پارت بیست و یک
خلاصه آرایشگر شروع کرد بهم رسیدن. موهام رو چتری زد و توی یک ساعت آرایش خوبی برام زد. رژ لب خرمایی، رژگونه لایت، سایه آبی، صدفی، مشکی.
- چطوره؟
- عالی! لاک هم میزنید؟
برام لاک آبی روشن زد.
- برو که امروز خیلی دل میبری.
یکی از دوستهام دنبالم اومده بود. خلیل! با دیدن من با همون شال سوت کشید.
- چه چیزی شدی بانو!
- مرسی! ممنون که اومدی!
- قابلت رو نداشت بابا!
ماشین رو به حرکت در آورد. در همون حال پرسید:
- راستی تو از باربد خبری نداری؟
رنگم پرید. خاطره تلخی که همش سعی میکردم فراموش کنم توی ذهنم اومد.
- باربد، نه.
چیزی نگفت اما من یکم مشکوک شدم. نکنه چیزی فهمیده بود.
- چطور؟
- آخه چندبار بهش زنگ زدم جواب نداد. بعدش هم پیام داد دیگه نمیخوام با شما در ارتباط باشم.
- نه اطلاعی ندارم. لابد ازدواج کرده.
شونهای بالا انداخت.
- شاید!
یکم فکر کرد بعد گفت:
- راست میگی، احتمالش زیاده.