-
تعداد ارسال ها
1,028 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
10
تمامی مطالب نوشته شده توسط ملیکا ملازاده
-
رمان ملکه اسواتنی | ملیکاملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
۱۵۶ - من هم میخوام ببینمش. - فکر کنم خودش اینجا بیاد چون خیلی منتظر بود اما باز هم ما بهش خبر میدیم. عصر بود که صبیه داخل اومد. حالا کمی پیر و جا افتاده شده بود. لبخند زد. - برادرت داره بالا میاد. از جا پریدم. - جدا؟! هیجان و کمی ترس داشتم. یعنی من رو میبخشه؟! چند ثانیه بعد یک پسر از کنار صبیه داخل اومد. یک پسر قد متوسط با ریش و موهای سیاه و چشمهای سیاه و فک مکعبی و پوست روشن. چشمهای اون هم برق میزد اما نمیفهمیدم از خوشحالی هست یا کینه. اما باعث شد یکم از ذوقم کم بشه و خودم رو جمع کنم. - تو برو صبیه. صبیه رفت و پسر در رو بست و جلوتر اومد. نگاهش کردم. چه مرد بزرگی بود. کاش نمیروندمش تا کنار خودم قد بکشه و کمکم باشه. تفاوت سنی زیادی با پسرم زانیا نداشت. - داداش! نمیدونم چرا بغض کردم. همینطور که جلو میاومد گفت: - مادرم بزرگم بهم میگفت که شما خواهرم هستید. همینطور جلو میاومد. - من هرچیزی که به شما ربط داشت رو میدیدم. هر پست پیجتون رو ده بار، هر چیزی که توی اخباری ازتون پخش میشد هزار بار... حتی... حتی با اینکه شما باعث مرگ مادرم بودین. شوکه نگاهش کردم. گفت: - شوکه شدین نه؟ مادرم بخاطر دستور شما نمیتونست توی بیمارستان زایمان کنه، ماما آورد بالای سرش اما به خونریزی افتاد و فقط من از اون زایمان جون سالم بدر بردم. زمزمه کردم: - خدای من! من چیکار کردم؟! - تمام بچگیم منتظر این بودم که شما بیان و من رو گردن بگیرین. من رو پیش بابام ببرین و توی زندگی لاکچری خودتون شریک کنید. با خودم میگفتم وقتی بیان میبخشمتون و شما جای مادر رو برام پر میکنید. ایستاد و یکدفعه به گریه افتاد و گفت: - چرا ملکه؟! چرا نیومدین؟! چرا الان دنبالم گشتین؟! چرا حتی یکبار نخواستین ازم خبر داشته باشید؟! یک قطره اشک از چشمم پایین ریخت. - من... من... هیچی برای توجیح نداشتم. یک قدم جلو رفتم و خواستم بغلش کنم که گفت: -هرجا نوشته بود چه ملکه مهربونی که با پسر خوندهش انقدر خوب رفتار میکنه دلم آتیش میگرفت که چرا برای من اینطور نیستید. - عزیزم! - شما حتی اسمم رو نمیدونید. دیگه بغلش گرفتم اما نتونستم توی عشق آغوش برادر غرق بشم چون سوزشی رو توی پهلوم احساس کردم. سرم رو پایین آوردم و با ناباوری نگاه کردم. یک چاقو توی پهلوم بود. دستش رو دور شونهم حلقه کرد و دم گوشم گفت: - راستی دره خانم هم به شما سلام رسوند. و چاقو رو بیرون کشید و رهام کرد. من روی زمین افتادم و درحالی که روزهای خوب خودم که با سواد به پیکنیک رفته بودم از جلوی چشمم میگذشت دنیا برام تار تار شد و.... 𝐁𝐫𝐞𝐚𝐤 𝐭𝐡𝐞 𝐜𝐡𝐚𝐢𝐧𝐬 𝐨𝐟 𝐟𝐞𝐚𝐫 𝐚𝐧𝐝 𝐝𝐞𝐬𝐩𝐚𝐢𝐫, 𝐬𝐨𝐚𝐫 زنجیرهای ترس و ناامیدی را پاره کن، اوج بگیر امروز در ۱۶ شهریور ۱۴۰۵ ساعت ۳:۴۳ دقیقه بامداد رمان ملکه اسواتنی را بعد از زمان مدیدی به پایان میرسانم بگویم که قسمت های دانای رمان ملکه اسواتنی معمولا کار هوش مصنوعی است امشب در خانه پدری هستم و همه خواب هستن و فردا برای کراتینه مو میخواهم به آرایشگاه بروم طبق عادت رمان را به بزرگی تقدیم میکنم و این رمان را به حضرت عباس تقدیم می کنم یا عباس -
رمان ملکه اسواتنی | ملیکاملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
۱۵۵ - پس من باید بدون حسین برم. هر سه با تعجب نگاهم کردن. جاسمین اولین نفری بود که پرسید: - برین؟! کجا برین؟! - دوران من اینجا تموم شده. از حالا به بعد دوران ملکه جاسمین هست. جاسمین، دخترم، مردم اسواتنی مردم خوبی هستن. براشون کم نذار و ازشون نرنج. سها نگران پرسید: - به ایران برمیگردیم مامان؟ - نه دخترم، البته من قبلش باید یک سفری به ایران برم اما به یونان میرم. - چرا یونان؟! این رو زانیا پرسید. با یکم خجالت جواب دادم: - یک فرد خیلی ثروتمند توی یونان از من خواستگاری کرده. دوست دارم چند سال آخر عمرم توی رفاه و خوشبختی باشم. با اینکه ما خاندان سلطنتی هستیم اما هیچوقت از لحاظ مالی توی آرامش نبودیم. اسواتنی خزانه خالی داشت. جاسمین نذاشت کسی به موضوع ازدواج من برسه و دستم رو گرفت و گفت: - اما با کمک شما الان وضعیت صد درجه بهتر شده. زانیا هم سعی کرد به موضوع ازدواج من اشاره نکنه و گفت: - من هیچوقت کنار شما این حس رو نداشتم که مادر واقعیم نیستین. ممنون ازتون! بهش لبخند زدم. سها گفت: - میشه من نمیام؟ نگاهش کردم. ادامه داد: - دوست دارم پیش برادرم بمونم. من که دیگه نگرانیم برای آیندهش گذشته بود گفتم: - البته؛ دزیره هم میخواد بمونه. امیدوارم شما کمک خوبی برای خواهر و برادرتون باشید! جاسمین گفت: - این کاخ همیشه برای برگشت شما آماده هست. - لطف داری دخترم! بعد به زانیا نگاه کردم. - تو باید خیلی مراقب خودت باشی، دشمن زیاد داری، ما هنوز نمیدونیم کی طلسم مرگ برات نوشت. از اتاق که بیرون رفتم. زاکیا رو دیدم. لبخند زد و احترام گذاشت. گفتم: - جناب، من شاهزاده رو به شما میسپارم. - نگران نباشید بانوی من! - نگران نیستم! و لبخند زدم. اون که میدونست برنامهم چیه گفت: - به زودی به یونان حرکت میکنید؟ - قبلش باید به ایران برم، یک برنامه نیمه تموم دارم. - جسارته اما میتونم بپرسم چی؟ چهره الهام و اتفاقات اون سال از جلوی چشمم گذشت. - یک برادر گم شده دارم. برادری که بخاطر من گم شده و حتی من به پدرم قبل از مرگش ماجرا رو نگفتم. ** وارد اتاق هتلی که توی تهران برام در نظر گرفته بودن شدم و از وزیر پرسیدم: - دنبال برادرم که بهتون شرایطش رو گفته بودم گشتین؟ - بله، پیدا شده. هیجانزده گفتم: - جدا؟! - بله، اتفاقا اون هم خیلی هیجان داشت شما رو ببینه. -
رمان ملکه اسواتنی | ملیکاملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
۱۵۴ سفیر احترام گذاشت. - حتما سرورم! از این طرف. اون رو به سمت راهرویی که به اتاقها میخورد برد و دو محافظ همراهش رو از سمتی دیگه بردن تا اتاق بهشون بدن. دو نفر از افراد سفارت هم همراهشون میاومدن. هنوز خیلی دور نشده بودن که چیزی توی کمر پادشاه فرو رفت. از شدت درد شوکه شد، بعد سوزش رو حس کرد و در آخر درک کرد. دوتا خنجره دیگه از دو فرد دیگه سفارت توی پهلوهاش فرو اومد. چشمهای پادشاه گشاد شده بود. سفیر سرش رو توی گوشش فرو کرد و گفت: - ملکه ترنج سلام رسوند. و چاقو رو بیرون کشید و دوباره به کمر پادشاه فرو کرد. ** سه ماه بعد ** * ترنج * من روی تخت سلطنتی نشسته بودم و سفیر یمن که برای مراسم تاجگذاری زانیا اومده بود روبهروم ایستاده بود. - زحمتی که شما برای من کشیدین قابل جبران نیست. - شما ایرانی هستید ملکه و عزیز ما. ما آماده باشن بودیم اما جاسوسهامون توی هتل دیر خبردار شدن و ممکن بود دیر برسن. - ولی دیر نرسیدن، و همین کار شما رو برام با ارزش میکنه. سفیر که رفت اعلام کردن زانیا و جاسمین وارد اتاق میشن. بلند شد و مقابل در ایستادم. هر دو با لباسهای تاجگذاریشون وارد شدن. زانیا خم شد و دست من رو بوسید. - مادر! - به تو تبریک میگم شیرمردم. - من هم به شما تبریک میگم؛ ما اسواتنی رو باهم اداره میکنیم. نگاهی به جاسمین کردم و دیدم با قلب مهربونش داره لبخند میزنه اما گفتم: - قربونت برم پسرم! من ترجیح میدم که همسرت به عنوان همراه و همدمت همراهیت کنه. جاسمین گفت: - مامان من هم خیلی دوست دارم شما کنار من باشید. شما من رو از زندگی در فقیرترین دهکدههای آفریقا ملکه اسواتنی کردین. - این تاج و تخت برای شماست عزیزم. زانیا گفت: - مامان، هدیهای برای شما دارم. منتظر نگاه کردم که به سمت در برگشت و گفت: - بیا داخل. یعنی کی میتونست باشه؟ زاکیا که خیلی وقت بود برگشته بود و با تغییرات جدید نظام مشروط توی اسواتنی نخستوزیر شده بود. با دیدن سها گل از گلم شکفت. جلو دویدم و بغلش کردم. - دخترم! دختر نازم! همینطور که سها توی بغلم بود جاسمین گفت: - سها الان یک دختر آزاده مامان. با تعجب نگاهش کردم. منظورش چی بود؟ ادامه داد: - سرورمون با شوهر سها صحبت کرد و گفت اگه قصد ادامه اتحاد دارن باید سها رو طلاق بدن و به کشورش برگردونند. باورم نمیشد. از شدت خوشحالی روی پا بند نبودم. نمیدونستم سها رو ببوسم یا زانیا رو. چند دقیقه بعد همه دور میز اتاق سلطنتی نشستیم. زانیا گفت: - مادر اگه شما هم مشکل نداشته باشید من قصد دارم حسین رو جانشین خودم اعلام کنم. اعضای هیئت دولت هم پذیرفتن که به پاس خدمات شما میتونند یک نیمه خارجی رو ولیعهد کنند. لبخند زدم. - به خیر و خوشی باشه پسرم. - اگه خدا بخواد! -
رمان ملکه اسواتنی | ملیکاملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
۱۵۳ راهروی هتل هنوز پر از صدای قدمهای پلیس بود؛ محافظان ملکه، خسته از درگیری و نجات شاهزاده، حالا با اضطرابی تازه روبهرو بودند: پادشاه فرار کرده بود و هیچکس نمیدانست کجا رفته. زانیا در لابی، میان محافظانش ایستاده بود؛ رنگپریده، اما مصمم. محافظ ارشد جلو رفت و رو به پلیس یمن گفت: «پادشاه کجاست؟ ما باید فوراً بدانیم.» پلیسها نگاه کوتاهی به هم انداختند؛ سکوتی سنگین میانشان افتاد. هیچکس جواب نداد. محافظ دوم با عصبانیت گفت: «این یک مسئلهٔ امنیتی است. جان شاهزاده در خطر بوده. پادشاه باید پیدا شود.» اما پلیسها همچنان سکوت کردند؛ نه از ترس، بلکه از دستور. محافظ ارشد که فهمید چیزی پنهان است، آهسته دست در جیب برد و کارت ملی ایرانیِ ملکه ترنج را بیرون آورد؛ کارت رسمی، با مهر دولت ایران، همان کارتی که ملکه به عنوان سند هویتش همیشه همراه داشت. او کارت را جلوی پلیس گرفت. «ملکه ترنج… مادر شاهزاده. ایرانی. ما طبق دستور او عمل میکنیم.» پلیسها وقتی کارت را دیدند، چهرهشان تغییر کرد؛ خشک، جدی، و ناگهان مطیع. یکی از مأموران آهسته گفت: «باشه… فقط به کسی که این کارت دستش باشه اجازه داریم اطلاعات بدیم.» محافظان نزدیکتر شدند. مأمور پلیس ادامه داد: «پادشاه… حدود یک ساعت پیش از هتل خارج شد. بدون محافظ رسمی. بدون تشریفات.» محافظ ارشد با اضطراب گفت: «کجا رفت؟» مأمور مکث کرد، بعد با صدایی آرام اما واضح گفت: «به سفارت اسواتینی.» سکوت سنگینی افتاد. محافظان به هم نگاه کردند؛ مأمور پلیس اضافه کرد: «به ما دستور داده شده فقط با کسی که این کارت ملی دستش هست همکاری کنیم. هیچکس دیگه حق نداره چیزی بدونه.» محافظ ارشد کارت را پایین آورد، نگاهش تیره شد. - خوب، به خوب جایی فرار کرده. ** پادشاه وارد سفارت شد. ترسیده و نگران بود. به رییس سفارت که به سراغش اومده بود گفت: - من امشب در اینجا میمونم و حق ندارید به کسی خبر بدین یا کسی رو به داخل راه بدین، فردا به کشورم بر میگردم. -
رمان ملکه اسواتنی | ملیکاملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
۱۵۲ ** زمان حال ** اتاق ۵۱۲ هنوز بوی درگیری میداد؛ زانیا نفسنفس میزد، محافظها اطرافش بودند، و سایهٔ خطر هنوز از در بیرون نرفته بود. اما محافظان ملکه فقط برای نجات او نیامده بودند—آنها دستور دیگری هم داشتند؛ دستوری که ملکه ترنج قبل از سفر، در سکوت و با نگرانی به آنها داده بود. محافظ ارشد، هنوز نفسش سنگین، رو به زانیا گفت: «شاهزاده… وقت نداریم. شما باید همین الان به سفارت ایران پناه ببرید.» زانیا جا خورد. «سفارت ایران؟ چرا؟» محافظ با لحنی کوتاه و جدی گفت: «چون مادر شما ایرانی بود. سفارت ایران تنها جاییه که پادشاه جرأت نمیکنه بهش نزدیک بشه. اینجا دیگه امن نیست.» زانیا هنوز شوکه بود، اما نگاه محافظان نشان میداد که این تصمیم از روی ترس نبود—از روی اطلاعاتی بود که او هنوز نمیدانست. محافظ دوم گفت: «ما شما رو تا بیرون هتل میبریم. از اونجا ماشین آمادهست. باید سریع حرکت کنیم.» زانیا سرش را تکان داد؛ ترس هنوز در چشمانش بود، اما حالا با چیزی دیگر مخلوط شده بود: فهمیدن اینکه این حمله اتفاقی نبود. اما محافظان فقط مأمور نجات زانیا نبودند. ملکه ترنج قبل از سفر، در خلوت، به آنها گفته بود: «اگر کوچکترین خطری متوجه پسرم شد… شما باید پادشاه را متوقف کنید.» و حالا، بعد از نجات زانیا، محافظ ارشد رو به دو نفر دیگر گفت: «طبق دستور ملکه… وقتشه.» آنها بدون مکث، بدون حرف، بدون ترس، به سمت اتاق پادشاه رفتند. قدمهایشان در راهرو پیچید، سریع، محکم، مثل کسانی که میدانند وقتشان کم است. درِ اتاق پادشاه نیمهباز بود. محافظان با احتیاط وارد شدند. اتاق خالی بود. پنجره باز. پردهها در باد گرم یمن تکان میخوردند. چمدانها نبودند. هیچکس نبود. پادشاه… فرار کرده بود. نه با سروصدا، نه با محافظان رسمی، نه با تشریفات سلطنتی. او ساعتی قبل از هتل خارج شده بود— بیصدا، بیخبر، مثل کسی که میدانست نقشهاش لو رفته. محافظ ارشد زیر لب گفت: «ملکه درست حدس زده بود… پادشاه خودش هم از اینجا میترسید.» و این جمله، سنگینیِ حقیقت را در خود داشت. محافظان به سمت راهرو دویدند تا به زانیا برسند. او آمادهٔ خروج بود، چهرهاش هنوز رنگپریده، اما حالا با تصمیمی روشن: باید از هتل خارج شود. باید به سفارت ایران برسد. باید بفهمد چرا پدرش… تا این حد از او میترسد. -
رمان ملکه اسواتنی | ملیکاملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
۱۵۰ ** چند دقیقه قبل ** هتل یمن در آن شب مثل شهری خاموش بود؛ هیچکس نمیدانست پشت درهای بسته چه اتفاقی میافتد، اما در طبقهٔ چهارم… اتفاقی افتاد که میتوانست همهچیز را تغییر دهد. --- 🌑 پادشاه و دستور مخفیانهاش چند ساعت قبل از حمله به اتاق زانیا، پادشاه که از نفوذ ملکه بر محافظان رسمی میترسید، تصمیمی گرفت که حتی خودش هم از سنگینیاش میلرزید. او محافظانی را که ملکه به آنها پول داده بود، یکییکی به اتاقهایشان فراخواند. وقتی وارد شدند، درها پشت سرشان بسته شد. و پادشاه با صدایی سرد گفت: «شما دیگر محافظ شاهزاده نیستید.» قبل از اینکه حتی فرصت واکنش داشته باشند، نیروهای ناشناس—همانهایی که پادشاه یواشکی با خود آورده بود— به سرعت وارد شدند. دستها بسته شد. پاها بسته شد. دهانها با پارچهٔ ضخیم گرفته شد. هیچکس فرصت فریاد نداشت. هیچکس نفهمید چرا. هیچکس نفهمید چه نقشهای در راه است. اما یک اشتباه کوچک رخ داد. در یکی از اتاقها، وقتی نیروها بیرون رفتند، در کاملاً بسته نشد. نیمهباز ماند— به اندازهٔ یک شکاف کوچک، اما کافی برای اینکه کسی از بیرون چیزی ببیند. هتلدار جوانی که برای بررسی طبقه آمده بود، از کنار اتاق گذشت. چشمش به شکاف افتاد. نور کمجان اتاق از میان در بیرون میزد. او مکث کرد. یک قدم جلو رفت. و با کنجکاوی در را کمی بیشتر باز کرد. چیزی که دید… او را خشک کرد. سه محافظ سلطنتی، روی زمین، با دست و پای بسته، دهان گرفته، چشمهایی پر از ترس و درماندگی. هتلدار نفسش برید. قلبش تند زد. یک لحظه فقط ایستاد، اما بعد با سرعتی که خودش هم باور نمیکرد، در را بست و دوید. از پلهها پایین رفت، از لابی گذشت، و مستقیم به اتاق مدیریت رفت. با صدایی لرزان گفت: «باید فوراً به پلیس زنگ بزنیم… فوراً.» و تلفن را برداشت. پلیس در راه… و طوفانی که هنوز کسی نمیداند در اتاق ۵۱۲ در حال وقوع است هتلدار نمیدانست در طبقهٔ پنجم چه اتفاقی افتاده، نمیدانست زانیا در خطر است، نمیدانست نیروهای ناشناس همین لحظه درگیر او هستند. فقط میدانست چیزی بسیار اشتباه است. و پلیس یمن… در راه بود. -
رمان ملکه اسواتنی | ملیکاملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
۱۴۹ اتاق ۵۱۲ هنوز درگیر سایهها و نفسهای بریدهٔ زانیا بود؛ درگیری ادامه داشت، دستها گره میخورد، بدنها به هم میخورد، صدای خفهٔ تقلا در فضای نیمهتاریک پیچیده بود. زانیا با تمام توانش مقاومت میکرد، اما چهار مرد ناشناس مثل دیوار دورش حلقه زده بودند. یکی از آنها بازویش را محکم گرفت. دیگری سعی کرد او را به زمین بکوبد. زانیا نفسنفس میزد، قلبش مثل طبل میکوبید، ترس در چشمانش موج میزد اما هنوز میجنگید. «ولم کنید…!» صدایش لرزید، اما هنوز محکم بود. مرد اول دستش را بالا برد— لحظهای کوتاه، اما کافی برای اینکه سایهٔ خطر روی اتاق بیفتد. و درست همان لحظه— 🌑 در اتاق با ضربهای محکم باز شد چند محافظ با لباسهای رسمی، اما با چهرههایی جدی و آمادهٔ درگیری، وارد شدند. هیچکس نفهمید چطور فهمیده بودند، چطور به موقع رسیده بودند، چطور از میان راهروهای هتل بیصدا بالا آمده بودند. اما وارد شدند. و ورودشان مثل شکستن یک سد بود. یکی از محافظان فریاد زد: «دست از شاهزاده بردارید!» نیروهای ناشناس لحظهای مکث کردند—لحظهای کوتاه، اما کافی برای اینکه زانیا نفس بکشد. محافظان ملکه بدون مکث وارد درگیری شدند. بدنها به هم خورد، صدای برخوردها در اتاق پیچید، سایهها روی دیوار بالا و پایین میرفتند. زانیا تلاش کرد خودش را از میان دستها بیرون بکشد. یکی از محافظان او را گرفت و عقب کشید، در حالی که دیگری با مردان ناشناس درگیر شد. اتاق تبدیل شد به صحنهای از تقلا، تنش، و نفسهای سنگین. هیچکس نمیدانست نتیجه چه خواهد شد— نه اینکه چه کسی پیروز میشود، نه اینکه چه کسی زمین میافتد، نه اینکه آیا کسی موفق میشود کاری را که برایش آمده بود انجام دهد. فقط یک چیز روشن بود: درگیری ادامه داشت. و سرنوشت زانیا… هنوز در هوا معلق بود. درگیری هنوز در اتاق میجوشید؛ سایهها روی دیوار میدویدند، نفسها سنگین بود، و زانیا میان دستهای مردانی که قصد داشتند او را مهار کنند، تقلا میکرد. اما ناگهان—در یک لحظهٔ کوتاه و پرتنش—همهچیز تغییر کرد. 🌑 ورود محافظان ملکه در اتاق با ضربهای محکم باز شد. سه محافظ ملکه، با چهرههایی جدی و آمادهٔ درگیری، وارد شدند. هیچکس نفهمید چطور فهمیده بودند، چطور به موقع رسیده بودند، چطور از میان راهروهای هتل بیصدا بالا آمده بودند. اما وارد شدند. رهبر گروه ناشناس لحظهای مکث کرد— لحظهای کوتاه، اما کافی برای اینکه ترس در چشمانش برق بزند. محافظ ارشد فریاد زد: «از شاهزاده دور شوید!» اتاق ناگهان تبدیل شد به صحنهای از برخوردهای سریع و بیصدا. محافظان ملکه با قدرت وارد شدند، مردان ناشناس عقب رفتند، و زانیا فرصت پیدا کرد نفس بکشد. 🌘 فرار فرستادههای پادشاه یکی از مردان ناشناس زیر لب گفت: «عقبنشینی!» و درست مثل سایههایی که از نور فرار میکنند، آنها از درگیری جدا شدند، از میان محافظان عبور کردند، و به سمت راهرو دویدند. هیچکس نتوانست جلویشان را بگیرد. نه محافظان ملکه، نه زانیا که هنوز نفسش برمیگشت. صدای قدمهایشان در راهرو پیچید، سریع، بیوقفه، مثل کسانی که میدانند اگر یک لحظه دیر کنند، همهچیز تمام میشود. در عرض چند ثانیه، نیروهای ناشناس از دید خارج شدند— در تاریکی راهرو، در پیچ پلهها، در سکوت سنگین هتل یمن. 🌑 اتاق… و سکوت بعد از طوفان زانیا هنوز نفسنفس میزد، دستش میلرزید، چشمانش پر از شوک و ترسی بود که هنوز فروکش نکرده بود. محافظان ملکه اطرافش حلقه زدند، اما هیچکس نمیدانست دقیقاً چه اتفاقی افتاده، چه کسی آن مردان را فرستاده، و چرا این حمله درست در یمن، درست در نیمهشب، درست در اتاق شاهزاده رخ داده بود. فقط یک چیز روشن بود: فرستادههای پادشاه فرار کردند… و هیچکس نمیدانست این ماجرا چطور ادامه پیدا میکند. -
رمان ملکه اسواتنی | ملیکاملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
۱۴۸ هتل یمن در سکوت نیمهشب فرو رفته بود؛ سکوتی که فقط صدای کولرهای قدیمی و قدمهای آهستهٔ محافظان آن را میشکست. پادشاه در اتاق خودش نشسته بود، اما ذهنش آرام نبود. شک، ترس، و غصهای که مثل باری سنگین روی شانههایش افتاده بود، او را از درون میخورد. او به محافظان رسمی اعتماد نداشت؛ میدانست ملکه ترنج با آنها صحبت کرده، پول داده، سفارش کرده که مراقب زانیا باشند. و همین باعث شده بود پادشاه چند نیروی ناشناس و کاملاً وفادار به خودش را یواشکی با هواپیمای دوم به یمن بیاورد. نیروهایی که هیچکس در کاخ از وجودشان خبر نداشت. نه ملکه، نه زانیا، نه حتی محافظان رسمی. ساعت نزدیک دو بامداد بود. راهروهای هتل خلوت، چراغها کمنور، و هوای گرم یمن سنگین روی پوست مینشست. چهار مرد با لباسهای غیرنظامی، اما با قدمهایی حسابشده، از پلههای اضطراری بالا آمدند. هیچکس آنها را نمیشناخت؛ حتی محافظان هتل فکر میکردند مهمان عادیاند. رهبر گروه آهسته گفت: «اتاق شاهزاده طبقهٔ پنجم. شمارهٔ ۵۱۲. هیچ صدایی نباید بلند شود.» دیگری جواب داد: «پادشاه گفته کار باید تمیز انجام بشه.» رهبر گروه مکث کرد. «پادشاه… فقط گفته این سفر باید بدون دردسر تموم بشه.» این جمله، سنگینیِ حقیقت را در خود داشت. راهرو طولانی و نیمهتاریک بود. چراغهای دیواری نور زرد و خستهای پخش میکردند. صدای قدمهای نیروها روی فرش ضخیم تقریباً شنیده نمیشد. اتاق ۵۱۲… اتاق شاهزاده زانیا… در انتهای راهرو بود. نیروها نزدیک شدند. رهبر گروه دستش را بالا برد تا بقیه توقف کنند. نفسها آرام شد. تنش مثل طنابی دور گردن همه پیچیده بود. رهبر گروه آهسته گفت: «از اینجا به بعد… هیچ اشتباهی نباید بشه.» یکی از نیروها دست در جیب برد و کلید کارتی را بیرون آورد؛ کلیدی که از قبل تهیه شده بود، بیصدا، بدون اینکه کسی بفهمد. او کارت را بالا گرفت. نور کمجان راهرو روی پلاستیک کارت افتاد. رهبر گروه یک قدم جلو رفت. و درست جلوی در اتاق شاهزاده ایستاد. دستش را بالا برد… و کارت را به سمت قفل برد. راهرو هتل یمن در سکوت نیمهشب غرق شده بود؛ سکوتی که فقط صدای نفسهای سنگین مردانی را میشکست که با مأموریت پنهانی پادشاه، آرام و بیصدا به سمت اتاق شاهزاده نزدیک میشدند. درِ اتاق ۵۱۲—اتاق زانیا—مثل یک دهان بسته و تاریک روبهروی آنها ایستاده بود. رهبر گروه کارت را در قفل فرو کرد. چراغ کوچک روی قفل سبز شد. در بیصدا باز شد. --- 🌑 ورود به اتاق شاهزاده اتاق نیمهتاریک بود. فقط نور ضعیف چراغ خواب روی میز، سایهها را روی دیوار میکشید. زانیا خواب نبود؛ بیقرار روی تخت نشسته بود، انگار دلش آرام نمیگرفت. وقتی در باز شد، اول فکر کرد محافظان ملکهاند. اما وقتی چهار مرد ناشناس وارد شدند، قلبش یکباره فرو ریخت. «شما… کی هستید؟» صدایش لرزید؛ نه از ضعف، بلکه از شوک. رهبر گروه جلو آمد. «شاهزاده… لطفاً آرام باشید.» زانیا از تخت بلند شد، عقب رفت، دستش روی میز لرزید. «چی میخواید؟ چرا نیمهشب؟» مرد دوم گفت: «ما فقط یک مأموریت داریم.» زانیا نفسش برید. «مأموریت؟ از طرف کی؟» هیچکس جواب نداد. و همین سکوت… ترس را مثل موجی سرد در ستون فقراتش بالا برد. --- 🌘 درگیری وقتی یکی از مردان قدمی جلوتر گذاشت، زانیا بیاختیار دستش را بلند کرد تا دفاع کند. مرد اول سعی کرد او را آرام نگه دارد، اما زانیا عقب نرفت. «به من نزدیک نشید!» صدایش لرزید، اما محکم بود. مرد سوم گفت: «شاهزاده… لطفاً مقاومت نکنید.» زانیا فریاد زد: «چرا؟! چی کار میخواید بکنید؟!» یکی از مردان دست دراز کرد تا بازویش را بگیرد. زانیا با تمام قدرتش او را عقب زد. صدای برخوردشان با میز بلند شد. چراغ خواب افتاد و نور اتاق شکست. مرد اول جلو پرید تا او را مهار کند. زانیا با ترسی که تبدیل به خشم شده بود، مقاومت کرد. دستها، بازوها، نفسهای سنگین، برخوردهای کوتاه اما شدید—همه در سکوت نیمهشب پیچید. زانیا زیر لب گفت: «نه… نه… نه…» ترس در صدایش موج میزد، اما تسلیم نمیشد. یکی از مردان بازویش را گرفت. دیگری سعی کرد او را زمینگیر کند. زانیا تقلا کرد، نفسش تند شد، قلبش مثل طبل میکوبید. «ولم کنید!» اما هیچکس ول نمیکرد. درگیری ادامه داشت؛ نه آنقدر بلند که کسی در هتل بشنود، نه آنقدر آرام که بیخطر باشد. زانیا میان دستها و سایهها گیر افتاده بود؛ ترس در چشمانش میدرخشید، اما هنوز میجنگید. و درست در لحظهای که یکی از مردان دستش را بالا برد تا کاری انجام دهد. -
رمان ملکه اسواتنی | ملیکاملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
۱۴۷ اتاق ملکه ترنج آرام بود، اما زیر این آرامش، اضطرابی پنهان موج میزد. او میدانست سفر یمن فقط یک سفر سیاسی نیست؛ حرکتی حسابشده از سوی پادشاه برای دور کردن زانیا از پایتخت، از حامیانش، و از هر کسی که ممکن است او را قویتر کند. ترنج نمیتوانست جلوی سفر را بگیرد، اما میتوانست کاری کند که پسرش تنها نباشد. چند محافظ مخصوص که قرار بود همراه پادشاه و زانیا به یمن بروند، در اتاق نیمهتاریک ملکه جمع شده بودند. ترنج با نگاهی جدی و صدایی آرام گفت: «این سفر… ساده نیست. پادشاه میخواهد زانیا را از پایتخت دور کند. میخواهد او را زیر نظر خودش نگه دارد. و من نمیگذارم پسرم در این سفر آسیب ببیند.» محافظان سرهایشان را پایین انداختند؛ احترام و ترس در نگاهشان موج میزد. ترنج کیسهای کوچک روی میز گذاشت؛ کیسهای سنگین، پر از سکههای طلای سلطنتی. «این برای شماست. نه رشوه… نه خرید وفاداری… این پول برای این است که بدانید مسئولیتتان فقط حفاظت از پادشاه نیست. بلکه حفاظت از ولیعهد است.» یکی از محافظان با احتیاط گفت: «ملکه… ما همیشه مراقب شاهزاده بودهایم.» ترنج نزدیکتر آمد، نگاهش تیز شد. «نه به اندازهٔ کافی. این سفر… ممکن است خطر داشته باشد. ممکن است تصمیمهایی گرفته شود که حتی شما هم از آن خبر نداشته باشید.» محافظان به هم نگاه کردند؛ ترس در چهرهشان پنهان نبود. ترنج ادامه داد: «اگر کوچکترین خطری متوجه زانیا شد… اگر دیدید پادشاه تصمیمی گرفت که به ضرر اوست… اگر احساس کردید چیزی درست نیست… شما باید جلویش را بگیرید. حتی اگر به قیمت جانتان باشد.» سکوت سنگینی افتاد. محافظ ارشد آهسته گفت: «قربان… ما جانمان را برای شاهزاده میدهیم.» ترنج لبخند کوچکی زد؛ لبخندی غمگین اما مطمئن. «میدانم. برای همین شما را انتخاب کردم.» بعد با صدایی آرام اما محکم گفت: «به یاد داشته باشید… پادشاه پدر زانیاست، اما این روزها… ترس میتواند پدر را به دشمن تبدیل کند.» محافظان تعظیم کردند و از اتاق خارج شدند، با کیسههای طلایی که سنگینیشان فقط وزن پول نبود— بلکه وزن مسئولیتی بود که ملکه بر دوششان گذاشته بود. ** دو ماه بعد ** زمان سفر نزدیک میشد. پادشاه در اتاقش نشسته بود، اما انگار دیوارها روی او سنگینی میکردند. غصهاش فقط یک ناراحتی ساده نبود؛ یک درد کهنه، یک زخم قدیمی، یک سایهٔ سیاه بود که سالها در اعماق وجودش پنهان مانده بود و حالا دوباره بیدار شده بود. 🌑 غصهاش مثل یک سنگ در سینهاش گیر کرده بود او نمیتوانست نفس عمیق بکشد. هر بار که سعی میکرد، انگار چیزی درونش میگفت: «تو داری همان کاری را میکنی که پدرت میخواست با تو بکند.» این فکر مثل خنجری آرام، اما بیوقفه، در قلبش فرو میرفت. 🌘 نگاهش خالی شده بود چشمهایش دیگر آن برق سلطنتی را نداشتند. وقتی به آینه نگاه میکرد، چهرهٔ یک پادشاه را نمیدید؛ چهرهٔ مردی را میدید که از گذشتهاش فرار کرده، اما حالا گذشته مثل سایهای بلند پشت سرش ایستاده بود. 🌒 دستهایش میلرزید نه از ترس دشمن، نه از خشم، بلکه از تردید. از اینکه نمیدانست تصمیمش درست است یا نه. از اینکه نمیدانست دارد از تاج محافظت میکند… یا دارد از زخمی که پدرش سالها پیش بر روحش گذاشته، دفاع میکند. 🌑 شبها نمیخوابید هر بار چشمهایش را میبست، تصویر زانیا را میدید: پسرش، جوان، محبوب، باهوش، کسی که مردم دوستش دارند، کسی که رجال مشروطه به او اعتماد دارند، کسی که زاکیا پشتش ایستاده بود. و این تصویر… او را یاد خودش میانداخت. یاد روزی که پدرش از محبوبیت او ترسید. یاد روزی که دستور قتلش صادر شد. 🌘 غصهاش مثل یک نفرین بود او زیر لب میگفت: «من نمیخواهم مثل پدرم باشم… اما اگر او روزی علیه من بایستد…؟ اگر تاریخ تکرار شود…؟» این سؤالها مثل مارهای سیاه در ذهنش میچرخیدند. هر بار که سعی میکرد تصمیمش را توجیه کند، احساس میکرد بخشی از وجودش میمیرد. او درگیر دو درد بود دردِ پادشاه بودن و دردِ پدر بودن و هیچکدام اجازه نمیدادند آرام باشد. او میخواست زانیا را حفظ کند، اما میترسید زانیا روزی او را کنار بزند. میخواست پسرش را نزدیک نگه دارد، اما میترسید نزدیکی، خطر را بیشتر کند. و همین تضاد، همین جنگ درونی، غصهای ساخته بود که مثل سایهای سنگین روی شانههایش افتاده بود. پادشاه در سکوت گفت: «چطور میشود هم پدر بود… و هم پادشاه؟» و هیچ پاسخی نداشت. اگر بخواهی، میتوانم ادامه بدهم: این غصه چطور روی رفتار پادشاه اثر میگذارد، یا اینکه آیا در لحظهٔ آخر تصمیمش را تغییر میدهد یا نه. -
رمان ملکه اسواتنی | ملیکاملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
۱۴۶ اتاق خصوصی ملکه ترنج همیشه بوی گلهای خشک و عطرهای سلطنتی میداد، اما آن شب… هوا سنگین بود. ترنج پشت پنجره ایستاده بود، ردایش روی زمین کشیده میشد، و وقتی زانیا وارد شد، فقط با یک نگاه فهمید مادرش چیزی را میداند—چیزی مهم. زانیا آرام گفت: «مادر… گفتید کار مهمی دارید.» ترنج برگشت؛ نگاهش مهربان بود اما در عمقش اضطرابی پنهان میدرخشید. «زانیا… بیا اینجا. باید با تو حرف بزنم.» زانیا نزدیک شد، اما هنوز فاصلهای محتاطانه میانشان بود. ترنج آهی کشید و گفت: «شنیدم پادشاه میخواهد تو را با خودش به یمن ببرد.» زانیا سرش را تکان داد. «بله. گفت برای یادگیری حکومت است.» ترنج لبخند تلخی زد. «پدرت هیچوقت ناگهانی مهربان نمیشود مگر اینکه چیزی پشتش باشد.» زانیا مکث کرد. «یعنی فکر میکنید خطر دارد؟» ترنج جلو آمد، دستش را روی صورت پسرش گذاشت؛ حرکتی که سالها بود انجام نداده بود. «پسرم… تو در این مدت خیلی چیزها را تحمل کردی. اخراج زاکیا، گرفتن شهر حکومتیات، تصمیم دربارهٔ ولیعهدی… و حالا این سفر ناگهانی.» زانیا نگاهش را پایین انداخت. «مادر… شاید میخواهد رابطهمان بهتر شود.» ترنج با صدایی آرام اما محکم گفت: «نه زانیا. او میخواهد تو را از پایتخت دور کند. از حامیانت. از رجال مشروطه. از هر کسی که ممکن است تو را قویتر کند.» زانیا نفسش را با سختی بیرون داد. «پس شما هم فکر میکنید این سفر… برای کنترل من است؟» ترنج سکوت کرد. سکوتی که خودش جواب بود. بعد آهسته گفت: «پدرت از اینکه تو به زاکیا تکیه میکنی، از اینکه حرفش را زیر سؤال بردی، از اینکه با رجال مشروطه صحبت کردی… ناراحت نیست، زانیا. او میترسد.» زانیا با شوک گفت: «میترسد؟ از من؟» ترنج نگاهش را در چشمان پسرش دوخت. «وقتی پادشاه احساس کند ولیعهد دارد قدرت مستقل میسازد… او دیگر پسر نیست. او رقیب است.» زانیا عقب رفت، انگار ضربهای نامرئی خورده باشد. «پس… باید چکار کنم؟ سفر را نروم؟» ترنج سرش را تکان داد. «نه. اگر نروی، پدرت فکر میکند میخواهی مقابلش بایستی. باید بروی… اما با احتیاط. باید بفهمی چرا اینقدر ناگهانی مهربان شده. باید بفهمی در یمن چه میخواهد.» زانیا آرام گفت: «و زاکیا؟» ترنج نگاهش نرم شد. «اگر پدرت فهمیده که تو برای بازگرداندن زاکیا تلاش میکنی… این سفر شاید برای همین باشد. میخواهد تو را از او دور کند.» زانیا مشتهایش را گره کرد. «من نمیگذارم کسی بین من و زاکیا فاصله بیندازد.» ترنج لبخند کوچکی زد؛ لبخندی پر از غم و افتخار. «میدانم. اما باید عاقلانه بجنگی، نه با احساس.» سپس دستش را روی شانهٔ زانیا گذاشت. «پسرم… مراقب باش. این سفر… فقط یک سفر نیست.» پادشاه در اتاق خصوصیاش تنها نشسته بود؛ شمعها آرام میسوختند و سایهها روی دیوار مثل خاطراتی قدیمی میرقصیدند. اینبار نه خشم داشت، نه غرور، نه حتی حس پیروزی از اخراج زاکیا. اینبار چیزی درونش بیدار شده بود که سالها دفن کرده بود: ترسِ گذشته. او آهسته زیر لب گفت: «زانیا… تو نمیدانی من چه بودهام. نمیدانی چه بر سر من آمده.» و ذهنش، بیاختیار، به سالهای جوانی برگشت؛ سالهایی که هیچکس دربار دربارهشان حرف نمیزد، چون پادشاه اجازه نمیداد. --- 🌑 خاطرهٔ پادشاه: روزی که قرار بود کشته شود او جوان بود؛ نه پادشاه، نه حتی ولیعهد. فقط پسری که پدرش—پادشاه قبلی—به او اعتماد نداشت. پدرش فکر میکرد او بیش از حد محبوب است، بیش از حد باهوش، بیش از حد خطرناک برای تاج. و یک شب… پادشاه قبلی تصمیم گرفت او را از میان بردارد. پادشاه امروز، آن زمان فقط یک جوان ترسیده بود که فهمید پدرش دستور داده او را در یک «حادثهٔ ساختگی» از بین ببرند. او مجبور شد فرار کند؛ از کشور، از خانواده، از همهچیز. چند ماه در تبعید بود، میان بیابانها، میان مردمی که نمیدانستند او شاهزاده است. و همانجا بود که فهمید: پادشاهی یعنی ترس. پادشاهی یعنی بیاعتمادی. پادشاهی یعنی اینکه نزدیکترین آدمها میتوانند دشمن شوند. وقتی سالها بعد با کمک متحدانش برگشت و تاج را گرفت، یک عهد با خودش بست: «هیچکس نباید آنقدر قدرت داشته باشد که بتواند مرا کنار بزند. حتی پسرم.» --- 🌘 بازگشت به امروز پادشاه نفس عمیقی کشید. زانیا… پسرش… محبوب بود، باهوش بود، مورد اعتماد مردم و رجال مشروطه بود، و زاکیا هم پشتش بود. همان ترکیبی که زمانی خودش را برای پدرش خطرناک کرده بود. او همیشه به خودش میگفت: «تاریخ نباید تکرار شود. من نمیگذارم پسرم همان اشتباهی را بکند که من کردم… یا همان اشتباهی را که پدرم دربارهٔ من کرد.» اما حقیقت این بود: او نمیدانست دارد از زانیا محافظت میکند… یا دارد از خودش محافظت میکند. و همین ترس، همین خاطرهٔ فرار، همین زخم قدیمی… دلیل مهربانی ناگهانیاش بود. دلیل سفر یمن. نه از محبت، بلکه از ترسِ تکرار تاریخ. -
رمان ملکه اسواتنی | ملیکاملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
۱۴۵ فضا در کاخ هنوز سنگین بود؛ اخراج زاکیا مثل زخمی تازه روی دیوارهای قدرت افتاده بود. اما ناگهان، درست در زمانی که همه انتظار داشت پادشاه سختگیرتر و سردتر شود، او تصمیمی گرفت که هیچکس حتی تصورش را نمیکرد: سفر سیاسی به یمن. تصمیمی ناگهانی، غیرمنتظره، و عجیب. اما عجیبتر از آن… دعوتی بود که پادشاه با لحنی غیرعادی خطاب به زانیا گفت. پادشاه در تالار خصوصی نشسته بود، اینبار نه با چهرهای سرد، بلکه با نرمیای که حتی برای خودش هم غیرطبیعی بود. وقتی زانیا وارد شد، انتظار داشت دوباره بحثی سخت یا تصمیمی سنگین بشنود. اما پادشاه با لبخندی آرام گفت: «پسرم… میخواهم با من بیایی.» زانیا مکث کرد. «کجا؟» پادشاه با لحنی گرم—گرمیای که زاکیا همیشه میگفت باید از آن ترسید—گفت: «یمن. سفر سیاسی. دیدار با امیران و فرماندهان. میخواهم کنار من باشی. میخواهم ببینی سیاست واقعی چگونه است. میخواهم… با هم باشیم.» زانیا جا خورد. این لحن، این مهربانی، این دعوت… هیچکدام شبیه پادشاهی نبود که چند روز پیش زاکیا را اخراج کرده و ولیعهدی را از او گرفته بود. «قربان… چرا من؟» پادشاه جلو آمد، دستش را روی شانهٔ زانیا گذاشت؛ حرکتی که سالها انجام نداده بود. «چون تو پسر منی. چون باید حکومت را از نزدیک یاد بگیری. چون باید کنار من باشی، نه کنار دیگران.» این جمله آخر… سنگین بود. آنقدر سنگین که زانیا فهمید پشت این مهربانی، چیزی پنهان است. زانیا نگاهش را پایین انداخت. درونش آشوب بود: اخراج زاکیا، تصمیم دربارهٔ ولیعهدی، و حالا این دعوت ناگهانی. «قربان… اگر این سفر برای یادگیری است، من میآیم. اما اگر…» پادشاه حرفش را برید، با لبخندی که بیش از حد مهربان بود: «نه پسرم. هیچ اماای نیست. فقط میخواهم تو کنار من باشی.» زانیا آهسته سر تکان داد. «بسیار خوب. همراهتان میآیم.» پادشاه لبخند زد؛ لبخندی که هیچکس نمیدانست در پشتش چه نقشهای خوابیده. زاکیا که دیگر در کاخ نبود، اما هنوز خبرها به او میرسید. وقتی شنید پادشاه زانیا را با مهربانی به سفر دعوت کرده، فقط یک جمله گفت: «این مهربانی… خطرناکتر از خشمش است.» او بهتر از هر کسی پادشاه را میشناخت. و میدانست که این سفر… فقط یک سفر نیست. ملکه ترنج در اتاق خصوصیاش نشسته بود؛ اتاقی که همیشه محل تصمیمهای پنهانی و حرفهای ناگفته بود. اما اینبار فضا سنگینتر از همیشه بود. اخراج زاکیا، سفر ناگهانی پادشاه، و رفتارهای عجیب اخیر… همه چیز بوی خطر میداد. ترنج چند نفر از دولتمردان مورد اعتماد خودش را فراخوانده بود؛ کسانی که سالها در سایهٔ قدرت او حرکت کرده بودند. وقتی همه جمع شدند، ترنج با صدایی آرام اما جدی گفت: «پادشاه تصمیم دارد زانیا را با خودش به یمن ببرد. این سفر… طبیعی نیست. باید نظر شما را بدانم.» --- 🟤 دولتمرد اول: محتاط و محافظهکار مردی میانسال با ریش مرتب جلو آمد. «ملکه، این سفر میتواند فرصتی باشد. اگر ولیعهد کنار پادشاه باشد، شاید رابطهشان بهتر شود. شاید پادشاه از خشمش دست بکشد.» ترنج آهسته سر تکان داد، اما نگاهش نشان میداد قانع نشده. --- 🔵 دولتمرد دوم: تیزبین و بدبین مردی لاغراندام با چشمانی تیز گفت: «قربان… این سفر بوی سیاست میدهد، نه آشتی. پادشاه از نفوذ زاکیا بر زانیا ناراحت بود. اخراجش هم همین را نشان میدهد. حالا میخواهد زانیا را از پایتخت دور کند، از حامیانش جدا کند، از رجال مشروطه دور کند. این سفر… شاید برای کنترل ولیعهد باشد.» ترنج نگاهش را پایین انداخت؛ این حرفها با ترسهای خودش همخوانی داشت. --- 🟢 دولتمرد سوم: عملگرا و بیپرده مردی جوانتر، با صدایی محکم گفت: «ملکه، پادشاه دارد بازی میکند. او میخواهد زانیا را نزدیک خودش نگه دارد تا نتواند قدرت مستقل بسازد. میخواهد او را از سیاست داخلی دور کند. میخواهد نشان دهد که ولیعهد هنوز کودک است و باید زیر نظر او باشد.» ترنج نفسش را آهسته بیرون داد. «و شما فکر میکنید این سفر… خطر دارد؟» مرد جوان گفت: «اگر پادشاه احساس کند زانیا تهدید است… هر کاری ممکن است.» --- 🟣 دولتمرد چهارم: وفادار به تاج، نه به ملکه مردی که همیشه طرف پادشاه بود، با احترام گفت: «ملکه، پادشاه پدر زانیاست. هیچ خطری متوجه او نیست. این سفر برای آموزش است، برای نزدیکی دوباره. شما نباید نگران باشید.» ترنج نگاه سردی به او انداخت. «تو همیشه فکر میکنی پادشاه هیچ اشتباهی نمیکند.» مرد تعظیم کرد. «چون او پادشاه است.» --- 🌑 جمعبندی ترنج ترنج بلند شد، ردایش روی زمین کشیده شد. «هر کدام حرفی زدید… اما هیچکدام نمیدانید پادشاه این روزها چه در سر دارد.» نگاهش تیره شد. «او زاکیا را اخراج کرد چون زانیا به او تکیه داشت. او ولیعهدی را گرفت چون میخواست زانیا را کوچک کند. و حالا… با مهربانیای عجیب میخواهد او را با خود ببرد.» چند لحظه سکوت کرد. «این مهربانی… خطرناکتر از خشمش است.» دولتمردان سرهایشان را پایین انداختند. ترنج ادامه داد: «من باید کاری کنم. قبل از اینکه این سفر… سرنوشت پسرم را تغییر دهد.» -
رمان ملکه اسواتنی | ملیکاملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
۱۴۴ ** ترنج ** دنبال زانیا دویدم. هرچی صداش میزدم جواب نمیداد. به داخل اتاقش که حالا عبدالذهاب درش بود رفت. من هم دنبالش رفتم. وارد که شد عبدالذهاب از جا پرید. - داداش! - برو بیرون، میخوام تنها باشم. عبدالذهاب بدون مخالفت درحالی که نگاهش بین ما رد و بدل میشد بیرون رفت. زانیا به سمت من برگشت. - شما هم بیرون برین. - چی شده زانیا؟! فریاد کشید: - دوست دارید بدونید چی شده؟ پادشاه پسر شما، حسین شما رو ولیعهد کردن ملکه. جا خوردم. بیشتر از حرفش و اتفاق از ملکه گفتنش جا خوردم. - زانیا! به سمت تخت دو نفره رفت و روش نشست. به سمتش رفتم. - من ملکهم زانیا؟ چیزی نگفت. ادامه دادم: - اون میخواست ما رو بهم بندازه تو میذاری موفق بشه؟ باز هم سکوت. با آرامش ادامه دادم: - زانیا، پدرت نمیخواد تو رو از ولیعهدی برداره اگه نه میتونست برادر سیاه پوستت رو به ولیعهدی برسونه. اون میدونه اگه پسر من ولیعهد باشه هیچکی نمیذاره به سلطنت برسه. اینکار رو فقط برای تنبیه تو کرده. در سکوت نگاهم کرد. اما نگاهش آرومتر بود. همونموقع یک نفر داخل دوید. نگاه کردم. کوچولو بود! فرازم بود. - مامان! مامان! زاکیا گفت که بهت بگم بابا اون رو اخراج کرده. من و زانیا وحشتزده بهم نگاه کردیم. ** دانای رمان ** ** شیش ماه بعد ** پادشاه همیشه از نفوذ زاکیا روی زانیا خوشش نمیآمد، اما اینبار… چیزی فراتر از ناراحتی بود. اینبار ترس بود. ترس از اینکه پسرش، ولیعهدش، به جای او به صدراعظم تکیه کند. و وقتی جاسوسها خبر آوردند که: «زانیا دارد با رجال دولت مشروطه صحبت میکند تا آنها پادشاه را تحت فشار بگذارند و زاکیا را برگردانند.» پادشاه در اتاق خصوصیاش قدم میزد، دستها پشت کمر، نگاهش تیز و بیقرار. جاسوس با سر پایین ایستاده بود. «دوباره بگو. زانیا… چه کرده؟» جاسوس با صدای آرام گفت: «قربان… ولیعهد با چند نفر از رجال دولت مشروطه دیدار کرده. سعی دارد آنها را قانع کند که بازگشت زاکیا به دولت ضروری است. میخواهد آنها شما را تحت فشار بگذارند.» پادشاه مکث کرد. چشمهایش آرامآرام سرخ شد. اما برخلاف همیشه، فریاد نزد. این سکوت… خطرناکتر از هر طوفانی بود. زیر لب گفت: «پسرم… علیه من از سیاست استفاده میکند؟ از مشروطه؟ از رجال دولت؟» جاسوس گفت: «قربان… او فقط میخواهد زاکیا برگردد.» پادشاه با صدایی سرد گفت: «نه. او میخواهد نشان دهد که قدرت دارد. میخواهد نشان دهد که میتواند تصمیمهای مرا تغییر دهد.» چند لحظه سکوت کرد. بعد آهسته، با خشمی که در عمقش حسادت و ترس پنهان بود، گفت: «او از زاکیا حساب میبرد… نه از من.» این جمله را با تلخی گفت؛ تلخیای که حتی خودش هم نمیخواست اعترافش کند پادشاه به سمت میز رفت، انگشتانش را روی چوب سرد گذاشت و گفت: «زاکیا… باید برود. نه فقط از کاخ… از دولت. از پایتخت.» جاسوس با احتیاط پرسید: «قربان… به زانیا چیزی میگویید؟» پادشاه لبخند زد؛ لبخندی سرد و بیروح. «نه. هیچچیز. بگذار فکر کند این تصمیم فقط یک تغییر اداری است. بگذار نفهمد که من میدانم او پشت پرده چه میکند.» چشمهایش تیره شد. «بگذار نفهمد که من میدانم… او برای زاکیا میجنگد.» پادشاه آهسته ادامه داد: «وقتی ولیعهد شروع کند به ساختن قدرت مستقل… وقتی شروع کند به جمع کردن حامی… وقتی شروع کند به دخالت در سیاست… آن وقت دیگر پسر نیست. رقیب است.» و این جمله، سرنوشت آیندهٔ زانیا را تغییر داد. -
رمان ملکه اسواتنی | ملیکاملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
۱۴۳ تالار دیدارهای سلطنتی اینبار فضای عجیبی داشت؛ نه خشم، نه تهدید، بلکه نرمیای ساختگی که زاکیا از همان لحظهٔ ورود فهمید پشتش نقشهای خوابیده. پادشاه روی تخت کوتاه نشسته بود، با لبخندی آرام که هیچکس باورش نمیکرد. زانیا وارد شد؛ هنوز زخمیِ تصمیم قبلی، اما امیدوار که شاید اینبار گفتوگو آرام باشد. پادشاه با صدایی نرم گفت: «پسرم… بیا جلو. باید با تو حرف مهمی بزنم.» زانیا با احتیاط نزدیک شد. پادشاه ادامه داد: «تصمیم گرفتهام ولیعهدی را از تو بگیرم و شهر حکومتیات را به حسین بسپارم.» زانیا خشکش زد، اما قبل از اینکه خشم فوران کند، پادشاه با همان لحن آرام و چربزبانی ادامه داد: «این تصمیم علیه تو نیست. برعکس… برای توست. تو باید پیش من باشی. باید کنار من حکومت را یاد بگیری. تو هنوز جوانی، خامی، و نیاز داری زیر نظر من رشد کنی.» زانیا با شوک گفت: «یعنی… من باید از شهر خودم بیام بیرون؟» پادشاه لبخند زد. «بله. تو باید اینجا باشی. کنار من. حسین هم شهر را اداره میکند تا تو فرصت داشته باشی یاد بگیری.» زانیا نفسش برید. چشمهایش از خشم و درد پر شد. «شما… میخواهید بین من و داداشم دعوا بیندازید! این کار فقط ما را مقابل هم قرار میدهد!» پادشاه با آرامش گفت: «نه پسرم. این برای رشد توست.» اما این آرامش، زانیا را بیشتر عصبی کرد. «نه! این تصمیم فقط باعث میشود مردم فکر کنند من شکست خوردم! باعث میشود حسین فکر کند من بیعرضهام! شما دارید ما را مقابل هم قرار میدهید!» پادشاه هنوز لبخند میزد. «اگر دعوا بیفتد، تقصیر توست، نه من.» زانیا قدمی جلو رفت، صدایش لرزید اما محکم بود: «این بیعدالتیه! شما دارید آیندهٔ من رو نابود میکنید!» و درست همان لحظه، صدای زاکیا مثل صاعقه در اتاق پیچید: «زانیا! بس کن!» زانیا با شوک برگشت. زاکیا جلو آمد، چهرهاش سرخ از خشم و اضطراب. «تو حق نداری اینطور با پادشاه حرف بزنی! از اتاق برو بیرون! همین الان!» زانیا لحظهای مات ماند. نه از فریاد، بلکه از اینکه زاکیا—کسی که همیشه حامیاش بود—اینطور مقابلش ایستاده بود. زانیا مشتهایش را گره کرد، اما چیزی نگفت. فقط نفسش را با درد بیرون داد و از اتاق خارج شد. اما زاکیا… چهرهاش دیگر شبیه کسی نبود که از پادشاه حمایت کرده باشد. در نگاهش چیزی بود که پادشاه نمیدید: شک، ترس، و فهم اینکه این تصمیم… فقط یک بهانه بود. فضا در کاخ مثل قبل نبود؛ چیزی در رفتار پادشاه تغییر کرده بود، چیزی پنهان، چیزی که حتی زاکیا هم نمیتوانست دقیقاً بفهمد. اما یک چیز روشن بود: پادشاه از نفوذ زاکیا روی زانیا به شدت ناراحت شده بود. وقتی در بسته شد، پادشاه آهسته اما با خشمی فروخورده گفت: «زاکیا… نزدیک بیا.» زاکیا جلو آمد، اما نگاهش محتاط بود. پادشاه با صدایی آرام—آرامیای که همیشه خطرناکتر از فریادش بود—گفت: «میبینم که زانیا… از تو حساب میبرد.» زاکیا مکث کرد. «قربان، من فقط وظیفهام را انجام دادم.» پادشاه لبخند زد؛ لبخندی سرد، بیروح. «وظیفه؟ یا نفوذ؟» زاکیا نفسش را جمع کرد. «من همیشه در خدمت تاج بودهام.» پادشاه بلند شد، قدمی جلو آمد، آنقدر نزدیک که سایهاش روی زاکیا افتاد. «اما تاج… دیگر نمیتواند مشاوری داشته باشد که ولیعهد بیشتر از پدرش به او اعتماد کند.» زاکیا فهمید. چشمهایش کمی لرزید، اما سکوت کرد. پادشاه ادامه داد: «تو امروز زانیا را از اتاق بیرون کردی. تو امروز جلوی او ایستادی. تو امروز نشان دادی که قدرتت… از حد گذشته.» زاکیا آرام گفت: «قربان، اگر اجازه بدهید توضیح—» پادشاه با صدایی خشک و قاطع گفت: «نیازی نیست. از امروز… تو دیگر صدراعظم نیستی.» سکوت. سنگین. خفهکننده. زاکیا لحظهای فقط نگاه کرد؛ نه با ترس، نه با خشم—با چیزی شبیه اندوه. اما تعظیم کرد. «فرمان شما اطاعت میشود.» پادشاه پشتش را برگرداند. «از کاخ برو. همین امشب.» زاکیا آرام از تالار خارج شد. هیچکس چیزی نگفت. هیچکس جرأت نکرد نگاهش کند. و پادشاه… تنها ماند، با غروری زخمی و ترسی که حتی خودش هم نمیخواست به آن اعتراف کند: ترس از اینکه زانیا، پسرش، بیشتر از او به دیگری تکیه کرده بود. -
رمان ملکه اسواتنی | ملیکاملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
۱۴۲ زاکیا در اتاق کارش نشسته بود، میان انبوهی از گزارشها و نامههای رسمی. وقتی سرباز نامهٔ مهرشدهٔ ولیعهد را آورد، زاکیا حتی نگاهش نکرد. فقط گفت: «بگذار روی میز.» اما وقتی سرباز رفت، نگاهش بیاختیار روی مهر شکستهٔ زانیا افتاد. همان مهر کوچک با نشان خورشید، که همیشه روی نامههای شخصی ولیعهد بود. زاکیا نامه را برداشت. دستش لرزید. نه از خشم… از چیزی که خودش هم نمیخواست اسمش را بگذارد. او نامه را خواند. آرام. خط به خط. کلمه به کلمه. و هر جمله مثل ضربهای نرم اما عمیق روی قلبش مینشست. وقتی به آخر نامه رسید، سکوت کرد. چند دقیقه. چند ساعت. نمیدانست. بعد ناگهان نامه را روی میز گذاشت و از جا بلند شد. به سمت پنجره رفت. پایتخت زیر نور ماه آرام بود، اما درون او هیچ آرامشی نبود. زیر لب گفت: «این پسر… هنوز هم مثل روز اولی که دیدمش، نمیداند چطور قلب آدم را بلرزاند.» اما هنوز خشمش کامل فروکش نکرده بود. او به خودش گفت: «عذرخواهی خوب است… اما کافی نیست. زانیا باید بفهمد که تصمیمهایش فقط به خودش آسیب نمیزند. به تاج، به مردم، به آیندهٔ این سرزمین هم ضربه میزند.» با این حال… چیزی در دلش نرم شده بود. چیزی که ماهها مقاومت کرده بود. زاکیا دوباره نامه را برداشت. این بار با مهربانیای که خودش هم از آن تعجب کرد. آهسته گفت: «زانیا… شاید وقتش رسیده که حرف بزنیم.» اما هنوز تصمیم نگرفته بود جواب بدهد. نه از غرور، نه از خشم، بلکه از ترسی که هیچوقت اعترافش را نکرده بود: ترس از اینکه دوباره به زانیا نزدیک شود… و دوباره مجبور شود برای نجاتش بجنگد. پادشاه هرگز نامه را ندیده بود، اما جاسوسهایش… همیشه یک قدم جلوتر بودند. آنها نامه را قبل از رسیدن به دست زاکیا خوانده بودند و نسخهای از آن را بیصدا به پادشاه رسانده بودند. وقتی پادشاه متن نامه را دید، اول فقط ابروهایش بالا رفت. بعد چهرهاش آرامآرام سرخ شد. نه از غم، نه از نگرانی— از غروری که زخمی شده بود. او نامه را تا آخر خواند، و هر جمله مثل خنجری آرام در غرورش فرو میرفت: «به من اجازه بده برگردم… نه به کاخ… به تو.» پادشاه نامه را روی میز گذاشت. دستش میلرزید، اما نه از ضعف— از خشم سردی که مثل یخ در رگهایش میدوید. زیر لب گفت: «از صدراعظم عذرخواهی کرده… اما از من نه.» جاسوس کنار دیوار ایستاده بود، سرش پایین. پادشاه ادامه داد: «پسر من… ولیعهد من… برای مردی که فقط مشاور است نامهٔ پشیمانی مینویسد، اما برای پدرش… سکوت؟» صدایش آرام بود، اما خطرناک. از آن آرامیهایی که هر کسی میدانست پشتش طوفان خوابیده. جاسوس آهسته گفت: «قربان… شاید ولیعهد فکر کرده—» پادشاه با یک نگاه تیز حرفش را برید. «او فکر کرده من دشمنش هستم. فکر کرده باید از من بترسد. فکر کرده باید از من فاصله بگیرد.» چند لحظه سکوت کرد. چشمهایش روی نامه ثابت مانده بود. اما هیچکس نمیتوانست بفهمد پشت آن نگاه چه میگذرد. بعد ناگهان نامه را تا کرد و در صندوقچهٔ شخصیاش گذاشت؛ جایی که هیچکس حق نداشت دست بزند. و با صدایی آرام، اما سنگین گفت: «به کسی چیزی نمیگویید. هیچکس نباید بداند که من این نامه را خواندهام.» جاسوس تعظیم کرد و عقب رفت. پادشاه تنها ماند. در سکوتی که مثل خنجری سرد در اتاق میچرخید. او خشمگین بود— اما نه از زاکیا. نه از نامه. نه حتی از بیفکری زانیا. خشمش از چیزی عمیقتر میآمد: این حقیقت که پسرش برای همهٔ دنیا پشیمانی مینویسد… جز برای پدرش. و این زخمی بود که پادشاه حتی جرأت اعترافش را نداشت. -
رمان ملکه اسواتنی | ملیکاملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
۱۴۱ ** ترنج ** من که تمام مدت شوکه از حرکت زاکیا و حرفهای زانیا کناری ایستاده بودم به اون سمت رفتم. - زانیا! به سمت من برگشت. - مامان! به سمتم اومد و توی آغوشم فرو رفت. - پسرم، مطمئن باش! مطمئن باش اگه همچین چیزی باشه ما نمیذاریم که بلایی سر تو بیاد. زاکیا که روی یکی از مبلهای کمپ نشسته بود گفت: - البته که نمیذاریم. اما همچین رفتار بچگانهای هم از تو بعید بود. نباید لشکرکشی میکردی. این ماجرا رو چطور جمع کنیم؟ تو چرا عقل نداری؟ چرا هردفعه حرکت احمقانهای میزنی؟ بعد فریاد کشید: - کسی که از عقلش برای حرکتهاش استفاده نمیکنه لایق پادشاه شدن نیست. من و زانیا جا خوردم. گفتم: - زاکیا! بدون توجه به ما به سمت در رفت. زانیا جلو دوید و مچ دستش رو گرفت. زاکیا دستش رو محکم پس زد. - دست به من نزن. و با خشم نگاهش کرد. - من منتظر میمونم ببینم سرورمون چه تصمیمی میگیرن، توهم حق نداری تا وقتی من نیومدم پات رو از اینجا یک قدم جلوتر بذاری. ملکه، بریم؟ - من پیش پسرم میمونم. با نگاه آرومتری نگاهم کرد و گفت: - اگه شما اینجا بمونید پادشاه این رو به منزله همکاری شما با شورشیها میبینه و جون بچههاتون که توی پایتخت هستن در خطر میافته. ** دانای رمان ** ** شیش ماه بعد ** پادشاه به شاهزاده توضیح داد که کار اون نیست و از اونجایی که شاهزاده یک ارتش داشت نتونست به اون خشم بگیره و شاهزاده به شهرش برگشت اما ترس و خشم شدیدی سواد رو گرفته بود. زاکیا هم با شاهزاده قهر بود چون اون با کارش برای خودش خطر بزرگی درست کرده بود که هنوز حل نشده بود. خشم پادشاه برای زانیا مهم نبود اما خشم زاکیا چرا. برای اون نامهای فرستاد. چند ماه گذشته بود؛ ماههایی که مثل سنگ روی قلب هر دو نفر افتاده بود. زاکیا هنوز با زانیا حرف نمیزد. نه پیام، نه دیدار، نه حتی نگاه. و این سکوت… برای زانیا از هر تنبیهی دردناکتر بود. ✉️ نامهٔ زانیا به زاکیا «زاکیا… نمیدانم از کجا شروع کنم. ماههاست که سکوتت را تحمل میکنم، اما باور کن این سکوت از هر فریادی سختتر است. میدانم که اشتباه کردم. میدانم که تصمیمم برای لشکرکشی، حتی اگر از ترس بود، حتی اگر از درد بود، تو را شکست. تو همیشه کنارم بودی؛ نه فقط بهعنوان صدراعظم، بلکه مثل پدری که هرگز نداشتم. آن روز که سیلی زدی… نه از دردش، بلکه از حقیقتی که پشتش بود، جا خوردم. تو حق داشتی. من بیفکر بودم. من به جای اینکه با تو حرف بزنم، با ترسم تصمیم گرفتم. اما زاکیا… تو تنها کسی هستی که میدانم حقیقت را میبیند. تو تنها کسی هستی که میدانم هنوز برایم نگران است، حتی اگر وانمود کنی که نیستی. اگر هنوز در قلبت جایی برای بخشش من مانده… اگر هنوز مرا ولیعهدی میدانی که روزی برای این سرزمین مفید خواهد شد… به من اجازه بده برگردم. نه به کاخ… به تو. زانیا» وقتی نامه به دست زاکیا رسید، او ساعتها فقط به مهر شکستهٔ ولیعهد نگاه کرد. سکوتش هنوز ادامه داشت، اما این بار… سکوتی نبود که از خشم بیاید. سکوتی بود که از فکر کردن میآمد. -
رمان ملکه اسواتنی | ملیکاملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
۱۴۰ ** ترنج ** - زاکیا! زاکیا که داشت از راهروی کاخ میگذشت ایستاد و به سمت من برگشت. - ملکه! ایستادم و درحالی که نفسنفس میزدم گفتم: - من هم میام. - نمیشه، کار خطرناکی هست نمیتونم اجازه بدم. - خطرناک؟! اون پسر منه. - ملکه... - اون هیچوقت به من آسیبی نمیزنه، همینطور که به شما آسیبی نمیزنه. مکث کرد و بعد گفت: - بریم. دنبالش راه افتادم. زانیا فاصلهای تا کاخ نداشت. با ماشین زاکیا و چند نفر محافظ محدود به اون سمت رفتیم. از دور افرادی که با زانیا متحد شده بودن رو دیدیم. با دیدن ما تفنگ و تیر و کمون رو آماده کردن. به زاکیا گفتم: - وانستا، جلو برو. با اعتماد به نفس گفت: - قصد ایستادن ندارم، برای دیدنش اومدم. انقدر رفتیم که از یکجا به بعد جلوی ماشین رو گرفتن. ما رو شناختن. گفتم: - من باید پسرم رو ببینم، کنار برید. باید مطمئن بشیم سلاح همراه ندارید. - پس مطمئن بشین. یک زن مبارز به سمت من اومد و یک مرد هم زاکیا و بعد ماشین رو گشت و به ما راهنمایی کردن که زانیا توی اتوبوس کمپی خودش هست. ** دانای رمان ** هوای کمپ زانیا سرد و پرتنش بود؛ مشعلها با باد میلرزیدند و سربازان با دیدن نزدیک شدن زاکیا، صدراعظم، بیاختیار راه را باز میکردند. هیچکس جرأت نداشت جلوی او را بگیرد؛ چهرهاش مثل کسی بود که از دل طوفان آمده باشد. زاکیا بدون مکث وارد چادر فرماندهی شد. زانیا پشت میز نقشهها ایستاده بود، غرق در فکر. تا سرش را بلند کرد، صدای سیلی در فضا پیچید. زانیا از شدت ضربه عقب رفت، چشمهایش از شوک گرد شد. «زاکیا…؟» صدراعظم با صدایی که از خشم و نگرانی میلرزید، گفت: «تو دیوانه شدی؟! لشکر کشیدی به سمت پایتخت؟! میدانی این یعنی چه؟ میدانی پادشاه الان چه حالی دارد؟!» زانیا نفسش را جمع کرد، اما هنوز گیج بود. «من… مجبور شدم.» زاکیا فریاد زد: «مجبور؟ مجبور؟! هیچ چیز تو را مجبور نمیکند علیه پایتخت حرکت کنی! این کار تو میتواند جنگ داخلی راه بیندازد!» زانیا با صدایی آرام اما زخمی گفت: «پدرم… برای من طلسم مرگ نوشته.» زاکیا لحظهای خشک شد. انگار زمان ایستاد. «چی گفتی؟» زانیا ماجرا را تعریف کرد. زاکیا عقب رفت، انگار ضربهٔ دوم را خورده باشد. «این… غیرممکن است. پادشاه هرچقدر خشمگین باشد، هرچقدر بیمنطق… هرگز چنین کاری نمیکند.» زانیا سرش را بلند کرد؛ نگاهش پر از درد و ترس بود. «زاکیا… من آن روز در چشمانش دیدم. او دیگر فقط پادشاه نبود. چیزی درونش شکسته. چیزی که از من میترسد… یا از اینکه من روزی جای او را بگیرم.» زاکیا نفسش را با سختی بیرون داد. «زانیا… طلسم مرگ؟ این حرفها… اگر درست باشد، یعنی کسی در دربار دارد بازی خطرناکی میکند. کسی میخواهد تو و پادشاه را مقابل هم قرار دهد.» زانیا با صدایی آرام گفت: «برای همین لشکر آوردم. نه برای جنگ… برای اینکه قبل از اینکه دیر شود، حقیقت را پیدا کنم. اگر کسی قصد جان من را دارد، نمیتوانم تنها باشم.» زاکیا دستش را روی پیشانی گذاشت، قدمی عقب رفت. «تو باید قبل از هر چیز با پادشاه حرف بزنی. اگر این سوءتفاهم ادامه پیدا کند، پایتخت فکر میکند تو شورش کردهای.» زانیا آهی کشید. «میدانم… اما اگر واقعاً طلسم نوشته شده باشد… من حتی در کاخ هم امن نیستم.» زاکیا به او نزدیک شد، این بار نه با خشم، بلکه با صدایی آرام و سنگین: «زانیا… من کنارت هستم. اما باید خیلی زود بفهمیم چه کسی این دروغ را ساخته… یا اگر حقیقت دارد، چرا پادشاه به چنین نقطهای رسیده.» سکوتی سنگین بینشان افتاد. -
رمان ملکه اسواتنی | ملیکاملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
۱۳۹ اما من از شما ناراحت نیستم شما عزیز من هستید فرزندم ولیعهد من مگر میشود که خشم از شما چشم مرا بگیرد قلبم از دروغ شما شکسته است اما دلم راضی به خشم گرفتن به شما نیست برایتان هدیهای فرستادم نشانه عشق من به شما * زانیا درحالی که از نامه محبتآمیز پدر همیشه طلبکارش تعجب کرده و ذوقزده هم شده بود جعبه رو گرفت و درش رو باز کرد. یک انگشتر با نگین سنگ اتوپی. زانیا لبخند زد. - به پادشاه مراتب احترام و وفاداری من رو برسونید و بگین من هیچوقت قصد دروغ گفتن به ایشون رو نداشتم و اگه چیزی رو پنهان کردم بخاطر این بود که دوست نداشتم خاطرشون مکرر بشه. انگشتر رو گرفت و دستش کرد. مرد احترام گذاشت و رفت. اون که رفت جاسمین کنار زانیا اومد و گفت: - بده ببینم. زانیا انگشتر رو بهش داد. جاسمین شروع به بازی با نگینش کرد. زانیا گفت: - چیکار میکنی؟ - من باور نمیکنم پدرت کسی باشه که از همچین قضیهای بگذره. - یعنی چی؟ اون رو بده به من. اما جاسمین طبق شناختی که از جادوها داشت، چیزی که اون فردی که دعا رو نوشته بود خبر داشت، نگین رو فشار داد و کنار رفت و نوشته زیرش رو دید. - بیا، من مطمئن بودم که همچین چیزی هست. زانیا انگشتر رو گرفت و زیرش رو نگاه کرد. رنگش پریده بود. - این چیه؟ - شاید دعایی که بخواد تو رو مطیع خودش کنه. - باید یک رمال بیارم. ** دانای رمان ** هوای پایتخت سنگین بود؛ آنقدر سنگین که انگار خودِ دیوارهای کاخ هم نفسشان بند آمده باشد. هنوز کسی نمیدانست چه اتفاقی افتاده، اما خبر مثل آتش در علف خشک پیچیده بود: «ولیعهد… زانیا… با لشکرش به سمت کاخ حرکت کرده!» وقتی خبر به پادشاه رسید، رنگش پرید. نه از خشم—این بار از ترسی که حتی خودش هم نمیخواست به آن اعتراف کند. زاکیا، صدراعظم، با شنیدن خبر انگار زمین زیر پایش خالی شد. او بهتر از هر کسی میدانست زانیا چقدر آرام، چقدر منطقی و چقدر وفادار است. این حرکت… اصلاً شبیه او نبود. پادشاه با قدمهای تند وارد تالار شد. «این چه خبر مسخرهای است؟! زانیا؟ لشکر؟ به سمت کاخ؟» فرماندهٔ گارد با صدایی لرزان گفت: «قربان… گزارشها تأیید شده. او با نیروهای خودش از شهر حکومتیش خارج شده و… مستقیم به سمت پایتخت میآید.» پادشاه فریاد زد: «چرا؟! دلیلش چیست؟!» هیچکس جواب نداشت. زاکیا وارد شد، نفسنفسزنان، چهرهاش پریشان. «قربان… این کار زانیا نیست. او هرگز بدون دلیل لشکر نمیکشد. باید چیزی اتفاق افتاده باشد.» پادشاه با عصبانیتی که این بار از ترس تغذیه میشد، گفت: «ترسناکترین دشمن، دشمنی است که دلیلش را نمیدانی!» زاکیا نزدیک آمد. «قربان… شاید کسی به او حمله کرده. شاید تهدیدی بوده. شاید… شاید فکر کرده شما—» پادشاه با خشمی کورکورانه حرفش را برید: «من؟! من پدرش هستم! پادشاهش هستم! چرا باید علیه من لشکر بکشد؟!» زاکیا آرام گفت: «قربان… شما امروز او را خرد کردید. شاید فکر کرده… شاید تصور کرده که میخواهید ولیعهدیاش را بگیرید.» پادشاه لحظهای سکوت کرد. این سکوت از هر فریادی ترسناکتر بود. شیپورهای جنگی از دور شنیده شد؛ صدایی که قلب کاخ را لرزاند. پادشاه به سمت پنجره رفت. در دوردست، گرد و خاکی عظیم از حرکت لشکر زانیا بلند شده بود. «او… واقعاً دارد میآید.» زاکیا زیر لب گفت: «زانیا هیچوقت بیفکر عمل نمیکند. اگر لشکر آورده… یعنی چیزی را فهمیده که ما نمیدانیم.» پادشاه با صدایی خشک گفت: «یا شاید… کسی او را فریب داده.» زاکیا نگاهش را به پادشاه دوخت. «قربان… هرچه هست، باید قبل از رسیدن او بفهمیم. چون اگر این سوءتفاهم ادامه پیدا کند… ممکن است پایتخت شاهد چیزی باشد که هیچکس نمیخواهد.» پادشاه آهی کشید؛ آهی که بیشتر شبیه شکست بود تا خشم. «زاکیا… برو. هر طور شده بفهم دلیلش چیست. قبل از اینکه دیر شود.» و در بیرون، لشکر زانیا نزدیکتر میشد… و هیچکس نمیدانست ولیعهد با چه قصدی میآید: انتقام؟ دفاع؟ یا حقیقتی که هنوز کسی جرأت نکرده به زبان بیاورد؟ -
درخواست جلد داستان فیل و فنجون | ملیکا ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
اولی قشنگه عزیزم ممنون -
رمان گمشده در زمان | ملیکا ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
چهل و هشت وقتی مرد اومد آرشا بهش گفت: - ما قصد داریم این شهر را ترک کنیم. مرد با تعجب گفت: - برای چه؟! راهها امن نیست. راهزنها شما را غارت خواهند کرد. - ما تصمیم خود را گرفتهایم. مرد با اینکه خیلی چشم به اون پارچه دوخته بود مجبور شد که خیلی معدبانه اونها رو رد کنه. از شهر که بیرون زدن آرشا زمان جدید رو انتخاب کرد. اینبار دوران اپرتی دوم رو انتخاب کردن. اینبار هم توی شهری مثل همون شهر اول موندن و خونهای کمی بزرگتر گرفتن. هرچند زنها به این هم راضی نبودن اما آرشا دیگه قبول نکرد جابجا بشن. هنوز رابطه آرشا و اعتماد سرد بود و آرشا از اعتماد دلخور بود. جز خود اعتماد بقیه هم از این حالت ناراحت میشدن. بعد از استقرار گرفتن به اعتماد گفتن: - برو و از برادرت طلب پوزش کن. - او نخواهد پذیرفت. و این وضعیت ادامه پیدا کرد. خونه جدید دو اتاق تو در تو بود که همه زنها باهم و همه مردها باهم میخوابیدن. آرشا دنبال کار گشت و با غلامهاش نگهبان کاخ شدن. آرشا دنبال این بود که این به این بهانه بتونه وارد کاخ بشه و شاه رو ببینه اما دو یه رپز بعد از استخدامش اتفاقی افتاد که مجبور به برگشت شد. یک روز به خونه که برگشت دید همه اعضای خانواده ترسیده روی پلهها نشستن. با تعجب پرسید: - اینجا چه خبره؟! بچهها داد زدن: - پدر! و به سمتش دویدن و توی بغلش فرو رفتن. بقیه هم ترسیده بودن. آرشا و غلامها نشستن و عسل شروع به تعریف ماجرا کرد: - شب بود و هر دو گروه مشغول فعالیتهای معمولی مثل درست کردن (شیرینی)، نوشیدن و گفتن داستان بودیم که ناگهان صدایی شنیدیم که شبیه به یک دختر بچه بود که کمک میخواست. همه مطمئن بودیم که صدای یک دختر بچه را میشنویم. بنابراین، تصمیم گرفتیم که بهطور گروهی منطقهای که صدا از آن میآمد را جستوجو کنیم. در پشت خونه ما یک مزرعه بود، و همه ما یک شکل بلند و کاملاً سفید دیدیم که حدود سی متر از ما فاصله داشت. چیزی که دیدیم شبیه یک انسان حدوداً (۱۸۰سانتیمتری)، لاغر و کاملاً سفید بود. وقتی نزدیکتر شدیم تا تحقیق کنیم، آن موجود شروع به عقبنشینی کرد و در میان درختان ناپدید شد. تمام شب صدای دختر بچهای که کمک میخواست را میشنیدیم و نمیتوانستیم بخوابیم. * داستان از جایی * آرشا گیج بود. نمیشد اینهمه آدم دیده باشن و الکی باشه. - شاید... شاید بخاطر اینه که این زمانها زیاد بین ما و اونها مرزی نیست. دستان گفت: - بهرحال باید یک کاریش بکنی. خانمها جرات ندارن دیگه شبها شما نباشین. آرشا چپچپ نگاهش کرد. - مثلا شما و اعتماد هم مردهای این خونه هستید ها. - زنها به ما اعتماد ندارن. آرشا پوفی کشید. - بیخیال بابا من خستهم کل شب بیدار بودم میرم بخوابم. از بینشون رد شد و به سمت خونه رفت. صدای طاهره از پشت سرش شنید: - یا ما را از این سرای ببر یا شبها پیش ما بمان سر همین آرشا مجبور شد شبها سرکار نره و برای صبح کار پیدا کردن. خانوادهش هم دنبال این بودن که ببینند اینجا چه امکاناتی هست که به برای زدن رستورانشون استفاده کنند. -
رمان ملکه اسواتنی | ملیکاملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
۱۳۸ - اما نیاز به اینکارها نیست سرورم. یک کشور فقیر و کوچیکه. میتونیم وقتمون رو بجای دعوا روی تقویت کشور بذاریم. نه شما مجبور هستید با پسرتون بیرحم باشید و نه پسرتون قرار هست برای گرفتن جایگاه حرکت ناپسندی انجام بده. دوره اینکارها گذشته. سرش پایین بود و در سکوت گوش میکرد. گفتم: - بهتر الکی رابطهتون رو برای همچین چیز کوچیکی بد نکنید. من میتونم برم؟ سرش رو بالا آورد. - برین. احترام گذاشتم و بیرون اومدم. قرار بود اون روز به معبد سیکها برم. تازه توی کشور ما تاسیس کرده بودن. یک معبد خیلی قشنگ شکل معابد و مساجد هندی بود که به پیروانشون که روزانه مهمون اونجا میاومدن غذا و جای خواب رایگان میداد. مکان تمیز و مرتب و زیبا بود و مجسمههای شیکی داشت. روحانی اصلی اونجا از من خواهش داشت که ازشون حمایت کنم. من گفتم: - کشور اسواتنی کشور فقیری هست. اگه جایی باشه که کمک کنه مردم کمتر گرسنه بخوابن یا از گرسنگی بمیرن من حمایت میکنم. به شرطی که دنبال جنگ مذهبی نباشید. مرد با خوشحالی چندبار تشکر کرد. ** دانای رمان ** سواد چند ساعتی تنها فکر کرد و در آخر به این نتیجه رسید که ترنج خوب ذهن اون رو خونده بود. با خودش فکر کرد: چرا همیشه این ترس رو دارم که پسرم با من خشن رفتار کنه؟ اگه من براش کم نذارم و اون دوستم داشته باشه همچین کاری نمیکنه. زنگ روی میزش رو زد. نگهبان داخل اومد و احترام گذاشت. - بله سرورم! - منشی من رو بیار. منشی که اومد بهش گفت: - برو و برام یک سنگ اتوپی خوب پیدا کن. مرد احترام گذاشت و رفت. شاهزاده درحال دیدن بلندترین لونه مورچههای جهان بود که مورچههای روستایی نزدیک شهرکش ساخته بودن و قرار بود یکی از جاذبههای گردشگری بشه که پیک پادشاه رسید. شاهزاده تعجب کرد. - چرا ایمیل نفرستادن؟ - همراه با این نامه هدیهای برای شما فرستادن. و بعد جعبه چوبی که توی دستش بود رو به سمتش گرفت. زانیا اول گیج شد که جعبه رو بگیره یا نامه رو و بعد تصمیم گرفت نامه رو بگیره. نامه رو گرفت و باز کرد. نوشته بود: * از پادشاه اسواتنی به ولیعهدش پسر جوان و برومندش زانیا جان خبری از شما رسید که مرا غمگین کرد یادم است به من گفته بودید که سه بار با وجود نارضایتی من مادرتان را دیده بودید اما متوجه شدم که بیشتر از این تعداد بوده است. زانیا دستش لرزید و به پیک که همچنان بیحالت نگاهش میکرد نگاه کرد و دوباره سرش رو روی کاغذ برد. -
عباس میرزا فرزند فتحعلیشاه و آسیهخانم دولو بود ولیعهد و نایبالسلطنه ایران بود. او پیش از مرگ پدرش درگذشت و پسرش محمد میرزا جانشین او شد.
-
من آرشام خانواده م بخاطر اینکه جلوی بلایی که قرار سر من بیاد رو بگیرن من رو به تاریخ تبعید کردن اما من راضی نیستم چون اون بلا توی راهی سرم میاومد که برام مهم بود
- 4 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست جلد داستان فیل و فنجون | ملیکا ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
چی شد عزیزم؟ -
درخواست طراحی جلد رمان گمشده در زمان | ملیکا ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
عالی دستت مرسی 💞- 12 پاسخ
-
- 1
-