-
تعداد ارسال ها
767 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
10
تمامی مطالب نوشته شده توسط ملیکا ملازاده
-
رمان ملکه اسواتنی | آتناملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت هشتاد و شیش - عزیزم، دیگه دوریت رو تاقت نمیآوردم. و ازم جدا شد و با محبت انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده نگاهم کرد. لبخند زوری زدم. - من هم دلم براتون تنگ شده بود عالیجناب! و کرنش کردم. سردی رفتارم رو متوجه شد و یکم خودش رو جمع کرد و اینبار سمت زانیا رفت. کمی خوش و بشش با پسرش رو تحمل کردم بعد گفتم: - اگه سرورم اجازه بدن من به دیدن دخترم برم و بعد اگه امکانش باشه میخوام چیزی رو به شما نشون بدم. نگاهم کرد و خوشحال از طولانی حرف زدنم گفت: - البته، راحت باشید! من به اتاقم رفتم. همه دوستهام توی اتاق منتظرم بودن. به سمت خیز برداشتن و بغل کردیم هم رو. دیبا گفت: - دیونه معلوم هست کجا رفتی؟ میدونی چقدر نگرانت شدیم؟ سوگل گفت: - حداقل میگفتی باهم بریم. زمرد گفت: - خیلی بیخبر رفتی همه نگران شدن. واقعا چیزی نشده بود؟ با این حرفش بقیه سکوت کردن و من رو نگاه کردن. لبخندی زدم که سعی کردم واقعی باشه. - معلوم که چیزی نشده. ببخشید به شما نگفتم نیاز بود اطرافیان من اینجا باشن که کسی نتونه قدرتم رو بدست بیاره. بعد برای اینکه وقت نکنند اعتراضی به حرف چرت و پرتم بکنند سریع گفتم: - میشه بچهم رو برام بیارید؟ یک ماه ندیدمش دلم براش لکزده! شب سواد به اتاق اومد. بلند شدم و بهم نگاه کردیم و با خودم فکر کردم چقدر نگاههامون سرد و غریبه هست. جلو اومد و پیشونیم رو بوسید و کنار هم نشستیم. یکم در سکوت بودیم بعد گفت: - چی رو میخواستی بهم بگی؟ صدا زدم: - جاسمین! جاسمین در حالی که سرفان شیک حنایی رنگی تنش کرده بودن و موهاش رو بافته بودن بیرون اومد. - بله مامان! یاد گرفته بود به من مامان بگه. سواد ابروهاش بالا پرید. - مامان؟ ماجرا رو تعریف کردم و گفتم: - اشکالی نداره اون رو به عنوان شاهدخت بپذیریم؟ - منظورتون اینه امتیازات شاهدخت هم بگیره؟ سر تکون دادم. - اون بچه ما میشه. - خوب... اون نژاد خوبی نداره. - چه اشکالی داره؟ چند ثانیه نگاهش کرد و بعد نفس عمیقی کشید. - باشه من ترتیبش رو میدم. لبخند زدم. - ممنون از شما! اون هم لبخند زد و به سمتم خم شد و با نگاه مهربونتری گفت: - دلم برات تنگ شده بود! ** شیش ماه بعد ** زانیا شیش سال و نیم جاستین چهار سال دزیره ده ماه دزیره رو که تازه داشت چهار دست و پا میرفت و گرفتم و بوسیدمش. تـو را چـه بنامم جز نَفَسکـه بـود و نبـود تـــو بود و نبود من است حال بد من حتی برای دوربینها هم مشخص بود. برام از ایران روانپزشک فرستادن اما من قبولش نکردم. نمیخواستم رازهای زندگیم لو بره. دلخوشیم این بود که خوانندههای محلی رو پیدا کنم و توی کاخ شبها کنسرت بذارم. سواد رو یکبار توی دورهمی دعوت کردم اما این بهانهای شد که بگه: - همسر اولم خیلی آهنگ دوست داره. اون رو هم هربار کنسرت میزنی دعوت کن. این باعث شد که دیگه دلم نخواد کنسرت برگذار کنم. -
رمان آغوش | آتنا(ملیکا) ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
الان هم اولین فکرم این بود که این ماجرا رو گردن بگیرم و بذارم تا پوریا از ایران خارج بشه اما بعد با خودم فکر کردم: تا کی قرار از خیانت دیگران در مقابل خودم کوتاه بیام و دوباره خودم رو قربانی کنم. چیزی توی ذهنم گفت: اما اون داداشت هست. * پس خودم چی؟ چرا همه داداشهام راحت از من میگذرن اما من نباید راحت ازشون بگذرم؟ ذهنم خواست تا حد امکان جلوی رد شدنم از کارهای قبلی رو بگیره پس گفت: * حداقل بهش فرصت بده از کشور خارج بشه. * اما اینطور کی حرف من رو باور میکنه؟ * واقعا میخوای اینکار رو بکنی؟ مشتهام رو روی دیوار گذاشتم و به فکر رفتم. نه، نه، نه! من نمیتونستم! من نمیتونستم! همونجا نشستم. گردن میگرفتم. حداقل تا زمانی که مطمئن بشم پوریا از کشور خارج شده. داد کشیدم: - خدا لعنتت کنه! دنیل که حالم رو دیده بود حسابی هل کرده بود. - داداش چی شده؟! سرم رو توی دستم گرفتم. - هیچی... هیچی نگو دنیل! *** در رو باز کردن. نور توی صورتم زد. بعد از یک روز نور میدیدم. - رزمآور شباهنگ همراه ما بیان. دنیل بلند شد و نگران من رو نگاه کرد. گفتم: - نگران نباش! و بیرون رفتم. با آبان به سمت دفتر سرهنگ رفتم. امیدوار بودم فقط سرهنگ داخل باشه. وارد که شدم چشمم به الینا افتاد که کنار سرهنگ ایستاده بود و با نگرانی من رو نگاه میکرد. سرهنگ گفت: - رزمآور شباهنگ، خانم ملوانی ادعایی دارن که میخوام نظر شما رو هم دربارهش بدونم. متعجب بودم که الینا چه نظری میتونه داشته باشه. خود سرهنگ گفت: - ایشون ادعا دارن که شما نه... برادرتون پرهام شباهنگ جاسوس آرمین بوده. این دختر خیلی زرنگ هست! و خیلی وفادار! آب دهنم رو قورت دادم. - نه... سرم رو پایین انداختم و گردن گرفتم. - کار من بود! پلکهام رو روی هم فشار دادم. - من اینکار رو کردم. هر دو بهتزده نگاهم کردن. بهتزده و ناامید! ** الینا ** توی خونه نشسته بودم و پاهام رو تکون میدادم. نیوشا برام شربت آورد. برداشتم. - دستت درد نکنه! باربد کی میاد؟ - الان دیگه میاد. با گفتن این حرف بالاخره در باز شد. - سلام سلام خانم! من بلند شدم و نیوشا به سمتش رفت. باربد متوجه من شد. - به الینا خانم، سلام! خوب هستید؟ جواب سلامش رو دادم. نگاهی به قیافه رنگ پریدم کرد و گفت: - خوبی؟ چیزی شده؟ سر تکون دادم. - آره، چیزی شده! نیوشا به باربد گفت: - من هم چندبار ازش پرسیدم اما جوابی نداد. به نیوشا نگاه کردم. - میشه فقط با باربد حرف بزنم؟ درحالی که تعجب کرده بود و نگران هم شده بود گفت: - باشه. و سینی رو روی اپن گذاشت و به اتاق رفت. باربد چند قدم جلو اومد و دوباره پرسید: - چی شده؟ -
داستان همه بچه های انجمن ۲
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : چالش نودهشتیا
با تعجب نگاهش کردم. - چی؟ - آره، از دیروز حرف تو رو توی خانواده داره. - چطور ممکنه؟ اون می دونه من کی هستم و چه زندگی دارم. با خونسردی گفت: - خوب... صدف توی انتخاب همسر زیاد با سلیقه نیست. ازدواج اولش هم همینطور شد. با تعجب نگاهش کردم. الان من رو کوبوند؟! نباید می گفت نه بابا تو خوب هستی بجاش... بجاش... نمی دونم لابد یک چیزی دارم دیگه. برگشت و نگاهم کرد. نگاه بهت زده م رو که دید یکم با لب هاش ور رفت تا نخنده. بعد یکدفعه هر دو باهم زیر خنده زدیم.- 155 پاسخ
-
- 1
-
-
داستان همه بچه های انجمن ۲
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : چالش نودهشتیا
وارد که شدم همه در حال ماچ و روبوسی با الماس بودن. دریا من رو که دید مثل هربار جلوی الماس تحویلم گرفت. همینطور که جوابش رو میدادم از بالای شونه ش به صدف نگاه میکردم. که با چشمهای براق نگاهم می کرد. نگاهم رو که دید سر تکون داد. من هم جوابش رو با سر تکون دادن دادم و بهش لبخند زدم. این حس رو دوست داشتم. اگه اون زن احمقم خونه مامان و خونه خانواده خودش رو بالا نمی کشید و با پولش قاچاقی مهاجرت نمیکرد من هیچوقت به کسی جز اون فکر نمیکردم و همه دنیام بود. همه نشستیم و الماس داشت از مهمونی دیروز تشکر می کرد و صدف هم زیر چشمی به من نگاه می کرد و یاسر در حالی که پاش رو عصبی تکون می داد به صدف چشم غره می رفت. بلند شدم و به آشپزخونه رفتم تا آب بخورم. کدبانوشون اونجا بود. داشت ظرفها رو آماده می کرد. سلام کردم. جوابم رو داد و گفت: - خوب صدف رو عاشق خودتون کردید ها!- 155 پاسخ
-
- 1
-
-
داستان همه بچه های انجمن ۲
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : چالش نودهشتیا
به در خونه که رسیدیم ماشین رو توی پارکینگ پارک کرد و به سمت آسانسور رفتیم و سوار شدیم. یکم معذب بودم با یک خانم توی آسانسور بودم. توی طبقه که نگه داشت پیاده شدیم و زنگ زدم. یاسر در رو باز کرد و با دیدن الماس هل شد. - ا الماس توهم هستی! - واه، مگه چیه؟ - هیچی هیچی خوش آمدی! و دستش رو به سمتش دراز کرد. الماس سرد دست داد و گفت: - نیاز به خوش آمد گویی تو برای اومدن به خونه م ندارم. و از کنارش گذشت. یاسر که حسابی کنف شده بود لبهاش رو روی هم فشار داد و بیتوجه به من داخل خونه رفت. بیشعور! من بی توجه به اون سرحال داخل رفتم. اون روز حال خوبی داشتم. بعضــی روزها قـــرار نیسـت دنیــا عــوض شــود؛ ڪافــی ســت نــگاه مـا بہ دنیــا ڪمی مــهربانتــر شـود.- 155 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان آغوش | آتنا(ملیکا) ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
چه شد که بار دگر یاد آشنا کردی چه شد که شیوه ی بیگانگی رها کردی به قهر رفتنو جور و جفا شعار تو بود چه شد که بر سر مهر آمدی وفا کردی منم که جور و جفا دیدمو وفا کردم تویی که مهر و وفا دیدیو جفا کردی بیا که چشم تو تا شرمو ناز دارد کس نپرسد از تو که این ماجرا چرا کردی بیا که چشم تو تا شرمو ناز دارد کس نپرسد از تو که این ماجرا چرا کردی بیا که با همه نامهربانیت ای ماه خوش آمدی و گل آوردی و صفا کردی اگر چه کار جهان بر مراد ما نشود بیا که کار جهان بر مراد ما کردی بیا که چشم تو تا شرمو ناز دارد کس نپرسد از تو که این ماجرا چرا کردی بیا که چشم تو تا شرمو ناز دارد کس نپرسد از تو که این ماجرا چرا کردی بیا که چشم تو تا شرمو ناز دارد کس نپرسد از تو که این ماجرا چرا کردی بیا که چشم تو تا شرمو ناز دارد کس نپرسد از تو که این ماجرا چرا کردی به بازداشتگاه مخصوص همکارها بردنم. نگران یک کنار نشستم و به فکر فرو رفتم. کار کی بود! دنیل؟ یعنی بدون خبر من با آرمین این همکاری رو انجام داده؟ نه فکر نکنم؛ اون جرات همچین کاری رو نداره. پس کار کی میتونه باشه؟ شاید آرمین نفوذیهای دیگهای داخل این مجموعه داره و من رو قربانی قرار داده. لعنت بهش! میخواد از شر من خلاص بشه. اگه من اعدام بشم چه بلایی سر برادرهام میاد! یک ساعتی کلافه داشتم فکر میکردم که در باز شد و یک نفر رو به داخل فرستادن. نگاه کردم. توی تاریکی اول خوب تشخیص ندادم بعد از جا پریدم. - دنیل! اون هم که انگار به همین مشکل خورده بود متوجه من شد و سریع جلو اومد. ترسیده بود. - دانیال! بازوش رو گرفتم و نگران نگاهش کردم. - تو رو هم گرفتن؟! چه سوال مسخرهای بود! گرفته بودنش و برای اینکه آینه دق من بشه توی همین بازداشتگاه آوردن. - اینجا چه خبرِ؟! ما رو برای چی گرفتن؟! آوردمش کنار دیوار نشوندمش و خودم هم کنارش نشستم و آروم طوری که اگه شنود بود متوجه نشه پرسیدم: - تو با آرمین برای ماجرای سال هشتاد و هشت همکاری میکردی؟ - نه بخدا! من هرکاری که انجام میدادم زیر دید خودت بود. جز چیزهایی که میگفتی انجام نمیدادم. - پس کار کیه! و کلافه دستی توی موهام کشیدم و گفتم: - از بابک و پرهام چه خبر؟ - بابک رو هم آوردن. وحشتزده نگاهش کردم سریع گفت: - اما گفتن فقط یک بازجویی ساده ازش میگیرن. پرهام هم از صبح خونه نبود ولی دنبال اون هم بودن. مکث کردم. چیز تلخی یکلحظه توی ذهنم اومد. پوریا! نه، نه اون اینکار رو نکرده. امکان نداره! من دارم ذهنم رو گیج میکنم. ولی... واقعا کی میتونه همچین کاری کرده باشه؟ همه افراد زیر دست من زیر نظر کاملم بودن. انقدر هم جاسوس داشتم که کسی رو نتونه وارد کار من کنه. فقط یک نفر بود که من اصلا بهش شک نکردم و تا هرجا که میخواست میتونست نفوذ کنه چون من هیچی رو ازش پنهان نمیکردم. لعنت به من! لعنت به پرهام! لعنت به این دنیا! لعنت به سرنوشت! یعنی دوباره از داداشم رودست خوردم! دوباره خیانت دیدم! اینهمه درد از کجا! قرار صبر ایوب باشم! سرم رو به دیوار تکیه دادم. باربد، الینا، پوریا و بابک! آره حتی بابک. برای اولین بار با خودم فکر کردم شاید اشتباه از من هست. شاید اشتباه از من هست که همیشه سعی دارم از دیگران مواظبت کنم. -
داستان همه بچه های انجمن ۲
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : چالش نودهشتیا
- ماشین دارید؟ - اسنپ میگیرم. - باشه خوب میرسونمتون. چه خوب! این جز نقشه نبود اما برامون خوب بود. - نه بابا نیازی نیست زحمت بکشید. - زحمتی نیست! یک سر هم به مامان میزنم و برای مهمونی دیروز ازشون تشکر میکنم. - اگه اینطور هست باشه. صندلی کنار راننده نشستم. تا اونجا سعی داشت هر چرت و پرتی رو بگه و بخنده. من هم سعی می کردم همراهیش کنم اما توی ذهنم میگفتم: این چقدر شر میگه.- 155 پاسخ
-
- 1
-
-
حرمان یعنی چی
-
داستان همه بچه های انجمن ۲
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : چالش نودهشتیا
جواب سلامش رو دادم و سویچ رو به سمتش گرفتم. - برای شما! گرفت و در حالی که مستقیم توی چشمهام زل زده بود با همون لبخند گفت: - ممنون! و درحالی که طره ای از موهاش رو از جلوی چشمش کنار میزد گفت: - شمارتون همین بود دیگه؟ طبیعتا میدونست که همون شمارهای که بهش زنگ زدم شمارهم هست اما این سوال رو پرسید که بگه یعنی قرار باهات در ارتباط باشم. نیشخندی زدم و بدون جواب دادن گفتم: - خداحافظ! و به سمتی شروع به حرکت کردم. گفت: - کجا؟ - خونه مادرتون میرم.- 155 پاسخ
-
- 2
-
-
داستان همه بچه های انجمن ۲
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : چالش نودهشتیا
- سلام! یکم مکث کرد و به طوری که انگار براش آشنا میام گفت: - سلام، شما؟ - سیاوشم. یکم لحنش بهتر شد: - ا سلام سیاوش خان خوب هستید؟ هه، از وقتی شنید خارج می تونم ببرمش خوش صحبت شده! - ممنون خانم! شما خوب هستید؟ من پایینم، ماشینتون رو آوردم. - ا، دستتون درد نکنه! باشه، الان میام. - باشه، منتظرتونم. یکم بعد پایین اومد. یک تیشرت و شلوار تنش بود و شال رو ساده روی سرش انداخته بود. ماشین رو خاموش کردم و پیاده شدم. به سمتم اومد و نرسیده سرخوش گفت: - سلام!- 155 پاسخ
-
- 2
-
-
داستان همه بچه های انجمن ۲
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : چالش نودهشتیا
اخم هام درهم رفت. یقه لباسش رو گرفتم و جلو کشیدمش. - زیادی داری گوه خوری می کنی ها! کارم به جایی رسیده تو بچه قرتی برای من اولا دومم می کنی! دندون هات رو توی دهنت خورد می کنم. مشتم رو بالا بردم. گفت: - سیاوش به خدا دستت به من بخوره قید همه چیز رو میزنم میرم ازت شکایت می کنم. یقه ش رو به عقب هل دادم. - نکبت ترسو! یقه لباسش رو درست کرد و چشم غره ای به من رفت و سمت ماشین خودش رفت و غیب شد. من هم سوار ماشین این دختره شدم. ای بابا چقدر صندلی جلو هست. صندلی رو عقب کشیدم و حرکت کردم. به جلوی خونه ش که رسیدم با گوشی و شماره ای که یاسر بهم داده بود بهش زنگ زدم. شماره من رو نداشت. - بله، بفرمایید!- 155 پاسخ
-
- 2
-
-
رمان آغوش | آتنا(ملیکا) ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
۱۷۶ نگاهم کرد و پوزخند زد. یکی از سرهنگها گفت: - رزمآور، به خودت بیا. حواسم جمع شد و احترام گذاشتم. سرهنگ گفت: - بشین رزمآور. همینطور که نگاهم به نگین بود جلو رفتم و مقابلش نشستم. نگاهش رو از من گرفت اما هنوز پوزخند روی لبش بود. این اینجا چی میخواست! هرچی میخواست چیز خوبی نبود. چه سکوت بدی دفتر رو گرفته بود. یکی از سرهنگها به حرف اومد: - جناب دانیال شباهنگ، ایشون رو میشناسید؟ - بله... دختر داییم هست. - فقط دختر داییتون؟ لحن سرزنشآمیزش باعث شد برای اینکه بهم تهمت پنهانکاری نزنند بگم: - همسر قبلی آرمین بوده. - ایشون مدت کوتاهی هست که با ما همکاری میکنند و تونستن اطلاعات دست اولی بهمون تحویل بدن. نگاه سردی به نگین انداختم. پس آدم شده بود. - چه اطلاعاتی؟ - طبق اطلاعات ایشون آرمین توی ماجراهای سال پیش کمک مالی و واسطهگری قویی برای فتنه بوده. با همون سردی و خونسردی گفتم: - خوب این رو که خودمون هم میدونستیم. - بله، ما حدس میزدیم اما الان مدارک معتبری توی دستمون هست. و مدارک درباره یک مسئله دیگه. - چه مسئلهای؟ اینبار سرهنگ بود که نگاهم کرد. نگاه اون هم سرد بود اما پشت سردی نگاهش تردید و دلخوری میدیدم. - جاسوسی نیروی نظامی.... به عهده آرمین بود. مکث کردم. اول خوب متوجه نشدم و بعد وا رفتم. - نه... بهتزده گفتم: - کار من نبود! همه فقط نگاهم میکردن. حتی نگین هم رنگش پریده بود. التماسآمیز گفتم: - بخدا کار من نبود! کی دیده بود من برای چیزی التماس کنم. اینجا هم نگران خودم نبودم. اون نگاه ناامید سرهنگ داشت دیونهم میکرد. نگین که انگار تازه فهمیده بود با این اطلاعات من رو توی دردسر انداخته ترسیده گفت: - نه کار دانیال نیست! به اون نگاه کردن. - شما دلیلی داری؟ گیج شد. - نه... اما میدونم دانیال همچین کاری نمیکنه. روشون رو گرفتن. حالا همه نگاهها به من بود. - خوب جناب شباهنگ شما توجیحی در اینباره دارید؟ سرم رو به دو طرف تکون دادم و گفتم: - نه... و زمزمه کردم: - اما کار من نیست. - یا کار شماست یا برادرتون دنیل. رنگم پرید. نگین هم بهتزده بود. یعنی ممکن بود کار دنیل باشه! - خوب، احساس میکنید کار برادرتون هست؟ سرم رو به دو طرف تکون دادم. - نه. - پس کار خودتون هست؟ سکوت کردم. اگه انکار میکردم نگاهها بیشتر روی دنیل میرفت. اما الان هم رفته بود. دوباره آبان رو صدا زد و گفت: - رزمآور رو به بازداشتگاه ببرید. آبان نگاهم کرد. خودم آخرین نگاه سرزنشآمیز رو به نگین که حسابی ترسیده بود انداختم و جلوتر از آبان راه افتادم. بیرون که رسیدم چشمم به الینا خورد که داشت نگاهم میکرد. رنگ از چهرهش پریده بود و توی چشمهاش نگرانی و دلسوزی برق میزد. از کنارش گذاشتم و به سمت بازداشتگاه رفتم. -
داستان همه بچه های انجمن ۲
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : چالش نودهشتیا
با پوزخند درحالی که صورتش سرخ از خشم شده بود گفت: - من حداقل سواد دارم، تو چی داری! - انقدر دارم که دختر پولدار جوون عاشق من شده اما تو یک پیرزن قبولت کرده. داد کشید: - ببند بابا! - خفه شو اوسکل! و جفتمون با خشم رومون رو گرفتیم. به ویلا که رسیدیم ماشین رو به من سپرد و گفت: - وای بحالت اگه بالا بکشیش. - خفه شو حیوون! فکر کردی من مثل تو هستم.- 155 پاسخ
-
- 2
-
-
داستان همه بچه های انجمن ۲
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : چالش نودهشتیا
- بابا من تازه دو جلسه این دختر رو دیدم. به اعتراض گفت: - چطور توی دو جلسه مخ صدف رو تونستی بزنی، مخ اون دختره رو نتونستی بزنی! نگاهش کردم. - مخ صدف رو تونستم بزنم؟ انگار متوجه برق چشم هام شد. که اعتراض آمیز گفت: - خودت رو جمع کن. روی صدف برنامه ریزی نکن. آخه تو توانایی تشکیل زندگی داری؟ پوزخند زدم و گفتم: - شاید اومدم مثل تو آویزون یک زن شدم.- 155 پاسخ
-
- 2
-
-
روزی در حسینیه جماران منبر رفتم و خاطراتی از زندگی مقام معظم رهبری بیان کردم. بعد از سخنرانی، شخصی که خود را پزشک معرفی می کرد به من مراجعه کرد و گفت: اجازه بدهید من هم یک خاطره برای شما بگویم: روزی در مطب بیمارستان نشسته بودم، بیماران را ویزیت می کردم که خانم بسیار محجبه ای به همراه فرزندش به عنون بیمار به من مراجعه کردند. پس از معاینه، قیافه فرزند مرا به فکر فرو برد، چون به مقام معظم رهبری شباهت فراوانی داشت. از مادر آن نوجوان سؤال کردم که آیا شما با آیت الله خامنه ای نسبتی دارید؟ گفت: بله، من همسر ایشان هستم. تعجب وجودم را فرا گرفت، به خانم مقام معظم رهبری عرض کردم: مگر شما پزشک خصوصی ندارید؟ ایشان گفتند: «خیر، آقا چنین کاری را اجازه نمی دهند و می گویند شما باید مانند سایر مردم، به بیمارستان مراجعه کنید.» زمانی که رفتند، من دیگر نتوانستم به کارم ادامه بدهم. سرم را روی میز گذاشتم و بسیار گریه کردم. من این خاطره را از زبان آن پزشک شنیدم. تمام مشخصات وی را به یاد دارم، اما با این حال از عالم بزرگواری هم پرسیدم، ایشان نیز موضوع را تایید فرمودند. حجه الاسلام والمسلمین آقای احدی (یکی از اساتید حوزه علمیه قم) ❤
- 20 پاسخ
-
- 2
-
-
داستان همه بچه های انجمن ۲
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : چالش نودهشتیا
اون شب تا صبح از شدت فکر نتونستم بخوابم. فردا سراغ یاسر رفتم. قرار بود من ماشین اون دختره رو براش ببرم. دوست داشتم توی خونه باشه شاید بتونم صدف رو هم ببینیم اما زنگ خونه رو که زدم پایین اومد. توی ماشین چیزهایی که بین من و الماس گذشت رو تعریف کردم. به ویلا رسیدیم و ماشین الماس رو بهم نشون داد. سوتی کشیدم. - این چی هست؟ - النترا. - عجب چیزیه! این دختر منبع درآمدش کجاست؟ پوزخند زد و گفت: - شرکت باباش.- 155 پاسخ
-
- 2
-
-
داستان همه بچه های انجمن ۲
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : چالش نودهشتیا
در رو باز کردم و وارد خونه شدم. میدونستم فرهاد میترسه تنها بخوابه. وارد هال که شدم دیدم از آشپزخونه بیرون اومد و به سمتم دوید. - بابا! بعد با هیجان سلام کرد. درحالی که ته دلم یکم خوشحال شده بودم که سرحاله با سردی جواب سلامش رو دادم و پرسیدم: - چه خبره؟ - عمو کلی غذا مختلف و خیلی خوشمزه آورده. بیا ببین. به سمت آشپزخونه رفتم و چند ثانیه متفکرانه به غذاهایی که امشب حسابی ازشون خورده بودم نگاه کردم. فرهاد با هیجان گفت: - میبینی چقدر مشتی هستند! بخوریم؟ - هوم، من سیرم، تو بخور.- 155 پاسخ
-
- 3
-
-
عاشق شو
- 13 پاسخ
-
- 1
-
-
- سرگرمی
- انجمن نودهشتیا
-
(و 4 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان آغوش | آتنا(ملیکا) ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
۱۷۵ یکلحظه چشمهام رو روی هم فشار دادم. لعنت بهت الینا! لعنت بهت! روبهروی ویلا نگه داشتم. *** از مهمونی برگشتیم. مهران مدهوش بود و تلوتلو میخورد. اولین بار بود که نوشیدنی میخورد. داشت به سمت در حیاط میرفت که صداش زدم: - مهران! ایستاد و گیج نگاهم کرد. چشمهاش بزور باز میموند. - هوم! دنیل هم ایستاد و نگاهم کرد. با چشم به دنیل اشاره کردم داخل برو. اون که رفت و مطمئن شدم در بستهست، و البته اطلاع داشتم که امشب بابک خونه مادربزرگ هست به سمت مهران رفتم. همینطور گیج نگاهم میکرد که به داخل استخر پرتش کردم. فریادی کشید: - هه! شروع به دست و پا زدن کرد. نمیدونستم شنا بلد هست یا نه اما بالاخره با اینحال و شوکه شدن بعید بود که بتونه شنا کنه. به داخل آب پریدم و زیر پاش رفتم و به داخل کشیدمش. خیلی زود سرش به زیر آب رسید و دیگه فقط میتونست دست و پا بزنه و صدایی ازش در نمیاومد. سفت نگهش داشتم و گذاشتم هرچقدر میخواد دست و پا بزنه. من توی نگه داشتن نفسم اوستا بودم. یکم که گذشت دیدم دست و پا نمیزنه. بجای پاهاش کمرش رو گرفتم و به سمت کناره استخر بردم و خارجش کردم. خوبه کسی با این سر و صداها بیرون نیومده بود. *** پرهام به اتاقم اومد و توی درگاه ایستاد. یک دستش رو به درگاه تکیه داد و گفت: - پسرِ بهوش اومد. - باشه، اومدم. اون رفت و من هم بلند شدم و به اتاق دنیل که مهران رو اونجا خوابونده بودن رفتم. با چشم به دنیل که روی صندلی کنار تخت نشسته بود اشاره کردم که بیرون بره. اتاق دنیل کاغذ دیواریهای سورمهای داشت با فرش فانتزی دودی، سرویس چوب مشکی و رو تختیِ نقرهای. فرش وسط اتاق کوچیکش بود و تخت روبهروی در و کمد بزرگ اتاقش کنار در و میز کار کنار کمد. دنیل با اتاقهای کوچیک بیشتر حال میکرد. کنار تخت نشستم. یکم سکوت کردم بعد گفتم: - میدونم بیداری. واکنشی نشون نداد. - اینکار رو کردم که بفهمی که من میتونم به اوج رفاه و لذت برسونمت، هم میتونم از زندگی ساقطتت کنم بدون اینکه کسی بفهمه کار من بوده. حالا تصمیم با تو هست. قرار هست به من خدمت کنی یا اونهایی که براشون گزارش میبری؟ کمی طول کشید. بعد چشمهاش رو باز کرد و لبخند زد. *** وارد اداره که شدم احساس کردم نگاهها بهم خیلی یکجوری هست. از بینشون رد شدم و به سمت دفترم رفتم. پشت میزم که قرار گرفتم دیدم کامپیوترم روشن هست. بدتر از اون عکسی بود که روی صفحه کامپیوترم قرار داشت. یک عکس مسخره از یک مرد که اسلحهش رو روی شقیقهش گذاشته بود و زیرش نوشته شده بود: * بنگ! و چند شکلک خنده. از جا پریدم و صدا زدم: - کسی اونجا هست؟ در باز شد و آبان داخل اومد و احترام گذاشت. نگاه اون هم مثل بقیه خیلی سرد بود. - بله قربان! - کی امروز به دفتر من اومده؟ سکوت کرد. - مگه با تو نیستیم؟ بجای اینکه جواب من رو بده گفت: - سرهنگ به من دستور دادن که وقتی شما اومدید به دفتر ایشون ببرمتون. اینبار من سکوت کردم. اینکه سرهنگ من رو به دفترش بخواد عجیب نبود اما اینکه بگه آبان من رو مثل یک مجرم به دفترش ببره عجیب بود. نگاهی به عکس روی کامپیوتر کردم و درحالی که یکم احساس اضطراب میکردم گفتم: - خیلی خوب، بریم. من جلوتر راه افتادم و اون پشت سرم اومد. وارد دفتر که شدم اون وارد نشد. متوجه شدم جز سرهنگ چند فرد دیگه هم اونجا هستن که با کمی دقت بعضیهاشون که سرهنگهای رده بالا بودن رو شناختم اما کسی رو اونجا دیدم که باعث شد خشکم بزنه. انقدر متعجب مونده بودم که یادم رفت احترام نظامی بذارم. بزور لبهای خشکم رو از هم جدا کردم و زمزمه کردم: - نگین! -
داستان همه بچه های انجمن ۲
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : چالش نودهشتیا
- داداش بزنم برات؟ - نه داداش من فقط اومدم کنارتون بشینم هم صحبت بشیم. - داداش اومدی بوی خوشی اومد. نماز شب خوندی؟ همه خندیدن. یک ساعتی پیش اون ها نشستم و بعد درحالی که بوی گند و گوه کشیده بودم بلند شدم و خداحفظی کردم. گفتن: - دوباره بیار. - فکر نمی کردم انقدر باحال باشی! دستی براشون تکون دادم و راه افتادم. حالا با این بو چیکار کنم؟ ای بابا! به خونه که رسیدم دیدم برق روشنه. حق نداشت بیشتر از ساعت یازده خونه مادربزرگش باشه و باید برمیگشت خونه تا من بیام. این به این خاطر بود که نمی خواستم دنبالش برم و مامان متوجه بشه چه ساعتی میام. در خونه رو باز کردم و وارد شدم و برای اولین بار فکر کردم شاید اگه این خونه رو بفروشم و با پولش خونه توی شهرستان بگیرم و بقیه رو به کاری بزنم بهتر باشه.- 155 پاسخ
-
- 3
-
-
رمان ملکه اسواتنی | آتناملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت هشتاد و پنج و به آغوشش کشیدم. از بالای شونهش به مادر و پدرش نگاه میکردم. مادرش داشت گریه میکرد و پدرش هم غمگین بود. از بچه جدا شدم و به صبیه گفتم: - توی ماشین بذارش. بچه رو بغل کرد و به سمت ماشین برد. پول رو به پدرش دادم. مادرش زیر لب گفت: - نه! مرد چپچپ نگاهش کرد. - خفهشو! من پول رو بهش دادم. میتونست با اون پول به شهر بره و چیزی برای زندگیش بگیره. برگشتم و به سمت ماشین رفتم. مادر داشت گریه میکرد، بچه هم داشت گریه میکرد. به زانیا نگاه کردم که با ناراحتی و تعجب به گریه اونها نگاه میکرد. به سمت مرد برگشتم که داشت به زن تشر میزد که ساکت باشه تا ما بچه رو برنگردونیم. وقتی دید من مقابلش ایستادم رنگش پرید. فکر کرد بچه رو میخوام پس بدم. اما من نقشه دیگهای داشتم. - همسرت رو هم میفروشی؟ برگهاش ریخت. - چ... چی؟! - همسرت رو هم میفروشی؟ دو برابر این پول میدم. همسرش هم بهتزده من رو نگاه کرد. مرد گفت: - همسرم! و به همسرش نگاه کرد. و بعد به من. - همسرم! - میفروشی یا برم؟ این رو که گفتم فهمید باید برای تصمیم عجله کنه. - میفروشم... میفروشم. زنش بهتزده نگاهش کرد و من به یکی از افرادی که همراهم بود اشاره کردم پول رو بده. - اگه لوازمی داری جمع کن و سوار شو. چند دقیقه بعد زن درحالی که محکم بچهش رو بغل کرده بود توی ماشین عقبی نشسته بود. زانیا با ذوق از داشتن خواهر جدیدش که توی سنی بود که میتونست باهاش بازی کنه به آرایشگرم میگفت. صبیه که رانندگی میکرد بعد از یک سکوت نسبتا طولانی بالاخره طاقت نیاورد و پرسید: - چرا بچهای رو به فرزندی گرفتی اما مادرش هم آوردی؟ نیشخند زدم. - هیچکی بیشتر از فردی که زندگی و عزیزانش رو نجات دادی بهت وفادار نمیمونه. - یعنی قرار نیست اون بچه رو به عنوان بچه خودت بزرگ کنی؟ با رضایت خاطر گفتم: - چرا. قرار نیست هیچکدومشون به رو بیارن که مادر و دختر هستن. - خوب... اینطور چه تاثیری برای تو داره؟ نیشخندی زدم. - این رو در طول زمان میبینید. با اینکه به جواب نرسیده بودن اما دیگه چیزی نپرسیدن. بقیه سفر به دیدن قبیله لب بشقابیها و دیدن قبیلهای که حلقه به گردنشون میاندازن گذشت. بعد تصمیم گرفتم به کاخ خودم برگردم. اگه بگم سواد رو بخشیدم که دروغ گفتم. ولی خشمم کمتر شده بود. به چیزی که فکر میکردم قدرتم بود. نمیخواستم با دور شدن من کسی به اون جایگاه نزدیک بشه. دخترها هم همین نظر رو داشتن: - اگه تو نباشی مادر شوهرت یا زنهای شوهرت قدرت رو بدست میارن. - شاید هم یک دختر جدید وارد ماجرا بشه. همه اینها باعث شد که به اسواتنی خبر بفرستم دارم برمیگردم و راه افتادم. میدونستم از برگشتم خوشحال میشه. شنیده بودم که کمکم یک حدسهایی سر اینکه من چرا نیستم شروع شده و حتی ایرانیها در اینباره نامه به دربار دادن که اگه هموطن ما قرار باشه اصلا برنگرده ماهم دیگه براتون کار نمیکنیم. برای همین وقتی من اومدم حسابی ذوق کرد و توی باغ به استقبالم اومد و من رو محکم توی آغوشش کشید. -
داستان همه بچه های انجمن ۲
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : چالش نودهشتیا
دست توی جیبش کرد و گفت: - گندت بزنند! بعد پول رو کف دستم انداخت و آماده حرکت شد اما قبلش گفت: - راستی خیلی جیگر شده بودی! و چشمک زد. برو گمشو بابایی تحویلش دادم و اون به راه خود رفت من به راه خود. یکم گشت کردم و بالاخره یک تعداد عملی پیدا کردم که دور آتیش نشسته بودن. بینشون رفتم. من رو شناختن. - به سیاوش خان! - سیاوش خان رو چه به ما! و با خنده بین خودشون جا باز کردن. من رو می شناختن. گنده لات محل بودم. هفته ای یکبار دعوا و کتک کاری راه میانداختم.- 155 پاسخ
-
- 3
-
-
سلام
یک پارت برامون توی رمان همه بچه های انجمن نمی نویسی؟
-
داستان همه بچه های انجمن ۲
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : چالش نودهشتیا
پوزخند زدم و روم رو گرفتم. اما اون هم حق داشت. به کوچه که رسیدیم گفتم: - بهتر من رو با تو نبینند که اگه شکی هم به کارهای من کردن نتونند نشونی پیدا کنند. - باشه، تو پیاده شو. قبلش لباسها رو عوض کن. پیاده شدم و پشت در ماشین لباسها رو عوض کردم. بوی خوش عطر ازم بلند بود. - ای گندت بزنند! این رو چیکار کنم؟ - برو یکجا بوی دود بگیری. نوچی کشیدم و یاد پولم افتادم. - هو! پولم رو بده.- 155 پاسخ
-
- 3
-