رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

هانی بانو

رمان‌بان
  • تعداد ارسال ها

    467
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    10

تمامی مطالب نوشته شده توسط هانی بانو

  1. «پارت هفتاد و هشتم» دست‌هام رو برداشتم و بهش نگاه کردم؛ صورتم خیس از اشک بود و سرشار از خشم بودم. - خوبه؟ توی این سن سکته کرده هومان! میفهمی؟ مشکل قلبی پیدا کرده… دست‌هام رو توی موهام فرو بردم و اشک‌هام بی‌اختیار پایین اومدن؛ داشتم از نگرانی میمردم! نامدار باعث و بانی اون همه اتفاق تلخ بود اما همچنان دوستش داشتم. شاید احمق به نظر میرسیدم اما عشق این بود! فکرمیکردم با گذر زمان فراموش میشه اما زخمِ عشق من نه تنها کهنه نشده بود، بلکه روز به روز تازه‌تر هم میشد. سرم رو بالا آوردم و با همون صدای گرفته آروم گفتم: - مایا کجاست؟ نیکان به درب بیمارستان اشاره کرد. - با توفان و نفس فرستادیمش خونه؛ تفلکی ترسیده بود! نامدار رو خیلی دوست داره. جمله‌ی آخر باعث شد دست‌هام مجدداً روی صورتم قرار بگیرن و از غمِ تمام اتفاقاتی که داشت میوفتاد گریه رو از سر بگیرم. دردسر بیخیالِ ما و زندگیمون نمیشد! حالا که اوضاع داشت کمی بهتر پیش میرفت حضور ناگهانی هاکان میتونست همه چیز رو خراب کنه! من که کوچیک‌ترین حسی بهش نداشتم اما هاکان… به شرط ازدواج کردنم باهاش موضوع مایا رو پذیرفته بود! و بهتربود که نامدار هیچوقت از این موضوع باخبر نشه. *** بی‌حوصله دستم رو زیر چونه‌ام قرار دادم و به توکلی و دستور دادن‌هاش نگاه کردم؛ دیگه از این موقعیت خسته بودم! حوصله‌ی توکلی و رفتارهای مزخرفش رو توی این موقعیت اصلا نداشتم. چندروزی از اون شب نحس میگذشت و حال نامدار رو به خوب شدن بود؛ طبق اصرارهای بسیارش ترخیص شده بود و به شرکتش بازگشته بود! خبرها رو از هومان یا توفان میشنیدم و جرعت ارتباط گرفتن با نامدار رو نداشتم. ازم شکار بود و نمیدونستم این میون من مقصرم یا اون. با صدای بلند آراز از افکارم بیرون پریدم و دستم رو از زیر چونه‌ام برداشتم. - وثوقی! بیا اینجا. بی‌حوصله از پشت میز بلندشدم و زیر نگاه‌های تیز باقی دخترها سمتش رفتم؛ همچنان پشت سرم حرف بود و انگار که از غیب کردن‌های متعدد خسته نمیشدن! - بله؟ خیره به چهره‌ی بی‌روح و اخم‌ کمرنگم به عکاس اشاره کرد. - تو برای این پروژه مناسبی، برو تا گریمت رو شروع کنن. به پیشونیم دست کشیدم؛ روز اول پریودیم بود و دل درد امونم رو بریده بود. - آراز خان من امروز شرایط عکاسی ندارم. بی‌مقدمه اخم کرد. - خانم وثوقی شما نمیتونی برای ما تصمیم بگیری! خشمگین بهش نگاه کردم و بی‌توجه به موقعیتمون وسط شرکت داد زدم: - میگم موقعیتش و ندارم! حالم خوب نیست، متوجه نیستین واقعا؟ من با این حال و روز و زیرچشم‌های گود رفته قراره چطور پشت دوربین بشینم و ژست بگیرم؟ اخم‌هاش درهم رفت و اصلا انتظار چنین برخوردی رو نداشت! - داد نزن وثوقی، آروم! من اما هیچ اهمیتی به حرف‌هاش نمیدادم؛ تقریبا بلندتر داد زدم: - نه مثل اینکه شماها جدی جدی نمیفهمین! حالا میفهمم باید مثل نامدار باهات برخورد کنم، اون خوب میدونست تو چه کثاف… چنان بازوم رو چسبید و میون انگشت‌هاش فشرد که در لحظه لالم کرد! من رو سمت اتاقش کشوند و عین دیوونه‌ها شروع به دست و پا زدن کردم. - ولم کن مرتیکه! ازتون متنفرم، از همتون متنفرم! کارکن‌ها با دهان باز بهمون نگاه میکردن و تنها کسی که جلو اومد آرامش بود. - آراز خان چیشده؟ ولش کنید… اما آراز با شنیدن اسم نامدار از کنترل خارج شده بود و به این راحتی‌ها آروم نمیگرفت! آرامش رو کنار زد و من رو با موهای رها شده توی صورتم توی اتاق رها کرد. خشمگین سمتش برگشتم و محکم توی سینه‌اش کوبیدم. - مرتیکه‌ی بی همه چیز، تا اسم نامدار اومد سوختی نه؟ مثلا صدر جدولی ولی همچنان هیچ گوهی نیستی؛ تا اسم نامدار میاد تو از یادِ همه میری! مجدداً جلو اومد و بازوم رو چسبید؛ از فشار زیادی که چنددقیقه قبل روی دستم آورده بود چهره‌ام در هم رفت و از فاصله‌ی کم توی صورتم غرید: - میکشمت زنیکه! سلیطه بازی در نیار واسه‌ی من؛ شوخی ندارم باهات، تیکه تیکه‌ات میکنم! محکم توی سینه‌اش کوبیدم و اونقدر حرص داشتم که تا صبح میتونستم سر آراز خالیش کنم. - مثلا چه غلطی میخوای بکنی، ها؟ جرعتش و داری دست بزن بهم و بعد ببین نامدار چه بلایی سرت میاره. چیشد؟ باز اسم نامدار اومد هار شدی؟ تقریباً اولین باری بود که میدیدم توکلی از خشم سرخ شده! همیشه حرصش رو پشت ظاهر ریلکسش حفظ میکرد اما حالا به اوج خشمش رسیده بود. - نمیذارم استعفا بده دختره‌ی گستاخ! تا عمر داری توی این شرکت میمونی تا نامدار بسوزه. میخوام از عزیزترین کسش ضربه بخوره! میمونی پیش من و نامدارهم نمیتونه هیچ غلطی برای بیرون آوردنت بکنه.
  2. «پارت هفتاد و هفتم» با خشم پاکت سیگارش رو از دستم بیرون کشید و سرش هوار کشیدم: - چته تو نامدار؟ قبل از اینکه سیگار بعدیش رو آتیش بزنه با صورت سرخ شده و اخم‌های درهمش دست‌هاش رو باز کرد و بلندتر از من گفت: - چمه؟ واقعا نمیدونی دردم چیه ویانا؟ حالم داره از خودم به هم میخوره! از اینکه هیچوقت کنارت نبودم و حتی اسمم توی شناسنامه‌ی بچم نیست. گوربابای من ویا! لعنت به من، باشه؟ اون موقع نبودم، الان که هستم! اگه ذره‌ای برات اهمیت دارم بذار این موضوع و درستش کنم. با پارتی بازی حلش میکنم، اسم خودم و برمیگردونم توی شناسنامش. ویانا من حتی نمیتونم به این موضوع فکرکنم! میرم خِرِ یارو رو میچسبم میکشمش بعد نگی چرا چنین کاری کردی‌ ها! خشم زیادش داشت نگرانم میکرد؛ حالاتش نرمال نبود و اگر یکم دیگه حرص میخورد قطعا سکته میکرد! از دستش حرصی بودم اما آروم‌تر جواب دادم: - نامدار این بحث بحثِ جدیدی نیست؛ بهت گفتم راجع بهش حرف نزن ولی دست بردار نیستی! از زندگی مایا برو بیرون تا خودم بیرونت نکردم. دستش رو لبه‌ی میله‌های بالکن گرفت و پاکت از میون دست‌هاش رها شد؛ اگر میگفتم حال و روز نامدار واقعا نرمال نیست و جدیده زیاده روی نکرده بودم! - ویانا مایا بچه‌ی منه، حق نداری ازم بخوای ازش فاصله بگیرم. حق نداری… آخ! دست دیگه‌اش رو روی قلبش گذاشت و پشت زانوهاش خالی شد؛ نامدار با حفظ ظاهر همیشگیش داشت از درد روی زمین می‌افتاد و دستش روی قلبش مشت شده بود! بی‌فکر سمتش هجوم بردم و بازوش رو گرفتم؛ قبل از اینکه پخش زمین بشه سعی کردم نگهش دارم اما قدرت نگه داشتن هیکل نامدار رو نداشتم! ترسیده داد زدم: - بچه‌ها کمک کنید… نامدار حالش بده! در عرض چند ثانیه همه سمت ما اومدن و پیام و هومان سعی کردن نگهش دارن؛ دست و پام رو گم کرده بودم و اون میون باید مایا رو هم کنترل میکردم! از ترس گوشه‌ی بالکن به ما نگاه میکرد و من عین یه مرغ پر کنده بودم! درست مثل پنج سال قبل برای نامدار و حالش دلواپس بودم و حتی گذر زمان هم علاقه‌ام رو کم نکرده بود. کنارش زانو زدم و دست مشت شده‌ روی قلبش رو توی دستم گرفتم و اولین اشکم پشت دستش رها شد؛ توی همون حال به هومان و پیام نگاه کردم و انگار که همه چیزی رو میدونستن که من ازش بی‌خبر بودم! - هومان یه کاری کن، تروخدا یه کاری بکن قلبش خیلی تند میزنه! توفان سریع سمت راه پله‌ها دویید. - من ماشین و آماده میکنم بیاریدش پایین؛ باید بریم بیمارستان! دقایقی بعد نشسته روی صندلی با انگشت‌های مشت شده توی موهام به سرامیک‌های سفید کف بیمارستان خیره بودم و لرزش عمیق پاهام از دستم خارج بود؛ صدای پایی از سمت اتاق نامدار به گوش رسید و چنان سریع از روی صندلی بالا پریدم که لحظه‌ای سرم گیج رفت. - آقای دکتر، حالش چطوره؟ دکتر مسن عینک روی چشمش رو برداشت و خیره به چهره‌ی پریشون و زیرچشم‌های سیاه شده‌ی من، نگاهش رو بین همه‌مون چرخوند و آروم جواب داد: - خداروشکر خطر سکته‌ی قلبی رو از سر گذرونده! فعلا حالش خوبه و به بخش مراقبت‌های ویژه منتقل میشه، ولی درکل بخاطر بیماریش بهتره که خیلی چیزهارو رعایت کنه! خشم زیاد و یه سری اتفاقاتِ بد براش سمه، بیشتر مراقبش باشید! در کل بلا به دور. تنم رها شد و تلو تلو خوران چند قدم عقب رفتم؛ اشک‌ها روی صورتم نشستن و هومان سریع از پشت بازوم رو گرفت. - ویانا آروم باش! پیام برای دکتر سر تکون داد و حین نگاه کردن به کاشی‌های کف زمین و ریختن اشک‌هام، خیلی خوب متوجه حرف‌هاشون نمیشدم. - ممنون آقای دکتر، لطف کردین. پشت زانوهام خالی شد و هومان تن رها شده‌ام رو روی اولین صندلی نشوند؛ دست‌هام بالا اومد و اشک‌هام رو پاک کردم. دکتر ازمون دور شد و نگاه گریونم رو میونشون چرخوندم. - چرا بهم نگفتین نامدار مشکل قلبی پیدا کرده؟ چرا نگفتین بعد از رفتنِ من سکته کرده؟ توفان شرمنده با صدای تحلیل رفته‌اش گفت: - ویا ما نمیدونستیم… اجازه‌ی کامل کردن جمله‌اش رو بهش ندادم؛ تقریباً فریاد کشیدم: - دروغ نگو توفان! چرند تحویلِ من نده، همتون میدونستین! خیلی خوبم میدونستین. لال شدن و من با صدای بلند زدم زیر گریه؛ دست‌هام رو مقابل صورتم گرفتم و دست هومان روی شونه‌ام قرار گرفت. - آروم باش ویا، نخواستیم نگرانت کنیم! الان که خوبه خداروشکر.
  3. «پارت هفتاد و ششم» کمی به سمت هاکان راهنماییش کردم و از دامنم فاصله گرفت؛ نگاه‌ها روی من و مایا میچرخید و هاکان حسابی از بابت برخوردِ من و مایا پکر شده بود! به مبل اشاره کردم و همزمان با نشستنِ خودم گفتم: - بشین هاکان جان؛ مایا مامان، بیا اینجا ببینمت. مایا رو کنار خودم نشوندم و تن ظریفش رو توی آغوش کشیدم؛ اخم‌هاش درهم بود و به درب بسته‌ی بالکن نگاه میکرد، بالکنی که نامدار داخلش حضور داشت! نفس عمیقی سر دادم و مجدداً به مایا نگاه کردم؛ خدایا بهم صبر بده! هرچقدر خودم سعی داشتم مایا رو از نامدار دور نگه دارم مایا تلاش‌هام رو خراب میکرد و حسابی بهش نزدیک میشد؛ راست بود که میگفتن خون خون رو میکِشه! - مایا بی‌ادبی نکن جلوی عمو هاکان؛ اون همه توی ترکیه بهمون کمک کرد، یادت نیست؟ آروم صحبت میکردم تا صدام فقط به گوش مایا برسه؛ سمتم برگشت و با همون اخم‌های درهم قدری بلندتر از من جواب داد: - مامان من ازش خوشم نمیاد! با ابروهای بالا پریده انگشت اشاره‌ام را مقابل بینیم قرار دادم. - هیس مایا! زشته مامان جان. توفان از کنار هاکان بلندشد و سمت دیگه‌ی من نشست؛ مثل همیشه کنجکاوِ حرف‌های دیگران بود! با آرنجم محکم توی پهلوش کوبیدم و چهره‌اش جمع شد. - چته روانی؟ از مایا فاصله گرفتم و سمت توفان برگشتم؛ حسابی شاکی بودم و حالت چهره‌ام قطعا از چشم هاکان دور نمونده بود! حسابی از اومدن پشیمونش کرده بودیم. - تو چرا با من هیچ مشورتی نمیکنی؟ چرا وقتی نامدار اینجاست هاکان رو دعوت میکنی؟ پهلوش رو مالید و قدری شرمنده جواب داد: - بابا از عمد نبود که! به سیمکارتِ قبلیِ تو زنگ زده بوده چون در دسترس نبودی بعدش زنگ زده به من. دیگه از دهنم پرید که همه دعوتن مجبور شدم بگم اونم مستقیم بیاد اینجا! لب‌هام رو محکم روی هم فشار دادم و نگاهم رو سوی بالکن برگردوندم؛ نامدار با شونه‌های پهن و پیرهن مردونه‌ی تنش پشت به ما پر حرص سیگار بعدیش رو آتیش میزد و نزدیک بود فندک رو از حرصِ شعله ور نشدنِ آتیشش پایین بندازه… - خفه شو توفان! فقط خفه شو. با حرص از روی مبل بلندشدم و از کنار هاکان گذر کردم؛ مستقیماً سمت بالکن رفتم و به محض باز کردن درش، گردنش رو کمی سمت من خم کرد اما ابداً سمتم برنگشت! جلو رفتم و کنارش ایستادم؛ اخم‌هاش وحشتناک درهم بود و سعی داشت همچنان از سیگارِ به فیلتر رسیده‌اش کار بکشه. به طاقچه‌ی لبه‌ی بالکن نگاه کردم؛ توی این چند دقیقه سه تا سیگار رو به فیلتر رسونده بود و حالا داشت چهارمی رو هم کنارشون خاموش میکرد! دستش سمت پاکت رفت تا بلافاصله بعدی رو بیرون بیاره که کلافه مچ دستش رو گرفتم! نامدار که انتظار چنین برخوردی رو نداشت سریعاً بهم نگاه کرد و انگشت‌هاش از دور پاکت‌ سیگار شل شد… - بسه نامدار، میخوای خودت و خفه کنی؟ با گره‌ی محکمِ بین ابروهاش از همون فاصله‌ی کم به پریشونیِ چشم‌هام نگاه کرد. - آره! مهمه برات؟ چهره‌ام آویزون شد و داشتم از کلافگی خل میشدم! دستش رو ول کردم و پاکت سیگارش رو از مقابلش برداشتم. - چرند نگو، این و بده به من. بی‌مقدمه گفت: - این مرتیکه کیه ویانا؟ چرا باید… چرا باید اسمش توی شناسنامه‌ی دخترِ من باشه؟ ها؟ نفس نفس میزد و چهره‌اش از خشم سرخ شده بود؛ مشخص بود که بیان چنین جمله‌ای براش حسابی سخته! ته قلبم براش درد گرفت اما دوباره به جلد ویانای وحشیم بازگشتم و با زبون درازی جواب دادم: - چون تو معلوم نبود کدوم گورستونی بودی که بخوای برای دخترت پدری کنی! مجبور بودم چنین غلطی کنم، وگرنه حسابی توی دردسر میوفتادم و شاید حتی دیگه نمیتونستم پام و توی ایران بذارم! نفس‌هاش ملایم شد و قفسه‌ی سینه‌اش آروم گرفت؛ حقیقت رو گفته بودم اما نامدار به این راحتی‌ها با این موضوع کنار نمیومد. - باید میرفتی اسمِ یه مرد غریبه که معلوم نیست کدوم خریه رو مینوشتی توی شناسنامه‌ی بچه‌ات؟ حالا دیگه بیشتر از پشیمون خشمگین بودم! تمام روزهای سخت زندگی رو کنارمون نبود و حالا دو قورت و نیمش هم باقی بود. - وقتی هیچ خری رو توی ترکیه نداشتم و یه زن تک و تنها بودم آره! در ضمن، هاکان غریبه نیست؛ توی ترکیه دکترم بود! بیشتر از هرکس مراقب من و مایا بود.
  4. عزیزای دل به دلیل استقبال بالاتون از امشب پارت گذاری برای رمان آزموده ، فصل دوم‌ رمان آزمند به طور مرتب انجام میشه🩷 مرسی که همراهم هستین

    1. حدیثه براتی

      حدیثه براتی

      بقیش چی من تا پارت هشتاد و پیدا کردم

  5. (پارت هفتاد و دوم) ذهنش سوی خانه‌ی لوکس لیلی رفت؛ تضاد خانه‌ی مجلل لیلی در شمال تهران و دست و پا زدنش برای شهریه‌ی دانشگاه داشت گیجش میکرد! آدرس را یاد گرفته بود و با یک حرکت ماشین را سمت مقصد راهنمایی کرد؛ کنجکاوی‌اش اجازه‌ی سکوت به او نداد و بالاخره یک نفر میانشان به حرف آمد. - میرید همون خونه؟ نگاهش سوی معراج بازگشت و انگار که انتظار چنین سوالی را نداشت! - بله، ممنون میشم. انتظار توضیح بیشتری داشت و میخواست تمام ابهاماتش از سوی خانه‌ی لوکس لیلی رفع شود؛ ماشین را سمت مقصد راند و دخترک به حرف آمد. - پدرم امشب نمیدونه اومدم مهمونی! معراج که انتظار چنین حرف بی‌مقدمه‌ای را از سوی او نداشت سمتش برگشت و لیلی ادامه داد: - نمیتونم برم خونه؛ اونجا خونه‌ی یکی از دوستامه مجبورم امشب رو پیشش بمونم! قلبش آرام گرفت و انگشتانِ محکم شده‌اش از دور فرمان ماشین رها شدند. - براتون دردسر نمیشه؟ یعنی اگه لازم بود میتونستم بیام با پدرتون صحبت کنم که خیالشون از بابت مهمونی راحت باشه. چشمان لیلی گرد شدند و انگار که پدرش سخت‌گیر تر از این حرف‌ها بود. - نه! واقعا لازم نبود؛ اونطور اوضاع بدتر هم میشد! با خنده گفته بود و معراج فقط با اخم به مقابلش خیره بود؛ با یک میهمانی مسخره و اتفاقات مسخره‌ترش فقط حسابی لیلی را در دردسر انداخته بود و حالش از پیشنهاد متین به هم میخورد؛ هرچند همین لحظات کوتاهِ درکنارهم بودن برایش ارزشمندترین بود و آن را مدیون متین بود. مقابل خانه از حرکت ایستاد و پیاده شد؛ پیش از آنکه به آن سوی ماشین برسد و درب را برایش باز کند لیلی پیاده شد و معراج بلااجبار مستقیماً سوی صندوق عقب رفت. بوم طراحی شده و باکس را بیرون آورد و لیلی سمتش آمد. - ممنون بابت امشب؛ زحمت شد براتون! بدین خودم میبرم. سر تکان داد و به درب خانه اشاره کرد. - خواهش میکنم انجام وظیفه‌ست؛ در رو باز کنید تا بیارم براتون. دخترک با لبخند سمت درب چوبی حیاط رفت و حین باز کردنش گفت: - سنگینه اذیت میشید. اتفاقاً سنگین بودند که نمی‌خواست لیلی بلندشان کند! درب حیاط بازشد و نگاه معراج روی فضای تاریک داخل خانه نشست. لیلی کلافه سرک کشید و نچ کرد. - ای بابا! انقدر دیر اومدم بیچاره خوابش برده. جلو رفت و بوم و باکس را مقابل درب ورودی خانه گذاشت؛ اگر دست خودش بود آن‌ها را تا داخل هم میبرد اما حضور دوستش دست و پایش را بسته بود. دخترک با لبخندی آرام به معراج نگاه کرد و چشمان دورنگش مقابل دیدگاه پسرک درخشیدند؛ لیلی همچنان دلخور بود اما حین تشکر کردن مجبور بود قدری خوش‌روتر باشد. - بازم ممنونم ازتون! کار نقاشی که کامل تمام شد به متین جون میگم تا ازم تحویل بگیره.
  6. (پارت هفتاد و یکم) آب دهانش را قورت داد و نهایت تلاشش را کرد تا همان میان مشتش را روی صورت پدرش فرود نیاورد! - خودت و با من مقایسه نکن اردشیر! من عینِ تو هر کس و ناکسی رو توی زندگی ِشخصیم راه نمیدم. پوزخند عمیق کنج لب‌هایش نشست و کوتاه پاسخ داد: - خواهیم دید معراج! خواهیم دید… قدری بعد هنگام به پایان رسیدن میهمانیِ سارا و رادمان و اواخر شب، پس از تبریک به سارا، دستش را رها کرد و پسرک را در آغوش کشید و صمیمانه بر کمرش ضربه زد. - خوشبخت بشید داداش؛ انقدر هم سارا رو اذیت نکن! از آغوش معراج بیرون آمد و خندید؛ ردیف دندان‌های سفیدش هویدا بود و رادمان امشب حسابی شادتر از هروقتِ دیگرش بود! - غمت نباشه داداش، سارا دیگه جاش رو سرِ منه! دخترک زیرپوستی خندید و متین به جای معراج و سارا پاسخش را داد: - این پاچه‌خواریا مال دو سه روز اول ازدواجه، سارا گولِ شیرین زبونی‌های این و نخوری‌ها! به خنده افتادند و رادمان با یک «کوفت» پاسخ متین را داد؛ قدری بعد هنگام خروج از تالار متین از مقابلشان گذر کرد و پسرک پرسید: - ماشین آوردی یا برسونمت؟ سوییچ را از میان انگشتان بادیگارد بیرون کشید و مقابل صورتش تکان داد. - آوردم آوردم! دستت درد نکنه، شبتون بخیر بچه‌ها. لیلی با لبخند شب بخیر گفت و معراج با تکان دادن سرش از مقابل دیده‌ی متین کنار رفت؛ دستش را با فاصله و بی‌آنکه با گودی کمر لیلی برخورد کند پشت کمرش قرار داد و دخترک درکنارش قدم برداشت. پیدا بود که همچنان از دستش شکار است و دلخوری‌اش به خوبی قابل مشاهده بود! درب ماشین را برایش باز کرد و لیلی با یک تشکر آرام داخل نشست؛ حین دور زدن ماشین و رسیدن به پشت رُل، مدام خودش را سرکوفت کرد و همزمان با نشستن درب ماشین را محکم بست! نگاه لیلی لحظه‌ای سمتش برگشت و باز پایین افتاد؛ روی انگشتانی که مضطرب در هم گره خورده بودند و گوشه‌ی ناخن‌هایش را زخم میکردند! ماشین را روشن کرد و با یک دست فرمان را کنترل کرد؛ با دست دگرش پیشانی عرق‌ کرده‌اش را پوشاند و نفسش را کلافه از دهان بیرون فرستاد؛ سکوت عمیقِ ماشین داشت کلافه‌اش میکرد و از سوی دیگر جسارت روشن کردن ضبط را نداشت! اگر همان لحظه موزیک معروف این روزهای معراج میانشان پخش میشد حتی با شنیدن بیت اولش و خواندن « اما لیلی بی مجنونش» تمام آبرویی که این روزها مقابل لیلی حفظ کرده بود بر باد میرفت.
  7. (پارت هفتادم) نگاهش سوی لیلی بازگشت و در فکر فرو رفت؛ دخترک با متین حرف میزد و گاهاً لبخند روی لب‌هایش مینشست، اما او هم مثل معراج ذهنش درگیر بود و نگاه‌های زیرچشمی‌اش دور از چشم پسرک نبود. - من هیچ نسبتی با تو ندارم اردشیر؛ دست از سر خودم و زندگیم بردار! هیچوقت نبودی، الانم حق نداری راجع به زندگیم نظر بدی. پوزخندش محو شد و نگاه خیره‌اش به معراج جدی‌تر شد؛ پسرک تحت هیچ شرایطی مقابل پدرش نرم نمیشد و تا ابد اوضاع همانطور می‌ماند. چشمان معراج در اوج اخمش برای اردشیر، عاشقانه‌ روی لیلی میچرخید و مردک این را خوب متوجه شده بود! دخترکِ مقابلشان هرکس که بود حسابی معراج را دلباخته و خامِ خودش کرده بود. - دختره میدونه چه‌کاره‌ای؟ نگاهش روی لیلی خشک شد و اخم‌هایش درهم رفت؛ با شدت سرش را سوی اردشیر چرخاند و صدای تقه‌ی گردنش را چصبه وضوح شنید. - بابا گفتم این موضوع رو ببند! اردشیر اما آنچنان توجهی به حرف‌های معراج نداشت؛ به خواسته‌ی خودش سخنش را ادامه داد: - از قاچاق مواد مخدر و اسلحه‌های توی داشبوردت خبر داره؟ نه، قطعا نه! اصلا واس خاطرِ این دختر الان اسلحه‌ت رو به پشت کمرت نبستی، نه؟ میترسی بفهمه چه زندگیِ کثیفی داری و دیگه بهت نگاه هم نندازه؟ البته حق داری معراج! حق داری پسرم… معلومه که چنین دختری با پسری مثل تو نمیتونه زندگی کنه! پر حرص پیش رفت و انگشت اشاره‌اش را به سینه‌ی پدرش کوبید؛ نفس‌هایش از حرص به خس خس افتاده بودند و پیشانی‌اش سرخ و رگ‌هایش متورم شده بودند. - یه بار گفتم این بحث و تمومش کن، دوست ندارم دوباره تکرارش کنم! تو خودت خوب میدونی من هیچ گوهی رو قاچاق نمیکنم اونورِ آب، اسلحه‌ام واس خاطر اینه که یه مشت مُفنگیِ دیوث عینِ تو افتادن به جونم. اگه اسلحه تو داشبوردم نبود الان سُر و مُر و گنده جلو روت واینستاده بودم مَرد! چشمانش را تنگ کرد و قدری دیگر جلو رفت؛ خیره به نگاه جدی و چروک‌های زیر چشم اردشیر زمزمه کرد: - در ضمن، چرا نتونه با پسری مثل من زندگی کنه؟ لب‌های باریکش را روی هم فشرد و نگاهش را از نفرتِ چشمان معراج گرفت؛ معراج از خشم سرخ شده بود و بحث با اردشیر برایش گران تمام شده بود! فکر آنکه لیلی بخاطر شرایط و طرز زندگی‌اش نخواهد درکنارش بماند برایش دشوار بود. - معراج خودتم خوب میدونی زندگی مشترک برای ما سخته! من تو دل خلافکاری خانواده تشکیل دادم، چیشد؟ مادرت رو از دست دادم! خواهرت هم همینطور…
  8. «‌‌الهام گرفتن هدفمند» یه فصل از نویسنده‌ای که دوست داری بخون، مثلا از هاروکی موراکامی یا صادق هدایت، اما نه برای مقایسه؛ فقط برای یادآوری اینکه داستان چه جادویی داره.
  9. (پارت شصت و نهم) لیلی بی‌حرف مقابلش به راه افتاد و معراج پشت سرش شروع به حرکت کرد؛ گره‌ی میان ابروهایش لحظه‌ای باز نمیشد و دگر حتی دقتی روی اندام ظریف لیلی نداشت… به فضای شلوغ میهمانی بازگشتند و لیلی بی‌وقفه سوی متین بازگشت؛ طرز برخوردش داشت معراج را آزار میداد! طوری برخورد میکرد که انگار پسرک هیچ حضوری در میهمان ندارد! هرچند شاید هر فرد دیگری بود همان‌طور برخورد میکرد… حال با وجود دروغ‌هایی که بافته بود و قضیه‌ی مافیا بودنش، انتظارداشت از سوی لیلی به راحتی پذیرفته شود؟ با نفس عمیقی از بابت حرص و خشمش، کمی دورتر از آنها ماند و با دست‌های در جیبش برای متین خط و نشان کشید. دخترک با اخم سری تکان داد و به لیلی نگاه کرد؛ امشب جفتشان را میکشت! هم خودش، و هم متینِ بی‌حواس را. - بالاخره تصمیم گرفتی بعد از سال‌ها به فکر ازدواج بیوفتی؟ سمت صدا بازگشت؛ مخاطبش را به خوبی میشناخت، فقط پدرش این‌چنین بی‌مقدمه سراغش می‌آمد و دست از سر خودش و زندگی‌اش برنمیداشت. با همان اخم‌های درهم سر و تیپ مرتب و گران اردشیر را از سر گذراند و سعی کرد حداقل مقابل او علاقه‌اش به لیلی را منکر شود؛ هرگز نباید نقطه ضعفی از معراج در دستش می‌آمد! - خبری از ازدواج نیست اردشیر خان؛ من تا عمر دارم خودمم و خودم! فکرم و درگیر عشق و عاشقی نمیکنم، اگر بکنم کی قراره جلوی کثافت‌کاری‌های امثال شمارو بگیره؟ به کنایه‌اش پوزخند زد و نگاهش را میان معراج و لیلی چرخاند؛ هرچقدر هم که با یکدیگر غریبه بودند، پسرش بود و نگاهش را به خوبی می‌شناخت! نگاه پر حسرتی که روی لیلی میچرخید با باقی نگاه‌ها فرق داشت. - بچه که گول نمیزنی معراج؛ دختر قشنگیه، به هم میاید! فکش از حرص درحال متلاشی شدن بود و نگاه سرخش از فرط خشم روی چهره‌ی اردشیر ثابت نمی‌ماند. - چرند نگو اردشیر! چشم‌هات رو از کاسه در میارم. پوزخندش عمق یافت؛ آنقدری که به خنده تبدیل شود! حال دگر خوب می‌دانست که معراج دل باخته. - من پدرتم معراج، عین کف دستم میشناسمت! به من دروغ میگی و فکرمیکنی نمیفهمم دردت چیه؟
  10. (پارت شصت و هشتم) تیوپ‌های رنگ را با دو دست از باکس بیرون آورد و با انگشت شصتش پالت رنگ را در دست گرفت. چند رنگ را روی پالت ریخت و به رادمان و سارا نگاه کرد. - طرح اولیه رو زدم، مرسی از صبوریتون میتونید پلک بزنید! فقط رنگ‌هارو مشخص کنم باقیش رو با حوصله توی خونه انجام میدم تحویل میدم به متین یا برادرشون! کلمه‌ی «برادرشون» را با کنایه گفت و نگاه اخموی معراج از محتوای تابلو سوی لیلی کشیده شد؛ به معراج نگاه نمی‌کرد و آشکاراً مشخص بود که از او دلخور است! نگاه‌ها بینشان چرخید و سارا با شوق سکوت سنگین میانشان را شکست. - دختر تو خیلی فِرزی! چقدر زود کشیدی، میشه ببینمش؟ رادمان عین پسربچه‌ها پاهایش را بر زمین کوبید و شاکی گفت: - سارا بذار سورپرایز بشیم دیگه! طرح که تکمیل شد ببینیمش. متین به رفتارهای کودکانه‌اش خندید و پیش از سارا گفت: - خجالت بکش مَرد، خیرسرت مافیا حساب میشی این رفتارا چیه؟ لب‌های معراج برهم فشرده شد و پلک بست؛ نگاه لیلی گیج میانشان چرخید و متین هنوز متوجه گندی که زده بود نشده بود! سارا بلند خندید و معراج اولین حرفی که به ذهنش آمد را بیان کرد: - متین خفه شو! نگاه دخترک میانشان چرخید و خنده‌اش را خورد؛ امشب با یک مهمانی تمام رازهای معراج را مقابل لیلی برملا کرده بود و خوب میدانست که معراج پس از میهمانی تکه تکه‌اش میکند! زبان در دهانش سنگین شد و لیلی از جا برخاست؛ اخم‌هایش درهم بود و برخلاف همیشه سرخوش و شاد نبود، حداقل دگری خبری از لبخندهای دندان‌نما و حس شادمانی در چشمانش دیده نمیشد! بوم را از روی پایه برداشت و بی‌آنکه به معراج نگاه کند از کنارش گذر کرد. - بوم رو بذارم توی ماشین، میام. بی‌درنگ پشت سرش به راه افتاد و دخترک با وجود شنیدن صدای قدم‌های معراج ذره‌ای به عقب بازنگشت؛ با دوقدم خودش را به لیلیِ اخمو رساند و بوم را از میان انگشتانش بیرون کشید. - بدین به من میبرم؛ سنگینه! آنچنان هم سنگین نبود اما ترجیح میداد خودش آن را جا به جا کند. با دقت جلو رفت و بوم نقاشی شده را توی صندوق عقب جای داد؛ هنگامی که به عقب بازگشت، نگاه کنجکاو و اخم‌های درهم لیلی را شکار کرد اما دخترک سریع خودش را جمع و جور کرد؛ نگاه دورنگش پایین افتاد و معراج امشب برای چندمین بار بر خودش و متین لعنت فرستاد! متین تمام نقشه‌هایش را برهم ریخته بود؛ لیلی را به میهمانی دعوت کرده بود تا اتفاقات خوبی رقم بزند و کمی به یکدیگر نزدیک‌تر شوند، اما مگر دهانِ لقِ متین چنان اجازه‌ای را به او میداد؟
  11. (پارت شصت و هفتم) پایه‌های چوبی را به یکدیگر وصل کرد و معراج خم شد و بوم را رویش قرار داد؛ همچنان اخم داشت اما دگر جسارت نگاه کردن به لیلی را نداشت؛ دخترک امشب جسورتر شده بود! دست چپش میلرزید و مردمک چشمانش بیشتر… اما نگاه کردن به معراج را دوست داشت، احساسشان متقابل بود؟ معراج صاف ایستاد و نگاه لیلی سوی باکس و رنگ‌هایش بازگشت؛ نه، متقابل نبود! اگر شرایط معراج نرمال بود برای پا پیش گذاشتن آنقدر دروغ نمی‌بافت؛ با حقایقِ زندگی‌اش پیش می‌آمد و چنین ترسی در دل لیلی نمی‌انداخت! مداد‌های سیاه را از جعبه بیرون آورد و با نگاهی به بوم سفید مقابلش، سعی کرد افکار آشفته‌اش را کنار بزند و سوی سارا و رادمان برگردد! اگر نقاشی را خراب میکرد بوم دیگری نداشت و حوصله‌ی چنین آبروریزی‌ای را نداشت. بلااجبار لبخند را به‌ لب‌هایش بازگرداند و سر کشید تا آن‌دو را از پشت بوم ببیند. - چند دقیقه توی همین حالت بمونید تا طرح اولیه‌تون رو بکشم؛ زیاد زمان نمی‌بره و رنگ‌آمیزیش رو توی خونه با حوصله براتون انجام میدم. پیشاپیش ببخشید بابت این چند دقیقه! رادمان خندید و سارا با آرنج در پایش کوبید. - میگه تکون نخور! میخوای نقاشیمون خراب بشه؟ لیلی خندید و پایه‌ی چوبی را کج کرد تا آن‌ها را به خوبی ببیند؛ چشم‌های رادمان گرد شدند و از ترس سارا در جایش ثابت ماند. - لیلی خانم پِلکم نمیتونم بزنم؟ ای بابا! نوک مداد را روی بوم به رقص در آورد و نگاهش بین بوم و آن‌دو چرخید؛ با خنده و چاشنیِ شوخی پاسخ داد: - تا حد امکان پلک‌هم نزنید! انگشتان ظریفش فرز و ماهرانه روی بوم می‌چرخیدند و مداد سیاه طرح‌های مبهم میزد؛ نگاه معراج روی بوم و دست‌های ظریف لیلی در رفت و آمد بود و قلمش از آن چیزی که فکرمیکرد هم قوی‌تر بود! همان‌طور که خودش گفته بود در عرض چنددقیقه طرح اولیه‌ی چهره و ژستشان را دقیق کشید و گل‌های طبیعی و لوستر بالای سرشان را با نهایت ظرافت و دقت طرح زد؛ کریستال‌های ظریف لوستر را با یک حرکت کشید و با تعویض مدادش، طرح‌هارا قدری پررنگ‌تر کرد. توجهش فقط روی طرح و بوم مقابلش بود؛ در حین کارش جدی‌تر میشد و حواس‌پرتی برایش معنایی نداشت.
  12. درود عزیزم شبت بخیر

    متاسفانه نوشتن پیام متفرقه توی تاپیک رمان‌ها ممنوعه، من اینجا جوابتون و میدم

    مشغول نوشتن رمان مسابقه‌ام عزیز یه مدت پارت گذاری نداریم چون باید رمان جدید رو تو تایم مشخص تحویل بدم🥲🙏🏻

    1. Taa

      Taa

      او ببخشید من نمیدونستم

      ممنون از پاسخگوییتون

    2. هانی بانو

      هانی بانو

      خواهش میکنم عزیزمم

  13. (پارت شصت و ششم) لبخند همچنان روی لب‌های لیلی پابرجا بود؛ معراج اما با اخم بالای سرش ایستاده بود و با جام شراب میان دستانش از بالا به موهای دو رنگش نگاه میکرد؛ ابروهایش لحظه‌ای از هم دور نمیشدند و ذهنش مدام سمت لیلی و حرف‌هایش بود. - بله عزیزم جزئیات مهمه، ولی حق با متین جونه! نگاه سارا طلبکارانه بینشان چرخید و به خنده افتادند؛ لب‌ها خندان بودند و معراج همچنان با بدخلقی نگاهشان میکرد… خیلی کم مانده بود تا جام و محتویانش میان انگشتانش خرد شوند. نگاه خندان لیلی بالا آمد و روی معراج نشست؛ اخم‌های درهمش باعث شد لبخندی قدری کمرنگ شود اما ظاهرش را حفظ کرد و گفت: - بوم و پایه‌ و رنگ‌هام توی ماشینه… پسرک بی‌وقفه میان حرفش پرید: - من میرم میارم. جام را به دست متین سپرد و با همان چهره‌ی درهم سمت خروجی تالار رفت؛ قدم‌هایش محکم بودند و حرص در تمام رفتارهایش آشکار بود. سوییچ را از دست بادیگاردها چنگ زد و صندوق عقب را باز کرد؛ بوم و باکس بزرگ را با یک دست بیرون آورد و درب صندوق عقب را با صدای مهیبی بست! امشب تا می‌توانست حرصش را سر هرچیزی خالی میکرد تا مقابل لیلی قرار نگیرد؛ کت تنش و درب صندوق عقب تاوان حرف‌های لیلی را پس داده بودند! از میان جمعیت عبور کرد و سمت لیلی رفت؛ سارا در مقابلش روی صندلی ژست میگرفت و رادمان بالای سرش ایستاده بود. متین و لیلی با ایده‌های ریز و بزرگشان راهنمایی‌شان میکردند و سارا با ذوقی وافر مدام روی صندلی‌اش جا به جا میشد. برخلاف خواسته‌اش بسیار آرام بوم و باکس را مقابل لیلی قرار داد و نگاه دخترک بالا آمد؛ روی اعضای چهره‌ی معراج چرخید و درنهایت بین گره‌ی ابروهایش ثابت ماند… آب دهانش را با صدا قورت داد و معراج احمق نبود که متوجه دستپاچگی‌اش نشود! - ممنون! بالا آمد و دستانش را در جیب شلوارش فرو برد؛ کت خاکی شده را دگر تن نزده بود… بوی تن لیلی در بینی‌اش میپیچید و نمیخواست بیش از این دیوانه شود. - خواهش میکنم خانم. نگاهش را دزدید و به سارا و رادمان خیره شد؛ لیلی اما دگر حین باز کردن باکس لبخند نداشت؛ پایه‌های چوبی را بیرون می‌آورد و تمام حواسش سوی معراج و اخم‌های درهمش بود. نگاهش به او، مثل نگاهش به دیگران نبود! می‌خواست خودش را گول بزند اما آشکار بود که معراج دوستش دارد… دخترک اما از کجا میدانست معراج چه‌کاره است؟ حال حتی می‌دانست که نام خانوادگی‌اش «آژند» نیست؛ کوچک‌ترین اطلاعاتی راجع به او نداشت و اعتماد کردن به نگاه عاشقش کار درستی بود؟
  14. (پارت شصت و پنجم) موزیک بالاخره ملایم شد و زوج‌ها به پیست رقص رفتند؛ نگاهش روی چشم‌های عاشق و رقص‌های دونفره‌ی میهمانان و البته رادمان و سارا میچرخید و جای خودش و لیلی در میانشان خیلی خالی بود، نه؟ دلش پر میزد برای قفل شدن انگشتانش دور کمر باریک او و نگاه خندان لیلی از آن فاصله‌ی کم… چشمانش از نزدیک زیباتر بودند؟ اصلا مگر از این زیباتر هم میشد؟ لیلی در ذهن معراج اوج زیبایی بود و فراتر از آن را حتی تصور هم نمیکرد. نگاه متین مشکوک میانشان چرخید و از جمعشان دور شد؛ ملودی آرام و ملایم در سرشان میپیچید و حال با نبودِ متین، به یکدیگر نزدیک‌تر بودند. دستان معراج به جای کمر لیلی در جیب‌های شلوارش مشت بودند و نگاه لیلی به جای خندان بودن از فرط سراسیمگی میلرزید… کم کم داشت از این موقعیت میترسید! معراج از نظرش آدم ترسناکی بود؟ نه… اگر اینطور بود هرگز تک و تنها با او در یک ماشین نمی‌نشست! پس دردش چه بود؟ دست چپش باز به لرزش افتاد و کلافه نفسش را از سینه بیرون فرستاد؛ با نیم نگاهی به معراج با دست راستش لرزش را مهار کرد و زمزمه‌ی آرامش میان ملودی ملایم گم شد. - هدفت چیه مَرد؟ این همه دروغ قراره ما رو به کجا برسونه؟ قدری بعد پس از رفتن برخی از میهمان‌ها، میان همهمه‌ و سروصدای حاصل از مکالمات و صدای آرام موزیک، سارا تور سرش را مرتب میکرد و ذوق زده با انداختن پاهایش روی یکدیگر پای چپش را از چاک بلند لباس بیرون می‌انداخت. - مطمئنی خوبم؟ آخرِ مهمونیه! اون همه رقصیدم و ورجه وورجه کردم، از صبح صدبار توی باغ کلیپ فرمالیته ضبط کردم، حالا از روی این قیافه‌ی ترکیده و آرایش پخش شده میخوای نقاشی بکشی دختر؟ لیلی خندید و متین جفت دستانش را بالا آورد و با لبخندی دندان‌نما علامت لایک را نشانش داد. - پرفکتی سارا! نمیخواد ازت عکس بگیره که، قراره نقاشی بکشه. آرایش پخش شده‌ات از کجا قراره معلوم باشه؟ دخترک برای متین پشت چشم نازک کرد و تکانی به تور بلندش داد. - خب حالا! من گفتم شاید قراره نقاشی خیلی طبیعی باشه، اینطور نیست لیلی جون؟ جزئیات مهم نیست؟
  15. (پارت شصت و چهارم) با یک حرکت کت را چنگ زد و سمت ورودی تالار رفت؛ قدم‌هایش محکم بودند و حتی متوجه نمیشد میان حرص بسیارش به چند نفر تنه میزند… حرصش برای چه بود؟ از بابت لیلی و رفتارهایش خشم داشت؟ هرگز… لیلی هیچ‌گاه با هیچ برخوردی قادر به خشمگین ساختنِ او نبود! پسرک از خودش خشم داشت… از خودش با رفتارهای ضد و نقیضش. داشت لیلی را از خودش دورتر میکرد؛ باعث لرزش دستانش میشد و پریشانی در چشمانش بخاطر رفتار‌های معراج بود، نه؟ کت لگدمالی شده را با حرص روی میز پرت کرد و بی‌توجه به نگاه خیره‌ی لیلی و متین محتویات جام مقابلش را لاجرعه نوشید؛ گلویش سوخت اما سوزش قلبش بیشتر بود… متین پریشان به کت خاکی شده و جای پای رویش نگاه کرد؛ نگاهش را بین آن دو چرخاند و سر لیلی پایین افتاد؛ آنجا چه خبر بود؟ - ببینمت معراج… باز وحشی شدی تو؟ مشکلت با کی بوده که حرصت رو سر این کتِ بیچاره خالی کردی؟ نگاه سرخش لحظه‌ای روی لیلی و شرمندگی‌اش نشست و بعد سوی متین بازگشت؛ جام را با ضرب روی میز کوبید و بازوی متین را چنگ زد تا آرام نزدیک به گوشش بگوید: - هیچی نگو متین، یه امشب رو هیچی نگو! مشکلش تماماً با خودش بود و در آن میان فقط زورش به کت و بوی عطر دخترک رویش رسیده بود؛ آن کت لعنتی عمیقاً با بوی تن لیلی عجین شده بود. دخترک بیچاره تنها سر تکان داد و انگشتان معراج از دور بازویش جدا شدند؛ کلافه به پیشانی‌اش دست کشید و لیلی همچنان با سر به زیری مشغول بازی با پارچه‌ی لطیف پیرهنش بود… دستش سوی جیب شلوارش رفت تا پاکت سیگار را بیرون بکشد اما با یادآوری حرف لیلی دستش بین راه خشک شد؛ تا کی قراربود طبق حرف‌های او زندگی‌اش را پیش ببرد و لیلی حتی نگاهش هم نکند؟ نگاه حسرت‌آمیزش از لیلی و انگشتان لرزانش جدا شد و به کاشی‌های مرمری کف زمین دوخته شد؛ از رفتارهای بچگانه‌اش پشیمان بود، حتی از دعوت لیلی به مهمانی کذایی رادمان هم همینطور! شاید باید از ابتدا شجاعانه پیش میرفت و مقابل لیلی هزاران دروغ و دغل نمیبافت؛ اما لیلی اگر از ابتدا اصل قضیه را میدانست به معراج دل میبست؟ دخترک با زندگی رنگی و نرمالش چه شباهتی به معراج و زندگی تاریکش داشت؟ لیلی در اتاقش بوم و رنگ‌های مختلف داشت و معراج با کلکسیون اسلحه‌هایش سر و کله میزد…
  16. 🔥راهکار عملی برای برگردوندن انگیزه: عمداً بد بنویس! استیون کینک تو کتاب om writing میگه: اولین نسخه فقط برای اینه که داستان رو از سرت خالی کنی پس به خودت اجازه بده افتضاح بنویسی. مهم حرکت کردنه، نه شاهکار ساختن. اگر اوایل راهی و تازه نوشتن رو شروع کردی نمیتونی از خودت انتظارِ صد بودن داشته باشی؛ نسخه‌ی اولت رو افتضاح بنویس، ولی بنویس! ادامه بده و ذهنت رو خالی کن. میتونی در پایان هر پارت ادیتش کنی و ایراداتش رو رفع کنی، اما لازم نیست در لحظه بی‌نقص بنویسی. برای اولین اثرت سعی کن اول ایده‌های سرت رو خالی کنی و بعد مشکلاتش رو برطرف کنی.
  17. درود عزیزم شما درخواست ناظر دادین برای اثرتون؟ نگاه کردم یه مقداری نیاز به نظارت داشت برای بهترشدن، اگه هرچه زودتر دست بجنبونید بهتره. پارت‌های اول و زود ادیت میزنید از پارت بعد دیگه ایرادی نخواهی داشت.

    1. Hananeh

      Hananeh

      سلام عزیزم بله ناظر دارم

    2. هانی بانو

      هانی بانو

      اوکیه عزیزم موفق باشی❤️

    3. Hananeh

      Hananeh

      مرسی عزیزم همچنین💕

  18. ( پارت شصت و سوم) نشانه‌ی چی بود؟ لیلی جداً نمیفهمید که معراج چقدر دلباخته شده؟ آن حجم از عشق و احساس را از چشمانش نمیخواند؟ لب‌هایش را برهم فشرد و در دل بر متین لعنت فرستاد؛ شاید امشب فرصت خوبی برای بیان این موضوع نبود! خیلی زودتر از تصوراتش مقابل لیلی رسوا شده بود. - عذر میخوام لیلی خانم، اگه اجازه بدید براتون توضیح میدم! نگاه لیلی پایین افتاد و معراج دید که دخترک غمگین است؛ با پارچه‌ی سرخ لباسش بازی میکند و بی‌قراری امانش را بریده. - یه کلاس نقاشیِ ساده چه توضیحِ اضافه‌‌ای میتونه داشته باشه؟ لیلی گفت و معراج صدای ریختن شیشه خرده‌های قلبش را شنید؛ برای لیلی… فقط یک کلاس نقاشیِ ساده بود؟ مثل تمام کلاس‌هایی که برگزار میکرد؟ برای معراج اما… ابداً اینطور نبود! کلاس نقاشیِ ساده‌ای که لیلی میگفت در واقع برای پسرک دلیل زندگی کردنش بود! دلیل ادامه دادن میان تمام تاریکی‌های زندگی‌اش؛ لیلی در میان تمام انسان‌های اطراف تنها امیدش بود و فکر میکرد برایش نوری از دل تاریکی بیرون آمده! حال اما، داستان آن‌طور که فکرمیکرد پیش نرفته بود! مهمانی امشب کوفتش شده بود و تمام تلاش‌های متین بی‌فایده بودند. نگاهش در اوج ناامیدی از روی چهره‌ی دخترک جدا شد و خشمش را کنار زد؛ گره‌ی میان ابروهایش ذره‌ای باز نمیشد اما درونش برخلاف ظاهر اخمویش، آرام و مغموم بود! نور امیدش برای همیشه خاموش شده بود و فکر داشتن لیلی داشت گوشه‌ی ذهنش خاک میخورد. - حق با شماست، عذر میخوام… جان کَند تا حرف بزند؛ نگاه لیلی روی چهره‌ی ناامید و اخم‌های درهمش نشست و پسرک نگاهش را دزدید! به گل‌های رنگارنگ خیره شد و چانه‌ی لیلی لرزید… اینبار با قدم‌های سریع و بی‌تردید از پسرک دور شد و همزمان با دور شدنِ صدای تق تق کفش‌ها چشمان معراج بسته شدند… امشب آخرین امیدش برای نزدیکی به لیلی بود و حال خوب فهمیده بود که علاقه‌اش کاملا یک طرفه است! لیلی اگر کوچک‌ترین حسی به او داشت کلاس‌های نقاشی متین را یک کلاس نقاشیِ ساده نمیدید! دستش بالا آمد و پیشانی‌اش را لمس کرد؛ تنش گُر گرفته بود و دلش میخواست از فرط ناامیدی منفجر شود… بوی عطر شیرین از میان یقه‌های کت به بینی‌اش رسید و بی‌فکر کت را پایین انداخت؛ یک‌پایش را رویش کوبید و لب‌هایش را محکم بر هم فشرد. - لعنتی… لعنتی! فکر لیلی لحظه‌ای از سرش خارج نمیشد و دخترک داشت با رفتارهایش معراج را دیوانه‌تر از پیش می‌ساخت! پره‌های بینی‌اش از فرط حرص گشاد شده بودند و مردمک چشمانش بی‌قرار میان گل‌های رنگی مقابلش دو دو میخوردند… همچنان کت لگد مالی‌ شده‌اش روی زمین بود و دستانش قفل کمرش شده بودند. لیلی امشب معراج را دیوانه میکرد!
  19. (پارت شصت و دوم) با همان تردیدی که حین آمدن در قدم‌هایش موج میزد از معراج دور شد و نگاه پسرک پایین افتاد؛ با اخم خیره به کاشی‌های خاکستری رنگِ زیر پایش بود و ذهنش لحظه‌ای از لیلی و لرزش دست چپش دور نمیشد! مقابل او شرمنده بود و اگر این لرزش‌ها و رفتارهای عجیب از سوی لیلی بخاطر معذب شدنش باشد چی؟ دگر دلش نمیخواست بیش از حد به او نزدیک شود… دوستش داشت، دیوانه‌وار هم دوستش داشت اما اگر لیلی قراربود از بابت این عشقِ یک‌طرفه قدری اذیت شود، معراج سریعاً فاصله میگرفت! قدم‌ها کُند شدند و لیلی سمتش برگشت؛ به نیم‌رخِ درگیر و اخم‌های درهمش نگاه کرد و با یک حرکت کت را از روی شانه‌هایش برداشت و با دست راستش سمتِ او گرفت. - بفرمایید؛ کتتون. نگاه معراج پیش از چهره‌ی لیلی، روی دست چپ ِمشت شده‌اش نشست و دخترک همچنان داشت میلرزید؟ کت را با تردید از میان انگشتان نحیفِ او گرفت و پاسخ داد: - سردتون میشه خانم، من نیازی ندارم. اشاره‌اش به آستین‌های حریر سرخ رنگِ او بود اما لیلی بی‌قرارتر از آنی بود که دغدغه‌اش سرما‌ی دستانش باشد! بی‌حرف از او دور شد و پسرک کلافه کت را روی دستش انداخت؛ نفس عمیقش آهی شد و از میان لب‌هایش بیرون آمد؛ لیلی هیچ دوستش نداشت، نه؟ البته که نه! چرا باید مردی مثل معراج را دوست می‌داشت؟ خشن، اخمو، بدخلق؛ آن هم با آن زندگی خطرناک و موقعیت‌های وحشتناکش! هرچند لیلی از مافیا بودنش بی‌خبر بود و همچنین حضور همیشگی اسلحه‌‌ی مشکی رنگ را در کنارش نمیدانست… چشمانش را بست؛ کلافه بود اما… اگر اشتباه نمیکرد مجدداً صدای تق تق کفش‌های لیلی کُند شده بودند! صدای دخترک مثل یک روزنه‌‌ی امید در سرش پیچید و همزمان نگاهش را بالا آورد! مردمک چشمانش دگر نمی‌لرزیدند و دست چپش مشت نبود؛ بی‌طاقت و بی‌مقدمه حرف دلش را بر زبان آورد: - متین خواهر واقعیتون نیست، نه؟ روزنه‌ی امید در دلش خاموش شد و اینبار مردمک چشمان معراج لرزیدند! یکه خورده بود! عمیقاً یکه خورده بود؛ میدانست لیلی متوجه موضوع شده اما ابداً فکر نمیکرد این موضوع را مقابلش بیان کند. اخم‌هایش را حفظ کرد اما نمیتوانست جلوی نگاهش را بگیرد؛ چشمانش مدام از روی چهره‌ی لیلی دزدیده میشدند و دخترک با نگاه بی‌طاقتش در چشم‌های عاشقِ معراج دنبال چیزی میگشت… آب دهانش را با صدا قورت داد و صدای لیلی حین ادامه دادن میلرزید: - هدفتون چیه جناب؟ این همه دروغ‌بافی نشونه‌ی چیه؟
  20. «پارت هفتاد و پنجم» آیدا از سمت دیگه‌ام گفت: - من که میگم فرصت جوره؛ همینجا تو همین جمع بگو مایا، بابات کنارت نشسته! هِرهِر بغل گوشم خندیدن و من با چشم‌های گرد شده نگاهم رو بینشون چرخوندم. - آیدا! از تو بعیده، مثلا تراپیستی ها! توفانِ دلقک همه‌ی آشناهارو توی یک شب به خونه‌ی جدیدشون دعوت کرده بود و با دعوت همزمان هومان و آیدا، و همچنین پیام و ثمین، سعی داشت یک شبه باهم اوکیشون کنه! - بابا من از همون اول دارم بهت میگم این کار رو بکن، بد میگم نفس جون؟ جفتتون ببینید چقدر باهم جور شدن! توفان از کنار نفس گردن کشید و به ما نزدیک شد. - چی میگید شماها؟ من عاشق غیبت‌های زنونه‌ام! نفس با خنده به بازوش کوبید و همگی بهش خندیدیم؛ با اشاره به ثمینِ بیچاره‌ی معذب به پیام نگاه کرد و گفت: - ثمین خانم چرا نشستی رو صندلیِ میز ناهارخوری؟ راحت باش! کنار پیام خالیه، بشین اونجا! محکم به دستش کوبیدم و بچه‌ها خندیدن. - مریضی آره؟ معذب نکن دختر بیچاره رو! پیام کمی کنار رفت و ثمین سرخ شده با خنده کنارش نشست؛ توفان آروم سمت ما برگشت. - بادا بادا مبارک بادا! بلند خندیدیم و آیدا دستش رو جلوی صورتش گرفت. - دلقک! - شماهم برو پیش هومان جون بشین… خوشت اومده آره؟ بخند بخند، مگه بده؟ پسر دستِ گلمون و داریم دو دستی بهت تقدیم میکنیم. ماشالا هم دکتره هم خوشتیپ و خوشگل! راستش و بگو آیدا خانم، شوهرِ دکتر داشتن چه حسی داره؟ آیدای بیچاره از خنده سرخ شده بود که نیکان از آشپزخونه بیرون اومد. - دلقکِ دومم اومد! نیکان دست‌های خیسش رو با دستمال خشک کرد. - دلقک و با من بودی؟ میخوای به دخترت بگم کسی که کنارش نشسته چه نسبتی باهاش داره؟ با خنده سمتش هجوم بردم و همه به خنده افتادیم. - عجب آدمیه! نگاه نامدار و مایا سمت ما اومد و من بار دیگه به بازوی نیکان ضربه زدم. - ببند دهنت و. - عه، چرا میزنی؟ با خشونت وارد نشی کلاً نمیشه نه؟ توفان از توی سبد سیبی برداشت و برای پیام پرت کرد؛ از اون سرِ خونه، سیب رو توی هوا گرفت و توفان با چشم به ثمین اشاره کرد. - پوست بگیر واسه ثمین خانوم! از اول که اومده هیچی نخورده. بچه‌ها باز به خنده افتادن و پیام برای توفان چشم غره رفت و مشغول پوست گرفتن سیب شد؛ مایا بالاخره از نامدار دل کند و سمت من اومد. - مامان عمو پیام و ثمین جون عاشق همدیگه شدن؟ نیکان که کنارم نشسته بود بلند خندید و من هین کشیدم. - نه مامان جان! این و جای دیگه نگی ها؛ وای توفان تف تو ذاتت. جمله‌ی آخر رو بلند گفتم و نیکان و آیدا هردوطرفم از خنده ریسه رفتن. فکرکنم توفان امشب توی چای‌های ما یه چیزی ریخته بود! وگرنه این همه سرخوشی نرمال نبود. با صدای بلند آیفون خونه، همهمه‌ها آروم شد و همه به مانیتور نگاه کردن؛ چیز خاصی معلوم نبود، همه کنجکاو شدن. نفس اول از همه سمت توفان برگشت و پرسید: - قراربود کسی بیاد؟ توفان مسخره خندید و به من نگاه کرد. - گفتم امشب که همه هستن و جمعمون جمعه، زشته آقا هاکان و دعوت نکنم! ابروهام بالا پرید؛ هاکان؟ کی برگشته بود ایران؟ ناخواسته به نامدار نگاه کردم؛ نگاهش از قبل سمت من بود. اخم داشت، زیاد! - مامان، عمو هاکان همون دکتره‌ست که میخواست بابام بشه؟ حرف مایا تیر آخر رو زد؛ اخم نامدار وحشتناک شد و فکِ همه زمین افتاد. - مایا عمو هاکان کِی خواست بابات بشه؟ جلوی خودش این چیزارو نگی ها… - ولی خودش گفت اسمش توی شناسناممه! من اصلا دوستش ندارم مامان، اون خیلی چاپلوسه. آب دهانم رو قورت دادم؛ جرعت نداشتم حتی به نامدار نگاه کنم! توفان سمت آیفون رفت و دکمه‌ش رو فشرد. - همگی ساکت! در و باز کردم دیگه. من از قبلش هم لال شده بودم؛ لعنتی! باید توفان رو تیکه تیکه میکردم. لب‌هام رو محکم گاز گرفتم و هاکان با چهره‌ی بشاش و موهای بور و سر و وضع مرتبش وارد خونه شد؛ همگی عین جوجه اردک کنارهم صف شده بودیم تا با هاکان سلام و احوالپرسی کنیم! با لهجه‌ی ترکیِ غلیظ و لبخند بزرگش به همه دست داد و به من رسید؛ لبخندش عمق گرفت و من، از استرس میخواستم زمین دهن باز کنه و من رو ببلعه! هاکان منِ خشک شده رو در آغوش کشید و پیشونیم رو بوسید! - سلام ویانا جان، خوبی عزیزم؟ آب دهانم رو قورت دادم؛ نگاهم از کنار هاکان گذر کرد و به نامدار خورد! با اخم‌های وحشتناکش به ما نگاه میکرد و مشتش عمیق گره خورده بود! قبل از اینکه جوابی بدم سمت بالکن رفت و درش رو چنان محکم بست، که ناخودآگاه لحظه‌ای چشم‌هام رو بستم! همه لال شده بودن و توفان به غلط کردن افتاده بود. - هاکان… خیلی خوش اومدی! فکر نمیکردم به اون زودی ببینمت. لبخندش با حرف من کمرنگ شد؛ انتظار برخورد گرم‌تری رو از سوی من داشت. - خیلی وقت بود که میخواستم برگردم ایران! خانواده‌ی مادریم هم اینجا هستن، یه فرصته برای اینکه به اونا هم سر بزنم. هاکان دو رگه بود و از سمت مادری اهل ایران بود؛ بخاطر همین زبان فارسی رو بلد بود. البته تا حدی! لهجه‌ی غلیظش نشون میداد که خیلی کم فارسی صحبت میکنه. توفان سریع به مبل‌ها اشاره کرد و دستش رو روی کمر هاکان قرار داد. - بفرما بشین هاکان جان! راحت باش. هاکان خندون از توفان تشکر کرد و با باقی بچه‌ها هم دست داد؛ مایا اما پشت شلوار من پنهون شده بود و هاکان به محض دیدنش از شوق ابروهاش بالا پرید. - مایا! بیا اینجا ببینمت. لب‌‌هام رو روی هم فشردم و مایا رو آروم هُل دادم تا انگشت‌های محکم شده‌اش رو از پارچه‌ی جین شلوارم جدا کنه. - مایا مامان، عمو هاکان اومده! نمیخوای بهش سلام بدی؟ هاکان از لفظ « عمو » کمی جا خورد اما ظاهرش رو حفظ کرد؛ مایا اما ذره‌ای از من جدا نمیشد؛ از هاکان متنفر بود!
  21. الان دیگه اکثر رمان‌ها با ژانر عاشقانه نوشته میشن؛ پس اگر شروع میکنیم به رمان نوشتن باید عاشقانه نویسی رو قوی یاد بگیریم. یه تمرین کاربردی برای تقویت عاشقانه‌نویسی: این صحنه رو بنویس «یکی از شخصیت‌ها می‌فهمه عاشق شده، ولی هنوز به خودش اعتراف نکرده» نه دیالوگ رسمی نه متن شاعرانه فقط توصیف رفتار؛ 🔹دست‌هاش چیکار میکنه؟ 🔹نگاهش کجا میره؟ 🔹چی رو انکار میکنه؟
  22. (پارت شصت و یکم) دستان دخترک لبه‌های کت را جلو کشیدند و همزمان با بالا بردن سرش، نگاهش را به ستاره‌های ریز و درشت آسمان دوخت؛ موهایش با یک حرکت پشت کمرش رها شدند و معراج ناخواسته به او نگاه کرد… لبخند کوچک روی لبش، انگشتانی که دور یقه‌ی کت توی تنش قفل شده بودند و نگاهی که با اشتیاق در دل تاریکی شب میان درخشش ستاره‌ها میچرخید؛ همه و همه تمام جزئیاتی بودند که معراج را عاشق‌تر از پیش میساختند. نگاه میخ شده‌اش روی چهره‌ی دلربای لیلی، باعث شد دخترک ناخواسته سمتش برگردد و با شکار کردن نگاه معراج لبخندش را بخورد! معراج اما، امشب سعی داشت مقابل لیلی جسور باشد؛ جمله‌ی معروف متین را در سرش با خود تکرار کرد و برای نخستین بار نگاه عمیقش را از روی چشمان دو رنگِ او نگرفت! سبز و آبیِ چشمانش کنجکاو بین چشم‌های عاشق معراج میچرخیدند و قدری معذب آب دهانش را قورت میداد؛ دست چپش مجدداً به لرزش افتاده بود… لیلی‌اش چه مشکلی داشت؟ اخم‌هایش درهم رفت و نگاهش سمت لرزش دستِ دخترک سوق پیداکرد؛ لیلی که متوجه موضوع شد دستش را زیر کت پنهان کرد و به مقابلشان خیره شد! به گل‌های رنگارنگی که هردو گاهاً برای فرار از یکدیگر به سمتشان پناه میبردند. آب دهانشان را محکم قورت دادند و معراج بالاخره دل را به دریا زد؛ نگاه نگرانش مدام روی لیلی و دست پنهان شده‌اش در رفت و آمد بود و هرچه تلاش میکرد نمیتوانست مثل او بیخیال موضوع شود و به گل‌های پیش رو خیره شود! بی‌طاقت بود و تمام وجودش نگرانی برای لیلی را فریاد میزد. - خوبین لیلی خانم؟ لفظ «خانم» را ابداً دوست نداشت اما فعلاً وادار به استفاده از آن بود. نگاه دخترک سراسیمه سمتش برگشت و معراج خر نبود که نفهمد لیلی چیز مهمی را از او پنهان میکند! - ب… بله خوبم! لب‌هایش قدری میلرزیدند و مردمکِ چشمانش بیشتر! درست مثلِ دست چپش زیر کت مشکی رنگِ معراج روی تنش. - دستتون… دستتون میلرزه! توی ماشین یه سری قرص خوردین؛ اگه میخواین بیارم برا… آنقدر سریع و صریح میان حرفش پرید که رسماً نطق معراج را بست! - نه! ممنون خوبم جنابِ آژند. نگاه نگرانش روی چهره‌ی لیلی میچرخید و دخترک همزمان با لرزش دستش سعی داشت لرزش نگاهش را هم کنترل کند؛ لرزشِ مردمک‌های دورنگی که لرزان روی چهره‌ی معراج میچرخید و مدام درحال فرار از او بود!
  23. یه نکته‌ی مهم برای طبیعی‌تر نوشتنِ بخش‌های عاشقانت✨ احساسات مصنوعی معمولاً از «کامل بودن» میان. عشق واقعی: 🔹تردید داره 🔹تناقص داره 🔹گاهی حتی بی‌منطقه گاهاً با توجه به موضوع رمانت شخصیت اگه همزمان هم بخوادش و هم ازش بترسه خیلی واقعی‌تر میشه.
  24. درود جانم، توی تاپیک رمان‌های بقیه نباید پیام متفرقه بذارید

    اینجا سوالی دارید در خدمتم

  25. اره عزیزم اوکیه این موضوع، حواسم هست موردی باشه میگم بهش💕💕
×
×
  • اضافه کردن...