کنار ماشین که رسیدیم چندبار بوق زدم. پسره اصلا متوجه من نبود. شیشه طرف پانیذ رو پایین دادم. پانیذ درحالی که از دستش کارهای من حرص می خورد چادرش رو جلوی صورتش گرفت تا چهره ش معلوم نشه. من هم همیشه موقع رانندگی یک عینک گنده توی صورتم میزدم و چهره م معلوم نمیشد.
- آقا با شمام!
به سمتم برگشت.
- بله آقا!
- بزن کنار!
- چرا؟
ملکا سعی داشت از پشت مرد نگاهم کنه اما من خودم رو هی عقب می کشیدم جوری که هی پشت چادر پانیذ قرار می گرفتم.
- گزارش دادن شما و اون خانم توی ماشین خلاف می کردید. بزن کنار.
پسر که حالا از این فاصله یکم سنش بالاتر میزد حدود سی و خورده ای این ها اول هنگ کرد بعد با عصبانیت داد زد:
- چی میگی مرد حسابی؟! دخترمه!
چنان شوکه شدم که فرمون از دستم در رفت و تا به خودم بیام ماشین سر خورد و به بلوکه ها برخورد کرد. به، یک تصادف دیگه! پانیذ جیغی زد و چادر رو ول کرد و تا حالش جا اومد شروع به فحش دادن من کرد. من اما از توی آینه به اون ماشین نگاه کردم که اول کنار خیابون ایستاد بعد دوباره حرکت کرد و رفت. حاجی چه باباش جوون بود!