رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

_saye_

کاربر حرفه ای
  • تعداد ارسال ها

    126
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

تمامی مطالب نوشته شده توسط _saye_

  1. نه اپلودشو بلدم و نه میدونم کجا باید برم لطفا راهنمایی کن
  2. سلام من یک نقد کامل درمورد رمانم میخوام
  3. @سایان ممنون میشم پیگیری کنی عزیز دلم
  4. درخواست طراحی جلد دارم برای رمانم سی تا پارت داره چه کاری باید انجام بدم
  5. #p30 دوباره ازش رو برگردوندم و به سمت اتاقم رفتم. تا به در اتاق رسیدم گفت: - فروغ زنگ زد بهم اینجا بود که به سمتش برگشتم و به در بسته ی اتاقم تکیه دادم و به بقیه ی حرفاش گوش دادم: - گفت نهال بهم پیام داده می‌خوام بخوابم و نمی‌خوام بیام خونه ی پدرجون. هر چی زنگش میزنم جواب نمیده و احتمالا خوابه هنوز، تو برو خونه بیدارش کن و بهش بگو زودتر بیاد اینجا تا الانشم پدرجون ناراحت شده و مدام سراغ نهالو می‌گیره. سمت مبل رفت و روی همون مبل چهار نفره ای که دراز کشیده بود نشست و ادامه داد: - منم اومدم در اتاقتو چند بار زدم هیچ صدایی ازت نیومد، در اتاقتو باز نکردم که بیام داخل. صدای تلویزیونو زیاد کردم تا بلکه بیدار بشی. خیلی خشک گفتم: - تموم شد؟ اونم مثل خودم گفت: - تاثیر گذار بود؟ بهش پشت کردم و وارد اتاقم شدم. گوشیم رو روی تخت برداشتم و توی تماس ها رفتم و دیدم مامان چهار بار زنگ زده بوده. بهش زنگ زدم تا بوق اول خورد جواب داد: - نهال کجایی مادر؟ بهش توپیدم: - آدم کم بود زنگ یاسر زدی مامان؟ نمی‌دونی این آدم با من دشمنه؟ حواست کجاست مامان؟ منو با صدای حیوونا بیدار کرده متوجه ای ؟ می‌فهمی چه توهینی به من شده؟ و گوشیو قطع کردم و دوباره روی تخت انداختمش‌. جلوی آینه رفتم و خودم رو مشغول باز کردن و شونه کشیدن موهام کردم تا بلکه کمی از حرصم بخابه. شونه رو لا به لای موهام می‌کشیدم که صداش به گوشم خورد: - اماده شو که بریم. دیگه صبرم لبریز شد، با اعصبانیت از جام بلند شدم و با همون شونه ی توی دستم بیرون رفتم. هنوز روی مبل نشسته بود، به سمتش قدم های بلند برداشتم و تا بهش رسیدم سرش داد زدم: - پاشو، پاشو نمی‌خوام صداتو بشنوم. هیج تکونی به خودش نداد که مثل خودش بازوش رو گرفتم و غریدم: - میگم پاشـــــــــــــــــو از جاش بلند شد، پشت سرش رفتم و دستم رو توی کمرش گذاشتم و به سمت در سالن هلش دادم. سعی می‌کرد حرکت نکنه اما به زور تا دم در سالن هلش دادم و بعد در رو باز کردم و گفتم: - برو بیرون نمی‌خوام ریختتو بینم خنده ای کرد و اروم گفت: - معلوم نشد میخوای صدامو نشنوی یا ریختمو نبینی. با اعصبانیت زیاد هلش دادم و از در ردش کردم‌. تا خواستم در رو ببندم دستش رو روی در گذاشت و مانع بسته شدن در شد. اینور من هل میدادم و اونور اون هل میداد و بالاخره اون موفق شد و در رو کامل باز کرد. پیروزمندانه نگاهم کرد و دوتا دستش رو روی دوتا چهارچوب در گذاشت و با پوزخند گفت: - زورت نرسید در رو ببندی؟ با شنیدن این حرفش دیگه نفهمیدم چی درسته و چی غلط. فقط با تموم زوری که داشتم شونه ام رو بالا بردم روی دست راستش زدم. آخ بلندی گفت و دست راستش رو عقب کشید ولی من کوتاه نیومدم و دوباره شونه رو بالا بردم و با تمام زوری که داشتم، شونه رو روی مچ دست چپش زدم که اینبار شونه ام شکست و تکه هاش روی زمین افتاد. دوتا دستش رو عقب کشید و با چشم هایی که از عصبانیت کوچیک شده بودند نگاهم می‌کرد‌. از کار خودم راضی بودم ولی از بابتی استرس و ترس همه ی وجودمو گرفته بود. نزاشتم به ثانیه بکشه و سریع در سالن رو بستم و با کلیدی که همیشه داخل قفلش بود در رو قفل کردم. هر لحظه منتظر سر و صداهاش بودم اما خبری نشد. عقب عقب تا دم در اتاقم رفتم و سریع وارد اتاقم شدم. از پنجره ی کوچیکی که داخل اتاقم داشتم و رو به حیاط بود نگاه بیرون کردم ولی کسی نبود و در خونه هم نیمچه باز بود. پس حتما رفته بود. ***
  6. _saye_

    مشاعره با اسم پسر🩵

    اصغر
  7. _saye_

    مشاعره با اسم پسر🩵

    باربد
  8. _saye_

    مشاعره با اسم دختر🩷

    اریانا
  9. پارت بعدی راز قتل کی میاد؟

    1. زینب چرمگر

      زینب چرمگر

      انشالله امروز وقت کنم می زارم❤️

  10. _saye_

    مشاعره با اسم دختر🩷

    نجمه
  11. _saye_

    مشاعره با اسم دختر🩷

    اقدس
  12. #p29 دیگه کم اورده بودم. در ماشینش رو با تمام قدرتی که داشتم بستم و قدم زنان ازش دور شدم. فقط نفس عمیق می‌کشیدم و به خودم می‌گفتم مهم نیست. گوشیم رو برداشتم و به نجما زنگ زدم، بعد از سه تا بوق جواب داد: - جانم؟ با بغض بهش گفتم: - لطفا با من حرف بزن تا من اشک هام نریزه. نگران شد و تند تند پرسید: - چیشده؟ کی ناراحتت کرده؟ دلم نمی‌خواست واقعیتو بهش بگم و چون رفیق صمیمیم بود دلم نمیومد بهش دروغ بگم پس گفتم: - لطفا اینا رو نپرس. حرف بزن من اشکم نریزه. با تعجب گفت: - چی بگم اخه؟ دیگه احمق بازی های نجما هم روی مخم می‌رفت. تلفنو قطع کردم و اسنپ گرفتم تا برم خونه و بخابم. *** وقتی خونه رسیدم، لباس هامو با همون لباس ساحلی عوض کردم و موهام رو باز کردم. روی تخت دراز کشیدم و به مامان پیام دادم: - من می‌خوابم. گوشیم سایلنته، شامم نمیام. و گوشیم رو روی حالت هواپیما گذاشتم. به سقف خیره شده بودم و اشک هام از گوشه ی چشمم پایین میومدند. از دست خودم عصبی بودم که به خاطر یه آدم بی ارزش گریه می‌کنم ولی دست خودمم نبود‌. فقط سعی می‌کردم بهش فکر نکنم و بخابم. بعد از نیم ساعت کلنجار رفتن، موفق شدم و خوابم برد. *** گیج و منگ لا به لای چشم هام رو باز کردم، صداهای عجیب و غریبی به گوشم میرسید. صداهایی مثل طوفان شدید، صدای شیر توی جنگل، صدای پرنده ها، صدای اسب حتی و اینا باعث شده بود تعجب کنم. دستی روی صورتم کشیدم و چشم هام رو ماساژ دادم تا خواب از چشم هام بپره. دستم رو از روی صورتم برداشتم و کم کم چشم هام رو باز کردم و از جام بلند شدم. نگاهی به اطرافم کردم، هنوز توی اتاق خودمم و پس این صداها خواب نیست. هر چی بود از بیرون میومد! از روی تخت بلند شدم و به سمت در اتاقم قدم در برداشتم. دست گیره ی در رو پایین اوردم و به محض باز شدم در، یاسر رو دیدم که روی مبل چهار نفره دراز کشیده بود‌. با دیدنش سریع از اتاق بیرون رفتم که متوجه تلویزیون شدم، روی شبکه ی مستند حیوانات بود و صداشم تا اخر زیاد کرده بود‌. لب هام رو روی هم فشار دادم و داد زدم: - کم کن اینو. بعد از اینکه به خودش زحمت داد و از جاش بلند شد، کنترل رو برداشت و تلویزیون رو خاموش کرد. با اخم و با لحن جدی و عصبی بهش توپیدم: - اینجا خونه‌ست یا طویله؟ معلوم هست عقل و هوش و حواست کجاست؟ تو اتاق خودم و توی تنهایی خودمم دست از سرم بر نمی‌داری؟ بدون هیج واکنشی از جاش بلند و یواش یواش سمت من اومد، رو یه روی من وایساد و منم دست به سینه شدم، لبش رو با زبونش خیس کرد و گفت: - به جای تشکر کردنته؟ هر چی در زدم بیدار نشدی گفتم شاید زبون هم نوع های خودتو بهتر بفهمی که حدسم درست در اومد. چشم هام از تعجب گشاد شد؛ الان منظورش این بود که من حیوونم و با صدای جونه‌ور بیدار شدم؟ از حرص خنده ام گرفت که بی خود و بی هدف، بلند بلند خندیدم. هی به توهینش فکر می‌کردم و بلند بلند می‌خندیدم و با هر قهقهه زدن بیشتر عصبانی میشدم. به جایی رسید که دندون هامو روی هم فشار دادم و با تمام قدرت جیغ زدم: - حـــیــوون تـــــــــــویـــــــــــــــــی! از جیغ من چند قدم عقب تر رفت و دستش رو روی گوشش گذاشت. با تعجب نگاه من کرد و پرسید: - این همه صدا رو از کجات در اوردی؟ عصبی چند قدمی که عقب رفته بود رو جلو رفتم و با فاصله ی میلی متری چشم غره اش رفتم و غریدم: - تو این تیکه ها رو از کجات در میاری؟ اندازه پیرمردی سال داری و با من دهن به دهن میشی؟ از سن و سالت خجالت بکش. و بهش پشت کردم و به سمت اتاقم قدم برداشتم، بغض بدی سراغم اومده بود که غیر قابل کنترل بود. دوباره به سمتش برگشتم و با تمام دلخوری هام نالیدم: - ازت متنفرم یاسر.
  13. #p28 خدافظی از مامان همراه با چشم غره هاش گذشت و بعد کنار پدر جون و مادرجون رفتم و قول دادم که برای شام حتما برگردم. از در سالن که بیرون اومدم، یاسر دم در حیاط وایساده بود و سیگاری روشن کرده بود. کنار لبش گذاشت و کامی ازش گرفت، اینم حتما از خماری داشته میمرده گفته بزار جیم بزنم. از افکار خودم خنده ام گرفت که زود خم شدم و خودم رو مشغول کفش پوشیدن کردم تا نبینه دارم بهش میخندم. بعد از پوشیدن کفش هام بدو بدو کنارش رفتم و خواستم با ذوقی که داشتم ازش تشکر کنم که سیگارش رو روی زمین انداخت و فرصت حرف زدن بهم نداد، قدم های بلندی برداشت و با ریموت در ماشین رو باز کرد. به سمتم برگشت و با دیدن منی که سرجام میخکوب شده بودم گفت: - سریع بیا سوار شو خیلی کارای مهم تر از رسوندن تو دارم. و در ماشینش رو باز کرد و توی ماشین نشست. سرم رو ته انداختم و سعی کردم با نفس عمیق کشیدن عصبانیت خودم رو کنترل کنم، چشم هام رو بستم و پشت سر هم نفس عمیق کشیدم. دست هام رو مشت کردم و به خودم دلداری می‌دادم: - بیخیال نهال، این دیوونه‌ست. اگه یه روز رفتار خوبی ازش دیدی باید تعجب کنی. این رفتاراش که دیگه باید عادی شده باشه. اروم باش دختر! اینا اصلا نباید مهم باشه، یاسر نباید این قدرت رو داشته باشه که هر ثانیه با روح و روان تو بازی کنه و تو رو ناراحت کنه‌. خودتو جمع و جور کن نهال، اشکال نداره. با صدای بوق ماشینش چشم هام رو باز کردم و از فکر و خیال بیرون اومدم. جلو تر رفتم و کنار در راننده وایسادم و تقه ای به شیشه زدم؛ شیشه رو پایین داد که با لبخند سعی کردم ارامش نداشته ام رو قشنگ تر جلوه بدم و گفتم: - برو به کار مهم ترت برس، مرخصی! خنده ای کرد و گفت: - مرخصم؟ با سر تایید کردم که دوباره ادامه داد: - نوچه ی دست توام مگه؟ خنده ی دندون نمایی کردم و می‌خواستم خیلی پیروزمندانه و با غرور جوابشو بدم که شیشه ی ماشین رو بالا کشید. قیاقه ام جمع شد و عصبی شدم‌. در ماشینش رو باز کردم و خواستم باهاش دهن به دهن شم که زیر خنده زد و بین قهقه زدن هاش گفت: - فعلا که تو نوچه ی منی، در رو واسم باز می‌کنی.
  14. _saye_

    مشاعره با اسم دختر🩷

    تا صبح با آ هست آتریسا
  15. _saye_

    مشاعره با اسم دختر🩷

    ارزو
  16. #p27 انگار ته دلش خالی شد. خب حقم داشت، یاسر آدم نرمالی نیست که شیدا اینجوری عاشقش شده، این حرفامم اصلا و ابداً به اینکه ازش خوشم نمیاد ربطی نداره. من دارم عقلانی قضاوت می‌کنم و نظرمو میدم. حالا اگه اون دوست داره خودشو بدبخت کنه و درآینده بهش بی محلی بشه، بی توجهی بشه، هر روز جنگ و دعوا باشه بره با یاسر ما ازدواج کنه. ما که از خدامونه این روانی کله شق از خونمون بره. دیگه حرفی بین ما رد و بدل نشد و ساکت کنار هم نشسته بودیم. نگاهم بین افرادی که رو به روم نشسته بودند جا به جا میشد؛ یاسر با گوشیش چت می‌کرد، پدرجون با بابا صحبت می‌کرد، یاسین و دوتا عموهام و یکی پسر عمه هامم باهم حکم بازی می‌کردند. صدای زنگ گوشی یاسر در اومد که سریع جواب داد و حسابی با شخص پشت خط گرم گرفته بود. جوری که حرف میزد، مشخص بود یکی از همکاراشه و انگار برای فرستادن یه عکس به مشکل خوردند: - والا هیج عکسی تو پیوی شما ندیدم، شما هم که میگی سه بار فرستادی و تیک خورده. بعد از کمی صحبت کردن یاسر به همکارش گفت: - من یه خط دیگه دارم که زیاد ازش استفاده نمی‌کنم. بفرست روی اون خط ببینم میاد یا نه؛ شاید اصلا مشکل از برنامه و این خط منه. انقدر توی برنامه هام پیام اومده گوشیم سنگین شده، شاید به خاطر این نیومده. وقتی یاسر اینو گفت شیدا لبخند عمیقی زد و سریع رمز گوشیش رو باز کرد، توی قسمت مخاطبین رفت و منتظر بود تا یاسر شمارشو به همکارش بگه. براش پشت چشمی نازوک کردم و نگاهم رو از هردوشون گرفتم ولی گوشم به یاسر بود تا ببینم چی میگه. شماره تلفنش رو برای همکارش خوند و قرار شد عکس رو براش دوباره بفرسته. نمی‌دونم چرا وقتی شمارشو واسه همکارش خوند، انگار شماره ش برام اشنا بود. شیدا روی شونه ام زد و گفت: - ببین خدا می‌خواست اینجا با همکارش حرف بزنه ها پوزخندی زدم و با بی حوصلگی گفتم: - صد در صد همینطوره. و دوباره نگاهم رو ازش گرفتم. واقعا حوصله ی دیوونه بازی هاشو نداشتم. کمی با خودم کلنجار رفتم که ایده ای به سرم زد، نزدیک مامان شدم و دم گوشش با یه حالت مریض مانندی گفتم: - مامان من به خاطر عادت ماهیانه ام خیلی دل و کمرم درد می‌کنه. می‌خوام برم خونه. مامان ازم فاصله گرفت و گفت: - پدرجونت ناراحت میشه. شام که خوردیم میریم. چشم هام از تعجب گرد شد و گفتم: - نگاه ساعت کردی؟ هنوز هوا تاریک هم نشده من چطور با این درد بشینم اینجا تا شام بخوریم و بعدش بریم؟ مامان نگاهی به ساعت کرد و کلافه گفت: - به پدرجونت چی بگم اخه؟ بعدشم کسی نیست تو رو ببره و بیاره چشم ها رو از روی حرصی که توی درونم موج میزد بستم و بعد از چند ثانیه باز کردم و گفتم: - متوجه ای حالم خوب نیست؟ الان واقعا فکر می‌کنی واسم مهمه پدرجون چی فکر می‌کنه؟ مامان دیگه توجهی به حرفام نکرد و توجهش به سمت یاسر و بابا جلب شد. منم نگاهم سمتشون رفت که دیدم یاسر از جاش بلند شده و داره با پدرجون دست میده و یه جورایی خدافظی می‌کنه. خوشحال شدم و خنده ی پیروزمندانه ای روی لبم نشست. سریع از جام بلند شدم و خیلی صمیمانه رو به یاسر گفتم: - یاسر بی زحمت سر راه منم برسون خونه، دارو هامو یادم رفته بیارم. عمه وسطیه هین بلندی کشید و با کنجکاوی پرسید: - چیشده عزیز کرده ی من؟ مثل خودش که از روی فیلم و نقش بازی کردن قربون صدقه ام میرفت گفتم: - دورت بگردم عمه جونم، نگران نباش چیزی نیست. پیشگیری از سرماخوردگی فداتشم. عمه ام که فهمید اداشو در اوردم دیگه جیزی نگفت ولی یاسر خیلی خشک ادامه داد: - زود باش
  17. #p26 ادکلنم رو برداشتم و چند تا پیس به خودم زدم که صدای بابا باعث شد یکم به کارام سرعت ببخشم: - نهال می‌خوای از اتاقت بیرون بیای؟ ادکلن رو سر جاش گذاشتم و از اتاق بیرون رفتم‌. یاسین اماده شده بود و کنار بابا با تلفنش چت می‌کرد، مامان غر میزد که لباس مد نظرش پیدا نکرده و مجبور شده یه لباس دیگه بپوشه که باب میلش نیست و اما یاسر که خدای غر زدنه. از توی اتاقش غر غر می‌کرد و می‌گفت: - این چه مهمونی کوفتیه آخه؟ هر اخر هفته ای خودمون رو اسیر می‌کنیم، از بعد از ظهر تا اخر شب خونه ی آقا جون میشینیم که چی بشه؟ و حقیقتا راست می‌گفت. انقدر شلوغه که نمیشه با کسی حرف زد و نمیشه پاشی بیای خونه. کلی سر درد می‌گیری و تهش اخر شب میای خونه و غش می‌کنی می‌خوابی. بالاخره یاسر هم تشریف فرما شد، نگاهم روی تیپ و استایلش قفل شده بود. تیشرت سبز پسته ای رنگ خوش دوختی که با شلوار کرمی اسپرت ست کرده بود شدیدا بهش میومد و خیلی جذابش کرده بود؛ اما اون بی توجه به من و بقیه از در سالن بیرون رفت. یاسین گوشیش رو توی جیبش گذاشت و با بابا جلو تر از من و مامان راه افتادن و ما راهی خونه ی مادرجون و پدرجون شدیم. توی مسیر پیامی از نجما به دستم رسید: - سلام. نجما هستم میشناسی؟ یادی از من نمی‌کنی؟ خبریه؟ میز و صندلی هایی که سفارش دادم رسیده فردا صبح بیا مغازه تا کارا رو تموم کنیم. در جواب براش تایپ کردم: - سلام میشناسمت. شرمنده یکم درگیر مسائل خانوادگی ام. ممنون میام حتما. کم کم به خونه پدر جون رسیدیم، از همون حیاط انقدر سر و صدا بود که به خودم لعنت فرستادم چرا مجبورم به این مهمونی مسخره بیام. لعنت فرستادم که به یه بهونه ای خونه نموندم و مجبورم تا شب اینجا خودمو حبس کنم؛ البته نمیشه بپیچونی وگرنه یاسر ادمی نبود پاشه بیاد اینجا از ساعت چهار بعد از ظهر بشینه تا ساعت یازده ، دوازده ی شب. پدر جونم پنج تا پسر و چهار تا دختر داره. حالا فکر کنید که این نه تا خانواده با بچه هاشون میان! تازه یسری هاشون نوه هم دارند. اخر هفته ها خونه ی پدرجونم مثل مهدکودک میشه. وارد سالن شدیم و تک تک رفتیم جلو و با پدرجون و مادرجون سلام و علیک کردیم و یه گوشه نشستیم. دختر عموم با دیدن من بدو بدو کنارم اومد و باهم سلام و احوالپرسی کردیم. اسمش شیدا هست و یک سال کوچیک تر از منه. دختر خوشکل و خوبیه ولی اصلا دوسش ندارم و یه جورایی ازش بدم میاد‌‌. برعکس شیدا عاشق یاسره و همیشه به بهونه ی دوستی با من سعی می‌کنه خودشو توی چشم یاسر خوب جلوه بده. بدبخت نمی‌دونه یاسر به خون من تشنه‌ست. همون طور که نگاهش روی یاسر قفل شده بود اروم بهم گفت: - ایشاالله زودتر عروس خونتون بشم‌. از روی حرص خندیدم و گفتم: - جای سلام کردنته عروس خانم؟ من از خدامه یه دختر دیگه به خانوادمون اضافه بشه. منم تک و تنهام. سریع سمتم برگشت و با دلخوری گفت: - داداشت پیج اینستاش که بسته‌ست و دوستم ندارم من اول بهش درخواست فالو بدم، از طرف دیگه ای شمارشو ندارم، از یه طرف دیگه اش چند بار تا حالا به بهونه های مختلف شمارمو جلوش بلند گفتم ولی خبری ازش نمیشه. پوزخندی زدم و با نگاه کردن به یاسر که با پدرجون گرم تعریف بود، با حرص و اعصبانیت گفتم: - یاسر ما گاوه خواهر؛ گـــــــــــــــــاو دیگه چیزی نگفت و منم دیگه ادامه اش ندادم. نگاه ساعت روی دیوار کردم و تازه چهل دقیقه گذشته بود، پوفی کشیدم و به شیدا گفتم: - تا اخر شب چیکار کنیم؟ شیدا که دوباره رگ عشق و عاشقش گرفت، گفت: - من که فقط نگاه یاسر می‌کنم. هیچ چیزی به اندازه ی دیدن این بشر زیبا و لذت بخش نیست. از دستش کلافه شدم و محکم به پیشونیم کوبیدم که نظرش جلب شد: - چته؟ عصبی بهش توپیدم: - این مسخره بازیا چیه؟ حداقل برای آدمی که ارزش داشته باشه این کارا رو بکن نه یاسر بی احساس ما که قلبش از سنگه.
  18. #p25 در ماشین رو با تمام قدرتی که داشتم بستم. شیشه رو پایین داد و خنده ای کرد و بدون هیچ حرف اضافه ای گازشو گرفت و رفت؛ انقدر از دستش عصبانی بودم که اگه می‌تونسم تمام شیشه های ماشین رو خورد می‌کردم. با ناراحتی و عصبانیت زیادی که داشتم پشت در رفتم و توی کیفم دنبال کلید گشتم، هر چی دستم رو توی این کیف می‌چرخوندم کلید رو پیدا نمی‌کردم. کلافه شدم و با حرص زیاد تمام محتویات کیفم رو بیرون ریختم ولی کلید نبود. وسایلم رو داخل کیف گذاشتم و روی بلوار کنار جاده نشستم و مجبور شدم به یاسین زنگ بزنم. بعد از چند تا بوق جواب داد، بهش گفتم به بقیه چیزی نگه و دوزدکی پاشه بیاد؛ اونم قبول کرد. گوشی رو قطع کردم و به تمام اتفاق های امشب فکر کردم، به دوتا دستم صورتم رو قاب گرفتم و به اسفالت خیره شده بودم. من باید جواب این بی ادبی های یاسر رو میدادم، الان بیست و سه سالمه بسته دیگه هر چی ساکت بودم. همینطوری منتظر یاسین بودم که ماشینی از ته کوچه به سمتم میومد ولی چون نورش بالا بود نمی‌تونستم ببینم یاسینه یا نه؛ نزدیک تر اومد که دیدم یاسره. تو دلم گفتم کاش دست از سرم برمی‌داشتی و گورتو گم می‌کردی ولی از ماشین پیاده شد و بدون هیچ حرفی با کلیدش در رو باز کرد و گفت: - برو تو از جام بلند شدم خیلی اروم گفتم ممنون که نمیدونم اصلا فهمید یا نه. توی خونه رفتم و سریع وارد اتاقم شدم و لباسامو با یه لباس ساحلی سفید رنگ جنس نخ عوض کردم. موهام رو دم اسبی بستم و پایینش رو بافتم تا توی دست و پام نباشه. استرس گرفته بودم که الان یاسین برسه چی بگم؟‌ یا اصلا به مامان و بابا چی بگم؟ چه غلطی بکنم؟ از اتاق بیرون رفتم تا سرکی بکشم که یاسر رو کنار راه پله دیدم. سرم رو پایین انداختم چون روم نمیشد تو چشم هاش نگاه کنم، خیلی اروم گفتم: - میشه ماجرای امشب پیش خودمون باشه؟ خیلی سرد جوابمو داد: - چه ماجرایی؟ نگاهش کردم و گفتم: - اینکه من اینجوری به مامان گفتم؛ اخه اگه میگفتم همینجوری همراهت اومدم که صد تا بد و بی‌راه می‌گفت. البته الانم میاد و میگه ها. میگه چرا به خودم نگفتی؟ چرا اصلا خودت ماشین برنداشتی بری؟ چرا اینجوری کردی؟ چرا اونجوری کردی؟ و کلی... حرفم رو نتونستم کامل کنم چون یهو یاسین وارد سالن شد، نگاهم رو به سمتش چرخوندم و دیگه ادامه ی حرفمو نزدم. سلام کردم و جوابم رو داد، در ادامه من گفتم: - یهو یاسر اومد در رو باز کرد وگرنه زنگ تو نمی‌زدم. با خونسردی کامل جواب داد: - من خودم به یاسر زنگ زدم گفتم پشت در موندی که اگه نزدیکه زودتر بیاد در رو باز کنه. آهانی گفتم و ساکت شدم. یاسین کنار یاسر ایستاد و رو به من گفت: - میشه ما رو تنها بزاری لطفا؟ سریع و با عجله گفتم: - اره حتما. برگشتم سمت در اتاق که یاسر گفت: - اون چیزی که بهم‌ گفتی بین خودمونه. با ذوق به سمتش برگشتم و با خوشحالی زیاد گفتم: - مرسی خیلی ممنون. و سریع توی اتاق رفتم. وای خدای من، باورم نمیشه! این همون یاسر بود؟ ولی برای اولین بار، تو این بیست و سه سال عمرم حرفمو گوش کرد. از ذوق دیگه نمی‌دونستم چیکار کنم؛ یه لحظه حس کردم منم یه برادر بزرگتر و حامی دارم. *** با سر و صدای های مامان بیدار شدم. کلافه داد زدم: - باز اخر هفته اومد و رسید از روی که من دنیا اومدم ما هر اخر هفته خونه ی پدر بابام دعوتیم. نه فقط ما؛ کل خانواده ی پدری و ماشالله یکی و دوتا که نیستن، خیلی زیادن. پاشدم و همون لباسای مهمونی شب قبل رو پوشیدم و یکم به صورتم رسیدم ولی اینبار موهام رو دم اسبی که بسته بودم بازش نکردم.
  19. @هانیه پروین چه طوری باید پیگیری کنم؟ ببخشید نمیدونم کی به کیه فقط شما رو میشناسم
  20.  

    من مرتب پارت میزارم 

    فقط ساعت مشخص نداره

     

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 2
    2. _saye_

      _saye_

      میتونم الان جلد واسش درخواست بدم؟ 

       

       

      اخه درخاست ناظر هم دادم کسی چیزی نگفت 

    3. نسترن اکبریان

      نسترن اکبریان

      اره عزیزم جلدو درخواست بده ناظرو بعد اوکی میکنیم باهم

    4. _saye_

      _saye_

      البته من چند سال پیش ناظر یودم اینجاااا 

      اون موقع ها ک رنگ ناظر مشکی بود من ناظر بودم و رعایتم میکنم😃

  21. #p24 اول سمت همکار بابا رفتیم و تشکر و خداحافظی کردیم. با نگاهم دنبال مامان و بابا می‌گشتم و بعد از چند دقیقه نگاه کردن، در حال غذا خوردن دیدمشون. بابا که تقریبا آخرای غذاشت بود ولی مامان هنوز مشغول بود. لبخندی زدم و از دیدن هردوشون حالم بهتر شد اما زیاد طول نکشید که یاسر بازوم رو چنگ زد، اخم کردم و آخی گفتم. سعی کردم بازوم رو از بین دستش آزاد کنم ولی موفق نشدم و منو پشت سرش خودش میبرد‌‌. می‌خواستم صدای مامان بزنم ولی توی این شلوغی واقعا ابروریزی بدی میشد ولی تا نگاهم به سمت مامان رفت اونم نگاهش سمت من برگشت و چشم تو چشم شدیم. تقریبا نزدیک در سالن بودیم و چند ثانیه ای با مامان ارتباط چشمی گرفتیم و ما از سالن بیرون رفتیم. بازوم رو ول کرد و چیزی نگفت. منم به خاطر اینکه لجش در بیاد، قدم هام رو تند تر کردم و ازش جلو زدم. به ماشینش که رسیدم ریموت رو زد و در ماشین باز شد. خودش هم سوار شد و بدون هیج حرفی راه افتاد که گوشیم زنگ خورد؛ از توی کیفم درش اوردم، مامان بود. آب دهنم رو قورت دادم و جواب دادم: - جانم مامان صدای عصبیش توی گوشم پیچید: - کجا رفتی یهو؟ با استرس زیاد نگاه یاسر کردم که فقط نگاهش به جاده بود و خیلی ریلکس رانندگی می‌کرد. داشتم فکر می‌کردم چی بگم و چیکار کنم که گفتم: - چیزه... دوباره سمت یاسر برگشتم که اونم به سمت من برگشت، لبخندی نصار منه رنگ و رو پریده کرد و نخ سیگاری از جلوی ماشین برداشت و روشنش کرد؛ منم اروم بهش گفتم: - چی‌بگم الان؟ شونه ای بالا انداخت و نگاهش رو ازم گرفت و به رانندگیش ادامه داد. صدای عصبی مامان گوشم رو سوراخ کرد: - نهال میگم کجا رفتی؟ با استرس زیاد، همون طور که صدام میلرزید گفتم: - مامان یاسر گفت که امشب پیش اونم عصبی تر از قبل داد زد: - گفت تو مهمونی نه جای دیگه. ای خدایا چه گیری کردم؛ من چیکار کنم الان؟ اینبار بلند تر داد زد: - نهــــــــــــــــــــــــــــــــال چشم هام رو بستم و تند تند گفتم: - مامان پریود شدم شلوارم کثیف شده به یاسر گفتم منو برسونه خونه. اینجا نفس حبس شده ام رو بیرون دادم و چشم هام رو باز کردم ولی قبلم تند تند میزد و از استرس دستم رو مشت کرده بودم همونجا یاسر ترمز زد و با تعجب نگاهم می‌کرد ولی من که خجالت می‌کشیدم سرم رو بالا نیاوردم و نگاهم فقط به دست مشت شده ام بود. - الان کجایی؟ کلافه ادامه دادم: - تو راه، مامان میشه قطع کنی خواهش می‌کنم، نمیتونم حرف بزنم. - رسیدی خونه زنگ بزن. قطع کردم و همونطو نگاهم به دست و صفحه ی خاموش گوشی بود ولی سنگینی نگاه یاسر رو حس می‌کردم. دستش رو جلو اورد و زیر چونه ام گرفت و سرم رو چرخوند؛ میخاستم فاتحمه ام رو بخونم که چهره ی خندونش رو دیدم. با دیدن من که سرخ شده بودم‌ زد زیر خنده و غش غش میخندید: - الان خداوکیلی چی‌ چی گفتی؟ خجالت زده سرم رو پایین انداختم و گفتم: - چی می‌تونستم بگم اخه؟ دستش رو از زیر چونه ی من برداشت و راه افتاد، منم همینطوری سرم پایین بود و هیچی نمیگفتم. *** من که سرم پایین بود و متوجه نمیشدم کجا داره میره ولی وقتی گفت پیاده شو، نگاهم رو بالا اوردم که دیدم دم در خونه وایساده. از ماشین که می‌خواستم پیاده شم بهش تیکه انداختم که چیکارم داشتی میزاشتی همونجا بمونم که اونم باز تیکه انداخت و گفت پریود شدی شلوارت کثیف بود و خندید بهم.
  22. مرررسی بابت رفیق نودهشتیا 

     

     

    یه سلام چطور گزینه ی ویرایش برام فعال میشه؟

    1. نسترن اکبریان

      نسترن اکبریان

      روی سه نقطه بالا سمت چپ بزنید. اگه نبود اطلاع بدید فعال کنم

    2. _saye_

      _saye_

      مرسی دیدمش 

  23. من اینجا دیوونه شم خیلی زیاده. از طرفی شلوارش از طرفی حرفاش دیگه ریز ریز میخندیدم که عصبی شد و گفت:
  24. دندون هاشو روی هم فشار داد و گفت: - اره از توی جوب پیدات کردیم پاشو. دخترای هم سن و سال تو الان شوهر دارن و کهنه بچه میشورن ای خدایی گفتم و از جام بلند شدم مگه من چند سال داشتم؟ همش سی و هفت سالمه🚶🏾‍♀️🚶🏾‍♀️
×
×
  • اضافه کردن...