رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

_saye_

کاربر حرفه ای
  • تعداد ارسال ها

    126
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

تمامی مطالب نوشته شده توسط _saye_

  1. #p5 حرف هاش که یه جورایی حق بود و مغازه ی اجازه ای همش ضرر بود و فایده نداشت ولی ما هم که پول زیادی نداشتیم. خانم جلایی با لبخند بهم گفت: - سه تا مغازه داریم که می‌تونه برای کسب و کار شما خوب باشه. لبخندی زدم و گفتم: - یک لحظه من یه مشورت بگیرم درباره ی اجاره ی مغازه میرایی نگاهش رو توی نگاهم قفل کرد و گفت: - بله حتما بفرمایید. به نجما پیام دادم و تمام حرف های میرایی رو نوشتم. به ثانیه نکشید که پیام داد: - چاره ای داریم؟ پول داری؟ من که ندارم. - پس همون اجاره رو بگم؟ - بگو سرم رو بالا اوردم و گفتم: - به خاطر بوجه ام مجبور اجاره کنم ایشالله از سال دیگه با شرایط بهتر میام. میرایی لبخندی زد و گفت: - بسیار خب، من یه تماس با صاحبین مغازه داشته باشم، خبر نهایی رو بهتون میدم. از جام بلند شدم، اون چهار نفر هم بلند شدن. میرایی- لطف بفرمایید شماره تماستون رو بگید من سیو کنم تا بعد بهتون خبر بدم. شماره ام رو گفتم و اون سیو کرد، بعد از خدافظی هم بیرون اومدم و سوار ماشین شدم که گوشیم زنگ خورد؛ یاسین بود: - جانم داداش؟ - همین الان ماشینو میاری میزاری دم در خونه. سیخ توی جام نشستم، یاسر پشت خط بود. - یاسر گوشی یاسین رو چرا برداشتی؟ صداش عصبی بود: - قبل اینکه هی داداشی داداشی کنی؛ یادت باشه این خونه قانون داره. توی این خونه باید احترام حرف اولو بزنه، ماشین نداری با اسنپ برو آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: - باشه منم به اندازه ی سهم خودم ماشین رو برداشتم. - حد خودتو بدون، انقدر خودتو به خانواده ی من نچسبون. لازمم نیست برای یاسین انقدر داداش داداش کنی. خودتم خوب میدونی که خیلی اویزونی! حرف هاش انقدر رو مخم می‌رفت که گوشی رو قطع کردم، هیچ کسو بد دهن تر و بی ادب تر و بی رحم تر از یاسر ندیدم. *** پای سفره ی شام که نشسته بودیم؛ همه مشغول خوردن غذا بودن؛ یاسر فقط چشم غره ی من می‌رفت و من هر لحظه معذب تر بودم. دلم می‌خواست زمین دهن باز می‌کرد تو زمین می‌رفتم و محو می‌شدم تا اینجوری نگاهم نکنه. انقدر که با خشم و نفرت نگاهم می‌کنه حس می‌کنم اگه می‌تونست همین الان از جاش بلند میشد و دستش روی گلوم می‌زاشت و خفه ام می‌کرد ولی خدا رحم کرده که الان تنها گیرم نیاورده‌. انقدر گونه هام قرمز شده بودن که یاسین گفت: - چیشده؟ چرا نهال اینجوری قرمز شده؟ نگاه همه به سمت من اومد؛ نگاهی به بقیه انداختم و گفتم: - نمیدونم! بابا- نکنه تب کردی؟ مامان با استرس گفت: -خدانکنه بچه‌م مریض بشه. یاسر خنده ای کرد و گفت: - بابا نگران نباش، شاید وقتی رفته بیرون یه چیزی خورده که البته بهش نساخته. سرم رو بالا اوردم و نگاه پر تعجبم رو توی نگاه تحقیر آمیزش قفل کردم؛ چشم هاش میخندید. با چشم هاش مسخره ام می‌کرد، اون نگاه سر شار از شادیش بهم‌ می‌فهموند که حرصت در اومد و چقدر از این موضوع خوشحاله. این نگاه هاش انقدر تمسخرآمیز بود که دیگه نمی‌تونستم تحملش کنم.
  2. #P4 مانتو صورتی جلو بسته که تا بالای زانو بود، شلوار جین مشکی، مقنعه مشکی، ارایش ملایم، عینک دودی و در نهایت کفش اسپرت مشکی پوشیدم و در همین حین از بابا خواستم ماشینش رو دو ساعتی بهم بده. اومدم از خونه برم بیرون که یادم اومد کیف صورتی کوچیکم رو برنداشتم. بدو بدو به سمت سالن رفتم و کفش هامو دم در در اوردم و وارد اتاقم شدم. در کمدم رو باز کردم و کلی دنبال کیفم گشتم تا پیداش کردم؛ خداروشکری گفتم و کیف رو روی شونم انداختم، گوشیم رو توی کیف گذاشتم و از اتاق بیرون رفتم. نگاه سنگین یاسر رو حس کردم. سرم رو به سمتش چرخوندم که چشم غره ای نثارم کرد. بدون هیچ حرفی از خونه بیرون رفتم و سوار ماشین شدم. جون مسیر رو بلد نبودم با کمک برنامه ی نشان راه افتادم. چهل دقیقه بعد از رانندگی به مقصد رسیدم، پیاده شدم و به سمت بنگاه قدم برداشتم. یه دفتر بزرگ با در های شیشه ای! از اون مغازه هایی که نور های سفید خوشکل داره و تو دوست داری بیست و چهار ساعت اونجا بمونی. احساس خوبی بهم دست داد و با حس و حال خوبی به سمت در قدم برداشتم. در رو کشیدم و وارد شدم، چند نفر که پشت میز نشسته بودن از جا بلند شدن، من اول سلام کردم و اونا جوابم رو دادن: - خیلی خوش آمدین، بفرمایید - ممنون زنده باشین. خانم پشت میز لبخند قشنگی زد و گفت: - بفرمایید بشینید. روی صندلی جلوی میزشون نشستم و گفتم: - ممنون. سه تا مرد و اون خانم که پشت میز بودن نشستن، مردی که روی صندلی وسط بود گفت: - من میرایی هستم، مدیر بنگاه. چه کمکی میتونم بکنم؟ فکر کنم فامیلش میرایی باشه البته ولی خب، گفتم: - دنبال یه مغازه یا دفتر نسبتا متوسط می‌گردم. برام مهمه تر و تمیز باشه و البته توی موقعیت خوبی، یعنی یه جای خوبی باشه. - برای چه کاری میخواین این مغازه رو؟ خودم رو روی صندلی جا به جا کردم و گفتم: - شغلم کارای اینترنتی هست، می‌خوام یه دفتر بزنم که تخصصی برای خودم باشه برای کارای اینترنتی که انجام میدم. میرایی رو به همون خانمی که لبخند قشنگی زد گفت: - خانم جلایی یه چک کنید ببینید چی داریم. خانم پشت میز شروع کرد با کامپیوتر جلوش کار کردن؛ نگاهم رو به سمت اقای میرایی بردم و گفتم: - اقای میرایی اینم در نظر بگیرید که من مغازه ی اجاره ای می‌خوام. چشم هاش رو ریز کرد و گفت: - رهن چطور؟ آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: - بوجه ی زیادی ندارم برای رهن و خرید مغازه. میرایی دست هاش رو توی هم قفل کرد و گفت: - ببینید یه توضیحی درباره ی اینا بدم؛ خرید مغازه که دیگه مشخصه هیچی، ولی شما برای اجاره باید یه پول پیش بدین که سر سال هم بخاین مغازه رو تمدید کنید حتما حتما شک نکنید که پول پیش گرون تر میشه و باید یه مبلغی رو بزارید روی اون پول اولیه و درضمن اینم در نظر بگیرید که به علاوه ی این پول پیش که بیشتر میشه، اجازه هم سر سال زیاد تر میشه اما رهن مغازه دیگه سر سال یه مبلغی باید روی رهن بزارید. نکته ی بعدی اینکه انشالله هر وقت مغازه ی خودتون رو داشتیتد، این مغازه ی اجاره ای فقط پول پیش رو پس میده و این دوازده ماهی که اجازه دادین هیچی دیگه، بهتون که برنمیگرده، اما رهن کل پول بهتون برمی‌گرده. حالا بازم هر تصمیمی که شما بگیرید ما همون کار رو می‌کنیم.
  3. #P3 دیگه حرف خاصی نزدیم و خدافظی کردیم. چشم هام رو بستم و داشتم به این فکر می‌کردم که الان توی دفتر خودم پشت میز نشستم و دارم با لپ تاپم کار می‌کنم. انقدر بهش فکر کردم که خوابم برد. انگار چند ساعتی خوابیده بودم، با صدای تق و توق های مامان بیدار شدم و از جام بلند شدم. نگاه گوشی انداختم، نجما ادرس رو فرستاده بود. از اتاق بیرون اومدم و به افرادی که توی سالن نشسته بودن سلام کردم که شامل این ها میشد؛ مامانم ، بابام، یکی از برادر هام. همگی جواب سلام رو دادن و منم لبخند زدم و به سمت دستشویی رفتم. سر و صورتم رو شستم و پیش بقیه رفتم، کنار بابا روی زمین نشستم و به حرف های بی فایده ی اون ها گوش می‌دادم. معلوم نیست یاسر کجاست دوباره؟ البته ولش کن، بهتر که نیست. باز تیکه بار من می‌کنه. همین حرف ها از ذهنم رد می‌شد که یهو در سالن باز شد و یاسر وارد شد. لعنتی به خودم فرستادم که بهش فکر کردم و کارما اینطوری جوابم رو داد! یاسر هم توی جمع ما اومد و کنار برادرم نشست. با اینکه من بیست و سه سالمه ولی ازش می‌ترسم. بدتر از همش اینکه ما تو یه خونه زندگی می‌کنیم. همینطوری تو فکر بودم که با صدای بابا به خودم اومدم: - نهال حواست کجاست؟ - ببخشید تو فکر بودم. جانم؟ ابرویی بالا انداخت و گفت: - گوشیت تو اتاق داره زنگ می‌خوره. از جام بلند شدم و بدوبدو داخل اتاق شدم، گوشی رو برداشتم و جواب دادم: - بله؟ - نهال خدا خفه‌ت نکنه دختر؛ رفتی؟ با استرس گفتم: - نجما الان می‌خواستم اماده شم و برم، تو چیکار کردی؟ - من اولین بنگاه رو رفتم، گفت امشب با صاحب مغازه هماهنگ می‌کنم که بیاین مغازه رو ببینید. کمی مکث کردم و گفتم: - می‌خوای اول اینا رو ببینیم بعد هی بریم بنگاه های بعدی؟ اینجوری خیلی شلوغ میشه نمیفهمیم داریم چی‌کار می‌کنیم. - باشه من اون یکی بنگاه رو نمیرم ولی تو برو که نزدیک توعه. - باشه. قطع کردم و شروع کردم به اماده شدن.
  4. #P2 طوری که بتونیم بگیم ما هم حقوق داریم! الان که پولی هست و پشت دستمون رو گرفته، می‌خوایم باهم یه دفتری رو کرایه کنیم و اونجا بشه مغازه ی رویاهامون؛ البته هنوز تصمیم نگرفتیم مغازه ی چی باشه آخه ما دوره ای که دیدیم و کاری که ازش درآمد داریم در رابطه با کار های اینترنتی مثل بیمه و حساب داری و اینجور چیزاست ولی خب ما دلمون می‌خواد یه جایی داشته باشیم که هر روز صبح سر کار بریم. سه سال تو خونه پشت این لپ تاپ نشستیم کار کردیم به امید اینکه یه روز بتونیم یه صبح رو به امید اماده شدن و سر کار رفتن بیدار بشیم و امروز، اون روزه! از جام بلند شدم و جلوی اینه رفتم، موهام رو شونه زدم و بستم. من دختری که رنگ پوستش سفید بود، چشم های کشیده و مشکی، ابرو های پر و کشیده ی مشکی، بینیم که عمل شده بود، لب های کمی ژل زده‌م که خیلی به زیبایی چهره ام کمک کرده بود، تقریبا هر لباس و استایلی که میزدم بهم میومد و از این ترکیب خوشحال بودم‌‌. لبخندی زدم و لباس راحتی پوشیدم و روی تخت دراز کشیدم، گوشیم رو برداشتم و همونطور که خوابیده بودم به نجما زنگ زدم: - به به سلام به نهال عزیزم. - سلام من به تو یار قدیمی. خندید و گفت: - به روی ماهت گل دختر خوب. خنده ای کردم و ادامه دادم: - چیشده انقدر سر حالی؟ با ذوق زیادی گفت: - حقوقم واریز شده. هر دو خندیدیم که دوباره گفت: - وای دختر چقدر حس خوبیه وقتی پول میاد تو حسابت. حس قدرت، ازادی، رهایی، شادی و غرور رو میده، همش باهم! این پول چیه که اینجوری با روح و روان ادم بازی می‌کنه؟ مرموزانه گفتم: - پوله دیگه؛ همه چی شده پول و وقتی داشته باشیش، انگار همه چی داری و چه حسی بهتر از این حس؟ - اره خدایی، حالا اینا رو بیخیال. به داداشم گفتم بره از چند تا بنگاه بپرسه ببینه چه دفتری میتونیم پیدا کنیم هم به نسبت بزرگ باشه و هم جای خوبی و البته توی مکان خوبی باشه. کنجکاو گفتم: - خب؟ پوفی کشید و ادامه داد: - خب به جمالت، داداشم از یه بنگاه فقط پرسیده که اونم گفته ندارم ولی دوتا مغازه دارم که به دیواراش قفسه داره چون قبلا سوپری بوده. - الان این همه گفتی که تهش بگی جایی پیدا نشده؟ کلافه ادامه داد: - نه خب بزار حرفم تموم شه؛ ولی اسم چند تا بنگاه رو داده، گفته اونجا برین همچین مغازه ای که مد نظرتون هست رو حتما دارن. - خب کجاها هست؟ می‌تونیم بریم؟ - من امروز عصر به دوتاش سر میزنم، نزدیکه. یکی دیگه‌ش هم ادرسش میفرستم حدودا نیم ساعت با تو فاصله داره، اونو تو برو. با ذوق گفتم: - حله بفرس
  5. رمان خواهر ناتنی به قلمِ سایه تاریخ شروع: تیر ماه ۴۰۳ #P1 استکان چایی رو زمین گذاشتم و گفتم: - باید بتونیم. نمیشه همینجوری بیخیال باشیم که. اونم استکان چاییش رو زمین گذاشت و گفت: - حتما میشه، باید از الان شروع کنیم. سری به علامت موافقتم تکون دادم و لبخند زدم؛ وای که اگه بشه... آخ آخ چه کیفی بده! ذغال ها سرخ شده بودن، از جاش بلند شد و ذغال ها رو روی سری قلیون گذاشت. نی قلیون رو برداشتم و پوک زدم تا دود بیاد، صداش باعث شد که نگاهش کنم: - بعدا که این ایده اوکی شد می‌تونیم خودمونم یه قدم دیگه برداریم، خودمون اقا بالا سر خودمون بشیم. - چرا که نه! بزار شروع کنیم و جواب بده، اون وقت که بگذره پول میاد دستمون خودمون اصلا تولیدی میزنیم مغازه میزنیم همه کار می‌کنیم. کنارم نشست منم نی رو بهش دادم تا اونم بکشه. رو به من گفت: - وای نهال، وای که چقدر خوبه. اصلا وقتی اسمش میاد، وقتی بهش فکر میکنم از ذوق دیوونه میشم. منم مثل خودش ذوق کردم و گفتم: - این که تازه اول کاره؛ وقتی خیلی خفن بشیم که بتونیم برای خودمون یه کاری رو شروع کنیم که از اول تا اخرش اختیار همه چی دست خودمون باشه، اون موقع دیوونگی داره. *** از اون حرف هایی که با نجما زده بودیم سه سال گذشته. ما می‌خواستم از جوونی دستمون تو جیب خودمون باشه، می‌خواستم ما که اون موقع بیست سال داشتیم حقوق داشته باشیم و بتونیم خرج کنیم. الان بعد از سه سال تلاش و دوره های اموزشی و کار کردن با درآمد یه تومن و دو تومن، الان بعد از سه سال زحمت کشیدن تونستیم به یه درآمد درست و درمون برسیم.
  6. به نام خداوند رنگین کمان نام رمان: خواهر ناتنی تایم پارت گذاری: نامشخص نویسنده: سایه | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه، معمایی، هیجانی، رازآلود خلاصه: خانواده ای که از اول زندگی درگیر مشکلات خودشون بودند، خواهر و برادری که مدام بهم گیر میدن و متوجه تغییر احساساتشون میشوند، حالا رازی بزرگ رو کشف میکنند که...
×
×
  • اضافه کردن...