رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

Yammakh

مدیر ارشد
  • تعداد ارسال ها

    660
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    34

تمامی مطالب نوشته شده توسط Yammakh

  1. ساناز، بعضی از روزها و بعضی از شب‌ها گمان می‌برم و حس می‌کنم به زور زنده‌ام؛ دیروز و دیشب و امروز و امشب از همان اوقاتی بودند و هستند که به زور نفس کشیدم و نفس می‌کشم.
  2. ساناز، آرامش و تعادل در من دو چیزی فانی‌اند؛ حتی زباله‌ها هم می‌توانند بَر همَش بزنند.
  3.  

    ممنون می‌شم با راوی رمانم هم‌قدم بشین. {•~•}

     

  4. پارت نهم با چه ریشتری قلب‌های به هم چسبانتان لرزیدند که این چنان افکار و احساسات مغزت ویران شدند؟ ناز، اصلا کجای دنیا دیده‌ای که ویرانی آرامش به جای بیاورد؟ اما آرام بودیم؛ هم من و هم تو. گویی حسرت‌هایت حاضر نبودند، گویی پشیمانی‌هایت حاضر نبودند و من نیز در طی آن لحظات، دیگر آن عقده‌های فروخورده‌ی درونت نبودم. احساس می‌کردم و گمان می‌بردم که هویتم را به فراموشی سپرده‌ام؛ ناز، آن لحظات من چه بودم؟ که بودم؟ کجا بودم؟ ناز، آن لحظات من برای چه بودم؟ برای که بودم؟ برای کجا بودم؟ این تعادلِ فانی ترسناک بود و از احساس کردنش وحشت داشتم. این آرامش و این تعادل، مثل مخدر می‌مانستند و من می‌ترسیدم در همان تزریق اول دچار و معتادشان شویم. بین نیم‌کره‌های مغزت پهن بودم و توان حرکت نداشتم؛ دقیقاً به مثل فردی که اولین دوز از مخدر را مصرف کرده باشد. آرامش و تعادل به وجودم تزریق شده بود؛ دوز بالایش سرم را گرفته و تنم را هم سنگین ساخته بود. حواس و افکار از خود بریدم و به تو کوک زدم. تو نیز چون من، درون قهوه‌ی سوخته‌ی چشمانش غرق بودی. اما من باید نجاتت می‌دادم؛ آن مرد نباید او می‌شد؛ چرا که همیشه، «او‌»های زندگانی تو همگی حسرت و پشیمانی و عقده شدند. - ناز، از.. این.. جا.. برو! صدایم می‌لرزید و لحنم آرام بود؛ طوری که حتی خودم نیز توانایی شنیدنش را نداشتم چه رسد بر تو. پس دستان سنگین شده‌ام را روی نیم‌کره‌های مغزت نهادم و ناخن‌های تیزم را درون بافت‌های نرمش فرو بردم. تعادلت بَر هم ریخت و آرامش از وجودت پر کشید؛ از درد ابروانت در هم رفتند و چشمانت ریز شدند. اخم‌آلود سعی بر این داشتی که از آغوش آن مرد خارج شوی؛ اما حلقه‌ی دستانش را دور شانه‌هایت سفت‌تر ساخت و تو را بیش‌تر از پیش‌تر به خود فشرد. - من هم برای خودکشی اومده بودم. صدای لطیفش، با لحنی گرفته و خش‌دار از گوش‌هایت به درون سرت رسید. هم من ماتم برد و دیگر ناخن‌هایم را به درون مغزت نَفِشُردم، هم تو ماتت برد و دیگر برای رها شدنت از آغوش آن مرد کلنجار نرفتی. - امروز تو رو از مرگ نجات دادم تا فردا خودم رو از زندگی نجات بدم اما.. دوباره صدای لطیف، گرفته و لرزانش به شنیده‌ی هر دوی ما رسید. چانه‌ات روی شانه‌ی راستش قرار داشت و نگاه لرزانت ماتش برده بود. من نیز از درون جمجمه‌ات به پشت سرت چسبیده بودم تا شاید آن مرد را از نزدیک‌تر ببینم و بشنوم. - اما خلائی که توی وجودم احساس می‌کردم با آرامش این آغوش پُر شد.
  5. پارت هشتم تف انداختنم کارساز بود که خم به ابروانت افتاد و دَمَت بی‌بازدم ماند. دندان‌هایت را روی هم فشردی و از لابه‌لایشان غُران زمزمه کردی. - نه زنده موندنم، نه مردنم و نه اندر احوالاتم، هیچ‌کدوم به تو ربطی ندارن. با بی‌احساسی تمام، جمله‌ات را ستمگرانه به زبان آوردی. ستم‌واژه‌هایت به سوی آن مرد جهیدند و با سرمایشان تنش را لرزاندند. آری، تو غضبناک خشونت کردی، آن مرد مظلومانه ماتش برد و من شرورانه لذت بردم. واکنشت نیز ریسمان‌های نامرئی را از بین برده و من بالاخره آزاد شده بودم. قِل خوردم و خود را به گوش راستت رساندم. روی زانوانم نشستم و سر به سمتِ دریچه‌ی گوشَت خم کردم. پوزخندی شیطانی روی لبانم طرح خورد. به سرعت آن را از چهره‌ام زدودم و در عوض ابروانم را نگران در هم بردم. - ناز، اطرافت رو ببین. ببین کجایی! چشمانت به منظور وارسی مکان، مضطربانه در حدقه به بالا و راست و به پایین و چپ چرخیدند. آن سقف چوبی کلبه، آن دیوارهای چوبی کلبه، آن در چوبی کلبه، همگی ناآشنا بودند. آب دهانت را از روی ترس قورت دادی و نگاه دلواپست را روی آن مرد که از ناراحتی در خود جمع شده بود، نشاندی. - ناز، اون تو رو به خونه‌ش آورده تا بهت دست درازی کنه. زمزمه‌‌ام با لحن بیم‌آورم، بادِ سردِ ترس را به جانت انداخت و سرمایش تنت را خفیف لرزاند. پریشان‌تر از لحظات پیشین نجوا کردم. - ناز، از این‌جا برو. در غیر این صورت خودت هم راضی هستی که بهت دست درازی شه. افکار و احساساتت، تصاویری چرکین و زننده از لحظات دست‌درازی زوری درون سرت طرح می‌زدند و هر لحظه بر استرست می‌افزودند. پوزخند، دوباره روی نیمه‌ی راست لبانم نشست؛ نازِ ساده، همیشه به همین راحتی‌ها به بازی‌ات می‌گرفتند. به یک‌باره زانوانت را جمع کردی و کف پاهایت را روی زمین چسباندی. پاهایت را روی زمین به سوی ران‌هایت کشیدی و بی‌آن‌که از دستانت کمک بگیری، کمر به جلو بردی و بسیار ناگهانی از جای برخاستی. مشتاقانه و در سکوت نظاره‌گرت بودم اما دوباره همه چیز دست به دست هم داده بودند تا چیزی بر وفق مرادم پیش نرود؛ همین که ایستادی زخم برونی پشتِ سرت تیر کشید، سرت گیج رفت، دنیای مقابل چشمانت به کل سیاه شد و سقوط کردی. مگر زمین پا داشت؟ مگر زمین دست داشت؟ مگر زمین چشم داشت؟ مگر زمین آغوش داشت؟ مگر زمین ضربان داشت؟ روی پاهای آن مرد سقوط کردی. دستان آن مرد دور تنت حلقه شدند. نور که به نگاهت بازگشت، چشمانت در چشمان آن مرد افتاد. در آغوش آن مرد، سینه‌ات روی سینه‌اش چسبید. و ضربان‌های قلب تو با ضربان‌های قلب آن مرد، در هم آمیخته شدند.
  6. ساناز، روزی خواهد رسید؛ به جرم کشتنت در درونم قصاص شوم. هرچند به گمانم هر روز در حال قصاصم. اگر چنین نیست؛ پس چرا هر لحظه در حال خفه شدنم؟
  7. ساناز، گفتند این نیز می‌گذرد؛ آری هر بار گذشت اما هر مرتبه تاری از گیسوانم سپید شدند.
  8. ساناز، اگر دنیا پادساعتگرد می‌چرخید و زمان به عقب بازمی‌گشت چه می‌شد؟ به نظرت باز هم تصمیم به مرگ می‌گرفتی یا زنده می‌ماندی؟
  9. ساناز، به غمِ کدام من بگریم؟ به حسرت‌های کودک درونم؟ یا... به پشیمانی‌های پیرزن درونم؟
  10. ساناز، این بغض همان اشک‌هاییست که هرگز برایت نگریستم؛ گویی سنگی بلعیده‌ام، نمی‌توانم قورتش دهم و در حال خفه شدن و مردنم.
  11. ساناز، این روزها بسی بسیار روانم خسته‌ است، بسی بسیار روحم خسته‌ است، بسی بسیار جسمم خسته است؛ و چیزی جز خوابِ ابدی چاره‌ام را گره‌گشایی نمی‌کند.
  12. ساناز، به آغوش گرمت نیازمندم؛ هرچند سهمم از تو فقط سنگ سردِ قبرِ توست.
  13. ساناز، تو که رفتی اندر احوالات خوش را همراه خود بردی؛ کاش حداقل لبخندی محو روی لبانم به یادگار می‌گذاشتی.
  14. ساناز، روزگاری این دلنوشته‌ام وصیت نامه‌ام خواهد شد؛ من جز غم، چیزی برای به میراث گذاشتن ندارم.
  15. نفر قبل رو پاک میکردم حتی اگه با خودکار نوشته شده بود.
  16. Yammakh

    زندگی بدون چی نمیشه !؟

    نویسندگی و کالاف و دوستام
  17. پارت هفتم تمام وجود من، توده‌ی افسردگی درون سرت، آرزوی گشوده شدن چشمانت را به روی مرگت شیهه می‌کشید؛ اما چنین نشد و پلک از روی پلک که برداشتی، نگاه تارت روی سقف چوبی نشست. ناز، دوباره از مرگ گریخته بودی و دلسرد بودم؛ پس بینِ نیم‌کره‌های مغزت غیض‌کنان پهن شدم. مشت دست و لگدِ پای چپم را با بی‌حالی محضِ موجود، روی شریان مغزی میانی‌ات می‌کوبیدم. ناز، سردردهای همیشگی‌ات از بابتِ سوز سرما نبود؛ من بودم که به نیمه‌ی چپ مغزت می‌کوبیدم و منطقت را اسیر می‌گرفتم. من بودم که با ضربه‌هایم خون‌رسانی را مختل می‌کردم و درد میگیرنی را بر نقطه‌ای از مغز و چشمت هدیه می‌کردم. و تو نمی‌دانستی در حال حاضر، به دردِ برونی زخمی که روی کوه، بر پشت سرت ایجاد شد واکنش دهی یا درد درونی‌ِ ساخته‌ی دست و پای من! در نهایت، به مثل همیشه صورتت جمع شد، دستت را روی چشم چپت گذاشتی و مشت سفتت را محکم رویش فشردی. - خوبی؟ دوباره صدای نرم و لطیف آن مرد، از گوش‌هایت به خانه‌ام، درون سرت، رخنه آورد. آن کلمه‌ی چهار حرفی‌اش به شکل ریسمانی نامرئی بافته شد و نگرانیِ لحنِ بیانش به هر گره‌اش قوت بخشید. ریسمان دور دست و پاهایم پیچیده شد و تنم را قفل ساخت؛ گویی داشتی رام صدای نرم و نگران آن مرد می‌شدی! در جایت نشستی و چشم گشودی. نگاهت همچنان تار بود؛ پس با دست بی‌جانت روی چشمانت را مالیدی تا به آنان شفافیت ببخشی. آن مرد جوان مقابلت روی زانوانش نشست و مردمک‌های لرزان از بابت دلواپسی‌اش را به تو دوخت. - خوبی، سرت درد نمی‌کنه؟ ناز، حالا شخصی پیدایش شده بود که بیش از تو، از آن متنفر باشم. ناز، کاش کور بودی نگاه نگرانش را نمی‌دیدی. ناز، کاش کر بودی و صدای لطیفش را نمی‌شنیدی. افکار و احساساتی که درون مغزت داشت به تصویر درمی‌آمد موجب شده بود، من از شدت خشم و کینه در حال انفجار باشم و تو قلبت در آرامش مطلق بکوبد. نباید اشتباه فکر می‌کردی، نباید اشتباه احساس می‌کردی و من نباید اجازه می‌دادم «آن» به «او» تبدیل شود! و همه‌ی این نبایدها بودند که مرا وادار کردند، بزاق دهانم را جمع ساخته و روی تصاویرِ متحرکِ متصور شده‌ات تف بیندازم؛ تا از مغزت شسته شده و از بین بروند.
  18. پارت ششم روی کول آن مرد که واژگون شدی، خون با فشار بیشتری در حال رخنه به خانه‌ام درون سرت، مغزت، بود. گمان می‌بردم در حال غرق شدن بودم و همین مرا ضعیف‌تر از لحظات پیش‌تر می‌کرد. آن مرد لعنتی، دستش را دور زانوانت حلقه ساخته بود و با قدم‌هایی محتاطانه از کوه پایین می‌رفت. باید خودم را از این غرق شدگی زیر بارِ فشار خون نجات می‌دادم تا می‌توانستم سلامت روانت را به هم بریزم و دوباره وسوسه به مرگت کنم. در پی یافتن چاره بودم که قوز بالای قوز هم شکل گرفت. آن مرد، حین گام‌هایش به سوی دامنه، نوازش‌وارانه انگشتانش را روی زخمِ پاهایت می‌کشید تا کثیفی‌شان را بزداید؛ خاک‌ها را کنار می‌زد و سنگ‌ریزه‌ها را بیرون می‌آورد. دست و پا زدن را کافی دانستم و در عوض خود را از درون سرت به گوش چپت رساندم. مسیرهای زیستی را طی کردم تا به پرده‌ی صماخ گوشت رسیدم. ناز، جزای تسلیمت به آن مرد قرار بود برایت سنگین تمام شود! گویی که در حال ترامپولین بازی بودم؛ روی پرده‌ی گوشت بالا و پایین می‌پریدم و واژگان جمله‌ی تلخ و گزنده‌ام را درون گوش چپت، فریاد می‌زدم. - ناز، تو ترسوترین آدم روی زمینی! خود را سنگین ساختم تا برخوردم با پرده‌ی گوشت آزاردهنده‌تر باشد. در همان حین نیز، دیوانه‌وارانه قهقهه‌ای زدم و دوباره واژگانم را عربده کشیدم. - ناز، تو بی‌عرضه‌ترین آدم روی زمینی. بالاخره کلافه شدی؛ ابروانت در هم گره خوردند، چشمانِ بسته‌ات چین خورد، سوراخ‌های بینی‌ات گشاد شدند، لب‌هایت را روی هم فشردی و حرصناک به نفس‌نفس زدن افتادی. به قهقهه‌ام جنون بخشیدم و این مرتبه، برای در کردن تیرِ پایانی، نقطه ضعفت را هدف گرفتم. آری، واژگان جمله‌ی موردعلاقه‌ی خود را که جمله‌ی نفرت‌انگیز تو محسوب می‌شد، جیغ کشیدم. - ناز، به قدری سست عنصری که همیشه اراده‌ی بقیه به اراده‌ی تو پیروز می‌شه! دیوانگی‌ام سرایت کرد، دیوانه شدی. سرت را، دستانت را، بدنت را، پاهایت را، تمام تنت را وحشیانه در جهات مختلف می‌تکاندی؛ طوری که آن مرد، روی سرازیری، تعادلش را از دست داد و هر دو زمین خوردید. من نیز مشتاقانه خود را به سکوت دعوت کردم و نظاره‌گر مرگ احتمالی تو و آن مرد شدم؛ می‌خواست ناجی‌ات نباشد تا نمیرد! با سرعتی بسیار، روی سرازیری کوه، به سوی دامنه‌‌اش، روی سنگ‌های ریز و درشت، از لابه‌لای بوته خارهای تیز، در آغوش یکدیگر قل خوردید و قل خوردید و قل خوردید. در نهایت روی دامنه‌ی کوه متوقف شدید و آخرین تصویری که در مقابل چشمان نیمه باز و سرشار از دردت ظاهر شد، چشمان نگران و سرخِ آن مرد بود؛ چرا که پس از آن، پلک‌هایت، سنگین روی هم نشستند و شاید به آرزویم رسیدم و تو بالاخره مردی.
  19. پارت پنجم آن مرد، آن صدای نرم مرد، آن سخن انگیزشی مرد؛ نباید ظاهر می‌شد، نباید شنیده می‌شد، نباید گفته می‌شد! آن مرد، با دستش تو را تا لبه‌ی پرتگاه بالا کشید. دست راستش را از بین تن و بازویت عبور داد، روی کتفت نشاند و تو را در آغوش گرفت. خود را منقبض کردی که سنگین شوی تا او نتواند تو را بالا بکشد؛ اما توانست. آن مرد، تو را تا نزد خود بُرد و روی پاهای خونینت ایستاند. خشمگین بودم؛ چرا که آن مرد با عمل ناجی‌گرانه و سخنان روان‌کاوانه‌اش مزاحمت ایجاد کرده بود؛ او مانع از پرواز رهایی من و تو شده بود. از درون سرت، رو به پیشانی‌ات، مدام به جمجمه‌ات مُشت کوفتم و پی در پی و عصبی فریاد زدم. - ازش دوری کن و بپر! ازش دوری کن و بپر! ازش دوری کن و بپر! ... چشمان بی‌روحت را به نگاه نگرانش دوختی. گویی عصبانیتم کارساز بود که درون سرت، چنین افکار و احساساتی در حال به تصویر درآمدن بودند. از مشت کوبیدن به پیشانی‌ات دست برداشتم و مشتاقانه، واکنش‌های موردنظرم را انتظار کشیدم. دندان‌هایت را روی هم قفل کردی و با لحنی سرشار از بی‌حسی از لابه‌لایشان غریدی. - ولم کن! آن مرد ابروانش را در هم گره زد و نگرانی چشمانش، همراه با غیض از حنجره‌اش خارج شد. - ولت کنم تا بمیری؟ این جمله داشت روی تو اثری روشن می‌گذاشت و نباید چنین می‌شد. سیاهی من باید بر تو چیره می‌شد؛ نه سپیدی و نور دیگران. پس جنون‌زده و خشمگین خود را به نیم‌کره‌های مغزت و دیواره‌های جمجمه‌ات می‌کوبیدم و پی در پی جیغ می‌کشیدم. آن‌قدر ادامه دادم تا اینکه دوباره توانستم پیروز شوم؛ دوباره روانت را ربودم و جسمت را خراش انداختم، دوباره احساساتت را به مثل تاریکی وجودم درآوردم و منطقت را به بند و اسارت گرفتم. پریشانی‌ روان‌پریشانه‌ام را به وجودت سرایت دادم. تو نیز خود را در آغوش نصف و نیمه‌ی او به تن و بدنش می‌کوبیدی تا خود را به سوی پرتگاه نزدیک کنی؛ اما آن مرد به یک‌باره خم شد، دست آزادش را دور زانوانت پیچاند، ایستاد و تو را روی شانه‌اش انداخت.
  20. خاکستری؛ همه چیز از دقیقاََ صفر آغاز می‌گردد؛ از همان دوران جنین بودن در بطن مادر. از همان ابتدا آدمیزاد شروع به احساس کردن و اندیشیدن می‌کند و آن‌هنگام که دیده به جهان می‌گشاید، تازه داستان زندگی‌اش رنگ و بو می‌گیرد. احساسات و تفکراتش چون بذر در دل خاک حیاتش می‌رویند و در آخر به درخت تبدیل می‌شوند. پس از آن صفر به گردش در می‌آید؛ یا به سوی مثبت‌ها، یا به سوی منفی‌ها و یا حتی در رفت و آمد میان هر دو. و این خود آدمیزاد است که حین هر تجربه‌ای، مسیر ترددش را مشخص می‌سازد. انسان نه مطلقاََ سپید است و نه مطلقاََ سیاه و همگی از جمله من و تو، خنثی و خاکستری خلق شده‌ایم. و حتی براش این داستان رو نوشتم:
  21. پارت چهارم گویی که تمام احساسات عالم یک‌جا و به یک‌باره درونمان تزریق شد، عجیب احوالات غریبی احساس می‌کردیم؛ هم من و هم تو. به سوی مرگ پریدی تا مرا و خود را نجات دهی؛ اما چرا فقط لحظه‌یِ اولِ سقوط، برایمان تجربه شد؟ انگار در خلاء معلق بودی و مانعی، نیروی جاذبه‌ی زمین را خنثی و از سقوط جلوگیری می‌کرد. حیرت‌زده پلک از روی پلک برداشتی؛ دستی مردانه، قدرتمندانه دور ساق دست چپت حلقه شده بود. گردنت را به عقب کج کردی و سرت را بالا گرفتی؛ مردمک‌های لرزانت روی گیسوان نسبتاً بلند و رقصان در بادِ مردی جوان نشست. - خوبی؟ با شنیدن صدای نرم و نگران آن مرد، مردمک‌هایت در کاسه‌ی چشمانت به حرکت در آمدند و آرام‌آرام پایین رفتند؛ نگاه مبهوتت روی چشمان به رنگ قهوه‌‌ی سوخته‌اش قفل ماند. ثانیه‌هایی طولانی و رخ رو به رخ، چشم به چشم یکدیگر دوخته بودید و من، توده‌ی افسردگیِ درون سرت، هر لحظه بیش‌تر از پیش‌تر در حال کوچک‌تر شدن بودم. خسته از احساسات و افکار جدیدت که پس از دیدن آن دو چشم، داشتند حس‌بافی و فکربافی می‌کردند، در حالی که در تلاش بر بسط دادن خود، میان نیم‌کره‌های مغزت بودم؛ با غیض تصوراتت را کنار زدم و با لحنی خشمناک غریدم. - ناز، دستش رو رها کن! با فریادم بالاخره به خود آمدی و ابروانت را در هم کشیدی؛ چشمانت ریز شدند و به پره‌های بینی‌ات چین افتاد. دستت را کشیدی اما گویی آن مرد، تمام توانش را برای نگه داشتنت گذاشته بود. بادِ مزاحم، گیسوانت را روی پیشانی‌ات ریخته بود؛ پس جنون‌زده سرت را به چپ و راست تکان دادی و در همان حین جیغ کشیدی. - ولم کن! مادامی که آن مرد داشت تو را به واسطه‌ی دستت تا بالای لبه‌ی پرتگاه می‌کشید؛ نرمی صدایش از درون گوش‌هایت به درون سرت رخنه آورد. - من اون صدایی می‌شم که می‌گه زنده بمون!
  22. میاو •~•

     

    1. Roshana

      Roshana

      واقعا کم فرستادی دمت گرم😂💕

    2. Yammakh

      Yammakh

      بخونی تو یه روز تمومش می‌کنی... گذرش حس نمی‌شه

    3. Roshana

      Roshana

      باشه میخونم

  23. پارت سوم دوباره پارچه‌ی دامنِ پیراهنت را درون مشت‌هایت فشردی و نگاهِ پژمرده‌ات را به قعر درّه دوختی. در همان حین لب‌ از روی لب برداشتی، صدایت از گوش‌هایت وارد سرت شدند و به شنیده‌هایم پیوستند. - مرگِ من پایان این عذاب رو به تحریر درمیاره؟ لحن گرفته‌ و مملو از غمت، قلبم را به تپش انداخت. ناز، ضربانش را درون سرت حس می‌کردی؟ غمِ صدایت، به درون سرت لشکر کشانده بود و من در محاصره‌ی سلاح‌های سرد و گرم در دستشان، بیش از پیش در خود مچاله شدم. - ناز، باید از این زندگی پوچ دست کشید. پلک روی پلک نهادی که مژه‌های نمناکت روی هم نشستند، شبنمِ قطرات رویشان یکی شدند و روی گونه‌هایت سقوط کردند. لب‌هایت را روی هم فشردی تا گریه‌ات بی‌صدا بماند. در سکوت، از درون سرت؛ جایی که افکار منفی‌گرانه‌ات فریاد می‌کشیدند، نظاره‌گرت بودم. لحظات پریدن و مردنت، مانند تصاویری متحرک، لابه‌لای افکارت ظاهر می‌شدند و منِ توده‌ی افسردگی را بزرگ‌تر از پیش‌تر می‌کردند. لحظه به لحظه در حال متراکم‌تر شدن بودم، تا اینکه تمامِ سرت را در بر گرفتم. در نهایت به عظمتی سفت درآمده و ناخواسته و مداوم، از درون به جمجمه‌ات فشار آوردم. ابروانت را در هم گره زدی و پلک‌های بسته‌ات چروکیده و‌ جمع شدند. تمام اجزای صورت و تنت را منقبض کردی تا این زجر همیشگی ولی ناگهانی را تحمل کنی، اما آیا می‌توانستی؟ هم من تحت فشار بودم و هم تو درد می‌کشیدی؛ من حس می‌کردم در حال بیرون زدن از درون سرت، از طریق گوش‌هایت بودم و تو حسِ به انفجار نزدیک شدن سرت را داشتی. پای چپت را جلو بردی؛ سردی باد تنت را لرزاند یا سردی ترس؟ با صدایی تحت فشار و لحنی غرق در عذاب، درون سرت فریاد کشیدم تا شاید مصمم شوی. - ناز، درد و رنج‌مون رو نابود کن! به یک‌باره چشم گشودی؛ نگاهت را خشم و خشونت در برگرفته بود. حینی که دندان‌هایت را روی هم می‌فشردی، با مشت دستانت و با جنونی که برایم تازگی داشت، قطرات اشک روی صورتت را زدودی. لب از روی لب برداشتی و با نفرتی آمیخته با امید فریاد کشیدی. - خدایا از این دنیایی که آفریدی متنفرم! خدایا دارم به آغوش خودت برمی‌گردم! ناز، جیغ‌کشان دنیا را به هیولاهای آدم‌نمای منفور صدقه دادی و بالاخره پریدی.
  24. «با درود و عرض ادب خدمت نویسنده‌ی خوش‌قلم انجمن» @Shahrokh پیش از شروع برای خوندن این پیشنهادنامه، لطفا ملاک‌های نوشته شده رو مطالعه کنین؛ چرا که من بر اساس اون‌ها نظرات و پیشنهاداتم رو می‌نویسم. همچنین لازم به ذکره این رو بگم؛ قرار نیست همه‌ی گفته‌های من رو قبول داشته باشین و هیچ اشکالی هم بر این بابت وارد نیست، هرچیزی کمک کننده بود رو بپذیرین و بابت هرچیزی که آزردتون شکایت کنین. • پیش از ملاک‌ها 🍀 عنوان انتخابی شما عنوانی زیباست اما نظرتون با عقیده‌ی من چیه؟ داستان شما مثل محور زمانه، محوری که از گذشته شروع شده و احتمالاً به زمان حالِ خودش می‌رسه. این سیر گذران زمان و خاطرات هستش که ایده‌ی شما رو به وجود آورده و به روایتش پرداخته. و اولین پیشنهاد من به شما، گنجوندن مفهوم زمان و خاطرات توی اسم انتخابی شما برای اثرتون هست. مثلا چیزی شبیه به: یلداهایی نزد یلدا، یلداهایی با یلدا، یلداهایی در کنار یلدا، یلداهایی در یاد یلدا و... در نهایت این هنر شماست که در صورت تمایل برای تعویض، بخواین به چه نحوی زمان و خاطرات رو به عنوانتون تزریق کنین. 🍀 از خلاصه‌ای که نوشتین ذوق‌زده شدم؛ چرا که چکیده‌ای از مورد علاقه‌هام بود. به عنوان مخاطبی ساده، این نوع روابط رو که از دوستی تغییر مسیر می‌دن رو بیشتر از هر نوع رابطه‌ی دیگه‌ای دوست دارم. و پیشنهاد من برای این بخش؛ یک سری تغییرات داخل جملات شماست. محتوای خلاصه‌ی شما می‌تونست با حس و حالی ویژه‌تر بیان بشه. فرض کنین می‌خواین نوشته‌تون رو به یک سریال تبدیل کنین. خلاصه شما می‌تونه تیتراژ آغازین این سریال باشه؟ پیشنهاد من اینه که خلاصه رو از حالت گزارشگری خارج کنین و چکیده‌ی روایتتون رو عاشقانه‌ و با حس و حالی نوستالژی به تحریر دربیارین. برای تاثیرگذاری بیشتر به نام محله، زمان روایت و... می‌تونین با لحنی که قدیم‌ها رو فریاد بکشه اشاره کنین. و می‌تونین این اشارات رو با کلمه، یا زنجیره‌ای از کلمات و یا اصطلاحات منطبق بر پیرنگ خودتون بنویسین. 🍀 مقدمه‌ هم زیباست و به خوبی تونسته نقطه‌ی عطف عاشق و معشوق رو به تحریر دربیاره؛ چشمان سیاه یلدا و یلداهای هر سال با او. سوال اینه؛ اثر شما رو راوی، دانای کل، روایت می‌کنه، پس چرا مقدمه‌ی شما از زبان اول شخصه؟ پیشنهادم اینه که همین مقدمه رو حفظ کنین و اون رو به یکی از نامه‌های عاشقانه‌‌ی عاشق و معشوق تبدیل کنین؛ با لحنی عامیانه و صمیمی. پیشنهاد دوم اینه که یک سری جملات رو متفاوت‌تر بنویسین، انگار که دارین به یه خاطره‌ی تکراری و دل‌انگیز اشاره می‌کنین؛ برای مثال: غرق در دریای سیاهی‌ دو چشمون قشنگت؛ هر سال، توی هر یلدا و همراه خودت، یلدا، انار عشق شکوندم. • نثر و زبان 🍀 برخلاف چهارچوب‌هایی که جاهای دیگه برای نثر و زبان در نظر گرفتن، من این ملاک را کاملاً برای راوی در نظر گرفتم. اگر ملاک رو مطالعه نکردین لطفا بخونین تا پیشنهادم قابل درک باشه. ~ یکی از پیشنهادات من برای این بخش گوش سپردن به موسیقی‌های قدیمی دهه ۵۰ و دهه ۶۰ هست؛ اما چرا؟ اگر دقت کرده باشین موسیقی‌های نوستالژی لحن و لغات خاصِ دوران خودشون رو دارن و چقدر خوب می‌شه که شما از اون واژه‌ها و از اون لحن‌ها استفاده کنین تا شخصیت راوی روایتتون رو بسازین. مثلا: - غم میون چشمون سیاه یلدا لونه کرد. (با توجه به یکی از آهنگ‌های قدیمی این رو نوشتم.) انقدری آهنگ نوستالژی با ژانرهای مختلف موجود هستن تا بتونن لحن راوی شما رو برای توصیفِ همه‌ی احساسات، افکار و اتقاقات بسازن. ~ پیشنهاد دیگه‌ی من برای راوی اینه که جبهه گیر نباشه. تا جایی که من متوجه شدم؛ این روایت، روایت یلدا، علی و محمود هست. و چه تعلیقی بهتر از این که مخاطب رو کنجکاو نگه دارین که بین علی و محمود چه کسی برای یلدا بهتره، یلدا به کدوم علاقه داره، یلدا وصالش با کدوم اتفاق خواهد افتاد؟ هرچند این دلیل بر این نمی‌شه که احساسات یلدا رو سرکوب کنین و ننویسین؛ در واقع پیشنهاد من اینه که تا لحظه‌ی اعتراف و... مستقیم اشاره نکنین که یلدا کدوم شخص رو دوست داره، در واقع نشون بدین؛ نشون دادن با کنش و واکنش‌ها. ~ پیشنهاد بعدی، نحوه‌ی مخاطب قرار دادن شخصیت‌های محله‌ست. از اون‌جایی که راوی دانای کل محسوب می‌شه؛ بهتره همه‌ی شخصیت‌ها رو به اسم توی مونولوگ‌ها بیاره. یعنی خاله منیر و بابا و... بهتره تبدیل بشن به: - فلان‌شخص، مادر علی، - فلان‌شخص، پدر یلدار و... پس از یک‌بار نشون دادن که این شخص چه نسبتی با شخصیت‌های اصلی داره، با اسم خودش توی مونولوگ‌ها نقش‌پردازی کنه. • شخصیت پردازی 🍀 خب به بخش موردعلاقه‌ی من رسیدیم. اثر شما یک محله رو روایت می‌کنه؛ پس شخصیت‌های بی‌شماری رو توی خودش جای داده. پیشنهادهایی که برای این بخشتون دارم این موارد هستن: ~ اگه مثلث عشقی دارین (که تا اینجا داشتین) سه شخصیت رو اصلی در نظر بگیرین و شخصیت‌هاشون رو طبق ملاکی که نوشتم دقیق و جزئی خلق کنین. شخصیت‌های دیگه که فرعی به حساب میان رو تنها با یک صفت و یک عادت رفتاری توصیف کنین. و هر زمان که اون شخصیت قراره دیالوگی به زبون بیاره یا حرکتی رو به عمل، اون صفت و عادت رو به لحن گفته‌ و نوع عملش تزریق کنین. به نظر من برای چنین اثر پر از شخصیتی، این کار بهتون کمک می‌کنه تا شخصیت‌ها با نسبتی بهتر در حافظه‌ی مخاطبینتون ماندگار بشن. شما برای شخصیت‌های اصلی این پیشنهادم رو عملی کردین و شناخت خوبی از هر سه‌شون به ما تقدیم، اما اعمالش برای شخصیت‌های فرعی و متمایز نشون دادن هر‌کدوم هم به ارتقای شما توی ملاک شخصیت پردازی منجر می‌شه. • فضاسازی 🍀 فضای ایجاد شده‌ی اثر شما بسیار جذابه، اما در واقع فضایی که توی ذهن شما ساخته شده؛ چرا که راوی اثرتون در نقاطی نتونسته فضای صحنه رو توی ذهن مخاطب تصویر سازی کنه و این به دلیل پرش‌های مکانی و زمانی شماست. پرش‌های پارت به پارت شما از صحنه‌ای به صحنه‌ی دیگه موجب شده که رشته‌ نخ مکان‌ها و زمان‌ها از دست مخاطبین خارج شده و فضاها ناقص تصویر سازی بشن. دو پیشنهاد برای ارتقای فضاسازی‌های شما دارم و از اون‌جایی که به بخش پیرنگ و خلاقیت هم مرتبط می‌شه، در اون بخش بهشون اشاره می‌کنم. • پیرنگ و خلاقیت 🍀 در ابتدای نوشته‌هام علاقه‌م به ایده‌تون رو اثبات کردم؛ اما دوباره هم به زبون میارم: من واقعاً به چنین داستان‌هایی که رفاقت‌های نوستالژی رو تجربه می‌کنن، کم‌کم به عشق تغییر مسیر میدن و وصالِ حال حاضر هم براشون اتفاق می‌افته علاقمندم. ایده شما دوست داشتنیه و سبک شما قابل احترام؛ اما برای این ایده‌ی پر از شخصیت و اتفاق، پرش‌های زمانی و مکانی نتیجه‌ای مطلوب رو منعکس نمی‌کنه. اما هرچیزی چاره‌ای داره؛ ولی آیا شما اهل ریسک هستین؟ آیا می‌تونین به عقب برگردین و از لحظه‌ی نخست و به شکلی متفاوت به این ایده بپردازین؟ من پیشنهاداتم رو بیان می‌کنم و این تصمیم با شماست که به نوع پردازشتون فکر کنین و در صورت تمایل تغییرات مورد نظرتون رو اعمال. ~ پیشنهاد من خاطره‌بازیه! اگر این اثر رو به یک مجموعه‌ی سه بخشی که داخل یک فصل جمع می‌شه تبدیل کنین می‌تونین در هر بخش به یکی از دوره‌های سنی شخصیت‌های اصلیتون بپردازین. کودکی، نوجوانی، جوانی؛ از اولین لحظه‌ی ملاقات تا آخرین لحظه‌ی وصال یا ناکامی. در این صورت سیر رشد اخلاقی، رفتاری، احساسی و فیزیکی شخصیت‌ها برای مخاطب قابل دیدن، شنیدن، بوییدن، چشیدن و لمس کردن خواهد بود. همچنین این نوع پردازش به شما کمک می‌کنه که حتی سیر تغییرات محله و جامعه که عناصرش فرهنگ و اقتصاد و ... هستن نیز در صورت نیاز داخل اثرتون قابل مشاهده باشن. از اون‌جایی که به پیرنگ شما کاملاً آگاه نیستم، نمی‌تونم دقیقا اعلام کنم که توی پیشنهادم، بخش کودکی به صورت خاطره‌ای بیان بشن یا هم بخش کودکی و هم بخش نوجوانی. (این پیشنهاد در جهت رفع مشکلات پرش‌های مکانی و زمانی بود) ~ مورد دیگه‌ای که هم به فضاسازی و هم پیرنگ شما ارتباط داشت نقطه‌ی شروع شما بود. طبق ملاک فضاسازی: «در آثار تاریخی (و نوستالژی)، بهتر است مکان و زمان در مونولوگ‌های آغازین اثر به تحریر دربیاید و از همان ابتدا سرنخ‌های مورد نیاز را به مخاطب بدهد.» منظور از مکان و زمان در اثر شما، همون محله‌ی شما و تاریخ روایت هست. سوال‌هایی که بهتره بهش پاسخ بدین و پاسخ‌هاشون رو تبدیل به مونولوگ‌هایی آغازین پارت اول کنین تا اون سرنخ مورد نظر به دست مخاطب برسه؛ چرا که «محله» مهم‌ترین و پررنگ‌ترین فضاییه که در اثر شما وجود داره و شخصیت‌ها و زندگی‌شون رو به هم پیوند می‌زنه. - چه سالی؟ کدوم کشور؟ کدوم شهر؟ کدوم محله؟ با چه اهالی‌ای؟ داستان چه کسانی؟ پاسخ این سوال‌ها و کنار هم چیدنشون برای ساخت جملات مونولوگ‌های آغازین آدرس دقیقی از مکان و زمان اصلی روایت شما رو به مخاطب می‌ده. ~ خودتون هم قبول دارین که در حال خاطره بازی هستین؟ اما پیشنهاد من فقط مرتبشون کرد و به سه بازه تبدیل؛ تا زمان‌ها و مکان‌ها توی هم گره نخورن. شما برای خاطره بازی، می‌تونین هر پارت، مکان و زمان رو با پرسیدن سوال‌هایی از قبیل چیزهایی که بیان کردم (البته متفاوت‌تر) بنویسین. برای مثال: - پارت اول: اون قدیم‌ندیم‌ها، حول و حوش سال ۱۳۷۰، توی تهرون درندشت، محله‌ی «فلان»، با اهالی‌ای «بهمان»، یه خونه‌‌ای وجود داشت با دری سبز رنگ. (و سپس می‌تونین یلدا رو که داخل اون خونه زندگی میکنه، معرفی کنین و لحظه‌ی آشنایی اون با شخصیت‌های اصلی؛ علی و محمود رو بنویسین.) - پارت دوم: سال ۱۳۷۳، روز چهارشنبه‌سوری، از باغِ «فلان»، بچه‌های محله‌ی «فلان» به دنبال هیزم بودن. (که صد البته فضاسازی هم مابین همه‌ی این جملات یا بعدشون نیازه؛ که اگر ملاک فضاسازی رو بخونین، می‌تونین بهشون تزریق کنین.) • ویراستاری 🍀 خب برای این بخش ~ پیشنهاد من به شما مطالعه‌ی ملاک ویراستاریه. شما در پارت‌های بسیاری از اثرتون پاراگراف نداشتین و این مورد رو رعایت نکرده بودین که لطفا این تقسیم‌بندی رو برای اون پارت‌ها انجام بدین تا ظاهر اثرتون به زیبایی باطنش برسه. ~ همچنین هر از چندگاهی شاهد پرش لحن بودیم. لحن انتخابی شما عامیانه و محاوره‌ایه که باید کلمات و افعال به صورت شکسته نوشته شن؛ اما در برخی نقاط این رو رعایت نکرده بودین. با مطالعه‌ی مجدد می‌شه این مشکل ریز رو از بین برد. ~ از «و»ها نترسین. در بسیاری از جملات شما، شاهد «،»هایی بودم که به جای «و» توی جایگاهش نشسته بودن. بهتره بدونیم که دو کلمه یا دو جمله با «و» به هم ربط و عطف پیدا می‌کنن. همچنین سه کلمه یا بیشتر و سه جمله یا بیشتر با «،»‌ و «و»: - « کلمه» و «کلمه» - «جمله» و «جمله» - «کلمه»، «کلمه» و «کلمه» - «جمله»، «جمله» و «جمله» سخن پایانی: «م. م. ر» عزیزم، من واقعا از خوندن این ایده لذت بردم و حتی با اعمال نشدن پیشنهادات هم با ذوق و هیجان روایتتون رو دنبال می‌کنم. در طول این نوشته‌ها هم به جز در ملاک ویراستاری، به هیچ‌عنوان، نه دنبال نقطه‌ی ضعف بودم، نه نقطه‌ی قوت و نه امتیاز دادن. فقط لحظاتی دیدگاه‌های خودم رو به صورت پیشنهاد براتون نوشتم تا بدونین که اگر من نویسنده این نوع ایده بودم چه می‌کردم؛ تا شاید کمکی کوچیک بهتون کرده باشم. خوشحال می‌شم که پس از این پیشنهادنامه، توی نمایه هم رو دیدار کنیم تا رضایت و شکایتتون رو به هر بخش بدونم. با آرزوی درخشش شما، بانو «م.م.ر» پ.ن: از محمود خوشم می‌اومد و ترکیبش با یلدا رو بسیار خفن می‌دیدم تا اینکه این حرکت آخر رو زد. (ایش•_•ایش)
×
×
  • اضافه کردن...