رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

آتناملازاده

عضو ویژه
  • تعداد ارسال ها

    178
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    2

آتناملازاده آخرین بار در روز فروردین 26 برنده شده

آتناملازاده یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

10 دنبال کننده

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,599 بازدید کننده نمایه

دستاورد های آتناملازاده

Rising Star

Rising Star (9/14)

  • Well Followed نادر
  • Reacting Well
  • Very Popular نادر
  • First Post
  • Collaborator نادر

نشان‌های اخیر

374

اعتبار در سایت

  1. کنار ماشین که رسیدیم چندبار بوق زدم. پسره اصلا متوجه من نبود. شیشه طرف پانیذ رو پایین دادم. پانیذ درحالی که از دستش کارهای من حرص می خورد چادرش رو جلوی صورتش گرفت تا چهره ش معلوم نشه. من هم همیشه موقع رانندگی یک عینک گنده توی صورتم میزدم و چهره م معلوم نمیشد. - آقا با شمام! به سمتم برگشت. - بله آقا! - بزن کنار! - چرا؟ ملکا سعی داشت از پشت مرد نگاهم کنه اما من خودم رو هی عقب می کشیدم جوری که هی پشت چادر پانیذ قرار می گرفتم. - گزارش دادن شما و اون خانم توی ماشین خلاف می کردید. بزن کنار. پسر که حالا از این فاصله یکم سنش بالاتر میزد حدود سی و خورده ای این ها اول هنگ کرد بعد با عصبانیت داد زد: - چی میگی مرد حسابی؟! دخترمه! چنان شوکه شدم که فرمون از دستم در رفت و تا به خودم بیام ماشین سر خورد و به بلوکه ها برخورد کرد. به، یک تصادف دیگه! پانیذ جیغی زد و چادر رو ول کرد و تا حالش جا اومد شروع به فحش دادن من کرد. من اما از توی آینه به اون ماشین نگاه کردم که اول کنار خیابون ایستاد بعد دوباره حرکت کرد و رفت. حاجی چه باباش جوون بود!
  2. قبول کنیم چه بخوایم چه نخوایم
    بعضی ها آدم زندگی ما نیستن
    یه جوری انگار باهاشون نفس تنگی میگیریم
    دلممون تند تند میزنه..
    دوای دردش فقط فقط دوری از اون آدمه..

    1. QAZAL

      QAZAL

      دقیقا👌اما بعضاً هم دست تو نیست و مجبوری زندگی کنی باهاشون

  3. همون موقع بقیه اکیپ رسیدن. هلن خواهر حامد یکی دیگه از بچه های اکیپ گفت: _ چی شده ضایع شدی دختره محلت نداد؟ _ برو بچه من اگه بخوام می تونم کاری کنم که این دختره دنبالم بدوه. دست به کمر ایستاد. _ خیلی هم عالی! دو ماه خوبه؟ _ دو ماه؟! همین دو دقیقه هم نشده می تونم این کار رو کنم. پوزخند زد و روش رو گرفت. _ اوه اعتماد به نفس! _ می‌بینیم. با خیال راحت تر از خودم گفت: _ منتظرم. و ساعتش رو بالا آورد و زمان گرفت. فقط یک راحل به ذهنم رسید. برگشتم و به سمت دختره شروع به دویدن کردم. _ خانم نمازی! خانم نمازی! با وحشت به سمتم برگشت. قبل از اینکه هیچ عکس العملی نشون بده کیفش رو از دستش قاپیدم و در رفتم. جیغی کشید و دنبالم دوید. _ واستا ببین، کیفم رو کجا میبری! واستاد. به بچه‌ها رسیدم و کیف رو روی سپر ماشین گذاشتم و از اونور در رفتم و با فاصله ایستادم. کیف رو برداشت و رو به پانیز گفت: _ این داداشت دیونه ست پانیز با خنده و تاسف ماجرا رو تعریف کرد دختره درحالی که معلوم بود سعی می کنه نخنده ایشی گفت و رفت. - خوب هلن خانم! - دیونه اگه حراست می دید می خواستی چیکار کنی؟! با خونسردی شونه بالا انداختم. - التماس! همه خندیدیم.
  4. خجالت کشیدم یکم و سرم رو خواروندم. _ راستش حرف من بیشتر جنبه شوخی داشت امیدوارم ناراحت نشده باشید. _ ولی من نارحت شدم و خیلی بهم برخورد! فکر نمی کردم اینطور بگه. _ دست بردارید خانم انقدر سختگیر نباشید به هر حال ما هم دانشگاهی هستیم خوب نیست از هم دلخور.. وسط حرفم برگشت و رفت. عصبی پام رو به زمین کوبوندم. _ چه لجبازیه!
  5. پارت هشت خیلی زود از همه جا ترد شد. از این راز فقط مادر و خواهرش اطلاع داشتن و تا اون موقع حقش می‌دونستن اما حالا دیگه خواهرش ناراحت بود. - شوهرم کارهای تو رو بهم سرکوفت میزنه. چی میشد سالم‌تر زندگی کنی! مادر به دختر توپید: - شوهرت غلط کرده با تو! عقل نداشتی بهش بگی داداش من سال‌ها مجرد بوده. - اون موقع ای که مجرد بوده گیر نیفتاده مادر جان حالا که زنی داره مثل ماه گیر افتاده. - ببند دهنت رو! بجایی که پشت داداشش باشه بهش می‌پره. خواهر نمی‌تونست این منطق رو قبول کنه. - این باعث میشه شوهر من بگه که حق همچین کاری داره. مادر شونه دخترش رو گرفت و به بیرون هلش داد. - برو شوهرت رو جمع کن انقدر هم به داداشت نتاز. خواهر عصبانی چادرش رو برداشت و رفت. مادر به سمت عبدالله که کلافه لب خودش رو می‌جویید رفت و جلوی پاش نشست. - مادر قربونت بره! این دختره برات زن نمیشه؟ منظورش آنا بود. - نه مامان اون مشکلی نداره. - چرا داره. من هزاربار گفتم نذار این همش بره شهرشون که تو اینطور تنها نمی‌مونی. - مادر تو که می‌دونی. من همیشه اینطور بودم. و بعد از خجالت اینکه جلوی مادرش اینطور حرف‌ها زده سرخ شد.
  6. پارت پنجاه و یک ترجیح می‌دادم زیر لفظی نگیرم تا یک چیز عجیب و غریب دیگه از سواد بخوام بگیرم. دستش رو توی جیبش کرد و قلب من پایین ریخت. یک جعبه توی دستم گذاشت. بدون باز کردنش دستم گرفتم و گفتم: - با اجازه بزرگ‌ترها بله! صدای هلهله و دست بالا رفت. آخیش تموم شد! خدا لعنتت کنه سواد چطوری روز عقدم رو بهم زهر کردی! هیچی ازش نفهمیدم. همون موقع بابا به سمتم اومد. بلند شدم و روبوسی کردیم. - تبریک میگم دخترم! ان شاءالله خوشبخت بشی! - زیر سایه شما بابا! بابا به سمت سواد رفت و مامان به سمت من اومد و محکم بغلم کرد. - مبارک عزیزم! - مرسی گلم! وقت برای بقیه اقوام نشد و عاقد دفتر رو آورد امضا کنیم و بعد که رفت دیگه همه بهم محرم شدن و حجاب‌ها در اومد و دوست‌هام اومدن من رو کشیدن وسط. من هم سعی داشتم حال بدم رو با رقص خالی کنم و از اون حالت بیرون بیام. یک ساعتی رقصیدیم و پذیرایی شدن بعد همه ازم خداحافطی کردن و رفتن. مامان آخرین نفر بود و به سواد گفت: - آقا سواد این ماه من امانت دست شما! - من با همسرم خوب و مهربان بود! مامان هم با خیال راحت رفت. اون‌ها که رفتن دره که تمام مدت آروم یک کنار ایستاده بود با تردید جلو اومد. منتظر ایستادم تا برسه. دستش رو به سمت من دراز کرد. - تبریک میگم! نگاهی به چهره‌ش کردم و لبخندی زدم که سعی کردم صمیمی به چشم بیاد و توی دلم گفتم: اینکه دیگه قرار نیست باشه، پس حداقل جلوی چشم بابا خوب جلوه بدم! بجای اهمیت به دستش خودم رو جلو کشیدم و اون رو در آغوش کشیدم و خیلی رسمی دست‌هام رو پشتش کشیدم. - خیلی ممنون عزیزم! از روی شونه‌هاش لبخند رضایت آمیز بابا رو دیدم. جدا که شدم بابا جلو اومد و با همون لبخند گفت: - عزیزم بهتر آقا سواد رو به اتاقت ببری. جفتتون خسته هستید و بهتر یکم استراحت کنید. آقا سواد لوازم برای خودتون آوردید؟ - بله ساک پشت در. - باشه میرم براتون میارم. سواد نذاشت و سریع گفت: - نه نه خودم آورد. اون‌ها رفتن و من هم نیم نگاهی به چهره خجالتی ولی خوشحال دره انداختم و توی دلم گفتم: گقدر احمقه! و بعد منتظر سواد ایستادم تا بیاد. وقتی اومد باهم به اتاق رفتیم. اتاق رو خوب مرتب کرده بودیم و روی سقفش از بالای تخت خواب بادبدک با ربان وصل کرده بودیم. اتاق من سی متری بود و کاغذ دیواری‌های مشکی سفید با فرش جیگری قدیمی داشت و تخت یک نفرم رو بابا دیروز با تخت دو نفره فلزی عنابی رنگ توی دیوار عوض کرده بود. یک کمد و میز تحریر خاکستری داشتم و همین‌قدر داغون و زوال در رفته. تنها چیز قشنگ توی اتاقم پرده حریر بادمجونی رنگش بود. بادبدک‌ها هم لیمویی، مشکی بود و با هیچی ست نبود. برعکس من سواد با لذت به دوروبر نگاه می‌کرد. - این اتاق ایرانی هست! لبخند زوری زدم و توی دلم فکر کردم: چه اتاقی داشته باشم توی کاخش! و گفتم: - اتاق‌های کاخ شما حتما خیلی قشنگه! - باید بیای ببینی امیدوارم خوشت بیاد!
  7. #پارت_سه بعد از کلاس سریع بیرون دویدم. وسط حیاط ایستادم تا بقیه اکیپ بیان. وقتی اومدم گفتم: _ همین جا بشینیم؟ _ همین جا؟ این رو پانیز پرسید. _ آره بابا همین جا بهترین جای. همه نشستیم و بهم نگاه کردیم. هما پرسید: _ خوب چیکار کنیم؟ _ من بگم؟ در حالی که می دونست حتما عجیب ترین کار توی جهان رو پیشنهاد میدم گفت: _ بگو. شروع به ضرب زدن روی پام کردم. سیاه کجک جانوم تو منو دیونه کردی سیاه کجک جانوم تو مو دیونه کردی _ ااا ساکت باش الان حراست میاد اصلا نخواستیم. _ چی چی رو نخواستیم تازه... نگاهم به پشت سر پانیز افتاد؛ همون دختر نمازیه اسمش چی بود... ملکا. بلند شدم و سمتش رفتم. _ خانم نمازی! خانم نمازی!
  8. پارت هفت همون روزها پدربزرگ مادری عبدالله فوت کرد. تقریبا کسی براش ناراحت نشد چون خدا بیامرز بیش از صد سال عمر داشت و بعد از اینکه ارث خوبی هم به بچه‌ها رسید همه خوشحال هم شدن. آنا با دیدن ارثی که به مادرشوهرش رسید دهنش آب افتاد و بدون هماهنگی با عبدالله سراغ مادرشوهرش رفت. - دویست بده ما خونه جدید بخریم خورد خورد پس میدیم. - برو برای پول های بابای خودت نقشه بکش. آنا یکجور بهش برخورد انگار حرف اون‌ها غیر منطقی بود. اینبار به شوهرش رو زد و گفت: - خونه یک خواب برام سخته. - چیکار کنم یعنی؟ - یک خونه دیگه بگیر. عبدالله اهمیتی به حرف آنا نداد. اون هم برای پول مامانش دندون گرد کرده بود اما برای خونه نه، برای کاسبی. آنا دلخور شد و عبدالله فرداش برای زنش لباس گیپور گرفت با اینکه آنا گیپور دوست نداشت از اون خوشش اومد. - خیلی قشنگه اصلا فکر نمی‌کردم گیپور بتونه انقدر قشنگ باشه. عید نوروز رسید. آنا عید رفت و آمد دوست نداشت و به همین دلیل از اول عید با عبدالله و غلامرضا پیش مادرش رفتن و پنجم عید عبدالله برگشت اما آنا و غلامرضا تا سیزده عید برنگشتن. رفتار آنا با عبدالله خیلی با سیاست شده بود. یکبار دید توی خونه همونجا که غذا خورده همون جا ریخته. - عزیزم غذا خوردی نوش جونت اما میشه بیای این نون‌ها رو تمیز کنی من اینجا رو تازه مرتب کردم. شوهرش از برخورد خوبش انقدر خوشحال شد فرداش براش گل گرفت. آنا هم در مقابل برای خوشحال کردن همسرش موهاش رو حنا گذاشت تا اون ببینه و لذت ببره. کنار همسرش خیلی خوشحال بود. گاهی گمان نمیکنی ولی خوب می‌شود ؛ در آخر تو عاشقِ همون آدمی میشی که باعث میشه دنیارو متفاوت ببینی. یک شب خواب دید خدا براش، نامه فرستاده. نامه رو که باز کرد نوشته بود * بسم الله الرحمن الرحيم * وقتی بیدار شد حس خیلی خوبی داشت. اردیبهشت که تموم شد یک سر به خانواده ش زد. بعد که خانواده شوهرش دیدنش برای اینکار سرزنشش کردن. اون هم غر زد: - اسیر که نیستم. زندگی دارم. خانواده دارم. - به عبدالله گفتم دختر خاله ش رو بگیره اینطور نشه. آنا کلافه بیرون اومد و دوباره هیچ‌کدوم ار دو زن از حرف‌هایی که بینشون رد و بدل شد به عبدالله نگفتن و شاید برای همین رابطه‌شون ادامه داشت. آنا هرچند مغرور و لوس بود اما روحیات مذهبی داشت و مخصوصا عشق شدیدی به امام حسین داشت و محرم‌ها شبی چندتا روضه می‌رفت و در همون حال که توی تاریکی روضه ایستاده سینه میزد و قطرات اشک از چشم‌های پایین می‌اومد توی دلش می‌گفت: حسین جان.. یک روز می‌رسد که بپیچد درون شهر دیوانه‌ی غمت،وسط روضه درگذشت اون روزها عبدالله هم خیلی سرش شلوغ بود. بازاری‌ها مدام روضه می‌دادن و اون می‌رفت. برعکس تصورش پیش نماز مسجد محل که عبدالله شب‌ها پشت سرش نماز می‌خوند با این روضه‌ها مخالف بود و وقتی که از عبدالله پرسید چرا روضه‌های شبونه مسجد رو نمیاد و عبدالله توضیح داد بهش گفت: - شرکت در این مراسمات درسته که ممکن نشانه ادب باشه اما اگه زیاد شرکت کنید وظیفه شما به حساب میاد در حالی که وظیفه شما حکومت کشور و بهتر دورهمی و مراسماتتون با افراد فریخته باشه. پس پدر پیر شما، شما رو نصیحت می کنه که از اینطور مراسم ها که برای ریا و خودنمایی هست دوری کنید و شخصیت خودتون رو آلوده به چنین جوهایی نکنید و برای سرگرمی و بهتر شدن وضع روحی از مراسمات فرهنگی تری استفاده کنید. اما چیزی معلوم شد که اهل محل زودتر از آنا فهمیدن. معلوم شد که عبدالله شب‌هایی که دیر میاد کجا هست. یکی از حسودها که عبدالله رو توی کاباره دیده بود توی محل جا انداخت. کسی محلش نمی داد و همه باهاش سرد بودن و پشت سر به پادشاه می گفتن: - اون مرد خراب رو از محل بیرون کنید. مردم ذوق و علاقه برای دیدنش نداشتن و هرجا اون می اومد سکوت بود.
  9. با رفتنش به خوابگاه فهمیدم کلاس بعدی رو نداره و یکم دپرس شدم. باید برنامه کلاسیش رو در بیارم. به دانشکده برگشتم تا برای کلاس بعدی آماده بشم. توی حیاط دانشکده چشم چرخوندم تا بچه‌های اکیپ رو پیدا کنم. حیاط دانشکده تقریبا حد فاصله دانشکده تا خوابگاه دخترونه بود. اکیپ ما شامل من و پانیز و دو سه تا دختر پسر دیگه بود. اسم من پیمانه، با خواهر دو قلوم پانیز رشته داروسازی دانشگاه همدان، همون شهری که زندگی می کنیم می‌خونیم. الان ترم پنج هستم و تقریبا اول ترمیم. حواسم رو دادم به شیطنت کردن. محکم زدم به شونه داروین دنبالم کرد. سمت استاد دویدم و دستم رو روی سینه ش گذاشتم. _ سک سک! ایستاد و با حرص نگاهم کرد. _ ا استاد شمایید فکر کردم دیواره. با خنده سری تکون داد. _ از دست تو بچه! با خنده گفتم: _ استاد چاکریم! روی شونه‌م زد. _ این دختره تازه وارده به اخلاق تو آشنا نیست انقدر اذیتش نکن. دست‌هام رو بهم مالوندم. _ اوخ اوخ راست می گین استاد من چرا اینجام باید برم اینا رو اذیت کنم. _ هیییی از دست تو بابات چی می کشه استاد قرائی یکی از دوست های قدیمی بابام بود. _ جان من بهش نگین استاد! _ نه بابا پسرجون برو به شیطنتت برس. دستم رو گذاشتم اونور گونش و محکم بوسیدمش. _ چاکرت هستیم ما که! بعد سمت بچه‌ها رفتم.
  10. بسم الله الرحمن الرحیم #پارت_اول _ آقای نمازی! دستم روو بالا بالا و تکون دادم. _ حاضر استاد. بدون توجه به مسخره بازی های من گفت: _ خوب مثل اینکه چند دانشجوی نو ورود داریم. آقای پیام چشمه، خانم یلدا شاهانی، خانم ملکا نمازی... سمت دختری که معرفی کرد برگشتم. یک دختر با صورت گرد و بامزه سفید و لپ‌های بیرون زده که روش سرخی کوچیکی داشت و چشم های ریز سبز، در حالی که مانتو نقره ای پوشیده بود و موهای رنگ کرده طلایی ش از دو طرف شال سفیدش بیرون زده بود. همه داشتند نگاهش می‌کردند استاد نگاهی به ما دوتا انداخت. _ آشنای هستید؟ قبل از اینکه دختره چیزی بگه من گفتم: _ خواهرم! چشم‌های دختره گرد شد. استاد نگاهی به پانی خواهرم که کنار من نشسته بود انداخت. انقدر اون هم جا خورده بود که استاد شک کرد و پرسید: _ جدا؟ _ نه نه دختر عمومه. خنده ش گرفت. _ آخر سر کدوم؟ دوباره به دختره نگاه کردم. _ حالا که دقت میکنم همسر آینده‌م. همه کلاس زیر خنده زدن. دختر ایشی گفت و بعد از چپ چپ نگاه کردن به من روش رو گرفت. پانیز به بازوم زد. _ دیونه! خنده ای تحویلش دادم. خودش هم خندش گرفت.
  11. ولی انقدر که
    تویِ فضایِ مجازی
    منتظرِ امام زمان داریم؛
    تویِ فضایِ واقعی نداریم
    چرا تباها؟!

  12. خلاصه: پدرام پسر شیطون و حاضر جوابی هست که توی دانشگاه همراه با خواهر دو قلوش پانیز درس می خونه و متوجه میشه که یکی از شاگردهای جدید فامیلی شبیه به فامیل خودش داره. اون اول این مسئله رو به فال شوخی می گیره اما نمی دونه که اون دختر اصلا اهل شوخی نیست. کم کم اون دختر از یک همکلاسی براش بالاتر میره مقدمه نفر بعدی
  13. خودمم اسمش رو انتخاب می کنم ** در پناه باران ** یکی ژانر انتخاب کنه
  14. آتناملازاده

    رمان همه بچه های انجمن

    بسم الله الرحمن الرحیم این رمان رو همه باهم می خوایم بنویسیم به این شکل که مثلا یکی اسمش رو میگه یکی ژانر یکی خلاصه یکی مقدمه بعد هرکی چند خط یا پارت می نویسه و نفر بعدی ادامه میده ببینیم چی در میاد نفر اول اسم انتحاب کنه هرچی دوست داره
  15. شعرت خیلی قشنگ بود

    1. mAHAK N

      mAHAK N

      ممنون از اظهار لطفت

×
×
  • اضافه کردن...