پارت پنجاه و سه
لبخند پدرانهای زد و سر تکون داد. اون که رفت به سمت خانمه برگشتم و دستم رو سمتش دراز کردم.
- تبسم! بیست و چهار ساله. اهل تهران.
باهم دست داد.
- صبیه، بیست و هفت ساله از خرمشهر.
- خوشبختم!
- همچنین! به همسرت بگو من بادیگاردم که خودت درخواست دادی و مربی نینجا هستم.
فهمیدم که نمیخوان سواد شک کنه که فرستاده اطلاعات ایران و سر همین فهمیدم که بله فرستاده اطلاعات ایرانه.
- حتما!
بعد از خداحافظی از همه ما و دوتا فردی که سواد با خودش آورده بود و صبیه سوار هواپیمای شخصی شدیم که رییس جمهور آفریقا برامون فرستاده بود. توی هواپیما خیلی خوب بود هم تخت داشت و صندلی و میز بار. من روی صندلی نشستم و به ایران نگاه کردم. یعنی باز دوباره اینجا رو میدیدم؟ یکی کنارم نشست. نگاه کردم. سواد بود. پرسید:
- خوبی؟
- آره.
یک گیلاس به سمتم گرفت.
- چون روی آسمون ایران میاومد اجازه نداشت مشروب داشته باشه.
لبخند زدم و آب طالبی رو ازش گرفتم و خوردم.
- آخیش! جیگرم حال اومد!
بیصدا خندید و گفت:
- به چی نگاه میکنی؟
- به خاکم، به کشورم.
- از حالا به بعد خاک تو اسواتنی هست.
چیزی نگفتم اما توی دلم گفتم: مگه میشه؟ من بند بند وجودم به ایران گره خورده.
دستم رو روی پنجره گذاشتم و دوباره توی همون دلم گفتم: ایران عزیزم! ایران عزیزتر از جانم! هرجای دنیا که باشم به تو وفادار خواهم بود و هرکاری از دستم بر بیاد برات انجام میدم. قشنگترین کشور دنیا، دوستت دارم!
بعد به سمت سواد برگشتم و سعی کردم به حرفش بگیرم که غم دوری از وطن رو کمتر حس کنم اما انگار این غم تموم نشدنی بود. سواد دستم رو گرفت و من رو اتاقی برد که تخت اونجا گذاشته شده بود.
- تا حالا توی این فاصله روی تخت خوابیدی؟
و من تازه یادم اومد که هنوز لباسهام رو عوض نکردم. پس درحالی که مانتو و شالم رو در میآوردم و یک مهماندار سیاه پوست برای گرفتنش اومد گفتم:
- نه.
سرش رو دم گوشم آورد و گفت:
- تا حالا روی تخت توی آسمون...
و خندید. من هم خندم گرفت. حالا یک تاپ نارنجی فسفری داشتم و موهام آزاد بود. سواد خودش روی تخت چهارزانو زد و بعد دستش رو به سمتم دراز کرد و من دستش رو گرفتم و روی تخت رفتم. با همهمه چشم باز کردم و فهمیدم نزدیکیم. سریع لباسی که آماده کرده بودم رو در آوردم. یک لباس مجلسی ساده بود اما میدونستم خیلی بهم میاد. کی میخواست بفهمه چقدر پولش رو دادم؟ بذار فکر کنند که دادم فلان برند برام بدوزه.
یک لباس ماکسی ساتن بلند به رنگ سبز روشن بود که شنلی داشت که از آستینهاش پایین میاومد و روی بازوهاش گلدوزی داشت و بالای شنل هم که از روی شونههام شروع میشد به همین شکل. کفشهای پاشنه پنج سانتی همرنگش رو پوشیدم. موهام رو بالای سرم خودم گوجهای بستم و یک نیمتاج کوچیک که فقط دورش رو میگرفت گذاشتم. سریع کرم زدم و بعد خط چشم ماژیکیم رو کشیدم و ریمل زدم.
حتما باید یک آرایشگر بگیرم. نمیدونم توی اسواتنی میتونم آرایشگر خوبی پیدا کنم یا نه اما اگه هم اونجا آرایشگر خوبی باشه باز هم آرایش برای اون رنگ پوست رو بلد هست و روی صورت سفید هیچ تسلطی نداره. شاید به آرایشگر خودم بگم بتونه بیاد. رژگونه تیره زدم و پشت پلکهام رو پوستپیازی کردم و آخر سایهم رو یکم رنگ لیمویی زدم. بنظر خوب شده بود اما باز هم توی دلم گفتم ای کاش آرایشگر برای این دیدار مهم داشتم.
بیرون اومد و صبیه نگاه کرد. نمیدونم ناراحت شد که من قرار نیست با حجاب باشم یا نه. سواد هم من رو دید و چشمهاش برق زد.
- من زیباترین ملکه اسواتنی رو دارم.
بهش لبخند زدم. دستش رو به سمتم دراز کرد. خودش هم کت و شلوار و جلیقه مشکی با پیراهن سفید پوشیده بود. هواپیما ایستاده بود. باهم جلوی در رفتیم. دستم رو بالا آورد و بوسید و گفت:
- به زندگی جدیدت خوش آمدی عزیزم! میخوام ببینم چطور ملکه آداب دانی میشی.