رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

آتناملازاده

عضو ویژه
  • تعداد ارسال ها

    187
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    2

آتناملازاده آخرین بار در روز فروردین 26 برنده شده

آتناملازاده یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

10 دنبال کننده

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,741 بازدید کننده نمایه

دستاورد های آتناملازاده

Rising Star

Rising Star (9/14)

  • Well Followed نادر
  • Reacting Well
  • Very Popular نادر
  • First Post
  • Collaborator نادر

نشان‌های اخیر

423

اعتبار در سایت

  1. سلام خوبی

    ببین توی قسمت رمان همه بچه های انجمن این پارت که نوشتی خیلی سخته چون راحلش به ذهن هیچ کدوممون نمیرسه پارت بعدی رو خودتت بنویس ببینیم نقشه چیه😂

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 1
    2. مهدیه طاهری

      مهدیه طاهری

      من که نمیتونم پاک کنم اگه نظرته به هانیه یا نسیم بگم پارت خواستگاری و پاک کنن برگردیم سر همون شیطنت دانشگاه.

       

    3. آتناملازاده

      آتناملازاده

      پاک نه بنظرم تا اینجا اومده بخور نمیر ادامه بدیم چون رمان شانسی باحاله 

      حالا همون شیطنت چی باشه خوبه؟ 

    4. مهدیه طاهری

      مهدیه طاهری

      تا شب نشده دوتا پارت میذارم ببینیم چی میشه، اگه نشد که میگم پاک کنن. 

  2. پارت پنجاه و سه لبخند پدرانه‌ای زد و سر تکون داد. اون که رفت به سمت خانمه برگشتم و دستم رو سمتش دراز کردم. - تبسم! بیست و چهار ساله. اهل تهران. باهم دست داد. - صبیه، بیست و هفت ساله از خرمشهر. - خوشبختم! - همچنین! به همسرت بگو من بادیگاردم که خودت درخواست دادی و مربی نینجا هستم. فهمیدم که نمی‌خوان سواد شک کنه که فرستاده اطلاعات ایران و سر همین فهمیدم که بله فرستاده اطلاعات ایرانه. - حتما! بعد از خداحافظی از همه ما و دوتا فردی که سواد با خودش آورده بود و صبیه سوار هواپیمای شخصی شدیم که رییس جمهور آفریقا برامون فرستاده بود. توی هواپیما خیلی خوب بود هم تخت داشت و صندلی و میز بار. من روی صندلی نشستم و به ایران نگاه کردم. یعنی باز دوباره اینجا رو می‌دیدم؟ یکی کنارم نشست. نگاه کردم. سواد بود. پرسید: - خوبی؟ - آره. یک گیلاس به سمتم گرفت. - چون روی آسمون ایران می‌اومد اجازه نداشت مشروب داشته باشه. لبخند زدم و آب طالبی رو ازش گرفتم و خوردم. - آخیش! جیگرم حال اومد! بی‌صدا خندید و گفت: - به چی نگاه می‌کنی؟ - به خاکم، به کشورم. - از حالا به بعد خاک تو اسواتنی هست. چیزی نگفتم اما توی دلم گفتم: مگه میشه؟ من بند بند وجودم به ایران گره خورده. دستم رو روی پنجره گذاشتم و دوباره توی همون دلم گفتم: ایران عزیزم! ایران عزیزتر از جانم! هرجای دنیا که باشم به تو وفادار خواهم بود و هرکاری از دستم بر بیاد برات انجام میدم. قشنگ‌ترین کشور دنیا، دوستت دارم! بعد به سمت سواد برگشتم و سعی کردم به حرفش بگیرم که غم دوری از وطن رو کمتر حس کنم اما انگار این غم تموم نشدنی بود. سواد دستم رو گرفت و من رو اتاقی برد که تخت اونجا گذاشته شده بود. - تا حالا توی این فاصله روی تخت خوابیدی؟ و من تازه یادم اومد که هنوز لباس‌هام رو عوض نکردم. پس درحالی که مانتو و شالم رو در می‌آوردم و یک مهمان‌دار سیاه پوست برای گرفتنش اومد گفتم: - نه. سرش رو دم گوشم آورد و گفت: - تا حالا روی تخت توی آسمون... و خندید. من هم خندم گرفت. حالا یک تاپ نارنجی فسفری داشتم و موهام آزاد بود. سواد خودش روی تخت چهارزانو زد و بعد دستش رو به سمتم دراز کرد و من دستش رو گرفتم و روی تخت رفتم. با همهمه چشم باز کردم و فهمیدم نزدیکیم. سریع لباسی که آماده کرده بودم رو در آوردم. یک لباس مجلسی ساده بود اما می‌دونستم خیلی بهم میاد. کی می‌خواست بفهمه چقدر پولش رو دادم؟ بذار فکر کنند که دادم فلان برند برام بدوزه. یک لباس ماکسی ساتن بلند به رنگ سبز روشن بود که شنلی داشت که از آستین‌هاش پایین می‌اومد و روی بازوهاش گلدوزی داشت و بالای شنل هم که از روی شونه‌هام شروع میشد به همین شکل. کفش‌های پاشنه پنج سانتی همرنگش رو پوشیدم. موهام رو بالای سرم خودم گوجه‌ای بستم و یک نیم‌تاج کوچیک که فقط دورش رو می‌گرفت گذاشتم. سریع کرم زدم و بعد خط چشم ماژیکیم رو کشیدم و ریمل زدم. حتما باید یک آرایشگر بگیرم. نمی‌دونم توی اسواتنی می‌تونم آرایشگر خوبی پیدا کنم یا نه اما اگه هم اونجا آرایشگر خوبی باشه باز هم آرایش برای اون رنگ پوست رو بلد هست و روی صورت سفید هیچ تسلطی نداره. شاید به آرایشگر خودم بگم بتونه بیاد. رژگونه تیره زدم و پشت پلک‌هام رو پوست‌پیازی کردم و آخر سایه‌م رو یکم رنگ لیمویی زدم. بنظر خوب شده بود اما باز هم توی دلم گفتم ای کاش آرایشگر برای این دیدار مهم داشتم. بیرون اومد و صبیه نگاه کرد. نمی‌دونم ناراحت شد که من قرار نیست با حجاب باشم یا نه. سواد هم من رو دید و چشم‌هاش برق زد. - من زیباترین ملکه اسواتنی رو دارم. بهش لبخند زدم. دستش رو به سمتم دراز کرد. خودش هم کت و شلوار و جلیقه مشکی با پیراهن سفید پوشیده بود. هواپیما ایستاده بود. باهم جلوی در رفتیم. دستم رو بالا آورد و بوسید و گفت: - به زندگی جدیدت خوش آمدی عزیزم! می‌خوام ببینم چطور ملکه آداب دانی میشی.
  3. سلام عزیزم

    رما عبدالله رو خوندی؟ 

    چطور بود؟ 

  4. پارت پنج - من اصلا در اینباره چیزی نمی دونستم. پانیذ با حرص گفت: - حالا که می دونی دست از سرمون بردار - اما... - اما چی؟! حرفی زد که بیشتر توی شوک فرو رفتم. - مادر من عمه شماست. اون خیلی دوست داشت دوباره با برادرش رفت و آمد داشته باشه. می گفت بیست و خورده ای ساله که از برادرش هیچ خبری نداره. اینبار من و پانیذ توی شوک فرو رفتیم. - عمه ما؟! ملکا درحالی که توی فکر بود سر تکون داد. - پس ماجرا سر این بود که بابام مامان رو گرفت. مامان فکر می کرد چون بعد از فرار پدرتون مادرم بی کس و کار شده پدرم معرفت برای خواهر دوستش گذاشته و اومده گرفتش. - چرا بی کس و کار؟ مگه آدم بدون برادرش بی کس و کار میشه؟ - انگار شما خبر ندارید! پدر بزرگ و مادر بزرگمون توی بچگی مادر من فوت می کنند. پدر شما که سنش بزرگ تر بوده از مادرم مراقبت می کنه اما وقت فرارش اون رو با خودش نمی بره. من و پانیذ قلبمون فرو ریخت. پانیذ دست هاش رو روی سرش گذاشت و گفت: - ای وای! و روی زمین نشست. من پرسیدم: - مادرت اون موقع چند سالش بوده؟ - چهارده. پلک هام رو روی هم فشار دادم. چقدر آدم تیره و تار توی زندگیم پیدا شده بود.
  5. 🔻کاش یک تخریبچی
    می‌زد به #معبر_نفس ما؛

    🔻تخریب می‌کرد.
    آن چه من است و #هوای_نفس !

    1. زهره تقیزاده

      زهره تقیزاده

      ای کاش تخریبچی‌اش رو پیدا کنیم، منم چند تا معبر دارم لازم داره منفجر شه😅

  6. سلام عزیزم رمان عبدالله چطور بود؟ 

    1. bano.z

      bano.z

      سلام قربونت 

      داستان خوبی داره فقط خلاصه داستانت رو درست کن تو خلاصه گفتی آنا یعنی زن اول طلاق میگیره در حالی که آنا فوت شد ، خوبه که از توضیحات اضافه پرهیز کردی ولی یک جاهایی مثل اون موقع که برشکست شدن ، یا دعواهای انا و عبدالله یکم توضیح بیش تر می خواست که من بیش تر متوجه اشتباه عبدالله تو ازدواج اول بشم طبق خلاصه ای که از داستان دادی ، از خوندنش لذت بردم تا اینجا

    2. آتناملازاده
    3. bano.z

      bano.z

      فدات عزیزم❤️

  7. فقط یک چیزی توی پارت دو

    برای مرد اگه ننویسی که ذوق داشت یا از خوشحالی دلش قنچ رفت بهتره معمولا مرد رو اینطور توصیف نمی‌کنند بجاش با غرور و هییبت تاج رو بذاره و یک نیشخند توی آینه به خودش بزنه و هدیه های لیا رو هم با لذت نگاه کنه و پیشنهاد امیر هم بجای دلم قنچ رفت بگه بنظر پیشنهاد خوبی می اومد بهش احتیاج داشتم. هیجان های مرد اینطور نوشته بشه بهتره

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 1
    2. BLSPAT

      BLSPAT

      https bs2web at, blsp at, bs2best at bsme.at
    3. BLSPAT

      BLSPAT

      https bs2web at, blsp at, bs2best at bsme.at
    4. آتناملازاده

      آتناملازاده

      بنظرم ویرایش بزنی خوبه

  8. پارت یازده *** عبدالله با شونه‌های خمیده وسط خونه‌ش ایستاده بود. تا دوازده روز بعد از فوت همسرش و دو فرزندش مونده بود اما دیگه طاقت نیاورده و برگشته بود. مادرش با گریه سمتش اومد. - مادر فدات بشه! بیا وسایلت رو جمع کن بریم خونه ما. عبدالله درحالی که دورتا دور خونه‌ای که همه خاطرات همسرش در اونجا بود رو در نظر می‌گذروند با صدایی که از ته چاه می‌اومد گفت: - نه، می‌خوام خونه خودم بمونم. - آخه.. - اصرار نکن مادر، اینطور راحت‌ترم. مادر با حالی بد از غم پسرش نگاهش کرد. غذایی براش گذاشت و رفت. تمام مدت عبدالله به پشتی تکیه داده بود و فکر می‌کرد. تمام خونه بوی آنا رو می‌داد. صدای خنده‌هاش توی خونه می‌پیچید. صدای خنده، های اون و پسرش. احساس می‌کرد به هر طرف که نگاه می‌کنه آنا و غلامرضا رو درحال بازی می‌بینه. چه دختر پر انرژی بود. چه پسر سرحال و قشنگی داشت. چه زندگی خوبی داشت! چه جهان باهاش بد تا کرده بود. روزها به تلخی می‌گذشت. عبدالله حال سر کدون رفتن رو نداشت. مادرش می‌اومد و براش غذا می‌ذاشت و خواهرش هم هر روز بهش سر میزد اما عبدالله بیشتر روز رو یا خواب بود و یا خودش رو به خواب میزد. چهلم آنا و پسرش رو باهم توی خونه مادرش گرفتن. اونجا عبدالله دید که توقعش از همشهری‌ها که بهش دلداری بدن زیادیه و اون‌ها غیر مستقیم یا گوش به گوش می‌رسوند که خدا عبدالله رو بخاطر گناهاش مجازات کرده و خانواده‌ش رو ازش گرفته. این فشارهای روانی دیگران عبدالله رو بیشتر اذیت می‌کرد. به در لجبازی زد و دوباره میخونه رفتن رو شروع کرد و دور خودش رو پر از لهو و لعب کرد و سعی داشت به مردم محل نده اما مشکل دیگه‌ای پیش اومد. بخاطر اینکه به بدکاری معروف شده بود دیگه کمتر کسی حاضر بود که از اون خرید کنه و این باعث شد که ورشکسته بشه. شوهر خواهرش بهش پیشنهاد داد: - یک شرکت آلمانی هست که می‌تونی با اون به صورت کلی بهشون بفروشی. - برای چی اینطور میوه می‌خوان؟ - این‌ها هر هفته مهمونی دارن. خودشون آلمانی‌ها و بزرگ‌های شهر و کشور. عبدالله بنظرش بد نمی‌اومد. - باشه، هماهنگ کن ببینیم چی میشه. عبدالله می‌دونست زیاد افرادی نیستن که بخوان میوه به اون‌ها بدن چون خودش و پولشون رو حروم می‌دونستن. بالاخره شوهر خواهرش با جواب اومد: - اتفاقا خیلی خوشحال شدن. برگه‌ای رو به عبدالله داد. - فردا ظهر این میوه‌ها رو دم شرکت بیار. پولشون رو نقد بهت میدن. فرداش عبدالله بی‌نگرانی از حرف مردمی که همین حالا هم کلی حرف پشتش در آورده بودن به شرکت رفت.
  9. پارت ده طبیب بچه رو معاینه کرد و گفت: - مسافری؟ - بله. یک چیزی بهش میدم چند ساعت حالش رو خوب می‌کنه اما به محضی که به مقصد رسیدی طبیب بالای سرش بیار. بعد یک دوا درست کرد و بزور توی حلقوم بچه ریخت. عبدالله بچه رو به مینی‌بوس برگردوند و حرف طبیب رو به آنا گفت. راننده هنوز گاز می‌داد و دیگران آنا رو تنها نمی‌ذاشتن و هر کدوم از زن‌ها چند دقیقه‌ای کنار آنا می‌موند و به بچه رسیدگی می‌کرد و خودش رو دلداری می‌داد. یک ساعت بعد تب بچه پایین اومد و آنا به دختری که کنارش بود با ذوق گفت: - ببین، تبش پایین اومده! همه مسافرها خوشحال بودن اما نزدیک زادگاه آنا تب بچه بالا رفت. عبدالله دلداریش می‌داد: - چیزی نمیشه الان دیگه رسیدیم. شهر تاریک و کوچیک نمایان شد. وارد شهر که شدن عبدالله نفس عمیقی کشید که دیگه خطر رفع شده اما همون موقع صدای جیغ‌های کر کننده‌ای از بغل گوشش بلند شد: - نفس نمی‌کشه! عبدالله نفس نمی‌کشه! *** عبدالله با نگرانی به آنا که سر قبر کوچیک بچه‌شون نشسته بود و مات روبه‌رو بود نگاه کرد. امروز هفته‌م بچه‌شون بود و هنوز حالش به حالت طبیعی برنگشته بود و عبدالله نگران بچه‌ای که توی شکمش بود، بود. سه روز پیش که حالش بد شده بود دکتر گفت که خانمت دوباره باردار هست اما انقدر غم روی قلب این زن بود که عبدالله نگران بود که بچه دومشون هم از دست بدن. - عبدالله، مادر! عبدالله نگاهش رو از همسرش گرفت و به مادرش که به محض گرفتن نامه با خواهر و شوهر خواهرش راه افتاده بودن انداخت. - مادر! مادر بغلش کرد و عبدالله سعی کرد که توی بغل مادرش گریه نکنه اما مادر به گریه افتاد. - خدا بهت صبر بده مادر! خدا به ههمون صبر بده! عبدالله در حالی که به شدت احساس تنها بودن می‌کرد و احساس اینکه هیچ‌کسی حواسش به حال اون نیست و اینکه اون هم اولین فرزندش رو از دست داده رو انگار کسی درک نمی‌کنه. همون موقع صدای جیغ‌های آنا بلند شد. چندتا از زن‌ها به سمتش دویدن. عبدالله و مادرش هم اون‌ها رو نگاه کردن. مادر عبدالله نوچ نوچی کرد و گفت: - همینطورش هم این زن چیزی نبود. نه تونست نیاز تو رو براورده کنه و نه از خانه‌داری و زندگی‌داری چیزی می‌دونست، الان هم بچه دومش رو هم به کشتن میده. عبدالله حوصله این صحبت‌ها رو نداشت. چرا مادر درک نمی‌کرد الان زمانش نیست؟ آنا جیغی کشید و به پشت توی بغل زن‌ها افتاد. عبدالله جلو رفت تا آنا رو کمک کنه. زن‌ها آب آوردن و توی صورتش ریختن اما بهوش نیومد. یکی از اقوام آنا طبیب بود و اومد تا زن رو معاینه کنه. عبدالله داشت فکر می‌کرد باید قید بچه توی شکم آنا رو بزنه که مرد یکدفعه از حرکت ایستاد و سرش رو بالا آورد و نگاهش رو به عبدالله دوخت. عبدالله نگاهش کرد. متوجه شد که مرد بهت‌زده هست. مونده بود که چرا همچین واکنشی نشون میده که چشم‌های مرد به سمت سرخ شدن رفت و بعد سکندری خورد و روی زمین نشسته افتاد و با بغض گفت: - یا رقیه سادات! و دستش رو روی چشم‌هاش گذاشت و به گریه افتاد. همه با تعجب نگاهش کردن که مرد با دست دیگه اشاره به آنا کرد و با همون گریه گفت: - سنکوب کرده! مُرده!
  10. انقدر حال بابا بد بود که ما هم هیچ اعتراضی نکردیم. وقتی رسیدیم بابا پیاده شد و به سرعت به داخل خونه رفت اما ما نذاشتیم مامان داخل بره - مامان اون آقا کی بود؟! واقعا برادر بابا بود؟! یعنی عموی ما؟! - وای نه، اون یکی از دوست های پدرت بود. یکجورایی هم قوم و خویش منصوب میشد اما در اصل دوست پدرت بود. - خوب؟ مامان در حالی که یکم گیج و بی حوصله بود گفت: - بسیار خوب، بهتون توضیح میدم. رفت و روی تاب توی حیاط نشست. ما دوتا مثل بچه خوب پایین جلوی پاش نشستیم. - از چی شروع کنم؟ - این آقا کی بود؟
  11. چقدر موضوع رمانت خوبه

    شروع و خلاصه هم خیلی خوب بود

    قلم هم زیبا 

    1. s.a

      s.a

      خیلیی ممنونم عزیزم

      فکر نمیکردم کسی بخوندش  انگیزه گرفتم

    2. آتناملازاده
  12. پارت نه - نه امروز احساس کردم غلامرضا یکم سرماخورده‌ست پس موندم. عبدالله اول دست روی پیشونی غلامرضا گذاشت تا خیالش راحت بشه حالش خوبه و بعد گفت: - خوب کردی. لوازمت رو جمع کن یک مدت سفر میریم. آنا در حالی که متعجب بود گفت: - سفر؟ کجا؟ - شهر شما. پیش خانواده‌ت. آنا بین خوشحالی و تعجب مونده بود. - پیش خانواده من؟! - آره، دوست نداری بریم؟ - چرا، چرا! اما چرا انقدر یهویی. عبدالله غلامرضا رو به مادرش سپرد و گفت: - یهویی نبود. قصدش رو داشتم. الان هم یک پول خوبی دستم اومده بود گفتم بریم. آنا با ذوق قبول کرد و رفت لوازمشون رو جمع کنه. توی ایستگاه اتوبوس عبدالله متوجه بود که آشناها می‌بیننش و نگاه سرزنش باری بهش می‌اندازن و سلام نمیدن. خدا رو شکر آنا انقدر خوشحال بود که متوجه دور و برش نبود. وسایل رو شاگرد توی قسمت بار گذاشت و حرکت کردن. عبدالله توی خودش بود و غلامرضا هم روی دست آنا که داشت برای دیدن خانواده‌ش برنامه می‌چیند خوابش برده بود. حدود یک ساعت بعد آنا نگران گفت: - عبدالله، بچه دوباره تب کرده. عبدالله از اون حال بیرون اومد و دستش رو روی پیشونی غلامرضا گذاشت. - ای وای! از کی تب کرده؟ - الان دست زدم تب داشت. عبدالله خونسرد گفت: - تبش زیاد نیست. یکم گرم بگیرش. آنا بچه رو به خودش چسبوند که بدنش گرم‌تر بشه اما دو ساعت بعد تب غلامرضا شدیدتر شده بود. آنا نگران گفت: - طبیب باید ببینش. - اینجا که طبیبی نیست، از شهری هم رد نمیشیم. وقتی رسیدیم شهرتون سریع طبیب بالای سرش میاریم. یکم آب بهش بده. اما بچه توانایی قورت دادن آب رو نداشت. آنا شروع به خوندن دعا بالای سرش کرد. حال غلامرضا بهتر نبود و زن قلبش تندتند میزد. - تو رو خدا یک کاری کن! عبدالله خودش نگران بود اما سعی داشت زیاد بروز نده که آنا نترسه. بلند شد و ایستاد. - برادرها، خواهرها. همه متعجب به سمتش برگشتن و راننده هم از این حرکت یهویی نگران شد و از توی آینه نگاه کرد ببینه چه خبره. - بچه من تب کرده. ما هیچ وسیله و دوایی نیاوردیم. خانمم هم اولین بچه‌ش هست و تجربه‌ای نداره. کسی کمکی می‌تونه به ما بکنه؟ همهمه بین جمعیت افتاد. بیشتر خانم‌ها بلند شدن و به سمت صندلی اون‌ها اومدن تا بچه رو ببینند. یکی پتو بچه‌ش رو دور غلامرضا انداخت، یکی با آب صورتش رو شست. یکی از راننده خواست بایسته تا براش آب جوش نبات درست کنه. یکی براش دعا می‌خوند. یکی آنا رو که حالا دیگه آروم آروم گریه می‌کرد رو آروم می‌کرد. حال بچه به سمت بهتر شدن نمی‌رفت. به راننده گفتن: - آقا اولین شهر و روستا نگه دار. راننده سعی کرد با اتوبوس لق‌لقوش تندتر حرکت کنه. حدود یک ساعت بعد به یک روستا رسیدن. عبدالله و یکی از مردها بچه رو توی پتو پیچیدن و تند به داخل روستا دویدن. آنا هم می‌خواست بره اما عبدالله جدی بهش گفت: - نه تو سرعتمون رو کم می‌کنی بچه سرما می‌خوره. آنا گریه می‌کرد که بره اما خانم‌ها بغلش می‌کردن و سعی می‌کرد آرومش کنند. در خونه اولین روستایی رو زدن و اون هم تا ماجرا رو شنید سریع یاالله گفت و داخل خونه بردشون و خودش دنبال طبیب رفت.
  13. پارت پنجاه و دو فردا روم نمیشد از اتاق بیرون بیام. تنها چیزی که یکم بهم انرژی می‌داد این بود که بابا فکرش رو نمی‌کنه توی شب اول ما انقدر پیش رفته باشیم. صدای خنده سواد و بابا از توی هال می‌اومد. توی آینه خودم رو برسی کردم که نشانه‌ای چیزی از شب قبل نداشته باشم. خیالم که راحت شد مشکل انتخاب لباس خوردم. نمی‌دونم چرا از نوع بودن با سواد جلوی بابا خجالت می‌کشیدم. آخر سر یک ژاکت دکمه‌دار سفید قرمز با شلوار مخمل قرمز گوجه‌ای پسندیدم. بیرون رفتم. صداها از توی آشپزخونه می‌اومد. به اون سمت رفتم. همه به سمتم برگشتن. دره که انگار بخاطر آشتی‌مون خیلی خوشحال بود گفت: - صبح بخیر عروس! برات صبحانه مخصوص درست کردم. با دیدن کاچی‌ها از خجالت سرخ شدم. بابا روش رو گرفته بود و اصلا به روی خودش نمی‌آورد. کنار سواد نشستم. با محبت نگاهم کرد و به انگلیسی پرسید: - خوبی؟ - بله. این رو آروم گفتم و خودم رو مشغول صبحانه نشون دادم. بابا و سواد از وقت رفتن صحبت می‌کردن. سواد گفت: - سفارت آفریقای جنوبی در ایران قصد داره مراسمی برای عروسی ما بگیره، احتمالا بعد از شرکت در اون مراسم میریم. بعد بابا سوالی پرسید که باعث شد من هم حواسم رو به اون‌ها بدم. - آقا سواد اگه دختر من پسردار بشه. سلطنت شما به نوه من میرسه یا بقیه بچه‌هاتون؟ نگاه هر سه‌مون به سواد بود. سواد نگاهی به ما کرد و آب دهنش رو قورت داد. - من... یعنی ما... یعنی حمایت بزرگان و سپاهی‌ها مهم. - خود امپراطور نمی‌تونه کسی رو بعد از خودش معرفی کنه؟ - آخه... سفید پوست احتمال نشد. همه در سکوت بهم نگاه کردیم. تا حالا به قدرت رسیدن پسرم فکر نکرده بودم. سواد سریع گفت: - اما اون‌ها ثروتمند میشن و بعد می تونند توی هر کشوری که دوست دارن تحصیل و زندگی کنند و دولت ما خرجشون رو میده. این هم بد نبود اما فکر سلطنت یکم توی سرم افتاد. خیلی زود وقت رفتن رسید. شب قبلش با دوست‌هام دورهمی داشتیم. - دور شدن از شما برام خیلی سخته! دیبا گفت: - چرا دور؟ ماهم باهات میایم. - شما الان باهام میان؟ - الان که نه، وقتی ملکه شدی ما رو دعوت می‌کنی تا بیایم. یکم مدهوشی از سرم پرید و صاف نشستم و گفتم: - واقعا؟ بجای دیبا، سوگل جواب داد: - آره، ما هم رو تنها نمی‌ذاریم. زمرد گفت: - نه تو سختی و کشور غریب، نه توی ثروت و قدرت. - اما خانواده‌هاتون چی؟! - ای بابا ما تا کی باید وصل اون‌ها باشیم؟ ماهم زندگی خودمون رو می‌خوایم. یک زندگی درباری. بلوط گفت: - حق با این‌هاست. دربار جای خطرناکیه! توی فیلم‌ها و کتاب‌های تاریخی دیدم. تو متحد احتیاج داری. خانم ماه گفت: - تو احتمالا تنها سفید پوست اون درباری برای همین ممکن خیلی اذیتت بکنند. و مظفر گفت: - نهایت اگه خیلی اذیت شدیم برمی‌گردیم. و من پر از شور و شوق شدم که می‌تونم دوست‌هام هم کنار خودم داشته باشم. روز رفتن با اشتیاق بیشتر و دلتنگی کمتر از همه خداحافظی کردم. فقط مامان بود که نمی‌دونست چرا دارم میرم و فکر می‌کرد برای دیدار و مسافرت به آفریقای جنوبی میریم. توی فرودگاه همون آقایی که از اطلاعات به من معرفی شده بود یک خانم رو بهم معرفی کرد: - ایشون به عنوان دست کمک شما میان اما در اصل یکی از افراد قوی ما هستن. چه از لحاظ رزمی و چه فکری. می‌تونید به ایشون تکیه کنید. - خیلی لطف کردید!
  14. ما هنوز توی شوک بودیم که این ها چی میگن که بابا بلند شد و بیرون رفت. مامان هم بلند شد و به ما اشاره کرد بیرون بریم. ما خیلی گیج بلند شدیم و وقتی داشتیم می رفتیم منصور گفت: - زن داداش! مامان به سمتش برگشت و چند ثانیه نگاهش کرد بعد گفت: - من واقعا نمی دونم چی بگم. و بیرون رفت. ماهم بیرون رفتیم. بابا تند سوار ماشین شد و ما پشت مامان می دویدیم. - مامان این آقا چی میگه؟! - چرا به بابا گفت داداش؟! مامان بدون توجه به ما سوار شد و ما که نشستیم بابا پاش رو روی گاز فشار داد و با سرعت تمام حرکت کرد. تا حالا ندیده بودم بابا از عصبانیت سرعت ماشین رو بالا ببره معمولا همیشه خیلی رعایت می کرد. جالبیش این بود که مامان هم هیچ اعتراضی نمی کرد.
×
×
  • اضافه کردن...