﻥ و ﺑﺎﻫﻢ ﺑﺮﻳﻢ ﺧﻮﺍﺑﮕﺎﻩ ﭼﻮﻥ ﻛﻠﻴﺪ ﺍﺗﺎﻗﻮ ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ. ﺯﻳﺮ ﺳﺎﻳﻪ ﺑﻮﻥ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﺭﻭ ﺻﻨﺪلی ﻧﺸﺴﺘﻤﻮ ﺩﺳﺘﺎﻣﻮ بغل ﻛﺮﺩﻡ،ﺍﺻﻼ ﺣﺎﻟﻢ ﺧﻮﺏ ﻧﺒﻮﺩ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺿﻌﻒ و ﺳﺮ ﮔﻴﺠﻪ ﺩﺍﺷﺘﻢ. انگشت هام ﻳﺦ ﺯﺩﻩ ﺑﻮﺩﻥ،ﺑﺨﺎﻃﺮ ﻛﻢ ﺧﻮﻧﻴﻢ ﺑﺪﻧﻢ ﻣﻘﺎﻭمتش رو ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩ،چشم هام ﺳﻨﮕﻴﻦ ﺷﺪن ﻭ توی تاریکی ﻓﺮﻭ ﺭﻓﺘﻢ. -
رمان سیاه قلب | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
Nil پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت بیست و هشتم ﺗﺼﻤﻴﻢ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﺍﻳﻦ ﺩﻭ ﺭﻭﺯ تعطیلی ﻛﻪ ﭘﻴﺶ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻣﻢ ﺷﺎﺩ ﺷﻮﻥ ﻛﻨﻢ. ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺭﻭﺯ ﺭﻫﺎیی ﻣﺎﻫﺎﻧﻪ،ﻣﻨﻢ ﺧﻮﺩﻣﻮ خوشملو موشمل ﻛﺮﺩﻡ ﻛﻪ ﺧﻮﺵ ﺣﺎﻝ ﺷﻪ،ﺑﻪ ﺯﻫﺮﺍ هم ﮔﻔﺘﻢ که ﺑﺮﺍﻡ ﻳﻪ ﻛﻴﻚ ﺳﻔﺎﺭﺵ بده ﻛﻪ وقتی ﺍﺯ ﻛﻨﮕﺮﻩ ﺑﺮﮔﺸﺘﻢ ﺟﺸﻦ ﺑﮕﻴﺮﻡ. رو به ماهان گفتم: -ﺩﺍﺩﺍشی ﺣﺎﻻ ﻛﻪ ﻫﻤﻪ ﻧﻮ ﭘﻮﺷﻴﺪﻳﻤﻮ تیپ ﺯﺩﻳﻢ ﺑﻴﺎﻳﻦ ﻳﻪ ﻋﻜﺲ ﺑﮕﻴﺮﻳﻢ. -قبوله. ﻫﻤﻪ ﺟﻤﻊ ﺷﺪﻳﻤﻮ ﮔﻮشی ﻣﺎﻣﺎﻧﻤﻮ ﻛﻪ ﺩﻭﺭﺑﻴﻨﺶ بهتر از بقیه ﺑﻮﺩ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﺭﻭ ﻣﻴﺰﻭ ﺗﺎﻳﻤﺮش رو رشن کردم،ﻫﻤﻪ ﮊﺳﺖ ﮔﺮﻓﺘﻴﻢ. -ﻫﻤﻪ ﺑﺎﻳﺪ از ته دل ﺑﺨﻨﺪین،ﺍﮔﻪ ﺧﻨﺪﺗﻮﻥ ﻧﻤﻴﺎﺩ ﺑﻪ دماغ خوشگل ﺑﺎﺑﺎ ﺍﺭﺳﺎﻡ فکر ﻛﻨﻴﺪ. ﻫﻤﻪ از حرفم قهقهه ﺯﺩﻳﻢ ﻛﻪ ﻋﻜﺲ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺷﺪ،ﺍﺧﻪ ﺑﺎﺑﺎ ﺍﺭﺳﺎﻡ ﺑﻴﻨﻴﺶ ﮔﻮﺷﺘﻴﻮ ﺑﺰﺭﮔﻪ ﻭ ﺗﻮﯼ ﺑﭽﮕﻲ ﺷﻜﺴﺘﻪ،ﺧﻴﻠﻲ بزرگو ﺑﺎﺣﺎﻟﻪ. ﺳﺮﻳﻊ ﻋﻜﺴﻮ ﺑﺮﺍی ﺯﻫﺮﺍ فرستادم،ﻗﺮﺍﺭ ﺑﻮﺩ ﺑﺮﺍﻡ ﺭﻭ ﭼﻮﺏ ﺑﺰﺭﮔﺶ کنه. ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺳﻪ ﺳﺎﻋﺖ ﺗﻮ ﻛﻨﮕﺮﻩ ﺑﻮﺩﻧﻮ ﻧﺸﺎﻥ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﻣﺎﻫﺎﻥ ﺍﻭﻣﺪﻳﻢ ﺧﻮﻧﻪ،ﺑﻪ ﺑﻬﻮﻧﻪ ﺩﺳﺸﻮیی تو کوچه جلو در پیاده شدم و ﺩﻭﻳﺪﻡ ﺗﻮ ﺧﻮﻧﻪ،ﺭﻓﺘﻢ و ﺳﺮ ﺟﺎﻡ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩﻡ. ﻛﻠﻴﺪ ﺧﻮﻧﻪ ﺭﻭ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﺑﻪ ﺯﻫﺮﺍ ﻛﻪ ﺧﻮﻧﻪ ﺭﻭ تزئن کنه،کیک هم ﺭﻭ ﻣﻴﺰ ﺑﻮﺩ. ﺗﺎﺑﻠﻮ ﻋﻜﺴﻢ هم ﮔﻮﺷﻪ ﺧﻮﻧﻪ ﺑﺎ ﻳﻪ ﭘﺎﺭﭼﻪ ﭘﻮﺷﻮﻧﺪﻩ شده ﺑﻮﺩ. ﻣﺎﻫﺎﻥ داخل خونه شد و صدا زد: -ﻣﻴﻜﺎ...ﺍﻳﻦ ﺧﻮﻧﻪ ﭼﺮﺍ ﺍﻧﻘﺪر ﺗﺎﺭﻳﻜﻪ؟ﭼﺮﺍﻏﻮ ﻛﻪ ﺯﺩ ﺩﻫﻨﺶ ﻭﺍ ﻣﻮﻧﺪ،ﻣﻨﻮ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺑﺎﺑﺎ ﺩﺳﺖ ﺯﺩﻳﻤﻮ ﻣﺒﺎﺭﮎ باد ﮔﻔﺘﻴﻢ،ﻓﺶ ﻓﺸﻪ ﺭﻭﺷﻦ ﻛﺮﺩﻣﻮ ﺟﻠﻮ ﻣﺎﻫﺎﻥ ﻣﻴﺮﻗﺼﻴﺪﻡ. ﺍﻭﺭﺩﻣﺶ ﺟﻠﻮ ﺷﻤﻊ ﻋﺪﺩ یک که فوتش ﻛﻨﻪ،چشم هاشو بست و بعد از چند لحظه شمعش رو ﻓﻮت ﻛﺮﺩ، ﺩﺳﺖ ﺯﺩﻳﻢ و کیک رو بریدیم،ماهان یه تیکه کیک رو ﺍﻭﻝ ﺗﻮ ﺩﻫﻦ ﺑﺎﺑﺎ و بعد ﻣﺎﻣﺎﻥ ﮔﺬﺍﺷﺖ،ﺍﺷﻚ ﺗﻮی چشم هاﯼ ﻫﻤﻪ حلقه ﺯﺩﻩ ﺑﻮﺩ. تو دلم زم زمه کردم. ﺧﺪﺍﻳﺎ ﺑﺴﻪ دیگه،ﺧﻮﺷﻴﺎﻣﻮن رو ﺍﺯﻣﻮﻥ ﻧﮕﻴﺮ. ﻣﺎﻫﺎﻥ ﺗﻮ ﺩﻫﻨﻢ ﻳﻪ ﺗﻴﻜﻪ ﻛﻴﻚ ﮔﺬﺍﺷﺖ. -ﺍﻭﻡ،ﺑﻪ ﺑﻪ،ﭼﻪ ﭼﺴﺒﻴﺪ،ﺣﺎﻻ ﻧﻮﺑﺖ ﻣﻨﻪ ﻛﻪ ﻛﺎﺩﻣﻮ ﺑﻬﺖ بدم،ﻣﺎﻣﺎﻥ و ﺑﺎﺑﺎ ﻛﻪ جلوتر ﺩﺍﺩﻥ کادوشون رو. ﻣﺎﻣﺎﻧﻮ ﺑﺎﺑﺎﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎﻫﺎﻥ ﻳﻪ ﺩﻭﻳﺴﺖ ﺷﻴﺶ ﺍﻟﺒﺎﻟﻮیی ﺧﺮﻳﺪﻩ ﺑﻮﺩﻥ. -چشم هات رو ﺑﺒﻨﺪ. -ﺍﻫﺎﯼ ﻭﺭﻭﺟﻚ ﺗﻮ ﻛﻪ ﻧﻤﻴﺨﻮﺍﯼ ﺳﻮسکی،ﻋﻘﺮبی،ﺑﺮقی چیزی ﺑﻪ ﺟﻮﻧﻢ ﺑﻨﺪﺍﺯﯼ؟ -ﺍع ﻣﺎﻫﺎﻥ،یعنی چی؟ﻧﻪ ﺧﻴﺮ هم نمیندازم،ﻣﻦ ﻛﻪ ﺩﻳﮕﻪ ﺑﭽﻪ ﻧﻴﺴﺘﻢ ،ﺑﺒﻨﺪ ﭼﺸﺎﺗﻮ. -ﺑﺎﺷﻪ. ﺗﺎﺑﻠﻮ ﻋﻜﺴﻮ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﺟﻠﻮﺵ. -ﺑﺎﺯشون ﻛﻦ. -ﻭﺍﯼ ﻣﻴﻜﺎ،ﺍﻳﻦ ﭼﻴﻪ؟ -ﺗﻮ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﻫﺮﺕ ﺧﻨﺪﻩ ی ﺍﺯ ﺗﻪ دلشو ﺧﻮﺍستی؟این هم از ﺧﻨﺪﻩ از ﺗﻪ ﺩﻝ ﻫﻤﻪ ﻣﺎ ﻛﻪ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺑﺎﻫﺎﺕ ﺑﺎﺷﻪ. ﺩﺍﺩﺍﺵ ﮔﻠﻢ ﺍﻳﻦ ﺧﻨﺪﻩ ها ﻓﻘﻂ ﺑﺮﺍﯼ موفقیت ﺗﻮع ﺑﺮﺍﯼ ﭘﺎکی ﺗﻮ بعد از یازده ساله. ﻣﺎﻫﺎﻥ ﻣﺤﻜﻢ ﺑﻐﻠﻢ ﻛﺮﺩ ﻛﻪ ﺯﺩﻡ ﺯﻳﺮ ﮔﺮﻳﻪ،ﻣﺎﻣﺎﻧﻢ هم ﺩﺍﺷﺖ ﮔﺮﻳﻪ ﻣﻴﻜﺮﺩ ﻛﻪ ﺑﺎﺑﺎﻡ ﺑﻐﻠﺶ ﻛﺮﺩ. ﺧﻮﺩﻣﻮ خیلی ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ که تا ﺍﻻﻥ ﮔﺮﻳﻪ ﻧﻜﻨﻢ،ﻭلی ﺩﻳﮕﻪ ﻧﺘﻮﻧﺴﺘﻢ ﺧﻮﺩﻣﻮ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭﻡ. ﺷﻮﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﻣﺎﻫﺎﻧﻢ ﻣﻴﻠﺮﺯﻳﺪ،ﺍﻻهی ﻗﻮﺭﺑﻮﻥ ﺩﺍﺩﺍﺷﻢ ﺷﻢ. -میکا ﺗﻮﺭ ﺧﺪﺍ من رو ﺑﺒﺨﺸﻴﺪ،ﺧﻴﻠﻲ ﻋﺬﺍﺑﺘﻮﻥ ﺩﺍﺩﻡ،خیلی ﺯﺟﺮ کشیدید،ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﭘﺸﻴﻤﻮنم،ﻫﻢ ﺧﻮﺩم و ﻫﻢ ﺷﻤﺎ ﺭﻭ ﻧﺎﺑﻮﺩ ﻛﺮﺩﻡ،ﻳﻪ ﻋﻤﺮﻳﻮ ﺍﺯﺗﻮﻥ ﮔﺮﻓﺘﻢ،ﻣﻦ ﺧﻮﺩﻣﻮ ﻧﻤﻴﺒﺨﺸﻢ ﻫﻴﭻ ﻭﻗﺖ. ﻭ هق هق ﻣﺮﺩﻭﻧﺶ ﺗﻮ ﺧﻮﻧﻪ ﭘﺨﺶ ﺷﺪ. ﺧﺪﺍﻳﺎ ﺩﺍﺩﺍﺷﻢ ﺧﻮﺏ ﺷﺪه،ﻧﺰﺍﺭ ﺩﻳﮕﻪ ﺑﺮﮔﺮﺩﻩ،ﺧﺪﺍ ﺟﻮﻥ ﺑﺴﻪ ﺯﺟﺮﻭ ﻋﺬﺍﺏ ﺑﺴﻪ. ﺍﺭﻭﻡ ﺍﺭﻭﻡ ﺳﺮ ﻣﺎﻫﺎﻧﻮ ﻧﻮﺍﺭﺵ ﻛﺮﺩﻡ و گفتم: -هیش،ﺑﺴﻪ ﺩﺍﺩﺍشی ﺍﺭﻭﻡ ﺑﺎﺵ ﻓﺪﺍﺕ ﺷﻢ ﻫﻤﻪ چی ﺗﻤﻮﻡ ﺷﺪه دیگه. -ﺍﺟﻲ ﻧﻤﻴﺘﻮﻧﻢ ﺑﺲ ﻛﻨﻢ. ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺯﺩ ﺯﻳﺮ ﮔﺮﻳﻪ که ﺍﺯ ﺑﻐﻠﻢ ﻛﺸﻴﺪﻣﺶ ﺑﻴﺮﻭﻥ. -ﺍﯼ ﺑﺎﺑﺎ،ﺟﻤﻊ ﻛﻦ ﺧﻮﺩﺗﻮ غول ﺑﻴﺎﺑﻮنی،ﺧﻮﺩﺷﻮ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻪ تو ﺑﻐﻞ ﻣﻦ ﻋﻴﻦ ﺩﺧﺘﺮ ها ﮔﺮﻳﻪ ﻣﻴﻜﻨﻪ،ﻣﺜﻼ ﻣﻴﺨﻮﺍﺳﺖ ﻣﻨﻮ ﺍﺭﻭﻡ ﻛﻨﻪ ها ﺍﻗﺎ. ﻣﻴﻮﻥ ﮔﺮﻳﻪ ﻫﻤﻪ ﺧﻨﺪﻳﺪﻥ. ﺷﺐ رو ﭘﻴﺶ ﻣﺎﻫﺎﻥ ﺧﻮﺍﺑﻴﺪﻡ ﻣﺜﻞ ﺑﭽﻪ گی ﻛﻪ ﺑﻐﻠﻢ ﻣﻴﻜﺮﺩ ﻭ ﺳﺮﻣﻮ ﻧﻮﺍﺯﺵ ﻣﻴﻜﺮﺩ. ﺍﻭﻥ ﻣﻮﻗﻌﻪ ﻛﻪ ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩ ﺍوﻧﻘﺪر ﺩﺳﺖ ﻛﺸﻴﺪ به ﺳﺮﻡ ﻛﻪ ﺧﻮﺍﺑﻢ برد. ﻧﻤﻴﺪﻭﻧﻢ ﭼﻘﺪر ﺧﻮﺍﺑﻴﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﻛﻪ ﺑﺎﺯ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ همون ﻛﺎﺑﻮﺱ ﻟﻌﻨﺘﻲ رو ﺩﻳﺪﻡ و از جام پریدم،ﺗﻤﺎﻡ ﺑﺪنم ﺧﻴﺲ عرق ﺑﻮﺩ. ﻫﻤﻪ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﻮﺩﻥ،ﺩﻭﻳﺪﻡ ﺗﻮ ﺣﻴﺎﻃﻮ ﺯﺩﻡ ﺯﻳﺮ ﮔﺮﻳﻪ،ﺭﻭ ﺑﻪ ﻣﺎﻩ ﺍﺳﻤﻮﻥ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﻴﻜﺮﺩﻣﻮ ﺑﺎ ﺧﺪﺍ ﺣﺮﻑ ﻣﻴﺰﺩﻣﻮ ﮔﺮﻳﻪ ﻣﻴﻜﺮﺩﻡ. -ﺧﺪﺍﻳﺎ،ﺩﺭﺳﺖ ﻧﻤﻴﺸﻪ،هیچی ﺩﺭﺳﺖ ﻧﻤﻴﺸﻪ،ﻣﻦ ﺧﻮﺏ ﻧﻤﻴﺸﻢ،ﻗﻠﺒﻢ ﺧﻮﺏ ﻧﻤﻴﺸﻪ،ﻧﻮﺟﻮﻧﻴﻤﻮ و ﺑﭽﻪ ﮔﻴﻢ ﺑﺮ ﻧﻤﻴﮕﺮﺩﻩ،ﻫﻴﺠﺪﻩ ﺳﺎﻝ ﺍﺯ ﻋﻤﺮﻡ ﻛﻪ ﺑﺎ ﺗﺮﺳﻮ ﺩﺭﺩﻭ ﺩﻋﻮﺍ و ﻛﺎﺑﻮﺱ ﮔﺬﺷﺖ ﺧﻮﺏ ﻧﻤﻴﺸﻪ،ﻧﻪ ﻧﻤﻴﺸﻪ. ﻣﻦ ﺗﻨﻬﺎﻡ،ﺑﺎ ﺍﻳﻦ ﻛﻪ ﻣﺎﻫﺎﻥ ﺧﻮﺏ ﺷﺪﻩ ﺑﺎﺯﻡ ﺗﻨﻬﺎﻡ،ﺧﺪﺍﻳﺎ ﺧﺴﺘﻢ ﺧﺴﺘﻪ. اونقدر ﮔﻠﻪ ﻛﺮﺩﻣﻮ ﺣﺮﻑ ﺯﺩﻡ ﻛﻪ ﻫﻮﺍ ﺭﻭﺷﻦ ﺷﺪ. -
رمان سیاه قلب | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
Nil پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت بیست و هفتم ﺟﻠﻮ ﺩﺭ ﭘﻠﻪ ﻫﺎﯼ ﺍﺧﺮﻭ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺩﻭﺗﺎ یکی ﻣﻴﻮﻣﺪﻡ ﻛﻪ ﺳﻜﻨﺪﺭﯼ ﺧﻮﺭﺩﻡ ﺍﻣﺎ ﺧﻮﺩﻣﻮ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺷﺘﻢ. ﺩﻳﺪﻡ داره ﺻﺪﺍی ﺧﻨﺪﻩ ﻣﻴﺎﺩ. ﺑﺮﮔﺸﺘﻢ پشت که دیدم ﺍﻳﻦ ﭘﺴﺮﻩ ﻟﻮﺩﻭﺱ ﺗﻜﻴﻪ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ میباخش و داره ﻣﻴﺨﻨﺪﻳﺪه. ﺍﯼ ﻛﻮﻓﺖ ﻧﺨﻨﺪ،ﺧﻨﺪﺵ ﻛﻪ ﺗﻤﻮﻡ ﺷﺪ ﻳﻪ ﻟﺤﻈﻪ ﻓﻘﻂ ﻳﻪ ﻟﺤﻈﻪ ی ﻛﻮﺗﺎﻩ ﺗﻮ چشم های ﻫﻢ ﻣﻬﻮ ﺷﺪﻳﻢ،ﺍﻣﺎ ﺯﻭﺩ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻣﻮﻥ ﺍﻭﻣﺪﻳﻤﻮ ﺳﻮﺍﺭ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﺷﺪﻳﻢ. دور تا دور ماشین رو دید زدم و با شیطنت گفتم: -ماشین نو مبارک. -اگه تو کاریش نداشته باشی مبارک هم میشه. ریز ریز خندیدم،طفلکی راست میگفت،تو یه روز دوتا از ماشین هاشو دود کرده بودم. ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻧﻴﻢ ﺳﺎﻋﺖ ﺭﺳﻴﺪﻳﻢ به ﺩﺭکه،ﮔﻮﺷﻴﻤﻮ ﺩﺭ ﺍﻭﺭﺩﻣﻮ ﺯﻧﮓ ﺯﺩﻡ ﺑﻪ نیکا. -ﺍﻟﻮ ﺟﺎﻧﻢ؟ -ﺟﺎﻧﻤﻮ ﺩﺭﺩ،ﻛﺪﻭﻡ ﮔﻮری هستید؟ ﻣﻦ ﺣﺎﻟﺘﻮ ﻣﻴﮕﻴﺮﻡ،ﺣﺎﻻ ﺩﻳﮕﻪ ﻣﻨﻮ ﻣﻴﻨﺪﺍﺯﯼ ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﭘﺴﺮﻩ ی ﭼﻴﺰ. -ﻣﺎ ﭘﺸﺖ ﺳﺮﺗﻮﻥ ﺗﻮ ﻣﺎﺷﻴﻨﻴﻢ. گوشیمو قطع ﻛﺮﺩﻣﻮ ﺭﻓﺘﻢ ﺳﻤﺘﺸﻮﻥ،تصمیم ﮔﺮفته بودم که ﺑﺎﻫﺎﺷﻮﻥ سر ﺳﻨﮕﻴﻦ رفتار کنم،ﻫﻤﻪ ﺳﻼﻡ ﺩﺍﺩﻥ،ﻣﻨﻢ خیلی سرد ﻓﻘﻂ ﻳﻪ ﺳﻼﻡ خشک و خالی ﮔﻔﺘﻤﻮ ﺧﻮﺩﻣﻮ ﻛﺸﻴﺪﻡ ﻋﻘﺐ،ﺗﻮ بحث هاﺷﻮﻥ ﺷﺮﻛﺖ ﻧﻤﻴﻜﺮﺩﻣﻮ ﻧﻈﺮ ﻧﻤﻴﺪﺍﺩﻡ. بعد سه ساعت پیاده روی به ﺑﺎﻻ رسیدیم،ﺍﻭﻧﺠﺎ ﺗﻮی ﻳﻪ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ صبحانه ﺧﻮﺭﺩﻳﻢ،بعد از صبحانه ﺍﺯﺷﻮﻥ ﺩﻭﺭ ﺷﺪﻣﻮ به منظره ی اطرافم نگاه کردم،چقدر قشنگ بود،ﻛﺎﺵ ﻧﻘﺎشی ﺑﻠﺪ ﺑﻮﺩم و ﺍین تصاویر ﺭﻭ ﺑﻪ ﺗﺼﻮﻳﺮ ﻣﻴﻜﺸﻴﺪﻡ. چند تا ﻧﻔﺲ ﻋﻤﻴﻖ ﻛﺸﻴﺪﻡ ﻛﻪ بچهها هم ﺍﻭﻣﺪﻧﻮ ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩﻳﻢ،ﺍﺧﺮ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ اهسته ﺭﺍﻩ ﻣﻴﻮﻣﺪﻡ و تو حال و هوای خودم بودم. ﻭسط های ﺭﺍﻩ ﺑﻮﺩﻳﻢ ﻛﻪ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮها ﺑﺎ ﺧﺸﻢ ﮔﻔﺖ: -ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﺩﻭﺳﺘﺘﻮﻥ ﺑﮕﻴﻦ تند ﺗﺮ ﺭﺍﻩ ﺑﻴﺎﺩ ما الاف ایشون نیستیم،ﺍﮔﻪ ﻧﻤﻴﺘﻮﻧﻪ تند تر راه بره ﻗﻠﺶ ﺑﺪﻳﻢ،ﻗﻞ بخوره ﺯﻭﺩ ﺗﺮ ﻣﻴﺮﺳﻪ. ﺣﺎﻝ ﺧﻮبی ﻛﻪ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﻫﻮﺍ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺍﺯ ﺑﻴﻦ ﺭﻓﺖ و حال اون روزم دوباره برگشت،ﺍﺷﻚ ﺗﻮ ﭼﺸﺎﻡ ﺟﻤﻊ ﺷﺪ،چشم هام رو ﺑﺴﺘﻢ ﻛﻪ ﮔﺮﻳﻢ ﻧﮕﻴﺮﻩ ﻛﻪ صدای راستین دوباره بلند شد: -ﺗﺮﻭ ﺧﺪﺍ ﻧﮕﺎش کنید،لابد الان هم ﻣﻴﺨﻮﺍﺩ ﮔﺮﻳﻪ ﻛﻨﻪ؟ﺷﻤﺎ ﭼﺮﺍ ﺩﺍﻍ دل اینو به سینه ﻣﻴﺰﻧﻴﺪ؟شما ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻳﻦ دختره ارزشی ﻧﺪﺍﺭﻳﺪ،ﺑﺮﺍﺗﻮﻥ ﻧﻘﺶ ﺑﺎﺯﯼ ﻣﻴﻜﻨﻪ،ﻣﻴﺨﻮﺍﺩ ﺣﺎﻝ خوش ﺷﻤﺎﺭﻭ خراب کنه ﻭ ﮔﺮﻧﻪ ﺗﻮی ﺧﻮﺍﺑﮕﺎﻩ مسخره بازی در میاورد و ﻣﻴﺨﻨﺪﻳﺪ. چرا این قدر با من لجه؟مگه از زندگی من چی میدونه؟ برای این که کسی اشک هامو نبینه ﻓﻘﻂ ﺗﻮﻧﺴﺘﻢ ﺑﺪﻭﺍﻡ به سمت پایین. ﺻﺪﺍﯼ ﺩﺧﺘﺮها ﺭﻭ می ﺷﻨﻴﺪﻡ ﻛﻪ ﺻﺪﺍﻡ ﻣﻴﺰﺩﻥ ﺍﻣﺎ ﺍﻫﻤﻴﺖ ﻧﺪﺍﺩﻣﻮ سریع ﺧﻮﺩﻣﻮ ﺭﺳﻮﻧﺪﻡ ﺑﻪ ﺧﻴﺎﺑﻮن و ﻣﺎﺷﻴﻦ ﮔﺮﻓﺘﻢ. ﮔﻮﺷﻴﻤﻢ هم ﺧﺎﻣﻮﺵ ﻛﺮﺩﻡ،ﻣﻴﺨﻮﺍستم ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺎﺷﻢ فقط ﻫﻤﻴﻦ. مستقیم ﺭﻓﺘﻢ ﺧﻮﻧﻤﻮﻥ. ﻳﻪ ﺳﺎﻋﺖ ﺑﻌﺪ ﺭﺳﻴﺪﻡ و ﺯﻧﮕﻮ ﺯﺩﻡ ﻛﻪ ﻣﺎﻫﺎﻥ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ: -ﻛﻴﻪ؟ ﺍﺷﻜﺎﻣﻮ ﭘﺎﮎ ﻛﺮﺩﻣﻮ ﺳﻌﻲ ﻛﺮﺩﻡ ﺷﺎﺩ ﺑﺎﺷﻢ،ﺻﺪﺍﻣﻮ ﻛﻠﻔﺖ ﻛﺮﺩﻣﻮ ﮔﻔﺘﻢ: -ببخشید ﺍﻗﺎ،ﺍﻳﻦ ﻣﺎﻫﻴﺎﻧﻪ ﻣﺎﺭﻭ ﻭﺭ ﺩﺍﺭﻳﺪ ﺑﻴﺎﺭﻳﺪ. -ﻣﺎ ﻧﻮﻛﺮ ﺧﻮﺍﻫﺮ خوشگلمون هم ﻫﺴﺘﻴﻢ،ﺷﻤﺎ ﺑﻔﺮﻣﺎ ﺗﻮ. ﺭﻓﺘﻢ ﺩﺍﺧﻠﻮ ﺩﻭﻳﺪﻡ ﺗﻮ ﺑﻐﻠﺶ،ﺍﺥ ﺧﺪﺍ ﺷﻜﺮﺕ،ﻫﺰﺍﺭ ﻣﺮﺗﺒﻪ ﺷﻜﺮﺕ ﻛﻪ ﺩﺍﺩﺍﺷﻢ ﺧﻮﺏ ﺷﺪﻩ. -ﺍﻻهی ﻓﺪﺍﺕ ﺷﻢ ﺩﺍﺩﺍشی ﺧﻮبی؟ﭼﻪ ﺧﺒﺮﺍ؟ -ﺳﻼمتی ﺍبجی ﻛﻮﭼﻴﻜﻪ،ﺧﻮﺏ ﺗﻮﭖ،ﺧﻮﺏ ﺷﺪ ﺍﻭﻣﺪﯼ،ﻣﺎﻣﺎﻥ ﻣﻴﺨﻮﺍﺳﺖ ﺑﻬﺖ ﺯﻧﮓ ﺑﺰﻧﻪ ﻓﺮﺩﺍ ﺟﺸﻦ ﺭﻫﺎیی ﻣﻨﻪ؟ -وای ﻧﻪ،چی میگی؟یعنی ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﺯﻭﺩﯼ ﻳﺎﺯﺩﻩ ﻣﺎﻩ ﮔﺬﺷﺖ؟ -ﺍبجی ﻛﻮچولوﯼ ﺧﻮﺩﻡ،ﻣﺜﻞ ﺍﻳﻦ ﻛﻪ ﺯﻳﺎﺩﯼ ﻏﺮﻕ ﺩﺭﺳﻮ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻫﻴﺎ؟ﺑﻠﻪ یازد ماه ﺷﺪه،ﻫﻤﻮﻥ ﻃﻮﺭ ﻛﻪ ﻣﺎ ﻧﻔﻬﻤﻴﺪﻳﻢ ﺗﻮ کی ﺳﺎﻝ ﺩﻭمی ﺷﺪﯼ؟ -خیلی ﺭﺍﺣﺖ ﺩﺍﺩﺍشی،ﺩﺭﺳﺎﺭﻭ ﺧﻮﻧﺪﻡ،ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﺩﺍﺩﻡ،ﻗﺒﻮﻝ ﺷﺪﻡ، ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺛﺒﺖ ﻧﺎﻡ ﻛﺮﺩﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﺳﺎﻝ ﺩﻭﻡ،ﺣﺎﻻ ﻓﻬﻤﻴﺪﯼ؟ -ﺍﺭﻩ ﻛﻪ ﻓﻬﻤﻴﺪﻡ. ﺩﺍﺩﺍﺷﻢ ﺣﻖ ﺩﺍﺷﺖ ﺧﻮﺩم هم ﻧﻔﻬﻤﻴﺪﻡ که ﺍﻳﻦ ﺩﻭﺳﺎﻝ ﭼﻪ ﻃﻮﺭﯼ ﮔﺬﺷﺖ،ﻓﻘﻂ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺧﺘﺮ ها خیلی ﺭﺍﺣﺖ ﮔﺬﺷﺖ،ﺍﻣﺎ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺩﻭ ﺳﺎﻝ ﻓﻘﻂ ﻣﻴﺘﻮﻧﻢ ﻛﻞ ﻛﻼﻣﻮ ﺑﺎ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﻛﻨﻢ ﭼﻮﻥ ﻭﺟﻮﺩﺵ توی زندگیم ﺗﻨﺶ ﺍﻳﺠﺎﺩ ﻛﺮﺩﻩ بود و نمیزاشت که به دردهام فکر کنم ﻭ ﮔﺮﻧﻪ ﺑﻘﻴﻪ ﺭﻭﺯها ﺭﺍﺣﺖ ﻣﻴﺮﻓﺘﻢ و ﻣﻴﻮﻣﺪﻣﻮ ﺩﺭﺳﻤﻮ ﻣﻴﺨﻮﻧﺪﻡ. -ﺧﻮﺏ،ﺣﺎﻻ ﺩﺍﺩﺍشی ﺟﻮﻧﻢ ﺍﺯﻡ ﻛﺎﺩﻭ رهایی چی ﻣﻴﺨﻮﺍﺩ؟ -ﺧﻨﺪﻩ ﺍﺯ ﺗﻪ ﺩﻝ ﺧﻮﺍﻫﺮﺷﻮ،ﻣﻴﻜﺎ ﺧﻮﺏ ﻣﻴﺪﻭﻧﻢ ﻛﻪ ﺍﺯ ﻭقتی ﻣﻦ ﺍﻳﻦ ﺟﻮﺭ ﺷﺪﻡ ﺍﺯ ﻭقتی ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﻣﺮﮒ ﺩﺍﺩﺍﺵ پژمان ﺣﺎﻟﺖ عصبی ﭘﻴﺪﺍ ﻛﺮﺩ ﺩﻳﮕﻪ ﺍﺯ ﺗﻪ ﺩﻝ ﻧﺨﻨﺪﻳﺪﯼ،ﺣﺎﻻ ﺑﺮﺍﻡ ﻣﻴﺨﻨﺪﯼ ﺍبجی؟ ﺍﺷﻚ ﺗﻮی چشم هاﯼ ﺩﺍﺩﺍﺷﻢ ﺟﻤﻊ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ،نمیتونستم که ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻣﺜﻞ ﻗﺒﻞ ﺷﻢ،ﻧﻪ نمیتونستم،مشکلات پشت سر هم تو زندگی باعث شده بود که من زندگی کردن رو فراموش کنم و فقط به فکر حل مشکلات باشم،بچگیم گذشت،نوجونیم گذشت و حالا جونیم داره میگذره اما من از دختر بودن،بچه بودن و نو جون بودن هیچی نفهمیدم. مثل این میمونه که تموم زندگیت نگاهت به اسمون باشه بعد یه دفعه ببینی که زمینی هم موجود داره،ﻗﻠﺐ ﻣﻦ هر ﺑﺎر با هر ضربه ﻳﻪ ترک خورد و ﺍﻻﻥ ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﺗﻴﻜﻪ ﺷﺪﻩ بود،نمیتونستم خوب باشم اما میتونستم که بخاطر ﺩﻝ ﺩﺍﺩﺍشمم که شده نقش خوب بودن رو بازی کنم. ﻟﺒﺎﻣﻮ ﺍﺯ ﻫﻢ ﺑﺎﺯ ﻛﺮﺩﻣﻮ ﮔﻔﺘﻢ: -ﺧﻴﻠﻲ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﺩﺍﺩﺍشی. -ﻣﻦ ﺑﻴﺸﺘﺮ اجی کوچیکه. -ﻧﻪ ﺧﻴﺮﻡ،ﻣﻦ ﺑﻴﺸﺘﺮ. -ﻣﻦ،ﻣﻦ،ﻣﻦ. -ﻣﻦ ،ﻣﻦ،ﻣﻦ،ﻣﻦ،ﻣﻦ،ﻣﻦ. -ﺍﮔﻪ ﺗﻮ بیشتر ﺩﻭﺳﻢ ﺩﺍﺭﯼ پس ﺍﮔﻪ ﻣﻦ ﻳﻪ ﻛوچولو ﻗﻞ ﻗﻠﻜﺖ ﺑﺪﻡ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ نمیشی مگه نه؟ -ﻧﻪ ﺗﺮﻭ ﺧﺪﺍ ماهان ﻧﻜﻦ. ﻣﺎﻫﺎﻥ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﺭﻭﻣﻮ ﺷﺮﻭﻉ ﻛﺮﺩ ﺑﻪ ﻗﻞ ﻗﻠﻚ ﺩﺍﺩﻥ ﺍﻧﻘﺪر خندیده بودم که داشتم میمردم و ﺍﺷﻚ ﺍﺯ چشم هام ﺩﺭ ﺍﻭﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ. -
رمان سیاه قلب | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
Nil پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت بیست و ششم (ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ) پایین منتظر بودیم که ﺩﺧﺘﺮ ها یکی یکی ﺍﻭﻣﺪﻥ ﺑﻴﺮﻭﻥ. ﻗﺮﺍﺭ ﺑﻮﺩ ﭘﺴﺮها ﺩﻭ ﺑﻪ ﺩﻭ ﺑﺎ ﺩﺧﺘﺮها ﺑﺮﻥ،ﻣﻬﻴﺎﺭ ﻭ ﻣﺎﻫﻴﺎﺭ ﺑﺎ ﺍﺭﺍﻡ ﻭ ﺗﻤﻨﺎ،ﺍﺭﻭﻳﻦ و ﺍﻟﻴﺎﺱ هم ﺑﺎ ﻧﻴﻜﺎ و ﻧﻴﺎﺯ،بخاطر التماس های پسرها منم مجبور شدم با ﺍﻳﻦ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺑﻴﺎﻡ. ﺍﻩ،ﭘﺲ ﻛﻮﺵ؟ﭼﺮﺍ ﻧﻴﺴﺖ؟ ﺩﺧﺘﺮها ﺳﻼﻡ ﻛﺮﺩﻥ. -ﺳﻼﻡ ﭘﺲ ﻣﻴﻜﺎ ﺧﺎﻧﻮﻡ ﻛﺠﺎﺳﺖ؟ ﻗﻴﺎﻓﻪ ﺩﺧﺘﺮها ﺭﻓﺖ ﺗﻮی ﻫﻢ و ﺍﺭﺍﻡ گفت: -حالش خوب نبود،ﻧﻤﻴﺎﺩﺵ. ﻣﺎﻫﻴﺎﺭ پرسید: -بهتر نشده؟ ﻧﻴﺎﺯ جواب داد: -ﺍﺻﻼ ﺣﺎﻟﺶ ﺧﻮﺏ ﻧﻴﺴﺖ،ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺍﻳﻦ ﻛﻪ ﺑﻬﺘﺮ ﺷﻪ ﺩﺍﺭﻩ روز به روز ﺑﺪ ﺗﺮ ﻣﻴﺸﻪ. ﻗﻴﺎﻓﻪ ﭘﺴﺮ ها ﻫﻢ ﺭﻓﺖ ﺗﻮی ﻫﻢ. ﻣﻦ که ﻧﻤﻴﺰﺍﺭﻡ ﺍﻳﻦ ﺩﺧﺘﺮﻩ ی نچسب ﺣﺎﻝ ﺩﻭﺳﺘﺎﻣﻮ ﺑﮕﻴﺮﻩ،ﺣﺎﻻ ﻫﺮﭼﻴﻢ ﻛﻪ ﺑﺎﺷﻪ. ﺭﻭﺑﻪ ﺑﭽﻪﻫﺎ کردم. - ﺷﻤﺎ ﺑﺮﻳﺪ،ﻣﻦ ﻣﻴﺎﺭﻣﺶ. ﭼﺸﻤﺎﯼ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺑﺮق زد،ﺳﺮ ﺗﻜﻮﻥ ﺩﺍﺩن و راه افتادن. (ﻣﻴﻜﺎ) ﺍﺻﻼ ﺣﻮﺻﻠﻪ ﺩﺭ ﺍﻭﺭﺩﻥ ﻟﺒﺎﺱ هام رو ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ،ﺑﺎ ﻟﺒﺎﺳﻮ ﻫﻤﻮﻥ ﺍﺭﺍﻳﺶ ﺍﻓﺘﺎﺩﻡ ﺭﻭ ﺗﺨﺖ،ﺗﺎﺯﻩ ﺩﺍﺷﺖ ﭼﺸﺎﻡ ﮔﺮﻡ ﻣﻴﺸﻮﺩ ﻛﻪ ﮔﻮﺷﻴﻢ ﺯﻧﮓ ﺧﻮﺭﺩ. -ﺑﻠﻪ،ﺑﻔﺮﻣﺎﻳﺪ؟ -ﺳﻼﻡ ﻛﺠﺎﻳﻲ ﭘﺲ؟ﺯﻳﺮ ﭘﺎﻡ ﻋﻠﻒ ﺳﺒﺰ ﺷﺪ؟ به صفحه ی گوشی نگاه کردم،شماره ناشناس بود،ﻭﺍ ﺍﻳﻦ ﻛﻴﻪ دیگه؟چی داره ﻣﻴﮕﻪ؟ ﭼﺸﺎﻡ ﺩﺍﺷﺖ ﺍﺯ ﺗﻌﺠﺐ میزد بیرون. -ﺑﺒﺨﺸﻴﺪ ﺷﻤﺎ؟ -ﺍﺭﻩ ﺩﻳﮕﻪ،ﺍﻻﻥ ﺩﻳﮕﻪ ﻋﺸﻘﺘﻮ ﻋﺰﻳﺰ ﺩﻟﺘﻮ ﻧﻤﻴﺸﻨﺎسی؟ ﺟﻠﻞ ﺧﺎﻟﻖ ﺍﺯ کی ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﻣﺎ ﻋﺸﻖ ﺩﺍﺭ ﺷﺪﻳﻢ؟ﺑﺰﺍر ﻳﻜﻢ اذیتش ﻛﻨﻢ،ﻣﻴﺨﻮﺍﯼ ﻣﻨﻮ ﺍذیت کنی؟ﺣﺎﻻ بفرما. -ﺍع ﻋﺸﻘﻢ،ﻛﺠﺎیی ﻋﺰﻳﺰ ﺩﻟﻢ؟ﭼﻪ ﺧﺒﺮ ها؟ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﻭﺭﺍ،ﺭﺍﻩ ﮔﻢ ﻛﺮﺩﯼ ﻓﺪﺍﺕ ﺷﻢ؟ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺧﻮﺑﻪ؟ﺑﺎﺑﺎ ﺧﻮﺑﻪ؟ﺧﻮﺍﻫﺮ،ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﻧﺪﺍﺷﺘﺖ چطور اونا خوبن؟ﻭﺍﯼ بادم رفت ﺍﺻﻼ تو ﺧﻮﺩﺕ ﺧﻮبی ﻋﺴﻠﻢ؟ﻫﻠﻮ ﺷﻔﺘﺎﻟﻮ،ﺑﺎﻗﻠﻮﺍ. ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﻭﺭ ﺻﺪﺍﯼ ﺧﻨﺪﻩ بلند شد. ای ﻛﻮﻓﺖ ﺭﻭ آب ﺑﺨﻨﺪﯼ ﻛﻪ بی ﺧﻮﺍﺑﻢ ﻛﺮﺩﯼ. -ﻫﻬﻪ،خیلی ﺑﺎﺣﺎلی ﺩﺧﺘﺮ،ﺑﭙﺮ ﺑﻴﺎ ﺑﺮﻳﻢ ﻛﻪ ﺩﻳﺮ ﺷﺪه،ﺧﻨﺪﻣﻮﻧﻢ ﻛﺮﺩﻳﻢ. -ﺗﻮ کی هستی ﺑﭽﻪ پررو ﺑﻪ ﺭﻭﺕ ﺧﻨﺪﻳﺪﻡ ﺷﺎﺥ ﺷﺪﯼ ﺑﻴﺎ ﺑﺮﻳﻢ ﺩﻳﮕﻪ چیه؟ -ﻣﻴﻜﺎ چرت نگو ﭘﺎﺷﻮ ﺑﻴﺎ پایین، ﻣﻦ ﻛﻪ ﻣﻴﺪﻭﻧﻢ ﺗﻮ صدای من رو میشناسی،ﺭﺍﺳﺘﻴﻨﻢ،ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﻦ ﻛﻪ ﺣﺎﻟﺖ خیلی هم ﺧﻮﺑﻪ،ﭘﺎﺷﻮ ﺑﻴﺎ پایین ﺯﻳﺮ ﭘﺎﻡ ﺩﺭﺧﺖ ﺩﺭ ﺍﻭﻣﺪ. -ﺍﻭﺍ ﺭﺍسی جون،ﺗﻮیی ﺟﻴﮕﺮ؟ ﺯﻭﺩﺗﺮ میگفتی ﺩﻳﮕﻪ،ﺩ ﺍﺧﻪ ﭘﺴﺮﻩ ﭘﺮرﻭ ﻣﮕﻪ ﻣﻦ ﺑﺎﻫﺎﺕ ﺩﺧﺘﺮ ﺧﺎﻟﻢ ﻛﻪ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺍﻳﻦ ﺟﻮﺭ ﺣﺮﻑ ﻣﻴﺰنی؟ﺑﻪ ﺗﻮﭼﻪ ﺍﺻﻼ؟ﺣﺎلمم ﺧﻮﺑﻪ ﺩﻟﻢ ﻧﻤﻴﺨﻮﺍﺩ که ﺑﻴﺎﻡ؟ -بی ﺧﻮﺩ میکنی،ﺯﻭﺩ ﻣﻴﺎﯼ ﭘﺎﻳﻦ،ﻣﻦ ﻧﻤﻴﺰﺍﺭﻡ ﺭﻭﺯ ﺩﻭﺳﺘﺎﻣﻮ ﺧﺮﺍﺏ کنی. -ﺍﺭﻩ ﻋﺰﻳﺰﻡ،ﻭﺍﻳﺴﺘﺎ تا ﺑﻴﺎﻡ،ﻫﻬﻪ،فکر ﻛﺮﺩﯼ،ﺧﻴﺎﻝ ﻛﺮﺩﯼ. گوشی رو قطع کردم،بی خیال ﺍﻭﻣﺪﻡ ﺑﺨﻮﺍﺑﻢ ﻛﻪ به ﮔﻮﺷﻴﻢ ﺍﺱ ﺍﻡ ﺍﺱ ﺍﻭﻣﺪ. متن پیام: -ﺷﻤﺎﺭﺵ معکوس شروﻉ ﺷﺪ،ﺍﮔﻪ ﺗﺎ ﭘﻨﺠﺎﻩ ﺷﻤﺮﺩﻡ و ﻧﻴﻮﻣﺪﯼ ﻣﻴﺮﻡ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﻣﻴﮕﻢ ﻛﻪ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺍﻳﻦ ﻛﻪ چند تا ﭘﺴﺮ ﻣﺴﺨﺮﺕ ﻛﺮﺩﻥ ﺍﻳﻦ ﺟﻮﺭﯼ ﺷﺪﯼ،ﺣﺎﻻ ﺧﻮﺩ ﺩﺍنی. ﺍﯼ ﻭﺍﯼ،ﺍﯼ ﺧﺪﺍ،ﺍﻳﻦ از ﻛﺠﺎ ﻣﻨﻮ ﺩﻳﺪﻩ؟ ﻧﻤﻴﺪﻭﻧﻢ ﺑﺎ ﭼﻪ ﺳﺮعتی ﻛﺘﻮنی هام رو ﭘﻮﺷﻴﺪﻣﻮ ﮔﻮﺷﻴﻤﻮ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻢ ﺗﻮ ﺟﻴﺐ ﻣﺎﻧﺘﻮﻣﻮ ﺍﺯ ﭘﻠﻪ ﻫﺎ ﺷﻴﺮﺟﻪ زدم ﭘﺎﻳﻦ. -
رمان سیاه قلب | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
Nil پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت بیست و پنجم (ﻣﻴﻜﺎ) ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﻫﻤﻪ ﺗﻨﺶ ﺧﺴﺘﻪ شده بودم،ﺩﻟﻢ ﺧﻮﺍﺳﺖ که ﻳﻪ ﻛﻢ ﺳﻜﻮﺕ ﻛﻨﻢ،به ﺟﺰ ﻣﻦ ادم های ﺩﻳﮕﻪ ای ﻫﻢ بودن ﻛﻪ ﺟﻮﺍﺏ ﻧﺎﺣﻘﻮ ﺑﺪﻥ. درد من مسخره شدن نبود،فقط انگار تازه به خودم اومده بودم و درد های تمام این سال ها همه با هم به یک باره توی قلب من ریخته شده بود. ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻗﺮﺍﺭﻩ که ﺑﺮﻳﻢ ﻛﻮﻩ ﻧﻮﺭﺩﯼ،شب قبل حتی یک لحظه هم پلک هام روی هم نرفتن،ﺍﻻن هم ﺳﺎﻋﺖ ﭼﻬﺎﺭ صبحه و ﻗﺮﺍﺭﻩ ساعت ﭘﻨﺞ ﺭﺍﻩ ﺑﻴﻔﺘﻴﻢ. ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪﻣﻮ ﻟﺒﺎس هایی ﻛﻪ ﺑﺎ ﻫﺰﺍﺭ ﺫﻭق ﺧﺮﻳﺪم رو بی ﺣﻮﺻﻠﻪ ﭘﻮﺷﻴﺪﻡ و ﻧﺸﺴﺘﻢ ﺗﺎ ﺩﺧﺘﺮ ها هم ﺍﻣﺎﺩﻩ بشن ﻛﻪ ﺍﺭﺍﻡ ﮔﻔﺖ: -ﺍﻳﻦ ﭼﻪ ﻭضعشه؟ﻣﻴﻜﺎ ﻗﻴﺎﻓﺖ ﺷﺒﻴﻪ ارواح ﺷﺪﻩ،ﭼﺮﺍ ﻳﻜﻢ ﺍﺭﺍﻳﺶ ﻧﻜﺮﺩﯼ؟ -ﻧﻤﻴﺨﻮﺍﺩ ﺧﻮﺑﻪ. ﻧﻴﺎﺯ حرصی شد. -ﻳﻌﻨﻲ چی ﻧﻤﻴﺨﻮﺍﺩ؟ﺑﻪ ﻓﻜﺮ ﺧﻮﺩﺕ نیستی ﺑﻪ ﻓﻜﺮ ﻣﺎ ﺑﺎﺵ ﻛﻪ ﺍﻗﺎﻫﺎﻣﻮﻥ ﺗﻮﺭﻭ ﺑﺎ ﺍﻳﻦ ﺷﻜﻞ ﺑﺒﻴﻨﻦ می گورخن؟ دستمو بردم سمت لباسم که درش بیارم. -ﺑﺎﺷﻪ ﺍﮔﻪ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﻴﺪ ﻣﻦ ﻧﻤﻴﺎﻡ؟ ﻧﻴﻜﺎ با مهربونی نگاهم کرد. -ﺍﻻﻫﻲ ﻗﻮﺭﺑﻮﻧﺖ ﺑﺮﻡ،ﻣﺎ ﻛﻪ ﻣﻨﻈﻮﺭ ﻧﺪﺍﺭﻳﻢ،ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺗﻮ ﻣﻴﮕﻴﻢ،ﻣﻴﺨﻮﺍﻳﻢ ﺳﺮﺣﺎﻟﺖ ﺑﻴﺎﺭﻡ. ﺗﻤﻨﺎ مظلوم نگاهم کرد. -ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺩﻝ ﻣﻦ ﺑﻴﺎ ﻳﻜﻢ ﺍﺭﺍﻳﺶ ﻛﻦ. -ﻧﻪ ﻧﻤﻴﺨﻮﺍﺩ،ﺣﻮﺻﻠﻪ ﻧﺪﺍﺭﻡ. ﻧﻴﻜﺎ نمایشی عصبانی شد. -ﺍﻩ ﺑﺴﻪ ﺩﻳﮕﻪ،ﺑﻴﺨﻮﺩ کردی ﺣﻮﺻﻠﻪ ﻧﺪﺍﺭﯼ،ﭘﺎﺷﻮ ﺑﻴﺎ ﺍﻳﻦ ﺟﺎ ﺑﺸﻴﻦ ﺧﻮﺩﻡ ﺍﺭﺍﻳﺸﺖ ﻣﻴﻜﻨﻢ. ﺑﺎ بی ﺣﻮصلگی ﻧﺸﺴﺘﻢ ﺟﻠﻮ ﻣﻴﺰ ﺍﺭﺍﻳﺶ ﻭ ﻧﻴﻜﺎ ﺷﺮﻭﻉ ﻛﺮﺩ ﺑﻪ ﺍﺭﺍﻳﺶ کردنم. بعد چند دقیقه اینه رو داد دستم. -خب،ﺗﻤﻮﻡ ﺷﺪ،بیا ﺧﻮﺩﺗﻮ تو ﺍﻳﻨﻪ ببین. توی اینه ی نگاه ﺧﻮﺏ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ،ﺑﺎ ﻛﺮﻡ ﺳﻔﻴﺪ ﻛﻨﻨﺪﻩ ﻳﻜﻢ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺗﻢ ﺭﻧﮓ ﺯﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩﻥ ﺑﺨﺸﻴﺪﻩ ﺑﻮﺩ، ﭘﺸﺖ ﭘﻠﻜﺎﻡ ﺳﺎﻳﻪ ﻛﻢ ﺭﻧﮓ ﻳﺎسی ﺯﺩﻩ ﺑﻮﺩ،ﺩﺍﺧﻞ ﭼﺸﺎﻡ ﻣﺪﺍﺩ مشکی کشیده بود ﻭ ﺑﺎ ﺭﻳﻤﻞ ﭼﺸﻤﺎﯼ ﺩﺭﺷﺖ ﻋﺴﻠﻴﻤﻮ ﻗﺎﺏ ﻗﺸﻨﮕﻲ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻪ ﺑﻮﺩ. ﺑﻪ ﻟﺒﻢ هم ﻳﻪ ﺭﻭﮊ اجری ﻗﺸﻨﮓ ﺯﺩه بود. -ارایشم ﺯﻳﺎﺩی نشد؟ﻛﺎﺵ ﺳﺎﻳﻪ ﻧﻤﻴﺰﺩﯼ؟ ﻧﻴﺎﺯ جواب داد: -ﻧﻪ ﺧﻴﺮﻡ هم ﺧﻮﺑﻪ،ﺻﻮﺭت خودت ﻗﺸﻨﮕﻪ ﻛﻢ آرایش هم میکنی زیاد دیده میشه. ﮔﻮﺷﻲ ﺗﻤﻨﺎ ﺯﻧﮓ ﺧﻮﺭﺩ که جواب داد: -ﺟﺎﻧﻢ ﺍﻗﺎیی؟ ﺍﻩ ﺍﻩ ﭼﻪ ﻟﻮﺱ. - ... -ﺍﻭﻣﻴﺪﻳﻢ. -ﺑﭽﻪﻫﺎ،ﭘﺴﺮها ﭘﺎﻳﻦ ﻣﻨﺘﻈﺮﻥ ﺑﺮﻳﻢ. با ناله گفتم: -ﻣﻴﺸﻪ ﻣﻦ ﻧﻴﺎﻡ؟ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﺍﺻﻼ ﺣﺎﻝ ﻧﺪﺍﺭﻡ،ﺧﻮﺍﻫﺶ ﻣﻴﻜﻨﻢ. ﻧﻴﻜﺎ ناراحت شد. -ﺍﺧﻪ ﺍبجی ﭼﺮﺍ ﺧﻮﺩﺗﻮ ﺍﻳﻦ ﺟﻮﺭﯼ ﻋﺬﺍﺏ ﻣﻴﺪﯼ؟ -ﻧﻴﻜﺎ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ حال ندارم،ﻗﻮﻝ ﻣﻴﺪﻡ ﺍﺳﺘﺮﺍﺣﺖ ﻛﻨﻢ و ﺯﻭﺩ ﺧﻮﺏ بشم. -چی کارت کنم تو رو اخه؟ﺑﺎﺷﻪ ﺑﻤﻮﻥ. ﺩﺧﺘﺮها ﺑﺎ ﻗﻴﺎﻓﻪ یه ﺍﻭﻳﺰﻭﻥ ﺭﻓﺘﻦ. ﺧﺪﺍ ﻣﻨﻮ ﺑﺒﺨﺸﻪ ﻛﻪ ﺍﻳﻦ ﻗﺪﺭ اذیتشون ﻣﻴﻜﻨﻢ.